رمان رئیس مغرور من پارت 16 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۶

 

ابروش بالا پرید
_آرمیتا
_آره
بدون اینکه سئوالی بپرسه به سمت آشپزخونه رفت من هم از سر جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم لباس هام رو عوض کردم و یه آرایش ملایم کردم ک صدای آریا از پشت سرم بلند شد:
_کجا؟!
_دارم میرم بیرون ، مشکلی داری؟!
پوزخندی زد و گفت:
_حق نداری جایی بری
با شنیدن این حرفش بلند شدم عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_تو فکر کردی کی هستی ک میتونی من رو منع کنی بیرون نرم هان ، اگه به اون شناسنامه دلت خوشه ک فکر کردی من زنت هستم بهتره بگم کور خوندی چرا چون تا موقعی ک بچه ام بدنیا بیاد باهات میمونم بعدش طلاقم رو میگیرم و با بچه ام برای همیشه از اینجا میریم.
قهقه ی بلندی زد ساکت بهش خیره شده بودم وقتی خنده اش تموم شد زل زد به چشمهام و گفت
_فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون و به این خیال بافی هات خاتمه بده خانوم کوچولو من هیچوقت طلاقت نمیدم درضمن تو تا آخر عمرت زن من هستی و زن من میمونی.
_خیلی خودخواه هستی.
بهم نزدیک شد کمرم رو گرفت و محکم فشار داد ک آخی از درد گفتم
_کافیه یکبار دیگه این چرندیات رو از دهنت بشنوم تا اون روی سگم رو نشونت بدم.
بی اختیار پوزخندی زدم
_نه اینکه تا حالا ندادی
تا خواست حرفی بزنه صدای زنگ خونه بلند شد خیره به چشمهام گفت
_زود باش لباس هات رو عوض کن بیا بیرون مهمون داریم.
فشار دیگه ای به کمرم آورد و بعدش ولم کرد لباسش رو پوشید و از اتاق رفت بیرون تا در رو باز کنه عصبی پام رو روی زمین کوبیدم اه اه کی میشد من حال این پسره رو بگیرم.

وقتی لباسم رو با لباس خونه عوض کردم از اتاق خارج شدم صدای مامان و عمه داشت میومد داخل پذیرایی شدم و گفتم:
_سلام
مامان با خوشرویی جوابم رو داد عمه نیلا هم همینطور نفس و آریانا خواهر های آریانا اومده بودند سوگل و سوگند همراه مادرشون ک تازه دیشب دیده بودمش عمه نرگس یه زن خیلی امروزی بود و پر از فیس و افاده اما ذات مهربونی داشت اصلا نیش و کنایه نمیزد برعکس دختراش زن مهربونی بود قلبش مهربون بود درست بود فیس و افاده داشت اما خوب کنار اینا قلب مهربونی هم داشت ، دوتا عمو داشتم جز بابام و سه تا عمه ک عمه نیلا و عمه نرگس و عمه فاطمه بودند ک عمه فاطمه طبق گفته ی مادرم بخاطر ازدواجش با مردی ک پدرش مخالف ازدواجشون بوده ازدواج کرده و بعد اون از خانواده طرد شدند برای همیشه و هیچکس تا حالا خبری از مکان زندگیشون نداره درست مثل پدرم ک این همه سال از خانواده اش دور بود.
_طرلان
با شنیدن صدای نفس به سمتش برگشتم
_جانم
_خوبی ، چند بار صدات کردم نشنیدی؟!
_خوبم ببخشید هواسم پرت شده بود
همه نشسته بودیم ک صدای عمه نیلا بلند شد:
_شهین نیومد چرا؟!
مامان لبخندی زد و گفت:
_کار داشت گفت نمیتونه بیاد.
عمه نیلا ابرویی بالا انداخت ک صدای عمه نرگس بلند شد:
_ولش کنید اون زنیکه ی عفریته رو ، اونقدر حالم ازش بهم میخوره ک نگو هی پز میده هی حرف میزنه اعصاب آدم رو فقط خراب میکنه.
با شنیدن حرف های عمه نرگس لبخندی روی لبهام نشست ک صدای عمه نیلا بلند شد:
_این حرفا چیه نرگس زن داداشمونه.
با شنیدن این حرف اخمام تو هم رفت و نگاهم به مامان افتاد ک سرش رو پایین انداخت، صدای عمه نرگس بلند شد:
_چه زن داداشی آخه خودت خوب میدونی داداش از سر اجبار باهاش ازدواج کرد وگرنه داداش از همون اول هیچ حسی نسبت به اون عجوزه نداشت.
_نرگس
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_چیه مگه دروغ میگم!

خنده ام گرفت انگار عمه نرگس هم دل خوشی از شهین نداشت اصلا کی از اون زن دل خوش داشت به یه طریقی به همه ضربه زده بود فقط تو این مونده بودم با اون همه کاراش چرا آقاجون هنوز نگهش داشته
_طرلان خوبی دختر؟!
با شنیدن صدای عمه نرگس سرم رو بلند کردم خیره بهش گفتم
_بله ممنون
چشمکی زد و شیطون گفت:
_دیشب چطور بود خوش گذشت
با شنیدن این حرفش من ک منظورش رو درک نکرده بودم گفتم
_آره خوب بود
با شنیدن صدای قهقه های بقیه تازه متوجه گندی ک زده بودم شدم
_من منظورم عروسی بود.
عمه نرگس با خنده گفت؛
_آره آره میدونیم
روز خیلی خوبی بود همراه عمه مامان و نفس و آرمیتا ، سوگل و سوگند هم اومده بودند اما یه گوشه با اخم و تخم نشسته بودند و تا میخواستند تیکه بار من کنند مامانشون بهشون چشم غره میرفت ک جفتشون ساکت میشدند اینطور ک معلوم بود خیلی از مامانشون حساب میبردند، تقریبا شب بود ک همشون قصد رفتن کردند هر چی اصرار کردم بمونند برای شام گفتند نمیشه یه شب دیگه بعد از رفتنشون خسته روی مبل لش کردم ، تازه چشمهام داشت گرم میشد ک صدای آریا رو شنیدم
_ببند دهنت و
با شنیدن این حرف هوشیار شدم چشمهام رو کمی باز کردم آریا پشتش به من بود و داشت با تلفن حرف میزد اصلا متوجه من نشده بود
_ببین چی بهت میگم جوجه کافیه ببینم دور اطراف من داری پرسه میزنی تا خودت و خانواده ات رو بدبخت کنم میدونی ک میتونم اینکارا برام کاری نداره پس دم پر من نباش سرت تو کار خودت باشه بچه دفعه ی بعدی هشداری در کار نیس خودت و خانواده ات رو میفرستم رو هوا.

پشت تلفن کی بود ک داشت اینجوری باهاش حرف میزد و تهدید میکرد کنجکاو بهش خیره شده بودم ک با خشم تلفن رو قطع کرد و زیر لب گفت:
_لعنتی.
در حالی ک دست تو موهاش میکشید به این سمت برگشت ک با دیدن من روی مبل ک خوابیده بودم اخماش رو توهم کشید و گفت:
_چرا اینجا خوابیدی
هنوز نیومده شروع کرده بود ، روی مبل نشستم دستی به صورتم کشیدم و در حالی ک بلند میشدم با صدای خشدار ناشی از خواب گفتم:
_خوابم برده بود خسته بودم .
چیزی نگفت ک به سمت اتاق خواب مشترکمون حرکت کردم باید در این مورد هم باهاش حرف میزدم تا اتاقمون رو عوض کنه ،ولی امروز ک اصلا نمیشه باهاش حرف زد هنوز نیومده سگ شده بود داشت پاچه میگرفت داخل اتاق ک شدم لباس هام رو عوض کردم با یه بلوز شلوار گشاد و موهام رو هم باز گذاشتم از اتاق خارج شدم به سمت آشپزخونه ک طبقه پایین بود حرکت کردم تا یه چیزی برای شام درست کنم هنوز پام رو داخل آشپزخونه نزاشته بودم ک صدای آریا از پشت سرم بلند شد؛
_شام چی داریم؟!
چون یهویی بود صداش از پشت سرم دستم رو روی قلبم گذاشتم و به طرفش برگشتم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_چته چرا داد میزنی ترسیدم
_داد زدم؟
حق به جانب گفتم
_آره داد زدی
دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_امشب اعصابم به اندازه ی کافی خورد هست پس زیاد ور ور نکن طرلان!
با چشمهای گرد شده بهش خیره روانی چش شده بود ک داشت اینجوری با من حرف میزد ، به سمت طبقه بالا رفت پسره روانی کلا مشکل داشت فقط با من انگار .

* * * *
_تو شرکت هیچکس نباید بفهمه تو زن منی فهمیدی؟!
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم و لبم رو از شدت حرص گاز گرفتم تا حرف بارش نکنم نفس عمیقی کشیدم و خیره به چشمهاش گفتم:
_اوکی منم دلم نمیخواد کسی بفهمه ازدواج کردم
با شنیدن این حرفم به سمتم اومد روبروم ایستاد و با صدای بمش گفت:
_چرا اون وقت؟!
برای حرصش رو دربیارم گفتم
_چون نمیخوام بعد تموم شدن این ازدواج صوری موقعیت های بهترم رو از دست بدم.
خیره به چشمهام عصبی لب زد:
_جرش میدم کسی ک قراره بهت نزدیک بشه.
کمرم رو چنگ زد و من رو به سمت خودش کشید و با صدای عصبی گفت:
_این ازدواج یه ازدواج صوری نیست ک تموم بشه خوشگلم تو تا آخر عمرت مال منی اینو تو گوشت فرو کن.
_خیلی خودخواهی
_میدونم
تا خواستم با حرص بهش حرفی بزنم لبهاش روی لبهام قرار گرفت ، چشمهام گرد شد بی حرکت به چشمهاش ک باز بود و داشت عمیق لبهام رو میبوسید خیره شده بودم ، داشتم نفس کم میاوردم اما اصلا ازم جدا نمیشد فقط خشن داشت لبهام رو گاز میگرفت و میبوسید
با شنیدن صدای در اتاق ازم جدا شد و فاصله گرفت هنوز خشک شده سر جام ایستاده بودم ک در اتاق باز شد و حسام اومد داخل اتاق و گفت:
_آریا یه مشکلی پیش اومده باید حرف بزنیم
آریا با صدای سرد و خشکی گفت:
_میتونید برید.
سری تکون دادم و از اتاقش خارج شدم

داخل اتاقم نشسته بودم و داشتم کارهام رو انجام میدادم ک صدای داد و بیداد از بیرون اومد ، متعجب گوش تیز کردم ک صدای آریا داشت میومد چیشده بود یعنی !هر روز یه جنجال باید داشته باشیم چه تو شرکت چه تو خونه این همه تنش اصلا برام خوب نبود از سر جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم به سمت میز منشی رفتم و گفتم:
_چیشده
با نگرانی گفت:
_نمیدونم منم
آرمیتا پوزخندی زد و گفت:
_این شرکت مال منم هست توش سهام دارم میفهمی؟!
آریا عصبی پوزخندی زد و گفت:
_طبق مقررات شرکت اگه یکی از سهام دارا بخواد گند بزنه به حیثیت شرکت اون سهام ازش گرفته میشه با مدارکی ک داریم به وکیل میگم از راه قانونی وارد بشه و خیلی راحت ازت بگیره الان هم گمشو بیرون.
آرمیتا عصبی داد زد:
_تو نمیتونی من و بیرون کنی
_اون وقت کی گفته نمیتونم!؟
آرمیتا با خشم بهش خیره شده بود ک اینبار آریا تقریبا عربده زد:
_هری
_پشیمون میشی آریا خیلی بد.
بعد تموم شدن حرفش رفت ، اریا باحالت عصبی دستی داخل موهاش کشید و به سمت اتاقش رفت در رو پشت سرش محکم کوبید به سمت حسام رفتم و گفتم:
_حسام
به سمتم برگشت و گفت:
_جانم
_چیشده بود؟
لبخندی ک شبیه پوزخند بود زد و گفت:
_مثل همیشه آرمیتا داشت گوه خوری میکرد ک آریا دستش رو رو کرد.

_یعنی چی واضح حرف بزن بفهمم چیشده؟!
حسام عصبی دستش رو داخل موهاش کشید و ادامه داد
_با اون پسره سعید نقشه داشتند اطلاعات شرکت رو به شرکت رقیب بفروشند و کاری کنند شرکت نابود بشه اما آریا فهمید و دم جفتشون رو قیچی کرد حالا با استفاده از مدارکی ک ازش داریم میتونیم خیلی راحت سهام شرکت رو ازش بگیریم و پرتش کنیم بیرون طبق قوانین شرکت.
_عجب دختری بوده !
_آره ولی خداروشکر ک آریا فهمیده بود وگرنه معلوم نبود چیکارا میکرد صرفا فقط برای حس مزخرفی ک داشته به اسم انتقام داشت همه رو نابود میکرد.
بی اختیار پوزخندی زدم و گفتم
_کسی ک باید انتقام بگیره اون نیست.
تا خواست حرفی بزنه صدای آقای رضایی اومد ک ازش میخواست بره حسام با گفتن ببخشیدی رفت ، با رفتنش سری تکون دادم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم ک احساس کردم سرم داره گیج میره دستم رو به دیوار گرفتم ک صدای منشی جدیدی ک به جای خانوم حسینی اومده بود از پشت سرم بلند شد:
_خوبید چیشده؟!
با شنیدن صداش حتی قدرت نداشتم جوابش رو بدم احساس ضعف شدیدی میکردم انگار فهمید حالم زیاد خوب نیست ک اومد کمکم کرد روی میز بشینم و خودش هم یکی رو صدا زد تا برام آب قند بیاره کنارم نشست طولی نکشید ک صداش بلند شد:
_بهتری چیشدی آخه
صدای فاطمه اومد
_چیشده طرلان چرا ….
هنوز حرفش تموم نشده بود ک منشی آب قند رو بهم داد ، هنوز بیحال بودم و نمیتونستم اطرافم رو درک کنم ، صدای باز شدن در اتاق آریا اومد و پشت بندش صدای عصبیش بلند شد:
_چخبره اینجا
همه بلند شدند ک صدای بهت زده آریا بلند شد:
_طرلان

به سمتم اومد دستش روی بازوم نشست و با نگرانی گفت
_خوبی چت شده تو
با بیحالی بهش خیره شدم و با صدایی ک از ته چاه انگار داشت میومد بیرون گفتم
_فقط یهو سرم گیج رفت
اخماش تو هم رفت و گفت:
_از فردا نباید سر کار بیای
حیف ک اصلا نمیتونستم الان باهاش کل کل کنم وگرنه میدونستم چه جوابی بهش بدم دستش رو زیر پاهام برد و جلوی چشمهای بهت زده ی بقیه من رو بلند کرد حتی نای اعتراض کردن هم نداشتم سرم رو به سینه اش تکیه دادم در اتاقش رو منشی باز کرد و بست آریا من رو به سمت مبل برد و روش خوابوند خودش هم یه گوشه نشست و به صورتم خیره شد
_از فردا حق نداری بیای شرکت اونم با این حال روزت
با صدای گرفته ای گفتم:
_میام
زیر لب گفت
_لجباز با این حالش دست از زبون درازیش برنداشته.
لبخند محوی روی لبهام نشست ک صدای در اتاق اومد و پشت بندش صدای باز شدنش صدای آقاجون بلند شد:
_چیشده طرلان چرا اینجا روی مبل خوابیده؟
_حالش بد شد!
_باید ببریمش دکتر چرا حالش بد شده؟!
با شنیدن صدای بابا و نگرانیش لبخند روی لبهام عمیق تر شد هنوز هم دوستم داشت و نگرانم میشد!

بابا به سمتم اومد و گفت
_زود باشید باید ببریمش دکتر
با شنیدن حرف هاش لبخند روی لبهام عمیق تر میشد چه حس خوبی بود با صدای گرفته ای گفتم:
_من خوبم بابا
اخماش رو تو هم کشید ک صدای آقاجون بلند شد:
_کمکش کنید ببریمش خونه استراحت کنه اگه حالش بد شد دکتر رو خبر میکنیم.
آریا کتش رو برداشت و سوئیچ ماشینش رو برداشت اومد سمتم و خواست بغلم کنه ک با خجالت پسش زدم و گفتم
_خودم میام
بدون توجه به حرفم دستش رو زیر پاهام برد و بلندم کرد ک هینی کشیدم و گفتم:
_آریا بزارم پایین.
هیچ توجهی به حرفم نکرد و از اتاق خارج شد من هم برای اینکه بیشتر از این خجالت نکشم سرم رو تو سینه اش مخفی کردم.

* * * *
_حق نداری بیای شرکت فهمیدی؟!
با حرص بهش خیره شدم و گفتم
_نمیتونی من رو تو خونه زندونی کنی من میام فهمیدی
پوزخندی زد و گفت
_خیلی راحت میتونم زندونیت کنم همسر عزیزم
با حرص پام رو روی زمین کوبیدم و با لجبازی گفتم
_من میام ببینم کی میخواد جلوی من رو بگیره
دیگه واینستادم ک به حرفش گوش بدم و باهاش کل کل کنم به سمت آشپزخونه حرکت کردم تا یه چیزی بخورم، آریا فقط قصدش این بود ک من رو عصبی کنه از وقتی ک تو شرکت حالم بد شده بود گیر داده بود باید بمونم خونه و استراحت کنم من هم اصلا نمیتونستم صبح تا شب رو بیکار داخل خونه بمونم کارم رو دوست داشتم نمیخواستم ولش کنم.
وقتی چایی برای خودم ریختم خواستم از آشپزخونه خارج بشم ک آریا اومد داخل با دیدن چایی دستم اخماش رو تو هم کشید ک متعجب شدم این چرا اینجوری بود اصلا تعادل نداشت، بی توجه حرکت کردم خواستم از کنارش رد بشم ک بازوم رو گرفت ایستادم و سئوالی بهش خیره شدم ک چایی رو از دستم گرفت متعجب از اینکارش بهش خیره شده بودم ک بازوم رو ول کرد رفت چایی رو دور ریخت با چشمهاش گرد شده بهش خیره شدم
_چرا اینجوری کردی مگه مریضی؟!

_چایی برای زن حامله ضرر داره یعنی نمیدونستی؟!
با شنیدن این حرفش با حرص به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_شرمنده من تا حالا حامله نبودم ک بفهمم چی ضرر داره چی نداره
_حالا ک فهمیدی.
بعد هم جلوی چشمهای گشاد شده از حرص من رفت برای خودش قهوه ریخت و از آشپزخونه خارج شد ، از آشپزخونه خارج شدم رفتم روی مبل کنارش نشستم و برای اینکه حرصش رو دربیارم کانال رو چرخ دادم و یه سریال ترکی ک در حال پخش بود اصلا این سریال های بی سر و ته رو دوست نداشتم اما فقط صرفا برای اینکه کفر آریا رو دربیارم داشتم نگاه میکردم اما اون بیخیال فقط داشت قهوه اش رو میخورد انگار اصلا براش مهم نبود
بعد چند دقیقه ک به جای آریا فقط من حرص خوردم گذشت صداش بلاخره بلند شد:
_من با این چیزا عصبی نمیشم!
با شنیدن این سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم ک با صدای خشک و خشداری گفت:
_چیه کوچولو میخواستی من رو عصبی کنی
دست به سینه نشستم و با بی خیالی گفتم
_چرا باید بخوام تو رو بخوام عصبی کنم توهم برت داشته
ابرویی بالا انداخت
_از صبح دارم جلز و ولز کردنت رو میبینم اما من با این چیزا عصبی نمیشم خوشگلم زیاد حرص و جوش نخور برای بچه ام خوب نیست.
با شنیدن این حرفش از عصبانیت منفجر شدم
_پسره ی عوضی زورگو خودخواه

نیشخندی زد ک بیشتر عصبیم کرد مشت محکمی به بازوش زدم ک اصلا صداش درنیومد و دست خودم درد گرفت اون هم با خونسردی اعصاب خوردکنش داشت بهم نگاه میکرد، دیدم اون با این چیزا عصبی نمیشه و فقط دارم خودم حرص میخوردم نیم خیز شدم تا بلند بشم ک آریا دستم رو گرفت و کشید چون این کارش ناگهانی بود چشمهام رو بستم و ترسیده جیغی کشیدم ک پرتم کرد روی مبل چشمهام رو باز کردم ک به چشمهای ترسونم به چشمهاش افتاد
_خیلی وقته طعم لبهات رو نچشیده ام.
هنوز حرفش رو هضم نکرده بودم و قلبم از این همه نزدیکی داشت خودش رو تند تند میکوبید ک خم شد روی صورتم و لبهاش رو روی لبهام گذاشت با قرار گرفتن لبهای گرمش و بوسیدن لبهام حس خیلی خوبی به قلبم جاری شد و با سرعت داشت خودش رو میکوبید به سختی خودم رو کنترل کرده بودم تا همراهیش نکنم اما مگه میشد عشقت کسی ک دوستش داری ببوستت و تو هیچ حسی نداشته باشی ، وقتی لبهاش رو برداشت چشمهام به چشمهای قرمز و خمار جذابش افتاد
خم شد بوسه ای روی قفسه ی سینم زد ک آه ریزی از لبهام خارج شد
سرش رو بلند کرد با دیدن چشمهای خمار شده ی من با صدای خشدار شده گفت
_خوشت اومده خوشگلم
بی حرف به چشمهاش خیره شده بودم حتی توان پا پس کشیدن هم نداشتم از روم بلند شد دستش رو زیر پاهام برد بلندم کرد و به سمت اتاق خواب برد مسخ شده به چشمهاش خیره شده بودم چشمهای جذاب و قرمز شده اش ک بیشتر از قبل عاشقش میشدم آروم من رو روی تخت خوابوند بلوزش رو در آورد و خیمه زد روم بوسه روی سر شونه ام زد و بند لباسم رو باز کرد ک با یهو انگار به خودم اومدم و با صدای گرفته ای نالیدم:
_بچه
صدای بم و خمارش بلند شد
_هواسم هست
و لبهاش رو روی گردنم گذاشت…..

* * *
با احساس خفگی چشمهام رو باز کردم ، نگاهم به دست آریا افتاد ک محکم دورم حلقه شده بود ، داشتم فکر میکردم اینجا چیکار میکرد ک نگاهم به بدن برهنه ام افتاد ، تموم اتفاق های دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد حس کردم گونه هام از شدت خجالت گر گرفتند خواستم تکونی بخورم تا دست آریا از روم کنار بره ک چشمهاش رو باز کرد با دیدن من کمی مکث کرد ک با صدای آرومی گفتم
_دستات رو بردار
دستاش رو برداشت ک ملافه ی تخت رو دور خودم پیچیدم و بلند شدم لباسام هر کدوم پایین تخت افتاده بودند، به سمت حموم حرکت کردم ک صدای آریا بلند شد:
_چی رو قایم میکنی من ک همه جات رو دیدم!

با شنیدن این حرفش از خجالت گر گرفتم سریع خودم رو داخل حموم انداختم و دستم رو روی گونه های تبدارم گذاشتم لعنتی چرا این شکلی شده بودم من حتی خودم هم نمیدونستم درک کنم چرا کلافه رفتم دوش آب گرم رو باز کردم و حموم کردم ، بعد از حموم کردن حوله ام رو ک داخل حموم بود پوشیدم در رو باز کردم و سرکی کشیدم آریا داخل اتاق نبود از حموم بیرون اومدم لباس هام رو از کمد بیرون آوردم و پوشیدم موهام رو خشک کردم و یه آرایش ملایم کردم
به سمت پایین رفتم تا میز صبحانه رو آماده کنم ک با دیدن میز آماده شده لبخند محوی روی لبهام نشست یعنی کار آریا بود چه عجب این آقای مغرور زورگو یه حرکتی از خودش نشون داد روی میز نشستم ک یه یادداشت هم بود برش داشتم و خوندم
_صبحانت رو کامل میخوری بعد استراحت میکنی دست به سیاه و سفید هم نمیزنی یکی رو استخدام کردم میاد کار های خونه رو انجام میده شرکت هم نمیای خوشگلم.
از محبت زیر پوستیش خوشم میومد در عینی ک حرصم رو درمیاورد اما هواسش بهم بود و نگرانم بود یه چیزی تو سرم به صدا در اومد ک اینا فقط بخاطر بچه ی داخل شکمت سرم رو تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده خاتمه بدم.
وقتی صبحانه رو تموم کردم کیفم رو برداشتم ، یه آژانس گرفتم تا برم شرکت من نمیتونستم تموم ماه های بارداریم رو تو خونه بمونم دیوونه میشدم.
داخل شرکت ک شدم صدای پچ پچ کارمند ها بلند شد میدونستم همشون دیروز فهمیده بودند من همسر آریا هستم و این پچ پچ های زیر زیرکی برای همینه.

بدون توجه به سمت اتاق خودم رفتم مثل همیشه پشت میز نشستم و مشغول شدم هنوز چند دقیقه نگذشته بود ک در اتاق با شدت باز شد ، سرم رو بلند کردم با دیدن آریا سئوالی بهش خیره شدم و گفتم
_این چه وضع داخل اومدن
بدون توجه به حرفم با عصبانیت بهم خیره شد و گفت
_کی بهت اجازه داد بیای؟!
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_مگه باید اجازه میگرفتم
با خشم داد زد:
_طرلان من و سگ نکن باتوام چرا اومدی مگه بهت نگفته بودم باید خونه بمونی و استراحت کنی هان
_ببین آریا من نمیتونم تو خونه بمونم میفهمی ؟!
بهم نزدیک شد و گفت:
_اما نمیتونی هم اینجا کار کنی میتونی بفهمی؟!
کلافه بهش خیره شدم و گفتم
_یعنی چی اخه چرا باید من کار نکنم هان؟!
شمرده شمرده گفت
_چون من میگم
_نمیتونی بهم زور بگی اگه نمیخوای اینجا کار کنم اوکی مشکلی نیست من یه جا دیگه میتونم برای خودم کار پیدا کنم.
خواستم کیفم رو بردارم ک دستش روی دستم قرار گرفت سرم رو بلند کردم نگاهم ک به چشمهاش افتاد برای یه لحظه ترسیدم اما سریع به خودم اومدم و سعی کردم اصلا ترسم رو نشون ندم با خشم غرید
_تو حق نداری هیچ جایی کار کنی فهمیدی؟!
دیدم من هر چی سعی دارم باهاش آروم حرف بزنم حلش کنم نمیشه این وحشی همچنان همون زورگویی ک بود هست ، مثل خودش زل زدم تو چشمهاش و گفتم:
_من کار میکنم تو هم نمیتونی جلوی من رو بگیری.
تا خواست چیزی بگه در اتاق بی هوا باز شد آریا با خشم برگشت به منشی ک اومده بود داخل اتاق چیزی بگه ک منشی با نفس نفس گفت
_رئیس اتفاق خیلی بدی افتاده!

🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن