رمان عشق تعصب پارت 8 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۸

 

نمیدونستم چی داره تو ذهنش میگذره با ترس روی تخت خوابیدم که به سمت کمد رفت دوتا دستبند آورد و اومد به سمتم با وحشت بهش خیره شدم و گفتم:
_میخوای چیکار کنی بهادر !؟
پوزخندی بهم زد و گفت:
_چیه ترسیدی !؟
با التماس بهش خیره شدم و گفتم:
_بهادر لطفا!
_خفه شو اون موقع که داشتی با اون مرتیکه خلوت میکردی انقدر نترسیده بودی الان که با منی میترسی آره ، چنان بلایی به سرت دربیارم هیچوقت امشب و یادت نره
دستام رو به تخت بست رفت یه چشم بند آورد و چشمهام رو بست دیگه داشت گریه ام میگرفت با قرار گرفتن یخ روی نافم لرزی به تنم افتاد که لبهاش روی قفسه ی سینم نشست بوسه ای گذاشت که باعث شد اختیارم رو از دست بدم و آهی بکشم
_هنوز زوده برای آه کشیدن از شدت لذت ، باید تا صبح برام آه و ناله کنی اونم از شدت درد نه لذت!
حرف هاش ترس داشت خیلی ترسناک شده بود واقعا حس بدی داشتم فقط دعا دعا میکردم که دست از سرم برداره و باهام کاری نداشته باشه اما اون کاری باهام کرد که بدترین تنبیه عمرم شد!
من رو به تخت بسته بود و هر بلایی خواست سر بدن من در آورد و آخرش رسید به رابطه دردناکی که باهام برقرار کرد.
مثل مار داشتم به خودم میپیچیدم تموم بدنم کبود و زخمی شده بود حتی اشکی برای ریختن هم نداشتم التماس کرده بودم دست از سرم برداره اما اون خیلی سنگدل شده بود حتی دلش برای گریه های من هم نسوخت!
_بهار درد داری !؟
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده ام بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی پستی تو یه بیمار هستی چجوری تونستی به من نزدیک بشی دلت به حال من نسوخت اون همه بلا سر من آوردی!؟

_باید تنبیه میشدی تا امشب رو هیچوقت فراموش نکنی و جرئت نکنی هیچوقت به هیچکس نزدیک بشی تا موقعی که محرم من هستی!
_من نمیتونم بخاطر ذهن بیمار تو ….
هنوز حرفم کامل نشده بود که تو دهنی محکمی زد بهم ساکت شدم و با تلخی بهش خیره شدم دیگه به کتک زدن هاش و آزار و اذیت هاش عادت کرده بودم
تهدید وار بهم خیره شد و گفت:
_دفعه بعدی زنده ات نمیزارم همچین مزخرفاتی رو از بشنوم فهمیدی!؟
ساکت بهش خیره شده بودم که اینبار بلند تر از قبل فریاد کشید:
_باتوام شنیدی !؟
_آره!

نگاه های گاه و بیگاه آریان داشت اذیتم میکرد احساس خیلی بدی نسبت بهش داشتم نمیدونستم چرا جدیدا این حس مثل خوره افتاده بود به جونم سعی میکردم تا میتونم ازش دوری کنم ، هم بخاطر احساس بدی که نسبت بهش داشتم هم بخاطر بهادر وحشی که تا یه پسر کنار من میدید
میخواست گلوم رو بدره!
امروز انقدر کارم سنگین شده بود که بدون‌ نگاه کردن به ساعت داشتم کارم رو میکردم
_بهار
با شنیدن صدای آریان سرم رو بلند کردم با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
_خانوم!
لبخند هیزی زد که دوست داشتم فکش رو جابجا کنم احمق عوضی
_زیاد سخت میگیرید
بدون توجه به حرفش با سردی بهش خیره شدم و گفتم:
_با من کاری دارید !؟
به سمت میز اومد وقتی دقیقا کنار میز ایستاد بهم خیره شد و با چشمهای خمارش بهم خیره شد و گفت:
_میخوام دعوتت کنم خونه ام
با لحن بدی بهش گفتم؛
_به چ مناسبت دارید من رو دعوت میکنید مگه شما کس و کاره ی منید !؟
نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_قول میدم خوش بگذره
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم عصبی بلند شدم و خواستم چیزی بهش بگم که در اتاق باز شد
و بهادر اومد داخل اتاق نگاهش به من و آریان افتاد با چشمهای ریز شده به صورت عصبی من که بی شک قرمز شده بود خیره شد نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_چیزی شده آریان !؟
آریان خونسرد نگاهش رو از من گرفت و به بهادر دوخت
_نه اومده بودم یه کاری با بهار جان داشتم!
جان! احمق میخواست بهادر عصبی کنه بندازه به جون من بهادر خونسرد بهش خیره شد و گفت:
_کارتون تموم شد میتونید برید
با بیرون رفتن آریان تازه نگاهم به بهادر افتاد به سمتم اومد بهم خیره شد و پرسید:
_اون مرتیکه چی داشت زر زر میکرد !؟

بی هوا از دهنم پرید
_داشت زر مفت میزد عوضی
با دیدن نگاه بهادر فهمیدم چ گندی زدم الان باز قاطی میکرد اما برعکس تصورم خونسرد پرسید:
_چی داشت بهت میگفت !؟
میدونستم پیچوندن بهادر بی فایده است برای همین شروع کردم به تعریف کردن حرف های آریان وقتی تموم شد سرم و بلند کردم و به بهادر خیره شدم صورتش وحشتناک شده بود مشتش رو محکم کوبید روی میز و فریاد کشید؛
_گوه خورده مرتیکه بیناموس
با ترس بهش خیره شدم
_بهادر آروم باش یکی صدات رو میشنوه …
با خشم بهم خیره شد و گفت:
_ببند دهنت ساکت شو وگرنه همینجا جوری ترتیبت رو میدم هیچوقت یادت نره
وحشتناک عصبی شده بود اصلا نمیشد حتی بهش نگاه کرد خدایا از دست اینا من باید چیکار کنم یه سادیسم روانی افتاده کنارم که همیشه فکر میکنه منه بدبخت در حال خیانت کردن بهش هستم اصلا هم جواب من براش مهم نیست
همش تقصیر اون کثافط بود که هنوز چند روز نگذشته شروع کرده به گوه خوری کردن احمق چی با خودش فکر کرده

* * * *
_چیشده آریان !؟
صدای نگرانش بلند شد:
_زود باش بیا بهادر خیلی حالش بده تا خر خره مشروب خورده
نگران پرسیدم
_زود باش آدرس رو برام بفرست من همین الان میام
فقط دعا دعا میکردم حالش خوب باشه به مامان سپردم یه کار فوری تو شرکت برام پیش اومده زود میام یه تاکسی گرفتم و به آدرسی که آریان برام فرستاده بود رفتم

نگاهم به ویلا روبروم افتاد که تقریبا خارج از شهر بود اون آدرس و حالا رسیده بودم به راننده گفتم منتظر وایسته ، زنگ ویلا رو زدم که بعد از گذشت چند دقیقه با صدای تیکی باز شد داخل ویلا شدم و با عجله به سمت در ورودی حرکت کردم وقتی رسیدم در سالن باز بود داخل ویلا شدم و با صدای بلندی گفتم:
_آقا آریان آقا آری …
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستمالی از پشت سرم روی بینیم قرار گرفت هر چی تقلا کردم فایده نداشت خیلی زود چشمهام بسته شد.

با شنیدن صدای فریادی چشمهام رو باز کردم گیج و منگ نگاهی به اتاق نااشنایی که داخلش بودم انداختم اینجا کجا بود
_هرزه ی کثافط
با شنیدن صدای فریاد بهادر نگاهم بهش افتاد با تنفر و خشم داشت بهم نگاه میکرد اما چرا ، صدای آریان از کنارم بلند شد:
_چ مرگته صدات رو انداختی رو سرت !؟
نگاهم به وضعیت خودم و آریان افتاد چشمهام گرد شد وحشت زده به بهادر خیره شدم و سرم رو به معنی اینکه من هیچ کاری نکردم تکون دادم
اما اصلا باور نمیکرد من رو لخت تو بغل اون آریان عوضی دیده بود ، اشک تو چشمهام جمع شد آریان کثافط بهم دروغ گفته بود اما چرا!
من که هیچ دشمنی باهاش نداشتم چرا اینکارو باهام کرد ، صدای بهادر که داشت از خشم میلرزید بلند شد:
_هرزه محرم من بودی صیغه من بودی اومدی زیر شریکم خوابیدی آره !؟
_داری اشتباه میکنی بهادر من هیچ کاری …
_ببر صدات و هرزه خودم دارم وضعیتت رو میبینم از همون روز اول فهمیدم داری بهش تیک میدی
_بهادر
چشمهاش سرد شد و با لحن سردی گفت:
_وسایلت رو جمع میکنی میای اون صیغه رو فسخ میکنیم و بعدش گورت رو گم میکنی.
بعدش با پوزخند نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحن بدی گفت:
_آریان که استفاده اش رو کرد ازت فکر نمیکنم دیگه بخواد نگهت داره مثل یه تیکه اشغال پرتت میکنه بیرون
بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفت بیرون اشکام بی وقفه روی صورتم جاری بودند بهادر فکر میکرد من بهش خیانت کردم و یه هرزه ام اما نمیدونست همش یه تله بود ، با گریه به سمت آریان عوضی برگشتم و با مشت محکم کوبیدم تو سینه اش و داد زدم:
_عوضی چرا اینکارو باهام کردی مگه من چیکاره ات کرده بودم
دستام رو گرفت و عصبی غرید
_یواش یواش خانوم کوچولو مواظب حرف هایی که از دهنت میاد بیرون باش دیگه هیچ بهادری وجود نداره بخواد ازت حمایت کنه.

_ خیلی پستی چجوری تونستی با من همچین کار کثیفی بکنی هان !؟
با پوزخند به صورتم خیره شد و گفت:
_ همیشه بهترینا برای بهادر بود دوست داشتم یکبار طعم چیزی که مال اون رو بچشم ، اما نمیدونستم زدم به کاهدون و اون خودش زن داره تو هم زن صیغه ایش هستی که برای ارضای هوسش صیغه ات کرده بوده
_خیلی منفوری ازت نمیگذرم امیدوارم یه روزی به بدترین شکل ممکن تاوان اینکارت رو پس بدی
_خفه شو انقدر زر زر نکن
بلند شد شلوارش رو پوشید و گفت:
_زود باش لباسات رو بپوش بزن به چاک برای یه شب بد نبودی!
با تنفر غریدم
_عوضی
قهقه ی بلندی زد و از اتاق خارج شد حالا باید چجوری برای بهادر توضیح میدادم اون یه اتفاق بوده و من هیچ نقشی نداشتم خدایا خودت بهم کمک کن بدون اینکه هیچ بدونم بهم تجاوز کرده بود اون هم فقط بخاطر دشمنی که با بهادر داشته بود
تموم بدنم داشت درد میکرد اما هیچکدومش در برابر دردی که تو قلبم بود هیچ بود خیلی سخت بود برام حالا چجوری باید بهادر رو قانع میکردم ، بهادری که خودش بیمار بود و بدون اینکه کاری کرده باشم من رو یه هرزه میدونست بی شک الان جلوی چشمهاش یه زن خراب بودم
به سختی لباس هام رو پوشیدم و از اون خونه کذایی خارج شدم
دوست داشتم هر چ سریع تر به مقصد برسم به اولین جایی که رفتم آپارتمان بهادر بود جایی که من رو مجبور به رابطه کرده بود
داخل خونه شدم همه ی وسایل ها شکسته شده بود اوضاع خونه خیلی داغون بود دود همه جا رو برداشته بود به سرفه افتادم صدای خش دار بهادر اومد:
_بلاخره برگشتی هرزه خانوم!
با شنیدن صداش بغض کردم چقدر صداش غم داشت!
کاش هیچوقت پام رو تو اون خونه لعنتی نمیذاشتم کاش حداقل قبلش باهات تمام میگرفتم کاش ، اینجوری شاید خیلی از این اتفاق ها نمیفتاد
_بهادر من …
بلند شد با دیدن چشمهای قرمز شده اش ساکت شدم ترسناک بهم خیره شده بود

تلو تلو خوران به سمتم اومد با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و گفت:
_تو هم مثل بقیه یه هرزه بودی!
با شنیدن این حرفش بغ کرده بهش خیره شدم من فقط برای حال بهادر نگران شده بودم رفته بودم اما اون فکر میکرد من بهش خیانت کردم من بهم تجاوز شده بود بدون اینکه خودم خبر داشته باشم همش نقشه اس از جانب اون پسره!
کشیده گفت:
_فکر کردی صیغه رو باطل میکنم بری با اون پسره لنده هور آره !؟ کور خوندی فردا عقدت میکنم میای خونه ی من از زنم مراقبت میکنی بعدش براش توله پس میندازی باید تاوان پس بدی ذره ذره نابودت میکنم.
اشکام روی گونم جاری بودند چرا ناخواسته باید تاوان پس میدادم ، تاوان کاری که من اصلا هیچ گناهی نداشتم و خودم هم به بدترین شکل ممکن داشتم عذاب میکشیدم چون بهم تجاوز شده بود
نمیتونستم به بهادر هم هیچ حرفی بزنم اون هم حق داشت من رو داخل بد وضعیتی دیده بود شاید هر کسی جای اون بود هم همین فکر رو میکرد
* * * *
فکر میکردم بهادر صیغه نامه رو فسخ میکنه اما همه چیز برعکس تصور من پیش رفت بهادر صیغه نامه رو فسخ کرد ولی من زن عقدیش شدم ، میخواست ازم انتقام بگیره بهادر پر شده بود از کینه ، اون که عاشق همسرش بود چرا پس با دیدن من کنار آریان تو اون وضع به اون حال افتاد چرا میخواست از من انتقام بگیره!
_وسایلت رو جمع کن همراه مادرت به عمارت من میاید!
_من نمیخوام بیام پیش زن تو
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد و گفت:
_فکر کردی نظر تو برام مهمه !؟
_من نمیخوام بیام اونجا!
_بهتره خفه شی تا همینجا دونه دونه دندونات رو تو دهنت خورد نکردم از این به بعد میای عمارت و برای همسر من کار میکنی میشی کلفتش باید تموم کار هاش رو انجام بدی!
_میخوای خدمتکار اجباری همسرت بشم !؟
_وطیفه ات همینه لیاقتت بیشتر از این نیس ، البته هرزه ای مثل تو لیاقت نداره خدمتکار زن من بشه!

 

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن