رمان سکانس عاشقانه پارت 11 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱۱

 

بهار

ترسیده به مامان نگاه کردم که گفت :

_ برو تو اتاقت ببینم چیکار داره..!

با دو خودم رو به اتاقم رسوندم و در اتاق رو قفل کردم ، گوشم رو به در چسبوندم از اون قیافه برزخی که من دیدم مطمئنم همه چیز رو فهمیده..!

چند دقیقه گذشت که صدای فریادش رعشه به تنم انداخت :

_ کـجــاس؟

_ مامان : صداتو واسه من بالا نبر که می کوبم تو دهنت ..چشماتو باز کن ببین کی جلوت وایساده بعد عربده بکش..!

صدای نفسای عصبیش تا اینجا هم میومد ..ترسیده بودم از این داد و فریادش ترسیده بودم هیچ وقت که اینطوری نبود ..!

_مامان: از اینجا برو امیرعلی دختر من با تو کار نداره ..جسمش رو نکشتی اما قلب و احساسش رو نابود کردی..دیگه نمیخوادت …طلاق به نف..

وسط حرف مامان پرید و با عصبانیت غرید :
_ نمیدم تک تک موهاش شبیه دندوناش سفید بشه طلاق نمیدم ..

بلند داد زد :

_ هر سوراخی قایم شدی خوب گوش بده بهار خیال خام نکن من طلاقت نمیدم تا دو روز دیگه خونه نباشی مامور میارم اینجا…!

_مامان : چرا اذیتش میکنی؟ تو که به هدفات رسیدی چی از جونش میخوای؟

با صدای تحلیل رفته ای گفت :
_ شما رو مثل مادرم دوست داشتم نمیدونستم شریک بچه بازیای اون احمق میشید فکر کردید با خر طرفین..!؟

خر نبودی که دو روز عذاداری نمیکردی ..خدایا چیکار کنم؟

تقه ای به در اتاق خورد و ..

بهار

در و به روی مامان باز کردم …نگاهشو به چشمای پر از اشکم دوخت و گفت :

_ گفتم این بچه بازی رو درنیار بهار مگه تو ۱۸ سالته که این اداهارو درمیاری؟ فکر کردی امیرعلی بچه اس باور می کنه تو به این سرعت مردی؟ ظرف دو روز؟

میدونستم کارم احمقانه بود اما اون باور کرده بود ..با صدای که از بغض می لرزید گفتم :

_ اگه باور نکرده بود که اونطوری گریه نمیکرد نمیگفت دوست دارم..!

دستشو دو طرف صورتم گذاشت و در حالی که اشکام رو پاک میکرد با دلسوزی گفت :
_ دخترم ..نفسم تو مگه به دوست داشتن اون محتاجی؟ کسی که جلو دوستاش حرمت زنشو نگه نداره یه شب نگذشته عاشق زنش نمیشه ..اون گریه ها همه بخاطر عذاب وجدانه الانم که افسار پاره کرده بود بخاطر خودش بود بخاطر تمسخر شدن خودش بود …!

دست من نبود اینکه عاشقشم دست من نبود ده ساله تلاش میکنم دوسش نداشته باشم ازش متنفر باشم نمیتونم…!

دستم رو روی قلبم گذاشتم و با هق هق گفتم :

_ تو بهش بفهمون دوسش نداشته باشه بی تفاوت باشه..مامان من عاشقشم ده ساله ، ده ساله نمیتونم هیچ مردی رو جاش تصور کنم..انگشتش زخم میشه نفسم میره ، خم به ابروش میاد دلم میخواد خودمو اتیش بزنم. میفهمی اینارو؟ محتاجم به اینکه با عشق به چشمام نگاه کنه محتاجم …!

بدن لرزونم رو تو اغوشش کشید و بدون هیچ حرفی گذاشت اروم بشم ..!

***

ظرف غذا رو جلوم گذاشت نگاهشو به صورت بی روحم دوخت و گفت :

_ یه مدت برو بهار ..ازش دور بمون اجازه بده وابستگیت از بین بره ..اگه میخوای بدستش بیاری مثل کش شلوار دنبالش نباش …بزار واسه بدست اوردنت تلاش کنه ..تو واسش هیچ ارزشی نداری چون میدونه دلیل ازدواج رو میدونی ، راحت هم با دوتا کلمه گولت زد و باهات ازدواج کرد ..از الان نزار اینطور پیش بره..!

لب باز کردم مخالفت کنم که پیش دستی کرد و گفت :

_ نمیخواد بهونه بیاری به سال دیگه فکر کن که دیگه نداریش … نزار شوهرت رو دو دستی تقدیم یکی دیگه کنن..خودتو جمع کن حقتو بگیر..!

بهار

(دوماه بعد )

دو ماه از اومدنم به شیراز میگذشت ..این دوماه هر چی درمورد امیرعلی پرسیدم مامان گفت از اون روز دیگه ازش خبری نشده…درگیر افکارم بودم که در اتاق باز شد ..سرم رو بالا گرفتم به چهره دوست داشتینی مامان جون لبخند زدم که با مهربونی گفت :

_ مامانته دخترم..!

از جا بلند شدم و تلفن رو از دستش گرفتم ..!

_ جانم مامان..!

+ سلام عزیزم..

صداش می لرزید ، با شک و تردید پرسیدم :

_ چیزی شده مامان؟

نفس عمیقی کشید :

_ پدر و مادر امیرعلی امروز اومدن اینجا..!

لبم رو از استرسی که بهم هجوم اورده بود به دندون گرفتم و با تته پته جواب دادم :

_ خب

+ امیرعلی از ایران رفته ..حق طلاق رو هم بهت داده..!

دستم شل شد و تلفن افتاد ..گیج و منگ به عکسش روی عسلی زل زدم و ناباور سرم رو تکون دادم :

_ یعنی انقدر ازم متنفر بودی؟

نفسم بالا نمیومد انگار دنیا داشت دور سرم میچرخید ..!

پاهام شل شد و روی زمین افتادم و سیاهی مطلق…!

بهار

دستمال نم دار رو از روی پیشونیم برداشتم به چشمای نگران مامان جون خیره شدم و با بغض گفتم :

_ رفت ..فکر کردم اگه ازش دور بشم میاد دنبالم ..ولی اون رفت منو پشت سرش گذاشت و رفت ..!

دستش روی سرم کشید و با مهربونی گفت :

_ پشیمون میشه ، یه روز پیشمون میشه برمیگرده غصه نخور دخترم تو نباید انقدر ضعیف باشی ..!

_ گفت طلاقم نمیده ..گفت تا اخر عمرت زن منی ..اون نامرد زد زیر همه حرفاش..!
من هیچ وقت شانس نداشتم مامان بزرگ تا به خودم اومدم بابام رفت ..وقتی هم عاشق شدم علاقه ام یه طرفه بود و عشقم رفت ..!

دستش رو روی پیشونیم گذاشت و با لبخند تلخی گفت :

_ کی انقدر عاشق شدی دخترکم؟ باورم بشه همون دختر کوچولوم انقدر بزرگ شده که از درد عشق تب کنه و بلرزه؟

دستاشو زیر چشمای خیسم کشید و ادامه داد :

_ نزار براش خبر ببرن دختره انقدر عاشقت بوده که چند روز گوشه بیمارستان افتاده…الان هضمش برات سخته ولی روز به روز اسون تر میشه انقدر این درد برات تکراری میشه که فراموشش میکنی یه روز میاد میبینی قلبت واسه نفس دیگه ای داره میزنه ..!

بهار

با حرفا و امیدای مامان بزرگ خودم رو جم و جور کردم ..دلم نمیخواست به امیرعلی فکر کنم دیگه برام مرده بود …!

روی کاناپه کنار بابا بزرگ نشسته بودم..!
دستمو روی ریش سفیدش کشیدم و خودمو بیشتر بهش چسبوندم..!

هر چند بابابزرگ رفتارش با مامان خوب نبود اما به قول خودش نور چشمیش بودم ..بغلش بوی بابا رو میداد ..بعداز مرگ بابا اگه زنده بودم بخاطر اغوش ارامش بخشش بود که عجیب بوی بابا رو میداد..!

غرق اغوش ارامش بخشش بودم که با حرف مامان بزرگ سر جا میخکوب شدم :

_ بکش کنار بچه خودتو واسه شوهر من لوس نکن..!

با خجالت خودم رو عقب کشیدم ..ظرف میوه رو جلوم گذاشت و با خنده گفت :

_ میوه ات رو بخور بریم خرید دخترم اخر هفته عروسی اسما دختر اکرم خانمه تو رو هم با خودم میبرم..!

دوست نداشتم تا یه مدت جای شلوغ برم میخواستم زودتر برگردم خونه و برم سرکارم ..!

_ میخوام برگردم ته..

پرید وسط حرفم و با اخم گفت :

_ رو حرفم حرف نزن ..!

با چشمای لوچ شده به بابا بزرگ نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت و گفت :

_ دروغ نمیگه که باید بیایی واسه روحیه ات هم خوبه مگه نه حاج خانم؟ ..!

از کل حرف بابا بزرگ مات حاج خانم شدم ..لبم رو به دندون گرفتم و سرم رو چرخوندم .. اکثر مواقع بهم میگفت حاج خانم برخلاف سلیقه بقیه وقتی لفظ حاج خانم رو از زبونش میشنیدم قند تو دلم اب میشد ..!

لعنت بهت امیرعلی ..!

بهار

به لباس دکلته کوتاهم تو ایینه چشم دوختم ..واقعا سلیقه مامان جون حرف نداشت ..هر چند دلم نمیخواست به این عروسی برم اما وقتی فکرشو میکنم به این درک میرسم که اون اشغال انقدر ارزش نداره که من شاد بودن رو از خودم دریغ کنم..!

درگیر برانداز کردن خودم بود که در اتاق باز شد ..سرم رو به عقب چرخوندم رو به چهره شاکی مامان جون لبخند زدم و گفتم :

_ خوشگل شدم؟

پا تند کرد و به سمتم اومد نگاه خیره اشو ازم گرفت و گفت :

_ ساپورت بپوش دخترم یه شالم بنداز رو شونه هات ..زن و مرد قاطیه یه بلایی سرت میارن ..!

با قیافه جمع شده بهش زل زدم و غر زدم :

_ من که حلقه دستمه ..تازه شما لباسای بقیه رو ببینی به این لباس پوشیده نمیگی لختی ..شال میندازم ولی خدایی با ساپورت خیلی ضایع میشم لباس دیگه ای هم ندارم که..!

دودل به چشمای پر از التماسم زل زد .

بعد از مکثی طولانی گفت :

_ باشه ولی باید جلو چشمام باشیا ..!

با ذوق دستامو به هم کوبیدم :

_ چشم ور دل خودتم

***

به همراه بابا بزرگ و مامان جون وارد تالار شدیم …با دیدن وضعیت دخترا طلبکار به مامان جون خیره شدم که گفت :
_ چشم غره نرو توله برو لباستو عوض کن تا ما یه احوال پرسی با اشناها میکنیم..!

سری تکون دادم و به سمت اتاق پرو رفتم ..!

لباسام رو تند تند عوض کردم دست دراز کردم شالم رو بردارم که پشیمون شدم همه زیبایی لباسم به بالا تنه اش بودم بپوشونم که چی بشه این همه لخت اونجا کی به من نگاه میکنه؟

بیخیال از اتاق بیرون اومدم ..!

از شانس گندم همون لحظه همه لامپارو خاموش کردن که چندتا زوج عقده ای برن وسط عاشقانه برقصن .. با حرص دستمو به دیوار گرفتم و اروم اروم جلو رفتم …!

نمیدونم یهویی پام به چی گیر کرد که تعادلم رو از دست دادم چشمام رو بستم و جیغ خفه ای کشیدم..!

دستی دور کمرم حلقه شد و قبل از اینکه پخش زمین بشم نگهم داشت ..!

اروم سرم رو به عقب چرخوندم و..

بهار

انقدر تاریک بود که صورتش مشخص نبود اما بوی عطرش عجیب اشنا میزد ..ممنون زیر لبی گفتم و خواستم از حصار دستاش ازاد بشم ک بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشیدم..!

انقدر از این حرکتش شوکه شده بودم که هیچ حرکتی نمیکردم و دنبالش کشیده میشدم .. تا به خودم بیام محکم به دیوار کوبیدم و خیمه زد روم..!

با ترس چشمام رو بستم که دستش روی سرشونه لختم کشیده شد ..وحشت زده چشمام رو باز کردم …!

مات و مبهوت به صورتش زل زدم …اینجا چیکار میکرد …با لبای خشک شده زمزمه کردم :

_ امیرعلی ..

دستشو محکم کنار سرم به دیوار کوبید و داد زد :

_ زهرمار و امیرعلی این چه سر وضعیه واسه خودت درست کردی؟ مگه بی کس و کاری که مثل ج.ندها لباس پوشیدی اون پدربزرگ بی غیرتت کجاست که نکوبیده تو دهنت؟

بی حرکت به دیوار چسبیده بودم و زل زده بودم به صورت سرخ شده از عصبانیتش …!

کتش رو از تنش دراورد و تو صورتم پرت کرد :

_ بپوش بریم ..!

کتش رو روی زمین پرت کردم ..پوزخندی زدم و با تن صدای که سعی میکردم نلرزه گفتم :

_ تو چیکاره منی که بخوام به اراجیفت گوش کنم؟ عشق و حالت تموم شد برگشتی فکر کردی باز میتونی رو سرم خراب شی و هر حرفی زدی من بگم چشم؟

چرخیدم برم که دستم به عقب کشیده شد تا به خودم بیام و بخوام از خودم دفاع کنم دندوناش تو قفسه سینه ام فرو رفت… از درد چشمام رو بستم که خودش رو عقب کشید ..!

به چشمای پر از اشکم خیره شد و با رحمی گفت :
_ تا همه بدنت رو کبود نکردم این کوفتی رو بپوش بریم …

بهار

لگد محکمی به ساق پاش زدم و غریدم :

_ چه خری هستی که هر چی گفتی بگم چشم؟ مگه حق طلاقو ندادی به من؟ خیله خب برگردم تهران طلاقمو میگیرم. خبر مرگت مگه نرفتی چرا برگشتی؟ ..باز فاز گوه خوریت گل کرد اومدی سراغ من؟ فکر کردی انقد بدبختم که باز دنبالت بیام؟

نگاهمو از صورت جمع شده از دردش گرفتم و خواستم برم که مچ دستم رو گرفت و صاف ایستاد..!

پر حرص و عصبانی نگاهم کرد ..:

_ که نمیایی اره؟

دست دراز کردم که بکوبم تو سینه اش وسط راه دستم رو کشیدم و با نیشخند گفتم :

_ حواسم نبود نامحرمی ..گمشو از جلوم عقب ..!

لب پایینش رو بین دندوناش فشرد و اطراف نگاه کرد … یک دفعه خم شد پاهام رو محم گرفت و روی شونه اش بلندم کرد..!

با مشت به جون کمرش افتادم و داد زدم :

_ داری چه غلطی میکنی مگه نگفتم ولم کن عوضی..!

بدون توجه به تقلاهام در ماشین و باز کرد و داخل ماشین پرتم کرد ..!

روی صورت قرمز شده از عصبانیتم خم شد و اروم گفت :

_ زنگ بزن بهشون بگو شوهرت اومده دنبالت نگرانت نشن ..!

یقه اش رو چنگ زدم و داد زدم :

_ من شوهر ندارم تو واسه من غریبه ای میفهمی؟

_ نزار همینجا ثابت کنم شوهر یعنی چی ..!

نیشخندی زدم و با تمسخر گفتم :

_ برات متاسفم که فکر میکنی اثبات شوهر بودنت فقط به دم و دستگاهته البته عجیبم نیست وقتی جلو رفیقات از رابطه با زنت حرف میزنی مشخص میشه چه ادم بی شعور هوس بازی هستی..!

نوشته های مشابه

6 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن