رمان سکانس عاشقانه پارت 12 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱۲

بهار

بدون اینکه جوابم رو بده در و بست ماشین رو سریع دور زد و سوار شد ..!

چاره ای نداشتم میدونستم اخرش مجبورم میکنه باهاش برم ..شماره مامان بزرگ رو گرفتم و بدون توجه به نگاهای کنجکاوش به بیرون زل زدم ..!

صدای طلبکار مامان جون تو گوشم پیچید :

_ کجایی بهار؟

_ من اصلا حواسم نبود مامانی منو میشناسن با این وضع میدیدنم بد میشد برام…!

+ الان کجا میخوای بری؟

_ کلیدای خونه رو دارم که میرم خونه تخت میخوابم ..!

باشه زیر لبی گفت و بعد از چندبار قربون صدقه رفتن رضایت داد تماسو قطع کنم..!

بدون اینکه نگاهش کنم تشر زدم :

_ ببرم خونه هر چند تو آبرو نداری دلیل نمیشه منم بی آبرو کنی جلو خانوادم..!

***

جلوی خونه نگه داشت که دست به سینه نگاهش کردم و گفتم :

_ خب حرفتو بزن میشنوم ..!

با پرروی زل زد تو چشمام و گفت :

_ میام داخل امشبم همینجا میمونم فردا برمیگردیم ..!

چشمام از تعجب گرد شده بود این بشر چقدر پررو بود؟!

بدون اینکه بخوام تابلو کنم خیلی جدی گفتم :

_ پس ماشینو یه جا دیگه پارک کن اومدن نبینن اگرم دلت میخواد امشب خونت ریخته شه من مشکلی ندارم ..!

سری تکون داد و گفت :

_ باشه تو پیاده شو تا در و باز کنی یه جا پارکش میکنم ..!

به همین خیال باشی تو دلم گفتم و پیاده شدم ..!

اروم اروم به سمت در رفتم دستام از استرس میلرزید …قفل در و به هر زوری شد باز کردم و داخل شدم ..!

پشت در ایستادم و نگاهش کردم از ماشین پیاده شد و با قدم های بلند به سمت خونه میومد …چند قدمی نمونده بود که در و محکم به هم کوبیدم ..و داد زدم :

_ خوش بگذره امیرعلی جون برگرد همون گورستونی که این دوماه کپه مرگتو گذاشتی عسلم

بهار

بدون توجه به زنگ زدنای پی در پیش قلپی از لیوان چای که برای خودم ریخته بودم خوردم …!

هنوز از دیدنش متعجب بودم مگه مامان نگفت رفته اگه رفته پس چجوری اینجاس؟
اگه حق طلاقو داده و قید منو زده چرا اومده شیراز ..؟
چجوری پاشو تو عروسی گذاشته ..؟

سر پر از سوالم رو به کاناپه تکیه دادم …خدایا چیکار کنم؟

مطمئنم تا قبل از اومدن بابابزرگ و ماماجون میرفت ..خوب میدونست اگه ببینتش زیر دست و پاهاش لهش میکنه و براش مهم نیست کیه طرف..!

تلویزیون رو روشن کردم و صداش رو تا جای که میتونستم زیاد کردم …صدای ایفون روی مخم بود میترسیدم وسوسه شم و اخرش در و براش باز کنم ..!

***

نیم ساعتی بود که دیگه خبری از زنگ زدناش نبود ..انگار موفق شدم ..نگاهی به ساعت انداختم ۱۲:۳۰ بود دیگه کم کم پیداشون میشد ..!

تلویزیون رو خاموش کردم و به سمت اتاقم راه افتادم.

در اتاق رو بستم و به سمت کمد لباسم رفتم ..!

زیپ لباسم رو به هر زوری بود پایین کشیدم و از تنم درش اوردم و مثل توپ مچالش کردم و پرتش کردم وسط اتاق ..!

زیر چشمی به خودم تو ایینه نگاه کردم و با هیزی گفتم :

_ عجب عروسکی من شوهرت بودم یه لقمه ات میکردم …!

تاپ و شلواری از کمد بیرون کشیدم چرخیدم به کمد تکیه بدم که با دیدن امیرعلی که روی تخت نشسته بود جیغ بلندی کشیدم ..!

بهار

دستشو روی دهنم گذاشت و با حرص گفت :
_ جن دیدی مگه؟ جیغ کشیدنت چیه؟

دستشو پس زدم و با تته پته گفتم :

_ چجوری اومدی تو؟

یقه پیراهنش رو صاف کرد و با نیشخند گفت :

_ فکر کردی میتونی سر منو شیره بمالی و فرار کنی؟فکر کنم نمیدونی من کی هستم..!

_ هر خری میخوای باش گمشو بیرون میخوام لباسامو بپوشم … انقدر گاوی که سرتو انداختی پایین اومدی تو اتاق من ..شاید من لخت بودم انقدر نفهمی تو؟

قدمی نزدیک تر شد دقیقا چسبیده بود بهم اب دهنم رو قورت دادم و ترسیده گفتم :

_ چیکار میکنی؟

دستشو پشت کمرم کشید و چشمای ریز شده گفت :

_ مگه نمیخواستی یه لقمه ات کنم؟

دستمو تو سینه اش زدم و غریدم :

_ برو باباتو لقمه کن اسم شوهر اوردم به خودت نگیر منظورم بعد تو بود نه توی الدنگ تو برو نفس و عسل رو لقمه کن من لقمه بزرگتر از دهنتم پاره میشی..!

دستش روی تنم عجیب رو به پیشروی بود به چشمای پر از حرصم زل زد :

_ نمیدونستی انقدر حاضر جوابی انگار دوماه نبودم خوب بهت ساخته ..!

قبل از اینکه دستش هرز بره نگاهم به وسط پاش دوخته شد ..اینکه کسی بی اجازه تنت رو لمس کنه اونم نه از روی عشق از روی هوس عجیب درد داشت …زانوم رو محکم وسط پاش کوبیدم ..!

دستش از روی کمرم شل شد و بعد چند ثانیه که درد به سلولای مغزش رسید داد کشید و روی زمین نشست ..!

بدون توجه به حال خرابش سریع لباسام رو پوشیدم و زیر پتو خزیدم ..!

_امیرعلی: خدا لعنتت کنه لعنتی چیکارت کردم مگه؟

پوزخندی زدم و گفتم :

_ من عسل یا هر خر دیگه ای نیستم که به خودت اجازه بدی دستت به تنم بخوره ..دردی که تو الان حس میکنی رو من وقتی میبوسیم یا بی اجازه دستت بهم میخوره حس میکنم ..!

بهار

چند دقیقه تو سکوت گذشت هیچ صدای ازش درنمیومد نکنه اتفاقی براش افتاده من که خیلی محکم نزدم یه اشاره کردم ..؟

اروم سرم رو بالا اوردم با دیدنش که روی زمین افتاده بود وحشت زده از تخت پایین اومدم و به سمتش رفتم ..!

سرم رو روی صورت رنگ پریدش خم کردم و با نگرانی صداش زدم :

_ امیرعلی ..!

اروم پلک زد بدون توجه به بحث و جدل چند دقیقه پیش گفتم :

_ خوبی؟

لبخندی زد و بازوم رو کشید که کنارش افتادم ..!

دستاشو دور شونه ام حلقه کرد و به خودش چسبوندم ..!

سرم رو بالا گرفتم و شاکی گفتم :

_ چیکار میکنی؟

بدون اینکه نگاهم کنه دستشو بین موهام فرو کرد و با لحن شرمنده ای گفت :

_ من هوس باز نیستم ..اوج خلافم بغل کردنه ..اون شب نمیخواستم پیش بچه ها اونطوری حرف بزنم ..اما جو گرفته بودم میخواستم چس کلاس بیام …همون موقع که اون حرف و زدم خودم مثل سگ پشیمون شدم ..!

در حالی که تیکه ای از موهام رو دور انگشت اشاره اش حلقه میکرد ادامه داد :

_ امشب فقط خواستم اذیتت کنم وگرنه من قصدم اون چیزای که فکر میکنی نیست …من انقدرم سست نیستم که با چاک سینه یکی شل بشم ..! من هیچ وقت بهت دست نمیزنم تو یک سال دست من امانتی طبق همون قول قرار خودمون دلم نمیخواد اولین بارت با مردی باشه که فقط ۸ ماه دیگه تو زندگیته..!

بهار

برای بار هزارم بود که قلبم رو به راحتی می شکست و لبخند میزد …!

بغضم رو قورت دادم و خودم رو عقب کشیدم و گفتم :

_ از اینجا برو ..برو هتل من فردا پرواز دارم خودم میام ..نمیخوام بخاطرت اذیتشون کنم ..مامان همه چیز رو میدونه کاری از دستم برنمیاد اما بزار بقیه فکر کنن دعوامون لوس بازی اول ازدواجه..!

سر جا نشست ..نفس عمیقی کشید و تنها به گفتن باشه اکتفا کرد ..!

نیم خیز شد بلند شه که صورتش از درد جمع شد ..با حرص بهم نگاه کرد و گفت :

_ خدا بگم چیکارت کنه از مردی انداختیم … نفس بفهمه زندت نمیزاره..!

_ نفس؟

دستشو بین موهاش کشید :

_ قضیه اش طولانیه فردا که برگشتی برات تعریف میکنم..!

نگاهشو از چشمای پر از سوالم گرفت و از اتاق بیرون رفت ..!

چرا خدا چرا همیشه اونی که ماتم گرفته منم چرا همش من باید غصه بخورم چرا عشقشو از دلم بیرون نمیکنی تا منم بتونم انقدر راحت از جدایی حرف بزنم چرا من انقدر بدبختم؟

بهار

نمیدونم تا کی مثل چوب خشک شده وسط اتاق نشسته بودم ..با به هم کوبیده شدن در سالن به خودم اومدم و از جا بلند شدم و زیر پتو خزیدم ..!

چند ثانیه بعد در اتاق به ارومی باز شد … بوی عطر مامان بزرگ تو اتاق پیچید ..!

بوسه ای روی موهام زد و از اتاق بیرون رفت ..!

***

با الارام گوشیم از خواب بیدار شدم ..!

دستی به صورت خواب الودم کشیدم و کشون کشون به سمت دستشویی رفتم ..!

خیره به خودم توی ایینه زل زدم :

_ خیلی احمقی دختر مثلا تو دکتریا حال و روزت و ببین بخاطر یه پسر خودتو از کار و زندگی انداختی مگه ارزش داره؟

سال دیگه اون میره توی که از بیمارستان اخراج میشی و به فنا میری

خودتو جمع کن بهار مثل ده سال پیش ..!

دست و صورتم رو شستم و از دستشویی بیرون اومدم ..!

پشت میز صبحونه روبروی مامان جون نشستم و پرسیدم :

_ خوب بود دیشب؟

لقمه مربا رو به سمتم گرفت و گفت :

_ بد نبود اما خیلی دیگه خودشونو ول داده بودن اینارو ماه محرم نمیشد از مسجدا جمع کرد حالا نمیدونم چی شده بود دیشب همشون با یه وجب پارچه اومده بودن ..!

قلپی از لیوان چای شیرینم خوردم و گفتم :

_ مامان امیرعلی بهم زنگ زد..!

بهار

بدون اینکه به چشمای پر از سوالش نگاهم کنم ادامه دادم :

_ همه چیو برام تعریف کرد انگار این دوماه درگیر بوده اصلا حق طلاق و همچین چیزی نبوده..گفت من حتی حرفشم پیش نکشیدم ..!

سرم رو اروم بالا گرفتم که گفت :

_ حالا میخوای چیکار کنی؟ میدونی که بابا بزرگت بفهمه برگشته زنده اش نمیزاره..!

از این حمایت لبخندی زدم و گفتم :

_ گفت قضیه اش مفصله همه چیزو برام توضیح میده نمیخوام عجولانه قضاوتش کنم گوش میدم به حرفاش ببینم قضیه چی بوده که دوماه غیبش زده..!

شونه ای بالا انداخت :

_ نمیدونم مادر بالاخره تو تحصیل کرده ای امروزی هستی خودت میدونی چجوری با شوهرت کنار بیایی هر جور خودت صلاح میدونی ولی بهار اگه دلیل قانع کننده نداشت نمونی که روش تو روت باز میشه ..!

لبخند نامطئنی به روش زدم و بلند شدم

_ تو که چیزی نخوردی بهار ..!

لیوان چای رو سر کشیدم و گفتم :

_ دیگه ترکیدم عشقم باید برم چمدونم رو ببندم که ۳ باید فرودگاه باشم..!

غمبرک زده نگاهم کرد :

_ کاش نمیرفتی بهت عادت کردیم این دوماه..!

بهار

چمدونم رو تحویل گرفتم و در حالی که بغض کرده بودم به مامان زنگ زدم چقدر دلم واسه چشمای پر از غم و صورت گریون مامان بزرگ سوخت ..!

چقدر دلم براشون تنگ شده چه حالی اون طفلکا دارن ؟

اهی کشیدم و شماره مامان رو گرفتم

_ رسیدی دخترم؟

+ اره مامان کجایی؟

کمی مکث کرد و جواب داد :

_ نزدیکم بهار ده دقیقه دیگه اونجام دخترم ..!

باشه ای گفتم و تلفن رو قطع کردم ..!

***

محکم مامان رو بغل کردم و گونه اش رو بوسیدم با خنده نگاهم کرد و گفت :

_ چقدر دلم برات تنگ شده بود ..!

+ منم همینطور دوست داشتم زودتر بیام نمیذاشت مامان جون ..!

دستم رو تو دستش گرفت و به سمت ماشین کشیدم و گفت :

_ چه خبرا حالشون خوب بود؟ رفتارشون؟

لبخندی زدم و گفتم :

_ مامان عالی بودن خیلی حس خوبی داشتم بابا بزرگ به خون امیرعلی تشنه اس ماماجون میگفت اگه ببینتش زندش نمیزاره نمیدونی وقتی اینطوری میگفت چقد حس خوبی داشتم که یکی پشتمه

+ واقعا خوشحالم که دوست دارن خوبه که یکی بعد از پدرت هست که دلت بهش گرم باشه..

مکثی کرد و ادامه داد :

_ ازش خبری نشد؟

سر جا ایستادم که باعث شد مامان هم بایسته به چشمای پر از سوالش خیره شدم و گفتم :

_ اومد شیراز دیشب اومد ..!

نوشته های مشابه

5 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن