رمان سکانس عاشقانه پارت 15 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱۵

بهار

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_ فردا میرم دیگه فکر کنم زودتر از قرارمون از هم جدا میشیم ..!

دستشو به ته ریشش کشید :

_ دایی ات میخواد واسه زندگی من تصمیم بگیره؟ الان فکر کرده من طلاقت میدم؟ توام چمدون پیچ کردی به امید اینکه فردا لنگاتو بندازی رو هم ؟

ابروهام در هم کشیده شد :

_ این چه طرز حرف زدنته ..تازه به نفعت مگه نیست راحت میتونی با نفس ازدواج کنی ..من دلم نمیخواد ۸ ماه از عمرمو پیش تو سر کنم … فکر کن من عاشق یکی شدم بهش بگم ۸ ماه صبر کنه تا من از شوهرم جدا بشم بیام پیش تو؟

خنده عصبی کرد و داد زد :

_ تو به جز من نمیتونی عاشق یکی دیگه بشی ده سال نتونستی سر همین دوماه عاشق شدی..!؟

از این تصور احماقانه اش پوزخندی زدم و داد زدم :

_ اره عاشق شدم خوبم عاشق شدم ..این دوماه که نبودی همش تو بغل همون ب…

با کشیده ای که تو صورتم خورد حرف تو دهنم ماسید …دستشو دور گلوم پیچید و عربده کشید :

_ نزار با دستای خودم همینجا چالت کنم ..!

مات و مبهوت اون سیلی بودم که شالم رو تو صورتم پرت کرد ..پیراهنی از داخل کمد برداشت و تنش کرد ..!

بدون اینکه دکمه های پیراهنش رو ببنده دستم رو محکم دنبال خودش کشید و..

بهار

در ماشین رو باز کرد و مجبورم کرد سوار بشم نمیدونستم میخواد چیکار کنه از این تغییر رفتارش عجیب ترسیده بودم ..!

ماشین رو دور زد و سوار شد جراتم رو جمع کردم و پرسیدم :

_ کجا میریم؟

بدون اینکه نگاهم کنه ماشین و روشن کرد و حرکت کرد چند دقیقه ای گذشت که طاقت نیاوردم و این بار با صدای بلندتری پرسیدم :

_ داری منو کجا میبری احمق؟

سرعتش رو بیشتر کرد و باز بدون توجه بهم به روبرو زل زد ..!

داشتیم از شهر خارج میشیدم … از ترس رنگم پریده بود داشت کجا می رفت ..!

چنگی به بازوش زدم :

_ با توام کثافت داری کجا میری..؟

نیم نگاهی بهم انداخت دستم رو پس زد و با لحن خشکی گفت :

_ وقتی رسیدیم میفهمی الانم دهنتو ببند انقد زر زر نکن سرم به اندازه کافی درد میکنه..!

_ من نمیفهمم چرا نمیزاری جدا بشیم کی میخواد بفهمه؟ اصلا جز خودمون کی میخواد حرفی بزنه؟ که نگران ابروت باشی .. من نمیخوام با تو بمونم میفهمی ؟ من ازت حالم بهم میخوره امیرعلی میفهمی؟ من میخوام برم پیش عشقم ..من بهش قول دادم زود ازدواج کنیم ..!

دندوناشو روی هم کشید که صداش موهای تنم رو سیخ کرد :

_ بزار برسیم ازدواجی بهت نشون بدم که اون سرش ناپیدا باشه ..!

_ وای ترسیدم ازت..!

با حرص نگاهی بهم انداخت و زیر لب بلغور کرد :

_ نشونت میدم..!

نگاهم رو ازش گرفتم و بدون توجه بهش چشمام رو بستم ..!

بهار

با احساس درد و حالت تهوع چشم باز کردم ..با تعجب به دور اطرافم نگاه کردم کجا بودم؟

اخرین بار تو ماشین بودم …اینجا کجاست؟

به امیرعلی که کنارم روی تخت خوابیده بود نگاه کردم ..دستمو روی بازوش گذاشتم و اروم تکونش دادم با صدای که از زور تهوع از ته چاه میومد نالیدم :

_ امیرعلی..!

چشمای نیمه باز خمارش رو به صورتم دوخت :

_ زهرمار ولم کن نصفه شبی..!

ناباور نگاهش کردم ..باورم نمیشد اینطوری جوابم رو بده ..!

بغضمو قورت دادم و از تخت پایین اومدم ..!

به سمت تنها دری که داخل اتاق بود رفتم ..امیدوار بودم سرویس بهداشتیش پشت همین در باشه ..!

***

وحشت زده به خون روی لباسم زل زدم …از درد و تهوع قدرت فکر هم نداشتم ..با استرس شلوارم رو بالا کشیدم و از سرویس بیرون اومدم ..!

به سمت کمد لباسی که گوشه اتاق بود رفتم …تک تک کشوهارو عقب کشیدم …!

از بین لباسای زنونه ای که بوی نوعی میداد شلوار و لباس زیری برداشتم …به امید پد بهداشتی اخرین کشو رو عقب کشیدم که با دیدنش نفس راحتی کشیدم..!

بهار

چنگی به شکمم زدم و ناله کردم ..!

هر ثانیه حالت تهوع و دردم بیشتر میشد…مثل جنازه روی تخت افتاده بودم و به خودم می پیچیدم ..!

پشتم رو به امیرعلی کرده بودم تا قیافه نحسش رو نبینم …انقدر ازش ناراحت بودم که دلم نمیخواست ریخت قیافش رو ببینم ..!

با فشاری که به گلوم وارد شد به سمت دستشویی دویدم ..!

صورتم رو با حوله خشک کردم و بیرون اومدم ..!

روی تخت نشسته بود و بهم که مثل میت شده بودم زل زده بود … از جا بلند شد و به طرفم اومد ..به صورت رنگ رفته ام اشاره کرد و گفت :

_ خوبی؟

دلخور نگاهم و گرفتم ..! خواستم از کنارش رد بشم که دستم رو گرفت ..!

_ چقدر سردی ..!

فشار درد زیر دلم انقدر زیاد بود که دیگه تحمل ایستادن روی پاهام رو نداشتم .. خواستم همونجا بشینم که دستش رو زیر زانوهام انداخت و بلندم کرد ..!

به چشمای بی حالم خیره شد و با حرص گفت :

_ فقط قد دراز کردی ..وقتی هر اشغالی دم دستت رسید و خوردی به این حال میوفتی ..خوشحالی اسمتو گذاشتن دکتر فقط ..!

اروم روی تخت گذاشتم :

_ میرم برات مسکن بیارم ..!

مچ دستش رو چنگ زدم و با درد گفتم :

_ مسکن نمیخوام بگو این خراب شده کجاست که منو اوردی..!

چشم غره ای رفت ، دستشو از دستم بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت ..

بهار

لیوان چای نبات رو به سمتم گرفت و گفت :

_ پاشو اینو بخور ..خیلی گشتم مسکن ندیدم ..!

لیوان چای رو پس زدم و گفتم:

_ نمیخوام باهات بمونم چرا نمیفهمی چرا اذیتم میکنی؟ چی از جون من میخوای؟ انقدر نگران آبرو اعتبارتی؟ باشه طلاق نده حداقل ولم کن بزار این هشت ماه پیش خانوادم باشم ..تو که نفس پیشته اصرارت واسه چیه؟

بدون توجه به سوالاتم دستشو زیر گردنم گذاشت و مجبورم کرد بشینم لیوان چای رو نزدیک لبام کرد که سرم رو عقب کشیدم و گفتم :

_ گفتم که نمیخوام ..!

لیوان رو محکم روی زمین کوبید و داد زد :

_ به درک انقدر درد بکش تا بمیری بی لیاقت ..!

از حرکت ناگهانیش زبونم قفل شده بود …نگاهم رو از صورتش دزدیم که با عصبانیت ادامه داد :

_ به تو امثال تو خوبی نیومده دو روز که بهت رو دادم پررو شدی همیشه باید مثل حیون باهات برخورد کنن تا جایگاهتو بشناسی ..از صبح رو مخم هی طلاق طلاق میکنه ..فکر کردی عاشق چشم یا ابرو های کمونتم که نگهت دارم؟ نه بدبخت من حالم ازت بهم میخوره ولی مجبورم …مجبورم حضور نحستو کنارم تحمل کنم..!

انقدر از حرفاش فشار عصبی بهم وارد شد که بدون اینکه به حرفی که میخواستم بزنم فکر کنم گفتم :

_ کاش روز عمل مادرت زیر دستام جون میداد ٌ کاش میمیرد که باعث شد من بدبخت بشم … کاش جای خبر زنده بودنش خبر مرگش..

کشیده محکمی به صورتم خورد ..یقه لباسم رو چنگ زد و روی زمین پرتم کرد لگد محکمی به شکمم زد و عربده کشید :

_ چه گوهی خوردی حرومزاده …!

بهار

از زور درد جیغ بلندی کشیدم و زمین رو چنگ زدم …باورم نمیشد منی که حتی از پدرمم کتک نخورده باشم از مردی کتک بخورم که اعتبارش تو زندگیم فقط یک ساله ..!

دیگه نمیتونستم جلوی بغضم رو بگیرم انقد هضم این اتفاق برام سخت بود که زدم زیر گریه و غرورم رو شکستم ..!

درد امونم و بریده بود و خونریزیم هر ثانیه بیشتر میشد ..دست لرزونم رو روی زمین گذاشتم و نشستم ..!

خواستم بلند بشم از دردی که زیرشکمم و لگنم پیچید سر جا میخکوب شدم ..!

اصلا نگاهش نکردم اما سر جا میخکوب شده بود و تکون نمیخورد ..!

با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم حتی دیگه نمیخواستم تو هوای که حضور داره نفس بکشه … کاش میمیردم و حرف دایی و زمین نمیزدم …!

زیر نگاه خیره ای که روی خودم احساس میکردم داشتم خورد میشدم ..من کار ده سال پیش رو باز تکرار کردم کاری که قسم خوردم دیگه با احمق بازیام خودم رو خورد نکنم اما بازم هنوزم همون احمق ده سال پیشم ..!

به هر زوری بود بلند شدم ..سرم پایین بود اصلا دلم نمیخواست نگاهش کنم ..!

نگاهمو به در اتاق دوختم و خواستم از اتاق بیرون برم …قدمی برنداشته بودم که پیش دستی کرد و از اتاق بیرون رفت ..!

در اتاق رو قفل کردم و پشت در سرخوردم …مثل میت خشکم زده بود …نمیتونستم از درد نفس بکشم ..!

بهار

نمیدونم چقدر گذاشت که با حس خیسی که بین پام احساس کردم چشم باز کردم ..!

از جا بلند شدم ..به سمت کشو رفتم و نوار بهداشتی و به همراه لباس برداشتم ..!

لباسای کثیف رو وسط حموم پرت کردم و بعد از شستن دستام از سرویس بیرون اومدم ..!

نگاهمو به ساعت دوختم هشت صبح بود..!

به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم ..از گرسنگی و درد ضعف داشتم اما دلم نمیخواست چیزی بخورم ..!

اهی کشیدم و تو خودم جمع شدم ..!

چشمام داشت گرم میشد که تقه ای به در اتاق خورد..!

دستگیره رو در چندباری بالا و پایین شد …انقدر ازش نفرت داشتم که دلم نمیخواست اصلا ببینمش ..!

محکم به در اتاق کوبید و داد زد :

_ باز کن در و بهار ..!

بهار

بالش رو روی سرم گذاشتم و محکم فشار دادم اصلا دلم نمیخواست صداش رو هم بشنوم …عوضی چطوری جرات کرد دستشو رو من بلند کنه؟

محکم خودشو به در کوبید که در باز شد ..!

بدون اینکه عکس العملی نشون بدم به عسلی کنار تخت زل زدم …دستشو پشت گردنش کشید و جلو اومد ..!

دستم رو کشید و با نفس نفس گفت :

_ پاشو بیا صبحونه بخور ..!

دستش رو محکم پس زدم و با نفرت نگاهش کردم ..!

کلافه پشت دستشو روی لباش کشید و با صدای ارومتری گفت :

_ پاشو ضعف میکنی..!

نیشخندی زدم چقدر نگران ضعف کردن من بود ..!

خم شد روم که داد زدم :

_ دستت بهم بخوره جد و ابادتو میارم جلو چشمات ..!

بدون توجه به جیغ جیغ کردنم بازوهام رو گرفت و بلندم کرد ..!

محکم تو سینه اش زدم اما دست بردار نبود سرم رو بالا گرفتم و داد زدم :

_ ازت متنفرم میفهمی؟

بهار

بدون توجه به من که از عصبانیت داشتم منفجر میشدم…نگاهش مات شده بود روی گونه ام..!

دستش رو روی گونه ام گذاشت :

_ ببخشید ..!

سرم رو عقب کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم ..اب ریخته شده رو نمیشد جمع کرد..حالا که زده یادش افتاده معذرت خواهی کنه.. یعنی جا انگشتاش مونده که اینطوری معذرت خواهی کرد..!

نم اشکی ک روی صورتم داشت خودشو لو میداد پس زدم ..یه کلمه کافی بود تا بزنم زیر گریه ..!

عقب گرد کردم برگردم تو تخت که دستاش دور شکمم حلقه شد..!

خواستم پسش بزنم که محکم به خودش چسبوندم ..!

دستام روی دستای حلقه شده اش نشست و با بغض گفتم :

_ولم کن..!

نفسای داغش روی گردنم مور مورم میکرد ..

با صدای بم شده کنار گوشم گفت :

_ غلط کردم ..دستم بشکنه ..نفهمیدم چی شد ببخشید ..!

حلقه دستاش رو از دور شکمم باز کردم خودم رو عقب کشیدم ..!

_ برو بیرون نمیخوام ببینمت ..حالم بد میشه نمیتونم نفس بکشم برو بیرون ..!

بازوهامو رو بین دستاش گرفت و باز به سمت خودش کشیدم.. نگاهشو به صورت خیس از اشکم انداخت ..صورتش رو جلو اورد و گفت :

_ بزن تلافی کن ..!

نوشته های مشابه

12 دیدگاه

  1. اخه شما دیگه چرا یک روز به یک روز پارت نمی زارید ؟
    مگه مشکلی پیش میاد که همه بعد یه مدت دیگه ۳یا۴ یا حتی ۵ روز به ۵ روز پارت می زارن

  2. مگه هر روز نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    یعنی چی آقا همه رمانا ده روز به ده روزن!!!!!!!!!!!!!!!

  3. خخخخخخخخ شماها چه باحالین چند روز اول برای جمع کردن طرفدار برای رمانتون زور به زود بارت های طولانی میزارین بعد چند روز اینجور میکنین رمانتون بخوره تو سرتوووووووووننننننننن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن