رمان رئیس مغرور من پارت 28 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۸

با صدای تقریبا عصبی پرسید:
_اینجا چیکار میکنی!؟
_صدات داشت میومد داد میزدی ترسیدم اومدم ببینم چخبر شده!
کلافه موهاش رو چنگ زد پی در پی داشت نفس عمیق میکشید انگار میخواست خودش رو کنترل کنه با صدای گرفته ای گفت:
_چیزی نیست تلفن کاری بود کارام بهم ریخته
مشکوک بهش خیره شدم میدونستم یه تلفن کاری تا این حد نمیتونه آریا رو بهم بریزه بعدش داشت فحش میداد مخاطبش یه زن بود برای همین میدونستم داره دروغ میگه ، سری تکون دادم
_شام خوردی!؟
_آره خوردم سیرم سرم درد میکنه امشب میرم اتاق مهمون بخوابم بیدارم نکن
و بدون توجه به چشمهای گشاد شده ی من به سمت اتاق مهمون رفت آخه چیشده بود چرا داشت اینجوری رفتار میکرد الان اتاق مهمون خوابیدنش چی بود حرصم گرفت با دیدن اینکارش به جهنم تنهایی بخواب تا بمیری حرصی ازش به سمت پایین رفتم و میز شام رو که با عشق چیده بودم جمع کردم آقا معلوم نبود باز چیکار کرده که اعصابش اینجوری شده بود
با شنیدن صدای زنگ تلفن دست از کار کشیدم و به سمتش رفتم شماره ناشناس بود متعجب جواب دادم:
_بله بفرمائید!؟
صدای ریز دخترونه ای اومد:
_شما طرلان هستید!؟
_بله خودم هستم بفرمائید امرتون
_دست از سر آریا بردار عین بختک افتادی به زندگیش فکر کردی آریا دوستت داره نه جونم اون فقط …
حرفش رو قطع کردم
_خانوم چی دارید میگید شما حالتون خوبه!؟
_من خوبم ولی شما انگار خوب نیستید
گوشی رو قطع کردم و زیر لب شروع کردم به فحش دادن دختره ی پرو معلوم نیست چی میخواد چند چنده با خودش!
_چی داری میگی زیر لب!؟
با شنیدن صدای آریا به عقب برگشتم و گفتم:
_یه مزاحم زنگ زده بود داشت اعصابم رو خورد میکرد
_چی میگفت مگه!؟
_دست از سر آریا بردار و اینا ….فکر میکنم شاید یکی باشه از طرف آرمیتا یا اون پسره میخواند حالا که رابطمون درست شده خرابش کنند
اخمای آریا تو هم رفت با صدای سردی گفت:
_من بیرون کار دارم شب نمیام

و بدون اینکه منتظر بمونه من حرفی بزنم گذاشت رفت با دهن باز به رفتنش خیره شده بودم آریا زیادی مشکوک میزد این روزا سرم رو تکون دادم بهتر بود خودم رو سرگرم میکردم وگرنه باز فکر و خیال های الکی دیوونم میکرد

#آریا

با چشمهایی که از شدت خشم داشت شعله میکشید به زن روبروش خیره شده بود تا حالا هیچ زنی به وقیح بودن زن روبروش ندیده بود حتی اون آرمیتایی که انقدر براش نقشه کشیده بود و زندگیش رو خراب کرده بود!
_چی میخوای!؟
چشمهای آرایش کرده اش رو بهش دوخت و گفت:
_تو رو
آریا صبرش از وقاحت و پرویی زن روبروش سر اومده بود با خشم فریاد زد:
_خفه شو
_چرا باید خفه بشم ، بچه ات تو شکم منه باید باهام ازدواج کنی
آریا عصبی بهش خیره شد
_از کجا معلوم اون توله ی تو شکمت مال منه ، تو یه ج*ن*ده بودی که برای عشق و حال یه شب باهات خوابیدم حتی بکارت هم نداشتی حالا بعد چند ماه اومدی میگی از من حامله ای!
_میتونیم آزمایش بدیم معلوم میشه این بچه مال تو
_حتی اگه معلوم هم بشه بچه مال منه من بازم باهات ازدواج نمیکنم تو اون شب با خواسته ی خودت باهام بودی درضمن من انقدر مست بودم که نمیدونستم با توی هرزه خوابیدم
پوزخندی به صورت عصبی آریا زد:
_دوست داری همسر خوشگلت با ….
هنوز حرفش کامل نشده بود آریا به سمتش حمله ور شد سفت گلوش رو چسپید و گفت:
_فکر نکن با تهدید کردن من به جایی میرسی میتونم همین لحظه همین جا بدون اینکه حتی کسی خبردار بشه دخلت رو بیارم
بعدش محکم پرتش کرد که خورد به زمین آریا دستش رو به نشونه ی تهدید جلوش گرفت و گفت:
_من امثال تو رو خیلی خوب میشناسم بهتره از من دور باشی وگرنه برات گرون تموم میشه!
بعد تموم شدن حرف هاش از اون آپارتمان کذایی خارج شد هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای موبایلش بلند شد اتصال رو زد صدای رسا و محکم آرسین اومد؛
_چیشد آریا باهاش حرف زدی
پوزخندی روی لبهای آریا نشست
_همونطور که گفتم دختره خیلی وارد و نترس این همه یه تله از طرف دشمن حالا باید جوری که ازمون انتظار دارند رفتار کنیم
_نمیخوای به طرلان چیزی بگی!؟
_فعلا وقتش نیست اگه طرلان بفهمه همه چیز بهم میخوره.

 

#طرلان

آریا معلوم نبود چش شده این روزا فقط این و میدونستم خیلی مشکوک از دیشب هنوز خونه نیومده بود بهتر بود باهاش سرسنگین رفتار کنم بفهمه ازش دلخورم، با شنیدن صدای تلفن بلند شدم به سمتش رفتم و جواب دادم:
_بله بفرمائید!
_سلام دخترم خوبی!؟
با شنیدن صدای مامان لبخندی روی لبهام نشست
_سلام ممنون مامان شما خوبید بابا خوبه بقیه خوبن!؟
_همه خوبن دخترم نگران نباش ، من باهات یه کاری داشتم
_چیزی شده مامان!؟
_نه دخترم نگران نباش چیزی نشده ، میخواستم بهت بگم امشب شام همراه آریا بیاین خونه آقاجون
با شنیدن این حرف مامان اخمام تو هم رفت
_من پام رو داخل اون خونه نمیزارم
_خواهر و برادرت دلتنگت هستند طرلان چرا لج میکنی !؟
_بیارشون اینجا من اونجا بیا نیستم مادر من هنوز حرف های اون روزش رو یادم نرفته
_اما …
_مامان لطفا ادامه نده واقعا دیگه بیشتر از این نمیتونم ساکت بمونم فعلا خداحافظ
عصبی گوشی رو قطع کردم مامان با اینکه میدونست من نمیتونم پام رو بزارم اونجا چرا باز سعی داشت بهم بفهمونه که باید برم!
با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم به آریا افتاد بی اختیار پوزخندی روی لبهام نشست
_رسیدن به خیر!
آریا با شنیدن صدام سرش رو به سمتم چرخوند و بهم خیره شد و خش دار گفت:
_چرا اخمات تو همه چیزی شده!؟
_نه چی باید بشه
و بدون توجه بهش به سمت سالن رفتم میدونستم اگه بیشتر بمونم و باهاش حرف بزنم یه دعوای درست و حسابی راه میفته
_طرلان
پشت سرم اومده بود کلافه به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چت شده
با صدای تقریبا بلندی گفتم:
_گفتم که چیزی نیست!
_داد نزن
ساکت شدم چون حرفی برای گفتن نداشتم الان هر حرفی میزدیم مساوی بود با دعوا
_میشه بعدا صحبت کنیم
_نه
_آریا الان هر حرفی که بزنیم دعوا میشه چرا چون من عصبی هستم پس بهتره بعدا صحبت کنیم لطفا!
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_باشه
و راهش رو به سمت طبقه بالا کج کرد
* * * * * *
_خوب میشنوم!
نفس عمیقی کشیدم و خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_میخوام بیام شرکت
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_چرا میخوای کار کنی مگه چیزی کم داری!؟
_نه چیزی کم ندارم اما بیست و چهارساعت هم نمیتونم داخل خونه باشم میخوام بیام شرکت کار کنم
_پس بچه ها چی!؟
_مامان هست یه پرستار هم میگیریم
_نمیشه

_یعنی چی نمیشه من دوست دارم کار کنم.
_تو وظیفه های مهم تری داری در قبال من و بچه هات چیزی کم داری میخوای کار کنی من هر چیزی که لازم داشته باشی رو برات محیا میکنم پس فکر کار کردن رو از سرت بنداز بیرون که من اصلا موافق نیستم فهمیدی!؟
_ببین تو …
میون حرفم پرید و با صدای تقریبا بلندی داد زد:
_فهمیدی یا نه!؟
_فهمیدم
بعد گفتن این حرف بلند شدم که دوباره صدای آریا بلند شد
_هنوز حرفام تموم نشده
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
_مگه دیگه حرفی هم مونده
_طرلان
انقدر پر از تحکم اسمم رو صدا زد که ساکت شدم
_اون پسره معین دیگه بهت زنگ نزد!؟
_نه
_نمیخوام باهاش در تماس باشی حتی اگه بهت زنگ زد هم جوابش رو نمیدی.
انقدر از معین متنفر شده بودم بخاطر کاری که با خواهر آریا کرده بود حتی آریا نمیگفت هم همین قصد رو داشتم اما برای اینکه حرص آریا رو دربیارم گفتم:
_چرا نباید باهاش در تماس باشم اون وقت!؟
آریا بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_سعی نکن باهام لج کنی طرلان!
بعد تموم شدن حرفش گذاشت رفت ، خودخواه زورگو باید هر جوری شده قانعش میکردم بزاره من برم سر کار اینجوری نمیشد من نمیتونستم بیست و چهار ساعت داخل خونه بمونم
* * * * *
امروز به اصرار زیاد فاطمه قرار شد برم دیدنش شرکت مامان اومد خونه پیش بچه ها بمونه بعد از اینکه حسابی به سر و وضع خودم رسیدم یه تاکسی گرفتم تا من و به شرکت ببره.
بعد از حدود یکساعت رسیدم پیاده شدم و به سمت شرکت رفتم داخل شرکت شدم با دیدن منشی جدید که یه دختر ریزه میزه چادری بود ابرویی بالا انداختم انگار منشی هم عوض شده بود
_سلام
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و خیلی مودبانه جوابم رو داد
_سلام بفرمائید با کی کار داشتید!؟
_با فاطمه صدر!
_الان بهش خبر میدم
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_ممنون
خواستم برم بشینم که صدای باز شدن یهویی در اتاق آریا اومد و یه دختر با گریه از اتاقش خارج شد با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم اصلا این دختر رو نمیشناختم چخبر شده بود اینجا!

پشت بندش آریا از اتاق اومد بیرون با غیض به منشی خیره شد و گفت:
_هیچکس رو بدون اجازه داخل اتاق نفرست فهمیدی مخصوصا این خانومی که الان اومد
منشی بیچاره با ترس به آریا خیره شد و گفت:
_ببخشید رئیس ایشون خودشون بی هوا در اتاق رو باز کردند و داخل شدند من …
_بهونه نمیخوام دفعه بعدی اخراجی
خواست بچرخه بره داخل اتاق که نگاهش به من افتاد اولش متعجب شد اما زود جاش رو به عصبانیت داد و با خشم غرید:
_تو اینجا چه غلطی میکنی!؟
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
با شنیدن این حرف من عصبی به سمتم اومد بازوم رو گرفت و گفت:
_من و سگ نکن طرلان با توام اینجا چیکار میکنی
_دستم و ول کن دردم گرفت
_طرلان جواب بده تا همینجا ابروریزی راه ننداختم
_اومدم دیدن فاطمه حالا میشه دستت رو برداری
مشکوک داشت بهم نگاه میکرد که صدای شاد و شنگول فاطمه اومد
_کو طرلان!؟
آریا کنار رفت که فاطمه به سمتم اومد جیغی از شدت هیجان کشید و گفت:
_خیلی دلم برات تنگ شده بود جیگر
به سمتم اومد محکم بغلم کرد که صدام در اومد
_لهم کردی دیوونه برو کنار
بلاخره بعد از ابراز دلتنگی ازم جدا شد پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ایش لیاقت نداری تو حیف این همه احساس که من خرج تو کردم
خواستم بهش چیزی بگم که نگاهم به آریا افتاد داشت با اخم های تو هم بهم نگاه میکرد
تک سرفه ای کردم که صداش بلند شد
_کارت تموم شد بیا اتاقم با هم میریم خونه
سرم رو تکون دادم آریا به سمت اتاقش رفت ، که صدای فاطمه بلند شد
_بیا بریم کلی باهات حرف دارم
سری تکون دادم و همراهش به سمت اتاقی که گفت رفتم همین که نشستیم صدای فاطمه بلند شد
_خوب چخبر چیکارا میکردی
_خبرا پیش تو!
متعجب بهم خیره شد که گفتم:
_چند دقیقه پیش یه دختر با گریه از اتاق آریا خارج شد تو نمیشناسیش!؟

_کدوم دختره!؟
_یه دختره چشم و ابرو مشکی با صورت پر از آرایش
فاطمه کمی به مخش آورد یهو سرش رو بالا آورد و گفت:
_شناختمش!
منتظر بهش خیره شدم و گفتم:
_خوب کیه چرا با گریه از اتاق آریا داشت میرفت بیرون!؟
_اون دختر یه مدت به جای تو داخل شرکت مشغول به کار شد!
مکث کرد نگاهش و به صورتم دوخت و ادامه داد:
_آریا بهش توجه خاصی نشون میداد
با شنیدن این حرف حس کردم نفسم برای لحظه ای قطع شد فاطمه انگار فهمید که هول شد و گفت:
_ببین طرلان نمیدونم چیشد اما بعد یه مدت آریا اون رو از شرکت اخراج کرد برای همیشه و حالا بعد گذشت چند ماه دوباره پیداش شده.
با صدایی که انگار از ته حلقم بیرون میومد گفتم:
_فاطمه!
سرش رو بلند کرد بهم خیره شد و گفت:
_جانم
_میخوام برام آمار اون دختره رو دربیاری!
_اما طرلان …
_فاطمه لطفا!
فاطمه ناچار سرش رو تکون داد که لبخندی بهش زدم و گفتم:
_ممنونم
با شنیدن صدای زنگ موبایلم نگاهی به تلفن انداختم با دیدن شماره آریا بلند شدم که صدای فاطمه بلند شد
_کجا طرلان
اشاره ی به تلفن کردم و گفتم:
_آریاست!
فاطمه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_عین خروس بی محل
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_بازم بهت سر میزنم تو هم بیا خونه امون
_حتما میام!
بعد از خداحافظی با فاطمه به سمت اتاق آریا رفتم بدون در زدن در اتاقش رو باز کردم و داخل شدم که صدای داداش بلند شد
_چرا بدون در زدن وارد ….
سرش رو بلند کرد که با دیدن من اخماش رو تو هم کشید ابرویی بالا انداختم رفتم روی مبل نشستم و بهش خیره شدم
_دیگه حق نداری بدون اجازه ی من پات رو داخل شرکت بزاری طرلان فهمیدی!؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_چرا نباید بیام شرکت نکنه مشکلی هست من ازش بیخبرم!

_دوست ندارم دیگه پات رو بزاری اینجا و هوایی بشی فقط همین!
پوزخندی بهش زدم و گفتم
_مطمئنی فقط همینه!؟
چشمهاش رو ریز کرد و با صدای خش داری گفت:
_منظورت از کنایه زدن چیه رک و راست حرفت و بزن حوصله ی شنیدن کنایه ندارم
_اون دختره کی بود که با گریه از اتاقت رفت بیرون
_یکی از کارمند های سابق شرکت
_همونی که به جای من آورده بودی تو اتاق من و برات خیلی خاص بوده!؟
_این دری وریا چیه داری میگی ،کی زر زده این اراجیف رو هان!؟
_چیه چرا عصبی شدی حقیقت تلخه نه!؟
آریا عصبی بلند شد به سمتم اومد و گفت:
_زود باش پاشو!
خیلی خونسرد از سر جام بلند شدم و بهش خیره شدم که صداش بلند شد
_وقتی اون دختره ی بی مغز رو اخراج کردم میفهمه چجوری کسشعر تلاوت کنه!
تا خواست بره دستش رو محکم گرفتم و گفتم:
_فاطمه تقصیری نداره تو حق نداری اخراجش کنی!
به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد و گفت:
_تو به من اعتماد داری!
ساکت شدم بهش اعتماد داشتم هنوزم بعد از شنیدن اون حرف ها بهش اعتماد داشتم
_دارم
_پس اینو مطمئن باش اون دختر اصلا برای من خاص نیست و هیچ رابطه ای که نگران کننده باشه بین ما نیست میفهمی چی دارم میگم!؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_آره

🍁🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

8 دیدگاه

  1. ادمین اقا یا خانوم مارو اسکول فرض کردی نیگا دوستام دارن تمومش می کنن تو تازه میگی نویسنده کند پارت مینویسه و این چرت و پرت ها اگه تل داشتم وقت رو اینجا هدر نمیدادم…………………جان عمت بزار کلک کار رو بکن……………………………..

  2. رمان قشنگيه مقدارش بيشتر از رماناى ديگس ولى ٥روز يه بار فاصلش زياده 😐
    تو يه روز از پارت ١تا ٢٨خوندم و خ دوس داشتم😶😐ولى يجاهاييش غير طبيعه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن