رمان رئیس مغرور من پارت 25 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۵

 

با دیدن برگه ها قلبم داشت از جاش کنده میشد یعنی واقعا من اینارو امضا کرده بودم
_خوب!
با شنیدن صدای آریا عصبی به سمتش برگشتم و داد زدم:
_ازت شکایت میکنم میفهمی تو من و گول زدی من اصلا نمیدونستم همچین چیزایی اونجا نوشته شده.
با خونسردی بهم خیره شده بود و همین باعث میشد بیشتر از قبل عصبی بشم
_من تو رو گول نزدم تو با میل خودت اون برگه هارو امضا کردی و اینکه نخونده باشی هیچ ربطی به من نداره.
_من فکر میکردم اونا برگه های طلاق نه اینکه این رو هم بهش اضافه کرده باشی.
بیتفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت:
_حالا فهمیدی که بچه ها رو نمیتونی بگیری پس دوتا راه بیشتر نداری ، یا اینکه اون کار رو بیخیال بشی بیای دوباره کنار من بچه هات رو بزرگ کنی یا اینکه هم قید بچه هات رو بزنی و همیشه بچسپی به اون کار دو هزاری!
بعد تموم شدن حرف هاش با پوزخند مضحکی که روی لبهاش خودنمایی میکرد بهم خیره شد و با لحن مسخره ای گفت:
_خوب خانومم تصمیت چیشد!؟
با نفرت بهش زل زدم و گفتم:
_خیلی رذلی آریا
با شنیدن این حرفم قهقه ی بلندی زد و گفت:
_ممنون خانوم خوشگلم
هیچ راهی نداشتم جز قبول کردن پیشنهادش من نمیتونستم از بچه هام بگذرم
_من با اون شرکت قرارداد بستم به مدت یکسال برای کار.
_راهی برای فسخ کردنش هست پس نمیخواد بیخود نگران باشی ، این حرفت یعنی اینکه پیشنهاد اولم رو قبول کردی درسته!؟
و با لبخند موزی بهم خیره شد که با صدای سردی گفتم:
_فقط بخاطر بچه هام قبول کردم وگرنه تو هیچ ارزشی برام نداری
برای لحظه ای چشمهاش از خشم برق زد اما زود خودش رو کنترل کرد و به حالت اولش برگشت.

به سمتم اومد و با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و خمار گفت:
_چطوره یکم هم به شوهرت برسی خوشگلم
با شنیدن این حرفش چشمهام گشاد شد این چی داشت برای خودش میگفت
_تو چی داری میگی نکنه فکر کردی من چون قراره اینجا بمونم تو هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی!؟
پوزخندی زد و گفت:
_تو به جز رسیدن به بچه هات وظیفه ی دیگه هم داری که اونم تمکین کردن از شوهرت فهمیدی!؟
_اما من هیچ شوهری ندارم نکنه یادت رفته!؟
بلاخره تونستم عصبیش کنم ، با خشم بهم خیره شد و گفت:
_تو تا آخر عمرت زن من میمونی فهمیدی!؟
_نه نفهمیدم
تا خواست دهن باز کنه چیز دیگه ای بگه صدای زنگ تلفنش بلند شد زیر لب لعنتی گفت و جواب داد نمیدونم اون طرف پشت خطش کی بود و چی گفت بهش که صورتش رنگ عوض کرد ، وقتی تلفن رو قطع کرد با صدای خشدار و گرفته ای گفت:
_من باید برم جایی مواظب بچه ها باش
با دیدن حالش نگران پرسیدم:
_چیشده آریا کجا میخوای بری این وقت شب نکنه اتفاق بدی افتاده!؟
فقط نگاه عمیقی به صورتم انداخت و گفت:
_تا موقع اومدن من حق نداری از خونه خارج بشی فهمیدی!؟
_آره اما …
با رفتنش حرفم نصفه موند ، یعنی که بهش زنگ زده بود که اینجوری تغیر کرد و گذاشت رفت …

تا صبح از شدت دلشوره اصلا نتونستم چشم رو هم بزارم ، گرچه به زبون میگفتم ازش متنفرم اما واقعیت نداشت خودم خوب میدونستم که عاشق آریا هستم و همه ی حرف هام باد هواست.
ساعت هفت صبح شده بود که صدای باز شدن در سالن اومد سریع از روی مبل بلند شدم و به سمت آریا رفتم با دیدن من ایستاد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نخوابیدی!؟
بدون توجه به حرفش با نگرانی بهش خیره شدم و گفتم:
_تو خوبی آریا!؟
سرش رو تکون داد و با نگاه خاصی بهم خیره شد که کلافه از جواب ندادنش با صدای بلند تری گفتم:
_آریا باتوام
با شنیدن صدای داد من با صدای خشک و خشداری گفت:
_کار داشتم جایی رفتم
با شنیدن این حرفش اخمام به طرز فجیهی تو هم رفت
_این چه کاریه که نصف شب رفتی و الان برگشتی آریا!؟
به صورتم خیره شد و گفت:
_یه مشکلی پیش اومده بود باید حلش میکردم ، نگران نباش کوچولو
بعد تموم شدن حرفش ضربه ای به نوک دماغم زد و گفت:
_من میرم بخوابم تموم شب رو بیدار بودم
و به سمت طبقه بالا رفت نفسم رو پر حرص بیرون دادم پسره ی عوضی حتی نموند تا کارش رو توجیه کنه فقط بلد بود که اعصاب من رو بهم بریزه ، میدونستم یه چیزی شده که نمیخواد بهم بگه ولی بلاخره که معلوم میشد.
رفتم سمت مبل و روش دراز کشیدم بهتر بود کمی میخوابیدم همین که چشمهام رو بستم طولی نکشید که خوابم برد.
_طرلان بیدار شو!
با شنیدن صدای آریا کنار گوشم آهسته چشمهام رو باز کردم و خوابالود گفتم:
_چه مرگته نمیزاری من بخوابم
_چرا اینجا خوابیدی پاشو برو تو اتاق بدنت درد میگیرم
کلافه تو جام نشستم و با حرص گفتم:
_بخاطر همین من و بیدار کردی کروکودیل
با شنیدن این حرفم به وضوح گرد شدنش چشمهاش رو دیدم ، اما خیلی خونسرد بلند شدم و به سمت طبقه بالا رفتم که صداش رو از پشت سرم شنیدم
_چقدر بی ادب شده
با صدای بلندی گفتم:
_بی ادب خودتی نه من ، وقتی از خواب بیدارم کردی توقع نداشته باش قربون صدقه ات برم.

بعد از خوابیدن بچه ها رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی برای نهار درست کنم که صدای آریا از تو هال اومد:
_نمیخواد چیزی درست کنی غذا از بیرون سفارش دادم
از خدا خواسته از آشپزخونه بیرون اومدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد ، با دیدن شماره ی معین دکمه ی اتصال رو زدم هنوز چیزی نگفته بودم که صدای دادش بلند شد:
_کجایی تو ..
گوشی رو از گوشم دور کردم وقتی داد و بیدادش تموم شد دوباره گوشی رو در گوشم گذاشتم و با آرامش شروع کردم به صحبت کردن
_چخبرته این همه داد و بیداد راه انداختی!؟
_میشه بگی کدوم گوری هستی!؟
با شنیدن این حرفش اخمام بشدت تو هم رفت با حرص گفتم:
_درست صحبت کن معین
صدای کشیدن نفس عمیقش رو شنیدم انگار داشت خودش رو کنترل میکرد تا هیچ حرف بدی بهم نزنه ، بلاخره صداش بلند شد
_کجایی طرلان
_خونه ی آریا
صدای فریادش بلند شد
_اونجا چه غلطی میکنی تو چرا ….
وسط حرفش پریدم
_ببین معین بخوای داد و بیداد کنی قطع میکنم.
_باشه باشه آرومم
_من …
هنوز حرفم کامل نشده بود که گوشی از دستم کشیده شد و …

صدای فریاد آریا بلند شد:
_به چه حقی به زن من زنگ زدی تو!؟
نمیدونم معین چی بهش گفت که آتیشی شد و با خشم عربده کشید:
_دهنت و ببند مرتیکه کثافط خودم میکشمت عوضی مطمئن باش.
بعد تموم شدن حرفش گوشی رو محکم کوبید به دیوار که خورد و خاکشیر شد بهت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم توقع اینکارو ازش نداشتم چرا گوشی من و کوبید به دیوار پسره ی روانی
_این چه کاری بود کردی ، گوشیم رو داغون کردی
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد چنان نگاهی بهم انداخت که از ترس خفه خون گرفتم به سمتم اومد و با صدای عصبی گفت:
_دیگه حق نداری با اون پسره حرف بزنی فهمیدی!؟
دیگه داشت زور میگفت نمیتونستم تن به خواسته های خودخواهانش بدم
_نه نفهمیدم
به سمتم هجوم آورد بازوم رو محکم تو دستهاش گرفت و فشار داد ، با خشم تو صورتم غرید:
_طرلان من و سگ نکن به اندازه ی کافی اعصابم خراب هست
_تو کی اعصابت درست و درمون بود آخه
_طرلان
با شنیدن صدای دادش با اینکه ترسیده بودم اما کم نیاوردم و خیره به چشمهای قرمز شده اش گفتم:
_چیه هی راه به راه داد میزنی بچه ها میترسن.
_ببین خوب گوشات رو باز کن ببینم یا بشنوم با اون پسره حرف زدی زندگیت و جهنم میکنم اصلا باهات شوخی ندارم تو این مورد
_اما معین پسر خوبیه اون که کاری باهات نداشته چرا ….
_خفه شو!
با دادی که زد حرف تو دهنم ماسید با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم که ادامه داد:
_میخوای من و روانی کنی آره!؟
باز نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم
_تو از اولش روان پریش بودی.

نفسش رو تو صورتم فوت کرد ، انگار آرومتر شده بود با صدای خشک و خشداری گفت:
_انقدر با اعصاب من بازی نکن لعنتی.
_آریا لطفا دستت رو بردار میخوام برم
نگاه عمیق و طولانی بهم انداخت ازم جدا شد دوباره چشمهاش سرد شده بود درست مثل گذشته با لحن خشک و بی احساسش گفت:
_دیگه حق نداری اون پسره رو ببینی
با شنیدن این حرفش به سختی لب باز کردم و گفتم:
_تو نمیتونی بهم بگی چیکار کنم و چیکار نکنم
پوزخندی زد و گفت:
_من خیلی کارا میتونم انجام بدم پس هواست به کارهایی که میکنی باشه!
بعد تموم شدن حرفش رفت با حرص پام رو روی زمین کوبیدم لعنتی انگار خوشش میومد از آزار دادن من پسره ی زورگو ، به سمت گوشیم که خورد و خاکشیر شده بود رفتم سیمکارتم فقط سالم مونده بود هیچ آثاری از گوشی نمونده بود اهی کشیدم و بلند شدم
_طرلان
با شنیدن صداش حرصی به سمتش برگشتم که گفت:
_امشب میریم خونه ی آقاجون اماده باش
با شنیدن این حرفش حس کردم رنگ از صورتم پرید من آماده ی روبرو شدن با خانواده ام نبودم نمیتونستم ببینمشون
_من نمیام
_چرا
سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و با صدای لرزونی گفتم:
_هنوز آمادگیش رو ندارم.
صدای قدم هاش که به سمتم اومد رو میشنیدم کنارم ایستاد و با صدای خشکی گفت:
_طرلان به من نگاه کن!

سرم رو بلند کردم به چشمهاش خیره شدم که باآرامش گفت:
_برای چی اماده گی داشته باشی آخه ، برای دیدن خانواده ات !؟ ما اشتباه کردیم اونی که باید شرمنده باشه و نتونه تو صورتت نگاه کنه ماها هستیم نه تو میفهمی!؟
با شنیدن این حرف هاش حس کردم نوری تو قلبم پیچیده شد حق با آریا بود من چرا باید حس بدی داشته باشم من که هیچ کار بدی انجام نداده بود ، مخصوصا حالا که بیگناهیم اثبات شده بود اما وقتی یادم میفته آخرین باری که تو خونه ی آقاجون بود و اون اتفاق ها افتاد!
_داری به چی فکر میکنی!؟
با شنیدن صدای آریا از افکارم خارج شدم نگاهم رو بهش دوختم و با صدای گرفته ای گفتم:
_دارم به اون روز فکر میکنم روزی که بخاطر آرمیتا ‌…
نتونستم ادامه بدم بغضی که به گلوم هجوم آورده بود داشت خفم میکرد ، آریا به سمتم اومد و محکم بغلم کرد هیچ اعتراضی نکردم چون به این بغل احتیاج داشتم نفس عمیقی کشیدم دوست نداشتم بغضم بشکنه.
_طرلان به هیچ چیزی فکر نکن من همیشه کنارتم
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام نشست و لحنم تلخ شد
_لابد درست مثل گذشته آره
_نه
_حتی ذره ای بهم اعتماد نداشتی آریا ، شاید اگه …
صدای گرفته اش بلند شد
_تو نمیتونی من رو درک کنی اون لحظه چه حس بدی داشتم هیچوقت جای من نبودی و نمیفهمی من بهم خیانت شده بود اون صحنه رو یکبار دیده بودم من زنم رو تو بغل یه کثافط دیده بودم که لش کرده بود روش و وقتی برای بار دوم تو رو تو اون وضعیت دیدم …
ساکت شد ادامه نداد براش سخت بود میدونستم ، میتونستم درکش کنم اون هم حق داشت اما کی من رو درک میکرد که چه حسی دارم تموم اون کتک ها توهین ها حقارت هایی که کشیده بود هر لحظه جلوی چشمام هست.

بلاخره تونستم آریا رو متقاعد کنم تا یه روز دیگه بریم خونه ی آقاجون ، هنوز خیلی زود بود برای روبرو شدن با خانواده ام. کسل یه گوشه نشسته بودم و داشتم کانال های تلویزیون رو جابجا میکردم که صدای آریا عصبی آریا من و از جا پروند
_طرلان
به سمتش برگشتم چشمهاش قرمز شده بود و با خشم داشت بهم نگاه میکرد برای یه لحظه از نگاهش ترسیدم درست شده بود مثل اون موقع ها! اما اون انگار اصلا متوجه نشده بود که به سمتم اومد بازوم رو محکم گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_تو خونه ی معین چه غلطی میکردی!؟
هنوز حرفش رو هضم نکرده بودم که فشارش رو روی دستم بیشتر کرد و گفت:
_طرلان من و سگ نکن با توام زود باش حرف بزن ، خونه ی اون یارو چه غلطی میکردی
با درد شروع کردم به حرف زدن
_آریا من جایی نداشتم برم، معین بهم کمک کرد و اجازه داد توی خونه اش که ازش استفاده نمیکنه زندگی کنم ، این کجاش مشکل داره آخه!؟
با چشمهای ریز شده اش بهم خیره شد
_هیچکس ازش استفاده نمیکرد!؟
_آره
_پس چرا اون حرف هارو بهم زد!؟
متعجب بهش خیره شدم یعنی معین چی بهش گفته بود که تا این حد روانیش کرده بود
_اون چی بهت گفته!؟
اخماش تو هم رفت و بدون توجه به سئوالی که ازش پرسیده بودم با خشم بهم خیره شد و توپید
_دیگه حق نداری باهاش حرف بزنی فهمیدی نه حتی جایی اتفاقی دیدیش باهاش همکلام بشی.
وقتی دید هیچ جوابی بهش نمیدم بازوم رو محکم گرفت و فشار داد
_با توام طرلان جواب من و بده
_آریا دستم و ول کن دردم گرفت
فشار دستش رو کمتر کرد اما دستم رو ول نکرد و همچنان با غضب بهم خیره شده بود

_میشه بگی چیشده باز سگ شدی داری پاچه میگیری !؟
_دیگه دوست ندارم کنار اون مرتیکه ببینمت فهمیدی دوست ندارم باهاش همکلام بشی خوش ندارم ناموس من زن من بشینه با اون کثافط حرف بزنه.
_اون کثافطی که داری ازش حرف میزنی به من پناه داد وقتی همتون من رو بدون داشتن هیچ پشت و پناهی طرد کردین.
با پشت دستش ضربه ی آرومی روی دهنم زد و گفت:
_جواب نده طرلان من و سگ نکن میفهمی.
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم
_دستت و بردار من برم فکر کنم دیوونه شدی تو.
_خوب گوشات رو باز کن فقط کافیه بشنوم یا ببینم با اون پسره حرف زدی یا دیدیش بلایی به سرت درمیارم خودت از کاری که کردی پشیمون بشی فهمیدی!؟
دلم میخواست ساکت باشم چیزی نگم اما مگه میذاشت آریا!
_نفهمیدم چون داری زور میگی آریا
کلافه دستش رو داخل موهاش کشید و با خشم غرید:
_طرلان با توام
_باشه باشه دستت و بردار
وقتی دستش رو برداشت سریع از پیشش رفتم و داد زدم:
_هر کاری دلم بخواد انجام میدم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی
به سمتم خیز برداشت که جیغی کشیدم و شروع کردم به فرار صداش رو از پشت سرم شنیدم
_حسابت رو میرسم طرلان تو هنوز آدم نشدی
_من فرشته ام فرشته.
_مگه دستم بهت نرسه طرلان
خودم رو داخل اتاق انداختم و در قفل کردم که ضربه ی محکمی زد و گفت:
_در رو باز کن طرلان
_باز نمیکنم
_طرلان نزار اون روی من بالا بیاد
_نه اینکه تا حالا بالا نیومده ، انگار دیوونه ام در رو باز کنم تا تو بشینی من و تهدید کنی.
_تو که بلاخره میای بیرون
_لازم باشه تا فردا همینجا میمونم
صدای قدم هاش اومد که نشون از رفتنش میداد نفسم رو آسوده بیرون دادم مرتیکه ی روانی فقط بلد بود زور بگه.

کنجکاو شده بودم معین چی بهش گفته که تا این حد عصبی شده بود ، اما فعلا نمیتونستم با معین تماس بگیرم نه اینکه تلفن داشتم هم اینکه نمیخواستم باز آریا رو تحریک کنم چون اصلا خاطره ی خوبی تو ذهنم نمونده بود
* * * *
داخل آشپزخونه بودم و داشتم شام درست میکردم که صدای زنگ خونه اومد ، متعجب دست از کار کشیدم این وقت شب کی میتونست باشه به سمت در رفتم با دیدن آرسین همونجا وا رفتم اون اینجا چیکار میکرد اشک تو چشمهام جمع شد و سریع دکمه رو زدم خودم هم در رو باز کردم و به سمتش پرواز کردم ، آرسین با دیدن من اولش متعجب شده بود انگار خبر نداشت من دوباره پیش آریا اومدم اما خیلی زود به خودش اومد و محکم بغلم کرد با صدای گرفته کنار گوشم نجوا کرد:
_کجا بودی خواهری
با شنیدن این حرفش میون گریه نالیدم
_دلم برات تنگ شده بود داداش
_منم همینطور
وقتی خوب ابراز دلتنگی کردیم از هم جدا شدیم
_تموم این مدت کجا بودی!؟
_پیش معین
_معین دیگه کیه؟!
تموم ماجرا و اتفاق هایی که افتاده بود رو براش تعریف کردم دستاش از عصبانیت مشت شده بود ، با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و گفت:
_چرا نیومدی پیش من!؟
_اون لحظه نمیدونستم کجا باید برم
آرسین نفس عمیقی کشید و گفت:
_دیگه هیچوقت بدون خبر جایی نرو فهمیدی!؟
_آره
تا خواست چیزی بگه صدای فریاد آریا تو حیاط پیچید
_طرلان!
آرسین ابرویی بالا انداخت و گفت:
_این دیگه چشه داد و هوار راه انداخته
شونه ای بالا انداختم و گفتم
_نمیدونم
همراه آرسین به سمتش رفتیم ، تا چشمش به من افتاد با خشم رو بهم غرید
_کدوم گوری رفته بودی!؟
عصبی خواستم جوابش رو بدم که صدای آرسین بلند شد
_سلام آریا
آریا که انگار تازه متوجه آرسین شده بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
_سلام ندیدمت

_سلام
آریا با اخم نگاه بدی بهم انداخت و گفت:
_نمیتونستی بگی داداشت اومده؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_انقدر ذوق زده شدم یادم رفت ، حالا چیزی نشده که عین سگ هار شدی داری پاچه ی من و میگیری.
آرسین ریز شروع کرد به خندیدن ، آریا هم با چشمهاش داشت خط و نشون میکشید که دارم برات ، به سمت آرسین برگشتم و گفتم
_اینو ولش کن بیا بریم داخل برام تعریف کن این مدت چیکار میکردی
آرسین با خنده سرش رو تکون داد و همراه من اومد داخل خونه بعد از اینکه نشستیم صدای آرسین که من رو مخاطب قرار داد بلند شد
_خیلی این مدت دنبالت گشتم اما هیچ نشونی ازت پیدا نکردم ، تو کدوم معین رو گفتی بهت کار و خونه داد!؟
با شنیدن اسم معین نگاهم به دست های مشت شده ی آریا افتاد معلوم نبود چه پدر کشتگی با معین داشت ، نگاهم رو ازش گرفتم و به آرسین دوختم و گفتم:
_معین راد
_چی!؟
با شنیدن صدای دادش متعجب بهش خیره شدم چرا داشت این شکلی رفتار میکرد مگه معین رو میشناخت
_میشناسیش؟!
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید
_آره
_خوب الان چرا با شنیدن اسمش اخم کردی تو …
_بسه
با شنیدن صدای فریادش جا خوردم با حالت عصبی دستش رو داخل موهاش کشید و به سمتم برگشت و گفت:
_دیگه اطراف اون مرتیکه نری طرلان
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_میشه بگی چرا با شنیدن اسمش قاطی کردی اصلا مگه اون باهات چیکار کرده میخوام بدونم!؟

🍁🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن