رمان عشق تعصب پارت 2 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۲

 

نگاهی به ساعت انداختم با دیدن ساعت هوش از سرم پرید ساعت از هشت گذشته بود و ساعت کاری تموم شده بود انقدر درگیر کارم شده بودم که یادم رفته بود سریع پرونده رو برداشتم و به سمت اتاق بهادر حرکت کردم تقه ای زدم و بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم در اتاق رو باز کردم بهادر روی میز نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود ، تک سرفه ای کردم و گفتم:
_پرونده آماده شد بفرمائید
و به سمتش رفتم سرش رو بلند کرد با دیدن چشمهای قرمز شده اش که داشت با یه حالت غیر معمولی بهم نگاه میکرد متعجب شدم
پرونده رو به سمتش گرفتم که مچ دستم رو گرفت وحشت زده بهش خیره شدم و گفتم:
_داری چیکار میکنی!؟
بلند شد و در حالی که دستم داخل دستش بود دور زد حالا کامل روبروم ایستاده بود با چشمهایی که شده بود کاسه خون بهم خیره شد
_دستم رو ول کن بهادر هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی!؟
بلاخره صداش بلند شد:
_داشتی با اون مرتیکه لاس میزدی ، با همین لبها بوسیدیش نه!
با شنیدن این حرفش فهمیدم بهادر اصلا تو حال خودش نیست و همین باعث ترس بیشترم شد
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_من باید برم لطفا دستت رو بردار بهادر
با حالتی که تا حالا ازش ندیده بودم بهم خیره شد و با خشونت خاصی یهو بغلم کرد در گوشم خش دار پچ زد:
_تو مال منی!
با شنیدن این حرفش هم حس خوبی بهم دست داد ، هم از رفتار عجیب غریب بهادر داشتم میترسیدم ، انگار اصلا اون بهادری نبود که میشناختم شده بود یه آدم دیگه

داشت بین موهام عمیق نفس میکشید سرش رو بلند کرد با دیدن حالت چشمهاش و سرخی بیش از حدش ترسیدم ، انگار یه چیری مصرف کرده باشه یا مشروب خورده باشه نمیدونم اما حالتش خیلی ترسناک شده بود

با صدای لرزونی بریده بریده گفتم:
_من باید برم لطفا برو کنار بهادر
نگاهش روی لبهام بود انگار اصلا تو این دنیا نبود و حرف من رو نمیشنید تا خواستم دوباره حرفی بزنم لبهاش روی لبهام قرار گرفت چشمهام گرد شد خشکم زده بود ، لبم رو به بازی گرفته بود
من رو بی پروا پرت کرد روی مبل سه نفره ای که داخل اتاق بود و قبل از اینکه بخوام حرکتی بکنم روم خیمه زد و شروع کرد به بوسیدن گردن و جناغ سینم داشتم احساس خطر میکردم بهادر اصلا تو حال خودش نبود و اگه من حرکتی نمیکردم معلوم نبود چه اتفاقی میفتاد
_بهادر بلند شو هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی!؟

صدای بم شده و خمارش بلند شد:
_امشب مال من میشی عروسک جوری بهت حال میدم خودت تشنه ی س*ک*س با من بشی کارمند کوچولو
وحشت زده بهش خیره شدم
_برو کنار بهادر چی داری میگی
دستش به سمت شلوارم رفت که دستم رو روی دستش گذاشتم و با التماس بهش خیره شدم
_بهادر بسه تو رو خدا داری چیکار میکنی

با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد:
_وقتی داشتی با اون پسره ی پدر سگ عوضی لاس میزدی که بکارتت رو ازت گرفته اینجوری التماس نمیکرد حالا از چی میترسی من از اون کمتر نیستم نترس بهت خوب حال میدم.
_بهادر تو رو خدا باهام کاری نداشته باش اون بهت دروغ گفت من دخترم

بدون توجه به حرف ها و التماس هام کار خودش رو کرد …

* * * * * * *

زیر دلم تیر میکشید ، به خون ریخته شده روی مبل خیره شدم نگاهم به بهادر افتاد که سرش رو میون دستاش گرفته بود و داشت محکم فشار میداد
_چجوری تونستی با من اینکارو بکنی!؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد
اشک تو چشمهام جمع شد با گریه جیغ زدم:
_کثافط بی آبروم کردی حالا جواب مامانم رو چی بدم هان با زندگیم چیکار کردی عوضی
داشتم بلند بلند جیغ میزدم و بهش فحش های رکیک میدادم بلند شد به سمتم اومد محکم بغلم کرد و عصبی تر فریاد زدم:
_به من دست نزن عوضی

عصبی ازم جدا شد و با لحن بلند تر از من فریاد کشید:
_خفه شو بسه خفه شو
ساکت با چشمهای اشکی بهش خیره شدم نفس عمیقی کشید و عصبی چنگی به موهاش زد و گفت:
_من هیچی از دیشب یادم نیست میفهمی!؟ نمیدونم چیشد من اصلا دست خودم نبود من ….

_تو بهم تجاوز کردی تو ….
گریه نداشت بیشتر ادامه بدم ، من تموم شب رو بهش التماس کردم دست از سرم برداره بهم رحم کنه اما اون بدون توجه به تقلا ها و التماس های من کار خودش رو انجام میداد اصلا من براش مهم نبودم تو اون لحظه!
صدای عصبیش کنارم بلند شد
_گریه نکن داری عصبیم میکنی
با هق هق بهش خیره شدم و گفتم:
_ازت متنفرم میفهمی ازت متنفر ….
با تو دهنی محکمی که بهم زد حرف تو دهنم ماسید شوری خون رو داخل دهنم احساس میکردم دستم رو روی دهنم گذاشتم که با خشونت اومد کنار پام زانو زد دوتا از بازوم هام رو محکم گرفت و با خشم غرید:
_تو حق نداری از من متنفر بشی فهمیدی!؟
با گریه داد زدم:
_برو گمشو دیوونه سادیسمی بهم تجاوز کردی حالا اومدی میگی ازم متنفر نباش آره روانی
_دارم بهت میگم دست خودم نبود میفهمی یعنی چی!؟
_برو کنار تو به چیزی که میخواستی رسیدی بخاطر هوس خودت بهم تجاوز کردی.
از کنار پام بلند شد عصبی چنگی به موهاش زد
_زود باش لباست رو بپوش ببرمت دکتر
با تنفر بهش خیره شدم و گفتم:
_من با تو جهنم هم نمیام فهمیدی!؟
_خفه شو صدات و ببر تا یه بلایی سرت در نیاوردم، الانم گمشو لباست رو بپوش
بعدش عصبی از اتاق خارج با گریه از روی مبل بلند شدم و به سختی لباسام رو از روی زمین که هر کدوم یه طرف افتاده بودند برداشتم و پوشیدم ، بهم تجاوز کرده بود دخترانگیم رو گرفته بود ، هیچ دختری دوست نداشت عشقش بهش تجاوز کنه اون هم موقعی که اصلا تو حال خودش نبود و رابطه ای که باهام داشت فقط به اجبار بود و هیچ علاقه ای در کار نبود
با باز شدن در اتاق نگاهم به بهادر افتاد که داشت با نگاه خالی از هر حسی بهم نگاه میکرد ، دیگه هیچ حسی تو وجودم نبود نسبت بهش دیگه حتی قلبم هم با دیدنش تند تند نمیزد
_زود باش باید بریم دکتر
با شنیدن صداش با صدای سردی گفتم:
_من با تو هیچ جا نمیام برو به درک
دوباره عصبی شد با خشم بهم خیره شد
یه قدم برداشتم که زیر دلم تیر کشید آخی از شدت درد گفتم که با نگرانی به سمتم اومد و گفت:
_بهار خوبی!؟
با درد نالیدم:
_به تو ربطی نداره

بازوم رو گرفت و عصبی گفت:
_الان وقت لج کردن نیست
و بدون توجه به من دستش رو زیر پاهام انداخت و با یه حرکت من رو بلند کرد که جیغی کشیدم و گفتم:
_من و بزار زمین روانی میخوای کجا ببری من و ، من با تو هیچ جا نمیام
_ببر صدات و بهار
با شنیدن صدای عصبیش ساکت شدم ، خودم هم انقدر درد داشتم که اصلا نای تقلا کردن نداشتم ، چشمهام داشت بسته میشد آخرین لحظه فقط صورت عصبی بهادر رو دیدم و بعدش دیگه هیچی نفهمیدم ‌….
* * * * *
_چرا بهوش نمیاد!؟
_آقا ایشون بنیه اش ضعیف و با رابطه ای که دیشب داشته خون زیادی ازش رفته الان هم خون ریزیش ادامه داشت که با قرص و سرم درست میشه کم کم بهوش میاد انقدر داد و بیداد نکنید اینجا بیمارستان.

_اگه بهوش نیاد اگه زن من چیزیش بشه این بیمارستان با پرسنلش رو به آتیش میکشم فهمیدید
با شنیدن صدای عصبی بهادر که انگار داشت برای یکی خط و نشون میشکید و تهدیدش میکرد آروم چشمهام رو باز کردم که با احساس درد زیر شکمم ناله ای کردم

بهادر با دیدن چشمهای باز من سریع به سمتم اومد و گفت:
_خوبی بهار!؟
با شنیدن صداش دوست داشتم عق بزنم تا میتونم عق برنم اونقدر که هر چی عشق و خاطره ای ازش داشتم رو بالا بیارم ، چجوری روش میشد با من صحبت کنه قاتل روح من!
جوابش رو ندادم که صدای دختر جوونی که روپوش سفید تنش بود و انگار دکتر بود بلند شد:
_خوبی خوشگل خانوم!؟
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم
که صدای خانوم دکتر بلند شد:
_برات یه نسخه نوشتم اون رو بخوری حالت بهتر میشه تا دو هفته هیچ رابطه ای هم نباید با شوهرت داشته باشی!
با شنیدن اسم شوهر پوزخندی روی لبهام نشست کدوم شوهر من بدون داشتن هیچ اسم شوهری داخل شناسنامه ام زن شده بودم
دکتر یکم حرف زد و بعدش از اتاق زد بیرون که صدای عصبی بهادر کنار گوشم بلند شد:
_چرا حرف نمیزنی!؟
به سمتش برگشتم با سردی بهش خیره شدم
_من چه حرفی با تو دارم!؟
_من نمیخواستم اینجوری بشه
_ولی شد تو خواسته یا ناخواسته به من تجاوز کردی
_ببین من بهت توضیح میدم
پوزخندی کنج لبهام نشست
_توضیح چ توضیحی میخوای بدی!؟

_من دست خودم نبود بهار من اون موقع تو حال خودم نبودم من ‌…
نتونست ادامه بده دیگه مطمئن شده بودم یه چیزی مصرف کرده یا شاید هم مست بوده چون حالتش خیلی غیر عادی بود
_پس وحشی بازیات چی اون هم دست خودت نبود!؟
_من بیماری جنسی دارم بهار من موقع رابطه خشن میشم جنون جنسی میفهمی یعنی چی!؟
با شنیدن این حرفش برای یه لحظه خشکم زد خدایا چی داشتم میشنیدم یعنی بهادر واقعا یه بیمار بود
_ببین بهار من واقعا نمیخواستم بهت تجاوز کنم
_کاری که نباید رو انجام دادی دیگه نمیخوام ببینمت بهادر از شرکت هم استعفا میدم
به چشم هام خیره شد و گفت:
_این اجازه رو بهت نمیدم
_میخوای به عنوان معشوقه ات بیام شرکت برات کار کنم یا یه زن ج*ن*ده بشم برات و هر موقع خواستی تو شرکت ارض*ات کنم حالا که تو بکارتم رو گرفتی هان برای کدومش من رو درنظر گرفتی که میخوای باوجود بلایی که سرم در آوردی تو شرکت برات کار کنم!
ضربه ی تقریبا آرومی روی دهنم زد و عصبی بهم خیره شد
_ببین چون رو تخت بیمارستان هستی و حالت خوب نیست دارم مرعاتت رو میکنم وگرنه مطمئن باش با شنیدن این اراجیفت یه بلایی سرت درمیاوردم
_دیگه میخوای باهام چیکار کنی هان کاری مونده که باهام نکرده باشی!؟
_بسه داری دیگه داری زیادی زر زر میکنی بهار
روی تخت نیم خیز شدم که ابرویی بالا انداخت و گفت:
_داری چیکار میکنی!؟
بدون توجه بهش مشغول کندن سرم از دستم شدم که عصبی با صدای تقریبا بلندی گفت:
_داری چ غلطی میکنی احمق!؟
با خشم بهش خیره شدم و گفتم:
_احمق تویی نه من
_دیگه داری شورش رو درمیاری دختره ی زبون نفهم
بدون توجه بهش سرم رو از دستم کشیدم که چون یهویی اینکارو کردم خون از دستم زد بیرون بهادر با دیدن خون بیشتر از قبل عصبی شد و از اتاق رفت بیرون و داد زد
_پرستار پرستار
طولی نکشید که همراه یه پرستار اومد
پرستار با دیدن وضعیت دست من نگران گفت:
_چیکار کردی با دستت
بدون توجه به خون دستم گفتم:
_من باید برم
_اول باید دستت پانسمان کنم ببین دستت رو داغون کردی
_ولی ….
صدای ترسناک بهادر بلند شد:
_سر جات بتمرگ پرستار کارش رو انجام بده وگرنه مطمئن باش یه بلایی سرت درمیارم که اون سرش ناپیدا!

_همینجا نگه دار میخوام پیاده بشم!
بدون توجه به من به راهش ادامه داد که با خشم فریاد زدم:
_باتوام میگم نگه دار مگه کری نمیشنوی چی دارم میگم
_خفه شو خفه شو خفه شو!
با شنیدن صدای فریادش که پشت سر هم یکم کلمه رو تکرار میکرد ساکت شدم وحشت زده به صورت قرمز شده اش خیره شدم تا حالا هیچوقت این شکلی ندیده بودمش خیلی ترسناک شده بود ،ماشین ایستاد به سمت من برگشت و با خشم بهم خیره شد و داد زد:
_کافیه یکبار دیگه دهنت رو باز کنی تا خودم پر خونش کنم همینجا زنده زنده چالت میکنم بهار
با ترس بهش خیره شدم بهادر هیچوقت این شکلی نشده بود شاید هم شده بود اما اصلا این شکلی ندیده بودمش ، پشت سر هم داشت نفس عمیق میکشید انگار میخواست خودش رو کنترل کنه!
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_تو رو خدا همینجا نگه دار اگه تو کوچه بری و بقیه ببینید برام بد میشه
به سمتم برگشت چنان نگاهی بهم انداخت که بغض کردم خودم دلم به حال خودم میسوخت ، اون گناهکار بود اما من باید ازش میترسیدم
اون به من تجاوز کرده بود اما من همچنان باید سکوت پیشه میکردم خدایا کرمت و شکر!
_پیاده شو!
دستم به سمت دستگیره رفت که صدای گرفته اش بلند شد:
_فردا رو نمیخواد بیای شرکت استراحت کن اما از پسفردا باید بیای حالا پیاده شو!
از ماشین پیاده شدم و به سمت کوچه رفتم بدون اینکه حتی نگاهی به پشت سرم بندازم ، ساعت شش صبح بود و حتی پرنده هم پر نمیزد تو کوچه
داخل حیاط شدم و بدون سر و صدا داخل خونه شدم و به دنبال مامان گشتم با دیدنش که یه گوشه نشسته بود و مظلومانه داشت اشک میریخت دلم به حال جفتمون سوخت هیچکدوم تو این زندگی هیچ شانسی نداشتیم جفتمون شکست خورده بودیم!
_مامان
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت:
_بهار
با گریه به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم در گوشش نالیدم:
_چرا گریه میکنی مامان!
_نگرانت بودم خواب بد دیدم برات تا صبح نیومدی دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید خوبی بهارم!؟
_خوبم مامان قشنگم
_چرا انقدر دیر کردی!؟
با بغض گفتم:
_مجبور شدیم برای طرح شرکت شب کار بمونیم
لب گزیدم چ دروغی من رو ببخش مامان ببخش که نتونستم از خودم دفاع کنم نتونستم از عفت خودم مراقبت کنم و یه نامرد دیشب به دخترانگیم دست درازی کرد بدون هیچ قید و شرطی ، بدون هیچ محرمیتی بهم دست درازی کرد!

چند روز تب و لرز شدیدی گرفته بودم و اصلا نمیتونستم از خونه برم بیرون تموم این مدت مامان مثل یه پرستار خوب مراقب من بود ، تموم مدت فکر میکرد بخاطر کار تا این حد حال من خراب و داغون اما نمیدونست من بخاطر تجاوز عشقم سابقم رئیس مغرور شرکتی که داخلش کار میکنم به این روز افتادم
از نظر روحی واقعا داغون شده بودم تجاوز اون هم از طرف کسی که عاشقش بودی درست مثل یه کابوس بود یه کابوس وحشتناک منتظر بودم هر لحظه
یکی من رو از این کابوس بیدار کنه! اما افسوس که همه ی اینا واقعیت بود یه واقعیت خیلی تلخ و سوزناک برای من که حتی قادر به گفتنش نبودم!
باید به کی میگفتم اصلا به پدری که برام پدر نبود به مادرم که خودش کوه غصه بود و قلب مریضش همین الانش هم به سختی جوابگو بود چجوری میتونستم با این خبر داغونش کنم
کاش همه ی اینا بگذره کاش تموم بشه!
* * * * * *
بلاخره امروز حال جسمیم بهتر شده بود بر خلاف حال روحیم که داغون داغون بود ، امروز اومده بودم شرکت میخواستم استفعا بدم اما میدونستم نه بهادر موافقت میکنه نه هم من میتونم دوباره استعفا بدم به پولش احتیاج داشتم موقع خرید دارو های مامان رسیده بود
_بهار!
با شنیدن صدای لیلا نگاه سرد و بی روحم رو بهش دوختم و گفتم:
_بله
متعجب شد البته حق هم داشت اون بهار شیطون و خوشحال کجا این بهار رنگ پریده و بی روح کجا!
_رئیس باهات کار داره.
سرم رو تکون دادم و بلند شدم به سمت اتاقش رفتم تقه ای زدم که صدای خشک و خش دارش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم ، با صدای سردی گفتم:
_با من کاری داشتید!؟
به سمتم برگشت با دقت بهم خیره شد اخماش رفته رفته بیشتر تو هم میرفت با صدای عصبی گفت:
_این چه سر و وضعیه درست کردی!؟
سرد بهش خیره شدم و سکوت کردم به اون چه ربطی داشت سر و وضع من چه شکلیه به اون هیچ ربطی نداشت اون زندگی من رو نابود کرد
وقتی سکوتم رو دید با خشم به سمتم اومد بازوم رو گرفت و گفت:
_با توام جواب من رو بده.

_فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه سر و وضع من چه شکلیه!
با شنیدن این حرف من پوزخندی کنج لبهاش نشست و با صدای خش داری بریده بریده گفت:
_انگار یادت رفته تو زن شدی اون هم بدست من!
با شنیدن این حرفش چشمهام از شدت خشم درخشید با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_خفه شو
_چیه ناراحت شدی ، شنیدن واقعیت سخته!
_تو شوهر من نیستی تو فقط یه متجاوز عوضی هستی
با پشت دستش ضربه ی آرومی رو دهنم زد و با صدایی که دورگه شده بود گفت:
_دفعه آخرت باشه همچین حرفی میزنی وگرنه بهت قول نمیدم اینقدر خوش اخلاق باشم بعدش!
کلافه و عصبی از بحث کردن باهاش گفتم:
_با من چیکار دارید!؟
با شنیدن این حرف من جدی شد نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_برای فردا شب آماده باش!
ابرویی بالا انداختم و متعجب بهش خیره شدم
_فردا چخبره!؟
_فردا شب یه مهمونی کاری دعوت هستم تو هم من عنوان همراه با من میای!
_چرا من باید با شما بیام هیچکس جز من نیست یعنی!؟
با شنیدن این حرف من خیلی خونسرد به سمت میزش رفت و پشتش نشست و گفت:
_اگه دوست نداری حقوق این ماهت پر بکشه پس برای فردا شب آماده باش.
دندون قروچه ای کردم عوضی داشت تهدید میکرد ، میدونست به پولش نیاز وگرنه عمرا حتی یه لحظه هم اینجا نمیموندم ، اومدم از اتاق برم بیرون که صداش بلند شد
_من بهت اجازه دادم میتونی بری!؟
با شنیدن این حرفش ایستادم بهش خیره شدم با خشم نفرت
_میتونم برم آقای رئیس!
_میتونی بری.
انگار قصد داشت فقط من رو اذیت کنه.

🍁🍁🍁🍁

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن