رمان سکانس عاشقانه پارت 13 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱۳

بهار

همه چیز رو مو به مو تعریف کردم به جز اتفاقات داخل اتاق فقط حرفای اخرش رو با سانسور به مامان گفتم …چشماش از تعجب گرد شده بود و نمیدونست چی بگه …استغفرللی زیر لب گفت و با حرص گفت :

_ چقدر یه ادم میتونه پررو باشه برگرده تو رو زنش بگه تو امانتی؟

دستمو دور شونه هاش انداختم و گفتم :

_ ارزش نداره مامان من دیگه دلم باهاش سرد شده اون حس و حال اولارو ندارم خودمو جمع و جور کردم انقدر مهم نیست که بخاطرش خودتو ناراحت کنی..!

+ میخوای برگردی باز؟

_ چاره ای نیست مامان حوصله بحث و تنش ندارم این هشت ماه رو بی سر و صدا میگذرونم دیگه نمیخوام سر مسائل بیخودی حساسیت نشون بدم … اگه بچه بازیای شمالم نمیکردم و حرفاشو به پشمام میگرفتم دوماه از کارم عقب نمی افتادم ..!

***

سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم ..انقدر خسته و بی حال بودم که دلم میخواست چند روز فقط بخوابم ..!

سرم رو به پشتی صندلی تکیه داده بودم ..بین خواب و بیداری بودم که ماشین ایستاد..!

نگاهمو به خونه دوختم چقدر دلم براش تنگ شده بود ..!

کلیدای خونه رو به سمتم گرفت و گفت :

_ من میخوام برم خرید تا تو یه دوش بگیری و استراحت کنی رسیدم ..!

باشه ای گفتم و از ماشین پیاده شدم ..!

با رفتن مامان کلید انداختم در خونه رو باز کنم که دستی روی شونه ام نشست و..

بهار

از جا پریدم و به عقب چرخیدم ..با دیدن امیرعلی دستمو روی قلبم گذاشتم و نفس زنان گفتم :

_ روحی؟ چطوری اینجایی؟

ابروی بالا انداخت و گفت :

_ به توانایی های من شک داری؟

به ماشینش اشاره کرد و گفت :

_ بشین بریم خونه ..!

+ واجبه الان بیام مگه؟ خسته ام میخوام استراحت کنم برو فردا میام ..!

نوچ کش داری گفت :

_ نمیشه بیا بریم خسته شدم از این بلاتکلیفی …جمع کن بریم دو ساعت بیشتر طول نمیکشه بعد خودم میرسونمت ..!

نمیخواستم مثل خر گوشامو شل بندازم و افسارمو بدم دستش اخمی کردم با لحن جدی گفتم :

_ گفتم که خسته ام برو فردا بیا ..!

داخل خونه شدم و در مقابل چشمای متعجبش در و بستم ..!

اروم به در کوبید که کلافه در و باز کردم و بهش توپیدم :

_ مگه نمیفهمی دارم میگم خسته ام انقدر درک این موضوع برات سخته ک هی پا فشاری میکنی؟

ابروهاشو تو هم کشید و شاکی گفت :

_ چته پاچه میگیری چیزی گفتم مگه؟

نیشخندی زدم عجیب سردرد بودم دلم میخواست کله اشو انقد به دیوار بکوبم که از گردنش شل شه سرش کنده شه و قل بخوره کنار پاهاش ..!

_ اونی که پاچه میگیره خودتی و هفت جدت این یک ، دو…خسته ام حوصلتو ندارم . سه.. الان حالم بده تو رو هم که میبینم بدتر دل و رودم قاطی میشه نه به گوشیم زنگ بزن و نه زرت و زرت ایفون روبسوزون خودتم پاره کنی تا فردا نمیام خداحافظ..!

در و محکم بستم و به سمت در سالن راه افتادم ..!

همون اول اگه اینطوری میریدی بهش جرات نمیکرد حرف از طلاق و گو خوریایی دیگه اش بزنه..!

بهار

حوله کوتاهم رو دور خودم پیچیدم و از حموم بیرون اومدم ..!

سر و صداهای که از پایین میومد نشون میداد مامان برگشته خونه .

نیم تنه ای همراه با شورتک پوشیدم و پایین رفتم ..

به مامان که مشغول خورد کردن گوشت بود چشم دوختم و پرسیدم :

_ چی میخوای درست کنی؟

نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت :

_ سفارش دادم بیارن ..دارم اینارو واسه فردا اماده میکنم ..!

متعجب پرسیدم :

_ فردا مگه چه خبره؟

با خوشحالی نگاهم کرد و با ذوق عجیبی گفت :

_ داییت داره برمیگرده …!

با چشمای گشاد شده نگاهش کردم .. خیلی سال پیش وضع مالی خانواده بابا و مامان چندان خوب نبود تنها دایی بود که با تلاش و کارگری به هر زوری بود به خواسته اش رسید و موفق شد و از ایران رفت..!

مامان رو محکم بغل کردم و با خوشحالی گفتم :

_ به دایی میگم حال امیرعلی رو بگیره..!

قیافو جمع کرد و با حرص گفت :

_ بهار تو رو خدا نیومده حال داداشمو نگیر میخوای با اون الدنگ سر جنگ بندازیش؟

باورم نمیشد مامان امیرعلی رو الدنگ صدا کنه مطمئن بودم انقدر از چشمش افتاده که دیگه مثل قبل براش احترام قائل نیست …مامان ظاهرش رو خوب نشون میداد اما یقین داشتم که دلش واسه سرنوشت تنها دخترش عجیب خونه ..!

بهار

تیکه ای از پیتزا رو تو دهنم گذاشتم و رو به مامان گفتم :

_ فردا اول صبح میرم خونه ببینم چیکارم داره …نمیدونم چجوری خودشو از شیراز رسوند اینجا ..وقتی رسیدیم خونه پشت در سبز شد …خیلی اصرار داشت ببرتم خونه واقعا کنجاوم چه غلطی میخواد بکنه که اینطوری داره التماس میکنه..!

_مامان : جز اینکه دلت رو بشکنه کنه مگه کار دیگه ای بلده؟

نیشخندی زدم و با بی تفاوتی که عجیب این روزا داشت به عشقم غلبه میکرد گفتم :

_ دیگه برام مهم نیست مامان …من به این باور رسیدم که با امیرعلی خوشبخت نمیشم من فقط به روز طلاق فکر میکنم..روزی که از قید و بندش خلاص بشم …!

***

با بهار گفتنای مامان از خواب بیدار شدم ..با چشمای نیمه بازم به ساعت چشم دوختم ..ساعت هفت باید میرفتم خونه از اونجا هم سری به بیمارستان میزدم تا باز شروع به کار کنم ..!

صورتم رو با حوله خشک کردم و به سمت کمد لباسم رفتم …سریع اماده شدم و پایین رفتم ..!

رو به مامان که مشغول خوردن صبحانه بود داد زدم :

_ یه لقمه برام بپیچ مامان دیرم شده ..!

بهار

جلوی خونه ایستادم دستی به صورتم کشیدم و پیاده شدم ..!

نفس عمیقی کشیدم و دکمه ایفون رو فشار دادم ..!

به ثانیه نکشید که در خونه باز شد انگار کنار ایفون خوابیده بود ..!

شونه ای بالا انداختم و داخل خونه شدم ..!

نفس عمیقی کشیدم چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود ..!

اروم اروم به سمت در سالن رفتم دست دراز کردم در و باز کنم که با دیدن کفشای زنونه پشت در دستم روی هوا خشک شد ..!

اب دهنم رو به سختی قورت دادم که در سالن باز شد ..!

نگاه خیره ام رو از کفشای که تو ذوق میزد گرفتم و به چهره خندون امیرعلی دوختم ..!

از جلوی در کنار رفت و گفت :

_ بیا تو

ناخنام رو کف دستم فشار دادم و داخل خونه شدم ..!

چشم چرخوندم که با دیدن دختری که روی کاناپه نشسته بود یکه خوردم ..!

متعجب سر جا خشکم زده بود که دست امیرعلی پشت کمرم نشست و به همراه خودش جلو کشیدم ..!

به یک قدمی دختره رسیدیم که از جا بلند شد ..!

لبخند نه چندان دوستانه ای بهم زد که امیرعلی رو کرد بهش گفت :

_ نفس جان تو که بهار رو میشناسی نیاز به معرفی نیست ..

نگاهشو بهم دوخت و در حالی که دستش دور دست نفس پیچیده میشد ادامه داد :

_ اینم نفس عشق زندگی من ..!

بهار

از این همه وقاحت داشت حالم بهم میخورد چقدر یه ادم میتونه کثیف باشه ..اون میدونه من دوسش دارم زل میزنه تو چشمام میگه عشق زندگی من؟!

مگه قول نداده بود تا طلاق دوربر هیچ دختری نره ..!

اب دهنم رو قورت دادم و با تشر گفتم :

_ خب منو این همه راه کشوندی اینجا که همینو بهم معرفی کنی؟

با تعجب به صورت خونسردم نگاه کرد و گفت :

_ نه میخوام باهات حرف بزنم ..!

نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم :

_ الان بیست دقیقه اس که من اینجام تنها کاری که کردی معرفی این بوده ..من کار دارم میخوام برم بیمارستان ده دقیقه فرصت حرف زدن داری ..میشنوم..!

از لبای جمع شده دختره قهقه ای تو دلم زدم خوب قیافه شخمیت عن شد فکر کرده بود الان با حسرت نگاش میکنم نکبتو ..!

در حالی که از تعجب شوکه شده بود با تته پته گفت :

_ میخواستم بگم این ۸ ماه باقی مونده تو بالا زندگی کنی همونطوری که روز اول میخواستی ..!

چتری های پخش شده تو صورتم رو کنار زدم و با خونسردی گفتم :

_ اینو پشت تلفن هم میتونستی بگی تو شاید الاف و بیکار باشی اما من وقت سر خاروندن هم ندارم از این به بعد هر موضوع چرت و پرتی که بنظرت خیل مهم بود رو با تلفن باهام حل کن ..!

لبخند دم و دستگاه سوزی به قیافه های متعجبشون زدم و ادامه دادم :

_ فعلا خداحافظ

بهار

در ماشین رو باز کردم سوار شم که در بسته شد متعجب به عقب چرخیدم …با دیدنش قدمی به عقب برداشتم که به ماشین خوردم ..!

با اخمای درهم نگاهم کرد و غرید :

_ نمیتونستی یکم با شخصیت باشی و مثل ادم حرف بزنی؟ حتما باید نشون میدادی از کجا اومدی؟

نگاهم رو به چشماش دوختم و گفتم :

_ احترامو به کسی میزارن که لایقش باشه نه توی که درکمال وقاحت تو روی من زنی دیگه رو نشونم میدی و میگی عشقم نفس …من اصلا تو برام مهم نیستی امیرعلی اندازه یه پشه هم دیگه علاقه بهت ندارم اما انقدر اشغال و وقیحی که نتونستی کثافت کاریاتو به خونه ای که من توش زندگی میکنم نیاری..!

دستش رو به ماشین تکیه داد و با نیشخند گفت :

_ حسودیت شده؟ داری اتیش میگیری عشق و علاقه ام واسه کس دیگه ای نه تو؟

بلند زدم زیر خنده و محکم به عقب هلش دادم در حالی که خنده زورکیمو به رخش میکشیدم گفتم :

_ اره بیا خاموشم کن که از تب عشقت اتیش گرفتم …!

مکثی کردم و با لحن جدی گفتم :

_ این ۸ ماه نمیخوام ریختت و ببینم هم تو و هم اون استفراغ خانم حتی واسه یک ثانیه پس سعی کن دیگه جلوم قد علم نکنین که مجبور میشم کاری که دلم نمیخواد و انجام بدم اون موقع دیگه ابروی که باهاش تهدیدم میکنی برام مهم نیست …!

بهار

در ماشین رو باز کردم و بدون اینکه دیگه نگاهش کنم حرکت کردم..!

تند تند نفس عمیق کشیدم و نم اشکی که سعی داشت صورتم رو خیس کنه پس زدم ..چقدر خودمو کنترل کردم وا ندم..چقدر خون خودمو خوردم که نزنم زیر گریه که با حسرت به دختره نگاه نکنم ..!

چقدر کثیفی امیرعلی چقدر تو لجنی..!

دل و دماغ بیمارستان رفتن رو دیگه نداشتم ..دلمم نمیخواست برگردم خونه با این قیافه زرد شده ام و چشمای قرمزم مامان میفهمید یه اتفاقی افتاده ..دیگه نمیخوام بیشتر از این براش تعریف کنم …!

گوشه خیابون پارک کردم و پیاده شدم …!

دلم میخواست یکم قدم بزنم حال و هوام عوض شه ..!

سرم رو پایین انداختم و بی هدف مسیری که نمیدونستم به کجا میرسه رو طی میکردم ..!

تصویر دستای قفل شده اشون تنها چیزی بود که مثل پتک تو سرم میخورد

تلاشم برای گریه نکردن بی فایده بود بالاخره بغضم شکست و صورتم رو خیس کرد ..!

دیدم تار شده بود و نمیدونستم کجا دارم میرم ..!

انقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم ساعت چطوری گذشت با صدای گوشیم به خودم اومدم …متعجب به اطراف نگاه کردم اینجا کجا بود؟

به صفحه گوشیم نگاهی انداختم و تماس رو برقرار کردم :

_ کـجــایــی بـــهار؟

با صدای دایی که تو گوشم پیچید با بغض نالیدم :

_ دایی

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن