رمان رئیس مغرور من پارت 8 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۸

 

_دست دوست پسر آشغالت رو بگیر و جفتتون گمشید!
به وضوح شکه شدن آرمیتا رو دیدم به سمت آریا برگشت و با صدای لرزونی گفت:
_تو تو …..
آریا حرفش رو قطع کرد و رو به سعید گفت:
_کافیه یکبار دیگه ببینم تو مهمونی های من همچین غلطی میکنی و دستت به سمت کارمند های من دراز میشه قلم جفت دستات رو میشکونم حالا جفتتون گمشید!
سعید نگاه عصبی به آریا انداخت و رفت آرمیتا هم به نگاه پر از نفرتی انداخت و گفت:
_حال تو رو بد میگیرم دختره ی عوضی گدا گشنه!
و بعد با قدم های بلند رفت صدای حسام بلند شد:
_خوب بچه به ادامه ی مهمونی برسیم زود
و موزیک رو روشن کردن دیگه حال موندن تو این مهمونی رو نداشتم بدون اینکه به کسی نگاه کنم به سمت میز رفتم و کیفم رو برداشتم و بدون توجه به صدا زدن اسمم توسط مریم از خونه خارج شدم ک با گرفتن بازوم عصبی به عقب برگشتم ک با دیدن آریا خشکم زد.
صدای عصبی و بمش بلند شد:
_این وقت شب گدوم گوری داری میری؟!
انقدر از دستش عصبانی بودم ک حد نداشت اون داشت با آرمیتا میرقصید منم برای اینکه حرصش رو دربیارم رفتم با اون پسره ی آشغال رسیدم تموم اتفاق هایی ک افتاد تقصیر این بود
با حرص و عصبانیت گفتم:
_قبرستون
با خشم کنار گوشم غرید:
_ببند دهنت تا زنده زنده همینجا چالت نکردم.
بعد تموم شدن حرفش سرش رو بلند کرد و نگاه ترسناکی بهم انداخت ک ساکت شدم دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید حتی جرئت نداشتم بپرسم داره من و کجا میبره!

پرتم کرد داخل ماشین ک آخی از درد گفتم محکم در کنار من و بست و خودش هم اومد سوار شد، با سرعت زیاد داشت رانندگی میکرد انقدر عصبی ک جرئت نداشتم ازش بپرسم داره کجا میره بعد از یکساعت بلاخره به خودم جرئت دادم و گفتم:
_کجا داری می…..
با تو دهنی محکمی ک خوردم حرف تو دهنم ماسید چشمهام گرد شد! اون به چه حقی بیخود و بی جهت بهم سیلی زد هنوز تو شک کاری ک کرده بود مونده بودم ک صدای فریادش بلند شد:
_آدمت میکنم دختره ی خیره سر حالا کارت به جایی رسیده ک با هر نره خری از راه رسید تیک میزنی و باهاش میرقصی آره ک اون بیناموس به خودش جرئت بده دست کثیفش رو به بدنت بکشه جرت میدم امشب طرلان کاری میکنم به گوه خوردن بیفتی جرئت نکنی اطراف هیچ مردی بری چه برسه بخوای نگاهش کی حرف بزنی بری بغلش برقصی.
به سمتش برگشتم صورتش از عصبانیت کبود شده بود خیلی زیاد عصبی بود و من جرئت اینکه حرفی رو بزنم نداشتم، ساکت نشسته بودم و از ترس داشتم میلرزیدم ک ماشین ایستاد!با ترس سرم رو بلند کردم ک با دیدن خونه متعجب شدم فکر میکردم الان ک من و ببره یه جا و دور از چشم همه سر به نیستم کنه اما انگار اشتباه متوجه شده بودم بدون اینکه حتی نگاهم کنه با صدای خشک و خشداری گفت:
_زود باش پیاده شو! تنبیه ات سر جاشه یه تنبیه خیلی بد برای کاری ک امشب کردی و به خودت جرئت دادی بری با یه مرد دیگه برقصی!
مثل همیشه ک وقتی حرف زور میشنیدم و نمیتونستم ساکت بمونم با سرکشی زل زدم بهش و گفتم:
_تو هم با اون دختره رقصیدی این به اون در!
با شنیدن این حرفم ابروش بالا رفت ک تازه فهمیدم چی گفتم لعنت به دهانی ک بی موقع باز میشه!
_حسودیت شده پس خانوم کوچولو!
سریع جبهه گرفتم و با پته تته گفتم:
_نه اصلا برای چی من باید حسودیم بشه مگه کی هستی تو.
زل زد داخل چشمهام و با نگاه خاص و گرمی بهم خیره شد ک حس کردم بدنم گر گرفت چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزنم تو سکوت بهش خیره شده بودم ک صدای بمش بلند شد:
_دیگه هیچوقت سعی نکن با غیرت من بازی کنی آخر و عاقبت خوبی نداره.
بی اختیار سری به نشونه تائید تکون دادم ک لبخند محوی روی لبهاش نشست چقدر با لبخند جذاب تر میشد این بشر چی میشد اگه همیشه میخندید.
با دیدن چال روی لپش با ذوق دستم رو به سمتش بردم و گفتم:
_تو چال داری.
با دیدن چشمهاش ک داشت با یه حالت خیلی خاصی بهم نگاه میکرد تازه فهمیدم چه غلطی داشتم میکردم سریع دستم رو عقب کشیدم و هول گفتم:
_خوب ببخشید من دیگه باید برم خداحافظ.
و سریع از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم هنوز ماشینش ایستاده بود کلید رو از کیفم بیرون آوردم و در خونه رو باز کردم و داخل شدم ک صدای ماشینش اومد تکیه دادم به در و دستم رو روی قلبم گذاشتم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_آروم باش لعنتی چته چرا داری بی قراری میکنی!
چه شبی شده بود امشب با یاد آوری غیرتی شدن آریا لبخندی روی لبهام نشست ک سریع به خودم تشر زدم چته دختر آروم باش چرا خوشحال شدی.

صبح با خستگی زیاد چشمهام رو باز کردم،نگاهی به ساعت انداختم ک محکم کوبیدم روی پیشونیم لعنتی ساعت ده شده بود و من خواب مونده بودم بیخیال یه امروز رو سر کار نرم مگه میمیرن، تا خواستم دوباره بخوابم سر و صدا هایی از پایین اومد ک کلافه روی تخت نشستم و چند تا فحش بارشون کردم حتی نمیذاشتن آدم راحت بگیره بخوابه.
بعد از شستن دست و صورتم و پوشیدن لباس مناسب از اتاق خارج شدم هنوز هم صدا داشت میومد ولی صدا ناآشنا بود از پله ها پایین رفتم یه زن ک همسن مامانم اینا بود با صورت آرایش کرده و چشمهای یخ زده اش ک معلوم بود مغرورانه نشسته بود و داشت قهوه میخورد!
این زن دیگه کی بود دو تا دختر جوون هم ک با آرایش غلیظ روی صورتشون بیشتر شبیه دلقک شده بودند روی مبل دو نفره نشسته بودند مامان هم مظلومانه یه گوشه نشسته بود و شهین کنار اون خانوم.
_سلام!
با شنیدن صدام سر ها به سمتم چرخید همون زن ک حس میکردم از دماغ فیل افتاده اس برعکس تصورم با شنیدن صدام از جاش بلند شد و به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت:
_تو طرلانی؟!
سرم رو به نشونه ی تائید تکون دادم ک ثانیه ای نشد تو آغوشش گم شدم متعجب از این حرکتش هیچ عکس العملی نتونستم نشون بدم صدای گریه اش بلند شد با صدای نگرانی گفتم:
_خانوم حالتون خوبه؟!
ازم جدا شد نگاه اشکیش رو به صورتم دوخت و گفت:
_تو دختر سیاوشی!
_آره
با صدایی ک داشت از فرط گریه میلرزید گفت:
_من تو رو بزرگ کردم همیشه پیش من بودی اما نشد نشد نذاشتن دختر برادرم رو ببینم داغش رو به دلمون گذاشتن.
گیج و گنگ بهش خیره شده بودم ک صدای بابا از پشت سرم اومد:
_نفس گریه نکن!
به عقب برگشتم ک بابا اومد و اون خانوم رو بغل کرد عین علامت سئوال بهشون خیره شده بودم خیلی عجیب و غریب رفتار میکردند جوری ک گیج شده بودم.
صدای شهین کنارم بلند شد:
_دخترم ایشون عمه ات هستن!
با شنیدن صداش و کلمه ی دخترم از زبونش اخمام تو هم رفت به سمتش برگشتم و با غیض گفتم:
_من مادر دارم دیگه به من نگو دخترم.
_طرلان!
با شنیدن صدای محکم و جدی بابا ساکت شدم و نگاه عصبیم رو از شهین گرفتم.

به بابا خیره شدم ک صداش بلند شد:
_با بزرگترت درست حرف بزن.
عصبی گفتم:
_اما بابا اون ….
وسط حرفم پرید و محکم گفت:
_طرلان!
ناچار سری به نشونه ی باشه تکون دادم اخه من چجوری میتونستم جوابش رو ندم وقتی راه به راه بهم میگفت دخترم و سعی میکرد خودش رو جای مامان من بچسپونه. با شنیدن صدای اون زن ک فهمیدم عمه ام هست از افکارم خارج شدم و نگاهم رو بهش دوختم.
_دخترم من عمه ات هستم نیلا!
نگاهی به دست دراز شده اش انداختم در حالی ک دستم رو داخل دستش میگذشتم گفتم:
_خوشبختم از آشناییتون.
_بیاید بشینید!
بعد از گفتن حرفش خودش و بابا رفتند نشستند شهین هم رفت و کنار بابا نشست از حرص دوندون قروچه ای کردم عجیب دلم میخواست این زن رو تیکه پاره کنم نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط باشم خیلی خونسرد رفتم و رو مبل سه نفره کنار مامان نشستم‌. صدای عمه نیلا ک من و مخاطب قرار داده بود بلند شد:
_دخترم کدوم دانشگاه درس میخونی!؟
تا خواستم جوابش رو بدم صدای پر از عشوه و ناز یکی از اون دخترایی ک نمیشناختم بلند شد:
_وا عمه این دختر تو فقر بزرگ شده معلومه ک درس نخونده اصلا.
با شنیدن حرف هاشون اخمام تو هم رفت تا خواستم یه چند تا تیکه کلفت بارشون کنم صدای خونسرد عمه نیلا بلند شد:
_کسی ازت سئوال پرسید سوگند؟!
اون دختره ک حالا فهمیده بودم اسمش سوگند با شنیدن این حرف عمه هول شد و گفت:
_خوب عمه من ….
_دیگه فقط ازت سئوال نپرسیدم به جای کسی دیگه جواب نده‌.
خنده ی از سر ذوق زدم ایول بابا دم عمه ی جدید گرم ک چه خوب حال این عفریته رو گرفت با اون آرایش روی صورتش ک بیشتر شبیه میمون شده بود.
_خوب دخترم!؟
نگاهم رو به سمتش چرخوندم لبخند ملیحی زدم و گفتم:
_من درسم رو تموم کردم دانشگاه هم اصلا نرفتم!
_الان جایی مشغول به کاری؟!
_آره تو شرکت مهین بانو!
لبخندی روی لب های عمه نیلا نشست و گفت:
_از رئیس شرکت راضی هستی؟!
با یاد آوری آریا حس کردم صورتم گر گرفت یاد دیشب افتادم چقدر آخرین لحظه خوب بود!سری تکون دادم و رو به عمه خانوم با لحن شیطونی گفتم:
_رئیس شرکت خیلی گوشت تلخ و نچسپ.
عمه خنده ی بلندی کرد و گفت:
_خوب دیگه چی!؟
متفکر بهش خیره شدم و ادامه دادم:
_خیلی مغرور از خود راضی جوری رفتار میکنه انگار همه دنیا برا اونه اه انقدرم زود عصبی میشه ک تا یه چیزی بهش بگی میخواد عین این دیو ها قورتت بده پسره ی زشت و بیریخت.
صدای شیطون عمه خانوم بلند شد:
_دیگه بی انصافی نکن پسرم زشت و بیریخت نیست!
گیج گفتم:
_نه زشت اون ….
با یاد آوری حرفش چشمهام گرد شد و بهت زده گفتم:
_پسرتون!؟
_آره
نگاهم به بابا افتاد ک داشت از شدت خنده لبش رو گاز میگرفت چرا یه ندا نداد ک آریا پسر عمه است آبروم رفت ک با حالت زار و التماس به بابا داشتم نگاه میکردم ک یه جوری جمعش کنه این آبرو ریزی رو ک صدای خنده اش رفت بالا بقیه هم شروع کردن به خندیدن از فرصت استفاده کردم و با گفتن:
_انگار یکی داره صدام میزنه.
جیم شدم عجب آبروی ریزی لبم رو گاز گرفتم از شدت حرص اه آخه این چی بود!
_اون جوری گازش نگیر داغونش کردی دختره ی خنگ!
با شنیدن صدای آریا از پشت سرم چون کارش ناگهانی بود جیغ بلندی کشیدم و به سمتش برگشتم ک پام لیز خورد و داشتم میفتادم چشمهام رو بسته بودم ک تو بغل گرمی فرو رفتم و ….

با ترس چشمهام رو باز کردم ک چشمهام به چشمهای آریا گره خورد محو چشمهای مرموزش شده بودم ک با صدای بمی گفت:
_جات خوبه!
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم و از بغلش جدا شدم ک دوباره صداش بلند شد:
_سعی کن زیاد دست و پا چلفتی نباشی همیشه من نیستم کمکت کنم.
و بعد از تموم شدن حرفش رفت نذاشت جوابش رو بدم عوضی چی میشد اگه همیشه مهربون میموند همیشه هر جا باید نیشش رو میزد دست و پا چلفتی هم عمشه نه من مرتیکه گودزیلای خودشیفته.
_طرلان آبجی؟!
با شنیدن صدای سحر به سمتش برگشتم ک اومده بود بیرون و پشت سرم ایستاده بود کفری بهش خیره شدم و با حرص گفتم:
_تو این هوا چرا اومدی بیرون؟!
خودش رو مظلوم کرد و با لحن شیرینی گفت:
_اجی مامان گفت بهت بگم بیای داخل وقت نهار‌.
به سمتش رفتم دستش رو گرفتم و به سمت خونه رفتیم حالا من چجوری روم میشد برم باهاشون نهار بخورم مخصوصا با اون گندی ک زده بودم نمیتونستند یه ندا بدند بهم بفهمم اون مادر آریاست آه لعنت بهم ک نمیتونستم جلوی دهنم رو بگیرم اصلا کی به من گفت حرف بزنم.
_آجی دیوونه شدی چرا داری با خودت حرف میزنی؟!
چشم غره ای بهش رفتم و اولین چیزی ک به ذهنم اومد رو گفتم:
_داشتم ذکر میگفتم!
داخل سالن ک شدیم با دیدن صحنه ی روبروم حس کردم صورتم از عصبانیت کبود شده اون دختره سوگند تقریبا خودش رو ول کرده بود روی آریا و داشت براش ناز و عشوه میومد با اون دکمه ی یقه اش ک باز گذاشته بود و دار و ندارش رو ریخته بود بیرون سرم رو بلند کردم و به آریا دقت کردم ک نگاهم به نگاهش گره خورد نمیدونم چی تو چشمهام دید ک نگاهش و به سوگند دوخت دلم هری ریخت پایین خدا لعنتم کنه ک انقدر واضح حسادت کردم! آه لعنتی آخه من چرا باید حسادت کنم اصلا به من چه بره هر غلطی خواست بکنه هیز بازیش رو هم درمیاره. دست ساناز رو ول کردم و خواستم به سمت اتاقم برم ک صدای مامان بلند شد:
_طرلان دخترم بیا نهار آماده است.
نفسم رو کلافه بیرون دادم و لبخندی ک بیشتر شبیه پوزخند عصبی بود زدم و گفتم:
_باشه مامان.
سر میز نهار ک نشسته بودیم سوگند و باز کنار آریا نشست ک جفتشون تقریبا روبروی من بودند سوگند به هر بهانه ای خودش رو به آریا میچسپوند و داشت دلبری میکرد دیگه داشتم کلافه میشدم ک دوباره صدای پر از ناز و عشوه اش بلند شد:
_عزیزم میشه نمک رو بدی!
میخواستم بگم بیا برو تو ….دختره ی آشغال اصلا آدم نمیشد.

نفس عمیقی کشیدم و خیلی خونسرد سعی داشتم رفتارم رو نشون بدم از وقتی ‌ک بابا ما رو آورده بود اینجا من خیلی زود عصبی میشدم و کنترل رفتارم رو نداشتم تا شب موندند و همش داشتند مادرم رو تحقیر میکردند البته به جز عمه و آریا ک خیلی فهمیده بودند و هیچ برخورد بدی با مامان نداشتند من واقعا درکشون نمیکردم مخصوصا آقاجون رو اینکه یکی پرورشگاهی باشه هیچ جرمی نداشت ک بخواد این شکلی مامان رو عذاب بده.
تقریبا ساعت دوازده شب بود ک آریا بلند شد، صدای عمه بلند شد:
_کجا پسرم.
آریا نگاهش رو بهش دوخت و با صدای همیشه بمش گفت:
_دیر وقته صبح باید برم شرکت میرم خونه ام.
عمه نیلا هم بلند شد و گفت:
_پسرم پس من و هم برسون
_باشه مامان
سوگل و سوگند هم بلند شدند آقاجون رو کرد سمت آریا و گفت:
_فردا بیا کارت دارم!
_باشه آقاجون.
بعد از خداحافظی و رفتن اونا مامان داشت میز هارو تمیز میکرد و شهین هم از بازوی بابا آویزون بود آقاجون هم بلند شد و به سمت اتاقش رفت به سمت مامان رفتم و گفتم:
_مامان تو خسته ای برو من خودم همرو تمیز میکنم.
_نه دخترم تو خسته ای صبح هم باید بری سر کار برو بخواب.
خواستم اعتراض کنم به حرفش ک صدای پر از ناز شهین بلند شد:
_راست میگه عزیزم تو برو استراحت کن خودش جمع میکنه کارش همینه!
با خشم به سمتش برگشتم ک بابا شهین رو از خودش جدا کرد و گفت:
_تو برو بخواب!
شهین با صدای پر از نازش گفت:
_با هم بریم بخوابیم عزیزم
بابا اخماش رو تو هم کرد و گفت:
_برو بگیر بخواب من میخوام به نیاز کنم بعدش میخوابم.
شهین با شنیدن این حرف بابا نگاه عصبی بهش انداخت و به سمت اتاقش رفت لبخندی از سر ذوق روی لبهام نشست بابا خوب حالش رو گرفته بود.بابا به سمتم برگشت و گفت:
_تو برو بخواب من خودم به مامانت کمک میکنم.
لبخندی زدم و مثل روز های گذشته جوابش رو دادم:
_چشم بابا‌.
به سمتش رفتم و در مقابل چشم های متعجبش گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
_شب بخیر بابا.
و به سمت پله ها رفتم میدونستم تعجب کرده چون تا چند روز پیش به خونش تشنه بودم و خیلی بی ادبانه رفتار میکردم اما واقعا دست خودم نبود من بخاطر مادرم عصبی بودم بخاطر ناراحتیش اما وقتی واقعیت رو شنیدم ک بابام بخاطر پول عمل مامان مجبور شده این شرط رو قبول کنه از رفتارم پشیمون شده بودم.

داخل کافیشاپ نشسته بودم و سام یکی از دوستای هم محله ام رو ک حالا به یه جایی رسیده بود برای خودش روبروم نشسته بود امروز وقتی داشتم میرفتم شرکت دیدمش اتفاقی اون هم اصرار کرد ک بریم یه جایی یکم حرف بزنیم منم چون یکساعت تا فقط شروع کار مونده بود قبول کردم سام رو خیلی دوست داشتم وقتی بود مثل یه برادر بزرگتر هوام رو داشت!
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم و نگاهم رو به چشمهای عسلی رنگش دوختم.
_تو چخبر چیکارا میکنی بانو کوچولو؟!
چشم غره ای بهش رفتم و با حرص گفتم:
_صد بار گفتم به من نگو بانو کوچولو.
خنده ی مردونه ای کرد و گفت:
_وقتی حرص میخوری خیلی بامزه میشی!
خسمانه بهش نگاه میکردم ک شدت خنده هاش بیشتر شد تا خواستم دهن باز کنم حرفی بزنم صدای زنگ گوشیم بلند شد متعجب گوشی رو برداشتم و نگاهی به شماره ی ناشناس انداختم! دکمه ی اتصال رو زدم ک صدای خشدار آریا بلند شد:
_کجایی؟!
چشمهام گرد شد از شنیدن حرفش نه سلامی ن علیکی میپرسه کجایی به تو چ ک من کجام اصلا تک سرفه ای کردم و با صدایی ک سعی میکردم جدی باشه گفتم:
_سلام مشکلی پیش اومده آقای رئیس؟!
با صدای تقریبا بلندی داد زد:
_زود باش بیا شرکت همین الان!
متعجب از صدای دادش گفتم:
_باشه الان دیگه میام.
و بعدش قطع کردم زیر لب گفتم:
_اینم دیوونستا معلوم نیست سر صبح چش شده باز داره پاچه میگیره.
_چیزی شده؟!
با شنیدن صدای سام شرمنده بهش خیره شدم و گفتم:
_سام من باید برم سر کار تا باز رئیس گند دماغ قاطی نکرده ببخشید واقعا.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_نه عزیزم برو به ‌کارت برس مشکلی نیست بعدا همدیگر رو میبینم فقط شماره ات رو بده.
با قدر دانی بهش خیره شدم و شماره ام رو بهش دادم.بعد از خداحافظی کوتاهی به سمت شرکت رفتم کافیشاپ نزدیک شرکت بود برای همین ده دقیقه ای رسیدم همین ک پام رو داخل شرکت گذاشتم صدای منشی رئیس بلند شد:
_طرلان؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_خودم میدونم باید برم اتاق رئیس درسته؟!
متعجب گفت:
_آره
عادت کرده بودم دیگه هر وقت ک میومدم من و احضار کنه و جالبش هم اینجا بود ک هر وقت میرفتم اتاقش پاچه ی من و میگرفت.

تقه ای زدم ک اینبار برعکس همیشه صدای عصبی و خشدارش بلند شد:
_بیا تو!
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم آریا عصبی داشت داخل اتاق قدم میزد با صدای آرومی گفتم؛
_سلام با من کاری داشتید؟!
با شنیدن صدام ایستاد به سمتم برگشت کمی بهم خیره شد و یهو خیز برداشت سمتم و یقه ام رو توی دستهاش گرفت و عصبی به چشمهام خیره شد.این چرا داشت اینجوری میکرد باز چیشده بود اصلا تعادل روانی نداشت این پسر معلوم نیست باز سر و صبح چش شده ک یقه ی من و چسپیده و عین شیر زخمی بهم خیره شده.
با حرص گفتم:
_دارید چیکار میکنید یقه ام و ول کنید دیوونه شدید؟!
با خشم توی صورتم غرید:
_اون پسره کی بود؟!
چشمهام گرد شد از شنیدن حرفش متعجب گفتم:
_چی؟!
_خودت و به اون راه نزن من و دیوونه نکن زود باش بگو اون پسره کی بود؟
تازه داشتم حرفش رو هلاجی میکردم یعنی منظورش سام بود ولی مگه اون ما رو دیده بود!
_باتوام؟!
با شنیدن صدای داداش از ترس حس کردم قلبم ایستاد نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_سام رو میگی؟!
صورتش به کبودی زد و با خشم گفت:
_اون پسره کی بود ک داشتی باهاش هر و کر میکردی هان؟!
دلم میخواست یکم بسوزنمش آخه به اون چه ک من با کی بودم هی داشت بهم زور میگفت بزار یکم بسوزنمش با خونسردی گفتم:
_دوست پسرم بود!
یقه ای از دستاش آزاد شد نگاه ترسناکی بهم انداخت و گفت:
_وقتی دوست پسرت رو فرستادم جهنم میفهمی ک نباید به هیچ پسری جز من نزدیک بشی بخندی لمسش کنی دوستش داشتی باشی!
چشمهام گرد شد یعنی چی این حرفش میخواست چیکار کنه با صدایی ک بهت توش موج میزد گفتم:
_میخوای چیکار کنی؟!
پوزخند عصبی زد و گفت:
_چیه نگرانش شدی؟!
_تو رو خدا کاریش نداشته باش.
_میفرستمش اون دنیا هیچکس حق نداره به داشته های من نزدیک بشه و تو از این به بعد یه مرد رو نزدیکت ببینم زندگیت رو جهنم میکنم کاری میکنم شب تا صبح کابوس ببینی و جرئت اینکه به مردی نزدیک بشی رو نداشته باشی.
این مرد بی شک دیووانه بود!میخواست به سام صدمه بزنه اونم بخاطر یه حرف احمقانه ی من باید درستش میکردم.
_سام دوست پسر من نیست هم محلی بچگیمه تازه دیدمش امروز گفت بریم حرف بزنیم بخدا فقط همین من تا حالا هیچ دوست پسری نداشتم یا اینکه با پسری دوست باشم‌.
به سمتم اومد چشمهاش رو به چشمهام دوخت و دستش رو بالا آورد و روی گونه ام نوازش گرانه کشید مسخ شده به چشمهاش خیره شده بودم با لحن خاصی گفت:
_تو مال منی خوشگلم هیچ مردی حق نداره بهت نزدیک بشه تو از اون شب هم جسمی هم روحی مال منی فقط من اگه مردی رو نزدیکت ببینم تیکه تیکه اش میکنم هم تو رو هم اون مرد رو میکشم.
از حرف هاش حس خاصی تو قلبم موج زد خدایا من چم شده چرا قلبم داره خودش رو اینجوری به در و دیوار میکوبونه!

هنوز مسخ شده بدون اینکه حتی کلمه ای حرف بزنم به چشمهاش خیره شده بودم ک دستش رو از روی گونم سر داد روی لبهام با حس دستهاش رو لبهام چشمهام ناخوداگاه بسته شد حس خیلی خوبی بهم دست داد با باز شدن در اتاق همزمان شد با شنیدن صدای جیغی ترسیده چشمهام رو باز کردم ، به عقب برگشتم آرمیتا داخل اتاق بود و دستش رو روی لبش گذاشته بود و با بهت به ما خیره شده بود
_کی بهت گفت بدون اجازه بیای داخل اتاق من ؟!
با شنیدن صدای آریا انگار تازه از شک صحنه ای ک دیده بود اومد بیرون نگاهش رو از من گرفت و به آریا دوخت با صدایی ک تعجب و بهت توش موج میزد گفت:
_تو با این دختره ….
آریا وسط حرفش پرید و با صدای محکم و سردی گفت:
_فکر نمیکنم بهت مربوط باشه.
آرمیتا ساکت شد دیگه حرفی نزد انگار به خودش اومده باشه ک تک سرفه ای کرد و با صدای سردی گفت
_باید حرف بزنیم
_میشنوم!
آرمیتا نگاه پر از نفرتش رو بهم دوخت و گفت:
_تنها
آریا نگاهی بهم انداخت ک با صدای آرومی گفتم:
_با اجازه
و قدم برداشتم ک از اتاق خارج بشم وقتی داشتم از کنار آرمیتا رد میشدم بهم تنه ای زد ک نزدیک بود بیفتم دستم رو به دیوار گرفتم و عصبی به سمت آرمیتا برگشتم دختره ی عوضی با دیدن نگاهم پوزخندی زد و با لحن بدی گفت:
_دست و پا چلفتی!
خواستم دهن باز کنم جوابش رو بدم ک صدای آریا بلند شد:
_بهتره مودب باشی آرمیتا تا پرتت نکردم بیرون.
حالا من بودم ک با پوزخند داشتم بهش نگاه میکردم از عصبانیت داشت منفجر میشد نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم و از اتاق خارج شدم همین ک آریا حالش رو گرفت کافی بود به اندازه ی کافی خودش آتیش گرفته بود.

امروز زیاد شاد بودم چون آریا حال اون دختره ی نفرت انگیز رو گرفته بود لبخندی از سر ذوق روی لبهام نشسته بود نگاهم به ساعت کاری افتاد ک تموم شده بود وسایلم رو برداشتم ک صدای زنگ موبایلم بلند شد با دیدن شماره ی مامان دکمه ی اتصال رو زدم ک صداش بلند شد:
_سلام دخترم کجایی؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_سلام مامان شرکت ، چیزی شده؟!
_نه دخترم فقط کی میای؟!
متعجب گفتم
_الان دیگه داشتم میومدم.
_پس زود بیا خونه جایی نری ک کارت دارم واجب!
با نگرانی گفتم
_مامات چیزی شده نکنه اتفاق بدی افتاده؟!
_نترس دخترم اتفاق بدی نیفتاده.
نفس راحتی کشیدم و گفتم
_باشه مامان کاری نداری ؟!
_نه دخترم مواظب خودت باش خداحافظ.
_چشم خداحافظ.
از اتاق ک خواستم خارج بشم صدای تلفن داخل اتاق بلند شد کلافه به سمتش رفتم و جواب دادم:
_بله؟!
صدای خشدار آریا از پشت خط اومد
_تا آخر شب تو شرکت بمون!
ابروم از تعجب بالا رفت با صدایی ک توش بهت و تعجب موج میزد گفتم:
_چرا اون وقت؟!
با صدای خماری کشیده گفت
_چون من میگم خوشگلم
_من نمیتونم بمونم تا آخر شب ساعت کاری تموم شده باید برم خانواده ام منتظرن.
پوزخندی زد و گفت
_باید بمونی وگرنه بد میشه خانوم کوچولو امروز باید من و آروم کنی چون بدجور عصبیم کردی.
_نکنه فکر کردی من از اون هرزه هایی هستم ک کارش اینه هر شب زیر یکی بخوابم ک هر موقع دلت خواست با من مثل فاحشه ها رفتار میکنی و راه به راه با زور خفتم میکنی تو اتاقت هان فکر کردی من بیکس و کارم‌.

بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم تلفن رو با عصبانیت قطع کردم و از اتاق خارج شدم ساعت کاری ک تموم شده بود میرفتم به خونه من فاحشه نبودم ک هر وقت اون خواست براش حاضر بشم یا راه به راه همه جا بهش سرویس بدم، من فقط بخاطر پول عمل مادرم صیغه اش شدم یا اون شب ک از مهمونی پریا اومدم به زور بهم تجاوز کرد تو مستی و دخترانگیم رو ازم گرفت اگرچه به روی خودم نمیاوردم اما برام خیلی سخت بود سعی میکردم بهش فکر نکنم اما کابوس هر شبم بود مگه میشد فراموش کرد اون لحظه ها رو التماس هام زجه هام هیچکدوم رو نشنید و با بیرحمی بهم تجاوز کرد.
یه تاکسی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم به لطف بابا بزرگ پولدارم دیگه لازم نبود منتظر اتوبوس بشم گرچه من اصلا از پول هاس استفاده نمیکردم اما خوب بابا بهم میداد و میگفت حتما با تاکسی بیام چون اتوبوس و منتظر موندن به نیمه های شب میخورد و بابام نگران میشد.
داخل خونه شدم و به سمت اتاقم خواستم برم ک صدای آرسین از پشت سرم اومد
_طرلان
به عقب برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم ک لبخندی زد و گفت
_خسته نباشی از سر کار اومدی؟!
سرد جوابش رو دادم
_ممنون آره‌
از شنیدن لحن صدام تعجب کرد اما اصلا برام مهم نبود واقعا نمیتونستم با آرسین زیاد خوب باشم یا خوش اخلاق چون اون پسر شهین بود کسی ک با بابا بزرگ زندگی مامانم رو خراب کرده بودند
بدون اینکه دیگه حرفی باهاش بزنم به سمت اتاق مامان رفتم کنار در اتاقش ایستادم ک نیمه باز بود و داشت صدای بابا میومد
_نیاز بسه!
صدای گرفته ی مامان اومد
_سیاوش تو رو خدا با دخترمون اینکار رو نکن!
صدای عصبی بابا اومد
_نیاز جوری حرف میزنی انگار من یه جانیم متوجه حرف هات هستی؟! طرلان دختر منم هست من بدش رو نمیخوام میفهمی اما مجبوریم خواهش میکنم یکم درک کن.
مامان با صدای بغض آلودی گفت
_من نمیتونم بزارم اون ….
_هیش خانومم اینجوری نکن داغونم میکنی.
با شنیدن صدای پایی ک از راه پله اومد سریع به سمت اتاق خودم ک کنار اتاق مامان بود رفتم و خودم رو داخلش انداختم تو این خونه چخبر بود مامان چی داشت به بابا میگفت مگه بابا میخواست با من چیکار کنه ک مامان این شکلی داشت التماسش میکرد!

🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن