رمان رئیس مغرور من پارت 30 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۳۰

 

_این خانوم و آقا باهات انگار دارند عزیزم
آریا به سمتمون برگشت با دیدن من برای یه لحظه جا خورد اما زود خودش رو جمع و جور کرد و اخماش رو تو هم کشید نگاهش و به آرسین دوخت که قبل از من صدای آرسین بلند شد:
_ببخشید آقا آریا پرونده هایی که خواسته بودید رو آوردیم گفتید خیلی مهم هستند داخل ماشین
آریا سرش رو تکون داد و گفت:
_فردا بیارید شرکت الان میتونید برید
با شنیدن حرف های جفتشون بهت زده بودم هنوز تو شک بودم و قادر به زدن هیچ حرفی نبودم
آرسین دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت:
_بریم طرلان
سرم رو بلند کردم که با چشم و ابرو بهم اشاره کرد همراهش برم بی اختیار باهاش همراه شدم وقتی از خونه خارج شدیم صدای آروم آرسین کنار گوشم بلند شد:
_حالت خوبه!؟
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم
_آریا
آرسین نگاهی به دور اطراف انداخت و گفت:
_اینجا جاش نیست طرلان زود باش سوار شو!
و من رو به سمت ماشین هدایت کرد ، تموم مدت فقط ساکت نشسته بودم با ایستادن ماشین آرسین پیاده شد در کنار ماشین رو باز کرد و کمک کرد من پیاده بشم
اصلا نمیدونستم من رو کجا آورده تموم فکر و ذهنم پیش آریا بود اون صحنه اصلا از جلوی چشمهام کنار نمیرفت آریا اون دختره رو بوسیده بود آریا باهاش رابطه داشته!
با یاد آوری اون حرف هایی که اون مرد و زن غریبه بهم گفته بودند داشتم دیوونه میشدم آرسین در خونه ای رو باز کرد و گفت:
_برو داخل
بدون حرف داخل خونه شدم آرسین به سمتم اومد و گفت:
_به من نگاه کن طرلان!

سرم رو بلند کردم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_ببین اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نیست طرلان!
میون گریه پوزخندی زدم و گفتم:
_اون داشت بهم خیانت میکرد ، با چشمهای خودم دیدم من ….
دیگه نتونستم ادامه بدم خیلی سخت بود برام دیدن اون لحظه من تازه داشتم از زندگیم لذت میبردم من تازه داشتم طعم دوست داشته شدن رو میچشیدم چرا همه چیز به یکباره خراب شد آخه خدایا انصاف تو شکر!
_میخوام از آریا طلاق بگیرم
صدای داد آرسین بلند شد:
_چی!؟
اشکام رو پاک کردم و بهش خیره شدم
_اون بهم خیانت کرد تو هم شاهد بودی میخوام ازش طلاق بگیرم
_چی داری میگی طرلان مگه زندگیت مسخره بازیه!؟ نمیخوای آریا برات توضیح بده!؟
_آره زندگی من همش مسخره بازی بود همیشه یه مشکلی پیش اومد ، توضیح بده! چی رو میخواد توضیح بده خیانتش رو !؟
_طرلان داری زود قضاوت میکنی تو ….
وسط حرفش پریدم:
_آرسین چیزایی رو که باید دیدم چه قضاوتی !؟ رنگ رژ رو روی لبش ندیدی دختره داشت عشقم عزیزم میکرد ندیدی پیراهن آریا دکمه هاش باز بود ندیدی وقتی ما رو دید جوری وانمود کرد انگار اصلا نمیشناسه ما رو کور بودی!؟
آرسین به سمتم اومد دو تا دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت به چشمهام خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:
_ببین طرلان من نمیخوام از آریا دفاع کنم اما برای اینکارش یه دلیلی داره وایستا خودش بیاد برات توضیح بده
عصبی لبخندی زدم و گفتم:
_باشه باشه صبر میکنم خودش بیاد!
نگاهی به دور برم انداختم و گفتم
_اینجا کجاست!؟
آرسین به صورتم خیره شده بود
_خونه ی آریاست ، صبر کن میاد همینجا
_حتی خونه ای داره که من به عمرم ندیدم خنده دار نیست واقعا!؟
_طرلان دیگه داری بزرگش میکنی تو الان عصبی هستی بهتره یکم آروم بشی بعدا حرف بزنی
به سمت مبل رفتم و با حرص روش نشستم هر موقع یاد چند ساعت پیش میفتادم تموم وجودم پر از خشم و نفرت میشد چ دلیلی برای خیانتش میتونست وجود داشته باشه خیلی عوضی بود چجوری تونست با من با بچه هامون اینکارو بکنه من یعنی این همه عشق و علاقه من براش بی ارزش بود
عصبی داخل خونه قدم میزدم و منتظر اومدن آریا بودم میخواستم ببینم چه توضیحی داره برای خیانتش میخواست چی بهم بگه حتی با وجود چیز هایی که دیده بودم
طولی نکشید که صدای باز شدن در خونه اومد از حرکت ایستادم و به عقب برگشتم با دیدن آریا عصبی بهش خیره شدم که خیلی خونسرد داشت به سمتم میومد وقتی بهم رسید برعکس تصورم اون با خشم بهم خیره شد و داد زد:
_کی بهت اجازه داد نصف شب پاشی بیای اونجا هان اومده بودی چه غلطی بکنی مثلا مچ من و بگیری آره!؟
با شنیدن صدای فریادش از بهت خارج شدم و عصبی مثل خودش داد زدم:
_تو حق نداری سر من داد بزنی مخصوصا با خیانت امشبت میفهمی!؟
آریا با خشم زل زد تو چشم هام
_این چرندیات چیه بلغور میکنی چ خیانتی!؟
پوزخند عصبی زدم
_مثل اینکه یادت رفت چند ساعت پیش تو چ حالی و با چ دختری دیدمت اونم تو خونه توضیحی داری برای اینکارت ، میخوای بگی هیچ خیانتی در کار نبوده و من توهم زدم!
_من بهت خیانت کردم
_مثل سگ داری دروغ میگی خودم دیدم با چشمهای خودم دیدم!

_ اونجوری که تو فکر میکنی نیست طرلان
_پس چجوریه چیزی که با چشمهای خودم دیدم رو داری میگی دروغ اگه دروغ پس واقعیت چیه هان بهم بگو!؟
صدای آرسین اومد
_آریا راستش رو بهش بگو این انقدر دعوا نداره که جفتتون بخاطرش اعصابتون رو خورد کنید
سئوالی و منتظر به آریا خیره شدم که محکم چشمهاش رو روی هم فشار داد و گفت:
_بشین تا برات تعریف کنم
رفتم روی مبل دو نفره نشستم آریا هم اومد روبروم نشست نفس عمیقی کشید و شروع کرد به تعریف کردن:
_موقعی که مست بودم برات نصفه و نیمه یه چیزایی رو تعریف کرده بودم من جز آریانا و رها یه خواهر دیگه هم داشتم به اسم نازنین ، نازنین اون موقع هفده سالش بود سنی نداشت زود گول اون کثافط لاشخور رو خورد بعد از اون ماجرای خودکشی و غیب شدنش سال هاست که دنبالش بودم اما هیچ رد نشونی پیدا نکردم تا الان!
متعجب بهش خیره شدم
_یعنی چی آریا!؟
_خواهرم رو به شیخ های عرب فروختند
نگاهم به چشمهای قرمز شده اش افتاد معلوم بود خیلی داره عذاب میکشه
_ اون دختر و دخترایی که باهاشون وارد رابطه شدم فقط بخاطر رسیدن به یه سر و نخ هستم که به خواهرم وصل بشه
_منظورت از رابطه چیه!؟
به چشمهام خیره شد و محکم گفت:
_فقط رابطه عاشقانه باهاشون برقرار میکنم با هیچکدومشون رابطه نداشتم موقعی هم که میخوان باهام رابطه داشته باشند تا خر خره مستشون میکنم بعدش فقط لباسشون رو درمیارم تا فکر کنند من باهاشون خوابیدم
چشمهام پر از اشک شد
_آریا چجوری میتونی همچین کاری بکنی تو اون دختره رو بوسیدی!؟
_من مجبورم طرلان
پوزخندی روی لبهام نشست
_اصلا هم مجبور نیستی برای رسیدن به خواهرت وارد این کثافط کاری ها بشی میتونستی یکی رو استخدام کنی یا هزار تا کار دیگه اما تو ترجیح دادی بدون توجه به من وارد این بازی کثیف بشی!
بعد تموم شدن حرف هام بلند شدم که آریا مچ دستم رو گرفت و گفت:
_کجا!؟
_دارم میرم پیش بچه هام نمیخوام پیش ادم کثافطی مثل تو باشم تو یه هرزه ای آریا که بخاطر انتقام حاضر شدی دست به اون دختر های ….
با خوردن سیلی محکمی ساکت شدم بهت زده به آریا خیره شدم
دستم رو روی دهنم گذاشتم و به آریا خیره شدم عصبی بهم خیره شده بود
_تو حق نداشتی اینجوری من رو قضاوت کنی من هیچوقت بخاطر هوس خودم با هیچکس هیچ رابطه ای برقرار نکردم تو این رو خیلی خوب میدونی ، اگه با اون دخترا بودم فقط بخاطر رسیدن به خواهرم بود میفهمی!؟
با شنیدن صدای عربده اش بی اختیار اشکام جاری شدند و مثل خودش داد زدم:
_نه نمیفهمم چون من نفهمم چون نمیخوام بفهمم تو هر دلیلی میخوای بیار هر چی دوست داری بگو اما من قلبم داره آتیش میگیره میفهمی!؟
محکم به سینه اش زدم و گفتم؛
_تو اصلا قلب داری که بفهمی هان ! دوست داری من بخاطر انتقام برم همخواب پسرا بشم یا باهاشون عشق بازی کنم تو ….
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم ….

وقتی لبهاش رو از روی لبهام برداشت با صدای خش دار و گرفته ای گفت:
_هیچوقت سعی نکن با غیرت من بازی کنی طرلان حتی به زبونش هم نیار!
پوزخندی بهش زدم و با صدای گرفته ای مثل خودش جوابش رو دادم:
_از من توقع داری جلوت از مرد غریبه هیچ حرفی نزنم اما خودت نشستی جلوی من بهم میگی بخاطر انتقام با دخترا وارد رابطه میشی آره!؟
_طرلان چرا نمیفهمی من ….
وسط حرفش پریدم:
_از امروز من هیچ کاری بهت ندارم آریا تو قلب من رو شکستی کاری باهام کردی بدتر از اون رابطه ها و شکنجه ها تو بهم خیانت کردی روح من رو زخمی کردی اینبار به خواسته ی خودت!
آریا سکوت کرده بود چون هیچ حرفی برای دفاع از خودش نداشت که بهم بزنه با تاسف سری براش تکون دادم و رو به آرسین که یه گوشه ایستاده بود کردم و گفتم:
_آرسین لطفا من رو برسون خونه
آرسین به تکون دادن سرش اکتفا کرد من هم همراهش از خونه خارج شدم ، آریا باید تصمیم میگرفت اگه واقعا من رو دوست داشت دست از انتقام گرفتن و اینجور چیزا برمیداشت و یکی رو اجیر میکرد تا خواهرش رو پیدا کنه
نه اینکه خودش بره هر غلطی دلش خواست انجام بده هنوز هم عصبی بودم و تموم وجودم پر از خشم بود کی میتونست تحمل کنه شوهرش عشقش با چند زن همخواب باشه! حالا هر چند بدون هیچ احساسی باشه اما باز هم تحملش سخت بود
آریا هیچوقت نمیتونست من رو درک کنه خیلی سنگدل بود چجوری تونست با من اینکارو بکنه تازه زندگیمون داشت خوب پیش میرفت سرم رو به پشتی تکیه دادم و چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم که صدای آرسین بلند شد:
_طرلان
با چشم بسته جوابش رو دادم:
_بله
_حالت بهتره!؟
_آره خیلی زیاد!
_میدونم از دست آریا دلخوری اما بهش حق بده
با شنیدن این حرفش عصبی چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_چه حقی بهش بدم اینکه خیلی راحت با هر دختری که خواست همخواب بشه آره!؟

_من همچین چیزی نگفتم طرلان
عصبی پوزخندی زدم و گفتم:
_اما منظورت همین بود ، بهش حق بدم آره فقط من باید به بقیه حق بدم خودم هیچ حقی ندارم اینکه بهم انگ هرزه بودن زدن طردم کردند و بعد از شنیدن واقعیت باید اونارو میبخشیدم چرا چون باید بهشون حق میدادم هر کسی جای اونا بود باور میکرد ، الان هم باید به شوهرم حق بدم که با بقیه دخترا بخاطر انتقام میلاسه چرا چون میخواد خواهرش رو پیدا کنه آره حق داره هر کاری خواست انجام بده اصلا طرلان کیه که برای کسی مهم باشه!
_طرلان من منظورم این نبود چرا داری بزرگش میکنی!؟
_دقیقا منظورت رو خیلی واضح گفتی داداش الان هم هیچ چیزی نمیخوام بشنوم!
_طرلان من ….
_لطفا هیچی نگو!
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و ساکت شد ، به بیرون خیره شدم به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم چرا هیچکس من رو درک نمیکرد چرا همیشه من باید بقیه رو درک میکردم من باید میبخشیدم!
با ایستادن ماشین بدون هیچ حرفی پیاده شدم و به سمت خونه رفتم ، صدای گریه ی بچه ها داشت میومد به سمت اتاقشون رفتم که صدای مامان بلند شد:
_طرلان دخترم اومدی!؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_آره مامان
به سمت بچه ها رفتم که روی تخت بودند جفتشون با دیدن من دست از گریه برداشتند و شروع کردند به دست و پا زدن بچه هام داشتند بزرگ میشدند
لبخند تلخی روی لبهام نشست و گفتم:
_چقدر زود داره میگذره
_طرلان دخترم حالت خوبه!؟
با شنیدن صدای مامان سرم رو بلند کردم لبخند ساختگی زدم و گفتم:
_خوبم مامان نگران من نباش،برید استراحت کنید
مامان با اینکه حرفم رو باور نکرده بود فقط لبخند غمگینی زد و از اتاق خارج شد

🍁🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن