رمان سکانس عاشقانه پارت 21 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۱

 

بهار

خودش رو از روم کنار کشید و پایین مبل نشست پشتش رو به مبل تکیه داد ، طبق عادت همیشه اش دستاشو لای موهای خوش حالتش فرو برد..

از تصور اینکه اشتباه کرده باشم بغض به گلوم چنگ زد و هق زدم ..

کلافه پشت دستشو روی لباش کشید و گفت:

_ گریه نکن ..بخدا خرابم..

صدای زنگ ایفون نگاه امیرعلی رو به سمت در ورودی کشید ..نفس عمیقی کشید و به سمتم چرخید تاپ بالا رفته ام رو پایین کشید ، به صورت خیس از اشکم زل زد و با لحن دلخوری گفت :

_ کاش فقط یکم بهم اعتماد داشتی ..

بلند شد پیراهنش رو از روی زمین برداشت و همینطور که می پوشید به سمت ایفون رفت ..!

بدون اینکه نگاه کنه کی پشت دره ایفون رو زد …به سمتم برگشت شالم رو از روی زمین برداشت و به سمتم پرت کرد :

_ زود باش بپوشش

خودم رو جم و جور کردم و با هر زوری بود لباسام رو پوشیدم …با فاصله ازم روی مبل تک نفره نشست و با چشمای طلبکارش به در ورودی زل زد ..!

شال روی سرم رو مرتب کردم که در سالن باز شد با دیدن عسل و حسین تو چهارچوب در خشکم زد و..

بهار

مات و مبهوت خیره عسل بودم که بدون توجه به من خودش رو تو بغل امیرعلی انداخته بود …چشمای پر از اشکم به دست حلقه شده اش دور کمر شوهرم بود …لب پایینم رو به دندون گرفتم الان وقت دق کردن نبود هنوز هیچی مشخص نیست..!

سرش به طرفم چرخید و نگاه خیره ای به چشمام انداخت انگار فهمید دردم چیه که عسل رو عقب کشید و ازش فاصله گرفت ..!

دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد و گفت :

_ عسل..

لبخندی به صورت امیرعلی زد یعنی منو نمیدید که اینطوری بهش نگاه میکرد؟

_عسل : جونم عشقم؟

نیشخندی روی لبای امیر علی شکل گرفت به حسین که پشت سر عسل ایستاده بود اشاره کرد و گفت :

_ تو گفتی من فروختمت؟

مکث کرد و خیره به چهره رنگ پریده عسل ادامه داد :

_ حسین بهت تجاوز کرده؟

ترس تو چهره عسل بیداد میکرد ..صدای لرزونش تو گوشم پیچید :

_ من..م..

صورت سرخ شده از عصبانیت امیرعلی داشت میترسوندم ..حتی اگه منم جای عسل بودم با دیدن این قیافه حاضر بودم همه چیزو انکار کنم ..از کجا معلوم مجبورش نکرده باشه جلوم فیلم بازی کنه؟

به بازوی لرزون عسل چنگ زد و به سمت حسین هولش داد و غرید :

_ آش نخورده و دهن سوخته …اخه لجن من به تو فکر میکنم که بخوام بفروشمت؟ تو دختری؟ اگه خودم از تو خیابونا جمعت نمیکردم الان معلوم نبود تو کدوم فاحشه خونه داشتی سرویس میدادی؟ برو به یکی بگو بهم تجاوز کردن که ندونه چقد گشادی …!

از حرفای رکیک امیرعلی داشتم اب میشدم …هیچ وقت انقدر بی پرده حرف نمیزد..!

رو به حسین که با اخمای درهم و نفرت به عسل زل زده بود ادامه داد :

_ دلم نمیخواد دست نخورده ولش کنی …حسابی از خجالتش دربیا..!

بهار

بدون توجه به التماس های عسل به سمت من که خشکم زده بود اومد …با این کارش نگاه پر از التماس عسل تازه بهم افتاد …نگاهش رنگ نفرت گرفت و خواست حرف بزنه که دستش توسط حسین کشیده شد ..به سمت اتاقی هولش داد و در و محکم به هم کوبید صدای التماسای عسل و نفسای عصبی امیرعلی این جرعت و بهم داد که حرف بزنم:

_ امیر..

وسط حرفم پرید و با تشر گفت :

_ هیس ..هیچی نگو نمیخوام صداتو بشنوم..!

سویچ ماشین رو از روی میز برداشت و به سمت در ورودی هولم داد ..!

در ماشین رو باز کرد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت :

_ سوار شو ..!

بی حرف سوار شدم …دیگه دلم برای عسل نمیسوخت برای خود احمقم میسوخت که مثل بچه ها گول میخوردم …بهم گفته بود بهش اعتماد کنم اما من مثل احمقا..!

ماشین رو دوز زد و سوار شد ..

و بدون اینکه ثانیه ای تعلل کنه حرکت کرد ، کل مسیر تو سکوت گذشت جرعت اینکه حرفی بزنم نداشتم حرفی هم برای گفتن نداشتم …!

غرق افکارم بودم و دنبال حرفی که بتونه فاجعه ای به وجود اومده رو جمع کنه ..!

ماشین رو کنار جاده نگه داشت و پیاده شد …بین پیاده شدن و نشدن مونده بودم و دراخر دلمو به دریا زدم و پیاده شدم..

ماشین رو دور زدم و پشت سرش ایستادم ..!

_امیرعلی :هر وقت خواستی تمومش کن…

بهار

دلگیر بود ..انگار دلش میخواست نازش رو بکشم تا تمومش کنه ..!

قدم دیگه ای به سمتش برداشتم و بدون توجه به ماشینای که از کنارمون رد میشدن دستامو دورش حلقه کردم و خودم رو بهش چسبوندم …

همونطور که دستام دورش حلقه بود چرخیدم و روبروش ایستادم ..سرم رو بالا گرفتم :

_ امیرم ..

سرشو به سمت چپ چرخوند و با اخم مصلحتی که روی پیشونیش نشسته بود گفت :

_ برو کنار زشته ..!

سرتق خودم رو بالا کشیدم و بوسه کوتاهی روی گردنش زدم و گفتم :

_ ببخشید

دستش رو روی بازوم گذاشت و فشار کمی اورد و از خودش جدام کرد به ماشین اشاره کرد و گفت :

_ سوار شو ..

ناباور به صورتش نگاه کردم و گفتم :

_ کینه ای نبودی ..انقدری که من بخاطر کارم جلو اومدم تو واسه هزار و یک کاری که باهام کردی هیچکاری نکردی…تو منو کتک زدی و…

وسط حرفم پرید و داد زد :

_ گفتم سوار شو ..من میخوام برم عجله دارم تو دوست داری بمون همینجا واسه خودت ور ور کن..!

نگاهم رو به چشماش دوختم و با بغض گفتم :

_ همین؟ میخوای تهش اینطوری تموم شه؟ عشق و علاقه ات کشک بود؟

تنها واکنشش فقط زل زدن به چشمام بود ..خودم رو از جلوی در ماشین کنار کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :

_ خیله خب برو ..!

شونه ای بالا انداخت و سوار ماشین شد در عین ناباوری ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد

 

بهار

چشمام از این همه زل زدن به جاده درد گرفته اگه میخواست برگرده نمی رفت ..!

نامرد چطوری تونست ولم کنه؟ یعنی اصلا براش مهم نیستم که تو این بیابون تنها ولم کرده؟لعنتی کیفمم تو ماشینش بود

بغض کرده سرم رو پایین انداختم که با صدای ماشینی که کنارم ایستاد سرم رو بالا گرفتم …گیج به زن جونی که پشت فرمون بود نگاه کردم که لبخندی زد و گفت :

_ مشکلی پیش اومده عزیزم؟

دستپاچه و با تته پته گفتم :

_ با شوهرم دعوام شد گردن کلفتی کردم پیاده شدم اونم نامردی نکرد رفت ..!

اروم خندید و گفت :

_ چه کمکی از دستم برمیاد !؟

..موهای پخش شده تو صورتم رو عقب فرستادم و گفتم :

_ میتونم زنگ بزنم؟

گوشی موبایلش رو از روی داشبورد برداشت و درحالی که به سمتم میگرفت گفت :

_ سوار شو برسونمت ..!

لبخند زورکی زدم چجوری سوار میشدم چون زن بود دلیل نمیشد احساس امنیت کنم و خودمو بندازم تو ماشینش …گوشی رو از دستش گرفتم ، ممنون زیرلبی گفتم و شماره مامان رو گرفتم ..!

بیش از ده بار بود که به مامان زنگ زده بودم اما جواب نمیداد شماره دایی رو هم که بلد نبودم چه غلطی کنم خدا؟

کلافه لبم رو به دندون گرفتم

_ اشکالی نداره عزیزم سوارشو من میرسونمت ..

چاره ای نداشتم باید اعتماد میکردم میتونستم به امیرعلی زنگ بزنم ولی غرورم اجازه نمیداد …!

دلم رو به دریا زدم صلواتی تو دلم فرستادم و به ناچار سوار ماشین شدم ..

 

بهار

لبخندی به صورتم زد و حرکت کرد ..بعد از گذشت چند دقیقه گفت :

_ خیلی قیافت واسم اشناست هر چی فکر میکنم نمیدونم کجا دیدمت..!

لب پایینم رو به دندون گرفتم یعنی نمیدونست زن اون عقده ایم؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_ بازیگرِ هست امیرعلی رحیمی..میشناسی؟

سرشو به تایید تکون داد و گفت :

_ اره یجورایی چطور؟

به حلقه تو دستم اشاره کردم و گفتم :

_ زنشم ..!

محکم روی فرمون زد و با هیجان گفت :

_ گفتم اشنا میزنی مطمئن بودم یه جا دیدمت ..

لبخندی زدم که با تعجب گفت :

_ یعنی اون اینجوری وسط جاده ولت کرده بود؟

سرم رو به تایید تکون دادم

_ باورم نمیشه بهش نمیاد اینطوری باشه …چطوری تونست ..؟

دیگه داشت روی مخم می رفت خودم به اندازه کافی از دست اون لندهور شکار بودم اینم شده بود اتیش بیار معرکه..!

قبل از اینکه بخواد باز تو زندگیم فضولی کنه گفتم :

_ اسمت چیه اهل کجایی؟

شال عقب رفته اش رو کمی جلو کشید و گفت :

_ مبینا اوتادی تهران ..!

خوشبخت زیرلبی گفتم و تا رسیدن به شهر چشمامو بستم که بیشتر از این شاخکاشو تو زندگیم فرو نکنه …ممکن بود هر حرفی شایعه بزرگی پشت اون نکبت بشه..!

بهار

تا ادرس نگرفت و به خونه نرسوندم بیخیال نشد هر چی اصرار کردم پیاده میشم اجازه نداد و تاکید کرد که باید زن سوپر استار مملکتو برسونم دم در خونه اش …از بامرام بودنش حسابی خوشم اومده بود و از اون حالت یخ و عصبی بیرون اومدم ..!

شمارمو بهش دادم و گفتم حتما بهم زنگ بزنه تا بیشتر با هم اشنا بشیم بد نمیشد تو این شهر یه دوست واسه خودم داشته باشم دق کردم انقدر به شلوار امیرعلی چسبیدم..!

بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شدم ..هر چند دلم نمیخواست بیام اینجا اما گوشیم و کیفم دستش بود..!

زنگ در و فشار دادم ..بعد از چند دقیقه در باز شد ..دستی واسه مبینا تکون دادم و وارد خونه شدم

لبای خشک شده ام رو تر کردم و به سمت در سالن راه افتادم …

در و باز کردم و بدون اینکه اهمیتی به دراوردن کفشام بدم با صدای بلندی گفتم :

_ گوشی و کیفم کجاست؟

با چشم دنبالش گشتم که دستی دور بازوم پیچیده شد و محکم به دیوار کوبیدم..

با تعجب به صورت سرخ از عصبانیتش زل زدم که با فک منقبض شده گفت :

_ کدوم گوری بودی؟

 

نوشته های مشابه

9 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن