رمان عشق تعصب پارت 3 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳

 

از مامان اجازه گرفتم و به آدرسی آرایشگاهی که بهادر بهم داده بود رفتم تا برای شب آماده بشم لباس رو هم خودش برام خریده بود و قرار بود بفرسته آرایشگاه بپوشم!
هیچ مخالفتی نکردم چون نه لباس مناسبی برای مهمونی نداشتم نه پولی داشتم که بتونم بخرم ، تقریبا نزدیک دو ساعت طول کشید تا آرایشگر صورتم رو کامل آرایش کرد
_میتونی خودت رو نگاه کنی!
چشمهام رو باز کردم و از آینه به خودم خیره شدم کامل تغیر کرده بودم جوری که اصلا نمیتونستم خودم رو بشناسم واقعا زیبا شده بودم! آرایشگر ماهری بود
بلند شدم شال و مانتوم رو پوشیدم که صدای اون دختره آرایشگر بلند شد:
_خوشگل خانوم شوهرت پایین منتظره.
اومدم بگم اون شوهر من نیست اما به این به بنده خدا ها دخلی نداشت اون چیکاره منه سری تکون دادم و به سمت پایین رفتم ، بهادر کنار ماشینش ایستاده بود
به سمتش رفتم و گفتم:
_بریم!؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نیم نگاهی به صورتم انداخت و با لحن خشک و سردی گفت:
_ سوار شو!
سوار ماشین شدم که صداش بلند شد:
_زود باش رژت رو پاک کن
_چی!؟
دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت و دوباره حرفش رو تکرار کرد
_زود باش رژت رو پاک کن!
با شنیدن این حرفش حق به جانب عصبی به پشتی ماشین تکیه دادم و گفتم:
_رنگ رژم رو دوست دارم و اصلا پاکش نمیکنم.
_داری عصبیم میکنی بهار
_مهم نیست عصبی بشی یا نه ، من رنگ رژم رو دوست دارم و اصلا پاکش نمیکنم.
_خودت خواستی بهار
قبل از اینکه بفهمم میخواد چیکار کنه صورتم رو گرفت و به سمت خودش برگردوند لبهاش رو محکم روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن و گاز گرفتن دستم رو عصبی روی قفسه ی سینه اش گذاشتم و هلش دادم اما حتی یه میلیمتر هم تکون نخورد!
وقتی خوب لبهام رو مکید و گاز گرفت ازم جدا شد
با خشم بهش خیره شدم و عصبی داد زدم:
_داشتی چه غلطی میکردی!؟
با خونسردی بهم خیره شد و جواب داد:
_بهت که گفتم رژت رو پاک نکن!
_عوضی
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_بهتره حرف های این عوضی رو جدی بگیری عزیزم
عزیزم رو با یه لحن مسخره ای گفت که نگاه ازش گرفتم ، آینه رو از داخل کیفم بیرون کشیدم با دیدن رژ پخش شده ام و لبهای باد کرده ام فحشی زیر لب بهش دادم که صداش بلند شد:
_دارم میشنوم.
_به جهنم
_یواش یواش خانوم کوچولو!

با دیدن دختر پسر هایی که مست بودند و داشتند به هم میچیدند صورتم و با چندش جمع کردم به سمت بهادر برگشتم و عصبی بهش خیره شدم
_اینجا کجاست من و آوردی این بود مهمونی کاری!؟
با لحن مسخره ای گفت:
_اینجا س*ک*س پارتیه! تو رو آوردم باهات خوش بگذرونم عزیزم.
خواستم دهن باز کنم جوابش رو بدم که صدای پسری اومد:
_سلام بهادر بلاخره اومدی!؟
بهادر باهاش دست داد و شروع کرد به صحبت کردن داشت حوصله ام سر میرفت از شنیدن حرف های تکراری جفتشون که صدای اون پسره بلند شد:
_معرفی نمیکنی بهادر!؟
بهادر بیتفاوت گفت:
_کارمند شرکت
پسره دستش رو به سمتم دراز کرد و با چاپلوسی گفت:
_خوشبختم از آشنایی با شما بانو!
بدون توجه به دست دراز شده اش با لحن سردی جوابش رو دادم:
_همچنین!
و بدون توجه بهش همراه بهادر که حرکت کرد رفتم صداش کنار گوشم بلند شد:
_انقدر ادا تنگارو درنیار!
با شنیدن این حرفش عصبی شدم اما اینجا نمیتونستم داد و بیداد کنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_من همینم که هستم مثل تو تظاهر به چیزی که نیستم نمیکنم ، یه سری اعتقادات دارم که بهشون پایبند هستم امشب هم نمیدونستم قراره من و همچین مهمونی کثیفی بیاری وگرنه عمرا باهات میومدم.
_تو همیشه مجبور به اطاعت از من هستی کارمند کوچولو!
با رسیدن به جایی که چند نفر ایستاده بودند ساکت شدم و نتونستم جوابش رو بدم ، یه چند ساعت گذشت و مشغول صحبت درمورد کار های شرکت و یه سری قرار داد شدند درک نمیکردم چرا به جای شرکت همچین جایی رو برای صحبت انتخاب کنند واقعا عجیب بودند!
_افتخار یه دور رقص رو میدید!؟
با شنیدن صدای پسر جوونی که روبروم ایستاده بود نگاهی از سر تا پاش انداختم و گفتم:
_نه!
بعد از اینکه پسره خیط شد رفت به سمت بهادر که یه لیوان مشروب دستش بود داشت کوفت میکرد و به روبروش خیره شده بود برگشتم و گفتم:
_من میخوام برم!
با شنیدن صدام به سمتم برگشت نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_پارتی هنوز تموم نشده
_بدرک که تموم نشده میخوای من لخت بشم برم وسط برقصم برات!؟
_خفه شو
خیلی آروم اما عصبی این حرف رو زد برای یه لحظه ازش ترسیدم قیافه اش خیلی ترسناک شده بود با ترس بهش خیره شده بودم که صدای خش دار و عصبیش بلند شد:
_ادای زن خرابارو درنیار فهمیدی!؟
_چی داری میگی تو!؟
_امشب بد حسابت رو میرسم بهار خیلی بد عصبیم کردی
با اینکه ترسیده بودم ازش اما مثل همیشه با جسارت بهش خیره شدم و گفتم:
_برو بابا هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
با خونسردی که داشت من رو میترسوند مشروبش رو سر کشید و به سمت مرد هایی که باهاشون قرار داشتیم برگشت از همشون خداحافظی کرد به سمتم برگشت و گفت:
_بریم
میدونستم این آرامش قبل از طوفانه!

سوار ماشینش شدیم یکساعت تمام بهادر بدون اینکه هیچ حرفی بزنه داشت رانندگی میکرد ، مقصدش رو نمیدونستم واقعیتش ازش ترسیده بودم ، اما سعی میکردم خونسرد باشم و اصلا به روی خودم نیارم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشه!
_کجا داریم میریم!؟
بدون اینکه جواب من رو بده به رانندگیش ادامه داد! دیگه داشتم ازش میترسیدم با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_باتوام
_داریم میریم یه جای خوب!
مست بود این از صداش مشخص بود آدم مست هم که اختیار خودش رو نداشت و معلوم نبود باز میخواست چه بلایی سر من در بیاره
_نگه دار میخوام پیاده بشم بهادر
_کجا به این زودی بودیم خدمتت حالا!
با صدای تقریبا بلندی داد زدم:
_میگم نگه دار!
با تو دهنی محکمی که بهم زد حرف تو دهنم ماسید ، شوری خون رو داخل دهنم احساس میکردم با بهت بهش خیره شدم
_تو به چه حقی دست روی من بلند کردی!؟
_تا یاد بگیری هیچوقت جلوی من صدات رو بالا نبری.
باورم نمیشد این عوضی روی من دست بلند کرده ، به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم.
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم ماشین ایستاد نگاهی به اطرافم انداختم یه خونه ویلایی تو یه منطقه بالا شهر که از سر و وضعش مشخص بود برای خانواده های پولدار و سرشناس!
در رو با ریموت باز کرد و ماشین رو برد داخل هنوز به دور اطرافم خیره شده بودم و گیج و گنگ بودم مخصوصا بخاطر سیلی که بهادر بهم زده بود ، با باز شدن در ماشین کنارم از افکارم خارج شدم نگاهم به بهادر افتاد که با چشمهای خمار و قرمز شده اش داشت بهم نگاه میکرد
_پیاده شو!
با شنیدن این حرفش با غضب بهش خیره شدم و گفتم:
_اینجا کجاست من و آوردی!؟
_اینجا قراره خونه ی آینده ات بشه عزیزم!
عزیزم رو با لحن کشیده ای گفت که عقم گرفت کثافط داشت من رو مسخره میکرد اخمام بشدت تو هم رفت و با صدای عصبی گفتم؛
_دست از مسخره بازی بردار من و ببر خونمون مامانم نگرانم میشه.
_قراره امشب پیش شوهرت باشی و وظیفه ات رو بجا بیاری نترس مامانت نگران نمیشه امشب و با شوهرت باشی بهش حال بدی
_تو چی داری میگی کدوم شوهر کدوم وظیفه نکنه انقدر خوردی مست شدی مغزت هم پوکیده همراهش!؟
بازوم رو گرفت و مجبورم کرد از ماشین پیاده بشم به چشمهام خیره شد و بریده بریده گفت:
_از اون موقع که بکارتت رو گرفتم و مال من شدی تو زن من محسوب میشی و وظیفه ات برآورده کردن نیاز منه ، حق نداری جز من به هیچ مرد دیگه ای حتی نگاه کنی فهمیدی!؟
_دیوونه شدی یا زده به سرت تو به من تجاوز کردی حالا اومدی این اراجیف رو سر هم میکنی ، گمشو از سر راهم برو کنار.
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو محکم گرفت و گفت:
_من باهات شوخی ندارم
_منم با توی کثافط که بخاطر غرایظ جنسیت مثل حیوون رفتار میکنی هیچ شوخی ندارم ، تو بهم تجاوز کردی و حالا مثل فاحشه هایی که باهات بودند داری باهام برخورد میکنی فکر کردی من از اون دسته دختر هایی هستم که ادا تنگارو برات درمیارم و آرزوم اینه هر شب زیرخواب رئیس پولدار شرکتی که داخلش کار میکنم بشم!؟
به چشمهام خیره شد

وقتی دیدم ساکت داره بهم نگاه میکنه دستش رو پس زدم و به سمت در حیاط حرکت کردم هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که بازوم رو کشید و من رو به سمت خودش برگردوند و با صدای خش داری گفت:
_کجا!؟
با خشم به چشمهاش زل زدم
_کوری نمیبینی دارم میرم خونه
به ماشین اشاره کرد و گفت:
_سوار شو خودم میرسونمت
با لجبازی گفتم:
_لازم نکرده خودم میتونم برم
با خونسردی بهم خیره شد
_اگه دوست نداری تا صبح داخل اتاق حبست کنم پس عین بچه آدم سوار شو!
با شنیدن این حرفش به سمت ماشین رفتم و سوار شدم میدونستم اگه باهاش لجبازی کنم حتما به حرفش عملی میکنه و امشب من رو اینجا نگه میداره ، میدونستم امشب هم اگه نرم خونه حال مامان بد میشه این همه استرس اصلا براش خوب نیست.
بلاخره بعد از گذشت یکساعت رسیدم با صدای گرفته ای گفتم:
_همینجا نگه دار
ماشین رو نگه داشت بدون خداحافظی کردن پیاده شدم که صدای باز شدن در ماشین اومد سئوالی بهش خیره شدم که صدای خشک و سردش بلند شد:
_اینجا خلوت خطرناک تا رسیدن به خونه همراهیت میکنم
خواستم اعتراض کنم که با صدای جدی گفت:
_زود باش راه بیفت!
ناچار به سمت کوچه حرکت کردم ، وقتی کنار در حیاط رسیدم باز کردم و داخل شدم به سمت بهادر برگشتم و گفتم:
_حالا برو تا کسی تو رو ندیده وگرنه ابرو برای من نمیزارن
نگاه عمیقی بهم انداخت سرش رو تکون داد و رفت در حیاط رو بستم و به سمت خونه رفتم در رو باز کردم و داخل شدم لامپ خونه روشن بود انگار مامان هنوز نخوابیده بود و منتظر اومدن من بود
_بلاخره برگشتی!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم:
_میدونی که حالت خوب نیست و باید استراحت کنی پس چرا تا این موقع شب بیداری!؟
_نگرانت بودم
به سمتش رفتم دست چروکیده اش رو تو دستم گرفتم و بوسیدم با عشق بهش خیره شدم و گفتم:
_قربونت برم من حالم خوبه نمیخواد نگران من باشی همیشه تو باید بفکر سلامتیت باشی الان هم استراحت کن باشه!؟
سرش رو تکون داد که لبخندی زدم و بلند شدم تا برم لباسم رو عوض کنم که صداش بلند شد:
_بهار
به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم مامان!؟
_امروز بابات اومد
با شنیدن این حرف اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_اون مرتیکه اذیتت که نکرد مامان؟!
_نه
_چی میخواست سر و کله اش پیدا شده باز!؟
مامان با نگرانی بهم خیره شد و گفت:
_نمیخوام تو هم مثل من سیاه بخت بشی بهارم از اینجا برو به من فکر نکن من یه ….
_مامان!
با شنیدن صدای تقریبا بلند من ساکت شد به سمتش رفتم کنارش زانو زدم و گفتم:
_چیشده چرا داری این حرف هارو میزنی میدونی که من بدون تو حتی یه لحظه هم نمیتونم دووم بیارم اگه دارم این زندگی سگی و همه ی این بدبختیارو تحمل میکنم فقط بخاطر تو!
مامان اشک تو چشمهاش جمع شد
_پدرت روی تو قمار کرده دخترم.
بهت زده داد زدم:
_چی!؟
_تو رو باخته به کی نمیدونم اما اینو میدونم تا تو رو بهشون دست از سرت برنمیداره‌
تموم وجودم شد پر از خشم و نفرت مرتیکه ی عوضی به صورت خیس از اشک مامان خیره شدم ، همونطور که دکتر گفته بود گریه استرس هیجان براش سم بود نباید میذاشتم اشکاش بخاطر اینا بریزه
_مامان گریه نکن من نمیزارم هیچ اتفافی بیفته بهم اعتماد کن باشه!؟
_من نمیخوام سرنوشت تو هم مثل من بشه نمیخوام تموم عمرت رو مثل من زندگی کنی
اشکای مامان رو پاک کردم و به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_مطمئن باش هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفته و من به این راحتی آلت دست اون نمیشم که هر غلطی دلش خواست انجام بده اینبار بهش رحم نمیکنم و میندازمش زندان ، دیگه به هیچکدوم از اینا فکر نکن الان خیلی قشنگ استراحت کن باشه!؟
سرش رو تکون داد و گفت:
_باشه!

مشغول کار کردن روی طرح جدید شرکت بودیم اما من ذهنم مشغول شده بود برای همین اصلا نمیتونستم تمرکز کنم ، فکرم درگیر بود درگیر حرف هایی که مامان زده بود لعنتی باز اون معتاد مفنگی معلوم نبود میخواست چه غلطی بکنه!
کلافه از سر جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم به سمت دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم به سمت اتاق حرکت کردم که صدای منشی بلند شد:
_خانوم صفایی!؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله!
_آقای رادمنش باهات کار داره برو اتاقش
_باشه
راهم رو به سمت اتاق بهادر کج کردم تقه ای زدم که صدای خشک و خش دارش بلند شد:
_بیا داخل!
در اتاق رو باز کردم ، و داخل اتاق شدم بهادر پشت میزش نشسته بود با دیدن من بلند شد و گفت:
_در اتاق رو ببند
در اتاق رو بستم و گفتم:
_با من کاری داشتید!؟
اشاره ای به مبل کرد و گفت:
_بیا بشین!
_من راحتم لطفا زودتر حرفتون رو ….
اخماش رو بشدت تو هم کشید و گفت:
_ازت نپرسیدم راحتی یا نه بهت گفتم بشین.
از اون جایی که اصلا دلم نمیخواست باهاش کل کل کنم به سمت مبل رفتم و نشستم که بهادر هم اومد روبروم نشست به صورتم خیره شد و گفت:
_فردا میریم محضر!
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_چی!؟
همونطور که به چشمهام خیره شده بود ادامه داد:
_فردا میریم محضر و تو زن صیغه ای من میشی
برای چند دقیقه ماتم برد و اصلا قادر به گفتن هیچ حرفی نبودم داشتم حرفش رو تجزیه و تحلیل میکردم که یهو انگار به خودم اومدم با عصبانیت از روی مبل بلند شدم و گفتم:
_عوضی تو چی داری میگی!؟
بلند شد روبروم ایستاد با خونسردی بهم خیره شد
_صدات و بیار پایین
بدون توجه بهش با خشم بهش خیره شدم و با عصبانیت ادامه دادم:
_تو نمیتونی به من دستور بدی من اینجا فقط یه کارمند ساده هستم ، اگه میبینی اینجا دارم با وجود گوهی که خوردی کار میکنم فقط و فقط بخاطر مادرمه! وگرنه یه لحظه هم تو این سگ دونی نمیموندم که آدمی مثل تو با غرور تو بیاد بهم زور بگه بعد کار کثیفی که باهام انجام داد.

از شدت خشم داشتم نفس نفس میزدم اما اون خیلی خونسرد و بیتفاوت داشت بهم نگاه میکرد و همین باعث میشد بیشتر از قبل عصبی بشم آریا به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_تو الان جزو دارایی هایی منی!
با شنیدن این حرفش پوزخندی کنج لبهام نشست که ادامه داد:
_برای همین باید محرم من بشی!
وقتی حرف هاش تموم شد به صورتش خیره شدم و گفتم:
_حالا تو به حرف های من گوش کن ، من نه عاشق بهادر هستم نه عاشق تو برای همین هر کاری که گفتید مطمئن باش انجام نمیدم
_خودت مجبور میشی!
به چشمهاش خیره شد و پر از تحکم گفتم:
_مطمئن باش مجبور نمیشم!
تا خواست چیزی بگه صدای در اتاق اومد بهادر بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره با صدای سردی گفت:
_بیا داخل
در اتاق باز شد و منشی اومد داخل نگاهش بین من و بهادر در گردش بود که بهادر عصبی بهش توپید:
_مگه بهت نگفتم مزاحم نشو!؟
منشی بیچاره با ترس به بهادر خیره شد و گفت:
_ببخشید اما مجبور شدم
_چی باعث شده تو مجبور بشی بیای تو اتاق
_شریک کاری شما تماس گرفت

بهادر با شنیدن این حرفش رو به من کرد و گفت:
_میتونی بری!
بدون اینکه بهش نیم نگاهی بندازم از اتاقش خارج شدم و به سمت سرویس رفتم تا دست و صورتم رو بشورم انقدر حالم بد شده بود با شنیدن حرف هاش که اندازه نداشت! من عاشقش بودم من هنوز هم نسبت به اون متجاوز احساس داشتم چرا نمیتونستم فراموشش کنم و از قلبم بندازمش بیرون بعد از اون بلایی که سر من در آورد چرا نمیتونستم به این احساس لعنتی خاتمه بدم
این احساسی که جز درد هیچ چیزی برام به همراه نداشت قطره اشکی روی گونم چکید
با شنیدن صدای پایی شیر اب رو باز کردم و به صورتم پاشیدم!
_بهار تو اینجایی!؟
با شنیدن صدای نیلوفر به سمتش برگشتم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم:
_جان
_آقای هخامنش باهات کار داشت!
_باشه الان میرم
و از دستشویی خارج شدم به سمت اتاق آقای هخامنش معاون شرکت رفتم کنار در اتاقش که رسیدم تقه ای زدم که صداش بلند شد:
_بیا داخل.
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم
_با من کاری داشتید آقای هخامنش!؟

با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_بفرمائید بشینید باهاتون کار دارم
با شنیدن این حرفش به سمت مبل تک نفره رفتم و روش نشستم ، سئوالی و منتظر بهش خیره شدم که تک سرفه ای کرد و گفت:
_میخواستم ….
با باز شدن یهویی در اتاق حرفش نصفه موند به سمت کسی که در اتاق رو باز کرده بود برگشتم با دیدن بهادر کلافه نفسم رو بیرون دادم انگار قصد نداشت امروز دست از سر من برداره و هر جا که میرفتم باید پیداش میشد
بهادر با اخم داشت به من و آقای هخامنش نگاه میکرد که صدای آقای هخامنش بلند شد:
_بهار تو میتونی بری فعلا
متعجب از رفتار عجیب غریب این دوتا بلند شدم گیج سرم رو تکون دادم و از اتاق خارج شدم.

سرم بشدت داشت درد میکرد سرم رو میون دستام فشار میدادم که صدای یکی از ناهید یکی از کارمندای جلف شرکت بلند شد:
_زیاد دم پر رئیس میپری
با شنیدن این حرفش عصبی سرم و بلند کردم با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_منظورت چیه!؟

پوزخندی زد و نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و با لحن بدی گفت:
_منظور من واضح این توری که اینجا پهن کردی هیچ ….
عصبی وسط حرفش پریدم و داد زدم:
_فکر کردی همه مثل خودت هرزه ان که چشمشون دنبال رئیس پولدار دوست پولدار باشه!؟ فکر کردی همه مثل تو هستند که برای جلب توجه هر روز یه تیپ متفاوت بزنند!؟
با شنیدن حرف های من که عین واقعیت بود با خشم از سر جاش بلند شد نگاه پر از نفرتش رو بهم دوخت و گفت:
_مواظب حرف زدنت باش! حالا که ج*ن*ده بازیات رو برای رئیس کردی نشستی اینجا ادا تنگارو درمیاری فکر کردی ما هم خر عرعر باور میکنیم ….
_چخبره اینجا!؟
با شنیدن صدای بهادر ناهید ساکت شد با ترس به سمت بهادر برگشت و به من من افتاد:
_رئیس این دختره ….
بهادر عصبی حرفش رو قطع کرد:
_زود برو حسابداری حتی یه ثانیه هم نمیخوام تو شرکت ببینمت!
صدای لرزون و وحشت زده ی ناهید بلند شد:
_تو رو خدا من به این کار نیاز دارم بهم رحم کنید
بهادر با پوزخند بهش خیره شد
_اگه به این کار نیاز داشتی سرت توی لاک خودت بود و تو کار این و اون سرک نمیکشیدی بخوای اراجیف سر هم کنی ، الان هم زود باش برو حسابداری و از این شرکت برو بیرون وگرنه کاری میکنم هیچ جا نتونی مشغول به کار بشی!

ناهید با شنیدن حرف های بهادر سرش رو پایین انداخت و با گریه از اتاق خارج شد که صدای فریاد بهادر بلند شد:
_همه برید سر کارتون!
با شنیدن صداش همه پراکنده شدن و بقیه هم مشغول به کار کردن شدن که صدای بهادر مخاطبش من بودم بلند شد:
_حالت خوبه!؟
نیم نگاهی به بقیه انداختم که با اینکه داشتند مثلا روی پرونده ها کار میکردند هواسشون به ما بود به سمت بهادر برگشتم و با لحن سردی گفتم:
_ممنون از لطف شما!
نگاه عمیقی به صورت من انداخت و گفت:
_شب منتظر من باش
و بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من باشه رفت با دهن باز بهش خیره شده بودم هنوز گیج منگ به رفتنش خیره شده بودم که صدای پچ پچ بقیه بلند شد
_وای این دختره با رئیس رابطه داره
صدای نوشین یکی از کارمندا بلند شد
_نه بابا رئیس ازدواج کرده مگه میشه شاید فامیلیش باشه
با شنیدن اسم ازدواج حس کردم روح از تنم خارج شد یعنی بهادر زن داشت با یاد آوری روزی که من رو ترک کرد و گفت داره ازدواج میکنه حس کردم سرم سوت کشید پس واقعا ازدواج کرده بود!

و من هنوز داشتم تو خیال زندگی میکردم بهم تجاوز کرده بود به بدترین شکل من رو نابود کرده بود و بخاطر اینکه میدونست وضعیت مالیم خوب نیست مجبورم کرده بود اینجا داخل شرکتش مشغول به کار بشم!
با وجود تموم اینا میخواد ازم سواستفاده کنه اما من نمیزارم به خواسته اش برسه من نمیزارم اون یکبار دیگه دستش به بدن من بخوره
_بهار
با شنیدن صدای نوشین از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گیج بهش خیره شدم
_هان
متعجب بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم و گفتم:
_خوبم من چیزی شده!؟
_پرونده شرکت مهین تاج رو بهم بده
پرونده رو بهش دادم و سعی کردم دوباره خودم رو با کار کردن مشغول کنم وگرنه روح و روان من با فکر کردن به بعضی چیز ها به هم میریخت!

* * * * * *
_مامان چت شده تو رو خدا چشمهات رو باز کن!
با چشمهای پر از اشک به چشمهای بسته ی مامان خیره شده بودم سریع شماره اورژانس رو گرفتم بعد از گذشت نیم ساعت اومدند و مادرم به بیمارستان منتقل شد
دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید.
با استرس کنار در اتاق داشتم قدم میزدم از شدت گریه و نگرانی حالت تهوع بهم دست داده بود ، با باز شدن در اتاق سریع به سمت دکتر هجوم بردم و گفتم:
_آقای دکتر مامانم حالش چطوره!؟

بهم خیره شد و گفت:
_اوضاع قلب مادرت اصلا خوب نیست ریه هاش هم عفونت شدیدی داره هر چه زودتر باید عمل بشه وگرنه زنده موندش اصلا کار ممکنی نیست!
با چشمهای گریون و پر از درد بهش خیره شدم که صداش بلند شد:
_بابات کجاست!؟

با چونه لرزون شده بهش خیره شدم
_ندارم
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت:
_حال مادرت اصلا خوب نیست سریع پول عمل رو واریز کن و درخواست رو هر چی دیر بشه به ضرر بیمار!
بعد تموم شدن حرف هاش رفت ، رفت و ندید چجوری آوار شدم روی زمین

🍁🍁🍁🍁

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن