رمان رئیس مغرور من پارت 31 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۳۱

 

از اتاق خارج شدم به سمت پایین رفتم بچه ها رو به سختی خوابونده بودم ، با دیدن آریا که تو تاریکی نشسته بود لامپ رو روشن کردم و به سمتش رفتم شیشه مشروب دستش بود بوی گند الکل داشت میومد ، اخمام رو تو هم کشیدم
_از بس اون زهره ماری رو خوردی یه چوب کبریت بگیرم زیرت منفجر میشی!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و کشیده گفت:
_تو حق نداری از من متنفر بشی فهمیدی!؟
میدونستم داره حرف های چند ساعت پیش خودم رو بلغور میکنه برای همین کلافه دست زیر بازوش زدم و گفتم:
_زود باش پاشو باید ببرمت حموم حالت اصلا درست درمون نیست
دستم رو گرفت و محکم کشید که باعث شد پرت بشم توی بغلش با عصبانیت بهش خیره شدم
_هیچ معلوم هست داری چ غلطی میکنی !؟
با صدای خش دار و بمش گفت:
_دلم برات تنگ شده بود
با شنیدن این حرفش دلم لرزید اما نباید زود وا میدادم نباید به همین راحتی میبخشیدمش
_آریا دستت رو بردار
نگاهش به لبهاش بود که گفتم
_حتی فکرش رو هم نکن که بخوای من و …
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام چشمهام گشاد شد با گازی که از لبهام گرفت به خودم اومدم فشار به سینه اش وارد کردم که لبهاش رو برداشت و خمار بهم خیره شد
_دستت و بردار تا یه بلایی سرت درنیاوردم
فشار دستش رو بیشتر کرد
_من دوستت دارم طرلان چرا داری باهام اینجوری میکنی
_واقعا میخوای بدونی چرا باشه بهت میگم اما نه الان که مستی وقتی مستی از سرت پرید و عقلت اومد سرجاش
بریده بریده گفت:
_من مست نیستم
صورتم رو جمع کردم و گفتم:
_از بوی گند دهنت معلوم مست نیستی
نگاهش به لبهاش بود که گفتم:
_حتی فکرش رو هم نکن که بخوای من و …
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام چشمهام گشاد شد با گازی که از لبهام گرفت به خودم اومدم فشار به سینه اش وارد کردم که لبهاش رو برداشت و خمار بهم خیره شد
_دستت و بردار تا یه بلایی سرت درنیاوردم
فشار دستش رو بیشتر کرد

کلافه بهش خیره شدم مست بود و زورش زیاد هیچ غلطی نمیتونستم بکنم مجبور بودم باهاش نرم برخورد کنم لعنت بهت آریا آدم رو به چه کار هایی وادار میکنی با عشوه بهش خیره شدم
_عزیزم
خمار بهم خیره شد
_جووون
با ناز صداش زدم
_آریا میشه بریم داخل اتاق نمیخوام اینجا رابطه داشته باشیم آخه ….
و با شرم سرم رو پایین انداختم انگار خجالت کشیدم ، کشیده گفت:
_باشه خانوممم بریم که امشب یه شب رویایی میشه
دستش رو برداشت که نفس راحتی کشیدم ، دستم رو دور بازوش انداختم و به سمت بالا رفتیم داشت تلو تلو میخورد و گاهی قهقه میزد گاهی هم چرت و پرت میگفت
_امشب میخواستم اون زنیکه رو جرش بدم
با شنیدن این حرفش متعجب شدم
_کدوم زنیکه رو!؟
_همونی که بهت زنگ زده بود کسشعر تلاوت کرده بود میخواستم جرش بدم زنیکه ی ج*ن*ده رو حامله اس بهم میگه بچه از منه!
با شنیدن این حرفش ایستادم حس کردم نفسم رفت با بهت بهش خیره شدم
به سختی لب باز کردم:
_اون بچه مال تو !؟
_من با اون زنیکه ی پدرسگ اصلا نخوابیدم همش نقشه اس
_نقشه ی کی!؟
_نقشه ی معین پدرسگ میخواد تو رو ازم بگیره میخواد مثل خواهرم تو رو سر به نیست کنه
بعدش با خشونت خاصی به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و در گوشم جنون وار زمزمه کرد:
_نمیزارم دستش بهت برسه نمیزارم تو رو از من بگیره!
نمیدونستم چجوری آرومش کنم با شنیدن حرف هایی که شنیده بودم هنوز تو شک بودم اصلا این روزا نمیدونستم آریا درگیر چه کاری شده باید سر درمیاوردم از کارش.

سرم بشدت داشت درد میکرد ، چشمهام رو باز کردم با دیدن آریا کنار خودم تازه یاد دیشب افتادم که به سختی آرومش کردم و اون تو آغوش من خوابش برد یعنی قضیه خواهرش تا این حد به همش ریخته البته حق هم داشت شاید اگه من هم جای اون بودم همینکارو تکرار میکردم اما چه کنم که دل من اصلا طاقت این همه درد رو نداشت!
نمیتونستم شوهرم رو با هیچکس شریک بشم با باز شدن چشمهاش خواستم بلند بشم که دستش رو محکم دور حلقه کرد و خش دار گفت:
_کجا
هنوز از دستش دلخور و عصبی بودم به همین راحتی نمیتونستم ببخشمش تا اون هم خیلی راحت به کار هاش ادامه بده!
_صبح شده دستت رو بردار
_طرلان
سرد جوابش رو دادم:
_بله
_از دستم ناراحتی!؟
بهش خیره شدم بی اختیار پوزخندی روی لبهام نشست
_چیه نکنه توقع داشتی با کاری که انجام دادی بهت مدال افتخار بدم!
_برات توضیح دادم
_دلایلت اصلا قانع کننده نبود این کار تو تنها اسمی که داشت خیانت بود.
با پشت دستش روی دهنم زد و گفت:
_هی هی یواش!
آریا دستش رو از دورم برداشت که بلند شدم و گفتم:
_آریا من خسته شدم از اینکه هر روز یه داستان و یه اتفاق جدید تو زندگیم باشه بهت حق میدم دوست داری خواهرت پیدا بشه دوست داری از کسایی که این بلا رو سرش در آوردن انتقام بگیری اما این راه درستش نیست من نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم .
بعد تموم شدن حرف هام از اتاق خارج شدم بهتر بود آریا کمی با خودش خلوت میکرد و واقعیت هارو درک میکرد
* * * * * *

بلاخره بعد از مدت ها برگشته بودم شرکت و دوباره مشغول به کار شده بودم رابطه ام با آریا شکر آب شده بود فقط بخاطر قضیه ی اون شب نمیدونستم آریا هنوز داره به کارش ادامه میده یا نه اما اینطور که معلوم بود هنوز داره به رابطه اش ادامه میده!
از روی میز بلند شدم تا برگه هایی که آماده کرده بودم رو برای آریا ببرم هنوز در اتاق رو نزده بودم که سر و صدا هایی داشت از اتاق میومد ، گوش تیز کردم صدای خشن آریا داشت میومد:
_گمشو بیرون تا ندادم بندازنت بیرون زنیکه ی پتیاره
صدای نازکی اومد:
_وقتی زنت فهمید بچه ات تو شکم منه اونوقت یاد میگیری با من ….
_خفه شو صدات و ببر!
با شنیدن صدای عربده اش دستم رو روی قلبم گذاشتم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم گرچه برام سخت بود اما من هنوزم به اریا اعتماد داشتم اگرچه دلم رو شکسته بود اما بهش اعتماد داشتم و میدونستم هیچوقت کاری نمیکنه که من نابود بشم!
بی هوا در رو باز کردم که حرف تو دهن دختره ماسید اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_اینجا چخبره!؟
آریا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_بهت توضیح میدم طرلان تو ….
دستم رو بالا بردم که ساکت شد نگاهم رو به دختر روبروم دوختم صورت آرایش کرده و یه تیپ افتضاح که از قیافه اش معلوم بود چیکاره اس
_شما!؟
بهم خیره شد و با لحن مسخره ای گفت:
_عشق شوهرت!
صدای عصبی آریا بلند شد:
_دوست داری همینجا دخلت رو بیارم زنیکه.
اون زن به آریا خیره شد و با خونسردی گفت:
_چته چرا عصبی میشی دروغ میگم مگه
_من همسر آریا هستم!
با شنیدن این حرفم به صورتم دقیق شد پوزخندی کنج لبهاش نشست و با وقاحت گفت:
_پس اون دختره تویی
_بهتره دست از سر زندگی من برداری
با شنیدن این حرف من شروع کرد به قهقه زدن وقتی خنده اش تموم شد بهم خیره شد
_من دست از سر زندگی تو بردارم یا تو دست از سر زندگی من برداری!
_آریا نه عاشق زنی مثل تو بوده و هست نه بهت قول ازدواج داده نه حتی باهات رابطه داشته!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_از کجا انقدر مطمئنی آریا با من هیچ رابطه ای نداشته!؟
با شنیدن این حرفش برای یه لحظه قلبم لرزید و حس کردم رنگ از صورتم پرید که باعث شد لبخندی روی لبهاش بشینه سریع خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
_از آریا و عشقی که بهم داره مطمئنم هیچوقت همخواب دختری مثل تو که معلومه چیکاره ای نشده!

چشمهاش از شدت خشم درخشید
_فاحشه تویی نه من!
با پوزخند بهش خیره شدم و گفتم:
_زنی مثل تو با این تیپ و قیافه که برای مرد متاهلی که زن و بچه داره نقشه کشیده تا زندگیش رو خراب کنه اون هم فقط بخاطر پول اسمش فقط فاحشه است نه هیچ چیز دیگه ای.
بعد تموم شدن حرف هام با خونسردی بهش خیره شدم از شدت عصبانیت داشت منفجر میشد ، یهو آروم شد هیچ خبری از اون خشم چند دقیقه پیش تو صورتش نبود دستش رو روی شکمش گذاشت و گفت:
_پس تکلیف بچه ی من و عشقم چی میشه !؟
بیتفاوت بهش خیره شدم
_آزمایش میدیم تا معلوم بشه این بچه ی آریا هست یا نه اون موقع تصمیم میگیریم
با شنیدن این حرف من جا خورد توقع نداشت همچین حرفی بزنم یا همچین واکنشی از خودم نشون بدم اما بدبخت نمیدونست من خیلی وقته از این موضوع خبر دارم!
دختره بهت زده دهنش رو باز و بسته کرد چیزی بگه که با صدای محکمی گفتم:
_حالا هم برو بیرون از این اتاق و شرکت تا موقع آزمایش وگرنه بدلیل مزاحمت ازت شکایت میکنیم.
با تنفر نگاهی به من انداخت و از اتاق خارج شد.
_طرلان!
با شنیدن صدای آریا سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم تموم مدت که داشتم با اون دختره حرف میزدم حتی یه نیم نگاه هم به آریا ننداختم چراش رو نمیدونستم اما از دستش عصبی بودم اون حق نداشت خودش رو درگیر همچین بازی کثیفی بکنه!
_اون زن داشت دروغ میگفت
_میدونم
متعجب شد از حالت صورتش مشخص بود
_میدونی!؟
_اون شب که مست کرده بودی بهم گفته بودی!
شقیقه اش رو محکم فشار داد و گفت:
_من هیچوقت باهاش نخوابیدم اون داشت دروغ میگفت این یه نقشه ی کثیف
_چرا کاری کردی که پای امثال این زن ها به زندگیمون باز بشه آریا چی برات کم گذاشتم!؟
خش دار لب زد
_من فقط میخوام خواهرم رو پیدا کنم و از کسایی که باعث نابودیش شدن انتقام بگیرم
_به چه قیمتی !؟ به قیمت از دست دادن زندگیمون به قیمت نابود کردنش!؟
_زندگیمون داره نابود میشه منتها تو خودت رو زدی به خریت و نمیخوای باور کنی!

_زندگی ما داره نابود میشه آریا و تو اصلا نمیخوای اینو باور کنی بهتره هر چه زودتر خودت رو جمع و جور کنی و به این بازی خاتمه بدی وگرنه من تو رو ترک میکنم.
انقدر محکم حرفم رو زده بودم که آریا داشت با تعجب بهم نگاه میکرد حق هم داشت خودم هم متعجب شده بودم ، اما اگه اینارو بهش نگفته بودم آروم نمیشدم ، پرونده رو روی میزش گذاشتم و در مقابل چشم هاش بهت زده اش از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم که شدم نفس راحتی کشیدم کاش هر چه زودتر همه ی اینا تموم بشه!
* * * * * *
متعجب به صورت قرمز شده ی آریا خیره شده بودم
_این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی!؟
_خفه شو
با شنیدن این حرفش ساکت شدم و با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم چی باعث شده بود انقدر عصبی باشه!
_مگه بهت نگفته بودم نمیخواد تو شرکت کار کنی هان ، چی برات کم گذاشته بودم گیر دادی میخوام کار کنم!؟
_الان بخاطر کار کردن من تو شرکت قاطی کردی!؟
با عصبانیت فریاد زد:
_از اینکه یه بیناموس بیاد درمورد هیکل زن من حرف بزنه بدم میاد میفهمی اینو یا نه ، فکر کردی منه پدر سگ انقدر بی غیرتم که یکی بیاد درمورد تن و بدن زنش نظر بده!؟
با شنیدن این حرف هاش دهنم باز مونده بود ، حس کردم صورتم از شدت شرم عصبانیت قرمز شده حق داشت عصبی بشه برای مرد متعصبی مثل آریا سخت یکی بیاد درمورد هیکل زنش حرف بزنه اما اینا تقصیر من نبود!
_الان مقصر منم که انقدر ازم عصبی شدی داری داد و بیداد کنی!؟
_آره مقصر تویی ، دیگه حق نداری پات و تو اون شرکت لعنتی بزاری میخوای کار کنی باشه پرونده هارو میارم برات همینجا تو خونه کار کن برام ایمیل کن!
با دهن باز بهش خیره شدم ، بعد از چند دقیقه با اخم بهش خیره شدم
_من میخوام تو شرکت کنار تو کار کنم
با شنیدن این حرفم عصبی به سمتم اومد که بی اختیار جیغ خفیفی کشیدم ، عصبی نفسش رو بیرون فرستاد
_من و سگ نکن طرلان نزار کاری کنم بعدش مثل سگ پشیمون بشی!
نمیخواستم دیگه جلوش کوتاه بیام
_من میخوام کار کنم آریا تو هم حق نداری مانع من بشی.

در حالی که داشت قدم قدم به سمتم میومد میگفت:
_پس میخوای کار کنی درسته!؟
سرم رو تکون دادم و با من من گفتم:
_آره میخوام کار کنم
_پشیمون میشی طرلان داری با غیرت من بازی میکنی و این اصلا عواقب خوبی نداره!
_من چیکار با غیرت تو دارم من دارم کارم رو انجام میدم
صدای خش دار و بمش بلند شد:
_پس اگه دیدی دخترا دارند درمورد هیکل و بدن من نظر میدند اصلا ناراحت نشی
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم و با خشم غریدم:
_تو غلط میکنی با اون دخترایی که درمورد هیکل شوهر من صحبت میکنند!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_تموم اینا مقصرش خودتی طرلان از این به بعد هر چی بشه پای خودته.
_داری من و تهدید میکنی!؟
_نه این فقط یه هشداره!
_ببین آریا من اصلا لباس های تنگ و بدن نما نمیپوشم که کسی تحریک بشه یا بخواد بهم به چشم بد نگاه کنه ، نه به کسی نخ میدم این تقصیر من نیست اگه یه بیناموس اومده پیش تو کسشعر تلاوت کرده.
_پس اگه کارمند های دختر اومدند پیش تو و درمورد من نظر دادند اصلا ناراحت نشو چون من هیچ تقصیری ندارم!
خواستم فحش بارش کنم که پوزخندی تحویلم داد و رفت عوضی یعنی چی این حرفش کارمند های دختر غلط میکنند درمورد هیکل شوهر من بخوان نظر بدند چشمهاشون رو از کاسه درمیارم!

🍁🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

8 دیدگاه

  1. خیلی داره مسخره میشه وقتی هم جاهای حساس قطع میشع آدم هزار جور فکر پیش خودش می کنه ولی به هر حال دارع چرت میشه آریا رئیس جمهور هم بود از این دغدغه ها نداشت اگه تونستید به نویسنده اش بگید یکم خلاق باشه چرت و پرت ننویسه توی این دو پارت تنها چیزی که نوشته چرت و پرته.

    1. ربط نداشتنش به کنار چرت و پرت نویسی و پرش از یه موضوع به موضوع دیگه درحالی که موضوع قبل تموم نشده آزاردهنده است مثلا به آریا گفت تمومش نکنی ترکت می کنم بعد یه دفعه پرید از اون موضوع به دعوا سر کار کردن طرلان. خدایی خود نویسنده یه بار هم از روی رمانش نخونده وگرنه چرت و پرت تحویل ما نمیداد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن