فصل دوم رمان رئیس مغرور من (عشق تعصب ) پارت یک - رمان دونی
رمانرمان عشق تعصب

فصل دوم رمان رئیس مغرور من (عشق تعصب ) پارت یک

 

#پارت_۱
#عشق_تعصب

دستم و دنبال خودش کشوند و به سمت دستشویی برد.
با حیرت گفتم:
_آخه اینجا؟
در دستشویی و قفل کرد. کوبوندم به دیوار و لب هاش و روی لب هام قفل کرد و با مستی مشغول بوسیدنم شد.
عقب زدمش و گفتم:
_نکن یکی میاد.
خمار نگاهم کرد و پچ زد
_خوب بیاد فوقش همه می فهمن دوست دخترمی.
خواست دوباره صورتش و جلو بیاره که گفتم:
_قرار شد کسی نفهمه.
کلافه عقب رفت و گفت:
_دردت چیه تو؟چرا نباید کسی بفهمه؟ هنوز تو فکر اون مرتیکه ای منم لابد زاپاسم برات آره؟
هول کردم و گفتم:
_چه ربطی داره؟من فقط نمی خوام کسی از همکارا بفهمه.
با طعنه گفت:
_درد تو همکارا نیست اون مردکه که مثل سگ باهات رفتار میکنه و تو بازم بهش وفاداری.
خواستم جوابش و بدم که در و باز کرد و گفت:
_برو…
سر تکون دادم و از در بیرون رفتم که سینه به سینه ی بهادر شدم.
با اخم های در هم نگاهی به لب هام انداخت و رگ گردنش بیرون پرید.
طاها از دستشویی بیرون اومد و با دیدن
بهادرنگاه معناداری بهم انداخت و خواست بره که بهادر با خشم غرید:
_شما تو دستشویی زنونه چی کار داشتی؟مگه با این سن سواد خوندن نداری؟
طاها پوزخندی زد و گفت:
_چرا اتفاقا دارم ولی از اون جایی که شما توی شرکت به این بزرگی تون اتاق خالی ندارین دستشویی زنونه میشه مکان من و عشقم.
نفسم برید. چشمکی بهم زد و من و با بهادری که از خشم داشت می ترکید تنها گذاشت.
دستش و دور گردنم انداخت و با خشونت من و به سمت دستشویی برد.
ترسیده گفتم:
_چی کار داری می کنی تو بهادر؟
شیر آب و بار کرد و با خشونت روی لبهام آب زد و محکم با دست روی لبم کشید و گفت:
_چیزی که یه زمانی مال من بوده نباید مال کس دیگه بشه قبلا بهت گفته بودم حق لاس زدن با کسی و نداری

وقتی عصبانیتش رو روی لبهام خالی کرد دستش رو برداشت و با خشم بهم خیره شد توپید
_دفعه ی بعدی نزدیک اون مرتیکه ببینمت قسم میخورم جفتتون رو میشکم
با شنیدن این حرفش رنگ از صورتم پرید با وحشت بهش خیره شدم میدونستم بهادر هر کاری که بگه انجامش میده ، اما مثل همیشه نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم و با جسارتی که نمیدونم از کجا آوردم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکن ….

با خوردن تو دهنی محکمی که بهادر بهم زد شوری طعم خون رو داخل دهنم احساس کردم دستم رو جلوی دهنم گرفتم و با بهت بهش خیره شدم اون بدون توجه به دهن خونی من دستش رو روی گلوم گذاشت و محکم فشار داد و با خشم کنار گوشم غرید:
_میتونم بدون اینکه آب از آب تکون بخوره همینجا دخلت رو بیارم بعدش اون مرتیکه ی پدر سگ و جرش بدم که به خودش اجازه داد لبهای کسی که من صاحبش هستم رو لمس کنه …
به اینجا که رسید سکوت کرد نگاهش رو بین لبها و چشمهام چرخوند و با خشونت لبهاش رو روی لبهام گذاشت با شدت داشت لبهام رو میبوسید و گاز میگرفت انگار قصدش از بوسیدن لبهای من فقط خالی کردن عصبانیتش روی لبهام بود میخواست به خودش و من ثابت کنه صاحب منه!

اما من یه وسیله شخصی نبودم که اون با پولش بخواد من و بخره هنوز یادم نرفته باهام چیکار کرد من عاشقش بودم فکر میکردم اونم عاشقمه درست روز تولدم که منتظر سوپرایزش بودم بدترین اتفاق زندگیم افتاد بهادر با دختر خاله اش نامزد کرد و من رو به بدترین شکل ممکن خورد کرد
بعد از گذشت چند سال دوباره تو شرکتی که حتی نمیدونستم برای بهادر به عنوان کارمند مشغول به کار شدم
با یاد آوری روزی های تلخ گذشته بی اختیار قطره اشکی روی گونم چکید که بهادر دست از بوسیدن من برداشت صدای خش دار و گرفته اش بلند شد
_بخاطر اینکه بوسیدمت داری گریه میکنی آره؟!

سرم رو بلند کردم و به چشمهای قرمز شده اش که جذاب تر از قبل شده بود خیره شدم من چرا هنوز عاشقش بودم آخه لعنتی اون من و دوست نداشت اصلا چرا باید دختر فقیری مثل من که از سطح پایین جامعه بودم رو دوست داشته باشه وقتی بهترینا رو داشت!
با فکر کردن به اینا عصبی شدم با صدایی که حالا از شدت خشم داشت میلرزید گفتم
_برو کنار عوضی!

_دهنت و ببند تا پر خونش نکردم بهار
پوزخندی عصبی زدم
_مگه تا حالا داشتی چیکار میکردی پر خون اش کردی دیگه مگه بس نبود!؟
نگاهش سرد شد
_ دیگه هشداری بهت نمیدم کافیه بازم کنار اون پسره ببینمت تا زن …
از کوره در رفتم و با خشم تقریبا فریاد زدم:
_بسه من با اون پسر دیگه هیچ کاری ندارم اما اینم بدون تو هم جایی تو زندگی من نداری ، من عروسک خیمه شب بازی تو نمیشم

تا خواست چیزی بگه صدای نیلوفر از بیرون دستشویی اومد:
_بهار خوبی چرا داد میزنی!؟
با شنیدن صداش رنگ از صورتم پرید نیلوفر یکی از کارمند های دهن لق شرکت بود با ترس به بهادر خیره شدم و با من من گفتم:
_چیزی نیست نیلوفر با تلفن داشتم حرف میزدم الان میام!

_داخل دستشویی اخه با تلفن حرف میزنند ، زود باش بیا تا رئیس نیومده
_باشه تو برو منم میام
صدای پا اومد که نشون از رفتن نیلوفر میداد نفس راحتی کشیدم و با حرص به بهادر خیره شدم و گفتم:
_میخوای تو شرکت آبروم بره و همه منو به عنوان ج*ن*ده بشناسن که داره تو دستشویی به رئیس روانیش حال میده!؟

_گوه میخوره کسی که بخواد زر اضافه بزنه!
کلافه از بحث و کل کل کردن با بهادر گفتم
_برو کنار من برم
دستش رو دو طرف صورتم گذاشت
_دیگه چی میخوای از جون من!؟
با نگاه خاصی به چشمهام خیره شد و شمرده شمرده گفت:
_من صاحب تو هستم!

عصبی از دستشویی خارج شدم بهادر واقعا کفر آدم رو درمیاورد نمیدونستم چرا همیشه جلوش کم میاوردم ، منی که همیشه جواب همه رو میدادم و به قول دوستام هفت متر زبون داشتم اما جلوی بهادر لال میشدم و جرئت حرف زدن نداشتم نفسم رو بیرون دادم
_بهار
با شنیدن صدای منشی شرکت لیلا به سمتش برگشتم و گفتم
_جانم
_آقای هخامنش باهات کار داره زود باش برو اتاقش که از دستت شکاره
با دست محکم روی پیشونیم کوبیدم قرار بود پرونده هارو براش ببرم اما پاک همه چیز رو یادم رفته بود سریع به سمت اتاق خودم رفتم و بعد از برداشتن پرونده خواستم از اتاق برم بیرون که طاها اومد داخل اتاق بدون توجه بهش اومدم برم که راهم رو سد کرد
_برو کنار طاها
پوزخندی زد
_چیه چرا داری ناز میای اونی که باید شاکی باشه منم نه تو!
سرم رو بلند کردم با غیض بهش خیره شدم
_چرا باید برای آدمی مثل تو ناز بیام آخه!؟
با شنیدن این حرفم عصبی شد و فکم رو تو دستش گرفت
_باز اون مرتیکه بهت حال داد برا من دم در آوردی آره!؟
دستش رو پس زدم و با خشم بهش توپیدم
_دیگه حق نداری به من دست بزنی از آدمای بی عرضه ای مثل تو حالم بهم میخوره ، دیگه هیچ رابطه ای بین ما نیست شیر فهم شدی!؟
چشمهاش برق زد
_به همین راحتی نمیتونی از دستم خلاص بشی بهار خانوم
بدون توجه بهش از کنارش رد شدم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صداش بلند شد
_به زودی التماس میکنی باهات باشم و از حرف امروزت عین سگ پشیمون میشی
پوزخندی روی لبهام نشست
_فکر نمیکنم اونقدر بدبخت بشم که بخوام التماس آدمی مثل تو رو بکنم
دیگه منتظر ادامه حرفاش نموندم و از اتاق خارج شدم ببین بهادر آدم رو مجبور به چ کار هایی میکنی بخاطر فراموش کردنش با طاها وارد رابطه شدم اما چ رابطه ای طاها فقط دنبال این بود که جسمش رو ارض*ا کنه و خواسته هایی ازم داشت که من نمیتونستم قبولشون کنم مخصوصا نمیتونستم با طاها جوری که باید باشم طاها خیلی گستاخ و بی پروا بود درست یه شخص متفاوت از من با خواسته های متفاوت.
تقه ای زدم که صدای آقای هخامنش معاون شرکت بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم مثل همیشه پشت میزش نشسته بود و مشغول نوشتن چیزی بود
_ببخشید آقای هخامنش دیر شد اینم پرونده هایی که میخواستید
_چرا انقدر دیر کردید!؟
_ببخشید
_دیگه تکرار نشه دفعه آخرت باشه!
_چشم ببخشید
_میتونی بری
با شنیدن این حرفش تشکر آرومی کردم و از اتاق خارج شدم کم مونده بود اخراج بشم خدا رحم کرد

ساعت کاری تموم شده بود از شرکت زدم بیرون ، به سمت خونه رفتم تقریبا یکساعت طول کشید تا رسیدم زن های فضول همسایه در حال پچ پچ کردن بودند سرم رو با تاسف تکون دادم همیشه از این محله بیزار بودم داخل حیاط شدم و به سمت خونه حرکت کردم داشت صدای داد و بیداد میومد سریع در رو باز کردم و داخل شدم با دیدن صحنه ی روبروم دستام از عصبانیت مشت شد پدر معتادم با کمربند افتاده بود به جون مادرم میتونستم هدس بزنم باز دردش چیه پول میخواست برای اون مواد کوفتی کیفم رو یه گوشه پرت کردم و دستش رو که داشت میرفت بالا تو هوا گرفتم با خشم به سمتم برگشت با دیدن من لبخند خماری زد و گفت:
_به به بهار خانوم رسیدن به خیر
دستش رو با شدت ول کردم و با عصبانیت بهش خیره شدم و فریاد زدم
_داشتی چ غلطی میکردی تو مرتیکه ی مفنگی!
اخماش تو هم رفت بینیش رو بالا کشید و کشیده گفت:
_با پدرت درست صحبت کن
عصبی پوزخندی زدم و گفتم:
_ببین مرتیکه یکبار دیگه بیام ببینم دست رو مادرم بلند کردی خودم زنده زنده چالت میکنم فهمیدی!؟
لبخند زشتی زد که تموم دندون های کثیفش رو به نمایش گذاشت
_اگه پول میداد به این وضع نمیفتاد زنیکه ی …
لگد محکمی بهش زدم که ساکت شد و نگاه عصبیش رو بهم دوخت
_اینم زدم یادت بمونه وقتی اسم مادر من رو به زبون میاری قبلش به حرفی که میخوای بزنی خوب فکر کنی
به سمت کیفم رفتم یه مقدار پول در آوردم پرت کردم سمتش و گفتم:
_اینو بگیر گمشو
با دیدن پولا چشمهاش برق زد سریع پولارو برداشت و بوسید
_تو دختر خودمی ایول بهت
با چندش بهش نگاه میکردم که با خوشحالی از خونه زد بیرون مرتیکه ی کثافط ، با شنیدن صدای ناله ی مامان تازه نگاهم به سمتش برگشت با وحشت کنارش نشستم و گفتم؛
_مامان قربونت بشم خوبی!؟
سرش رو بلند کرد میون درد لبخندی زد و گفت:
_خوبم
_خدا لعنتش کنه مرتیکه ی مفنگی ببین صورت خوشگلت رو به چه روزی انداخته
_من خوبم چیزیم نیست

داخل اتاق نشسته بودم و همراه بقیه مشغول انجام دادن پروژه ی جدید بودیم
_بهار
با شنیدن صدای لیلا دست از کار کشیدم
_بله
_پروژه ی قبلی رو که کامل کردید ببر اتاق رئیس منتظره
_باشه الان!
به سمت کمد پرونده ها رفتم بعد از برداشتن پرونده به سمت اتاق بهادر رفتم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم تموم اتاق شده بود پر از دود سیگار کنار پنجره ایستاده بود و با ژست خاصی داشت سیگار میکشید ، تک سرفه ای کردم که به سمتم برگشت
_گفته بودید پرونده پروژه ی قبلی رو بیارم
به سمت میزش رفت سیگار رو داخل جا سیگاری خاموش کرد پشت میزش نشست و خش دار گفت:
_بیار
به سمتش رفتم پرونده رو دادم دستش دوباره عقب گرد کردم برم که صداش بلند شد
_مگه بهت اجازه دادم بری!
با شنیدن این حرفش ایستادم کلافه بهش خیره شدم
_بیا بگیرش این پرونده رو امروز کامل برام ایمیل کن با جزئیاتش فهمیدی!؟
_اما امروز ساعت کاری داره تموم میشه من …
وسط حرفم پرید و با لحن مسخره ای گفت:
_تو یه کارمند هستی وظیفه ات اینه حرف های رئیست رو گوش کنی دوست نداری که اخراج بشی بخاطر بهونه آوردن!
رنگ از صورتم پرید من به این کار احتیاج داشتم سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
_ببخشید تا شب تکمیل!
با لحن سردی گفت:
_میتونی بری
از اتاقش خارج شدم و به سمت اتاق کار داشتم میرفتم که صدای لیلا بلند شد
_بهار
به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم
_خوبی!؟
_آره
_چی بهت گفت این شکلی شدی!؟
_تا شب باید تموم پرونده رو تکمیل کنم چیزایی که ناقص و براش ایمیل کنم
چشمهاش گرد شد
_اما این که تا نیمه شب طول میکشه
لبخند خسته ای زدم و به سمت اتاق کار رفتم و مشغول انجام دادن کارم شدم

با تموم شدن کارم نفس راحتی کشیدم ، نگاهی به ساعت انداختم ساعت دوازده نیم شب بود همه ساعت هشت رفته بودند فقط من تنها تو شرکت مونده بودم حالا این وقت شب چجوری برمیگشتم خونه حتی یه تلفن هم نداشتم به مامان خبر بدم که امشب دیر میام حتما تا الان کلی نگران من شده بود سریع وسایلم رو برداشتم و بدون اینکه هیچ سر و صدایی از شرکت خارج شدم
نیمه شب بود و هیچ ماشینی رد نمیشد اکثرا هم رد میشد ماشین شخصی بود نه تاکسی به سمت ایستگاه حرکت کردم تقریبا بعد از بیست دقیقه رسیدم حتی اینجا هم ساکت بود دیگه داشتم میترسیدم
با ایستادن ماشین مدل بالایی کنار پام خوف کردم از ترس ، شیشه ماشین رفت بالا و صدای مست یه پسر جوون بلند شد:
_واسه یه شب چقدر میگیری خوشگله
نفسم رفت از ترس این پسر من و با چی اشتباه گرفته بود یه خیابونی
_اشتباه گرفتی آقا برو رد کارت
_ناز نکن خوشگله سوار شو در خدمت باشیم امشب
عصبی شدم با این حرفش از کوره در رفتم و داد زدم
_برو در خدمت ننه ات باش بی غیرت
با شنیدن این حرفم قهقه ی بلندی کرد و کشیده گفت:
_جوووون چقدر س*ک*سی شدی عشقم
چشمهام از وقاحت این پسر گرد شده بود قبل از اینکه به خودم بیام از ماشین پیاده شد به سمتم اومد دستم رو گرفت که عصبی داد زدم
_داری چ غلطی میکنی دستم و ول کن
با اینکه مست بود اما انگار زورش چند برابر بود محکم تر از قبل دستم رو فشار داد
_بسه ناز کردن هر چقدر بخوای بهت میدم فقط امشب من و ار*ضا کن
_گمشو دست کثیفت رو بردار ، کمک کمک
_داد نزن جیگر هیچکس صدات رو نمیشنوه
اومدم حرفی بزنم که دستی من رو به عقب کشید و مشتی که حواله ی اون پسرک مست شد و صدای آشنایی که لرزه به تنم انداخت
_زود باش بزن به چاک تا همینجا دخلت رو نیاوردم
پسره از ترس سریع فلنگ و بست در رفت بهادر با گفتن
_این وقت شب برای یه دختر تنها تو خیابون …
به سمتم برگشت با دیدن من چشمهاش درجا قرمز شد و رگ گردنش برجسته با خشم غرید:
_تو اینجا چ غلطی میکنی!

با اینکه ترسیده بودم اما اصلا به روی خودم نیاوردم و با خونسردی گفتم:
_ممنون از کمکتون من باید برم
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو محکم گرفت و گفت:
_باتوام نصف شب اینجا چه غلطی میکردی هان!؟
بازوم رو از دستش کشیدم بیرون ، با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_تو چیکاره منی که باید بهت حسابت پس بدم ، درضمن محض اطلاعت رئیس بیشعور و الاغم من رو نگه داشت تا پرونده رو براش آماده کنم برای همینه تا نصف شب این بیرون منتظر ماشین موندم
کلافه چنگی داخل موهاش زد و با صدای بم و خش دارش گفت:
_زود باش بیا سوار ماشین نشو برسونمت
_خودم دست و پا دارم میتونم برم
عصبی شد میتونستم از حرکاتش و حرف هاش بفهمم
_زود باش سوار شو این وقت شب اینجا هیچ ماشینی رد نمیشه مطمئن باش
حق باهاش بود این وقت هیچ ماشینی رد نمیشد بهتر بود لجبازی رو میذاشتم کنار وگرنه یه اتفاق خیلی بد مثل چند لحظه پیش برام میفتاد تردید رو کنار گذاشتم و به سمت ماشینش که کمی اونور تر پارک شده بود حرکت کردم همین که رسیدم سوار ماشین شدم ، بهادر هم اومد و پشت رل نشست ادرس رو بهش دادم متعجب شد اما مثل همیشه به روی خودش نیاورد و تو سکوت رانندگی کرد.
با ایستادن ماشین بدون خداحافظی پیاده شدم و داخل کوچه شدم خیلی خلوت شده بود کوچه پرنده پر نمیزد در خونه رو باز کردم و داخل شدم ، چراغ خونه روشن بود اینطور که معلوم بود اون مرتیکه ی بی غیرت امشب اصلا نیومده بود
و مامان هم نگران من بیدار بود سریع به سمت خونه رفتم و در رو باز کردم هدسم درست بود مامان با دیدن من نفس راحتی کشید و نگران گفت:
_کجا بودی بهار تا این موقع شب !؟
_مامان ببخشید ، رئیس بیشعورم مجبورم کرد داخل شرکت بمونم و پرونده هارو تکمیل کنم
_دلم هزار راه رفت فکر کردم برات اتفاق بدی افتاده
لبخند خسته ای بهش زدم به سمتش رفتم دستش رو بوسیدم و گفتم:
_ببخشید مامان خوشگلم ببخشید که باعث شدم نگران بشی قول میدم دیگه تکرار نشه.
_چیزی خوردی!؟
_آره مامان گرسنه نیستم
_دروغ نگو میدونم چیزی نخوردی الان میرم برات غذا بیارم
_مامان من امشب سیرم ، خیلی خسته شدم میخوام یکم بخوابم صبح هم باید برم سر کار
مامان ناچار سرش رو تکون داد و گفت:
_باشه دخترم

_طاها برو کنار
چشمهاش خمار شده بود
_دوست نداری دیگه باهام عشق بازی بکنی آره بخاطر اون مرتیکه ی دو هزاری که تو رو به یکی دیگه فروخت
_طاها برو کنار دارم اذیت میشم
بیشتر خودش رو بهم چسپوند و کنار گوشم پچ زد
_چیه خوشت نمیاد جز اون مرتیکه کسی بهت دست بزنه آره دوست داری با اون باشی …
عصبی حرفش رو قطع کردم
_طاها برو کنار تا جیغ و داد نکردم
دستش رفت سمت سینه هام و صداش بلند شد
_دوست دارم امروز به اوج برسونمت تا دیگه فکرت سمت اون مرتیکه نره
_فکر کردی همه مثل خودت عوضی هستند و دنبال اینجور کثافط کاریا برای به اوج رسوندن خودشون ، بهتره برای تخلیه ی خودت بری یه ج*ن*ده رو از تو خیابون برداری نه اینکه تو شرکت به کارمندا بچسپی الانم گمشو کنار تا همه رو نریختم سرت
پوزخندی به صورت عصبیم زد و گفت:
_وقتی عصبی میشی خیلی جذاب تر میشی ، میدونی همیشه عاشق رام کردن دخترای سرکش بودم
_برو عمت رو رام کن کثافط
اومدم جیغ بزنم که با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام خفه شدم خیلی وحشیانه داشت لبهام رو میبوسید
اومدم با پام بزنم وسط پاهاش که فهمید من رو پرت کرد روی مبل و خودش خیمه زد روم وقتی لبهاش رو از روی لبهام برداشت جیغ بلندی زدم که صدای قهقه اش بلند شد
_هر چقدر دوست داری جیغ بزن هیچکس صدات رو نمیشنوه اتاق عایق صدا داره نمیدونستی عزیزم
دیگه داشت گریه ام میگرفت به التماس افتادم
_تو رو خدا باهام کاری نداشته باش برو کنار
بدون توجه به حرفم دکمه های مانتوم رو باز کرد و تاب نازکم رو داد کنار با لذت به سینه های سفیدم خیره شد و گفت:
_خیلی هوس انگیزی امروز نمیزارم از دستم فرار کنی
دوباره خواست به سمتم بیاد که در اتاق بشدت باز شد و صدای داد بهادر اومد
_چخبره اینجا!؟
طاها زیر لب لعنتی گفت و بلند شد من هم انگار خدا برام از آسمون یه کمک فرستاده باشه سریع بلند شدم بدون توجه به سر و وضعم به سمت بهادر دویدم و با وحشت بهش خیره شدم و گفتم
_تو رو خدا کمکم کن اون داشت اون داشت ….
صدای بهادر بلند شد
_ببند دهنت خودت با میل خودت داشتی باهام س*ک*س میکردی حالا بهادر رو دیدی داری اراجیف سر هم میکنی
با شنیدن این حرفش بهادر تیز به سمتم برگشت و نگاه ترسناکش رو حواله ام کرد که با ترس سرم رو تکون دادم و گفتم:
_داره دروغ میگه

_من دروغ میگم ج*ن*ده خانوم یا تویی که داشتی برای با من بودن له له ….

بهادر عصبی به سمت طاها هجوم برد که جیغی کشیدم ، یقه اش رو تو دستش گرفت و با خشم تو صورتش غرید:
_داری چ گوهی میخوری مرتیکه دوست داری همینجا زنده زنده چالت کنم فکر کردی من توی حروم لقمه رو نمیشناسم که بخاطر زیر شکمت حاضری هر غلطی بکنی آره

طاها پوزخندی حواله بهادر کرد و با لحن زشتی گفت:
_چیه از اینکه این دختره مال تو نشده قبلش انقدر عصبی هستی آره داری برای دختری غیرتی میشی که به دست من زن شده قبلا و الان فقط داشت برام ناز میومد
چشمهام گرد شد از ترس وحشت چرا داشت دروغ میگفت من تا حالا هیچ رابطه ای باهاش نداشتم جز چند تا بوسه
_داری عین سگ دروغ میگی!
_چیه چرا انقدر داغ کردی پشیمونی قبل من تو بکارت ….

هنوز حرفش کامل نشده بود که مشت محکم بهادر تو صورتش خورد و پرت شد روی زمین بهادر با لگد افتاده بود به جونش انقدر زدش تا که خسته شد با حالت جنون واری بهش خیره شد و فریاد کشید:
_دفعه بعدی نزدیک بهار ببینمت میکشمت حرومزاده الانم گمشو بیرون از شرکت تا کاری نکردم به گوه خوردن بیفتی مرتیکه ی پدر سگ حرومی

بهادر به سمتم اومد دستم رو گرفت و به سمت اتاقش برد همه ی کارمند ها متعجب به ما خیره شده بودند که بهادر رو به منشی داد زد:
_زود باش حراست و خبر کن اون مرتیکه رو بندازن بیرون از شرکت
لیلا با ترس سرش رو تکون داد در اتاقش رو باز کرد و من رو پرت کرد داخل اتاق جوری که اگه تعادلم رو حفظ نمیکردم پرت میشدم روی زمین با ترس و وحشت بهش خیره شده بودم همه ی اتفاقاتی که تو این چند لحظه افتاده بود باعث شده بود اصلا نتونم حرف بزنم

بهادر عصبی چند بار تو موهاش دست میکشید و به جد و آباد طاها فحش های رکیک میداد ، یهو نگاهش به من افتاد به سمتم اومد که سریع دستم رو جلوی صورتم گرفتم اما برعکس تصورم با خشونت من رو بغل کرد پی در پی داشت نفس عمیق میکشید
باید بهش میگفتم اون دروغ گفته
_بهادر
صداش کنار گوشم بلند شد
_هیش هیچی نگو بهار
با گریه نالیدم:
_به جون مادرم قسم داشت دروغ میگفت من هیچوقت باهاش نبودم تو اتاق به زور خفتم کرد میخواست بهم تجاوز کنه که تو اومدی بخدا من هیچ تقصیری نداشتم بهادر من ….

گریه بهم اجازه نداد دیگه چیزی بگم ….

طاها از شرکت اخراج شده بود و از اون روز به بعد اصلا ندیده بودمش بخاطر اتفاق بدی که برام افتاد چند روز اصلا نتونستم برم شرکت ، وقتی هم بعد از چند روز دوباره سر کار اومدم بهادر رفتارش با من خیلی پرخاشگر و بد شده بود جوری که همه ی کارمندای شرکت فهمیده بودن یه مشکلی با من داره ، البته جز خودم هیچکس نمیدونست چه اتفاقی افتاده.
با شنیدن صدای تلفن شرکت جواب دادم:
_جانم
صدای لیلا منشی بهادر داخل گوشی پیچید:
_برو اتاق رئیس باهات کار داره
_باشه الان
بلند شدم و به سمت اتاق بهادر حرکت کردم میدونستم امروز هم مثل روز های دیگه باز میخواد یه گیر الکی بهم بده و داد بیداد راه بندازه
تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم و گفتم:
_با من کاری داشتید!؟
پشت میزش نشسته بود و یه سری برگه جلوش بود با شنیدن صدای من سرش رو بلند کرد و گفت:
_در رو ببند بیا نزدیک
متعجب در اتاق رو بستم و به سمتش رفتم و بهش خیره شدم که از جاش بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_تو به چه حقی پرونده های شرکت رو جابجا کردی!؟
با شنیدن این حرف بهادر بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_چی!؟
پوزخندی زد و گفت:
_جوری رفتار نکن انگار از هیچی خبر نداری خانوم لطفی تو رو دیده موقعی که پرونده های شرکت رو جابجا کردی!
با شنیدن این حرف بهادر برای چند لحظه خشکم زد اون چی داشت میگفت من هیچوقت همچین کاری انجام دادم
_تو منظورت چیه از زدن این حرف!
_منظور من خیلی واضح اون پرونده رو چیکار کردی!؟
_داری به من تهمت میزنی!
_نه دارم با دزدی مثل تو سر و کله میزنم
عصبی شدم اون حق نداشت به من تهمت جاسوسی کردن رو بزنه با صدای بلندی فریاد زدم:
_بخاطر حرصی که از من داری نمیتونی بهم تهمت بزنی من هیچوقت همچین کار کثیفی که تو میگی رو انجام ندادم حالا که تو و خانوم لطفی بهم تهمت دزدی میزنید زود باش یه مدرک نشون بده!؟
بهادر ابرویی بالا انداخت و گفت:
_مدرک!
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه دوباره خودم گفتم:
_دوربین های مداربسته تموم اتاق ها وصل بهتره بریم چک کنیم اگه من کاری انجام دادم ازم شکایت کن!
با دیدن فیلم های مدار بسته لحظه به لحظه پوزخند روی لبهام عمیق تر میشد وقتی فیلم تموم شد به سمت بهادر برگشتم و گفتم:
_این هم از جاسوس اصلی شرکتت که انقدر احمق بوده حتی وقت نکرده فیلماش رو پاک کنه.
بهادر عصبی از اتاق خارج شد من هم به سمت اتاق خودم رفتم و برگه ی استفعام رو نوشتم بعد از تموم شدن تموم وسایلم رو جمع کردم و به سمت اتاق بهادر رفتم تقه ای زدم که صدای عصبیش بلند شد:
_بیا داخل
داخل اتاق شدم بدون توجه به صورت عصبیش با خونسردی بهش خیره شدم و گفتم:
_این برگه ی استفعای منه دیگه نمیخوام اینجا کار کنم
به سمتم اومد برگه رو از دستم گرفت نگاهی بهش انداخت و در کمال خونسردی پاره اش کرد
با دهن باز بهش خیره شده بودم توقع اینکار رو ازش نداشتم
_چیکار کردی!؟
_زود باش برگرد سر کارت تا موقعی که من نخوام هیچ جا نمیتونی بری
_چیه هنوز حرصت خالی نشده میخوای اینجا بمونم تا باز یه تهمت دیگه حواله ام کنی!؟
_بسه دهنت و ببند حوصله ی شنیدن زر زرات رو ندارم برو بیرون
_روانی!

🍁🍁🍁🍁

برچسب ها

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

  1. چند وقت یکبار پارت هارو میزاری ادمین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن