رمان رئیس مغرور من پارت 15 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۵

 

زیر لب داشت انگار با خودش حرف میزد
_پسره ی عوضی به من میگه عاشقشه تو غلط کردی عاشق زن من شدی خودم میکشمت کثافط تا به ناموس من چشم نداشته باشی.
چشمهام گرد شد یعنی سام بهش گفته عاشق منه ک تا این حد عصبی شده اما غیرممکن بود سام عاشق من باشه، با شنیدن صدای در اتاق ازم فاصله گرفت ک نفس عمیقی کشیدم و با صدایی ک سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_بفرمائید
در اتاق باز شد و خواهرم ساناز اومد داخل اتاق با خجالت رو به آریا گفت:
_سلام
آریا با مهربونی ک داشت متعجبم میکرد بهش خیره شد و گفت:
_سلام خانوم کوچولو
ساناز لبخند ملیحی زد و به سمتم برگشت و گفت:
_آبجی مامان گفت بیاید همه منتظر شمت هستند.
_باشه عزیزم الان میایم
وقتی ساناز رفت نگاهی به خودم داخل آینه انداختم همه چیز کامل بود یه رژ فقط لازم بود برداشتم ک صدای آریا بلند شد:
_لازم نکرده اون رو بزنی.
کلن حضورش رو فراموش کرده بود ، با شنیدن این حرفش با غیض به سمتش برگشتم و گفتم:
_نکنه باید برای همه کار هام از تو اجازه بگیرم؟
_دقیقا عزیزم
با حرص نفسم رو بیرون دادم و رژ رو محکم کوبیدم روی میز و بدون توجه بهش از اتاق خارج شدم به اندازه کافی حرصم داده بود نمیخواستم باز هم باهاش جر و بحث کنم به وقتش بد حالش رو میگرفتم پسره ی زورگو.

همه نشسته بودند و داشتند درمورد تاریخ ازدواج ما دوتا حرف میزدند طولی نکشید ک صدای پدر بزرگ بلند شد:
_دو هفته ی دیگه چطوره؟!
صدای عمه نیلا بلند شد:
_خیلی عالیه آقاجون
همه موافقت خودشون رو اعلام کردند ، نگاهم به آریا افتاد ک داشت خیره خیره نگاهم میکرد انگار واقعا قرار بود دو هفته دیگه همسر رسمی این آقا بشم با حرص به چشمهاش خیره شده بودم قرار بود من با این زورگو زندگی کنم اما چجوری تحمل میکردم
_غرق نشی!
با شنیدن صدای آرسین نگاهم و از آریا گرفتم ، بهش چشم غره ای رفتم ک صدای شهین مثل همیشه ک میخواست اعصاب آدم رو خراب کنه بلند شد
_پس ازدواج شد دو هفته دیگه چه خوب مگه نه آقاجون ازدواج من و سیاوش هم همینجوری زود پیش رفت اما خیلی زود هم نابود شد‌.
بعدش با پوزخند نگاهی به مادرم انداخت ک نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و گفتم:
_وقتی عشق نباشه و اجبار درکار باشه اون ازدواج زیاد دووم نمیاره چون عشقی نیست ، اما اگه عشق بین دو نفر باشه اون ازدواج تا آخر عمرشون پایدار.
شهین با نفرت زل زد به چشمهام و گفت
_اگه یه نفر بین اون دوتا عاشق خیلی زود میتونه رابطه رو بهم بزنه
_اگه واقعا عاشق باشند هیچکس نمیتونه بینشون رو بهم بزنه.
تا شهین خواست حرفی بزنه صدای پدر بزرگ بلند شد:
_ما امشب برای ازدواج آریا و طرلان جمع شدیم نه اینکه بحث های بیخود رو باز کنیم.
اون شب دیگه جز حرف های ازدواج هیچ حرف دیگه ای زده نشد.

* * * * *
_میکشمش این دختره رو.
با شنیدن صدای بابا ک داشت از بیرون میومد چشمهام گرد شد یعنی چیشده بود سریع از اتاق خارج شدم و به سمت پایین رفتم با دیدن بابا ک صورتش از عصبانیت قرمز شده بود و مامان داشت ازش میپرسید چیشده چشمهام گرد شد چیشده بود باز.
_چیشده؟!
با شنیدن صدام بابا تیز به سمتم برگشت با خشم بهم خیره شد ، قبل از اینکه بفهمم به سمتم حمله ور شد بازوم رو محکم تو دستاش گرفت وفشار داد ک از درد چشمهام رو محکم باز و بسته کردم، عصبی به چشمهاش خیره شد و با لحن بدی پرسید:
_اون حروم.زاده یی ک داخل شکمت توله ی کیه هان؟!
با شنیدن این حرف شکه بهش خیره شدم ک صدای ناباور مامان بلند شد:
_چی

بابام فهمیده بود و این اوج فاجعه بود تموم بدنم به لرزه افتاد لبهام چند بار تکون خورد تا حرفی بزنم اما دریغ از یه کلمه ک بیاد بیرون ، با سیلی محکمی ک خوردم چون ناگهانی بود تعادلم رو از دست دادم و پرت شدم روی زمین ، دستم رو گوشه ی پاره شده لبم ک داشت خون میومد گذاشتم سرم رو بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش زل زدم ک اینبار عربده زد
_باتوام اون حرومی داخل شکمت مال کیه هان با کدوم تخم سگی خوابیدی حرف بزن تا زنده زنده چالت نکردم حرف بزن.
ساکت فقط اشک میریختم قادر به زدن هیچ حرفی نشده بودم بابا فهمیده بود بدبخت شده بودم اون هیچوقت من رو نمیبخشید اون من و طرد میکرد
_پس نمیخوای حرف بزنی آره الان کاری میکنم ک هم از شر حروم زاده ات خلاص بشیم هم خودت به حرف بیای.
کمربندش رو بیرون آورد ک چشمهام پر از وحشت شد با ترس سرم رو تکون دادم ک بابا با چشمهای قرمز شده اش بهم زل زد و گفت:
_انقدر میزنمت خون بالابیاری دختری مثل تو رو نمیخوام دختری مثل ک مایه ننگ خانواده اش بشه رو نمیخوام خودم میکشمت هم تو رو هم اون بچه ی نجست رو.
کمربندش ک بالا رفت دستام رو حائل شکمم کرد اولین ضربه اش ک روی دستام نشست آخی از درد گفتم و اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند
_میکشمت فهمیدی دختره ی بی آبرو
کمربندش ک بالا رفت چشمهام رو بستم ک صدای داد آریا اومد
_اون بچه ی منه!

با شنیدن حرفی ک آریا زد بابا به سمتش برگشت و داد زد
_چی
_اون بچه ی داخل شکمش بچه ی منه.
بابا اول چند ثانیه بهش خیره یهو به سمتش حمله ور شد ک صدای جیغ مامان بلند شد ، صدای مشت کوبیدن های بابام میومد اما قدرت بلند شدن نداشتم ک بخوام حرفی بزنم یا جداشون کنم حالم انقدر بد شده بود ک هر لحظه حس میکردم از حال برم
_اینجا چخبره؟!
با شنیدن صدای داد پدر بزرگ صدای عصبی بابا بلند شد:
_من این کثافط و میکشم من این رو زنده اش نمیزارم با دختر من آره کثافط…
_بسه همین الان سیاوش
بابا و آریا با شنیدن صدای داد پدر بزرگ انگار از هم جدا شدند ، پدر بزرگ خواست حرفی بزنه ک نگاهش به من افتاد سریع به سمتم اومد و کنارم نشست با نگرانی ک برای اولین بار بود داخل چشمهاش میدیدم بهم خیره شد و گفت:
_خوبی
با درد لب زدم
_نه
دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند بشم وقتی بلند شدم نگاهم به آریا افتاد آریا با دیدن گوشه ی لب پاره شده ام و صورتم ک از گریه قرمز شده بود ، دستاش رو مشت کرد و یه قدم به سمتم برداشت ک صدای عصبی بابا بلند شد:
_عوضی به دختر من نزدیک نشو.
آریا هم مثل خودش عصبی بهش خیره شد و داد زد:
_اون زن منه ، اگه دخترته چرا دست روش بلند کردی چرا وقتی میدونستی حامله اس به این حال و روز انداختیش هان تو اصلا پدری؟!
_ببند دهنت و اون دختر منه هر کاری دلم بخواد باهاش میکنم ، اون حرومزاده ی داخل شکمش رو هم میکشم.
آریا عربده کشید:
_به بچه ی من نگو حرومزاده.
تا بابا خواست حرفی بزنه صدای عصبی پدربزرگ بلند شد:
_بسه
جفتشون ساکت شدند و به پدر بزرگ خیره شدند پدر بزرگ با خشم نگاهی به جفتشون انداخت و گفت:
_جفتتون داخل اتاق من منتظر باشید زود باشید.
آریا و بابا به سمت اتاق کار بابا رفتند پدر بزرگ من رو روی مبل نشوند و گفت
_خوبی؟!
_نه
_آروم باش برای بچه ات خوب نیست.
با چشمهای اشکی زل زدم به چشمهاش و گفتم:
_بابام هیچوقت من و نمیبخشه من مطمئنم
_درست میشه بهم اعتماد کن الان هم نمیخواد به چیزی فکر کنی.
بعد تموم شدن حرف هاش بلند شد رفت حالم خیلی بد بود مطمئن بودم ک بابا هیچوقت من رو نمیبخشه.
_چرا؟!
با شنیدن صدای مامان سرم رو بلند کردم و به چشمهای قرمز شده اش ک از شدت گریه شبیه کاسه ی خون شده بود خیره شدم و نالیدم:
_مامان!
_فقط بگو چرا؟!

چشمهام رو بستم و با درد گفتم:
_مامان تو رو خدا
فقط زل زده بود به چشمهام اصلا احساس خوبی نداشتم چرا باید بابا میفهمید اصلا کی بهش گفته بود کسی جز آریا و پدربزرگ خبر نداشت ک
_طرلان
با شنیدن صدای مامان سرم رو بالا آوردم بهش زل زدم ک صدای گرفته اش بلند شد:
_فقط بگو چرا
چشمهام رو بستم و بی اختیار تموم اتفاقات رو بدون چون چرا براش تعریف کردم وقتی چشمهام رو باز کردم چشمهای قرمز شده از اشکش رو دیدم به سمتم اومد روبروم ایستاد به سختی بلند شدم و ایستادم دستش ک بلند شد چشمهام رو بستم هر لحظه منتظر سیلی بودم ک ازش بخورم اما با فرو رفتن تو اغوشش چشمهام باز شد بهت زده بودم پس چرا مامان به جای کتک زدن من من رو بغل کرده بود، شاید اون من رو درک میکرد برعکس بابام، با گریه گفت:
_چرا چیزی بهم نگفتی
_ترسیدم مامان.
تا مامان خواست چیزی بگه صدای شهین بلند شد؛
_میبینم ک خوب دختر هرزه ات رو بغل کردی، حالا با اون حرومی تو شکمش میخوای چیکار کنی؟!
با شنیدن این حرف ها از مامان جدا شدم بهت زده بهش خیره شدم اون لبخند بدجنسی ک روی لبهاش بود برق چشمهاش یعنی اون به بابام گفته بود اما اون از کجا فهمیده بود
_تو به بابام گفتی
لبخندش پر رنگتر شد
_آره خوشگلم باید میفهمید داره پدربزرگ میشه یا نه؟
با شنیدن این حرفش خون جلوی چشمهام رو گرفت عصبی به سمتش حمله ور شدم و داد زدم
_میکشمت عوضی

موهاش رو میکشیدم و جیغ میزدم مامان سعی میکرد من رو ازش جدا کنه اما من انقدر عصبی بودم ک هیچ چیزی جلو دارم نبود تا خواستم باز موهاش رو بکشم با مشتش محکم کوبید تو شکمم ک از شدت درد ک داخل شکمم پیچید دست برداشتم
_آخ
مامان نگران به سمتم اومد و گفت:
_طرلان چت شد دخترم؟!
دستم رو روی شکمم گذاشتم و نالیدم:
_مامان بچه ام.
از شدت درد لبم رو گاز گرفته بودم ک صدای آریا اومد:
_چیشده طرلان
سرم رو بلند کردم و چشمهای اشکیم رو بهش دوختم ک سریع اومد سمتم و گفت:
_طرلان خوبی
با درد گفتم:
_آریا بچه ام تو رو خدا.
دستش رو انداخت زیر پاهام و بلندم کرد با صدایی ک سعی میکرد آروم باشه گفت:
_نمیزارم چیزیت بشه نگران نباش.
چشمهام داشت بسته میشد آخرین لحظه فقط صدا های نگران مامان و بابا رو میشنیدم …..
با برخورد نور شدیدی ک به چشمهام خورد چشمهام رو باز کردم ، یه نفر با روپوش سفید روبروم ایستاده بود چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد ، داخل بیمارستان بودم اما چرا! کمی به مخم فشار آوردم ک با یاد آوری اتفاقاتی ک افتاده بود و آخرین لحظه دعوای من و شهین بچه ام، وحشت زده دستم رو روی شکمم گذاشتم و نالیدم:
_بچه ام
_نگران نباشید حال بچه اتون کاملا خوبه.

با شنیدن این حرف نفس راحتی کشیدم ، خداروشکر ک بچه ام سالم بود ترس از دست داشتن خیلی بد بود تو همین مدت کم خیلی وابسته اش شده بودم نمیتونستم حتی یه لحظه به نبودش فکر کنم ، قطره اشکی روی گونم چکید ک صدای خانوم دکتر بلند شد:
_نگران نباش عزیزم بچه ات صحیح سالم فقط از این به بعد باید بیشتر مراقب خودت باشی دور از هر استرس هیجانی باشی عزیزم.
داشتم به حرف هاش گوش میدادم ک صدای باز شدن در اتاق اومد سرم رو چرخوندم ک نگاهم به آریا افتاد ، موهاش نامرتب بود و سر و وضعش شلخته اینطور ک معلوم بود انگار اصلا نخوابیده بود و حالش خیلی خراب بود
صدای خانوم دکتر بلند شد:
_دیدید گفتیم ک خانومتون به هوش میاد هی داد و بیداد راه انداختید.
با شنیدن این حرف خانوم دکتر چشمهام گرد شد یعنی آریا بخاطر من دعوا راه انداخته بود با بیرون رفتن خانوم دکتر و پرستار ها از اتاق آریا اومد سمتم زل زد به چشمهام با صدای خشداری پرسید:
_خوبی؟!
_خوبم
کنارم نشست ک با صدای آرومی پرسیدم:
_آریا
بدون اینکه حرفی بزنه سئوالی بهم خیره شد
_بابام کجاست؟!
مکث کرد و بعد از چند ثانیه گفت:
_تو حیاط بیمارستان
چشمهام پر از اشک شد
_شهین بهش گفته بود اون ، بابام هیچوقت من رو نمیبشخه به بچمون گفتن حرومی شهین …..
گریه اجازه نداد بیشتر ادامه بدم ، صدای عصبی آریا بلند شد:
_گریه نکن برات خوب نیست.
وقتی دید ساکت نمیشم خم شد روی صورتم و لبهاش رو روی لبهام گذاشت ک چشمهام گرد شد گریه ام بند اومد فقط بهت زده به چشمهای قرمز آریا خیره شده بودم ک در اتاق باز شد..

آریا لبهاش رو ازم جدا کرد نگاهم به بابا افتاد ک همراه بقیه اومده بودند داخل اتاق با دیدن این وضعیت ما دستاش مشت شد میدونستم حالا با دیدن این صحنه محال ممکن بود من رو ببخشه، صدای پدر بزرگ ک من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد:
_خوبی طرلان
بهش خیره شدم و با صدایی ک سعی میکردم نلرزه گفتم:
_خوبم
صدای شهین بلند شد:
_میبینم حتی تو بیمارستان هم داشتید …
هنوز حرفش رو کامل نکرده بود ک صدای عصبی پدر بزرگ بلند شد:
_بسه ببند دهنت و.
شهین ساکت شد ک پدر بزرگ عصبی تر از قبل ادامه داد:
_زود باش برو بیرون.
_آقاجون.
پدر بزرگ محکم و جدی گفت:
_زود باش.
بعد از چند ثانیه شهین با عصبانیت از اتاق رفت بیرون ، بابا مامان آرسین و پدر بزرگ اومدند داخل اتاق ، بابا حتی بهم نگاه هم نمیکرد و این داشت زجرم میداد مامان هم فقط یه گوشه ایستاده بود و داشت اشک میریخت ، آرسین هم با چهره یخ زده اش داشت بهم نگاه میکرد اصلا احساس خوبی نداشتم داشت از این وضعیت گریه ام میگرفت ک صدای پدر بزرگ بلند شد:
_بهتره بریم تا طرلان استراحت کنه فردا هم مرخص میشه.
صدای مامان بلند شد:
_من پیشش میمونم.
صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_من میمونم شما برید خونه.
_نیاز میمونه.
صدای محکم بابا بود ، آریا هم دیگه حرفی نزد وقتی خواستن برن آریا خم شد کنار گوشم زمزمه کرد:
_تا وقتی من هستم از هیچ چیزی نترس الان هم آروم بگیر بخواب و استراحت کن ک فردا مرخص میشی باید بریم دنبال کارای ازدواجمون باشه؟
با صدایی ک انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم:
_باشه
وقتی همه رفتند فقط من موندم و مامان
_مامان
بهم خیره شد و گفت:
_جانم.
با شنیدن صدای مهربون همیشگیش بغضم گرفت
_از من ناراحتی؟!
_نه
_من و ببخش مامان.
با صدای گرفته ای گفت:
_همه ی اینا تقصیر منه شاید اگه تو بخاطر من به اون مهمونی نمیرفتی خیلی از این اتفاق ها نمیفتاد فقط از خودم عصبیم کاش من میمردم و تو مجبور نمیشدی همچین کارایی کنی شاید اگه من جونم گرفته میشد هیچوقت همچین اتفاق هایی برای دخترم نمیفتاد، همه ….
وسط حرفش پریدم:
_مامان بسه لطفا!
با چشمهای اشکیش بهم خیره شد و گفت:
_من و ببخش دخترم
_مامان لطفا شما هیچ تقصیری ندارید تو رو خدا هی این رو تکرار نکنید باشه؟!
سری به نشونه ی تائید تکون داد اما چشمهاش هنوز اشکی بود و داشت با ناراحتی بهم نگاه میکرد بخاطر اینکه یکم فکرش رو منحرف کنم لبخندی زدم و گفتم:
_مامان
_جانم
_دستت رو بده من!
دستش رو داد بهم ک روی شکمم گذاشتم و گفتم:
_مامان من دارم بچه دار میشم ببینش شما هم قراره نوه دار بشید.
لبخند تلخی زد و گفت:
_دوستش داری؟!
لبخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_خیلی زیاد مامان
* * * * *
بلاخره از بیمارستان مرخص شدم ، رفتار بابا با من خیلی سرد شده بود حس میکردم خیلی ازم دور شده حتی وقتی جایی ک من بودم هم آفتابی نمیشد تا این حد ازم متنفر شده بود ، حتی رفتار آرسین هم شبیه بابا شده بود تنها کسایی ک تو خونه دلداریم میدادن مامان و پدر بزرگ بودند.
_طرلان
با شنیدن صدای مامان به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم
_آریا اومده پاشو برو آماده شو باید برید آزمایش امروز وقت دکتر دارید برای معاینه‌‌.
لبخندی زدم و گفتم:
_چشم مامان الان.

_مردم چه شانس دارن هرزه گی میکنند بعد با پرویی تمام به کارشون افتخار هم میکنند‌.
با شنیدن حرف های شهین دستام از عصبانیت مشت شد قبل از اینکه من جوابش رو بدم ، صدای مامان بلند شد:
_دخترم زود باش دیرت میشه.
بدون اینکه حتی حرفی بزنم به سمت اتاق بالا رفتم شاید بی توجهی من نسبت به حرفاش بیشتر میسوزوندش زنیکه ی مریض چجوری جرئت میکرد با من این شکلی حرف بزنه خیلی عصبی شده بودم اما باید خودم رو کنترل میکردم تا یه زمان مناسب ک بتونم حال این زن رو بگیرم.وقتی آماده شدم از خونه خارج شدم ماشین آریا در خونه پارک شده بود و خودش بهش تکیه داده بود با دیدنم نگاهش و بهم دوخت ک به سمتش رفتم و گفتم:
_سلام
مثل همیشه فقط سرش رو تکون داد زورش میومد انگار جواب سلام آدم رو بده ، بیخیال سوار ماشین شدم اون هم داخل ماشین نشست و حرکت کرد.
_طرلان
با شنیدن صداش بی اختیار به سمتش برگشتم و به نیم رخش خیره شدم و گفتم:
_جانم
_هنوز بابات باهات حرف نمیزنه؟
آه تلخی کشیدم و گفتم:
_نه
_اذیتت ک نمیکنند؟!
_نه ولی خیلی سرد باهام برخورد میکنند بابام خیلی ازم دور شده خیلی ناراحتم بابت این موضوع آریا حتی نمیدونم باید چیکار کنم.
_چند روز دیگه ازدواج میکنیم وقتی از اون خونه دور بشی یه مدت بابات پشیمون میشه خودش.
_فکر نمیکنم اون خیلی از من عصبیه همین ک من رو از خونه پرت نکرده بیرون خودش خیلیه ، دختر مجردش حامله باشه خیلی آبروریزیه.
نگاهم ک به مشت آریا افتاد ساکت شدم و حرفم رو ادامه ندادم دیگه….

بلاخره بعد چند روز ک به سختی گذشت امروز روز ازدواج من و آریا بود ، حتی تو این روز ها خیلی احساس تنهایی میکردم رفتار بابا آرسین هنوز با من خوب نشده بود ، رفتار عمه نیلا هم جوری شده بود با من ک انگار یه دختر خرابم و خودم رو انداختم به پسرش، اوضاع روحی مناسبی نداشتم از همه طرف بهم فشار میومد با وضعیت بارداری هم ک داشتم بیشتر از قبل ضعیف شده بودم هم جسمی هم روحی.
_عروس خانوم آقا داماد اومدند.
با شنیدن صدای آرایشگر از افکارم خارج شدم نگاهی داخل آینه به خودم انداختم خیلی زیاد تغیر کرده بودم، نمیخواستم بیشتر از این وقت تلف کنم به کمک مامان و فاطمه ک همراهم بودند شنلم رو پوشیدم و از آرایشگاه خارج شدم ، آریا به یه ژست خیلی زیبا ایستاده بود وقتی ما رو دید به سمتمون اومد روبروم ایستاد ک صدای فیلمبردار بلند شد:
_حالا شنل رو بردارید و ….
آریا چنان نگاهی بهش انداخت ک فیلمبردار ساکت شد و بعد از چند ثانیه ک بلاخره به خودش اومد گفت:
_چرا ….
هنوز حرفش رو نزده بود ک آریا وسط حرفش پرید و عصبی گفت:
_کی گفته شما بیاید؟!
فیلمبردار چشمهاش گرد شد و متعجب و شکه به آریا خیره شده بود بنده خدا نمیدونست این آریا زورگو خیلی متعصب و دوست نداره ک تو خیابون کسی همسر آینده اش رو این شکلی با این آرایش ببینه.
_پسرم لطفا!
با شنیدن صدای مامان آریا نفس عمیقی کشید و گفت:
_به اینا بگید زود اینجارو خلوت کنند لازم نکرده بیان فیلمبرداری کنند.

آریا بدون اینکه شنلم رو کنار بزنه من رو به سمت ماشین برد و کمکم کرد بشینم در رو بست و خودش هم اومد پشت رل نشست خیلی خونسرد داشت رانندگی میکرد ، حتی نزاشت فیلمبرداره بیاد بلاخره بعد سکوت طولانی صداش بلند شد:
_لعنتی فکر کرده من بی غیرتم میگه وسط خیابون شنل زنت رو بردار ، حیف ک زن بود وگرنه میدونستم چجوری آدمش کنم.
_چیزی نگفت ک عصبی شدی !
_ببند دهنت و فک کردی از ادا ها خوشم میاد تو یکی رو هم آدم میکنم.
با شنیدن این حرفش وحشت کردم سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم صورتش به طرز عجیبی قرمز شده بود و دستاش مشت با سرعت داشت رانندگی میکرد یعنی فقط بخاطر حرف اون فیلمبردار تا این حد عصبی شده بود.
فقط ساکت نشسته بودم نمیخواستم امشب هم باهاش کلکل کنم و شبم رو خراب کنم ، با ایستادن ماشین از افکارم خارج شدم آریا پیاده شد اومد در سمت من رو باز کرد و کمکم کرد پیاده بشم ،
با هر قدمی ک برمیداشتم طپش قلبم بیشتر میشد ، مثل هیچکدوم از تازه عروسا نبودم ک برای شب ازدواجش ذوق زده باشه یا خوشحال باشه من تنها حسی ک داشتم ترس بود استرس
با رسیدنمون به سالن صدای جیغ و داد بقیه بلند شد رفتیم سمت جایگاه روی صندلی ها نشستیم ک بعد از تقریبا نیم ساعت ک حسابی جیغ و داد کردند عاقد اومد و خطبه ی عقد رو جاری کرد
_خانوم طرلان مجد برای بار سوم میپرسم آیا بنده وکیلم شما رو به عقد آقای آریا زند دربیارم؟!
با صدای آرومی گفتم:
_با اجازه ی پدر و مادرم بله!
صدای کل و دست بقیه بلند شد نگاهم از آینه ی روبروم به آریا افتاد ک مثل همیشه سرد و بیتفاوت نشسته بود حتی یه لبخند هم روی صورتش دیده نمیشد و همین باعث میشد قلبم به درد بیاد.
_آقای آریا زند بنده وکیلم شما رو به عقد خانوم طرلان مجد دربیارم؟!
_بله
آریا همون بار اول یه بله محکم بلند داد ک همه شروع کردند به دست زدن و جیغ کشیدن ، وقتی عاقد رفت مامان پدر بزرگ همه اومدند بهم تبریک گفتند بغلم کردند آرسین خیلی سرد تبریک گفت که انتظار بی جایی بود اگه میخواستم باهام خوب رفتار کنه بابا هم خیلی سرد باهام برخورد کرد

تقریبا بعد از یکساعت پایکوبی و رقص بلاخره مراسم تموم شد ما سوار ماشین شدیم و بقیه هم پشت سرمون با بوق میومدند ک آریا همرو پیجوند و زودتر کنار خونه پارک کرد ، بزرگتر ها هم کنار خونه ایستاده بودند ، مامان رو محکم بغل کردم ک صدای آرامش بخشش کنار گوشم بلند شد:
_من همیشه کنارتم دخترم هر وقت بهم نیاز داشتی بهم زنگ بزن باشه من میام ، امیدوارم خوشبخت بشی دخترم.
وقتی ازم جدا شد با چشمهای اشکی بهش خیره شدم سخت بود جدا شدن از خانواده ام ، پدر بزرگ رو بغل کردم وقتی ازم جدا شد خیره به چشمهام گفت:
_راه طولانی رو در پیش داری دخترجون اما یادت نره ک من هر وقت بخوای هستم امیدوارم به پای هم پیر بشید.
فکرش رو نمیکردم پدربزرگی ک ازش متنفر بودم یه روز بشه حامی من و انقدر دوستش داشته باشم و براش احترام قائل بشم. بجز بابا همه باهام خداحافظی کردند بابا حتی بهم نگاه هم نکرد چقدر سنگدل شده بود ، وقتی داخل خونه شدم احساس بدی بهم دست داد همون خونه ای بود ک بهم تجاوز شده بود داخلش هیچ خاطره ی خوبی نداشتم داخلش چرا آریا این خونه رو عوض نکرده بود اون ک وضع مالیش خوب بود توان این رو داشت ک این خونه رو عوض کنه پس چرا نکرده بود.
_به خونت خوش اومدی همسر عزیزم!
با شنیدن صدای خمار آریا به سمتش برگشتم با دیدن سر و وضعش اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_تو مست کردی!؟
قهقه ی بلندی زد و گفت:
_نه خوشگلم
با قدم هایی ک نامتعادل بود به سمتم اومد وقتی بهم رسید روبروم ایستاد با چشمهای قرمز شده اش ک شبیه کاسه ی خون بود زل زد تو چشمهام و گفت:
_به جهنم خوش اومدی!
با شنیدن این حرفش برای یه لحظه خشکم زد منظورش چی بود با صدایی ک انگار از ته چاه داشت بیرون میومد گفتم:
_منظورت چیه؟!
پوزخندی زد و با صدای کشیده ای کشدار گفت:
_تو هم مثل اون یه هرزه ای
_چی داری میگی تو حالت خوبه اصلا؟!
_ببند دهنت و تا جرت ندادم کثافط تو هم یکی هستی مثل اون تو هم خیانت میکنی.
سرش رو بهم نزدیک کرد و گفت:
_نمیذارم من و دور بزنی با اون پسره ی لش بریزی رو هم
دهنش داشت بوی گند الکل میداد صورتم رو جمع کردم و گفتم:
_تو مست کردی.

_من مست نیستم
بوی گند الکل داشت حالم رو بهم میزد ازش فاصله گرفتم و گفتم:
_به من نزدیک نشو فهمیدی؟!
با شنیدن این حرفم عصبی خودش رو بهم چسپوند و کمرم رو محکم چنگ زد ک آخی از درد گفتم ، با صدای خشداری کشیده در گوشم گفت:
_امشب شب حجله اس قراره خوش بگذرونیم خانومممم
با وحشت گفتم
_چی داری میگی تو تو رو خدا ولم کن آریا تو مستی نمیفهمی داری چیکار میکنی
کشیده گفت:
_عزیزمممم
دیگه داشتم میترسیدم ازش اون مست بود و چیزی حالیش نبود معلوم نبود چه بلایی به سرم در میاورد باید خودم رو از این وضعیت خلاص میکردم .
لبخندی زدم و با عشوه زل زدم بهش و گفتم:
_عزیزم
ابروش بالا رفت و خمار بهم خیره شد ک دستم رو دور گردنش حلقه کردم و با صدای پر از نازی گفتم:
_میخوام برم برات اون لباس خواب خوشگل قرمز رنگ رو بپوشم دستت رو برمیداری عزیزم
با شنیدن این حرفم خودش رو بیشتر بهم چسپوند و مثل بچه هاگفت:
_نمیخواد
بیشعور درد و نمیخواد چقدر احمق بود واقعا فکر کرده بود من میخوام برم براش لباس خوب بپوشم پسره ی مریض.دیدم این حرفم جواب نمیده دوباره بهش زل زدم و گفتم:
_آریا!
با شنیدن این لحن حرف زدنم دستهاش شل شد و گفت:
_جونم سرم رو کج کردم و خیره به چشمهاش با ناز گفتم:
_بزار برم دیگه
دستش رو کامل باز کرد و خمار گفت:
_باشه ولی اون لباس خواب توری قرمز رو بپوش خیلی س.ک.سی میشی
به اجبار لبخندی زدم و گفتم
_باشه عشقم
لباسم رو تو دستم گرفتم و به سمت اتاق حرکت کردم ، پسره ی کثافط نذاشت چند شب بگذره روی واقعیش رو نشون بده بیشعور فکر کرده من واقعا میزارم بهم نزدیک بشه براش لباس خواب میپوشم امشب ک اون بیرون خوابیدی حالیت میشه چجوری با زن حامله ات رفتار کنی عوضی بخاطر اون آرمیتای کثافط به زمین زمان شک داره فکر کرده همه مثل اون دختره خراب و هرزه اند ک با اشاره یه پسر زود وا بدند.
لباس هام رو عوض کردم با یه لباس راحتی و آرایش صورتم رو کامل پاک کردم روی تخت دراز کشیدم ک صدای در اتاق اومد پوزخندی روی لبهام نشست حالا تا صبح انقدر بشین تا علف زیر پاهات سبز بشه ، صداش بلند شد:
_در رو باز کن چرا قفل کردی؟
جوابش رو ندادم چند ثانیه ک گذشت لگد محکمی به در زد ک خیلی خونسرد فقط خیره شده بودم اون هم دست برداشت و دیگه در نزد اینجور ک معلوم بود خوابش برده بود فکر کنم شاید هم از شدت مستی بیهوش شده بود بیخیال روی تخت خوابیدم و چشمهام رو بستم طولی نکشید ک از شدت خستگی زیاد چشمهام روی هم افتاد و خوابم برد.
* * * *
با شنیدن صدای تلفن کلافه بلند شدم و جواب دادم:
_بله بفرمائید؟!
_خوش میگذره عروس خانوم؟!
با شنیدن صدای آرمیتا متعجب شدم اون چرا به من زنگ زده بود باز لابد میخواست اعصابم رو بهم بریزه با فکر به این موضوع لبخند خبیثی روی لبهام نشست چه خوب بود ک من قبل از اون حرصش رو دربیارم
_آره خیلی زیاد.
با صدایی ک حرص داخلش مشهود بود گفت:
_زیاد دلت رو خوش نکن به این زندگی آریا هیچ حسی نسبت به تو نداره.
_اون وقت تو از کجا انقدر مطمئنی؟!
_چون آریا هنوز عاشق منه فقط برای اینکه حسادت من رو تحریک کنه باهات ازدواج کرده‌.
پوزخندی به فکر های پوچش زدم و گفتم:
_خوب گوشات رو باز کن ببین چی بهت میگم آریا هیچ حسی بهت نداره درست از موقعی ک بهش خیانت کردی تو رو همون جور ک از زندگیش پرت کرد بیرون از دلش هم پرت کرد الان هم لطف کن سر من رو با این چرندیات بدرد نیار و وقتم رو نگیر.
بعد هم بدون اینکه توجهی بهش بکنم گوشی رو قطع کردم زنیکه ی عفریته چقدر ازش متنفر بودم.
_کی بود؟!
با شنیدن صدای آریا به سمتش برگشتم ک تازه از حموم انگار اومده بود بیرون و فقط شلوار پاش بود و بالا تنه اش برهنه بود با موهای خیس دلم داشت ضعف میرفت براش ولی خودم رو کنترل کردم چشم از هیکل خواستنیش گرفتم و بیتفاوت گفتم:
_آرمیتا بود.

🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

  1. این رمان بهترینه هم داستانش جالب هم موقع پارت گذاریش عالیه مثل بعضی از رمانا نیاز نیست سه ساعت فکر کنیم پارت قبل اصلا چی شد!!!
    مرسی ادمین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن