رمان رئیس مغرور من پارت 27 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۷

 

بدون توجه به شنیدن حرفم من رو بیشتر به سمت خودش کشید و رو به آرسین بدون هیچ خجالتی گفت:
_چه خوب منم باهات کار داشتم میخواستم بیام دیدنت
به سمتم برگشت و گفت:
_برای من و آرسین دو تا چایی بیار
بعد زدن این حرفش دستش رو از دور کمرم برداشت و رفت با چشمهای گرد شده به رفتنش خیره شدم ، همیشه همین بود به هر طریقی باید حرص من رو درمیاورد با یاد آوری چند لحظه قبل حس کردم صورتم گر گرفت دستم رو روی لبهام گذاشتم و لبخندی زدم آریا همیشه همین بود هیچوقت دوست داشتنش رو به زبون نمیاورد خیلی کم پیش میومد درمورد احساساتش حرف بزنه اما همیشه عمل میکرد ، چقدر من این مرد رو دوست داشتم!
کاش میشد علاقه اش رو به زبون بیاره قبلا اعتراف کرده بود دوستم داره اما درست موقعی که بعدش اون اتفاق گند افتاد و کل زندگیمون رو تغیر داد سرم رو تکون دادم نمیخواستم با فکر کردن به گذشته زانوی غم بغل بگیرم چون واقعا نه اعصابش رو داشتم نه کشش رو ، به سمت آشپزخونه حرکت کردم و چایی رو که تازه دم کرده بودم داخل دو تا استکان ریختم و داخل پیش دستی گذاشتم.
به سمت هال رفتم آریا و آرسین خیلی آروم داشتند صحبت میکردند با دیدن من جفتشون ساکت شدند با چشمهای ریز شده بهشون خیره شدم و گفتم:
_چی داشتید میگفتید!؟
آریا در حالی که چاییش رو برمیداشت با خونسردی گفت:
_درمورد کار داشتیم صحبت میکردیم
با اینکه باور نکرده بودم اما فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم!
بعد از کمی نشستن و صحبت کردن آرسین قصد رفتن کردن با رفتن آرسین به سمت آریا برگشتم دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم
_میشنوم
ابرویی بالا انداخت و سئوالی بهم خیره شد که ادامه دادم:
_چیزی رو که درموردش با آرسین داشتی صحبت میکردی و با دیدن من ساکت شدی.
_چیزی نیست که بهت مربوط باشه
با حرص صداش زدم که به سمتم اومد و گفت:
_میتونیم درمورد چیزای جذاب تری صحبت کنیم!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_مثلا
چشمهاش خمار شد و گفت
_مثلا لبهات
متعجب گفتم
_یعنی چ …
هنوزم حرفم تموم نشده بود که خم شد لبهاش رو در مقابل چشمهای گرد شده از تعجبم روی لبهام گذاشت و شروع کرد به نرم بوسیدن.

به سختی جلوی خودم و گرفته بودم تا به سمتش نرم بغلش نکنم ، بابا روبروم نشسته بود و با چشمهایی که دلتنگی داشت ازش میبارید بهم خیره شده بود نمیتونستم به همین راحتی واکنشی از خودم نشون بدم بابام تو سخت ترین شرایط من و تنها گذاشت و هیچ اعتمادی بهم نداشت!
درسته هنوزم مثل قبل دوستش داشتم اما ازش دلخور بودم به همین راحتی نمیتونستم به سمتش برم با قرار گرفتن دست آریا روی دستم سرم رو بلند کردم و با چشمهای پر بهش خیره شدم که چشمهاش رو به معنی آروم باش روی هم فشار داد
صدای آریا که بابا رو مخاطب قرار داده بود بلند شد
_نگفته بودید امروز میاید چیزی شده!؟
بابا نگاهش رو به آریا دوخت و گفت
_نگفتی که طرلان رو پیدا کردی!؟
آریا بیفتاوت گفت:
_قرار شد بیارمش خونه آقاجون.
بابا نگاهش رو از آریا گرفت و به من دوخت با صدای گرفته ای گفت:
_کجا بودی این مدت!؟
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_مگه مهمه براتون من کجا بودم این مدت!؟
_آره مهم
لبهام رو محکم بهم فشار دادم که صدای آریا کنار گوشم بلند شد
_آروم باش!

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم هم بشدت دلتنگش بودم هم ازش دلخور بودم اون بابای من بود باید تو سخت ترین شرایط زندگیم حمایتم میکرد و بهم اعتماد میکرد اما اون اول از همه بهم پشت کرد
از سر جام بلند شدم که بابا هم بلند شد و گفت:
_کجا
بدون اینکه بهش نگاه کنم سرد گفتم:
_فکر نمیکنم با هم هیچ حرفی داشته باشیم!
_طرلان
صدای آریا بلند شد
_بهتره دیگه کشش ندیم دایی
صدای بابا بلند شد
_میخوام تنها با طرلان صحبت کنم آریا
تا خواستم چیزی بگم صدای آریا بلند شد
_حتما
با رفتن آریا دیگه نشد هیچ اعتراضی بکنم به سمت بابا برگشتم و گفتم:
_چی میخواین بگین!؟
_یعنی انقدر برات غریبه شدم که حتی حاضر نیستی به چشمهام نگاه کنی!
سرم رو بلند کردم حالا به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_خودتون باعث شدید من همچین احساسی داشته باشم
_اشتباه کردم
پوزخندی روی لبهام نشست
_با اشتباه های شما حس های منم نابود شد الان میخواید چی رو درست کنید ، واقعا میخوام بدونم برای چی اومدید اینجا شما که تو سخت ترین شرایط پشت من رو خالی کردید با چ امیدی اومدید!؟
به سمتم اومد روبروم ایستاد و گفت:
_میخوام گذشته رو جبران کنم
عصبی لبخندی زدم و گفتم:
_جبران فکر نمیکنید دیره!؟
_نه
قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم محکم بغلم کرد و صداش کنار گوشم بلند شد
_خیلی دلم برات تنگ شده بود دخترم با شنیدن این حرفش چونم شروع کرد به لرزیدن دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم

_حالت خوبه!؟
با شنیدن صدای آریا سرم رو بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم نمیتونستم حرفی بزنم چون هر لحظه ممکن بود اشکام بریزه و من اصلا این رو نمیخواستم ، آریا به سمتم اومد و با خشونت خاصی من رو بغل کرد صدای بم و خش دارش کنار گوشم بلند شد:
_نمیدونی چشمهات دنیای منن
با شنیدن این حرفش اشکام روی صورتم جاری شدند انقدر دلم پر بود که اصلا نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم دیشب بابا بعد از مدت ها کنارم موند باهام حرف زد میخواست درستش کنه اما من هنوز آروم نشده بود حال دلم اصلا خوب نبود
_آریا
_جون دلم!
_حالم اصلا خوب نیست
_داری به چی فکر میکنی که اشکات عین دونه های مروارید داره پایین میریزه!؟
_گذشته باعث میشه اصلا نتونم به آینده فکر کنم
من رو از خودش جدا کرد و به چشمهام خیره شد دستش رو بالا آورد و اشکام رو از روی صورتم پاک کرد
_گذشته خیلی وقته تموم شده ، چیزی هم قرار نیست تکرار بشه بهتر نیست دفترش رو ببندی با فکر کردن به اون روزا فقط حالت بد میشه.
_نمیتونم فراموش کنم من …
بغض بهم اجازه حرف زدن نداد آریا کلافه نفسش رو بیرون داد و دوباره محکم بغلم کرد انقدر تو بغلش گریه کردم تا بی حال شدم و چشمهام گرم خواب شد آریا مجبورم کرد دراز بکشم و کمی بخوابم ، انقدر خسته بودم که با گذشت چند دقیقه خوابم برد
* * * * *
با شنیدن صدای زنگ تلفنم بدون اینکه نگاهی به شماره بندازم جواب دادم
_بله بفرمائید
صدای معین تو گوشی پیچید
_سلام طرلان خوبی
_سلام ممنون تو خوبی
_شکر، طرلان باید ببینمت کارت دارم!
_چیکارم داری معین من نمیتونم جایی بیام هر حرفی داری همین الان بزن.

_یعنی بهم اعتماد نداری که حتی حاضر نیستی بیای دیدنم!؟
صادقانه جوابش رو دادم
_بحث اعتماد نیست اما نمیخوام اینبار هم اشتباه گذشته رو تکرار کنم و باز زندگیم رو خراب کنم من عاشق آریام اون خوشش نمیاد من با تو حرف بزنم یا باهات قراری داشته باشم پس منم بهش گوش میدم نمیتونم بزارم برای بار دوم زندگیم خراب بشه تو هم هر حرفی داری بزن گوشم با تو!
صدای گرفته اش بلند شد
_میخوای پیش اون بمونی!؟
_اون شوهر منه پدر بچه هام عشقمه حالا که فهمیده من بیگناهم مطئنن باز هم زندگیم مثل گذشته میتونه خوب بشه.
با شنیدن صدای سرفه ای از پشت سرم سریع گوشی رو قطع کردم و به عقب برگشتم با دیدن آریا نفسم رو بیرون دادم و با صدای لرزونی گفتم
_ترسیدم
_با کی داشتی حرف میزدی!؟
به چشمهاش خیره شدم تا عکس العملش رو ببینم
_معین بود
خونسرد خونسرد داشت بهم نگاه میکرد
_مگه بهت نگفته بودم دوست ندارم باهاش هیچ حرفی بزنی
_نمیدونستم معین زنگ زده درضمن اون کار داشت من باهاش کاری ندارم
_چی داشت میگفت؟!
_میخواست من و ببینه
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_خوب تو چی بهش گفتی!؟
کلافه از سئوال هاش جواب دادم
_این سئوالا چیه داری میپرسی آریا!؟
_جواب من و بده طرلان
_ازم خواست برم دیدنش گفت باهام کار داره بهش گفتم هر حرفی داره بزنه تا اینکه صدای سرفه ی تو اومد من هول شدم قطع کردم دیگه چیز خاصی نبود آریا ، سئوال هات تموم شد!؟
_نه

کلافه نفسم رو بیرون دادم و پرسیدم:
_دیگه چه سئوالی مونده آریا بپرس میخوام برم
_تو واقعا عاشق منی!؟
با شنیدن این سئوالش جا خوردم خدایا یعنی تموم حرف هام رو شنیده بود ، اگه شنیده بود پس چرا داشت ازم میپرسید به من من افتادم
_من من …
دستش رو روی لبهام گذاشت و خیره به چشمهام شد و گفت:
_چرا دوست داشتنت رو به زبون نمیاری از چی میترسی!؟
با شنیدن این حرفش به خودم جرئت دادم و پرسیدم
_تو چی من و دوست داری!؟
_نه
با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم رفت با صورت گرفته بهش خیره شدم و چشمهایی که هر لحظه آماده ی باریدن بود ، صدای خش دار و بمش بلند شد:
_دوستت ندارم چون من دیوانه وار عاشق یه دختر بچه ی تخس و لجبازم!
با شنیدن حرفش لبخند پت و پهنی روی لبهام نشست که باعث شد آریا بخنده پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_طبیعیه عاشقم بشی هیچکس نمیتونه از دختری مثل من بگذره!
_طرلان
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_جانم
با عشق به چشمهام خیره شد و گفت:
_خیلی دوستت دارم!
با شنیدن این حرفش قلبم شروع کرد به تند تند زدن جوری که انگار میخواد از قفسه ی سینه ام بیاد بیرون تحمل این همه هیجان رو یکجا نداشتم
_آریا
_جون دلم
_اینجوری نکن!
محکم بغلم کرد سرش رو بین موهام برد نفس عمیقی کشید و با صدای بمش در گوشم زمزمه کرد:
_فکرش رو نمیکردم یه روزی عاشق یه دختر بچه ی تخس و زبون دراز بشم
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست انگاری وقت اعتراف رسیده بود
_منم هیچوقت فکرش رو نمیکردم عاشق رئیس مغرور و خودخواهم بشم!

ازم جدا شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_من خودخواهم!؟
دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم:
_نیستی
_الان که یه بلایی سرت درآوردم میفهمی کی خودخواه
خواستم فرار کنم که دستم رو محکم گرفت و لبهاش رو روی لبهام گذاشت اینبار بوسه هاش فرق داشت داغ و تبدار بود خیلی آروم و با عشق داشت میبوسید مگه میتونستم همراهیش نکنم خیلی آروم شروع کردم به بوسیدنش اون هم با دیدن همراهی من انگار بیشتر خشن شد چون سفت من رو به خودش چسپوند و با شدت شروع کرد به بوسیدن لبهام!
صدای گریه ی بچه ها باعث شد از آریا جدا بشم ، با نفس نفس بهش خیره شدم که با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و گفت:
_ برو بچه هارو بخوابون بیا من و آروم کن!
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم تا بناگوش قرمز شده با اینکه اولین بارم نبود اما نمیدونم چرا انقدر ازش خجالت میکشیدم
_توله رو ببینا برو تا یه لقمه ی چپت نکردم
با شنیدن این حرفش سریع به سمت اتاق رفتم داخل اتاق که شدم نفس راحتی کشیدم هنوزم قلبم از شدت هیجان داشت تند تند میزد!
به سمت بچه ها رفتم صورتشون از شدت گریه قرمز شده بود جفتشون همیشه دنبال هم بیدار میشدند اول پسرم رو بیرون آوردم روی تخت گذاشتم و بعدش دخترم رو خودم هم رفتم کنارشون نشستم جفتشون حالا آروم شده بودند انگار فقط منتظر بودند من به سمت باباشون نرم فنچای حسود!

* * * * *
بلاخره بدون سر و صدا دوباره عقد کردیم اینبار یه شب خیلی عالی و رمانتیک رو همراه آریا گذروندیم قرار بود از فردا دنبال کار های اقامتون بیفته و برای یه مدت از اینجا دور باشیم دلیل این همه اصرار آریا رو نمیفهمیدم برای رفتن نمیخواستم هم چیزی ازش بپرسم تا خودش به زبون بیاد!
دو سه روز گذشته بود و خیلی زندگی خوبی رو داشتیم میگذروندیم ، فکر نمیکردم منم بتونم طعم خوشبختی رو بچشم
_تو گوه خوردی زنیکه!
با شنیدن صدای داد آریا از جا پریدم ، داشت با کی حرف میزد اونم با این تن صدا از اتاق خارج شدم داخل راهرو ایستاده بود و داشت عصبی یه چیزایی میگفت به سمتم برگشت نمیدونم چرا حس کردم با دیدن من بیشتر از قبل عصبی شد و یه جورایی انگار ترسید اما چرا!

🍁🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

6 دیدگاه

  1. دیگه واقعا خسته شدیم
    من که دیگه نمیخونم🙃
    نویسنده با این کاراش فقط باعث میشه مخاطب از دست بره نه صرفا نویسنده این رمان بلکه همشون، همشون وقتی یه ذره از رمان میگذره دیگه نمی نویسن
    خوندن این رمانا کار بی معنی ایه چون در هر صورت آخرشو نمیفهمی

  2. سلام ادمین جان بعد گذشت ۵ روز میخواستم بگم این نویسنده عزیز کی میخواد پارت ۲۸ و منتشر کنه یا حداقل بذاره تا این همه معطل نشیم یا حداقل روزشو بگه هی سایتو چک نکنیم مرسی لطفا جواب بدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن