رمان سکانس عاشقانه پارت 14 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱۴

بهار

دستاش دور تن لرزونم پیچیده شد و محکم بغلم کرد و کنار گوشم گفت :

_ اینجا چیکار میکنی عمر من؟

سرم رو تو سینه اش فرو کردم و با هق هق نالیدم :

_ دارم خفه میشم دایی دارم نابود میشم ..این چه سرنوشتیه من چه گناهی کردم که باید علاقه یه طرفه ام رو تو دلم خفه نگه دارم ..!

دستشو نوازش وار روی کمرم کشید و بدون توجه به مردمی که متعجب نگاهمون میکردن محکم تر بغلم کرد …وقتی بهم زنگ زد طاقت نیاوردم و ادرسو دادم تا بیاد میدونستم خسته اس اما شدیدا به یه اغوش مردونه احتیاج داشتم که گریه کنم …!

_ کاش بابا بود ..کاش بود حرف میزدم… کاش بود دلداریم میداد چرا من بابام نیست چرا من؟ منکه هیچی تو این دنیا نداشتم که اونم ازم گرفت میدونست جونم پدرمه میدونست زندگیم به نفساش بنده گرفتش..بخدا اگه بابا بود نمیذاشت با این پسره ازدواج کنم … دایی حسرت یه بار دیدنش به دلم مونده .. روزی که پزشکی قبول شدم خوشحال نبودم ..دق کرده بودم بابا نبود بپرم بغلش نبود بغلم کنه نبود با افتخار سرشو بالابگیره بگه دخترم پزشکی میخونه ..!

بابا رفت سوختم تحمل کردم اما خیلی طول نکشید یکی پیدا شد که عاشقش شدم …گفت دوست دارم باور کردم ..اما صبح عروسیم گفت فقط به اجبار مادرم باهات ازدواج کردم من دوست ندارم ..!

سرم رو بالا اوردم به چشمای نگرانش زل زدم و ادامه دادم :

_ امروز دست یه دخترو گرفت زل زد تو چشمام گفت عشقمه تو برو طبقه بالا زندگی کن تا وقتی از زندگیم پرت میشی بیرون..!

بهار

دماغم رو بالا کشیدم و به دایی نگاه کردم که با خنده رو به مامان گفت :

_ رفتم دنبال دخترت به جای که بیاد جلو ملت منو بغل کرده عر میزنه دوساعته سر پا وایسادم اینو بغل کردم هی میخواستم دوتا بزنم زیر گوشش بگم خسته شدم نمیشد ..!

مامان سینی چایی رو جلوی دایی گرفت نیم نگاهی به منم انداخت و گفت :

_ نیلی و سام چرا نیومدن داداش؟

شونه ای بالا انداخت و گفت :

_ میان سام درگیر دانشگاهه دو هفته دیگه میان …!

به من که غمبرک زده بودم نیم نگاهی انداخت و گفت :

_ زنگ بزن بیاد ..!

با تعجب نگاهش کردم که اخماشو درهم کشید و گفت :

_ زنگ بزن شوهرت بیاد ..!

شوکه زمزمه کردم :

_ دایی ..!

با لحن جدی و محکمی گفت :

_ منتظرم ..!

دستای لرزونم رو روی صفحه گوشم کشیدم و چجوری بهش زنگ بزنم؟ چرا اینطوری میکرد ..لب باز کردم باز مخالفت کنم که با دیدن نگاهش دهنم بسته شد ..!

از جا بلند شدم و ازشون فاصله گرفتم شمارش رو گرفتم و منتظر گوشی رو به گوشم چسبوندم ..!

بهار

_امیرعلی: تو که نمیخواستی چشمت..

وسط حرفش پریدم و اروم گفتم :

_ داییم از امریکا اومده ..میخواد ببینتت ..علاقه ای به دیدن قیافه تکراریت ندارم مجبور شدم بخاطر دایی زنگ بزنم ..!

مکث کوتاهی کرد و با صدای بم شده ای گفت :

_ دستی به سر و صورتم میکشم میام یه ساعت دیگه اونجام ..!

باشه ای تحویلش دادم خواستم قطع کنم که با شک صدام زد : _ بهار

+ بله؟

_ شب باهام برمیگردی خونه؟

ابروهام رو درهم کشیدم و با تشر گفتم :

_ نه ..مهم گذشتن این هشت ماهه که میگذره دیگه چه فرقی داره من بالاسرت باشم یا خونه مادرم ..!

نفس عمیقی کشید و با صدای خش داری گفت :
_ اگه قراره باهام نیایی و جلو داییت سنگ رو یخم کنی منم نمیام …!

با حرص لبم رو به دندون گرفتم عوضی میدونست دقیقا کجارو بکوبه ..نفسمو پر حرص بیرون فرستادم

_ باشه میام باهات ..یه ساعت دیگه منتظرم فعلا .

قبل از اینکه چیزی بگه تماس رو قطع کردم ..!

بهار

هر ثانیه ساعت رو نگاه میکردم …نگران بودم از رفتار دایی می ترسیدم یه بلایی سرش بیاره ..!

خاک تو سرم که هر کیو دیدم عر زدم گفتم شوهرم دوستم نداره ..یه ذره عذت نفس واسه خودم نذاشتم ..دوست نداره که نداره بدرک که نداره لیاقتت رو نداره..!

عجیب درگیر خودخوری بودم که با زنگ ایفون از جا پریدم ..!

نیم نگاهی به مامان و دایی انداختم ..از جا بلند شدم و هول شده گفتم :

_ میرم در و باز کنم ..!

با قدم های تند به سمت در سالن میرفتم .

_ میری استقبالش؟ حتما باید جلوت زن عقد کنه که دست از احمق بازیات برداری؟

سرجا میخکوب شده به عقب چرخیدم ..به صورت پر از خشم دایی چشم دوختم ..من نمیخواستم برم استقبالش فقط میخواستم بهش بگم مثل ادم رفتار کنه ..!

با سری زیر افتاده به سمت ایفون رفتم و در و باز کردم ..!

با فاصله از دایی و مامان روی کاناپه نشستم .

نگاهمو به در سالن دوختم و گفتم :

_ اخه وقتی همه اینجا نشستیم چطوری روش بشه بیاد داخل؟

لباشو محکم روی هم فشار داد زیر لب چیزی گفت و کلافه گفت :

_ پاشو برو تا اقا بیان داخل ..!

از جا بلند شدم و با قدم های تند به سمت در سالن رفتم ..من اخلاقشو میشناختم الان به تریپش برمیخورد قهر میکرد همینکه تا الان برنگشته باشه باید خداروشکر کنم ..!

در سالن رو باز کردم با دیدنش پشت در خواستم از جلوی در کنار برم بیاد داخل که دستم رو کشید و از خونه بیرون کشیدم ..!

بهار

با تعجب به صورت قرمزش شده اش زل زدم و گفتم :

_ چته چرا همچین میکنی؟

_ سه ساعته اینجا منتظرم چرا نمیای بیرون مگه گوسفند دعوت کردی؟

دستش رو از دور دستم پس زدم و گفتم :

_ گوسفند نبودی بعد از دوماه منو نمیکشیدی تو اون خونه عشقتو معرفی کنی ، هر چقدرم عاشق اون دختر باشی من زنتم باید احترام منو نگه داری ..!

لبش بالا رفت و با تمسخر گفت :

_ خیلی تو کف صبحی..؟

دستش رو گرفتم با تعجب نگاهم کرد ..کف دستشو روی قفسه سینه ام گذاشتم و با نفرت به چشماش زل زدم و گفتم :

_ قبلا که میدیدمت قلبم انقدر تند میزد که فکر میکردم از سینه ام بزنه بیرون ..اما الان برام هیچ فرقی با بقیه نداری خیلی وقته عشقو علاقه ام بهت رو از قلبم بیرون کردم امیرعلی …!

لب باز کرد چیزی بگه که در سالن باز شد ..سریع دستش رو پس زدم که دایی تو چهارچوب در قرار گرفت ..نگاهش بین منو امیرعلی چرخید و گفت :

_ زیاد طول نکشید؟

ببخشید زیر لبی گفتم که امیرعلی جلو رفت و سلام کرد و به دایی دست داد ..!

خیلی تحویلش نگرفت انگار حرفای چندساعت پیشم زیادی رو تنفرش نسبت به امیرعلی کار کرده بود …دایی ادم خوش برخوردی بود این برخورد سرد ازش عجیب بود …!

پشت سرشون رفتم داخل ..امیرعلی مظلوم دم در ایستاده بود ..نگاهم روی قطرهای عرق روی گردنش سر خورد ..انگار خیلی حالش خراب بود ..!

نزدیکش شدم و گفتم :

_ چرا وایسادی بیا بریم بشین ..!

مچ دستم رو اروم گرفت و با صدای ارومی گفت :

_ چیزی از رابطمون به داییت گفتی؟

سرم رو به تایید تکون دادم که با صدای خش داری گفت :

_ چقدر؟

_ مو به مو همه چی رو گفتم حتی امروز صبح رو..!

بهار

زبونشو روی لبای خشک شده اش کشید نگاهشو ازم گرفت و به سمت کاناپه رفت ..!

با تعارف نه چندان دوستانه مامان نشست و به زمین زل زد … دلم براش سوخت خیلی بد باهاش برخورد شده بود وقتی عرق روی گردنش رو دیدم باورم نمیشد ..انگار خیلی سخت داره بهش میگذره ..!

***

کل شب تو سکوت گذشت اصرار دایی و برای دعوتش درک نمیکردم ..اگه باهاش حرف نداشت چرا گفت بهش بگم بیاد ..!

زیر نگاهای دایی فقط عرق ریخت حتی یه لقمه شام هم نخورد کاش دعوتش نکرده بودم چه تقصیری داره مگه خب دوستم نداره مگه زوریه.؟ از رفتار صبحش ناراحت بودم اما راضی نبودم اینطوری حالش خراب شه..!

_ امیرعلی : بهار

با صداش سرم رو به طرفش چرخوندم ..ملتمس به چشمام زل زد و با صدای خش داری گفت :

_ نصفه شبه پاشو بریم عزیزم ..!

نگاه گذرایی به صورت خونسرد دایی انداختم و نیم خیز شدم بلند شم که دایی با لحن جدی گفت :

_ شما خسته شدی برو ..بهار نمیاد ..!

متعجب به صورت رنگ پریده امیرعلی زل زدم و…

بهار

رو به صورت رنگ پریده امیرعلی خواست ادامه بده که پریدم وسط حرفش و گفتم :

_ منم دلم خیلی براتون تنگ شده دایی ولی نمیتونم بمونم اخه همه پروندهام خونه است فردا باید برم بیمارستان…!

گوشیم رو از روی میز چنگ زدم و در مقابل نگاهای متعجبشون دست امیرعلی رو کشیدم و گفتم:

_ بیا بریم امیرعلی ..!

انقدر حالش بد بود که بدون هیچ حرفی دنبالم کشیده شد به در سالن نرسیده بودیم که با حرف دایی سر جا میخکوب شدم :

_ وسایلتو جمع میکنی امشب ، فردا اینجا باشی بهار …کارای طلاقتو خودم انجام میدم ..!

دست عرق کرده اش بین دستم یخ زد …صدای ضربان قلبش رو به راحتی میشنیدم ..!

کلافه به دایی نگاه کردم …چرا قاطی کرده بود .!

در سالن رو باز کردم و از خونه بیرون اومدیم ..!

نفس عمیقی کشید که با نگرانی گفتم :

_ خوبی؟

چشمای بیحالش رو به صورتم دوخت و لب زد :

_ بریم خونه..!

***

ماشین رو جلوی خونه نگه داشت کلید خونه رو به سمتم گرفت و با صدای بم شده اش گفت :

_ برو داخل من جای کار دارم میام ..!

_ اون دختره..

پرید وسط حرفم و گفت :

_ نیست ..!

پس میخواست بره پیش عشقش تا اروم بشه …کلید رو از دستش چنگ زدم و پیاده شدم ..خاک تو سرم که دلم برای تو بی لیاقت سوخت..!

بهار

وسط اتاق نشسته بودم و داشتم وسایلم رو جمع میکردم …ساعت سه نصف شب بود ولی هنوز نیومده بود…خب معلومه داره چه غلطی میکنه.. کاش دهنمو می بستم و به حرف دایی گوش میدادم..!

زیپ چمدونم رو کشیدم و گوشه دیوار گذاشتمش ..به سمت میز کارم رفتم که با صدای در سالن دست از برگه ها کشیدم ..!

از جا بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم ..!

یقه باز و چشمای سرخش عجیب تو چشم بود

_کجا بودی؟

نگاهشو به چشمام دوخت و در حالی که چهار تا دکمه باقی مونده پیراهنشو باز میکرد گفت :

_ قبرستون ..!

نیشخندی زدم و گفتم :

_ معلومه قبرستونه خوب بهت حال داده که تا الان اونجا بودی ..!

نفس پر حرصشو تو صورتم رها ..از بوی گند الکل صورتم جمع شد ..قدمی به عقب برداشتم و با اخم گفتم :

_ اه حالمو بد نکن دهنت بوی گوه میده ..!

_ یعنی من گوه خوردم؟

سرمو به تایید تکون دادم و به اتاق برگشتم که پشت سرم وارد اتاق شد ..!

به چمدون جمع شدم کنار در نگاه خیره ای انداخت :

_ این چیه؟

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن