رمان رئیس مغرور من پارت 24 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۲۴

 

_میخوام تو شرکت من مشغول به کار بشی و یه خونه هست که میتونی اونجا زندگی کنی ماهانه پول اجاره اش رو از حقوقت کم میکنم!
با شنیدن حرف هاش به فکر فرو رفتم نمیتونستم پیشنهاد یه پسر غریبه که هیچ شناختی ازش نداشتم رو قبول کنم اما جایی رو هم نداشتم که برم نمیتونستم آواره ی کوچه و خیابون بشم ، تردید داشتم بین دو راهی مونده بودم
_من باهات کاری ندارم فقط قصدم کمک کردن بهت از من نترس هیچ قصد و نیت بدی ندارم.
نمیدونم چرا بهش اعتماد کردم و حرفش رو قبول کردم
#آریا

خسته روی مبل لم داده بود یکسره داشت مشروب میخورد و خودش رو غرق کرده بود تو مشروب خوردن میخواست یادش بره میخواست به یاد نیاره با طرلانش چیکار کرده بود
تموم شهر رو زیر و رو کرده بود اما هیچ خبری نبود که نبود انگار طرلان آب شده بود رفته بود زیر زمین مشتش رو محکم روی میز کوبید
بی توجه به دست خونیش دوباره محکمتر از قبل کوبید انگار با این کار ها میخواست خودش رو مجازات کنه
_آقا خوبید!؟
آریا با شنیدن صدای خدمتکار با صدای عصبی گفت:
_گمشو
خدمتکار با ترس به سمت بالا رفت ، آریا زیر لب لعنتی گفت و از سر جاش بلند شد کتش رو برداشت و از خونه زد بیرون نمیدونست مقصدش کجاست اما دلش میخواست از اون خونه دور بشه وقتی طرلان تو اون خونه نبود
* * * *
#طرلان

نگاهم به خونه ی آپارتمانی روبروم افتاد یه جای خیلی شیک و دنج بود ، وقتی اون پسر غریبه که حتی اسمش رو نمیدونستم پیاده شد من هم پیاده شدم به سمتم برگشت نگاهش رو بهم دوخت و گفت:
_اسمت چیه!؟
_طرلان
سرش رو تکون داد و گفت:
_اسم منم معین
بعد گفتن اسمش به سمت جلو اشاره کرد و گفت:
_بفرمائید

نگاهم رو دور تا دور خونه چرخوندم خیلی شیک و بزرگ بود به سمت معین برگشتم و گفتم:
_چرا میخواید به من کمک کنید!؟
_نمیدونم فقط دوست دارم کمکت کنم
با چشمهای ریز شده مشکوک بهش خیره شدم اون یه غریبه بود چرا باید بخواد به من کمک کنه
_راستش رو بگو چرا میخوای به من کمک کنی مطمئنم محض رضای خدا نیست که میخوای به من کمک کنی
لبخندی زد و با خونسردی گفت:
_دختر باهوشی هستی
_احمق نیستم که نفهمم تو دلیلی داری برای کمک کردن به من ، حالا زود باش برو سر اصل مطلب چرا داری به من کمک میکنی!؟
_شوهر سابقت رقیب کاری منه!
ابرویی بالا انداختم و منتظر بهش خیره شدم که ادامه داد:
_تو این مدت ضرر زیادی بهم رسوند که جبرانش کردم برای همین دوست دارم یخورده تنبیهش کنم
_با استفاده از من میخوای ازش انتقام بگیری ، اما من نیستم
چمدونم رو برداشتم و خواستم برم که صداش بلند شد:
_نمیخوای بجنگی بچه هات رو بدست بیاری!؟
با شنیدن این حرفش ایستادم به سمتش برگشتم و گفتم:
_شاید دوباره بچه هام رو بتونم بدست بیارم شاید هم نه نمیدونم اما اینو خوب میدونم که همیشه عاشق شوهرم میمونم و هیچوقت بهش خیانت نمیکنم من ازش انتقام نمیگیرم چون کینه ای ندارم تو هم برو دنبال یکی دیگه برای این کار‌
خواستم برم که صداش بلند شد:
_وایستا
ایستادم دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم:
_چیه چی میخوای بگی!؟
_تو قرار نیست ازش انتقام بگیری تو فقط منشی خصوصی من میشی فقط همین ، مگه نمیخوای بچه هات رو داشته باشی پس نیاز به خونه و شغل داری این هم بهترین موقعیت.
با شنیدن حرف هاش کمی به مخم فشار آوردم دیدم حق باهاشه بیراه هم نمیگفت من اگه میرفتم نه جایی رو داشتم برای زندگی نه شغلی پس بهتر بود فعلا عاقلانه پیش برم.
_باشه قبول اما شرط دارم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_بگو میشنوم
_منو وارد بازی انتقام خودت و اون نمیکنی فهمیدی!؟
کمی فکر کرد و گفت:
_قبوله
خیره بهش شدم و گفتم:
_با اینکه بهت اعتماد ندارم اما مجبورم قبول کنم
لبخندی که بیشتر شبیه نیشخند بود زد

یکهفته میگذشت کارم رو داخل شرکت معین شروع کرده بودم تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاده بود ، دلم برای بچه هام تنگ شده بود اون هم خیلی زیاد دروغ بود اگه میگفتم دلم برای آریا تنگ نشده بیقرار دیدنشون بودم اما میدونستم غیر ممکن آریا به راحتی بزاره من بچه هام رو ببینم با شنیدن صدای تلفن برداشتم و گفتم:
_بله بفرمائید!؟
_بیا اتاقم طرلان
_باشه الان میام.
تلفن رو قطع کردم و بلند شدم به سمت اتاقش حرکت کردم تقه ای زدم که صداش بلند شد
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم معین مشغول نوشتن چیزی بود
_با من کاری داشتید!؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و گفت:
_امشب یه مهمونی کاری برای شب آماده باش میام دنبالت
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_اومدن من واجب!؟
لبخندی زد و گفت:
_اگه واجب نبود بهت نمیگفتم
_باشه
اومدم از اتاق خارج بشم که صداش رو از پشت سرم شنیدم:
_ساعت نه میام دنبالت آماده باش
سرم رو تکون دادم و با گفتن کاری ندارید از اتاق خارج شدم ، روی میز نشستم و دوباره مشغول انجام دادن کار هام شدم تا وقت بگذره و من دوباره شروع نکنم به فکر و خیال کردن
* * * * *
شب شده بود آماده منتظر اومدن معین نشسته بودم نمیدونم چرا استرس و دلشوره عجیبی داشتم و از چی داشتم انقدر میترسیدم ، کلافه سرم رو تکون دادم باید به این حس مزخرفی که داشتم خاتمه میدادم با شنیدن صدای زنگ تلفنم گوشی رو برداشتم
_زود بیا پایین منتظرم
و بدون اینکه منتظر جواب من بمونه قطع کرد با حرص زیر لب غریدم:
_پسره ی احمق.

تموم مدت رسیدن به مهمونی ساکت نشسته بودم نمیدونم چرا ولی حس عجیبی داشتم ، با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم نفسم رو پر صدا بیرون دادم و پیاده شدم معین بازوش رو به سمتم گرفت که با اخم بهش خیره شدم انگار خودش فهمید که دستش رو برداشت این پسر هر چقدر سعی میکرد با شخصیت باشه اما در عوضش خیلی پرو بود اونم زیاد اگه بهش رو میدادم میخواست چیکار کنه خدا میدونست ، نفسم رو پر حرص بیرون دادم و دنبالش وارد مهمونی شدم بوی عطر و الکل همه جا رو برداشته بود صدای آهنگ تا ته زیاد بود و یه عده وسط داشتند میرقصیدند
_چخبره اینجا
صدای معین کنار گوشم بلند شد:
_مهمونیه مگه تا حالا نیومدی!؟
به سمتش برگشتم نگاه عاقل اندر سهیفی بهش انداختم و گفتم:
_مهمونی رفتم نه به این افتضاحی
نگاه عمیقی بهم انداخت که اصلا معنیش رو درک نکردم
_دنبالم بیا
و به اون طرف سالن حرکت کرد من هم همراهش رفتم که به سمت میزی داشت میرفت سرم پایین بود با ایستادن معین من هم ایستادم معین شروع کرد به احوالپرسی سرم پایین بود که با شنیدن صدای آشنایی بهت زده سرم رو بلند کردم:
_سلام معین میبینم شما هم به این مهمونی های شبانه پیوستید
صدای آریا بود با شک سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم خودش بود مثل همیشه بود شیک و جذاب خیلی خوشتیپ شده بود با دیدن لبخند روی لبهاش حس کردم قلبم برای ثانیه ای از کار افتاد ، فکر نمیکردم بعد از طلاق دادن من انقدر خوشحال بشه یعنی هیچ ارزشی براش نداشتم حتی ذره ای که بعد از طلاق دادن من انقدر خوشحال بود
بغض تلخی به گلوم چنگ زد به سختی بغضم رو فرو بردم نمیخواستم شکسته شدن من رو تماشا کنه یا فکر کنه بعد طلاق نابود شدم!
_معرفی میکنم طرلان منشی خصوصی من.
با شنیدن صدای معین از افکارم خارج شدم سرم رو بلند کردم که نگاهم به آریا افتاد داشت با چشمهای بهت زده و متعجب بهم نگاه میکرد نقاب بی تفاوتی به صورتم زدم.

سرم رو پایین انداختم و خودم رو سرگرم کردم سنگینی نگاهش رو روی احساس میکردم دیگه داشتم کلافه میشدم ، در گوش معین آروم گفتم میرم سرویس بهداشتی و ازشون دور شدم همین که داخل سرویس شدم نفس راحتی کشیدم از داخل آینه نگاهی به صورتم انداختم ، رنگ به صورت نداشتم همش هم بخاطر وجود آریا بود ، چشمهام رو بستم و سعی کردم آروم باشم که با قرار گرفتن دستی دور کمرم وحشت زده چشمهام رو باز کردم و جیغی کشیدم که دستی روی دهنم قرار گرفت و صدای بم و خشدار آشنای آریا کنار گوشم بلند شد:
_هیش داد نزن منم
وقتی دستش رو برداشت از روی دهنم با عصبانیت هولش دادم که حتی یه میلیمتر هم تکون نخورد با عصبانیت بهش خیره شدم و داد زدم:
_دستت و بردار
بدون توجه به حرفم خیره به چشمهام شد و گفت:
_کنار اون مرتیکه چه غلطی داری میکنی!؟
با شنیدن این حرفش تموم وجودم شد پر از خشم با چشمهایی که داشت شعله میکشید بهش خیره شدم و گفتم:
_کور که نیستی داری میبینی
_دیگه حق نداری باهاش کار کنی!
پوزخندی زدم
_ببخشید شما!؟
صدای پر از تحکمش بلند شد
_طرلان
برای دقیقه ای ساکت شدم و نگاه طولانی و عمیقی بهش انداختم اون من رو طلاق داده بود از خونه اش پرت کرده بود بیرون بچه هام رو ازم گرفته بود ، حتی ذره ای هم بهم پول نداد تا چند روزی رو حداقل تو مسافر خونه ها سر کنم بدون هیچ پشت و پناهی ولم کرد ، حالا چی داشت میگفت
_واقعا فکر کردی کار به این خوبی رو ول میکنم!؟
_باید انجام بدی
پوزخندی به صورتش زدم و گفتم:
_چیشده آقای آریا داری با فاحشه ای مثل من حرف میزنی و میگی کارم رو بیخیال بشم تو که طلاقم دادی پس کارای من هم به تو مربوط نمیشه!

_همه چیزت به من مربوط شنیدی!؟
با شنیدن این حرفش از کوره در رفتم عصبی بهش خیره شدم و با فریاد گفتم:
_چت شده هان نکنه زده به سرت داری چرت و پرت میگی یادت رفته من رو طلاق دادی یادت رفته من و از خونه ات پرت کردی بیرون!؟
آریا با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد و با صدای خشک و بمش گفت:
_یادم نرفته
پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_پس میشه بگی الان چرا من تو دستشویی خفت کردی ، چی میخوای!؟
خیره شد بهم یه نگاه تبدار با دیدن نگاهش دلم لرزید
_دوست ندارم با این مرتیکه کار کنی برگرد سر خونه و زندگیت!
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد و بهت زده بهش خیره شدم اما طولی نکشید که با صدای بلندی شروع کردم به قهقه زدن این چی داشت با خودش فکر میکرد میون خنده بریده بریده گفتم:
_تو حالت خوبه!؟
وقتی هیچ صدایی ازش نیومد با خشم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم عصبی گفتم:
_آریا دنبال چی هستی هان !؟
با صدای گرفته ای گفت:
_تو
با شنیدن این حرفش برای لحظه ای قلبم شروع کرد به تند تند زدن اما زود به خودم اومدم پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_آزار و اذیت هایی که کردی کافی نبود اینبار نقشه ات چیه آریا!؟
_نقشه ای ندارم
با خشم بهش خیره شدم
_داری عین سگ دروغ میگی تو میخوای من بیام خونت تا هر روز کتکم بزنی تحقیرم کنی تو لذت میبری از این ک…
هنوز حرفم تموم نشده بود که لبهای داغش روی لبهام نشست حریصانه و خشن داشت لبهام رو میبوسید انگار میخواست عصبانیت و حرصش رو سر لبهام خالی کنه داشتم در مقابل بوسه اش سست میشدم ، اما نباید ضعف نشون میدادم دستم رو روی سینه اش گذاشتم و محکم هلش دادم اما حتی یه سانت هم تکون نخورد
_داری چیکار میکنی عوضی
به چشمهام خیره شد و خمار گفت:
_طعم لبهات رو بدون رژ دوست دارم
چشمهام گرد شد وقتی معنی حرفش رو درک کردم با حرص گفتم:
_عوضی

پوزخندی زد و گفت:
_زود باش این آشغال هایی که مالیدی رو به صورتت پاک کن
چشمهام گرد شد چقدر پرو بود این بشر با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی تو روت رو برم من چیکاره منی که بهم میگی چیکار کنم یا نکنم مثل اینکه یادت رفته من و تو طلاق گرفتیم و هیچ نسبتی با هم نداریم
تا خواست چیزی بگه صدای در سرویس اومد و پشت بندش صدای معین اومد:
_طرلان اونجایی!؟
با شنیدن صداش رنگ از صورتم پرید نگاهی به آریا انداختم که با خونسردی تمام داشت بهم نگاه میکرد با صدای لرزونی گفتم:
_آره کارم تموم شد میام
_باشه کارت تموم شد بیا دیر نکنی
_باشه
با شنیدن صدای پاش که نشون از رفتنش میداد نفس راحتی کشیدم که صدای خشن آریا کنار گوشم بلند شد:
_همین امشب برمیگردی خونه دوست ندارم پیش این مرتیکه کار کنی و باهاش همکلام بشی
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم انگشتم رو روی سینش زدم و گفتم:
_تو نمیتونی دیگه به من دستور بدی چیکار کنم یا نکنم تو الان هیچ کاره منی ، اینو خوب آویزه ی گوشت کن.
اومدم برم بیرون که دستم رو گرفت و به سمت خودش برگردوند دهن باز کردم چند تا فحش بارش کنم که با کاری که کرد شکه بهش خیره شدم ، لبهاش رو روی لبهام گذاشته بود و داشت عمیق من رو میبوسید بعد از چند ثانیه به خودم اومدم دستم رو روی سینه اش گذاشتم اما اون اصلا انگار نه انگار دستهام رو گرفت و گازی از لبهام گرفت که آخ ریزی گفتم وقتی ازم جدا شد با خشم داد زدم:
_وحشی معلوم هست داری چه غلطی میکنی!؟
با خونسردی زل زد بهم و گفت:
_داشتم همسرم رو میبوسیدم!
با شنیدن این حرفش پوزخند عصبی زدم و گفتم:
_تو عقلت رو از دست دادی باید بری پیش روانشناس خودت رو نشون بدی!

دیگه نموندم تا به حرف هاش گوش بدم آریا واقعا رو مخ بود یعنی چی اینکاراش چرا داشت باز یه جوری رفتار میکرد که انگار اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده چرا باز میخواست من رو هوایی کنه ، کلافه نفسم رو بیرون دادم اصلا تغیر رفتار آریا رو نمیتونستم درک کنم.
با دیدن معین که کنار چند تا زن و مرد ایستاده بود و داشت دستش رو تکون میداد که برم پیشش به سمتش رفتم و رو به بقیه گفتم:
_سلام
همشون گرم جوابم رو دادند و معین مشغول معرفی کردن شد ،تقریبا نیمه های شب بود که قصد رفتن کردیم تموم مدت سنگینی نگاه آریا رو روی خودم حس میکردم اما سعی میکردم اصلا بهش توجه نکنم دیگه هیچ چیز مشترکی بین من و آریا نبود.
_حالت خوبه!؟
با شنیدن صدای معین بدون اینکه توجهی به حرفش بکنم گفتم:
_تو میدونستی آریا هم امشب قراره بیاد درسته!؟
_آره میدونستم
با خشم به سمتش برگشتم
_چرا بهم نگفتی!؟
_دلیلی نداشت بهت توضیح بدم امشب کی قراره بیاد و کی قراره نیاد
با شنیدن این حرفش تموم وجودم شد پر از نفرت و خشم اون داشت من رو آلت دست خودش میکرد و باهام بازی میکرد
_دیگه هیچوقت من و تو همچین موقعیتی قراره نده.
با ایستادن ماشین اومدم پیاده بشم که صداش بلند شد:
_نباید ضعف داشته نسبت بهش وگرنه نمیتونی بچه هات رو ازش بگیری و انتقامت …
وسط حرفش پریدم
_من فقط بچه هام رو میخوام اصلا بفکر انتقام گرفتن نیستم پس من و وارد بازی انتقام خودت نکن.
بعد هم بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش باشم از ماشینش پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم.

داخل خونه شدم لباس هام رو با لباس خواب راحتی عوض کردم روی مبل دراز کشیدم و به فکر فرو رفتم رفتار آریا زیادی عوض شده بود مگه من رو طلاق نداد و از خونش بیرون نکرد پس چرا رفتارش عوض شده بود ، ازم متنفر بود اما هیچ نفرتی امشب تو چشمهاش ندیدم چرا! سئوال هایی که تو ذهنم بود داشت من رو دیوونه میکرد.
چشمهام رو بستم و سعی کردم بدون فکر کردن به چیزی استراحت کنم شاید فردا یه روز بهتر میشد شاید من هم دوباره خوشبخت میشدم!
* * * *
داخل شرکت نشسته بودم و داشتم کار هایی که معین بهم سپرده بود رو انجام میدادم ، با شنیدن صدای در اتاق سرم رو بلند کردم و گفتم:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و نگین یکی از کارمند های جلف شرکت که عاشق معین بود و همیشه به یه طریقی بهش آویزون میشد اومده بود داخل اتاق با دیدنش ابرویی بالا انداختم و با صدای سرد و خشکی گفتم:
_کاری داشتید!؟
اومد نزدیک دو تا دستاش رو روی میز گذاشت و خم شد روی صورتم و با صدای گرفته ای گفت:
_از معین دور باش!
با شنیدن این حرفش اخمام تو هم رفت
_چی داری میگی!؟
پوزخندی زد با تنفر بهم خیره شد و گفت:
_تورت رو یه جای دیگه پهن کن معین مال منه بخوای باز هم براش عشوه ی بیای ناز بیای خودم میکشمت فهمیدی!؟
با شنیدن حرف های بی سر و تهش عصبی بلند شدم و داد زدم:
_مثل اینکه شما زده به سرت زود باش از اتاق من برو بیرون
_هرزه هایی مثل تو رو خوب میشناسم میخوای کاری کنی معین عاشقت بشه مال تو بشه اما کور خوندی معین مال منه هیچوقت نمیتونی گولش بزنی اون گول امثال تو رو نمیخوره.
من هر چی ساکت میشدم این بیشتر ادامه میداد بهتر بود خیلی قشنگ میریدم بهش تا دهن گشادش رو ببنده وگرنه میخواست همین شکلی ادامه بده.

_ببین دختر جون بهتره دهنت رو ببندی زود بزنی به چاک فهمیدی من نه عاشق معین جانت هستم نه نقشه ای دارم ، دارم کارم رو انجام میدم پس دردسر درست نکن دیگه هم دور بر من آفتابی نشو.
پوزخندی زد و گفت:
_دفعه بعدی بهت هشدار نمیدم کاری باهات میکنم به گوه خوردن بیفتی!
_من غذای تو رو نمیخورم
با شنیدن این حرف من چشمهاش گشاد شد با خشم داد زد:
_تو چه غلطی کردی دختره ی عوضی
با خونسردی تمام به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_حرفی که باید رو زدم حالا هم گمشو از اینجا بیرون تا نگفتم بیان ببرنت.
با عصبانیت فریاد زد:
_تو انگار تنت میخاره دختر جون
خیره به چشمهاش شدم و گفتم:
_تن تو انگار بیشتر میخاره
تا خواست دوباره داد و بیداد کنه در اتاق بشدت باز شد و صدای عصبی معین بلند شد:
_چخبره اینجا!؟
نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_این خانوم اومده داد و بیداد راه انداخته معین مال منه معین مال منه ، بهتر نیست بهش بگید چیزی بین ما نیست تا دست از سر من برداره!؟
معین با شنیدن این حرف من تیز به سمت نگین برگشت و گفت:
_تو چیکار کردی!؟
نگین ر‌نگ از صورتش پرید به تته پته افتاد
_داره دروغ میگه من فقط …
_ساکت باش نگین دفعه ی بعدی دور بر طرلان ببینمت بدون شک اخراج میشی فهمیدی!؟
وقتی دید هیچ صدایی از نگین نمیاد با عصبانیت داد زد:
_باتوام فهمیدی!؟
نگین سرش رو تکون داد و گفت:
_فهمیدم
_برو بیرون
با رفتن نگین به سمت من برگشت و گفت:
_خوبی!؟
نفسم رو پر صدا بیرون دادم و گفتم:
_اگه سر و کله زدن با این دیوونه هارو فاکتور بگیریم بله حالم خوبه.

معین تک خنده ای کرد و گفت:
_انگار حالت خوبه چون زبونت همچنان تند و تیزه
سرم رو بلند کردم و چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد خنده اش بیشتر بشه پسره ی پرو نشسته داره میخنده وقتی دید با غیض بهش نگاه میکنم دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و از اتاق رفت بیرون انگار همه اینجا دیوونه بودند و یه تختشون رو اجاره داده بودند
دوباره مشغول ادامه ی کار هام شدم انقدر سرگرم شدم که ساکت کار کردنم تموم شد وسایلم رو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون هوا سوز سردی داشت ولی عجیب هوای پیاده روی زد به سرم بیخیال تاکسی گرفتن شروع کردم به راه رفتن که صدای بوق ماشینی کنارم باعث شد سرم رو بلند کنم با دیدن ماشین نا آشنایی بدون اینکه بهش توجه کنم به راهم ادامه دادم که صدای بوق ماشین دوباره بلند شد با خشم به سمتش برگشتم و داد زدم:
_مزاحم نشو آق …
با دیدن آریا حرف تو دهنم ماسید ساکت شدم و بهش خیره شدم اون اینجا چیکار میکرد ، با صدای خشک و سردی گفت:
_زود باش سوار شو!
با شنیدن این حرفش به خودم اومدم اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_لطفا مزاحم نشید.
و دوباره به راهم ادامه دادم صدای باز شدن در ماشین رو شنیدم و دستی که دور بازوم حلقه شد و من رو به سمت خودش برگردوند
_مگه با تو نیستم!؟
با غیض نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_تو چرا راه به راه جلوی من سبز میشی چی میخوای از من هان چی میخوای!؟
با عصبانیت فریاد زد:
_قلبت رو میخوام زنم رو میخوام!

خشک شده بهش خیره شده بودم کم کم پوزخندی روی لبهام نشست به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_قلب من رو میخوای ،زنت رو میخوای! زنی که یه هرزه است زنی که طلاقش دادی و پرتش کردی بیرون !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_برگرد
_آریا
_جانم
با شنیدن این حرفش ضربان قلبم شروع کرد به تند تند زدن من هنوزم با تموم بدی هایی که در حقم کرده بود عاشق این مرد بودم و ضربان قلبم با شنیدن صداش بیشتر و بیشتر میشد
بلاخره بعد از چند ثانیه به خودم اومدم
_چی عوض شده آریا مگه من زن هرزه ات نبودم!؟
_اشتباه میکردم
با شنیدن این حرفش با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت:
_همش نقشه ی آرمیتا و سام بوده
با شنیدن اسم آرمیتا متعجب شدم اون سام رو از کجا پیدا کرده بود که همچین نقشه ای نشستند با هم کشیده بودند
_آرمیتا!
آریا عصبی گفت:
_آقاجون پرتش کرد بیرون شانس آورد ، وگرنه زنده اش نمیذاشتم
_الان چی عوض شده آریا!؟
نگاهش رو به چشمهام دوخت و گفت:
_خیلی چیزا
_من دیگه برنمیگردم به اون خونه آریا ، به زودی هم بچه هام رو میبرم پیش خودم تو خیلی از حرمت های بینمون رو خورد کردی من تحمل کردم با وجود آزار و اذیت هات کتک هات توهین و تحقیر هایی که میکرد فقط بخاطر عشقی که بهت داشتم اما تو من رو کشتی تو من رو طلاق دادی و بدون هیچ پشتوانه ای من رو از خونت انداختی بیرون حتی به این فکر نکردی من شب رو کجا میگذرونم
رگ گردنش برجسته شده بود و چشمهاش شده بود کاسه ی خون داشت نفس نفس میزد انگار به سختی داشت خودش رو کنترل میکرد
_آریا برو پی زندگیت!
بلاخره سکوتش رو شکست و عصبی فریاد زد:
_زندگی من تویی لعنتی.

لبخند تلخی روی لبهام نشست بهش خیره شدم هیچوقت دوست نداشتم این شکلی ببینمش هیچوقت!
_آریا من زندگیت نیستم که اگه بودم باورم میکردی نه اینکه نابودم کنی تو حتی یه لحظه هم به من اعتماد نکردی برو آریا!
دوباره حرکت کردم که اینبار بازوم رو محکمتر گرفت و با صدای دورگه شده از عصبانیت گفت:
_نمیذارم بری میفهمی تو مال منی زن منی.
_خیلی خودخواهی آریا
_اسمش رو هر چی دوست داری بزار اما من نمیزارم جایی بری مطمئن باش.
و من رو به سمت ماشین برد که با صدای بلندی داد زدم:
_آریا ولم کن داری چیکار میکنی.
در ماشین رو باز کرد و بدون توجه به داد بیداد من رو پرت کرد روی صندلی جلو و در رو قفل کرد خودش هم اومد پشت فرمون نشست و شروع کرد به رانندگی کردن.
_آریا دیوونه شدی!؟
بدون اینکه به سمتم برگرده گفت:
_تو فکر کن دیوونه شدم
خسته از تقلا کردن های الکی یه گوشه نشستم و گفتم:
_هیچ معلوم هست چته آریا چی از جون من میخوای !؟
_خودت رو میخوام
با شنیدن این حرفش پوزخندی بهش زدم و گفتم:
_دیگه نمیخوامت آریا
اون هم مثل من پوزخندی تحویلم داد و گفت:
_مگه دست خودته
با خشم فریاد زدم:
_آره دست خودمه حالا هم نگه دار میخوام پیاده بشم روانی
_دوست نداری بچه هات رو ببینی!؟
با شنیدن این حرفش خشکم زد با بغض گفتم:
_بچه هام
_خیلی بیقراری میکنند
_خیلی پستی آریا
_میدونم
ساکت نشستم دوست داشتم هر چه زودتر بچه هام رو ببینم تو این مدت کم خیلی دلم براشون تنگ شده بود ، میدونستم آریا بخاطر تقلاهام از نقطه ضعفم استفاده کرد تا ساکت باشم.

با عشق داشتم به بچه هام شیر میدادم ساتین چشمهاش رو تو حدقه میچرخوند و داشت شیر میخورد ، با دیدنشون فهمیدم که نمیتونم بدون بچه هام طاقت بیارم فهمیدم چقدر دلتنگشون بودم ، آریا چقدر سنگدل بود که من رو از بچه هام دور کرد.
_با رفتنت بچه هام هم حس کردند و بیقراری کردن و گریه هاشون بیشتر و بیشتر شد.
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم:
_آریا خیلی پستی خیلی زیاد
بدون توجه به حرفم ادامه داد:
_ازت میخوام دوباره برگردی
_من هیچوقت پیش تو برنمیگردم مطمئن باش
_مجبوری
_مجبور نیستم و نمیام اینو مطمئن باش و خوب آویزه ی گوشت کن بچه هام رو هم از پیشت میبرم
_داری حرف های تکراری میزنی خانومم
خانومم رو با لحن مسخره ای گفت که باعث شد اخمام بشدت تو هم بره و با غیض بهش خیره شدم و گفتم:
_من و مسخره میکنی!؟
_نه
_آریا لطفا ادامه نده بزار ساتین و سوگند رو بخوابونم بعدش صحبت میکنیم نمیخوام جلوی بچه ها داد و بیداد کنیم بترسند.
سرش رو تکون داد و گفت:
_باشه

بعد از اینکه ساتین و سوگند خوابیدند به سختی ازشون دل کندم و از اتاق خارج شدم ، آریا تو سالن نشسته بود و داشت پاهاش رو عصبی تکون میداد به سمتش رفتم و دست به سینه بهش خیره شدم و گفتم:
_میشنوم
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چی رو میخوای بشنوی خانومم
_آریا حرف هات رو بزن میخوام برم نصف شب شده.
_تو هیچ جا نمیری تو خونت میمونی
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و جبهه گرفتم
_تو چی داری میگی اصلا معلوم نیست فازت چیه یکبار من و میندازی بیرون بعدش که میفهمی هیچ خیانتی در کار نبوده بهم میگی باید بیای اینجا نکنه فکر کردی زندگی مسخره بازیه یا من یه احمقم که با حرف هات گول بخورم و خامت بشم!؟
خیلی خونسرد از سر جاش بلند شد و جوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفت:
_ازت میخوام دوباره باهام ازدواج کنی و برگردی سر خونه زندگیت
_تو خواب ببینی باهات ازدواج کنم
پوزخند تحویلم داد و با لحنی که حرصم رو درمیاورد گفت:
_چرا تو خواب خانومم تو بیداری میبینم
کلافه نفسم رو بیرون دادم و گفتم:
_ببین نصف شب باید برم خونم اصلا حوصله ی کل کل کردن با تو یکی رو ندارم ، بزودی هم منتظر باش بچه هام رو از پیشت میبرم.
حرکت کردم به سمت در که صدای آریا از پشت سرم بلند شد:
_وایستا!
ایستادم ولی به سمتش برنگشتم صدای خشک و خشدارش بلند شد:
_اگه دوست نداری بچه هات رو برای همیشه از دست بدی باید به حرفم گوش کنی
عصبی از تهدیدش به سمتش برگشتم و داد زدم:
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
بیتفاوت گفت:
_خیلی راحت بچه هام رو ازت میگیرم ، راستی تو اون برگه طلاقی که امضا کرده بودی یادته!؟
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم:
_خوب که چی!؟
لبخند موزی زد و گفت:
_اختیار کامل بچه هارو هم برای همیشه به من دادی
_داری دروغ میگی!
_نه میتونم بهت نشون بدم
با شنیدن این حرفش مخم سوت کشید من روزی که قرار بود ازش طلاق بگیرم و اون برگه های لعنتی رو امضا کنم اصلا حال و روز خوشی نداشتم و نمیدونستم دارم چی رو امضا میکنم.

🍁🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن