رمان رئیس مغرور من پارت 26 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۶

 

با شنیدن حرف هام هر لحظه اخماش بیشتر تو هم میرفت ، وقتی حرفم تموم شد با عصبانیت از سر جاش بلند شد و بدون توجه به من و سئوالی که ازش پرسیده بودم گذاشت رفت بهت زده به جای خالیش خیره شده بودم که صدای آریا بلند شد
_نمیتونی جلوی اون زبونت رو بگیری!
با شنیدن این حرفش نگاهم رو به سمتش چرخوندم و گفتم
_اما من که حرف بدی نزدم فقط ازش سئوال پرسیدم ، چرا عصبی شد
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_هر سئوالی رو نباید پرسید خانوم کوچولو
بعد این حرفش بلند شد رفت ، نفسم رو کلافه بیرون دادم باید میفهمیدم آریا و آرسین چرا با شنیدن اسم معین قاطی میکنند ، خودشون که چیزی بروز نمیدادند باید از معین تو یه فرصت مناسب میپرسیدم.
* * * * *
با شنیدن صدای زنگ تلفن به سمتش رفتم و برداشتم و گفتم:
_بله بفرمائید
صدای نحس آرمیتا داخل گوشی پیچید
_میبینم که خیلی زود برگشتی
با شنیدن صداش تموم وجودم شد پر از خشم و نفرت آرمیتا منفور ترین آدم زندگی من بود که بهترین روز های زندگیم رو خراب کرد با نقشه ی پلیدی که همراه سام کشیده بودند
_من به جایی که بهش تعلق داشتم برگشتم تو هم پرت شدی جایی که لیاقتت بوده
انگار موفق شدم عصبیش کنم
_زیاد خوشحال نباش این زندگی خوشت دووم چندانی نداره
لبخند حرص دراری زدم و گفتم:
_اینبار نه تو نه هیچ خر دیگه ای نمیتونه با نقشه های کثیفش زندگی من و آریا رو خراب کنه.
_ببین …
گوشی از دستم کشیده شد نگاهم به صورت عصبی آریا افتاد که با خشم فریاد زد:
_زنیکه ی پتیاره مگه بهت نگفته بودم نمیخوام دیگه دور اطراف زندگیم ببینمت ، نکنه دوست داری بمیری
نمیدونم آرمیتا چی بهش گفت که آریا رگ گردنش زد بیرون و اینبار تقریبا عربده کشید
_ببند دهنت و زنیکه ی هرزه فکر کردی میتونی من و گول بزنی ، بخدا قسم اینبار زنده زنده چالت میکنم آرمیتا فقط ببینم بازم گوه اضافه خوردی ببین چیکارت میکنم زندگیت و نابود میکنم.

با قطع شدن گوشی اریا به سمتم برگشت که با دیدن چشمهای قرمزش احساس کردم رنگ از صورتم پرید و مثل آدمای خطاکار سرم رو پایین انداختم ، هر لحظه منتظر داد و بیدادی از جانبش بودم که تو بغل گرمی فرو رفتم آریا با خشونت خاصی من رو بغل کرده بود و به خودش فشار میداد و هیستریک مانند میگفت
_دیگه نمیزارم بری تو مال منی تا آخر عمرت زن من میمونی همین فردا میبرم عقدت میکنم
با دیدن این حالتش هم متعجب شده بودم هم نگران با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه و آروم باشه گفتم
_آریا
با صدای خشدار شده ای گفت:
_جانم
_چی بهت گفت انقدر بهم ریختی!؟
_دوست ندارم دیگه درموردش حرف بزنی ، اگه اون زن دیگه زنگ زد جوابش رو نده باشه!؟
_باشه
کنجکاو شده بودم آرمیتا چی به آریا گفت که تا این حد حال آریا خراب شد بلاخره بعد از چند دقیقه طولانی که گذشت ازم جدا شد با دیدن چشمهای قرمز شده نمدارش چشمهام گرد شد بهت زده دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که آریا گذاشت رفت دیگه مطمئن شده بودم آرمیتا یه حرف بدی بهش زده ، دختره ی عوضی حتی حالا هم دست از سر ما برنمیداشت.
روی تخت نشسته بودم و بچه هارو که بی قراری میکردند آروم میکردم ، اما مگه آروم میشدند از صبح که بیدار شده بودند یه ریز داشتند گریه میکردند دیگه داشتم نگران میشدم ، با باز شدن در اتاق سرم رو بلند کردم و با حالت ناله مانند به آریا خیره شدم که با دیدن گریه ی بچه ها اخماش تو هم رفت
_چرا دارند گریه میکنند!؟
_نمیدونم از صبح هر کاری میکنم آروم نمیشند دارند بی قراری میکنند
_بلند شو آماده شو بچه هارو هم آماده کن بریم دکتر.
_باشه الان
* * * *
داخل بیمارستان بودیم دکتر به بچه ها چند تا قرص داد و مرخص کرد داشتیم برمیگشتیم خونه که صدایی از پشت از سرم بلند شد
_طرلان
با شنیدن صدای معین متعجب ایستادم به سمتش برگشتم که به سمتم اومد و با نگرانی بهم خیره شد و گفت:
_حالت خوبه اینجا چیکار میکنی
تا خواستم جوابش رو بدم صدای آریا مانع شد
_حال زن من به تو مربوط نیست!
معین که انگار تازه متوجه آریا شده بود نگاهش رو بهش دوخت پوزخندی زد و گفت:
_کدوم زن تو هیچ زنی نداری نکنه یادت رفته طلاقش دادی!؟
آریا با شنیدن این حرف رگ گردنش برجسته شد و با خشم به معین خیره شد
_اگه بچه هام نبودند میدونستم چیکارت کنم مرتیکه ی لاشخور

معین پوزخندی تحویلش داد و با خونسردی بهش خیره شد و گفت:
_جز تهدید کردن هیچ غلطی نمیتونی بکنی
چشمهاش برق زد با خشم و تهدید نگاهی به معین انداخت و گفت:
_حرف امروزت رو هیچوقت یادت نره معین راد.
بعد تموم شدن حرفش به سمتم برگشت و عصبی گفت:
_راه بیفت
بدون اینکه اعتراضی کنم حرکت کنم آریا انقدر عصبی بود که مطمئنم اگه حرفی میزدم یه بلایی سرم در میاورد سوار ماشین شدیم و آریا با سرعت شروع کرد به رانندگی کردن که با ترس گفتم:
_آریا یواش چخبرته بچه ها!
با شنیدن این حرف من سرعتش رو کم کرد ، تقریبا بعد یکساعت رسیدیم بچه هارو بردیم داخل اتاقشون بعد اینکه بچه ها خوابیدند به سمت اتاق آریا رفتم تا لباس هام رو عوض کنم با دیدن آریا که روی تخت نشسته بود و داشت سرش رو فشار میداد خواستم بیتفاوت از کنارش رد بشم اما مگه میشد تو این حال تنهاش بزارم
_آریا
انگار صدام رو نشنید اینبار با صدای بلندتری صداش زدم:
_آریا
سرش رو بلند کرد با دیدن من با صدای بم و گرفته ای گفت:
_بله
_خوبی!؟
پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_با شنیدن حرف های اون مرتیکه آره ، نشونش میدم آریا کیه کاری باهاش میکنم به گوه خوردن بیفته مرتیکه ی بیناموس
نگران به سمتش رفتم و گفتم:
_آریا چرا انقدر عصبی هستی تو مگه معین چیکار کرده آخه!؟
بلند شد که چون ناگهانی بود از ترس یه قدم به عقب رفتم با خشم بهم خیره شد
_مگه بهت نگفتم دیگه اسم اون مرتیکه رو به زبون نیاری هان!؟
با دیدن صورت عصبیش از ترس به من من افتادم
_من فقط …
عصبی داد زد
_انقدر من من نکن زود باش جواب من و بده
_آریا من فقط نگران تو شدم من …
عصبی لبخندی زد و گفت:
_تو نگران من شدی نگران کسی که سایه اش رو داشتی با تیر میزدی تو هم شدی یکی لنگه ی اون آرمیتای پتیاره
دستم رو گرفت و پرتم کرد روی تخت که جیغی زدم اومدم بلند بشم که آریا به سمتم اومد و داد زد
_آروم بگیر
با ترس و وحشت بهش خیره شدم که بلوزش رو از تنش در آورد و اومد به سمتم خیمه زد روم که چونم لرزید و با بغض گفتم:
_میخوای چیکار کنی آریا تو رو خدا بلند شو!
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و لب زد
_آرومم کن بهت نیاز دارم
با شنیدن این حرفش ماتم برد قبل از اینکه حرفی بزنم یا واکنشی نشون بدم لبهاش روی لبهام قرار گرفت دستش زیر لباسم رفت که ….

دستم رو روی دستش گذاشتم و با عجز اسمش رو صدا زدم:
_آریا
با چشمهای قرمز شده اش که حالا خمار شده بود بهم خیره شد و با صدای بم شده اش گفت:
_نمیتونم خودم رو کنترل کنم طرلان بهت نیاز دارم
دوباره لبهاش رو روی لاله ی گوشم گذاشت و بوسه ای زد که بی اختیار صدای آه مانندی از لبهام خارج شد ، نقطه ضعف من رو میدونست و انقدر ماهرانه من رو بوسید و نوازش کرد که تسلیم خواسته اش شدم و باهاش همراه شدم.
با درد شدیدی که زیر شکمم پیچید چشمهام رو باز کردم نگاهم به آریا افتاد که خیلی آروم خوابیده بود حتی تو خواب هم اخم کرده بود، به سختی از سرجام بلند شدم و بدون اینکه سر و صدایی کنم به سمت حموم رفتم دوش آب گرم رو باز کردم و رفتم زیرش یاد رابطه ای که با آریا داشتم افتادم لبخندی روی لبهام نشست
در طول رابطه خیلی آروم و عاشقانه بود و ملاحضه ام رو میکرد اصلا خبری از خشونت سابق بود و همین باعث شد باهاش همراه بشم و از رابطه ای که داشتیم لذت ببرم حتی با فکر کردن بهش هم داغ میشدم سرم رو تکون دادم تا به افکارم خاتمه بدم سریع حوله ی کوتاه تن پوشی که داخل حموم بود رو پوشیدم و از حموم خارج شدم
به سمت کمد رفتم تا لباس مناسبی پیدا کنم بپوشم که صدای آریا من و از جا پروند
_حموم بودی!؟
در حالی که دستم رو روی قلبم گذاشته بودم به سمتش برگشتم و گفتم
_آره
خمار خواب بود که با همون صدای خشدار شده اش گفت:
_منتظر میموندی با هم میرفتیم هنوز ازت سیر نشده بودم
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد با حرص بی حیایی نثارش کردم و لباس هام رو برداشتم از اتاق خارج شدم تا تو اتاق مهمون لباسام رو عوض کنم این بشر زیادی پرو بود.

با دیدن مامان چشمهام خیس شد به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفته بودم مامان با گریه به سمتم اومد و قبل از اینکه حرکتی کنم یا حتی حرفی بزنم سیلی محکمی تو صورتم زد و محکم بغلم کرد و با گریه گفت:
_چجوری تونستی بزاری بری
با گریه نالیدم
_مامان
_فکر کردی منم تو رو نمیخوام ،فکر کردی طردت کردم آره
_من مجبور شدم من …
دیگه نتونستم ادامه بدم انقدر تو بغلش گریه کردم تا خالی شدم ازش جدا شدم و با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_خیلی دلم برات تنگ شده بود مامان
با دلخوری بهم خیره شد و گفت
_چرا نیومدی پیشم
_نمیتونستم پام رو داخل اون خونه بزارم هنوز اون روز رو یادم نرفته
مامان با صدای گرفته ای گفت:
_هیچوقت اون دختره رو نمیبخشم بابت کاری که در حقت کرد ، قصدش فقط بهم ریختن زندگی شما بود!
پوزخندی روی لبهام نشست
_موفق هم شد
_زن دایی!
با شنیدن صدای آریا مامان به سمتش برگشت و با ناراحتی بهش خیره شد و گفت:
_چرا بهم نگفتی طرلان برگشته!؟
آریا با خونسردی به سمتم اومد دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و خیره به صورت مامان شد و گفت:
_چون طرلان آمادگی روبرویی نداشت برای همین چیزی نگفتم تا داخل یه فرصت مناسب همدیگر رو ببینید.
اون روز تا شب کنار مامان بودم و رفع دلتنگی کردم تقریبا ساعت یازده بود که مامان رفت خونه با رفتنش دلم گرفت اما خوبیش این بود که دوباره میتونستم ببینمش.
* * * *
_آریا تو مستی!؟
با چشمهای خما شده اش بهم خیره شد و کشیده گفت:
_نه
دهنش داشت بوی گند الکل میداد صورتم رو جمع کردم و با حرص گفتم
_الان یه کبریت بگیرم طرفت که منفجر میشی از بس اون زهره ماری رو خوردی
با شنیدن این حرفم قهقه ی مستانه ای زد

با حرص بهش خیره شدم و گفتم
_میشه انقدر رو اعصاب من یورتمه نری ، معلوم نیست دردت چیه راه به راه اون زهره ماری رو میخوری
به سمتش رفتم و در حالی که بازوش رو میگرفتم گفتم
_زود باش بلند شو یه دوش بگیر مستی از سرت بپره
دستم رو گرفت و محکم کشیدتم که پرت شدم روی تخت چون حرکتش یهویی بود جیغی کشیدم و گفتم
_داری چیکار میکنی دیوونه شدی
خیمه زد روم و بهم خیره شد و با مستی گفت:
_اون کثافط میخواد کاری که با خواهرم انجام داد رو باهات انجام بده!
متعجب از شنیدن این حرفش تموم عصبانیتم پر کشید بهش خیره شدم و گفتم:
_کی
کشیده اسمش رو گفت
_اون معین پدر سگ
_اون باهات چیکار کرده!؟
رگ گردنش زد بیرون چشمهاش قرمز شد و با خشم غرید
_با خواهرم بازی کرد ، خواهرم بخاطر اون خودکشی کرد!
_کدوم خواهرت ، آریانا یا رها!؟
اشک تو چشمهای قرمزش جمع شد و با صدای گرفته ای گفت:
_نازنین
_مگه تو خواهر دیگه ای هم داشتی!؟
بدون توجه به سئوال من ادامه داد
_نازنین رو با دستای خودم نجات دادم بردمش بیمارستان نجات پیدا کرد ولی دو روز بعدش خواهرم غیب شد و هیچوقت پیداش نشد!
_معین این وسط چیکاره اس !؟
_خواهرم عاشقش بود نامزد بودند ولی اون روز عقد خواهرم رو ترک کرد.
با شنیدن حرف های آریا هر لحظه بیشتر از قبل شکه میشدم اصلا به معین نمیومد همچین آدمی باشه!
_نمیزارم اینبار زن من بشه بازیچه اون ، میکشمش اون بیناموس رو
تا خواستم چیزی بگم نگاهش سر خورد روی لبهام و سرش نزدیک شد با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم و آهی تو گلو کشیدم که با اینکارم خشن تر از قبل شروع کرد به بوسیدن انگار با اینکارش میخواست عصبانیتش رو روی لبهای من خالی کنه.
با بیرون آوردن لباس هام تسلیمش شدم و همراهیش کردم شاید آروم میشد و چیزایی که ذهنش رو مشغول کرده بود فراموش میکرد.

_بشین میخوام باهات حرف بزنم
بدون هیچ اعتراضی روی مبل روبروش نشستم و بهش خیره شدم که صدای بم و خش دارش بلند شد:
_فردا وقت محضر گرفتم دوباره عقد میکنیم
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم که مکثی کرد و زل زد تو چشمهام ، بعد از چند ثانیه دوباره ادامه داد:
_بعد عقد برای یه مدت از اینجا میریم آلمان
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت و حرفش رو قطع کردم
_من جایی نمیام
_من ازت نپرسیدم که میای یا نه ، فقط بهت گفتم تا آماده باشی
بعد تموم شدن حرفش بلند شد که من هم بلند شدم و با حرص اسمش رو صدا زدم
_آریا وایستا
ایستاد به سمتم برگشت و بهم خیره شد و گفت:
_میدونی که من هیچوقت حرفم دو تا نمیشه درسته!؟
نفسم رو پر حرص بیرون دادم و گفتم
_من هیچ جا نمیام میفهمی!؟
لبخندی زد و گفت:
_تو هم میای مجبوری!
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده از عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم:
_نمیام آریا مطمئن باش
به سمتم اومد و کاملا تو یه قدمیم ایستاد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_من بچه هام رو میبرم تو میخوای تنها اینجا بمونی!؟
با شنیدن این حرفش وا رفتم عوضی باز داشت از نقطه ضعف من سواستفاده میکرد میدونست من بدون بچه هام نمیتونم
_تو نمیتونی …
پر از تحکم گفت
_میتونم
با بهت داشتم بهش نگاه میکردم
_بهتره به جای زدن این حرف ها آماده باشی فردا عقد میکنیم و بعدش میریم آلمان هیچ حرفی هم دیگه در این مورد نشنوم
بعد تموم شدن حرفش عقب گرد کرد که بره
_بخاطر معین میخوای بریم آلمان!؟
با شنیدن این حرفم تیز به سمتم برگشت چنان نگاه ترسناکی بهم انداخت که از سئوالی که پرسیده بودم پشیمون شدم.

_کافیه بازم اسم اون مرتیکه رو به زبونت بیاری تا چنان بلایی سرت دربیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنند طرلان.
بعد انداختن نگاه تهدید آمیزی گذاشت رفت ، حالا باید چیکار میکردم من اصلا دوست نداشتم برم آلمان باید با آرسین حرف میزدم تا یه جوری آریا رو قانع کنه که منصرف بشه ، اما آرسین هم از اون روزی که اسم معین رو آوردم عصبی شد رفت پیداش نشده هنوز به سمت تلفن رفتم و شماره اش رو گرفتم بعد از خوردن چند تا بوق برداشت و صداش تو گوشی پیچید:
_سلام بله
_سلام داداشی!
با شنیدن صدام مکث کوتاهی کرد و صدای خسته و گرفته اش بلند شد:
_چیشده خانوم کوچولو
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_به من نگو کوچولو
خنده ای کرد و گفت:
_کوچولویی دیگه
بعد از کمی صحبت کردن و شوخی کردن بلاخره جدی شدم و گفتم:
_باید ببینمت آرسین
_فردا میام دیدنت ، چیزی شده!؟
_فردا بدون اینکه آریا بدونه بیا کار مهمی باهات دارم نمیخوام اون بفهمه.
_باشه
_پس تا فردا خداحافظ
_خداحافظ
_با کی داشتی حرف میزدی!؟
با شنیدن صدای آریا دستم روی قلبم گذاشتم و به سمتش برگشتم و گفتم:
_این چه وضع صدا کردن یه اهنی اوهنی ترسیدم
بدون توجه به حرفم با صدای سرد و خش دارش گفت:
_کی بود پشت خط!؟
خونسرد بهش خیره شدم و گفتم:
_آرسین بود داشتم با اون حرف میزدم
فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و به سمت بیرون حرکت کرد که گفتم:
_کجا داری میری؟!
_قرار دارم شب هم منتظر من نمون نمیام
با شنیدن این حرفش حسادت تو دلم چنگ زد و حس بدی بهم دست داد با صدایی که حالا بی اختیار عصبی شده بود گفتم:
_با کی قرار داری ،چرا شب نمیای!؟
آریا به سمتم برگشت با دیدنم لبخند محوی روی لبهاش نشست …

با دیدن لبخندش بیشتر از قبل عصبی شدم و گفتم
_چیه به چی داری میخندی مگه من برات جک تعریف کردم!؟
به سمتم اومد روبروم ایستاد و به چشمهام خیره شد و گفت:
_وقتی حسود میشی جذاب تر میشی
با شنیدن این حرفش دهنم از تعجب باز موند این چی داشت میگفت سریع خودم رو جمع و جور کردم و با غیض گفتم:
_اصلا هم حسودی نکردم چرت نگو لطفا
ابرویی بالا انداخت و گفت
_یعنی تو حسودیت نشد!؟
_نه
لبخند مرموزی زد و گفت:
_باشه پس مواظب خودت باش خانوم کوچولو
تا خواست بره دستش رو گرفتم و گفتم:
_کجا!
با نگاه عجیبی بهم خیره شد و گفت:
_یه قرار کاری خیلی مهم دارم فردا امشب باید تموم کار هاش رو انجام بدیم نگران نباش خونه ی خالی با دختری قرار ندارم.
با شنیدن این حرفش هول شدم و دستپاچه گفتم:
_من کی گفتم با کسی قرار داری!؟
_لازم نبود حتما به زبون بیاری!
ساکت شدم دیگه حرفی نزدم انقدر ضایع رفتار کرده بودم که فهمیده بود به سمتم اومد پیشونیم رو بوسید که با اینکارش حس کردم تموم بدنم گر گرفت سرم رو بلند کردم و به چشمهاش خیره شدم که لبخندی زد و گفت:
_خودت و اذیت نکن خانومم
و بعد تموم شدن حرفش رفت ، من هنوز خشک شده سر جام ایستاده بودم و به جای خالیش خیره شده بودم

آرسین سئوالی و منتظر بهم خیره شده بود تک سرفه ای کردم و شروع کردم
_آریا میخواد فردا دوباره عقد کنیم
آرسین با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_این که خبر خوبیه!
_بعد عقد میخواد برای همیشه از اینجا بریم
با شنیدن این حرف من برعکس تصورم اصلا نه متعجب شد نه عصبی خونسرد گفت:
_الان مشکل تو چیه!؟
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_تو خبر داشتی آرسین!؟
_آره
اخمام تو هم رفت
_و هیچ مخالفتی باهاش نکردی!؟
_چرا باید باهاش مخالفت کنم ، شما فقط برای یه مدت کوتاه میرید و برمیگردید شاید با وجود این سفر حال جفتتون بهتر بشه از اتفاق های ناخوشایندی که افتاد هم دور میشید.
_اما من دوست ندارم از اینجا برم
با شنیدن این حرف من اون اخم کرد و گفت:
_طرلان یه سئوال میخوام ازت بپرسم اما جوابت رو درست بده باشه!؟
سرم رو تکون دادم که گفت
_تو آریا رو دوست داری!؟
با شنیدن این حرفش قلبم شروع کرد به تند تند زدن این چه سئوالی بود آرسین داشت ازم میپرسید حس کردم صورتم از شدت خجالت گر گرفت ، صداش بلند شد
_حالا نمیخواد خجالت بکشی تو با اون زبون درازت اصلا خجالتی بودن بهت نمیاد!
با حرص اسمش رو صدا زدم
_آرسین
شروع کرد به خندیدن
_دروغ میگم مگه
چشم غره ای بهش رفتم که بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه تک سرفه ای کرد و جدی شد و گفت:
_جواب سئوال من رو ندادی طرلان
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_دوستش دارم!
_پس فکر کن این یه مسافرت چند ماه است و یه فرصت عالی برای تو که تنها با عشقت باشید بدون هیچ مزاحمی.
با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم
_پس شماها چی داداش من بدون شما …
وسط حرفم پرید و گفت:
_اگه دلت تنگ شد زنگ بزن نترس قرار نیست که بری و دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم
_دلم اصلا راضی به رفتن نیست داداش
_به آریا اعتماد کن همه چیز درست میشه!
لبخندی بهش زدم که صدای باز شدن در خونه اومد و پشت بندش صدای آریا پیچید
_طرلان
با شنیدن صداش بلند شدم و به سمتش رفتم و با حرص گفتم
_رسیدن به خیر آقا آریا
با شنیدن این حرف من لبخند پت و پهنی زد و گفت:
_فکر نمیکردم انقدر زود دلت برام تنگ بشه و عصبی بشی از نبودم
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_چرت و پرت نگو من دلم برای تو تنگ نمیشه تو …
کمرم رو چنگ زد و من رو به سمت خودش کشید و خمار زمزمه کرد
_اما من دلم برای تو تنگ شده بود
و بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهم محکم لبهاش رو روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن ، الان وقتش نبود آرسین داخل خونه بود دستم رو روی سینه اش گذاشتم تا جدا بشه اما مگه ول کن بود
_اهم اهم
با شنیدن صدای آرسین ازم جدا شد ، خیلی خونسرد به آرسین خیره شد و انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده باشه گفت:
_کی اومدی تو!؟
آرسین با خنده به آریا خیره شد و گفت:
_یه دو ساعتی میشه
با حرص زیر لب غریدم
_آبروم رو بردی حداقل دستت رو بردار تا آب نشدم از خجالت

🍁🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

33 دیدگاه

  1. واقعا کارایی نداره خوندن این رمان ها ،ادمو زده میکنه 😐
    حوصله سر بر و وقت گیر.با این حساب ادمین واقعا خسته نباشید با اینکه وقت میذارید رو رمان هارو تا اونجایی هست رو میذارید .
    همچین نویسنده ها ولی واقعا همشون یه محتوایی دارند و اصلا داستان یکیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن