رمان سکانس عاشقانه پارت 20 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۲۰

بهار

با سری زیر افتاده به صندلی چسبیده بودم دایی کلافه و بی قرار به بیرون نگاه میکرد ..لب پایینم رو بین دندونام فشردم و با تته پته گفتم :

_ ببخ..

وسط حرفم پرید و گفت :

_ نیومدم که عذرخواهی کنی ..فقط میخوام ذاتشو بهت نشون بدم ..من خودمو کشتم تا بهت بفهمونم این مرد اونی نمیشه که تو دنبالشی و ازش تصویر ذهنی ساختی ..واقعا درک نمیکنم انقدر بچه ای که با دوکلمه حرف خام میشی؟

نفس سنگین شده اش رو بیرون فرستاد و ماشین و روشن کرد ..!

گیج و منگ بودم از حرفاش چی دیده بود که اینطوری توبیخم میکرد؟

دلشوره عجیبی به دلم افتاده بود…شک به حرفای امیرعلی و شکسته شدن غروری که به سادگی زیر پاش گذاشتم و خودم رو تو بغلش انداختم داشت حالم رو بد میکرد نکنه باز هم فریب خورده باشم …!

ماشین رو جلوی خونه ای ناآشنا پارک کرد که با نگرانی پرسیدم :

_ دایی چی شده؟

به چشمام زل زد و بعد از مکث طولانی لبخند تلخی زد و گفت :

_ پیاده شو بهار خودت باید ببینی ..!

طرز حرف زدنش نشون میداد که فاجعه ای در پیش دارم و انگار همه شک و تردیدام قراره با حقیقت پیوند بخوره ..درماشین رو باز کردم و پیاده شدم .

پشت سر دایی به طرف خونه قدم برمیداشتم ..هر قدم که جلوتر میرفتم قلبم تندتر میزد و صدای نفسام بلندتر میشد ..!

زنگ در و نزده بود که در باز شد ..انگار یکی پشت در خوابیده تا برسیم ..!

لبای خشک شده ام رو تر کردم و به قدم های نامتعادلم پشت سر دایی ادامه دادم ..!

نگاهم روی در ورودی قفل شده بود ..کی پشت این در بود که قرار بود بمب فاجعه رو وسط زندگی یک ساعته ام بپاشه..!

در به ارومی باز شد و من مات و مبهوت دختری شده بودم که تو چهارچوب در بهم زل زده بود.

بهار

دستش جلو اومد و رو به صورت رنگ پریده ام لبخند زد و گفت :

_ سلام …

دست یخ زده ام رو جلو بردم چه دلیلی داشت با کسی روبرو بشم که زمانی عشق بازیش با امیرعلی خون به دلم کرده بود..!

از جلو در کنار رفت و گفت :

_ بفرمایین داخل ..!

دایی دست یخ زده ام رو گرفت و دنبال خودش داخل خونه کشیدم.

به کاناپه ای که روش نشسته بودم چنگ زدم اینجا چه غلطی میکردم؟
حتما میخواست بگه حامله است یا خیلی عاشق امیرعلیه من بکشم عقب..!

نفس خبس شده ام رو بیرون فرستادم امیرعلی هر چی بود برام شناخته شده بود هیچ وقت به دختری دست درازی نمیکنه اینو حاضرم قسم بخورم.

با اخمای درهم به عسل که با چهره رنگ رفته اش به زمین زل زده بود نگاه انداختم ..!

_عسل : امیرعلی ..

سرش رو بالا اورد و خیره به چشمام ادامه داد :

_ بهت گفته خیلی دوست داره مگه نه؟ یقه پیراهنشو تا ناف جر داد و با صورت قرمز شده گفت من دوست دارم ..!

مکث کرد و با زهر خند ادامه داد :

_ شاید واسه تو سناریشو عوض کرده باشه ..اما اخر قصه هر دومون مثل همه ..تو زندگیتو مثل من تباه نکن ، من مهره سوخته این عشق شدم ..!

قطره های سرازیر شده روی گونه اش رو پس زد و گفت :

_ فروختم …به حسین بهترین دوست مدیربرنامه اش فروختم …تهدیدش کردم که اگه ازت جدا نشه ابروشو میبرم …واسه اینکه به شهرتش لطمه نزنم طعمه دوستش شدم ..

بریده بریده ادامه داد :

_ بهم تجاوز کرد

شوکه به صندلی میخکوب شده بودم و..

بهار

بدن نیمه جونم رو داخل ماشین کشیدم و رو به دایی با صدای ضعیفی گفتم :

_ ببرم خونه اش..

نگاهشو به صورت بی حالم انداخت و گفت :

_ ولی بهار..

وسط حرفش پریدم و با هق هق گفتم :

_ میخوام ببینمش دایی میفهمی؟

سرشو به تایید تکون داد و با صدای تحلیل رفته ای گفت :

_ خیله خب باشه میبرمت..!

ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد ، حرفای عسل تو سرم پژواک میشد یعنی منو میخواد به کی بفروشه؟

چشمای پر از اشکم رو به خونه دوختم ..بغض سنگین شده ام رو قورت دادم و پیاده شدم..!

پاهای بی حس شده ام رو به سمت خونه کشیدم دست یخ زده ام رو روی زنگ فشار دادم ..!

چند ثانیه ای طول نکشید که در باز شد ..

به دایی که پشت سرم میومد نیم نگاهی انداختم ..

در سالن باز شد و قامتش تو چهارچوب در ظاهر شد …بدون توجه به دایی به قیافه سرخ شده ام زل زد و با ناباوری گفت :

_ چی شده بهار؟

دستش به سمت صورتم جلو اومد سرم رو عقب کشیدم و با صدای بلندی داد زدم :

_ منو به کی فروختی امیرعلی؟

گیج و منگ نگاهم کرد و گفت :

_ چی میگی؟

قدمی به عقب برداشتم و با صدای خش داری گفتم :

_ خیلی نامردی …بی غیرت

چشم از قیافه متعجبش گرفتم و از خونه خارج شدم ..!

 

سه روز مثل مار دور خودم پیچیدم نگاهم روی گوشیم خشک شده بود اما هیچ خبری ازش نبود … هر ثانیه منتظر بودم زنگ بزنه و بگه همه چیز دروغه ..!

بی میل سینی غذا رو پس زدم و طبق هر روز خودم رو لای پتو پیچیدم و تو خودم جمع شدم ..!

گوشیم رو از روی عسلی برمیدارم ..از این همه انتظار خسته شده بودم..میخوام تموم شه یا تمومش کنم..به عاقبتش فکر نکنم یا شاید نمیخوام فکر کنم .

روی اسمش می ایستم بغضم نمیگیره یا من تظاهر میکنم به قوی بودن؟

به ساعت روی دیوار نگاه می کنم یک و نیم ظهر ، شاید نحس ترین ساعت عمرم رو میخوام پشت سر بزارم.

شماره اش رو میگیرم ..یک بوق ..لرزش دستامو حس میکنم …دو بوق ..یاد همه بودن هاش میوفتم دارم پشیمون میشم … سه بوق…یاد همه بی معرفتی هاش و دروغ هاش بهم نیرو میده ..

بوق چهارم …کاش برنداره…کاش نتونم ..ولی..

صدای پرجذبه مردونش توی گوشم میپیچه سرد و بی انعطاف:

_امیرعلی:بله

سکوت میکنم بعد از چند روز این لحن سرد حق من نبود.

_امیرعلی:بهتره سریع تر حرفت رو بزنی چون خیلی کار دارم

لحنش بهم دهن کجی میکنه اب دهنم رو قورت میدم و میگم :

_ میخوام تمومش کنم.

مکثش طولانی میشه ولی..

_امیرعلی : باشه

بی درنگ و بی رحمانه تیشه به ریشه ام میزنه ..!

_ نمیخوام فعلا خانوادها چیزی بفهمن.

بی توجه به حرفم میگه :

_ امروز ساعت سه میام دنبالت..

بی هیچ حرفی سریع قطع میکنه و..

بهار

مانتوی سبز رنگم رو می پوشم و برای حواس پرتی و فکر و خیال نکردن دستم به سمت لوازم ارایشم میره..!

میترسم پشیمون بشم از نداشتنش ..حتی اگه منو نخواد ..حتی اگه فقط یه طعمه بودم برای رسیدن به اهدافش..

سرم رو به طرفین تکون میدم و با خودم زمزمه میکنم :

_ همه چیز تموم شده

انقدر این جمله رو تکرار میکنم که ملکه ذهنم بشه تا دیگه جلوش شل نشم و جا نزنم..

نیم نگاهی به ساعت میندازم فقط پنج دقیقه دیگه مونده..

شال مشکیم رو روی سرم میندارم و از اتاق بیرون میام..!

سکوت خونه عجیب به چشم میومد و من خوشحال بودم که قرار نیست به کسی جواب پس بدم الخصوص دایی..

کفشام رو میپوشم و بعد از چند دقیقه وقت تلف کردن در حیاط رو باز میکنم.. ماشینش رو جلوی خونه میبینم ارنجش رو به پنجره تکیه داده و پشت انگشتاش رو روی لبای خوش فرمش حرکت میده..

نگاهم رو ازش میگیرم و سعی میکنم صورت وا رفته ام رو جمع و جور کنم در و میبندم که متوجه ام میشه و سرش رو به سمتم برمیگردونه…چند ثانیه به صورتم نگاه میکنه و خیلی سریع سرش رو برمیگردونه ..!

در ماشین رو باز میکنم و سوار میشم و با لحن سردی میگم :

_ سلام

سردتر از من جوابم رو میده و حرکت میکنه…چند دقیقه ای نمیگذره که متوجه میشم داریم از شهر خارج میشیم..

در حالی که سعی میکنم لرزش صدام مشخص نباشه می پرسم :

_ کجا داری میری؟

بدون اینکه جوابم رو بده به رانندگیش ادامه میده با صدای بلند تری می پرسم :

_ با توام میگم کجا داری میری؟

از صدای بلندم نیشخندی میزنه و نیم نگاهی بهم میندازه و میگه :

_ مگه نمیخواستی تمومش کنی؟

مات نگاهش میکنم که ادامه میده :

_ پس بتمرگ سرجات و صدات هم درنیاد.

می پیچه و وارد یه مسیر خاکی میشه جلوی یه خونه با درهای بزرگ می ایسته و ریموت رو میزنه ..ماشین رو داخل خونه میبره و رو به من که خشکم زده میگه :

_ پیاده شو

به صندلی چنگ میزنم که پیاده میشه و ماشین رو دور میزنه …در و باز میکنه و دستم رو میکشه..

دستم رو دنبال خودش به سمت خونه میکشه ..با دست ازادش در سالن رو باز میکنه و هولم میده داخل..

سرم گیج میره میخوام بیوفتم که نگهم میداره…از پشت پرده اشک صورتش رو نمیبینم ..دستاشو دو طرف صورتم میزاره :

_ امیرعلی : که میخوای تموم شه اره؟

بهار

بی اختیار اشکای حلقه شده تو چشمام روی گونه هام سرازیر میشه …دستاشو از روی صورتم برمیداره و چند قدم عقب میره..

دستش رو به سمت دکمه های پیراهنش میبره و خیره به صورت رنگ پریده ام میگه :

_ من اماده ام میتونیم شروع کنیم.

می لرزم …و شوکه قدمی به عقب برمیدارم که دکمه اول پیراهنش رو باز میکنه …وحشت زده داد میزنم :

_ چه غلطی میخوای بکنی؟

اخماش تو هم میره و دکمه های بعدی رو تند تند باز میکنه و با چشمای سرخ شده میگه :

_ مگه نگفتی عسل رو فروختم؟ پس شاید بخوام تو رو هم بفروشم اما تو زن عقدیمی عاشقمم که هستی بدون لحظات ناب که نمیتونم ولت کنم مگه نه؟

همه تصوری که ازش داشتم بهم میریزه پاهای لرزونم رو برای قدم بعدی عقب میکشم که جلو میاد ..

ناباور لب میزنم :

_ تو..

پیراهنش رو از تنش بیرون میکشه و داد میزنه :

_ من چی؟ یه هوس بازم؟ یه دختر باز نامرد؟ یه بی غیرت؟ چیم هان؟

دستای لرزونم رو مشت میکنم و میگم :

_ تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی..

پوزخندی میزنه و با خنده میگم :

_ من تو کارم واردم نفسم بهتره تو هم باهام راه بیای

شال از روی سرم کشیده میشه و روی مبل پرتم میکنه تا بخوام به خودم بجنبم پاهاش رو دو طرف بدنم میزاره و مانع حرکت کردنم میشه دستش به سمت دکمه های مانتوم میره و..

بهار

دیگه به التماس میوفتم به دستش چنگ میزنم و با هق هق صداش میزنم :

_ام..یر

عصبی دستش رو روی لبام فشار میده :

_ هیسس

چشمش به بدنم با اون تاپ کذایی میوفته دستش رو روی شکمم میزاره و اروم به سمت بالا سُرش میده..

بدنم منقبض میشه ..تمام التماسم رو تو چشمام میریزه و مچ دستش رو چنگ میزنم :

_ امیر..

حرکت دستش متوقف میشه و به چشمای سرخ شده ام زل میزنه..دلخوری و رنجش توی نگاهش موج میزنه…مچ دستش رو فشار میدم :

_ تو رو جون هر کی دوستش داری تمومش کن…نذار..

بغض بدی به گلوم میپیچه ..چشمام رو روی هم فشار میدم دیگه اخر خطه چیزی از بهار نمونده ..نمیترسم از گفتن حرفی که سر دلم گیر کرده..با بغض و صدای گرفته و چشمای که رو به سیاهی میره ادامه میدم :

_ نذار پشیمون بشم که چرا دوست داشتم..

مشت شدن دستش رو حس میکنم روی صورت بی روحم داد میزنه :

_ خیلی تحمل کردم

نگاهش می کنم ..نگاهش تو حلقه های اشک چشمام می چرخه و بلندتر داد میزنه :

_ خیلی لعنتی …مـی فـــهـــمـــی؟

سرش رو صورتم خم میشه و لب های گرمش با شدت و حرارت روی لبم گذاشته میشه …

صدا تو گلوم خفه میشه …از این همه نزدیکی نفس کم میارم…به مچ دستش که توی دستم بود چنگ میزنم…لبم پایینم رو بین دندوناش فشار میده و ازم جدا میشه و…

 

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن