رمان سکانس عاشقانه پارت 8 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۸

بهار

به نگاهای کنجکاوش لبخندی زدم :

_ دنبال چی میگردی ماهگل ؟ حاضرم ده سال پیش هزار بار تکرار بشه اما اینجوری قلبم نشکنه ..احمق فرض نشم ..من تو چشماش زل زدم از ته قلبم گفتم دوست دارم اما اون تو دلش بهم خندید ، من یه احمقم که هنوز بعد ده سال مثل یه دختر که تازه به سن بلوغ رسیده خیال پردازی میکنه ..!

_ماهگل : چرا تو که میدونستی داره بهت دروغ میگه باهاش ازدواج کردی بهار؟
فکر کردی زندگیت یه رمانه؟ که یارو اون دختره رو فراموش کنه عاشق جذابیت تو بشه؟ تو که میدونستی ده ساله با یه دختره غلط کردی خام شدی ، هم به خودت خیانت کردی هم به اون دختری که پا تو زندگی عشقش گذاشتی ..!

چشمای پر از اشک شده ام رو از نگاه پر شماتتش گرفتم ، کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم ..!

بدون توجه به صدا زدنای ماهگل از بیمارستان بیرون اومدم ..!

مثل دیونه ها تو پیاده رو راه می رفتم و اشک می ریختم …هر کی از کنارم رد میشد با تعجب نگاهم میکرد و به حالم پوزخند میزد ..!

گوشیم رو از کیفم بیرون کشیدم و با دستای لرزون شماره مامان رو گرفتم ..!

بعد از سومین بوق جواب داد :

_ جانم دخترم..!

با شنیدن صداش حجوم اشک رو به چشمام احساس کردم ..بغضم رو قورت دادم و گفتم :

_ مامان ، میایی دنبالم؟

بهار

به چشمای نگران مامان خیره شدم و با لبخند زورکی گفتم :

_ چیزی نشده قوربونت برم ، بیمارستان بودم یه دختر بچه تو تصادف کشته شده بود حال مادرش رو که دیدم نتونستم تحمل کنم ..!

نفس عمیقی کشید و بغلم کرد ..دستشو روی موهام کشید و با صدای ارامش بخشش کنار گوشم گفت :

_ انقدر خودتو اذیت نکن دخترم…نباید انقدر ضعیف باشی که با دیدن همچین صحنه ای حال روزت اینطوری باشه..تو باید قوی تر از این حرفا باشی ، به هر بادی نباید بلرزی ، انقدر ریشه ات رو محکم کن که طوفان هم نتونه از پا درت بیاره..!

گونه ام رو بوسید و ازم جدا شد ، جعبه دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت و پرسید :

_ امیرعلی کجاس؟

نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم :

_ رفت سر صحنه نتونست جلوی خودش رو بگیره دو روز بشینه تو خونه..!

لبخندی زد و از جا بلند شد :

_ زنگ بزن بگو امشب بیاد اینجا ..!

هول شده از جا بلند شدم و گفتم :

_ نمیتونه بیاد مامان کارش طول میکشه..!

اخمی کرد و گوشیشو از روی میز برداشت و گفت :

_ مگه علم و غیب داری دخترم؟ خودم بهش زنگ میزنم تو لباس عوض کن بیا کمکم دستی به سر روی خونه بکشیم..!

بدون توجه به من که داشتم بال بال میزدم شماره اش رو گرفت ..!

_ سلام پسرم خوبی؟

با حرص لبم رو به دندون گرفتم و به سمت اشپزخونه راه افتادم ..اصلا دلم نمیخواست حتی صداش رو از پشت گوشی بشنوم چه برسه به اینکه ببینمش خداکنه پات بشکنه نتونی بیایی..!

_ بــهـــار

با صدای مامان از فکر بیرون اومدم که ادامه داد :

_ امیرعلی گفت کارش زیاد طول نمیکشه میاد..!

بهار

با حرص کلم هارو ریز ریز میکردم و به مامان غر میزدم :

_ یه روز میخواستم کنارت باشم زرت زنگ زدی امیرعلی رو دعوت کردی که چی؟ کم تو خونه ریختشو میبینم مگه؟

لب پایینش رو به دندون گرفت و با چشم غره گفت :

_ خجالت بکش این چه طرز حرف زدن پشت شوهرته ، از خداتم باشه دعوتش کردم تو که عاشق سینه چاکش بودی الان چی شد یه شبه فارغ شدی؟

کلافه از جا بلند شدم و با صدای تحلیل رفته و بی حالی گفتم :

_ من میرم اتاقم یکم بخوابم مامان سرم درد میکنه ..کار دیگه ای مونده؟

سری تکون داد و گفت :

_ نه دخترم برو امیرعلی اومد صدات میکنم..!

دهن کجی به حرفش کردم و به سمت اتاقم راه افتادم …!

با حسرت به تختم نگاه کردم و زیر پتو خزیدم ، ای خدا یعنی میشه همه چیز خواب باشه ..!

نفس سنگین شده ام رو بیرون فرستادم و به سقف خیره شدم ..انقدر رفتارای این چندماه امیرعلی رو زیر و رو کردم که نفهمیدم کی خوابم برد..!

***

با حس قلقلک روی شکمم از خواب پریدم ، رمق باز کردن چشمام رو نداشتم با حرص دستمو روی شکمم کشیدم و نالیدم :

_ چه مگس گوهی تو ناف من چی میخوای اخه..؟

پاهام رو تو شکمم جمع کردم که با حس نفسای گرم توی صورتم چشمام رو باز کردم ، با دیدن امیرعلی که روم خیمه زده بود هینی کشیدم و شوکه زل زدم بهش..!

بهار

نگاهشو به چشمای متعجبم دوخت و لبخند زد که به خودم اومدم و محکم به عقب هلش دادم و سر جا نشستم … با اخمای درهم نگاهش کردم و غریدم :

_ به چه حقی اومدی تو اتاق من؟

یقه پیراهنش رو صاف کرد و بی تفاوت گفت :

_ مامانت گفت بیام بیدارت کنم ، مجبور شدم وگرنه همچین کشته مرده بیدار کردنت نبودم ..!

نیشخندی زدم و گفتم :

_ مامانت بهت یاد داده وقتی کسی خوابه خودتو بندازی روش بیدارش کنی یا بابات؟ یا از علاقه مندی های دوست دختراته؟

نگاه دقیقی بهم انداخت ، دستشو به ته ریشش کشید و گفت :

_ خداروشکر ، خداروشکر که زود فهمیدی این ازدواج سر علاقه ام بهت نبوده …وگرنه نمیتونستم یک ماهم تحملت کنم…!

به صورت سرخ شده ام نیم نگاهی انداخت و از جا بلند شد ، نیشخندی زد و با صدای نازک شده ای ادامه داد :

_ امیرعلی من خیلی دوست دارم ..تو واقعا منو دوست داری؟

خندید و زل زد بهم ، بدنم از عصبانیت داشت می لرزید ، دهنم از حرص خشک شده بود و نفسم بالا نمیومد ، ملافه رو بین دستام مچاله کردم ، نفس عمیقی کشیدم این مردک انقدر ارزش نداشت که دل مادرم رو خون کنم ، زبونم رو روی لبای خشک شده ام کشیدم و با خونسردی گفتم :

_ انکار نمیکنم دوست داشتم ، اما الان ازت متنفرم امیرعلی ، متنفرم ، هزار برابر اون علاقه ازت متنفرم … انقدر که ارزوی هر لحظه ام مرگته ، از بین رفتنته ، نابود شدنته..!

بهار

سرشو به تایید تکون داد و گفت :

_ خوبه الان حالم خوبه ، وقتی میدیدم انقدر بهم علاقه داری اذیت میشدم اما الان که فهمیدم ازم متنفری خوشحال شدم..!

لبخندی به نگاه ماتم زد و از اتاق بیرون رفت ..!
پشت دستمو زیر چشمای تر شده ام کشیدم و با صدای گرفته از بغض نالیدم :

_ لعنت بهت امیرعلی..!

به اوج تنفرم که میرسید دلم میخواست بمیره ..اما این خواسته فقط برای چند ثانیه بود ..من عاشقش بودم ..نمیتونم متنفر بشم ده ساله دارم دست و پا میزنم متنفر بشم ..نمیتونم انگار صاحب قلبم شده انگار هیچ راهی برای بیرون کردنش نیست..!

***

قاشق رو زیر برنج زدم دلم به خوردن نمی رفت ، نمیخواستم مامان فکر کنه غذاش بد شده ..!

قاشق برنج رو به زوری توی دهنم گذاشتم ، طعم و بوی خوش عطرش جای حس لذت داشت حالم رو بد میکرد ..!

چشمام تار میدید و سرم داشت گیج میرفت دستم رو به لبه میز گرفتم و سر پا ایستادم..!

صدای نگران مامان تو گوشم پیچید :

_ خوبی بهار؟

با ضعف رفتن پاهام داشتم روی زمین می افتادم که امیر علی گرفتم ..!

_امیرعلی : فشارش افتاده مامان میشه یه لیوان اب قند بیارین؟

بهار

لیوان اب قند رو به زور به خوردم داد ..چند ثانیه بعد دیدم بهتر شد ..ضعف بدنم داشت بهتر میشد ..!

سرم رو کج کردم که تنه ام رو از روی سینه اش بردارم که دستش دور بازوم نشست و نگهم داشت ..!

_ امیرعلی : تا امشب مادرت رو سکته ندی دست بردار نیستی؟ چت شده؟

دلم میخواد یه روز از ته دلت عاشق بشی از ته ته اعماق وجودت ، در اوج امیدواری زل بزنه تو چشمات بگه دوست ندارم..اون روز به حال امروز من میرسی .. من ازت نمیگذرم امیرعلی ، تو باید تاوان دل شکسته منو بدی ..!

خودم رو به زور ازش جدا کردم ..به مامان که با ظرف شیرینی به سمتون میومد چشم دوختم ..!

ظرف شیرینی و جلوم گذاشت و گفت :

_ بخور فشارت بره بالا رنگت مثل گچ شده ..!

روی کاناپه روبرو نشست و با غر رو به امیرعلی گفت :
_ هنوز دو روز از ازدواجتون نگذشته پاشدین دوتایی رفتین سرکار؟ مگه قرار نبود برین ماه عسل پس چی شد؟

این میت رو باز فرستادی بیمارستان که با این حال و روز برگرده؟

امیرعلی نیم نگاهی به صورت متعجبم انداخت و رو به مامان گفت :

_ بخدا من میخواستم بریم بهار همش مخالفت میکنه من که از خدامه بریم بادی به کلمون بخوره والا پوسیدم تو خونه..شما بهار رو راضی کنید من همین امشب میبرمش..!

بهار

دلم نمیخواست مامان رو ناراحت کنم دربرابر اصرارهای پی در پیش واسه ماه عسل تنها سکوت کردم و لبخند تلخی به نمایش گذاشتم..!

از وقتی که سوار ماشین شدیم یه کلمه هم باهاش حرف نزدم … همش میخواستم ازش فرار کنم ..دیگه کنارش ارامش نداشتم ..وقتی کنارش بودم خودخوری میکردم حرص میخوردم که تا حالا چند نفرو بوسیده؟ وقتی نمیاد کجاست؟ کدوم دخترو زیر بغلش زده و داره هرهر به عاشقانه های زن احمقش میخنده..!

اشک نم زده زیر چشمم رو پاک کردم و به سمتش چرخیدم :

_ باید جدا شیم …!

بدون توجه بهم شیشه ماشین رو پایین کشید و به جلو خیره شد… بغض چسبیده به گلوم رو قورت دادم و اینبار با صدای خش داری داد زدم :

_ طلاق میخوام باید جدا شیم میفهمی؟

فرمون رو چرخوند به سمت کنار خیابون صدای بوق و فحش ماشینای که از کنارمون رد میشدن داشت روانیم میکرد..!

به چشمای پر از اشکم زل زد و با عصبانیت غرید :

_ چه مرگته؟ چرا همچین میکنی؟ دو روز نشده ازدواج کردیم برم چی بگم؟ بگم میخوایم جدا شیم؟ بخاطر چی؟

_ دلیل محکم تر از این که دلم پیش نامزد سابقمه؟ بگو زنمو دوس ندارم میخوام طلاقش بدم منم میگم شوهرم منو میندازه خونه مادرش میره تو بغل بقیه جولان میده برمیگرده کنارم نمیخوامش ازش متنفر شدم ازش حالم بهم میخوره مرگش شده ارزوم دوس..

لبای داغش روی لبام نشست و صدا رو تو گلوم خفه کرد ، خواستم سرم رو عقب بکشم ک دستشو پشت گردنم گذشت و محکم تر به خودش فشارم داد ..!

بهار

دست مشت شده ام تو سینه اش رو گرفت ، لباش رو از روی لبام برداشت اما خودش رو عقب نکشید ، لب باز کردم که فشاری به سرم اورد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و با صدای تحلیل رفته ای گفت :

_ بزار حرف بزنم بهار..!

منتظر بهش چشم دوختم دستش روی کمرم سر خورد و تو بغلش کشوندم ..!

_ چرا داغ میکنی؟ چرا حرف نمیزنی؟ باشه قبول دارم تو فهمیدی چه غلطی کردم ، نمیرم دور بر هیچ دختری دیگه نمیرم …اگه عسل رو دوست داشتم الان تو زنم نبودی اگه عاشق و دلباخته اش بودم بخاطر ثروت چشم ازش نمیگرفتم..!

جدا بشیم به چی برسیم؟ من دردم نیست ولی میدونی چی پشت سرمون صفحه میچینن؟ هیچکس نمیگه تقصیر پسره اس همه میگن حتما دختره پاک نبوده که یارو ولش کرده …زندگیت حرفه ات رو نابود میکنی بهار..!

فشاری به قفسه سینه اش اوردم و خودم رو عقب کشیدم و گفتم :

_ دلت واسه من نسوزه ، بگو خودم از چشم میوفتم دیگه کسی ادم حسابم نمیکنه …!

کلافه به موهاش چنگ زد و گفت :

_ خیله خب اصلا همین که تو میگی کسی دیگه ادم حسابم نمیکنه از چشم همه میوفتم ..بیخیال این مسئله شو بهار من دیگه گوه بخورم از ۶ متری دختری رد بشم ..!

حلقه رو از انگشتم دراوردم و به سمتش گرفتم :
_ فقط یک سال ، دیگه کنارت تو اون خونه نمیمونم ..طبقه بالاشو اماده میکنی میرم اونجا …دیگه حق نداری بهم دست بزنی ..حتی انگشتت نباید بهم بخوره حتی ناخواسته…این ماه عسل کوفتی هم که قولشو به مادرم دادی من نمیام ..!

ابروهاشو تو هم کشید و غرید:

_ دیگه امری نداری؟ زنم رو بفرستم بالا سرم بخوابه از دو متریشم رد بشم؟ دیگه چی ؟ مثل همه زن و شوهرا کنار هم زندگی میکنیم کپه مرگمونم میزاریم فقط میتونم از کارای خاک برسری چشم پوشی کنم ..!

نوشته های مشابه

7 دیدگاه

  1. ادمینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
    پارتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت۹ نیومدههههه خب پاسخ گو باشششش دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن