رمان عشق تعصب پارت 12 - رمان دونی
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۱۲

 

آریا بهم خیره شد و با صدای صاف و رسایی گفت:
_ذهنت رو اصلا درگیر این چیزا نکن رویا هم واقعیت ها رو بشنوه حق رو به تو میده تو داخل هیچکدوم از اینا مقصر نیستی الانم نمیخواد اینجا بشینی زانوی غم بغل بگیری پاشو برو اتاقت!
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_شما برید من بعد شما میرم
سری تکون داد بلند شد رفت با رفتنش نفسم رو آه مانند بیرون دادم واقعا سخت بود شنیدن یه سری حرف ها و چقدر درد داشت بعضی واقعیت ها چی میشد هر چ زودتر بهادر از این انتقام مسخره دست برمیداشت و میذاشت من برم دنبال یه زندگی بهتر همراه مادرم.
_آریا چی داشت بهت میگفت !؟
با شنیدن صدای بهادر سرم و بلند کردم دقیقا کنارم ایستاده بود و داشت بهم نگاه میکرد نگاه ازش گرفتم و به آسمون خیره شدم و گفتم:
_چیزی نمیگفت که بهت ربطی داشته باشه
صدای پوزخندش به وضوح شنیده شد
_بهت گفته بودم ازش دور باش اما تو نشستی داری باهاش صحبت میکنی پشیمون میشی!
داشت تهدید میکرد من رو با شنیدن این حرفش بلند شدم روبروش ایستادم بهش خیره شدم و گفتم:
_من هیچ ترسی ازت ندارم بهادر خسته نشدی از اینکه هر روز داری من رو تهدید میکنی !؟
عمیق به چشمهام خیره شد و گفت:
_ از آریا دور باش!
با شنیدن این حرفش عصبی شدم با صدایی که نمیتونستم کنترلش کنم گفتم:
_بسه دیگه یعنی چی تو باید برای زندگی من تصمیم بگیری واقعا فکر کردی کی هستی داری بد میری روی مخ و اعصاب من نمیتونم بیشتر از این رفتار زننده ات رو تحمل کنم جوری داری حرف میزنی انگار من میخوام پختک بشم روی زندگی آریا و یه هرزه ام …
_نیستی !؟
با شنیدن این حرفش ساکت شدم نگاهم رو به چشمهاش دوختم حس کردم نفسم رفت واقعا سخت بود خیلی سخت شنیدن این حرف از زبونش به سختی لب باز کردم:
_خیلی پستی!
اومدم از کنارش رد بشم که بازوم رو گرفت و با صدای خونسردی گفت:
_بهتره حرفام رو جدی بگیری
عصبی بازوم رو از دستش کشیدم و به سمت خونه رفتم تند تند نفس میکشیدم میخواستم جلوی ریزش اشکام رو بگیرم یه آدم چقدر میتونست پست باشه اون یه زمان عشق سابق من بود حالا اینجوری راحت داشت من رو قضاوت میکرد
داخل اتاقم که شدم اجازه دادم اشکام سرازیر بشند
همونجا کنار در سر خوردم بهادر چرا انقدر از متنفری که حاضر میشی قلبم رو به درد بیاری.
* * * * *
قراره شده بود دوباره برگردم شرکت و کار کنم از این اوضاع خیلی راضی بودم حداقل اینجوری مجبور نبودم تیکه و کنایه های رویا رو تحمل کنم
_بهار !؟
با شنیدن صدای آریان عصبی سر بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_من فامیلی دارم تو به چه حقی به خودت اجازه میدی من رو به اسم کوچیک صدا کنی هان !؟
پوزخندی زد و گفت:
_نمیخواا انقدر ادا تنگارو دربیاری من میشناسمت مثل …
وسط حرفش پریدم
_مثل اینکه یادت رفته با چ نقشه ی کثیفی من رو به خونت کشیدی بیهوشم کردی بهم تجاوز کردی و بعدش جوری وانمود کردی انگارمن باهاش رابطه داشتم.
_باکره نبودی پس نمیخواد ادا دربیاری بیهوش هم نبودی باهام رابطه برقرار میکردی یه دختر فقیر بیکس و کاری که با رئیس همخواب میشه پس ادای ادمای خوب رو درنیار من که میدونم هرزه تویی
_عوضی فکر کردی همه مثل خودت هستند!؟

پوزخند زشتی زد و گفت:
_میخوای بهم بگی هرزه نیستی آره پس بکارتت کجا بود نکنه دختر بودی آره پس من اولین مردی بودم که باهاش بودی هوم!؟
_من صیغه بهادر بودم اون شوهر من بود محرم من بود اما تو چی یه آدم پست و کثیف بودی که بخاطر انتقام گرفتن از بهادر من رو بازیچه کردی و به دروغ من رو به اون ویلایی کذایی کشوندی و بعد اینکه من رو بیهوش کردی بهم تجاوز کردی تو یه آدم پست و منفوری آدم نمیدونه چجوری باهات صحبت کنه حتی میدونی چیه ارزش تف انداختن هم نداری.
عصبی شد خواست به سمتم بیاد که صدای آریا اومد:
_چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای آریا سرجاش ایستاد و نفس عمیقی کشید انگار داشت خودش رو کنترل میکرد تا چیزی بهم نگه ، به سمت آریا برگشت و عصبی گفت:
_مگه مفتشی !؟
آریا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_درست صحبت کن بچه جون با بزرگترت که حرف میزنی اول ببین چی به دهنت میاد انگار تنت بدجور میخاره!
آریان پوزخندی تحویلش داد و گفت:
_آره تنم میخاره بدجور هم میخاره میخوای چ غلطی بکنی !؟
_میخوای برات یه جوری بخارونمش تا عمر داری فراموش نکنی
قبل از اینکه دعوایی بشه یا آریا چیزی بگه گفتم:
_آریا نمیخواد باهاش دهن به دهن بشی اصلا ارزش نداره
بعدش به سمت آریان برگشتم و گفتم:
_حرف هایی که باید رو شنیدم الان لطف کن از اتاق من خیلی محترمانه برو بیرون نمیخوام باهات دهن به دهن بشم.
نگاه عصبی به من انداخت و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش نفسم رو عصبی بیرون دادم که صدای آریا باعث شد به سمتش برگردم
_جان !؟
_این پسره اینجا چی میخواست !؟
بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_این پسره جز زخم زبون و تازه کردن کاری که باهام کرده هیچ کار دیگه نمیتونه داشته باشم فقط میدونی از یه چیزی خیلی زیاد متعجب هستم!
به چشمهام خیره شد و گفت:
_چی !؟
_اینکه بهادر من رو با این پسر تو تخت دید اما من رو عقد کرد اون پسر رو دوباره آورده شرکت دلیلش چی میتونه باشه !؟ اون بهادری که من میشناختم نباید انقدر خونسرد رفتار میکرد باید من رو همراه اون پسره زنده زنده چال میکرد.
_شاید میخواد انتقام بگیره

_اون فقط حرفش اینه میخواد انتقام بگیره اما من مطمئن هستم حتی قصد اینکارو هم نداره نمیدونم چ هدفی داره اما هر چی هست اصلا حس خوبی نداره از این وضعیت هم زیاد خسته شدم هر روز باید با این پسره بحث کنم اون هم بحث های تکراری و بی اساس!
آریا به چشمهام خیره شد و گفت:
_میخوای بیای شرکت من کار کنی !؟
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_مگه میشه اصلا !؟
سری تکون داد و گفت:
_آره چرا نشه !؟
_یعنی بهادر میزاره من بیام شرکت شما کار کنم !؟
_باهاش صحبت میکنم اگه دوست داشته باشی خوب نظرت چیه !؟
چشمهام برق زد این خیلی عالی بود اینجوری میتونستم از شر اون پسره آریان راحت بشم به آریا خیره شدم و گفتم:
_میام!
آریا لبخندی زد و به سمت اتاق بهادر رفت روی صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم اگه بهادر میزاشت من از اینجا برم خیلی عالی میشد من اصلا نمیتونستم اینجا دووم بیارم مخصوصا با وجود آریان اون داشت روی زخم من نمک میپاشید و هر روز جلوی چشمهام رژه میرفت
_میخوای بری شرکت آریا کار کنی آره !؟
نفس حبس شده ام رو با شنیدن این حرفش بیرون فرستادم و با ترس بهش خیره شدم و گفتم:
_درسته من نمیخوام اینجا کار کنم آریا بهم پیشنهاد کار داد میخوام برم شرکت اون کار کنم
از روی صندلیش بلند شد و خیره به چشمهای پر از ترس من شد پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت:
_اون وقت چی باعث شده فکر کنی من بهت این اجازه رو میدم که بری پیش آریا کار کنی !؟
با شنیدن این حرفش تموم امید و اعتماد به نفسی که تا چند ثانیه پیش داشتم پر کشید من که میدونستم بهادر به هیچ عنوان نمیزاره برم پس چرا به آریا گفتم باهاش موافق هستم حالا جز دردسر چیزی نصیب من نمیشد!
_جواب من رو ندادی !؟
با شنیدن صداش سرم و بلند کردم انقدر تو افکار خودم غرق شده بودم که اصلا متوجه نشده بودم اومده کنارم ایستاده بهش خیره شدم و با ترس گفتم:
_من …
به چشمهام خیره شد و گفت:
_تو چی !؟
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هیچ ترسی تو صدام و نگاهم نباشه به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_من نمیخوام اینجا کار کنم اون با وجود آریان شاید تو حرف های من رو باور نکنی و فقط این رو بگی که برای تبرئه خودم دارم اینجوری رفتار میکنم اما من نمیتونم اینجا تو این شرکت کار کنم مخصوصا باوجود آریان.

خیلی خونسرد بود و همین خونسردی و آروم بودن بیش از حدش داشت من رو میترسوند
_هیچ لزومی نداره تو شرکت کار کنی میتونی به کار کردنت تو خونه ادامه بدی تازه اون شغل بیشتر بهت میومد خدمتکاری!
داشت با تمسخر بهم نگاه میکرد چجوری میتونستم در مقابل این نگاهش ساکت باشم و سکوت کنم با صدای گرفته ای گفتم:
_من نه میخوام به عنوان خدمتکار مشغول به کار باشم نه میخوام به عنوان یه کارمند تو این شرکت کار کنم.
_تو نمیتونی برای زندگیت تصمیم بگیری!
_اون وقت میشه بدونم چرا نمیتونم !؟
_چون تو خیلی وقته حق این انتخاب رو از دست دادی یادت که نرفته !؟
_تو نمیتونی با من اینکارو بکنی من به اجبار زن تو شدم فکر کردی چون زن تو شدم هر کاری دلت خواست میتونی انجام بدی !؟
_نه بابا میبینم خیلی پرو شدی و داری برای خودت کسشعر تلاوت میکنی زن من شدی و حالا مجبوری من هر چی بهت میگم بدون چون و چرا قبول کنی حتی اگه بهت گفتم بمیر باید بمیری
محکم به چشمهاش خیره شدم
_من میخوام ازت طلاق بگیرم!
بعد تموم شدن این حرف من سیلی محکمی بود که تو دهنم کوبیده شد طعم شوری خون رو داخل دهنم احساس کردم
_کافیه یکبار دیگه ببینم اسم طلاق رو آوردی تا زندگیت رو به آتیش بکشم
به سختی لب باز کردم
_تو نمیتونی باهام اینجوری مثل برده ات رفتار کنی فهمیدی من ازت جدا میشم من حاضر نیستم تموم عمرم رو با یه روانی زندگی کنم
با شنیدن این حرف من از کوره در رفت و فریاد زد:
_ببند دهنت و دختره ی سلیطه!
چشمهاش قرمز شده بود حالت نگاهش خیلی وحشتناک شده بود ازش ترسیده بودم
انگشت تهدیدش رو جلوم گرفت و گفت:
_ببین فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون موهات هم رنگ دندونات بشه هم من دست از سرت برنمیدارم
_میخوای تا آخر عمر اسیر دستت باشم !؟
_نه!
لبخند وحشتناکی زد و گفت:
_یه توله سگ که کاشتم تو شکمت اونوقت میفهمی چجوری باید اسیر باشی
با شنیدن این حرفش وحشت کردم نمیدونم چی تو نگاهم دید که سرش رو آورد و پایین گوشم و گفت:
_امشب آماده باش قشنگم قراره حامله ات کنم

تصمیم خودم رو گرفته بودم بیشتر از این نمیخواستم عذاب بکشم مخصوصا با بدنیا آوردن بچه ای که بیگناه باشه من نمیخواستم از بهادر حامله بشم ، شماره آریا رو گرفتم بعد از خوردن چند بوق صداش پیچید:
_بفرمائید
یکم این پا اون پا کردم اما بلاخره دلم رو به دریا زدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_منم بهار!
با شنیدن این حرف من بلافاصله صداش دوباره بلند شد
_چیزی شده بهار نکنه بهادر اذیتت کرده !؟
بدون توجه به این حرفش با صدای محکم گفتم:
_میخوام بهم کمک کنی
_چه کمکی !؟
نفس عمیقی کشیدم مطمئن نبودم از تصمیمی که گرفتم اما میتونستم امتحانش کنم و این بهترین فرصت بود آریا میتونست به من کمک کنه
_میخوام فرار کنم
برای چند دقیقه هیچ صدایی نیومد بلاخره صدای سرد آریا بلند شد:
_مطمئنی !؟
_آره
_من بهت کمک میکنم امروز راس ساعت هشت شب میام دنبالت تموم مدارک لازمت رو آماده کن.
_ممنون آریا
و بعدش گوشی رو قطع کردم نمیدونستم چجوری داشتم بهش اعتماد میکردم اما چاره ای هم جز اینکار نداشتم بهادر واقعا ترسناک بود و با من مثل برده اش رفتار میکرد من نمیتونستم این همه درد رو تحمل کنم خیالم بابت مادرم راحت بود میدونستم آریا هست و همینطور بهادر ، بهادر هر چقدر با من رفتارش بد بود با مادرم رفتارش خوب بود.
ساعت هفت به بهانه مریضی از شرکت خارج شدم و به سمت خونه رفتم تموم مدارکم رو تو یه کیف ریختم حتی رویا هم داخل خونه نبود و من خداروشکر میکردم.
نگاهی به ساعت انداختم هشت شب بود سریع از خونه خارج شدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد:
_بله
صدای آریا تو گوشی پیچید
_یه ماشین سیاه چند قدم جلوتر ایستاده زود باش بیا
_باشه
نگاهی به روبروم انداختم با دیدن ماشین سریع به سمتش رفتم تقه ای زدم که در ماشین باز شد سریع در رو باز کردم و داخل شدم که صدای آریا اومد
_خوبی !؟
با صورت بشدت رنگ پریده بهش خیره شدم و گفتم:
_نه زیاد
ماشین راه افتاد
_بهادر ببینه نیستی دنیا رو به آتیش میکشه
با شنیدن این حرفش پوزخندی کنج لبهام نشست
_اون از من بیزاره حتما خیلی خوشحال میشه از شر من راحت بشه
_اگه میخواست از شرت راحت بشه عقدت نمیکرد
راست میگفت حق باهاش بود اما بهادر هم نه بخاطر عشق یا دوست داشتن بلکه بخاطر انتقام گرفتن من رو عقد کرد.

با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم صدای سرد و خشک آریا بلند شد:
_پیاده شو
با شنیدن این حرفش پیاده شدم داخل عمارت بودیم یه عمارت قدیمی که کاملا از سر و وضعش مشخص بود نمیدونم چرا اما خوف کردم از ترس نگاهم و به آریا دوختم و گفتم:
_اینجا کجاست !؟
به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت:
_ترسیدی !؟
با دیدن چشمهاش حس آرامش عجیبی بهم دست داد با صدای گرفته ای گفتم:
_نه
_بهادر اولین جایی که بره خونه ی منه بعد از نبود تو پس یه مدت اینجا میمونی وقتی آبا از آسیاب افتاد میفرستمت بری خارج از کشور اونجا دوستای زیادی دارم همه چیز رو برات محیا میکنم بعدش تو یه فرصت مناسب هم طلاقت رو از بهادر بگیر
_مادرم!
با شنیدن این حرفم عمیق به چشمهام خیره شد و گفت:
_نگران مادرت نباش من هواسم هست و همینطور بهادر!
_نمیدونم چجوری این لطفت رو جبران کنم
_اصلا نیاز به جبران نیست!
#بهادر

به سمت اتاق بهار رفت امروز بیش از حد باهاش تند رفتار کرده بود اما حق رو به خودش میداد بهار حق نداشت تو شرکت آریا کار کنه چجوری میتونست بهار ازش دور بشه! حتی با دیدن صحنه ی خیانت بهار هم نتونسته بود اون رو از دست بده این وسط نمیدونست چی درسته چی غلط!
_بهادر
با شنیدن صدای رویا ایستاد به سمتش برگشت به چشمهاش خیره شد این زن رو دوست داشت اما نه به عنوان زن یا عشق فقط حس برادرانه نسبت بهش داشت اگه بخاطر اصرار پدر خودش نبود هیچوقت حاضر نمیشد با رویا ازدواج کنه و بهار رو از دست بده اما اون همیشه نسبت به پدرش احترام خاصی قائل بود که نمیتونست حرف هاش رو زیر پا بزاره اون رویا رو عقد کرد تا بتونه ازش محافظت کنه در مقابل همه چیز هایی که تهدیدش میکرد
_بله !؟
رویا با ترس بهش خیره شد نمیدونست چجوری این موضوع رو بهش بگه داشت این پا و اون پا میکرد که بهادر کلافه بهش خیره شد و محکم گفت:
_رویا !؟
رویا با شنیدن صدای بهادر نفس عمیقی کشید چشمهاش رو باز و بسته کرد گفت:
_بهار رفته!
بهادر تکون شدیدی خورد و گفت:
_چی !؟
رویا با ترس بهش خیره شد میدونست بهادر عاشقانه بهار رو دوست داره اون از گذشته و همه چیز بهادر خبر داشت بهادر هیچ چیزی رو ازش مخفی نمیکرد اون دوتا به عنوان دوتا دوست بهترین دوست و راز دار هم بودند
_رویا باتوام چی گفتی زود باش دهن باز کن !؟
_بهار نیست رفته سر شب اومدم اتاقش دیدم نیست یه نامه گذاشته رفته
نامه رو به سمت بهادر گرفت بهادر نامه رو از دست رویا گرفت باز کرد و شروع کرد به خوندن با دیدن چیز هایی که داشت میخوند چشمهاش هر لحظه گشاد میشد نفسش داشت تند میشد وقتی تموم شد برگه رو تو دستش مچاله کرد و عربده ای کشید

رویا با ترس به بهادر خیره شده بود جرئت نداشت چیزی بگه بهادر خیلی وحشتناک شده بود درست مثل همون شبی که فهمیده بود بهار بهش خیانت کرده!
_گوه خورده رفته زنده اش نمیزارم اون حق نداره جایی بره اون مال منههههه!!!!
صدای لرزون که سعی داشت بهادر رو آروم کنه بلند شد:
_اون که بدون مادرش نمیتونه جایی بره حتما رفته پیش مادرش آروم باش بهادر
بهادر با شنیدن این حرف رویا سریع به سمت پایین رفت باید هر چ زودتر بهار رو پیدا میکرد بهار حق نداشت اون رو ترک کنه و جایی بره اون حق نداشت!
* * * * *
همه جا رو گشته بود اما هیچ اثری از بهار نبود به تنها کسی که شک داشت بهش کمک کرده باشه آریا بود چون تو این مدت فقط اون سعی میکرد به بهارش نزدیک بشه! عصبی داشت قدم میزد که صدای آریا از پشت سرش اومد:
_چخبره چرا انقدر عصبی !؟
با شنیدن صدای آریا تیز به سمتش برگشت با خشم بهش خیره شد دوست داشت گردنش رو خورد کنه از لای دندونای چفت شده اش غرید:
_بهار کجاست !؟

آریا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_زن تو اون وقت از من میپرسی !؟
بهادر به سمتش حمله ور شد یقه اش رو تو دستش گرفت و گفت:
_خوب گوشت رو باز کن ببین چی بهت دارم میگم نمیتونی از دست من در بری باید بهم بگی زن من کجاست من که میدونم تو فراریش دادی.
آریا هم مثل خودش عصبی شد و میخواست تموم دق و دلی این سال هایی که بخاطر خواهرش زجر کشیده بود رو سر بهادر خالی کنه و بیخبر از اینکه بهادر چ کمک هایی به خواهرش کرده ، دست بهادر رو از یقش جدا کرد و عصبی فریاد زد:
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی انقدر عرضه نداشتی که زنت از دستت فرار کرده حالا نشستی یقه ی من رو گرفتی که زنت کجاست !؟

بهادر با چشمهاش خشمگینش بهش خیره شده بود دوست داشت آریا رو تا سر حد مرگ کتک بزنه اما فقط بخاطر رویا داشت خودش رو کنترل میکرد دستش رو به نشونه ی تهدید جلوی آریا گرفت و گفت:
_بخاطر انتقام از من میخوای همسرم رو فراری بدی اما اصلا راه خوبی رو انتخاب نکردی آریا بد تاوان اینکارت رو پس میدی.

آریا پوزخندی تحویلش داد و گفت:
_دیوونه شدی انگار رسما زده به سرت زن تو رو چرا باید من فراری بدم راه های زیادی هست که میتونم باهاش انتقام بگیرم ببین خودت چ غلطی کردی همسرت از دستت فرار کرده.

بهادر با شنیدن حرف های آریا بیشتر از قبل عصبی شد با خشم بهش خیره شد انگشتش رو به نشونه ی تهدید جلوی آریا گرفت و گفت:
_فقط کافیه بفهمم تو بهار رو فراری دادی اون وقت زندگیت رو جهنم کنم آریا بدون سر این موضوع با هیچکس شوخی ندارم.
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت پوزخند عصبی روی لبهای آریا نشست بهادر واقعا یه روانی بود اما به این راحتی حاضر نمیشد جای بهار رو بهش بگه اصلا قصد نداشت جای بهار رو بهش بگه اون میخواست بهار رو بفرسته از اینجا بره به هیچ عنوان حاضر نبود بهار بیشتر از این تحقیر بشه و عذاب بکشه درسته اول از نزدیک شدن به بهار قصدش فقط و فقط انتقام گرفتن از بهادر بود اما وقتی زندگی بهار رو فهمید دید چجوری باهاش رفتار میشه دل سنگش آب شد دست از انتقام گرفتن برداشت و فقط میخواست به بهار کمک کنه اون دختر زیادی معصوم بود باید طعم خوشبختی رو میچشید!
_داداش
با شنیدن صدای رویا به سمت خواهرش برگشت و بهش خیره شد میدونست حتی خواهرش هم خوشبخت نیست آخه مگه میشد با مردی مثل بهادر خوشبخت شد یه مرد شکاک و روانی!
_جان
_تو میدونی بهار کجاست !؟
آریا با شنیدن این حرف از زبون خواهرش ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی !؟
رویا با شنیدن این حرف آریا نفسش رو با ناراحتی بیرون فرستاد و گفت:
_من از همه چیز خبر دارم آریا تو واقعا جای بهار رو میدونی !؟
آریا اخماش رو تو هم کشید
_یعنی تموم این مدت میدونستی شوهرت یه زن دیگه رو عقد کرده !؟
رویا چشمهاش رو از چشمهای عصبی و سرزنشگر آریا دزدید و گفت:
_آره میدونستم
_اون وقت تموم این مدت سکوت کردی و گذاشتی اون احمق لاشی تو رو بازی بده آره !؟
_آریا اونطور که فکر میکنی نیست …
آریا عصبی بازوش رو گرفت و فریاد زد:
_به من نگاه کن ببینم
رویا با شنیدن صدای فریاد آریا ترسیده بهش خیره شد آریا انگار خون جلوی چشمهاش رو گرفته بود و هیچ چیزی رو نمیدید
_تو چجوری تونستی بزاری شوهرت با یه زن دیگه باشه و اون دختر بیچاره رو انقدر اذیت کنه هان !؟
رویا با گریه به آریا خیره شد دیگه تحمل نداشت سکوت کنه با گریه فریاد زد:
_چون بهادر عاشق بهار بفهم!

آریا تکون شدیدی خورد به خواهرش خیره شد و گفت:
_پس تو چی تو عاشقش نیستی !؟
رویا قاطع و محکم گفت:
_نه من عاشق بهادر نیستم اون برای من فقط یه دوست خوب که همیشه هوام رو داشته و بهم کمک کرده میدونی بهادر چرا از عشقش نسبت به بهار دست کشید فقط بخاطر من چون باباش بهش گفت به من کمک کنه من رو عقد کنه چون تنها کسی که میتونست از من مواظبت کنه بهادر بود.
آریا با شنیدن حرف های خواهرش داشت دیوونه میشید چیزهایی داشت میشنید که سخت بود درکش یعنی واقعیت داشت بهادر و رویا عین زن و شوهر نبودند و مثل دوتا دوست بودند
بهادر حامی خواهرش بود بهش کمک کرده کلافه دستی داخل موهاش کشید به رویا خیره شد و گفت:
_داری دروغ میگی نه میخوای بهادر رو تبرئه کنی !؟
رویا سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت:
_همش مثل واقعیت!
آریا بیشتر از این نمیتونست تحمل کنه فضای خونه براش سنگین شده بود بدون توجه به صدا زدن های رویا از خونه خارج شد و سوار ماشین شد نمیدونست مقصدش کجاست اما فقط میخواست بره تا به یه جایی برسه
حالا باید با بهار چیکار میکرد بهار خیلی زیاد رنج کشیده بود اون دختر معصوم بیگناه بود حتی اگه بهادر به خواهرش کمک کرده باشه اون نمیتونست بهار رو فدا کنه!
نگاهش به عمارت افتاد از ماشین پیاده شد باید از خود بهار میپرسید چی میخواد این بهترین کار ممکن بود.
نگاهش به بهار افتاد که روی کاناپه نشسته بود و انگار اصلا تو این دنیا نبود اسمش رو صدا زد:
_بهار
بهار با شنیدن صدای آریا از افکارش خارج شد بهش خیره شد و گفت:
_جان ببخشید هواسم نبود
آریا به سمتش رفت و روی مبل کناریش نشست شقیقه اش رو محکم فشار داد تو این چند ساعت فشار زیادی بهش وارد شده بود
_تو واقعا میخوای بری !؟
بهار با شنیدن این حرف آریا تعجب کرد چرا داشت این سئوال رو میپرسید اما فقط به آریا خیره شد و گفت:
_آره
آریا نفس عمیقی کشید و گفت:
_امروز بهادر رو دیدم!
با شنیدن این حرف آریا رنگ از صورت بهار پرید آریا خودش رو لعنت کرد که داره این چیزا رو به بهار میگه و باعث ترسش میشه اما جز این هم چاره ای نداشت باید میدید تصمیم بهار چیه نباید کاری انجام میداد که بعدا پشیمون بشه
_بهادر عاشقته داشت دیوونه میشد به منم شک کرده!
بهار با ترس بهش خیره شد و با صدایی که حالا از شدت ترس لرزون شده بود گفت:
_تو بهش چیزی گفتی !؟
_نه

بهار با شنیدن این حرف نفسش رو آسوده بیرون فرستاد
_میخوام بدونم واقعا قصدت رفتن نمیخوام بعدا پشیمون بشی خوب فکرات رو کردی !؟
بهار به صورت آریا خیره شد و گفت:
_آره میخوام برم دیگه تحمل تحقیر شدن رو ندارم بهادر باهام مثل یه برده رفتار میکنه اگه تا به امروز تحمل کردم فقط بخاطر مادرم بود که حتی حق دیدن مادرم رو هم ازم گرفت میدونم به مادرم صدمه ای نمیرسونه و مواظبش هست ، من میخوام برم برای یکبار هم شده آزاد باشم!
آریا با شنیدن حرف های بهار دلش به درد اومد چجوری میتونست بزنه زیر حرفش بلند شد که صدای بهار از پشت سرش بلند شد:
_میخوای به بهادر بگی من اینجا هستم !؟
آریا به سمتش برگشت بهش خیره شد و گفت:
_نه
بهار لبخندی بهش زد و گفت:
_ممنون
آریا از عمارت خارج شد تنها جایی که میتونست الان آرومش کنه خونه ی خودش بود کنار همسرش و بچه هاش تقریبا یکساعت طول کشید تا رسید
طرلان با دیدن حال و روز آریا بچه هارو به پرستار سپرد و خودش به سمت آریا رفت کنارش نشست و با نگرانی بهش خیره شد و گفت:
_چیزی شده آریا چرا انقدر داغونی !؟
آریا چشمهای قرمز شده اش رو به طرلان دوخت و خش دار گفت:
_خیلی داغونم طرلان بین دو راهی گیر کردم نمیدونم باید چیکار کنم
طرلان به چشمهای خسته و داغون آریا خیره شد یعنی چی باعث شده بود شوهرش تا این حد داغون بشه
_چی باعث شده اینجوری بشی !؟
آریا به چشمهاش خیره شد و گفت:
_بهار!
طرلان بهت زده بهش خیره شد که آریا چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و گفت:
_اون دختر خیلی معصوم دست کمک به سمتم دراز کرده از طرفی بهادر هم حامی خواهرم بوده بخاطر اون عشقش رو ترک کرده تا بهش کمک کنه این وسط بین دو راهی گیر کردم که باید چیکار کنم
طرلان با شنیدن حرف های آریا بهش خیره شد و گفت:
_بهار بهش کمک کن!
آریا لبخند خسته ای زد و گفت:
_همین قصد رو داشتم اما بهادر …
_بهادر اگه واقعا عاشق باشه خودش بهار رو پیدا میکنه باید یه مدت از هم دور باشند تا خیلی چیزا درست بشه.
_حق با تو!
طرلان بهش خیره شد و گفت:
_بهتره بری استراحت کنی با این حال و روزی که داری اصلا نمیتونی درست تصمیم بگیری

🍁🍁🍁🍁

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن