رمان سکانس عاشقانه پارت 18 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱۸

 

در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم ..!

با دیدنم نفس راحتی کشید و جلوتر حرکت کرد ..کاش ماشینم و دست سام نداده بودم خودم میرفتم خونه مادرش ..!

مثل جوجه دنبالش راه افتادم عجیب بود برام که هیچکس نمیاد حتی باهاش یه عکس بندازه ..قبلا که خودشونو میکشتن تا یه جا میدیدنش عجیبه امروز انقدر بی تفاوت از کنارش رد میشن ..!

در ماشین روباز کرد و منتظر بهم چشم دوخت .

نگاهم رو ازش گرفتم ، جلو رفتم و سوار شدم .

اروم در و بست ماشینو دور زد و سوار شد .

نیم نگاهی بهم انداخت و حرکت کرد.

مسیری که داشت میرفت به خونه مادرش ختم نمیشد ..انگار داشت میرفت خونه خودش .

لب پایینم رو به دندون گرفتم و با اخم گفتم :

_ کجا داری میری؟

+ میبرمت پیش مادرم دیگه

نیشخندی زدم و با تن صدای بالا رفته ای گفتم :

_ مگه من بچه دوساله ام؟ انقدر منو احمق و کودن میبینی؟ فکر میکنی مسیر خونه مادرت رو با قبرستونی که الان داری میری تشخیص نمیدم؟

کلافه به صورت سرخ شده از عصبانیتم نگاهی انداخت:

_ دو دقیقه خفه خون بگیر ببین کجا میبرمت من انقد هار و گشنه نیستم بخوام بخورمت ..اگه میخواستم بهت اسیبی برسونم این مدت که تو خونه ام بودی این کارو میکردم.

با عصبانیت به صندلی تکیه دادم باز احمق شدم باز گولشو خوردم و مثل خر گوشامو شل انداختم و باهاش اومدم..کی میگه من تحصیل کرده ام؟ واسه هر کی کارامو بگم مسخره ام میکنه..!

ماشین رو جلوی در خونه نگه داشت :

_ پیاده شو

مثل میخ به صندلی چسبیده بودم و تکون نمیخوردم …عجب غلطی کردم خدا ..!

در ماشین رو باز کرد و بازوم رو گرفت :

_ رو مخم نرو بهار فقط میخوام باهات حرف بزنم چرا لج میکنی؟

دستشو رو پس زدم و گفتم :

_ من باهات حرفی ندارم فقط بخاطر مادرت اومدم نمیدونستم انقدر عوضی هستی که گولم بزنی..!

دستشو روی سرم گذاشت و با دست دیگش بازوم رو محکم کشید و از ماشین بیرون کشیدم ..

در ماشین رو محکم به هم کوبید و دنبال خودش به سمت خونه کشیدم ..!

در خونه رو باز کرد و هولم داد داخل ..در و قفل کرد و به سمتم چرخید نفس عمیقی کشید و درحالی که کفشاشو درمیاورد غرید :

_ حتما باید وحشی بشم زورت کنم؟

+ واسه چی اوردیم اینجا چی از جونم میخوای باز؟

با قدم های بلند به سمتم اومد ..نزدیک ترین فاصله ممکن ایستاد ..به صورت سرخ شده از عصبانیتم زل زد و با لحن ارومی گفت :

_ اوردمت اینجا چون خونه ات اینجاس…داغ کردم اون روز یه غلطی کردم گفتم طلاق میدم. الان میزنم زیرش من زنمو طلاق نمیدم حالا چه داییت بخواد برام گردن بکشه چه هفت جدت من طلاقت نمیدم بهار .

بهار

به چشمای مصممش زل زدم و گفتم :

_ باز سر چی داری معاملم میکنی؟ این بار دیگه پای چی درمیونه که ولم نمیکنی؟

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و به سمت خودش کشیدم تقلا کردم پسش بزنم اما انقد محکم به خودش چسبونده بودم که فایده ای نداشت ..!

دستم رو بین دستاش گرفت ..کف دستمو روی قفسه سینه اش گذاشت قلبش تند میزد به چشماش زل زدم که گفت :

_ پای دلم درمیونه …زنمو دوست دارم طلاقش نمیدم ، خدام از اون بالا بیاد پایین طلاقت نمیدم بهار..!

دلم داشت از جا درمیومد ..ضربان قلبم بالا رفته بود و قطرهای عرق روی کمرم سر میخورد اب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم :

_ حنات دیگه واسه من رنگی نداره ..قبل از ازدواج هم همین حرفارو زدی ..!

مکث کردم و درحالی که به چشماش خیره شده بودم گفتم :

_ حتی اگه حرفت راست باشه ..من دیگه دوست ندارم …دیگه واسم مهم نیستی دیگه بهت فکر نمیکنم

نیشخندی زد و فشاری به کمرم اورد :

_ نه بابا دیگه بهم فکر نمیکنی؟ حتما به اون پسره که تو حلقت بود فکر میکنی اره؟

ابروهامو بالا فرستادم و گفتم :

_ اره فقط به عشق بازی با سام فکر میکنم ..

یقه مانتوم بین دستاش مشت شد و سرم جلو کشیده شد قبل از اینکه بخوام حرف نصفه نیمه ام رو کامل کنم گرمی لباشو روی لبای یخ زده ام احساس کردم و..

بهار

گاز ریزی از لب پایینم گرفت و خودش رو عقب کشید چشمای خمارشو به صورت سرخ شده ام دوخت با حرص به سینه اش فشار اوردم و داد زدم :

_ من ازت طلاق میگیرم امیرعلی من..

بوسه محکمی گوشه لبام زد و برای بار دوم خفه ام کرد ..!

نفسشو تو صورتم رها کرد و با فک منقبض شده گفت :

_ یه بار دیگه اسم طلاق و بیار تا همین امشب میخمو بکوبم و با خیک باد شده بفرستمت ور دل اون داییت که با چرت و پرتاش پُرت کرده..!

دستش روی دکمه های مانتوم لغزید که جیغ زدم :

_ چه غلطی میکنی؟ اصلا میفهمی چی میگی؟ همین دو روز پیش دست دختره رو گرفتی میگی عشقم نفس تو چه جونوری هستی؟ اون از عسل که مثل تیکه اشغال پرتش کردی بیرون و رفتی سراغ نفس حالام عشق و حالت با نفس تموم شده اومدی رو سر من؟ تو فقط یه هوس بازی که نمیتونه خودشو کنترل کنه بی غیرت من زنت بودم ..

امیرعلی_ خـفـه شـو

از صدای دادش قدمی به عقب برداشتم که با عصبانیت ادامه داد :

_ این نفسی که ازش دم میزنی کجاست؟ جز همون روز کی باهام دیدیش؟ اصلا موندی ببینی دردم چیه؟ اون دایی پر ادعات اگه پیداش نشده بود وضع من الان این نبود..!

زبونشو روی لبای خشک شده اش کشید و تو صورت متعجبم داد زد :

_ من همون شب میخواستم بگم دوست دارم

مات و مبهوت به صورتش زل زده بودم که دستش روی دکمه های مانتوم لغزید و..

بهار

ترسیده به دستش چنگ زدم :

_ چیکار میکنی؟

به صورت وحشت زدم زل زد و با حرص گفت :

_ به یکی اینطوری نگاه کن که از پس این کارا بر بیاد من تا حالا بهت دست زدم یا خطا رفتم که اینطوری رنگت پریده؟

دستش رو پس زدم و قدمی به عقب برداشتم ..اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

_ همه احساساتتم خرج کنی دیگه برام فرقی نداره ..از زندگیم برو بیرون ، دیگه نمیخوام ادامه پیدا کنه .

نگاهم رو از چشمای نگرانش گرفتم و ادامه دادم :

_ من هیچ علاقه ای بهت ندارم امیرعلی…

_ امیرعلی : دروغ میگی میخوای تلافی کنی …من نگاهتو میشناسم بهار …میترسی به غرورت بربخوره؟
اگه من میگفتم دوست ندارم واقعی بود نداشتم من نمیشناختمت چجوری علاقه ای بهت نشون میدادم؟

لبخند تلخی روی لبام شکل گرفت و با صدای گرفته ای گفتم:

_ من مجبورت نکردم دوستم داشته باشی ..اما تو الان میخوای مجبورم کنی بمونم ، اگه علاقه ای که ازش حرف میزنی واقعیه از زندگیم برو بیرون امیرعلی

معنی حرفای که روی زبونم میرقصید و نمی فهمیدم من فقط میخواستم مطمئن باشم اگه دوستم داشته باشه برای زندگیمون تلاش میکنه با این دو کلمه حرفم که جا نمیزنه..!

به یقه پیراهنش چنگ زد و چندتا دکمه اول رو باز کرد …قدمی به سمت مخالفم برداشت و با ته صدای که به زور شنیده میشد گفت :

_ برو

بهار

گیج و منگ وسط سالن خشکم زده بود …دستای یخ زده ام رو روی قلبم گذاشتم ..نگاهم رو به در اتاقش دوختم به این سادگی گذشت؟

پاهای میخکوب شده ام رو برای رفتن حرکت دادم که با صدای بدی که از اتاقش اومد از جا پریدم..!

همه تلاشم رو کردم که بیخیال بگذرم از کسی که صدای فریادش قلبم رو میلرزوند..

صدای شکستن تمومی نداشت انگار کمر به قتل اون بدبختای بی جون بسته بود.

کیف محکم شده روی شونه ام رو روی زمین انداختم گور بابای این غرور ..بشینم خودشو نابود کنه؟

با قدم های بلند به سمت اتاقش هجوم بردم در اتاقش رو باز کردم ..مثل دیونه ها وسط یه مشت خورده شیشه ایستاده بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود ..!

_امیرعلی : برو بیرون.

به چشمای به خون نشسته اش زل زدم :

_ دیونه شدی؟

گلدون توی دستش رو محکم به دیوار کوبید و داد کشید :

_ تو دیونم کردی لعنتی..

خواست قدمی به سمتم برداره که با صدای بلندی گفتم :

_ نیا جلو ..زیر پات پرِ شیشه اس کوری؟

نگاهشو به صورت نگرانم دوخت و درمونده گفت :

_ وقتی اینطوری نگران میشی دلم میخواد ببوسمت .

نوشته های مشابه

11 دیدگاه

      1. ????????????????????????bra chi enghd dir b dir
        ?????yani chi vghn aval hr rooz bood k , hala yhi chra mishe haftei y part
        heif k romane ghashangie vgrn ba in vaze part gozari ghtan gheidsho mizdm

      2. یکم زیادی دیر نیست؟ چجوری اول روزی یه پارت بعد هفته ای یه پارت؟ فک کنم نویسنده دیگه علاقه ای نداره بنویسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن