رمان سکانس عاشقانه پارت 9 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۹

بهار

لب باز کردم مخالفت کنم که از ماشین پیاده شد و به سمت بستنی فروشی رفت..اخه نصف شب بستنی؟

کلافه سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم …!

چند دقیقه از رفتنش گذشته بود چرا نمیومد؟

نگاهم رو به سمت بستنی فروشی چرخوندم …با دیدن امیرعلی و دختر پسرای که دورش کرده بودن شوکه شدم..اخه لعنتیا نصفه شبی از کجا پیداتون شد؟

چشمام زوم شده بود رو دخترای که واسه سلفی گرفتن تقریبا خودشونو تو بغلش مینداختن ..!

هر چی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم نمیتونستم … در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم..!

با قدم های تند به سمتش رفتم …از بین جمعیتی که هر لحظه بیشتر میشد خودم رو بهش رسوندم ..!

دستم رو دور بازوش حلقه کردم که یه دفعه عقب کشید و داد زد :

_ خانم چیکار میکنی..!

سرش به طرفم چرخید با دیدنم متعجب شد و بعد از چند ثانیه به خودش اومد ..دستش رو دور کمرم انداخت و کنار گوشم گفت :

_ حسودیت شد؟

به چشماش زل زدم و صادقانه جواب دادم:
_ اره ..!

لب پایینش رو بین دندوناش گرفت و بدون توجه به اصرارهای که خواستار تنها یه سلفی بود زمزمه کرد :

_ بعد میگه منو نبوس بهم دست نزن ..!

بهار

به هر طریقی بود خودمون رو به ماشین رسوندیم ..!
تا رسیدن به خونه هیچ حرفی رد و بدل نشد و تنها سکوت حکم فرما بود..!

با ایستادن ماشین پیاده شدم ، با خستگی به سمت خونه راه افتادم ..در و باز کردم و وارد خونه شدم ..!

خودمو روی کاناپه پرت کردم و همینطور تند تند دکمه های مانتوم رو باز میکردم … رو به امیرعلی که به سمت اشپزخونه میرفت داد زدم :

_ یه لیوان اب دست منم بده هلاکم..!

چشمام رو بستم و منتظر تند تند پاهام رو تکون میدادم ..

_ امیرعلی : بیا حاج خانم اب اوردم..!

چشمام رو باز کردم ، لیوان اب رو از دستش گرفتم و یک نفس سر کشیدم ..!

کنارم روی کاناپه نشست و گفت:

_ بهار

_ هوم؟

نگاهش رو به صورت خواب الودم دوخت و با لحن پر از خواهشی گفت :

_ لج نکن ، فردا لباساتو جمع کن بریم یه جا ..روم نمیشه جواب مادرت رو بدم ..تو که مرخصی داری منم که بیکارم ..چه اینجا چه اونجا فرقی نداره که..!

راست می گفت ، چرا حرف مادرم رو زمین بزنم؟

کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم :

_ باشه حرفی ندارم ..!

_ افرین دخترم حالا پاشو بریم بخوابیم بابا خسته اس ..!

زدم زیر خنده و محکم به بازوش زدم که داد زد :

_ مگه نگفتم بهم دست نزن؟ گفتم انگشتتم به لباسام نخوره ..!

با حرص رو به قیافه جمع شدش غریدم :

_ ادای منو درمیاری؟

سرشو به تایید تکون داد نیم خیز شدم بزنمش که جاخالی داد و به سمت اتاق خواب رفت ..و داد زد :

_ زود بیا بخواب فردا کار داریم..!

بهار

با امیرعلی روی تخت نشسته بودیم و داشتیم بار و بندیل مسافرت رو می بستیم..هر لباسی مینداختم تو چمدون رو با بهت نگاه میکرد و نفس میکشید ..دست اخر انقد حرصم گرفت که بهش پریدم:

_ چته هی چپ چپ به لباسام نگاه میکنی؟

به لباسای تا شده اش تو چمدون اشاره کرد و گفت:

_ خب چرا انقد شلخته ای؟ مچاله کردی همه رو ..خب مثل ادم اینارو تا بزن یکی در چمدونتو باز کرد به سلیقه من شک نکنه..!

صورت جمع شده ام رو جلو کشیدم ، دلم میخواست یه چی بپرونم کم بیاره

اما چیزی به ذهنم نمیرسید ..!

به قیافه حرصیم لبخندی زد و چمدونم رو به سمت خودش کشید و گفت:

_ بزار من تا میزنم برات ..!

لباسام رو بیرون ریخت ، زیر لباسای مچاله شده ام لباسای زیرم رو گذاشته بود که همه با حرکت امیرعلی پخش پلا شده بودن..!

دستشو به سمت سوتینم کشید و با لبای کش اومده گفت :

_ با اینجور لباسا باید اروم برخورد کنی..!

نیم خیز شدم ک خودشو عقب کشید و با اخم گفت :

_ بشین یادت بدم دیگه..!

با عصبانیت داد زدم :

_ بدش من امیرعلی به چه حقی دست به لباسای شخصیم دست میزنی؟؟

قری به گردنش داد و به چمدونش اشاره کرد و گفت :

_ حالا یه جوری میگه انگار چی و برداشتم بیا توام شورتای منو بردار دلت خنک شه..!

بهار

سر جمع کردن لباسا انقدر از دست امیرعلی خندیده بودم که صورتم قرمز شده بوده ..!

قاشق قورمه سبزی رو روی برنجم ریختم که گفت :

_ به چندتا از دوستامم بگم بیان؟ تازه از کانادا برگشتن عروسی هم نتونستن بیان طفلکا بچه های باحالین حال میده با هم..!

شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_ نمیدونم هر طور خودت مایلی من مشکلی ندارم..!

_امیرعلی : پس بهشون زنگ میزنم..!

سری تکون دادم و مشغول ناهارم شدم که صدای زنگ ایفون تو خونه پیچید..!

_امیرعلی : مهمون دعوت کردم..!

لیوان نوشابه رو سر کشیدم و گفت :

_ نه بابا مامانمه تا مطمئن نشه میریم که خیالش جمع نمیشه منم گفتم بیاد..!

به سمت ایفون رفتم و در و برای مامان باز کردم ..!

در سالن رو باز کردم و منتظر اومدنش به حیاط چشم دوختم..!

با نزدیک شدنش به سمتش رفتم و بغلش کردم :

_ سلام مامان

گونه ام رو بوسید و بعد از احوال پرسی داخل خونه شد ..!

امیرعلی با قدم های بلند به سمت مامان اومد و بغلش کرد بچه پرو چه صمیمی شده با مامانم..!

***

بعد از نیم ساعت حرف زدن امیرعلی گفت میره بیرون خرید کنه منم یه لیست بلند بالا تقدیمش کردم و فرستادمش..!

بعد از رفتن امیرعلی مامان به اتاقمون اومد به چمدونای بسته شده امون و نیم نگاهی انداخت و گفت :

_ همه چی برداشتین؟

کش موهام رو باز کردم و گفتم :

_ اره مامان تا شما هستی من یه دوش میگیرم ، شمام بی زحمت یه نگاه به چمدونم بنداز ببین چیزی کم و کسر نیست..!

بهار

از مامان و خانواده امیرعلی خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم ..!

با خوشحالی داشتم بیرون رو تماشا میکردم محو ادما بودم و داشتم تو دنیای خودم غرق میشدم که ماشین ایستاد..!

با تعجب به امیرعلی نگاه کردم که گفت :

_ منتظر بچه هام با هم حرکت کنیم بهتره..!

لب برچیده گفتم :

_ من بین شماها غریبه ام .

_ خون گرمن زود مچ میشی باهاشون .

سری به تایید تکون دادم و منتظر به صندلی تکیه دادم ..!

ده دقیقه ای گذشته بود که گوشیش زنگ خورد ، انگار دوستاش رسیده بودن ..!

نمیدونم چه مرگش شد که سریع ادکلنش رو خودش خالی کرد و بدون توجه بهم از ماشین پیاده شد..!

از اینه بغل بهشون نگاه کردم چهارتا پسر بودن و دوتا دختر..!

از ماشین پیاده شدم و به سمتشون رفتم..!

حرصی به امیرعلی که بیخیال حضور من داشت غش غش میخندید زل زدم و سلام کردم که توجهشون بهم جلب شد ..!

دست از خنده برداشت و به سمتم اومد..نگاه گذرایی به دوستاش کرد و دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت :

_ معرفی میکنم جان جانان بهار همسر خوشگلم..!

لب پایینم رو به دندون گرفتم لعنتی دل ادم غش میره خیره زل زده بودم بهش که دستی سمتم دراز شد و گفت :

_ محمد هستم دوست امیرعلی..!

نگاه خیره ای بهش انداختم و با صدای ارومی گفتم :

_ خوشبختم ..!

بهار

با تک تک دوستاش اشنا شدم دوتاشون متاهل بودن دوتاشون مجرد..!

کمربندم رو بستم و رو به امیرعلی که هر لحظه سرعتش بیشتر میشد گفتم :

_ انقدر تند نرو امیرعلی استرس میگیرم زهرمارم میشه کل مسیر..!

باشه زیر لبی گفت و سرعتش رو کمتر کرد ..!

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام رو بستم ..انقدر غرق افکارم شدم که نفهمیدم کی خوابم برد..!

***

با حس نوازش دستی روی گونه ام چشمام رو باز کردم ، چشمای نیمه بازم رو به امیرعلی دوختم که گفت :

_ پاشو رسیدیم ..!

کش و قوسی به خودم دادم و از ماشین پیاده شدم..!

نگاهم رو به ویلا دوختم و رو به امیرعلی گفتم :

_ دوستات کجا رفتن؟

چمدونارو از صندوق عقب برداشت و گفت :

_ اونا رفتن داخل من داشتم خانم رو بیدار میکردم..!

دست دراز کردم چمدونم رو ازش بگیرم که اخمی کرد و داخل ویلا شد

پشت سرش راه افتادم و گفتم :

_ من گشنمه..!

_ امیرعلی : باشه لباس عوض کن بریم بیرون ..!

_ پس دوستات چی؟

در اتاقی رو باز کرد و چمدونا رو گوشه اتاق گذاشت و گفت :

_ اونا که خوردن تو خواب بودی نخواستم بیدارت کنم..!

لب پایینم رو به دندون گرفتم و پرسیدم:

_ تو هم خوردی؟

دکمه های پیراهنش رو تند تند باز کرد و کش دار گفت :
_ نوچ
در حالی که سعی میکردم نگاهم رو از بالا تنه اش بگیرم گفتم :
_چرا؟

_ تو ماشین ولت میکردم برم ناهار بخورم؟

بهار

قند بود که کیلو کیلو تو دلم اب میشد ..نمیفهمیدم این زبون چرب و نرمش رو فقط برای من به کار میبره یا حراج زده واسه هر ماده ای که به چشمش میاد..!

محو افکارم بودم که دستش زیر چونه ام نشست و سرم رو بالا گرفت ..متعجب نگاهش کردم ..سرش روی صورتم خم شد و لباش رو گونه ام نشست . بوسه محکمی روی لپم زد و خودش رو کنار کشید ..!

به چشمای شیطونش زل زدم و با حرص تشر زدم :

_ امیرعلی

دستم رو گرفت و به سمت خودش کشید.. بالا تنه لختش رو بهم چسبوند و با خنده گفت :

_ حق ندارم زنمو ببوسم؟ سال دیگه این موقع شوهر نداری راه به راه ناز بکشه بوست کنه از الان تا میتونی استفاده ببر حاج خانم !

خون توی رگام یخ بست ..دستای داغم از این نزدیکی به وجود اومده ، با حرفش یخ بست ..!

من فکر میکردم همه چیز درست میشه عاشقم میشه هیچ وقت جدا نمیشیم ..نمیدونستم از امروز واسه سال دیگه برنامه ریزی کرده..!

دستش از دور کمرم باز شد و عقب رفت ، پیراهنش رو پوشید ..به سمت در اتاق رفت و گفت :

_ من بیرونم زود بپوش بیا که خیلی گرسنه ام ..!

سر سنگین شده ام رو به زور تکون دادم ..با بسته شدن در پاهام سست شد و روی تخت نشستم..!

بهار

در ماشین رو باز کردم و سوار شدم ..نگاهشو به صورت بی روحم انداخت و گفت :

_ خوبه گفتم زود بیایی میذاشتی نیم ساعت دیگه تشریف فرما میشدی..!

لبای خشک شده ام بهم دوخته شده بود …حتی از تصور اینکه یکی دیگه کنارش باشه ..اسم یکی دیگه تو شناسنامه اش جا خوش کنه قلبم رو به درد میاورد..!

شیشه ماشین رو پایین کشیدم و سرم رو نزدیک شیشه بردم..!

غرق حرف امیرعلی بودم که ماشین ایستاد ..!
به رستورانی که روبروش ایستاده بود چشم دوختم و پیاده شدم ..!

عینک افتابیش رو زد و رو به من که مثل مجسمه خشک شده بودم گفت :

_پیاده شو عشقم چرا نگام میکنی؟

در ماشین رو باز کردم و بدون اینکه جوابش رو بدم پیاده شدم..!

در ماشین رو بست و به سمتم اومد..!

خواستم جلوتر ازش راه برم که دستم رو گرفت و با اخمای درهم گفت :

_ یکی ببینه سوژه میشیم بهار ..بخدا حوصله چرت و پرت گفتن پشت سرمون رو ندارم..!

نفس سنگین شده ام رو بیرون فرستادم و گفتم :

_ الان سوژه نشی سال دیگه سوژه ای ..فکر نکن سال دیگه هم همینقدر کشته مرده داری..!

ابروی بالا انداخت و با خنده گفت :

_ چه ربطی داره چرا نداشته باشم؟

نگاهم رو از صورت کنجکاوش گرفتم و گفتم :
_ دخترارو نمیدونم ولی پسرا بیخیالت میشن ..

سر جا ایستاد و با حرص گفت :
امیرعلی_ چرا؟

عینکش رو از روی چشماش برداشتم و با عشوه گفتم :
_ بالاخره من میشم یه زن مطلقه میان جلو شانسشون رو امتحان کنن..از کجا معلوم شاید از یکیشون خوشم اومد و باهاش از…

فشاری به مچ دستم اورد و با حرص گفت :
_ خفه شو بهار

خیره نگاهش کردم که با فک منقبض شده ادامه داد :

_ فقط بفهمم چه الان چه بعد از طلاق طرف مردی رفتی بهار زندگی رو واست جهنم میکنم اون پدرسگم میکشم که دنبال ناموسه مردمه..!

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن