رمان سکانس عاشقانه پارت 7 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷

بهار

با لبخند نگاهم کرد و جلو اومد .. لبای منم از خندش کش اومد ..که یک دفعه سر جا ایستاد ..ابروهاشو تو هم کشید و خیره به لبام گفت :

_ خیلی پررنگ و جیغه..اصلا واسه یه زن متاهل مناسب نیست ، برو پاکش کن..!

متعجب نگاهش کردم و با خنده گفتم :

_ یعنی چی امیرعلی؟

نگاهی به ساعتش انداخت :

_ یعنی چی نداره عزیز من ، من دوست ندارم زنم لباش انقدر تو چشم باشه که هر کی رد شد بگه جون چه لبای داره ، از این رژا تو خونه واسه خودم بزن خیلی میپسندم اما واسه بیرون نه ..تازه نمیخوام خیلی بهت گیر بدم وگرنه مجبور بودی این مانتو رو هم عوض کنی..!

با حرص لبم رو به دندون گرفتم و گفتم :

_ منم این تیپ و قیافه تو رو نمیپسندم .. سر و سینه رو انداختی بیرون که از کنار هر دختری رد شدی بگه اووف چی بود یارو؟ همون لباسا مگه چش بود که عوض کردی؟
هر وقت تو عوض کردی منم عوض میکنم..!

چند ثانیه مکث کرد و بعد کلافه گفت :

_ خیله خب ول کن بیا بریم

از حرفش شوکه شدم ..یعنی حاضر نبود لباسش رو عوض کنه؟ مگه کجا میخواست بره ؟

امیرعلی

نگاهمو به چهره طلبکار عسل دوختم و با صدای تحلیل رفته گفتم :

_ اخه یدونه ام بنظرت اگه اجبار مامان نبود من با این درپیت ازدواج می کردم؟

اخماشو درهم کشید و بغض کرده رو کاناپه غمبرک زد .. ای خدا بگم چیکارت کنه بهار که زندگیمو نابود کردی..!

دستمو دور شونه اش انداختم که با حرص گفت :

_ سه ساله قراره با مامانت حرف بزنی اما هر بار یه بهونه ردیف کردی ، گفتی صیغه راه اومدم ..هزار و یک غلط دیگه کردی راه اومدم .. حالا باید با خبر ازدواجت روبرو بشم؟

چشمام از حرفش گرد شد هزار یک غلط دیگه؟

_ عسل ، مگه من جز بغل کردنت کار دیگه ای کردم؟ دختر باز هستم اما ادمم لاشی نیستم ، من حتی به اون دختر که زنمه دست نمیزنم ..چون مال من نیست حق من نیست زندگیشو نابود کنم ..!
تو فکر میکنی من راحتم؟
میفهمی وقتی به چشمای پر از عشق یه نفر نگاه میکنی و کلی دروغ تحویلش میدی یعنی چی؟

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم :

_ من از روی حرص میگم اون دختره درپیت اما درپیت خود منم نه اون که انقدر تو کارش حرفه ای هست که دکتری که سی ساله تیغه دستشه میگه برو سراغ فلانی…!
من برام نابود کردن زندگی همچین زنی سخته ..هنوز دو روز از ازدواجم نگذشته برم بگم باید جدا شیم؟

کیفش رو با حرص از روی میز چنگ زد و بلند شد و با گریه گفت :

_ واسه تمام دخترای روی این زمین مردونگی به خرج بده واسه منی که سه ساله دست به سرم کردی نامردی..باشه امیرعلی اصلا من میرم گم میشم تو با خیال راحت به زندگیت با اون خانم دکتر برس ..!

دستش رو کشیدم ..به طرف خودم کشیدمش و با لحن ارومی گفتم :

_ اخه قوربونت برم تو که میدونی من عاشقتم چرا حرص میخوری؟ تو که میدونی یه تار موی گندیت به صدتا از این دکترا می ارزه چرا بغض میکنی؟ ازش جدا میشم اصلا کاری میکنم خودش طلاق بخواد ..!

بهار

ساعت هشت شب شده بود و هنوز خبری از امیرعلی نبود …مثل مرغ سرکنده خونشون رو متر میکردم .. انقدر خیره به ایفون شده بودم که چشمام خشک شده بود ..!

مامان و فرشته جون اشپزخونه بودن ، حسین اقا هم که بیرون بود عصر زنگ زد و عذرخواهی کرد نمیتونه بیاد ..!

با حرص به جون ناخنم افتاده بودم که صدای زنگ ایفون از جا پروندم ..!

به سمت ایفون حمله ور شدم و داد زدم :

_ من باز میکنم ..!

دکمه رو فشار دادم و به سمت حیاط دویدم ..!

در سالن رو باز کردم و خیره به امیرعلی که با دسته گل و جعبه شیرینی به طرفم میومد اخم کردم ..!

نزدیکم شد سرکی به داخل خونه کشید و
بغلم کرد…نفس عمیقی کشیدم ..از بوی عطر زنونه ای که تو بینیم پیچید قدمی به عقب برداشتم ..!

دستشو پشت کمرم زد و گفت :

_ نمیدونی بهار تا الان داشتم با این باقری چونه میزدم خیلی اسکوله ..!

گل و شیرینی و از دستش گرفتم و طعنه زدم :

_ اره خیلی انگار اذیتت کرده .. بدجوری بوی عطرش روی پیراهنت مونده ..!

بهار

کل شب خودم رو از امیرعلی دور نگه داشتم ، خیلی تلاش کرد حرف بزنه اما نتونست و همین عصبانیش کرده بود..!

ساعت نزدیک یک شب بود و داشتیم خداحافظی می کردیم که برگردیم خونه ..

سوار ماشین شدم و به روبرو زل زدم …در ماشین رو محکم به هم کوبید و راه افتاد ، جلوی چشمای مادر وپدرش که دوتا برج زهرمار رو بدرقه کرده بودن دعوا صورت خوشی نداشت..!

کمی که از خونه اشون دور شدیم کنار خیابون پارک کرد ..!

حتی تلاش نمیکردم زیر چشمی نگاهش کنم با اخمای درهم به روبرو زل زده بودم و فقط منتظربودم حرف بزنه تا پاچشو بگیرم ..!

بعد از چند دقیقه سکوت به حرف اومد و با لحن تندی غرید :

_ تو که جنبه زندگی با یه بازیگر رو نداری غلط کردی ازدواج کردی ، بیخود گفتی دوست دارم وقتی به جای اعتماد به شوهرت بهش شک داری..!

از حرفاش به نقطه جوش رسیده بودم و به جای سوختن قل قل میکردم ..!
با نیشخند به سمتش چرخیدم و با تن صدای بلندی گفتم :

_ جنبه ندارم؟ اینکه معلوم نیست کی انقدر تو بغلت مونده که عطرش اینطوری روی لباست مونده میشه جنبه داشتن؟
اگه تو بازیگری منم دکترم کم مراجع کننده مرد و کم دکتر دور اطرافم نیست میرم زرت و زرت یا بغلشون میکنم یا لاس میزنم ببینم جنبه زندگی تو با یه دکتر چقدره..!

بهار

دستاشو گذاشت روی بازوهام و به طرف خودش کشیدم خواستم پسش بزنم که از بین دندونای کلیدشدش غرید :

_ تا اون روی سگم بالا نیومده به حرفام گوش کن بهار …دارم خیلی خودمو کنترل میکنم بخاطر رفتار مزخرفت جلوی خانوادهامون هیچی بهت نگم..!

دستشو از روی بازوهام دو طرف صورتم گذاشت و شمرده شمرده گفت :

_ وقتی وسط خیابون دارم راه میرم یکی خودشو میندازه بغلم ده تای دیگه هم دورم جمع میشن میشه تقصیر منه؟
وقتی به دختره دارم چشم غره میرم محل نمیده یکی دیگه هم داره فیلم میگیره چیکار کنم؟ بزنم تو دهن یارو؟

از حرص حرفاش یقه پیراهنش رو تو دستم مچاله کرده بودم ..!

دستامو بین موهاش فرو کردم و در حالی که محکم می کشیدم جیغ زدم :

_ نه میذاشتی بغلت بمونه خونه ام میاوردیش دختره رو ..نمیتونستی خودتو بکشی عقب؟ نه چرا بکشی معلومه که خوشت اومده وگرنه مثل ده سال پیش که حال منو گرفتی حال اینم میگرفتی تو انقدر پیشرفته بودی ده سال پیش منو بوسیدی خدا میدونه حالا دیگه با دخترای مردم چیکار که نمیکنی..!

به صورت قرمز شده از حرصم لبخندی زد و گونه های داغ شدم رو اروم بوسید و کشیدم تو بغلش و با خنده گفت :

_ اخه قوربونت برم تو خودتو با اونا مقایسه میکنی؟ من لبای خوشگل تو رو با هزارتا لب دیگه عوض میکنم؟ یا عشقی که تو بهم داشتیو با عشقای یک دو روزه این دخترا؟

بهار

خودم رو به زور ازش جدا کردم ، نگاهمو به چشماش دوختم و با لبخند تلخی گفتم :

_ امیرعلی…من بچه ام؟ من احمقم؟ با عسل بودی نه؟

مکث کردم و قبل از این که بخواد انکار کنه ادامه دادم :

_ فهمیدم …اونی که بخاطر اموالش مجبور بود کار سختی و انجام بده تو بودی …مجبور شدی باهام ازدواج کنی…اما مجبور نبودی تو چشمام زل بزنی دروغ بگی من کودن نیستم امیرعلی

نفس عمیقی کشیدم و سر جام صاف شدم ..!

بغضی که تو گلوم چنگ میزد رو قورت دادم و بی صدا اشک ریختم ..!

چند دقیقه تو سکوت گذشت ..لبای بهم دوخته شده ام رو باز کردم و با صدای گرفته ای گفتم :

_ برو خونه

نگاهای پی در پیش رو روی خودم احساس میکردم …الان نگرانی یا خوشحال که زن زوریت فهمیده همه چی الکی بوده؟

لعنت بهت بهار که فهمیدی نگاهش دروغه اما خودتو زدی به خریت…لعنت بهت که میدونستی هنوزم عاشق همون دختره ده سال پیشه اما بازم از رو نرفتی …!

شب عروسیت پشت کرد بهت و خوابید اما بازم خفه شدی …!
حالا بوی عطر زنونه روی لباسش رو نفس بکش ..انقدر که یادت بمونه ..!

بهار

با ایستادن ماشین در و باز کردم و پیاده شدم … با قدم های سست شده به سمت خونه راه افتادم ..سرم گیج میرفت و درست نمیدیدم ..!

دستم رو به دیوار گرفتم که حضورش رو پشت سرم احساس کردم :

_ خوبی؟

بغض خفه شده ام ترکید ..و با هق هق گفتم :

_ خوبم خیلی خوبم …!

دستش روی بازوم نشست که جیغ زدم :

_ بــهــم دسـت نــزن ، ازت متنفرم ..ازت بدم میاد ، زندگیم رو نابود کردی…زندگیم رو نابود کردی..!

دستش رو عقب کشید ، نفس پر حرصی کشید اما از کنارم جم نخورد..!

هر قدم که به سمت اتاق برمیداشتم اونم پشت سرم میومد..!

در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ..!

بدون اینکه به عقب برگردم در و بستم و قفلش کردم ..!

دستگیره در بالا و پایین شد :

_ بزار حرف بزنیم …باید همه چیزو توضیح بدم ..!

مات و مبهوت به دیوار زل زده بودم که لگدی به در زد و داد زد:

_ باز کن این درو

بهار

کل شب مثل جنازه پشت در افتاده بودم ، حتی جون اینکه خودمو به تخت برسونم رو هم نداشتم …هر چی امیرعلی با دستگیر در کشتی گرفت و تهدید کرد بی فایده بود ..اخرشم بیخیال شد و رفت ..!

پشت دستمو به چشمای قرمز شده ام کشیدم و نگاهی به ساعت انداختم ، ۶ صبح بود … یک ساعت وقت داشتم تا اماده بشم برم بیمارستان ..دلم نمیخواست بخاطر این ازدواج زحمتای چندساله ام رو به باد بدم ..!

دستم رو به دیوار گرفتم و بلند شدم ..!

پای راستم بدجور خواب رفته بود ، به زور خودم رو به سرویس داخل اتاق رسوندم ..!

اه حسرت باری کشیدم و به قیافه پژمرده شده ام توی اینه زل زدم ..!

چند مشت اب به صورتم زدم و بعد از خشک کردن دست صورتم از سرویس بیرون اومدم ..!

***

کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم ..!

هنوز یک قدمم از اتاق بیرون نیومده بودم که امیرعلی جلوم ظاهر شد..!

بدون نگاه کردن بهش خواستم از کنارش رد بشم که دستش رو جلوم گرفت :

_ کجا میخوای بری؟

دستش رو پس زدم و با اخم گفتم :

_ به تو چه..؟

از کنارش رد شدم ، هنوز چند قدمی برنداشته بودم که بازوم رو کشید و به سمت خودش چرخوندم..!

دستم بالا رفت بزنم توی صورتش که با دیدن چشمای قرمزش مات شدم ..!

بهار

اب دهنم رو قورت دادم دستم رو پایین اوردم و با صدای ارومی گفتم :

_ ولم کن ، دیرم شد..!

کلافه محکم تر به خودش چسبوندم :

_ بزار حرف بزنیم بهار داری اشتباه میکنی..!

_ چیو اشتباه میکنم امیرعلی؟ اینکه به زور مادرت فقط بخاطر اون ملک و املاک باهام ازدواج کردی؟ یا اینکه دیشب تو بغل عسل بودی؟ به دروغ دوست داشتنت رو؟ کدوم رو اشتباه میکنم امیرعلی؟ تموم شد ..همه چی تموم شد..!

مکث کوتاهی کردم ، لبای خشک شده ام رو با زبون تر کردم و ادامه دادم :

_ من به خانوادت چیزی نمیگم که اینطوری نگرانی … دیگه برام مهم نیستی امیرعلی نه تو نه این زندگی..!

خودم رو از چنگ دستاش خلاص کردم و از خونه خارج شدم ..!

***

هر کی جلوم سبز میشد تبریک میگفت و رد میشد به ماهگل که با تعجب زل زده بود بهم چشم دوختم که پرسید :

_ بهار چرا اینجایی؟ مگه نباید الان ماه عسل باشی؟

لبخند تلخی روی لبام شکل گرفت ، اهی کشیدم و جواب دادم :

_ کارا جور نشد عزیزم نتونستیم بریم ..!

با کنجکاوی به صورت رنگ پریدم زل زد و بعد از چند دقیقه حسابی بررسی کردن دستم رو دنبال خودش کشید و..

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن