رمان خان زاده پارت 12 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۲

 

صندلی کنارم و عقب کشید. نشست و دستم و توی دستش گرفت.
با صدای لرزونی گفتم
_منو میخوای ببری که چی؟کم شب عروسیت عذاب کشیدم؟حالا بیام جلوی زن دومت وایستم و از اینکه از شوهرم حامله ست بهش تبریک بگم؟

_تو میدونستی که…
با عصبانیت وسط حرفش پریدم
_آره می دونستم اما قبول نکرده بودم خب؟مجبور بودم.مجبورم کردین… چرا؟چون زنم…
نفسش و فوت کرد و گفت
_مگه من خواستم؟مگه برای من اجبار نبود؟
پوزخندی زدم و گفتم
_جک نگو…تو هر کار دلت میخواد می کنی. کسی کاری بهت نداره…
صندلیش و جلو کشید و گفت
_شب حجله چی کار کردم باهات؟من اگه مشکلی نداشتم از خدا خواسته یه شبو حال میکردم باهات.دیدی که نخواستم…
با دلخوری گفتم
_با اون یکی چی؟با اونم همون کاری و کردی که با من کردی؟
سکوت کرد.گفتم
_بگو… میخوام بشنوم.میخوام بشنوم اونم از شب اول بدون اینکه یه نگاه به صورتش بندازی پس زدی؟
با صورتی قرمز نگاهش و ازم گرفت و گفت
_نه…
پوزخندی زدم و خواستم بلند بشم که دستش و روی پام گذاشت و گفت
_میدونم سخته برات اما مجبوریم…برای آخرین بار میریم باور کن نه وارث ارباب واسم مهمه نه اون دختره که حتی اسمشم یادم نمیاد…
در حالی که بغض داشت خفه م می‌کرد سر تکون دادم و گفتم
_باشه.
دستم و فشرد.سرش و به قصد بوسیدن لبم جلو آورد که بلند شدم و گفتم
_شام بکشم.
نفسش و فوت کرد و چیزی نگفت.
شروع شد آیلین… دوره ی جدیدی از بدبختیات شروع شد

* * * *
از ماشین پیاده شدم و نگاهم و دور تا دور روستا انداختم.
اهورا ماشین و دور زد. کنارم ایستاد و خواست دستم و بگیره که مانع شدم و گفتم
_زنت میبینه،حامله ست خوب نیست ناراحت بشه.
خیره نگام کرد و خواست حرفی بزنه که صدای مادرش بلند شد
_الهی قربون قد و قامتت برم مادر خوش اومدی…مبارکه… مبارکه پسرم.
بغلش کرد و گفت
_از اولی شانس نیاوردی مادر اما مهتاب قشنگم جبران کرد برات.ماشالا ویارشم به ترشی گرفته یه پسر تو راه داریم.

دستم دور کیف سفت شد…مادر‌ش دستشو گرفت و انگار که من وجود ندارم گفت
_بیا… بیا زن تو ببین!
اهورا دستش و از دست مادرش بیرون کشید و گفت
_خسته ی راهیم ما،میخوام که استراحت کنیم.
پشت بند حرفش دستم و گرفت.
_مگه می‌شه همچین چیزی پسرم؟عروست چشم به راهته. من آیلینو می‌برم استراحت کنه تو یه سر به خانومت بزن.
اهورا کلافه خواست حرفی بزنه که گفتم
_حق با مادرجونه،شما برید منم میرم استراحت کنم.
این بار حتی مهلت حرف زدن هم به اهورا نداد و پسرشو دنبال خودش کشوند. به سختی بغضم و قورت دادم و چند تا نفس عمیق کشیدم.
با کلی وقت تلف کردن اون اطراف بالاخره یه کم آروم شدم و رفتم داخل.
چشمم روی اتاق‌شون موند. همون اتاقی بود که شب حجله خودم براشون آماده کردم.
پاهام ناخواه به همون سمت کشیده شد و از لای در نگاهی کردم.
چشمام سیاه شد وقتی اون دختر و توی بغلش دیدم….
دست مردونه ای که مال من بود حالا داشت شکم اونو نوازش می‌کرد.
اشکم سرازیر شد و تند از در فاصله گرفتم.
وارد اتاق دیگه شون شدم. درو بستم و همون جا سر خوردم و جلوی دهنمو گرفتم تا صدای گریه کردنم و کسی نشنوه

کل روز از اتاق بیرون نیومدم. یکی هم نگفت مرده ای یا زنده… حتی اهورا هم به کل فراموشم کرد.
فقط خدمتکار خونه شون برام ناهار آورد و رفت.
توی آینه به خودم نگاه کردم. چشمای قرمزم و زیر آرایش مخفی کردم…با غمبرک زدن فقط آبروی خودم و می‌بردم.باید به همه نشون میدادم که توی دلم آب از آب تکون نخورده.
دستی به لباسم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
از شانس گند و آشغالم چشم تو چشم مهتاب شدم.
با دیدنم لبخندی زد و گفت
_خوب استراحت کردید؟
دستم مشت شد و به زور لبخندی تحویلش دادم و گفتم
_آره.
نگاه معصومانه‌شو ازم گرفت و خواست بره که صداش کردم. برگشت و منتظر نگاهم کرد.. با مکث گفتم
_تبریک میگم.
دستشو که روی شکمش گذاشت حس کردم یکی خنجر توی قلبم کرد. با لبخند گفت
_خیلی ممنون…
لپمو از داخل گاز گرفتم تا شاید خودمو کنترل کنم.
به آشپزخونه رفتم… اهورا رو که دیدم پشت درگاه مخفی شدم.
پشت میز نشسته بود و با ولع غذا می‌خورد. صداشو شنیدم که گفت
_دستت درد نکنه خاله طوبی عالی شده.
خاله طوبی که خدمتکار قدیمی خونه شون بود گفت
_نوش جونت پسرم ببینم نکنه زنت بهت غذا نمیده هان؟
اهورا با شیطنت گفت
_دست رو دلم نذار خاله که خونه.دست به سیاه و سفید نمیزنه ناهار و شامم خودم از بیرون یه چیزی می‌گیرم.
رفتم توی آشپزخونه. خاله طوبی با دیدنم خندید و اهورا در حالی که دولپی غذا می‌خورد گفت
_زنای امروز زن نیستن که. نه پخت و پز بلدن نه خونه داری نه آداب رفتار با همسر نه…
گوشش و گرفتم و آروم پیچوندم. برگشت و با دیدن من لقمه توی گلوش گیر کرد و به سرفه افتاد.
دست به کمر زدم و گفتم
_می گفتی…
لیوان آبشو یک نفس سر کشید و گفت
_ذکر خیرت بود خانومم.. داشتم برای خاله طوبی میگفتم این زن از هر پنجه ش یه هنر میباره.لعنتی انقدر دست پختش خوبه که آدم سر قله ی قاف باشه خودشو میرسونه خونه.

خاله طوبی قهقهه زد. با خنده ی اون منم خندیدم و همون لحظه مهتاب و مادر اهورا اومدن داخل.
خنده از روی لبام محو شد. خاله طوبی هم سریع بلند شد و خودشو مشغول یه کاری کرد.
مادر اهورا چشم غره ای به من رفت و گفت
_پسرم بلند شو…از صبح خودت رفتی بیرون حالا هم دست زنتو بگیر ببر. گناهه دختر حامله دلش پوسید تو این خونه.
سرم و پایین انداختم. اهورا با لحن سردی گفت
_خستم مامان.
_پس بلند شو برو استراحت کن. مهتاب دخترم برو جاتونو آماده کن…شما امشب زودتر بخوابین منو آیلینم عروس و مادرشوهر تا صبح غیبت میکنیم.

دستم مشت شد و گفتم
_با اجازه من برم اتاقم.
هنوز یک قدم برنداشته بودم اهورا دستم و گرفت و گفت
_حاضر شو… به بابات قول دادم امشب و اونجا بمونیم.

مادرش متعجب گفت
_چی؟پسرم نمیشه چنین چیزی….
چشمم که به مهتاب افتاد دلم سوخت.اون چه گناهی کرده بود؟
با صدای آرومی گفتم
_حق با مادرجونه… یه شب دیگه…
بلند شد و بدون ول کردن دستم گفت
_حاضر شو..
سرم و پایین انداختم و دیگه مخالفتی نکردم.به اتاق رفتم و از توی ساکم مانتوم در آوردم.پیراهن تنم و در آوردم همون لحظه در اتاق باز شد.
ترسیده مانتو رو جلوم گرفتم و با دیدن اهورا نفس راحتی کشیدم و گفتم
_ببند درو…
به سمتم اومد و گفت
_واسه چی انقدر گریه کردی؟
با لبخند مصنوعی گفتم
_گریه نکردم که…
دست زیر بازوم انداخت و بلندم کرد گفت
_تا روزی که اینجاییم میخوای همین طوری باشی؟
سکوت کردم. بغلم کرد و گفت
_میخای برگردیم تهران؟گور بابای اون بچه.
متعجب گفتم
_اهورا اون بچته..
نفسش و فوت کرد و گفت
_من خودمم واسه خودم زیادیم چه برسه بچه…اگه شرط ارباب نبود یه لحظه هم این وضعیتو تحمل نمیکردم.
نگاهش کردم و بی حرف خواستم مانتومو بپوشم که دستشو روی دستم گذاشت و گفت
_جا رو پهن کن خستم.
متعجب گفتم
_مگه قرار نبود بریم خونه ی بابام؟
_فکر کردی پا تو اون خونه میذارم؟یادم رفته اون شب که شال و کلاه کردی رفتی خونه شون گذاشتن زن من نصف شب آواره کوچه خیابون بشه.بنداز جا رو خوابم میاد.
بی حرف سر تکون دادم. خواستم دوباره پیراهنمو تنم کنم که دست دور کمرم انداخت و گفت
_این طوری بهتره.
با خنده ی ریزی گفتم
_عه اهورا…
سرشو توی گردنم فرو برد و گفت
_جان اهورا

به عقب هلش دادم و گفتم
_نکن یکی میاد.
با نفسی بریده گفت
_کی میخواد بیاد؟
هنوز حرفش تموم نشده بود در باز شد و مادرش عین عزرائیل اومد تو…
جیغ خفه ای زدم و پشت اهورا پناه گرفتم.اهورا با حرص گفت
_یه در نباید بزنی مامان؟
زنیکه ی نحس بدون خجالت کشیدن از سنش اومد تو درو بست و گفت
_این کارا چیه میکنی پسر تو میخوای منو سکته بدی؟
اهورا خم شد. پیراهنمو برداشت و جلوم گرفت گفت
_برو بیرون مامان.یه کار نکن بزنم به سیم آخر و برگردم تهران.
مادرش نگاه بدی بهم انداخت و گفت
_دختری که اجاقش کوره و ترجیح میدی به دختری که قراره خان قبیله رو به دنیا بیاره؟تو می‌دونی رسم ما رو اهورا… زن واقعیت اونه نه یه دختر اجاق کور. اگه اون دختر خدایی نکرده از غصه بلایی سرش بیاد می خوای چی کار کنی؟
اهورا نفسش و فوت کرد.
پشتمو کردم و لباسمو پوشیدم. صدای اهورا رو شنیدم
_خیله خوب برو بیرون.
_بیای ها… تو هم کمتر بچسب بهش دختر…گناه داره اون دختر آهش می گیرتت. کم تو تهران با پسرمی.

حرفش و زد و از اتاق بیرون رفت. برگشتم سمت اهورا و با صدای آرومی بدون نگاه کردن بهش گفتم
_برو…
یه قدم نزدیک اومد و خواست دستمو بگیره که عقب رفتم و محکم تر گفتم
_برو اهورا…
نفسش و با حرص فوت کرد. عقب گرد کرد و رفت.
لبخند تلخی زدم.در کمد و باز کردم و دلخون برای خودم جا رو پهن کردم. چراغ و خاموش کردم و زیر ملافه خزیدم.
عیب نداره آیلین…میگذره. همش میگذره.

🍁🍁🍁

نوشته های مشابه

7 دیدگاه

  1. اقا توروخدا کم بزارین ولی تند تند بزارید کانال تلگرام هرشب یه پارت کوتاه میذاره شما هم هر شب همونو بزارید دیگه
    خواهشا
    حالا پارت بعدی این رمان کی میاد
    رمان سکانس عاشقانه هم برارید زودتر خواهش می کنم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن