رمان رئیس مغرور من پارت 29 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۹

_اون دختره ی احمق هم حسابش رو میرسم تا دفعه بعدی یاد بگیره اراجیف بهم نبافه
_آریا لطفا با فاطمه کاری نداشته باش اون قصدی نداشت
به چشمهام خیره شد و گفت:
_لعنتی ، اینبار رو ازش بخاطر تو میگذرم اما دفعه ی بعدی وجود نداره
لبخند شیطونی روی لبهام نشست به سمتش رفتم و دو طرف یقه اش رو گرفتم که ابرویی بالا انداخت چشمهام رو خمار کردم و با ناز گفتم
_دلم برا روزایی که تو شرکت رئیس مغرورم خفتم میکرد تنگ شده
با صدای بم و خش دار گفت:
_نظرت چیه تجدید خاطره کنیم
با خنده بهش خیره شدم
_یعنی میخوای همینجا ترتیبم رو بدی
_وقتی انقدر ناز شدی داری برای رئیست عشوه میای چرا که نه
پشت بند حرفش لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن دستم رو پشت گردنش گذاشتم و همراهیش کردم که خشن تر شد لبهاش رو سر داد روی گردنم بوسه ای زد که نفسم رفت آهی کشیدم که پرتم کرد روی مبل داخل اتاق به سمت در رفت و قفلش کرد در حالی که لباسش رو درمیاورد گفت:
_الان بهت نشون میدم عواقب عشوه اومدن برای من چیه
به سمتم اومد خیمه زد روم و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوم ، مانتوم رو از تنم در آورد و پرتش کرد با کمکش تاپم رو بیرون آوردم حالا فقط با لباس زیر لخت و پاتیل زیرش بودم با لذت نگاهی به تنم انداخت و با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و گفت:
_خیلی وقت بود رابطه ای داخل شرکت نداشتیم کارمند کوچولو
_خیلی دلم برات تنگ شده بود رئیس مغرور!
بوسه ی روی قفسه ی سینم زد و خش دار لب زد:
_همیشه خواستنی و س*ک*سی هستی
_همیشه دوست داشتنی هستی رئیس
بوسه هاش شدت یافت گرم و داغ دستش به سمت شلوارم رفت که خودم رو بهش سپردم تا حالا اینقدر از یه رابطه لذت نبرده بودم!
* * * * *
با نفس نفس کنارم افتاد و بدن لخت من رو به خودش چسپوند صدای گرمش و دلنشینش کنار گوشم بلند شد
_درد داری طرلان!؟
_فقط یکم
دستش رو زیر دلم گذاشت و شروع کرد به ماساژ دادن چشمهام داشت گرم میشد که در گوشم پچ زد:
_هنوزم درد داری!؟
با صدای گرفته ای گفتم
_نه خوب شد

_من هنوز مزه ات زیر دندونمه کارمند کوچولو باز هم میخوام
چشمهام گرد شد و با عجز نالیدم
_آریا
من رو جابجا کرد و خودش دوباره خیمه زد روی صورتم و با چشمهای خمارش بهم خیره شد و گفت:
_جووون
_بسه لطفا من دیگه نمیتونم طاقت بیارم
_هیش فقط یدور دیگه
با قرار گرفتن لبهاش جای هیچ اعتراضی نداشت و اینبار با شدت شروع کرد به بوسیدن لبهام.

داشتم داخل خونه واسه خودم میرقصیدم و قر میدادم که صدای آریا از پشت سرم اومد
_چشم من رو دیدی شروع کردی برای خودت دلبری کردن!
با شنیدن صداش به سمتش برگشتم و با ناز بهش خیره شدم و گفتم:
_دیگه وقتی تو تنها میری شرکت منو نمیبری منم باید یه جوری خودم رو مشغول کنم
_توله سگ بیا اینجا ببینم
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_نمیام
_نمیای!؟
_نه
خودش به سمتم اومد روبروم ایستاد کمرم رو چنگ زد و من رو به سمت خودش کشید و گفت:
_نگفته بودی انقدر دلبری بلدی
_بلاخره باید برای شوهرم دلبری کنم تا سمت بقیه زن ها نره
_شوهرت جز همسر خوشگل و زیبای خودش سمت هیچکس دیگه ای نمیره
لبخندی بهش زدم و خواستم حرفی بزنم که صدای زنگ تلفنش بلند شد همونطور که من رو به خودش چسپونده بود تلفنش رو جواب داد:
_بله
نمیدونم اون طرف پشت خط کی بود و چی به آریا گفت که صورت آریا قرمز شد و یهو داد زد:
_نمیخوام اون حرومزاده زنده بمونه بکشش!
با شنیدن این حرفش رنگ از صورتم پرید با ترس و وحشت به آریا خیره شدم یعنی کی رو میگفت بکش! وقتی آریا تلفن رو قطع کرد زیر لب لعنتی گفت تازه نگاهش به من افتاد با دیدن صورت ترسون من ازم جدا شد کلافه چنگی داخل موهاش زد داشت نفس عمیق میکشید انگار سعی داشت خودش رو کنترل کنه.

_تو میخوای رو بکشی!؟
با شنیدن این حرفم تیز به سمتم برگشت چنان نگاهی بهم انداخت که ساکت شدم ، به سمتم اومد با صدای گرفته ای گفت:
_از من نترس!
با چونه ی لرزون شده بهش خیره شدم
_یه قطره از اشکت بریزه پایین من میدونم و تو
با صدای لرزون شده ای گفتم:
_تو یه قاتلی!
آریا عصبی پوزخندی زد و گفت:
_نه من قاتل نیستم
با شنیدن این حرفش اشکام روی صورتم جاری شدند
_اما خودم شنیدم گفتی بکشیش!
اومد به سمتم دو طرف صورتم رو داخل دستش گرفت و گفت:
_نه من قاتلم نه قراره اتفاق بدی بیفته پس بیخودی اشک نریز فهمیدی!؟
_آریا دارم ازت میترسم هر روز داری یه چیز جدید یه اتفاق جدید من تحملش رو ندارم
_چرا داری بزرگش میکنی طرلان مگه اتفاقی الان افتاده!؟ نه پس درست فکر کن درست تصمیم بگیر نمیخوام باهات دعوا کنم
_آریا
_جان دلم
_تو رو خدا کاری نکن که بعدا پشیمون بشی تو …
وسط حرفم پرید و جدی گفت:
_مطمئن باش اصلا اتفاق خاصی نیست که من مراقب باشم یا بعدا پشیمون بشم تو هم نمیخواد به این چیزا فکر کنی فهمیدی!؟
سرم رو تکون دادم که آریا محکم بغلم کرد سرش رو میون موهام برد نفس عمیقی کشید و گفت:
_خیلی دوستت دارم خانومم
با شنیدن این حرفش تموم اتفاق های چند لحظه پیش رو از یاد بردم و یه حس خیلی خوب تو قلبم جاری شد لبخندی روی لبهام نشست
* * * * *

_شوهرت خیلی آدم لاشیه!
با شنیدن این حرف عصبی داد زدم
_تو کدوم خری هستی نشستی پشت گوشی درمورد شوهر من نظر میدی
صدای قهقه ی زشتش بلند شد
_شوهرت همخواب دخترای خوشگل و لوند میشه و وقتی ازشون سیر شد پرتشون میکنه بیرون تو نمیدون ….
وسط حرفش پریدم و حرصی گفتم:
_دیگه داری گوه اضافه میخوری مرتیکه لجن برو بدرک
و گوشی رو قطع کردم عجب مردم مریضی پیدا میشند داشتم زیر لب به جد و آبادش فحش میدادم

_چیشده داری زیر لب فحش میدی!؟
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم و گفتم:
_انگار باید تلفن خونه رو عوض کنیم
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا !؟
_چون مزاحم داریم هر روز یکیشون زنگ میزنه یه روز زن یه روز مرد ، امروز یه مرد زنگ زده بود میگفت شوهرت لاشیه با دخترای خوشگل میخوابه و بعد که ازشون سیر شد پرتشون میکنه بیرون ، میدونم همه ی اینا زیر سر اون آرمیتای کثافط اگه ببینمش با دستای خودم خفش میکنم و …
سرم رو بلند کردم با دیدن صورت آریا حرفم نصفه موند صورتش قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده با شک بهش خیره شدم
_آریا حالت خوبه!؟
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_من خوبم
_پس چرا این شکلی شدی آریا
به چشمهام خیره شد و گفت:
_اگه دیگه شماره ناشناس زنگ زد اصلا جواب نمیدی فهمیدی!؟
_آره ولی ‌….
حرفم رو قطع کرد و پر از تحکم گفت:
_من میرم شب میام میسپارم فردا بیان شماره رو عوض میکنیم.
هاج و واج به رفتن آریا خیره شده بودم دیگه داشتم بهش شک میکردم این روزا یه چیزایی ازش میدیدم و میشنیدم که واقعا شک برانگیز بود مخصوصا با کار هایی که انجام میداد
با شنیدن صدای گریه ی بچه ها سریع به سمت طبقه بالا رفتم آرتین و سوگند جفتشون از شدت گریه صورتشون قرمز شده بود
عادتی که دوقلو ها داشتند دنبال هم بیدار میشدند دنبال هم گریه میکردند و دنبال هم خرابکاری میکردند جفتشون رو بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم با دیدن من جفتشون ساکت شدند بزرگ شده بودند حالا و بیشتر چیز ها رو میفهمیدند و حس میکردند لبخندی زدم و اول سوگند رو بغل کردم بهش شیر دادم
* * * *
#آریا

عصبی داشت به سمت شرکت میروند اگه طرلان چیزی میفهمید همه ی نقشه هاشون بهم میخورد نمیتونست جون طرلان و بچه هاش رو به خطر بندازه و وارد این بازی کثیف کنه مشتش رو محکم روی فرمون کوبید و فریاد زد:
_لعنت بهت آرمیتا لعنت به همتون که زندگیم و خراب کردید تک تکتون تاوان پس میدید تاوان کاری که با خواهرم کردید تاوان کاری که با طرلان بیگناه من کردید!

شماره ی آرسین رو گرفت طولی نکشید که صداش داخل گوشی پیچید:
_جونم داداش
با صدای گرفته ای گفت:
_بیا شرکت باید ببینمت
صدای متعجب آرسین بلند شد
_چیزی شده چرا صدات گرفته است نکنه اتفاق بدی افتاده!؟
_آرسین هنوز اتفاقی نیفتاده اما ممکنه بیفته هر چه زودتر بیا شرکت من الان تو راهم نیم ساعت دیگه میرسم
_باشه منم نزدیکم الان میام
گوشی رو قطع کرد کلافه چنگی داخل موهاش زد خیلی گیج و خسته بود نمیدونست باید چیکار کنه ، اما اینو خوب میدونست که طرلان به هیچ عنوان نباید چیزی از ماجرا بفهمه حتی اگه فکر کنه آریا داره بهش خیانت میکنه اون نباید وارد این بازی کثیف میشد طرلان و بچه هاش باید دور از این بازی میموند تا روزی که همه چیز تموم بشه!
وقتی به شرکت رسید به منشی سپرد جز آرسین هیچکس حق ورود نداره ، کنار پنجره ایستاده بود و پشت سر هم داشت سیگار میکشید سیگار کشیدنش هم از موقعی زیاد شد که فکر میکرد طرلان بهش خیانت کرده اما هیچ خیانتی در کار نبود اینم یه بازی بود از طرف آرمیتا سعید و سام که از دستش به اونا برسه زنده اشون نمیزاره
با شنیدن صدای در اتاق با صدای خشک و خش داری گفت:
_بیا داخل
در اتاق باز شد و آرسین اومد داخل ، آرسین نگاهی به صورت داغون و چشمهای قرمز شده ی آریا انداخت و با نگرانی به سمتش رفت و گفت:
_چیشده آریا چرا انقدر داغونی چیشده!؟
آریا با چشمهای قرمز شده اش بهش خیره شد و گفت:
_دارند بازی رو شروع میکنند
آرسین بهش خیره شد و گفت:
_مگه همینو نمیخواستی!؟
آریا عصبی فریاد زد
_نه نمیخواستم با طرلان بازی شروع بشه
آرسین بهت زده گفت:
_چی!؟
آریا کلافه بهش خیره شد و عصبی گفت:
_به طرلان زنگ زدند داشتند بهش میگفتند شوهرت لاشیه
تموم حرف هایی که طرلان بهش گفته بود رو مو به مو گفت
_حالا میخوای چیکار کنی!؟
_یه نقشه ای براش میکشم اما نمیزارم طرلان وارد این بازی کثیف بشه

#طرلان

با دیدن آقاجون تموم وجودم شد پر از عصبانیت من نمیتونستم مرد روبروم رو ببخشم به هیچ عنوان هیچوقت یادم نمیره چیکار کرد اون
آرمیتا رو آورد خونه اش ازش حمایت کرد تو دورانی که باید به من اعتماد میکرد و از من حمایت میکرد دست آرمیتا رو گرفت اورد خونه اش تا به من زخم زبون بزنه
_سلام دخترم خوبی!؟
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_به من نگو دخترم ، من دختر تو نیستم فهمیدی!؟
صدای بابا بلند شد
_طرلان
به سمت بابا برگشتم و گفتم:
_من دوست ندارم حتی با این مرد همکلام بشم بهش بگید از اینجا بره
صداش بلند شد
_ازت میخوام بهم یه فرصت بدی من رو ببخشی من اشتباه کردم قبول دارم اما ….
تیز به سمتش برگشتم و وسط حرفش پریدم:
_اما تو بدترین کار ممکن رو باهام کردی تو آرمیتا رو آوردی تا من رو زجر بدی!
ساکت فقط بهم خیره شده بود
_طرلان
_لطفا از اینجا برید نمیخوام دیگه هیچ حرفی بشنوم
صدای بابا بلند شد
_به حرف هاش گوش بده طرلان
_نمیخوام چیزی بشنوم لطفا!

با رفتنشون اجازه دادم اشکام بریزند ، واقعا بخشیدن آقاجون از همشون سخت تر بود اون بود که آرمیتا رو آورد اگه آرمیتا رو نمیاورد شاید هیچکدوم از این اتفاق ها نمیفتاد و من این همه مدت کنار با هم بودن آریا رو از دست نمیدادم!
با شنیدن صدای گوشیم از افکارم خارج شدم و به سمت گوشیم که روی میز نشیمن بود رفتم با دیدن شماره ی ناشناس متعجب شدم این گوشی و خط رو آریا تازه برام خریده بود و هیچکس شماره ام رو نداشت پس کی میتونست باشه دکمه ی اتصال رو زدم که صدای همون زن غریبه که اون روز زنگ زده بود بلند شد:
_سلام خوشگله
با شنیدن این حرفش اخمام بشدت تو هم رفت
_چی میخوای تو هر روز زنگ میزنی هان از طرف کی زنگ میزنی اراجیف بهم ببافی فکر کردی حرفت و باور میکنم!؟
_برام مهم نیست حرفم رو باور میکنی یا نه اما امشب شوهرت خونه نمیاد یه ادرس بهت میدم برو ببین شوهرت کجاست و چیکاره است تا حالا چند تا از دخترای مردم رو بی آبرو کرده
_داری دروغ میگی!
_یه آدرس برات اس ام اس میکنم خودت برو ببین دروغ میگم یا نه.
بعد تموم شدن حرفش قطع کرد با بهت به گوشی خیره شده بودم که گوشی داخل دستم لرزید
آدرس یه خونه تو ولنجک بود خدایا داشتم گیج میشدم چخبر بود شاید اینم یه تله بود درست مثل دفعه قبل! اصلا از کجا معلوم امشب آریا خونه نمیومد شماره ی اریا رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق صداش تو گوشی پیچید:
_جانم
_میخواستم ببینم امشب ساعت چند میای خونه!؟
_طرلان امشب یه کار مهم دارم باید حلش کنم ممکن دیر وقت بیام
_باشه خداحافظ
دیگه مطمئن شدم یه خبرایی هست بدون لحظه ای تردید شماره آرسین رو گرفتم که صداش داخل گوشی پیچید
_جانم
_مامان رو بردار بیاید پیش من باشه!؟
صداش نگران شد
_چیزی شده طرلان تو خوبی بچه ها چی!؟
_همه خوبیم نگران نباش

مامان رو پیش بچه ها گذاشتیم آدرس رو به آرسین دادم و گفتم:
_برو اینجا داداش
متعجب بهم خیره شد و گفت:
_اینجا کجاست طرلان میشه بگی چخبره!؟
_داداش لطفا برو به این آدرس بعدش بهت میگم الان واقعا نمیتونم هیچ حرفی بزنم
آرسین سرش رو تکون داد دیگه هیچ حرفی بین من و آرسین رد و بدل نشد تموم مدت از شدت استرس داشتم خفه میشدم فقط دعا میکردم اون چیزی که اون دختره گفته بود واقعیت نداشته باشه به آریا اعتماد داشتم اما رفتار اخیرش باعث شده بود بهش شک کنم مخصوصا که امشب اون دختره بهم اون حرف هارو زد
_طرلان
با شنیدن صدای آرسین از افکارم خارج شدم به سمتش برگشتم و گفتم:
_هان
_هواست کجاست میگم رسیدیم
_ببخشید
نگاهی به ویلای روبروم انداختم نگاهی به آدرس انداختم همینجا بود پیاده شدم به سمت آرسین برگشتم و گفتم:
_اگه تا ده دقیقه دیگه نیومدم زنگ بزن پلیس باشه!؟
چشمهاش گرد شد بهت زده گفت:
_چی داری میگی اینجا کجاست
_آرسین لطفا!
بعد تموم شدن حرفم از ماشین پیاده شدم آرسین هم پیاده شد که کلافه بهش خیره شدم اخماش رو تو هم فرو برد و گفت:
_منم باهات میام
_آرسین ببین ….
وسط حرفم پرید:
_یا من میام یا حق نداری پات و بزاری اونجا!
ناچار گفتم:
_باشه بریم
همراه آرسین به سمت ویلا رفتیم زنگ رو زدم که بعد از گذشت چند دقیقه صدای پر از نفس دختری بلند شد
_بله بفرمائید
اب دهنم رو قورت دادم و به سختی گفتم:
_آریا اینجاست!؟
صدای متعجب دختره بلند شد
_بله شما!؟
_یکی از دوستاش میشه بیام داخل باهاشون کار دارم
_بفرمائید داخل
و صدای باز شدن در خونه اومد ، صدای آرسین از پشت سرم بلند شد
_اینجا چخبره طرلان!؟
با درد بهش خیره شدم و نالیدم:
_نمیدونم
به سختی قدم برمیداشتم با هر قدمی که به خونه نزدیکتر میشدم احساس میکردم قلبم داره از جاش کنده میشه دعا دعا میکردم آریا نباشه کاش اشتباه باشه و همه اینا یه دروغ باشه از سمت آرمیتا!
در سالن باز بود داخل خونه شدیم که یه دختره با لباس خواب نازک و حریر رنگی که تنش بود به سمتمون اومد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
_سلام من نامزد آریا هستم چه کاری باهاشون دارید
به سختی لب باز کردم:
_میشه به خودش بگید بیاد من ….
لبخند دلربایی زد و تا خواست چیزی بگه صدای آشنایی اومد
_نیلو کجایی!؟
نگاهم بهش افتاد خودش بود با لبهایی که روش اثری از رژ بود و دکمه های پیراهنش که باز بود و سینه اش رو به نمایش گذاشته بود اشک داخل چشمهام جمع شد

🍁🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

8 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن