رمان سکانس عاشقانه پارت 10 - رمان دونی
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۱۰

بهار

دکمه های که باز گذاشته بود تا سینه اش رو به نمایش بزار تا زیر گردنش بستم و رو به چهره عصا قورت دادش گفتم :

_ بعد از طلاق که من ناموس تو نمیشم …میشیم با هم دوتا غریبه دیگه نباید تو زندگی هم دخالت کنیم که ..شاید تو خواستی زن بگیری من بیام بگم نگیر؟

مچ دستم رو دنبال خودش به سمت رستوران کشید و از جواب دادن به سوالم فرار کرد..اهی کشیدم و نم اشک حجوم اورده به چشمم رو پس زدم…لعنتی!

صندلی رو برام عقب کشید و اشاره کرد که بشینم ..!

روی صندلی نشستم و بدون توجه به نگاه خیره اش به اطراف چشم دوختم ..!

چند دقیقه نگذشت که سر و کله گارسون پیدا شد ..!

برام مهم نبود چی سفارش میده بد غذا نبودم که پیف پیف کنم..!

بعد از رفتن گارسون نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم :

_ افتاب بدم خدمتتون؟

از بالای عینک نگاهم کرد و گفت :

_ افتاب نه حاج خانم ولی لبارو بدی میپسندم با کمال میل ..!

از زیر میز لگد محکمی ب ساق پاش زدم و بدون فکر گفتم :

_ سهم شوهر خوشگل اینده امه چشماتو دوریش کن..!

بهار

بعد از ناهار برگشتیم خونه کل تایمی که باهم بودیم امیرعلی نه نگاهم کرد و نه حرف زد انگار حرفم به مزاجش نساخته بود حتما انتظار داشت همونجا لنگارو بزنم هوا بگم بفرما تو هر چی بخوای همونه..!

داشتم لباسام رو در می اوردم که داخل اتاق شد..!
نگاه طلبکاری بهم انداخت و پشت بهم روی تخت دراز کشید ..!

به سمت چمدونم رفتم تا لباس راحتی بپوشم و بگیرم یکی دوساعتی بخوابم ..!
در چمدون رو باز کردم با دیدن لباسای چیده شده با تعجب جیغ زدم :

_ ایـنـــا چــیـــه؟

از صدای بلندم امیرعلی ترسیده سر جا نشست .. به صورت متعجبم زل زد و گفت :

_ چیشده؟ چرا داد میزنی؟

به لباسای داخل چمدون اشاره کردم و گفتم :

_ اینا از کجا اومدن تو چمدون من؟

خودش رو جلو کشید با دیدن حجم لباس خوابای که با نظم چیده شده بودن لبخند زیرزیرکی زد و گفت :
_ والا من چه بدونم؟

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد :

_ کار مامانته..لباسای که لوله کرده بودیو دیده اینارو به جاشون گذاشته..!

اب دهنم رو به سختی قورت دادم و با بیچارگی گفتم :

_ حالا من چی بپوشم امیرعلی؟

پوزخندی به قیافه ماتم زدم زد و گفت :

_ نمیدونم برو از شوهرت بپرس به من چه؟

پشت بهم خوابید و ملافه رو کشید روی سرش

انگار ته خط بود باید دست به دامنش میشدم…

خودم رو از تخت بالا کشیدم..بالا تنه ام رو روش انداختم و ملافه رو اروم از روی صورتش کنار کشیدم به چشماش زل زدم و مظلوم صداش زدم :
_ امیرعلی..!

اخمی کرد و خواست کنارم بزنه که با لبای برچیده گفتم :
_ تو رو خدا گناه دارم تو از لباسات بده من بپوشم خسته ام میخوام بخوابم ..!

_امیرعلی: گفتم که برو از شوهرت بگیر

سرم رو کج کردم و با عشوه گفتم :
_ شوهرم توی دیگه..!

کامل به سمتم چرخید و کاملا روی خودش کشیدم ..به لباش اشاره کرد و گفت :
_ پس سهم شوهرتو بده ..!

بهار

اب دهنم رو قورت دادم و گفتم :

_ چشماتو ببند..!

سرشو بالا انداخت و با اخم گفت :

_ میخوام ببینم ..!

دستمو گذاشتم تو سینه اش و خودم رو کمی عقب کشیدم و با قهر گفتم :

_ اصلا نمیخوام ..

دستم رو کشید و گفت :

_ خیلی خب میبندم ..!

دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد ..انگار میترسید فرار کنم ..!

کمی مکث کرد و اروم چشماشو بست.

کف دست راستمو واسه محکم کاری روی چشماش گذاشتم ..به لبای دوست داشتنیش زل زدم و اروم سرم رو جلو بردم ..!

بوسه کوتاهی رو لباش زدم و سرم رو عقب کشیدم ..دستم و از روی چشماش برداشتم ..اروم پلک زد و خیره نگاهم کرد .. با صدای خماری گفت :

_ همین؟

انگشت شصتش رو نوازش وار روی لب پایینم کشید و با چشمای نیمه باز و لحن خماری گفت :

_ هزارتا دختر هم اینجا لخت باشن ..فقط لبای تو مستم میکنه نمیدونم چرا همش دلم میخواد ببوسمت…من تا الان جز تو کسی و نبوسیدم ..!

فشاری به گردنم اورد و به خودش نزدیکم کرد به لبام خیره شد و با اخم گفت :
_ کسی جز من اینارو لمس کنه میکشمت بهار..حتی طلاق هم بگیریم حق نداری شوهر کنی تو تا اخر عمرت زن منی..!

آرنجم رو روی سینه اش گذاشتم و سرم رو کف دستم گذاشتم ، انگشت اشاره ام رو روی ته ریشش کشیدم و با لحن کشداری گفتم :

_ چه اصراریه امیرعلی؟ الان داغی اولین بارته زن گرفتی صبر کن طلاق بگیریم ..اون موقع دیگه حتی یادت نمیاد بهار کی بود چی بود ..انقدر غرق میشی با کسی که دوسش داری گذشته ها یادت میره ادمهای که علاقه ای بهشون نداری یادت میرن..!

نفسشو پر حرص بیرون فرستاد و بدون اینکه بهم فرصت بده لباشو روی لبام گذاشت و..

بهار

با سر و صدای که از بیرون میومد از خواب بیدار شدم..!

پشت دستمو روی چشمای خواب الودم کشیدم و سر جا نشستم ..نگاهی به جای خالی امیرعلی انداختم و از تخت پایین اومدم..!

شب شده بود و همه جا تاریک بود ..!

به سمت سرویس داخل اتاق رفتم و ابی به سر و صورتم زدم ..!

اروم در اتاق رو باز کردم ، هنوز قدمی برنداشته بودم که با صدای سینا یکی از دوستای امیرعلی سر جا ایستادم :

_ واقعا به بهار علاقه داری؟

جای که ایستاده بودم تاریک بود نمیدونم چقدر از شب گذشته بود تنها گوشام تیز شده بود تا صدای امیرعلی رو بشنوه..!

مکث کوتاهی کرد و گفت :

_ نه …وقتی میدونی فکر و قلب من کجاس چرا میپرسی؟ باهاش رفتارم خوبه چون دلم براش میسوزه …اون از دوران دبیرستانش عاشقم بوده اما من بهش علاقه ای ندارم فقط به احساسش احترام میذارم…!

با هر کلمه ای که میگفت قلب هیجان زده ام به درد میومد..!

چشمای پر از اشک شده ام رو بستم و دستمو روی قفسه سینه ام گذاشتم..!

_شیدا : تا حالا بهش دست زدی؟

_ امیرعلی : کیه که از لقمه مفت بدش بیاد؟ اونم وقتی حلال حلاله..!

پاهای لرزونم خم شد و با زانو روی زمین افتادم…!

_ شیدا : میخوای زنگ بزنیم نفس بیاد؟

صدای خمار امیرعلی مثل خنجر توی قلبم فرو رفت :

_ خیلی دلم براش تنگ شده…اگه مجبور نبودم هیچ وقت با بهار ازدواج نمیکردم..از الان تا سال دیگه فقط دارم لحظه شماری میکنم..کاش به خواب زمستونی میرفتم وقتی بیدار میشدم میگفتن رفته..!

امیرعلی

در اتاق رو باز کردم به جای خالیش رو تخت نیم نگاهی انداختم و با صدای بلندی صداش زدم :

_ بهار بیا شام..!

به طرف سرویس داخل اتاق رفتم ..چند ضربه به در زدم ..!

چند دقیقه گذشت اما هیچ صدای ازش نمیومد..اروم در و باز کردم ..سرکی به حموم و دستشویی کشیدم اما نبود..!

دل نگران از اتاق بیرون اومدم..رو به بچه ها که دور میز شام نشسته بودن گفتم :

_ نیست ، تو اتاق نبود..!

_شیدا : حتما رفته بیرون..!

چنگی به موهام زدم و غریدم :

_ نباید از این در کوفتی بره بیرون؟…ما که تا الان همینجا بودیم جای نرفتیم که نبینیمش ..!

محمد به طرفم اومد و با خنده گفت :

_ بچه که نیست گم بشه حتما همین دور و اطرافه بیا شام بخور میادش..!

برو بابای نثارش کردم و داد زدم :

_دختره معلوم نیست کجاست من بیام شام بخورم؟ از این در کوفتی نرفته از کجا رفته؟

سکوت و نگاهای خیره اشون به هم حس بدی بهم میداد ..!

سرم رو محکم به دیوار کوبیدم و چشمام رو بستم..!

_امیرعلی

با صدای گندم چشمام رو باز کردم ..به چشمای نگرانم زل زد و با لحن ارومی پرسید :

_ به علاقه بهار به خودت مطمئنی؟

سرم رو به تایید تکون دادم …منتظر به لب های لرزونش چشم دوختم که گفت :

_ فکر کنم حرفاتو شنیده..من اون موقع که داشتیم حرف میزدیم سایه اشو دیدم فکر کردم چون همه جا تاریکه خیالاتی شدم اما ، اما الان مطمئنم خودش بوده اون همه حرفاتو شنیده امیرعلی..!

امیرعلی

نمیدونم چقدر گذشته بود نمیفهمیدم دور و برم داره چه اتفاقی میوفته وقتی به خودم اومدم که سیلی محکمی تو گوشم زده شد و صدای هق هق مادرش توی سرم پیچید:

_ ازت نمیگذرم …!

با حسرت به لبای خندونش دست کشیدم و با بغضی که عجیب سعی در کنترلش داشتم نالیدم :

_ کجایی بهارم؟ بد اتیشم زدی قلبم داره اتیش میگیره نفسم..دارم ذره ذره نابود میشم ..بی انصاف چرا با رفتن انتقام گرفتی ..میدونستی عاشقت شدم گفتی بزار اینطوری نابودش کنم اره؟
قوربون خندهات برم دلم برات تنگ شده دلم واسه بغض کردنات تنگ شده واسه امیرعلی گفتنات …!

لعنت به امیرعلی که نابودت کرد لعنت بهم که از همون روز اول بغض رو مهمون لبات کردم ..!

در اتاق باز شد و چهره درهم شکسته مامان تو چهارچوب درنمایان شد..سینی غذا رو روی تخت گذاشت و با ناراحتی گفت :

_ پوست استخون شدی امیرعلی مرگ مامان یه چیزی بخور…!

محکم روی سینه ام کوبیدم و داد زدم :

_ حتی نذاشتن واسه اخرین بار صورتش رو ببینم … نذاشتن واسه اخرین بار بغلش کنم..بوش کنم..مامان ندیدم چجوری خاک ریختن رو نفسم ..کاش اونجا بودم مگه زن من نبود حق من نبود چرا نذاشتن برم …دارم میسوزم مامان دارم میسوزم …چرا من زنده موندم چرا من زنده موندم؟

صدای بغض دارش تو سرم پیچید :

_ امیرعلی ..!

_ واقعا دوسم داری؟

بهار

چشمای پر از اشکم رو به مامان دوختم و با بغض گفتم :

_ وقتی بهش گفتی مردم چیکار کرد؟

اسغفرللهی زیر لب گفت و ادامه داد :

_ دخترم قوربونت برم اون یه مرد خودشم که بهت گفته بود به اجبار مادرش اومده جلو توام که میدونستی پس چرا تا فهمیدی عاشق یکی دیگه اس جوش اوردی؟ یعنی تا اخر عمرت میخوای قایم بشی؟ بالاخره که یه روز میفهمه تو زنده ای اون موقع میخوای چیکار کنی؟

باند پیچیده شده دور دستم رو چنگ زدم و داد زدم :

_ من با اینکه به یه خر دیگه علاقه داره مشکلی ندارم…مردک لاشی نشسته جلو دوستاش میگه مال حلاله دست بزنم مگه اشکالی داره مگه من عروسک خیمه شب بازی اینم؟ بعد تازه به اون نکبت دراز عسل خانم راضی نشده یه نفس هم داره که اونو نمیدونم از باسن کدوم خری پیدا کرده..!

در حالی که غش غش میخندید به سمتم اومد و کنارم نشست دستشو روی شونه ام زد و گفت :

_ حالا من مشکی پوشیدم گفتم دخترم زبونم لال مرده پیش بابابزرگت خانواده نمیره؟ اصلا نمیاد بپرسه قبر این بهار کجاس من گریه کنم؟

نمیدونم چرا ثبات احساس نداشتم همه گریه های امیرعلی پشت گوشی و ضبط کرده بودم با چشمای شیطون شده ام به مامان نگاه کردم و با خنده گفتم :

_ میگم اگه بفهمه اسکولش کردم بنظرت چه حسی بهش دست میده؟

خنده ارومی کرد و گفت :

_ کمم از مرگ نداشتی تو که عرضه ماشین سواری نداشتی چرا نشستی پشت ماشین؟

شونه ای بالا انداختم و صدای ضبط شده امیرعلی و پلی کردم ..

داشتم غش غش به ابراز احساساتش و گریه هاش مخندیدم که با صدای ایفون به خودم اومدم..!

از جا بلند شدم و به سمت ایفون رفتم با دیدن امیرعلی شوکه سر جا میخکوب شدم و..

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن