رمان رئیس مغرور من پارت 14 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۴

 

صورتش از شدت خشم داشت به کبودی میزد رگ گردنش برآمده شده بود ، ماشین ایستاد به سمتم برگشت کامل با چشمهاش ک حالا کاسه ی خون بود زل زد به چشمهام و گفت:
_مگه بهت نگفته بودم حق نداری اسم هیچ مردی رو جلوی من به زبون بیاری؟!
ساکت بهش خیره شده بودم جرئت اینکه حرفی رو بزنم نداشتم وقتی دید ساکتم داد زد:
_باتوام جواب من و بده.
از شنیدن صدای داد بلندش وحشت زده دستم رو روی قلبم گذاشتم عجب غلطی کردم تحریکش کردم یکی نیست بگه تو ک میترسی غلط میکنی از اینکارا بکنی. به خودم جرئت دادم و زل زدم داخل چشمهاش و گفتم:
_ببخشید شما کی باشید؟!
با شنیدن این حرفم پوزخند ترسناکی زد و گفت:
_هنوز هم میخوای بدونی من کی چیکاره اتم با وجود بچه ی داخل شکمت هنوز نفهمیدی.
در مقابل چشمهای بهت زده ام خم شد و لبهاش رو روی لبهام گذاشت با خشونت خاصی شروع کرد به بوسیدن لبهام اولش شکه بهش خیره شده بودم اما بعد چند ثانیه ک گذشت بدنم سست شد و چشهام بسته من هم شروع کردم خیلی ناوارد شروع کردم به بوسیدنش با همراهی کردن من انگار وحشی تر شد ک گازی از لبهام گرفت آخی گفتم ک عمیق بوسه ای روی لبهام زد و ازم جدا شد، داشتم نفس نفس میزدم نمیدونم چم شده بود ک اینجوری کردم انگار هیپنوتیزم شده بودم ، چشمهام رو باز کردم ک نگاهم به چشمهای خمار و قرمز شده اش افتاد با نگاه خاصی بهم خیره شد و گفت:
_هیچوقت با غیرت من بازی نکن خوشگلم باشه؟!
نمیدونم چیشد ک مسخ شده به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_باشه.
لبخند جذابی زد و خم شد گونم رو بوسید و شروع کرد به رانندگی کردن دیگه تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد عین یه دختر خوب با گونه هایی ک شک نداشتم از خجالت و هیجان قرمز شده بود نشسته بودم، قلبم داشت تند تند خودش رو میکوبید.

همه مشغول خوردن شام بودیم عمه نیلا و همه بودند ک صدای شهین بلند شد:
_آریا ؟!
آریا سرش رو بلند کرد نگاه یخ زده اش رو بهش و با صدای خشک و خشدارش گفت:
_بله؟!
_پس تکلیف مریم چی میشه؟!
آریا ابرویی بالا انداخت و گفت:
_چرا من باید تکلیف دختر مردم رو مشخص کنم؟!
کنجکاو بهشون خیره شده بودم این مریم دیگه کی بود باز شهین داشت میگفت ، شهین لبخند حرص دراری زد و گفت:
_دختر مردم!مگه قرار نبود باهاش ازدواج کنی مادرت اومد خواستگاری حلقه ی نشون دستش کرده و تو الان میگی دختر مردم؟!
بهت زده بهشون خیره شده بودم رنگ از صورت عمه نیلا پریده بود و این نشون میداد ک حرف های شهین واقعیت دارند.
آریا خونسرد به چهره ی شهین زل زد و با بی تفاوتی گفت:
_من هیچ انگشتری دست هیچ دختری نکردم هیچ قولی به هیچکس ندادم و حتی خبر ندارم پس هیچ ربطی به من نداره.
شهین با خشم بهش خیره شد
_تو ….
صدای داد پدر بزرگ بلند شد:
_کافیه دیگه نمیخوام هیچ بحثی بشه.
با شنیدن این حرف ها انقدر حالم بد شد ک حالت تهوع بهم دست داد سریع دستم رو جلوی دهنم گرفتم و به سمت سرویس دویدم داخل ک شدم تا تونستم داشتم عق میزدم صدای نگران بقیه داشت میومد، انقدر عق زدم تا اینکه حس کردم جونی تو تنم نمونده در رو باز کردم ک بقیه رو دیدم.
_طرلان دخترم خوبی؟!
اومدم جواب بابا رو بدم ک چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق…

با درد چشمهام رو باز کردم داخل اتاقم بودم داشتم به مخم فشار میاوردم ک در اتاق باز شد و قامت آریا نمایان شد با دیدن چشمهای باز شده ام به سمتم اومد و گفت:
_خوبی؟!
خواستم جوابش رو بدم ک با یاد آوری حرف هایی ک شهین زده بود اخمام تو هم رفت با حسادت بهش خیره شدم و گفتم:
_تو واقعا با اون دختره نامزد کرده بودی؟!
_چی؟!
_نمیخواد خودت رو بزنی اون راه بگو ببینم تو واقعا با اون دختره نامزد بودی آره ؟!
یه جور خاصی بهم خیره شد و گفت:
_من با اون دختره نامزد نکردم هیچوقت حتی تا حالا یکبار هم باهاش هم صحبت نشدم این حرف ها فقط بین مامانم و مامانش رد و بدل شده.
با شنیدن حرف هاش آرامش تو قلبم سرازیر شد لبخند محوی روی لبهام نشست با صدای گرفته ای گفتم:
_جدی میگی؟!
سرش رو به نشونه ی تائید تکون داد و گفت:
_آره
چشمهام برق زد ک صدای خشدارش بلند شد:
_حسودیت شده بود؟!
با شنیدن این حرفش هل شدم به من من کردن افتادم ک وسط حرفم پرید و گفت:
_میدونم حسودیت شد خوشگلم اما نیازی نیست بخاطر این چیزای از پیش پا افتاده خودت رو ناراحت کنی.
حق به جانب بهش خیره شدم و گفتم:
_من اصلا حسودیم نشده بود من ‌….
یه جوری نگاهم کرد ک ساکت شدم و حرفم رو ادامه ندادم کمی خیره خیره به چشمهاش نگاه کرد سرش داشت نزدیک میشد ک در اتاق باز شد و بابا مامان اومدند داخل اتاق آریا بلند شد و خیلی خونسرد ایستاد
مامان به سمتم اومد و با نگرانی گفت:
_طرلان خوبی؟!
_خوبم مامان
_چت شد یهو تو.
صدای بابا بلند شد:
_شلوغش نکن خانومم حالش بهتره الان فردا میبرمش دکتر آزمایش بده.
با شنیدن این حرف بابا رنگ از صورتم پرید با التماس به آریا خیره شدم تا از این وضعیت نجاتم بده ک صداش بلند شد:
_آقا سیاوش من قراره فردا طرلان رو ببرم.
بابا با شنیدن این حرف آریا سری به نشونه ی تائید تکون داد و دیگه حرفی زده نشد‌.

داخل شرکت نشسته بودم و داشتم کارهام رو میکردم ک صدای باز شدن یهویی در اتاق اومد جیغی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم با دیدن فاطمه چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_این چه وضعشه نزدیک بود سکته کنم.
لبخندی زد و گفت:
_اینارو بیخیال اگه بدونی چیشده امروز.
کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم:
_چیشده؟!
_آرمیتا بود
با شنیدن اسمش حس بدی بهم دست داد سری تکون دادم و گفتم:
_خوب؟!
_قراره بیاد برای همیشه اینجا کار کنه حتی رئیس بهش یه اتاق هم داده فکر کنم هنوز هم عاشق هم هستند.
لبخند مضحکی زدم و گفتم:
_آهان
از شدت حرص و حسادت خون داشت خونم رو میخورد خیلی عصبی بودم آریا چرا باید آرمیتا رو بیاره داخل شرکت حتی بهش اتاق هم بده لابد هنوز هم بهش حس داره وگرنه چه دلیلی میتونه داشته کفری بلند شدم از سرجام ، ک صدای فاطمه بلند شد؛
_کجا داشتیم حرف میزدیم ک.
لبخندی زدم و گفتم:
_باید برم اتاق رئیس کارم داشت.
_برو پس من هم برم پیش بقیه.
از اتاق خارج شدیم به سمت اتاق آریا رفتم بدون اینکه در بزنم اتاق و باز کردم با دیدن صحنه ی روبروم خشکم زد آریا و آرمیتا در حال بوسیدن هم بودند سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس میکردم آریا با دیدن من بشدت آرمیتا رو پس زد نگاهم به لبهاش بود عوضی چجوری تونست.

فقط خیره به چشمهام بود خواستم از اتاقش برم بیرون ک صداش بلند شد:
_آرمیتا گمشو بیرون.
آرمیتا با صدای پر از عشوه ای گفت:
_چرا عزیزم من ک ….
آریا عصبی بهش خیره شد و با خشم غرید:
_نمیتونی باز هم به من نزدیک بشی فهمیدی، من تو رو انداختم بیرون از زندگیم دقیقا وقتی ک بهم خیانت کردی ارزشی برام نداری ک خودت رو بهم بچسپونی و فکر نکن من مثل دوست پسرای احمقت هستم ک با یه بوسه خر بشم ، وقتی یه چیزی از چشمم افتاد کلن میفته دیگه برگشتنی نیست حالا هم بیرون.
نگاهم به آرمیتا افتاد ک خشک شده به آریا خیره شده بود انگار توقع شنیدن این حرف هارو نداشت اینبار آریا تقریبا داد کشید:
_بیرون
آرمیتا تکونی خورد به خودش اومد سریع قدم برداشت تا از اتاق بره بیرون آخرین لحظه چشمهای اشکیش رو دیدم وقتی در اتاق بسته شد ، صدای آریا بلند شد:
_میشنوم
سرم رو بلند کردم و سئوالی بهش خیره شدم ک با صدای خشداری گفت:
_دلیل اینکه اینجوری وارد اتاقم شدی بدون اینکه حتی در بزنی رو میشنوم.
با شنیدن این حرف انگار تازه از شک در اومد با عصبانیت بهش خیره شدم و پوزخندی زدم و گفتم:
_شنیدم همسر سابقتون رو آوردید تا اینجا مشغول به کار بشه.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_فقط برای همین اومدی؟!
از این همه بی تفاوتیش حرصم داشت درمیومد یهو از کوره در رفتم به سمتش حمله ور شدم مشت میزدم به سینه اش با عصبانیت داد زدم:
_تو غلط کردی اون دختره ی هرزه رو بوسیدی تو به چه حقی اون رو آوردی شرکت هان.
من رو محکم بغل کرد جوری ک نتونم دیگه بهش مشت بزنم با حرص گفتم:
_ولم کن حسابت رو میرسم فهمیدی؟!
خشدار در گوشم گفت:
_حسودیت شده!؟
با حرص گفتم:
_آره حسودیم شده ک چی !؟ تو پدر بچه ی منی قراره شوهرم بشی کسی حق نداره بهت نگاه کنه کسی حق نداره ببوستت کسی حق نداره حتی بهت نزدیک بشه تو مال منی مال من.
من رو از خودش جدا کرد خیره به چشمهام شد با لحن خاصی گفت:
_میخوای بگی عاشقم شدی؟!

با شنیدن این حرفش خشکم زد لبهام مثل ماهی باز و بسته شد نمیدونستم چی بگم ک یهو در اتاق باز شد و صدای شیطون حسام پیچید:
_اوه اوه انگار بد موقع مزاحم شدم.
سریع از آریا فاصله گرفتم و گفتم:
_ببخشید من برم سر کارم.
و از زیر نگاه سنگین آریا از اتاق رفتم بیرون داخل اتاق ک شدم دستی به گونه هام داغم کشیدم قلبم عجیب داشت تند تند میزد جوری ک انگار میخواست رسوام کنه لعنتی این چه حرف هایی بود ک من زدم رسما داشتم بهش میگفتم دوستت دارم.با شنیدن صدای در اتاق از افکارم خارج شدم
_بفرمائید؟!
در اتاق باز شد و آرمیتا اومد داخل اتاق با دیدنش ابرویی بالا انداختم اون اینجا چیکار داشت اون هم با من.
_پرونده ی قرارداد های جدید شرکت رو برام بیار اتاقم و همین طور یه لیوان قهوه برای من.
با شنیدن این حرف پوزخندی زدم و گفتم:
_اگه نمیدونید بزارید واضح بهتون بگم من منشی آریا هستم و برای بقیه هیچ کاری انجام نمیدم مگر با اجازه ی خود آریا درضمن به آبدارچی بگید براتون قهوه بیاره یا خودتون برید بریزید.
بعد تموم شدن حرف هام خیلی ریلکس ایستادم و بهش خیره شدم میدیدم ک چجوری داشت خودش رو کنترل میکرد
_خانوم کوچولو تا جایی ک یادمه به رئیست نباید بگی آریا درسته؟!
_میدونم ولی به نامزدم میتونم بگم نه؟!
با شنیدن این حرفم خشکش زد بهت زده گفت:
_چی
پوزخندی به چهره ی متعجبش زدم و گفتم:
_نامزدم.
_داری دروغ میگی
_حالت خوبه چرا باید دروغ بگم؟!
با شنیدن این حرفم انگار نتونست دیگه خودش رو کنترل کنه ک عصبی با صدای بلندی گفت:
_خوب گوش کن دختر جون آریا عاشق منه همیشه اون هیچوقت هیچ حسی نسبت بهت نخواهد داشت زیاد دلت رو خوش نکن به این چیزای هیچ و پوچ.

میدونستم این حرف های فقط برای عصبی کردن منه ولی من ک میدونستم آریا هیچ حسی جز نفرت به زن روبروم نداره پوزخندی زدم و به چشمهای آرایش کرده اش خیره شدم و گفتم:
_حرفات تموم شد، حالا میتونی بری.
از دیدن این همه خونسردی من انگار بیشتر حرصش گرفت ک عصبی غرید:
_به وقتش بد حالت رو میگیرم مطمئن باش
_اوکی حالا میتونی از اتاقم بری بیرون من وقتی برای شنیدن حرف های پوچ و بی اساس تو نداره.
نگاه بدی بهم انداخت و از اتاق رفت بیرون جوری در اتاق رو محکم کوبید ک حس کردم گوشهام کرد شد زنیکه ی مریض معلوم نیست فازش چیه ، خوشحال از اینکه تونسته بودم امروز حالش رو بگیرم روی میز نشستم و پر انرژی شروع کردم.

#نیاز

با شنیدن صدای سیاوش و شهین ک داشت میومد ایستادم در اتاقشون نیمه باز بود کنجکاو بهشون خیره شدم ک صدای پر از ناز و عشوه ی شهین بلند شد:
_عزیزم امشب رو پیش من بیا باشه.
با شنیدن این حرف اشک تو چشمهام جمع شد هر چی نباشه من یه زن بودم و عاشق شوهرم گرچه سیاوش انقدر مغرور بود ک هیچوقت به زبون نمیاورد فقط ثابت میکرد اما هر چقدر هم بهش اعتماد داشته باشم بهش میدونم یه مرد و جلوی این زن شاید نتونست جلوی خودش رو بگیره ، میترسیدم از دستش بدم کسی رو ک عاشقانه دوستش داشتم و پدر بچه هام بود با قرار گرفتن دستی روی شونه ام از افکارم خارج شدم و به عقب برگشتم با دیدن آرسین ک داشت با نگرانی بهم نگاه میکرد لبخندی زدم و گفتم:
_جانم پسرم
_خوبی مامان؟!
خیره به چشمهاش شدم
_خوبم پسرم
به سمت اتاقم رفتم نمیتونستم بیشتر از این بمونم و بزارم پسرم شاهد خورد شدن من باشه ، حتی نفهمیدم بعدش سیاوش چی به شهین گفت حس حسادت مثل خوره افتاده بود به جونم اما میدونستم شهین هم همسرش اگه باهاش باشه گناهی نکرده اما مگه دل من طاقت میاورد!
داخل اتاق روی تخت نشسته بودم ک صدای باز شدنش اومد نگاهم به سیاوش افتاد ک داخل اتاق اومد اخماش توهم بود و انگار عصبی بود ، وقتی عصبی بود جرئت نمیکردم حرفی بزنم چون خودش قبلا بارها بهم گفته وقتی عصبی هستم اصلا سعی نکن بفهمی چیشده چون بدتر عصبی میشم و اعصابم خراب میشه، نگاهش بهم افتاد پوزخندی زد و گفت:
_میبینی حال و روزمون رو.
با شنیدن این حرفش بغض کردم باز اشک تو چشمهام جمع شد ، خیره به چشمهام شد با دیدن چشمهای اشکیم عصبی تر شد و با خشم غرید:
_یه قطره اشک بریزی کل این خونه رو آتیش میزنم پس سگ نکن منو.
به زور بغضم رو فرو بردم و مظلومانه بهش خیره شدم و سری تکون دادم همیشه وقتی یه حرفی میزد بهش عمل میکرد برای همین زود اشکام رو پس زدم ، به سمتم اومد و با خشونت محکم بغلم کرد جوری ک احساس میکردم هر لحظه ممکن استخونام خورد بشه اما آغوشش انقدر آرامش داشت ک اصلا دردی حس نمیشد لبخند روی لبهام نشست ، صداش کنار گوشم بلند شد:
_هیچوقت حتی نزار اشک به چشمهات بیاد میدونی ک با دیدن چشمهای اشکیت دنیام رو نابود میکنه.
با شنیدن حرف هاش لبخند روی لبهام عمیق تر شد ک من رو از خودش جدا کرد با دیدن لبخند روی لبهام لبخند خسته ای زد و گفت:
_توله رو ببینا.
با شنیدن این حرفش حس کردم گونه هام گر گرفت با خجالت اسمش رو صدا زدم:
_سیاوش
صداش خمار شد:
_جون سیاوش
بهش خیره شدم من برای این مرد زندگیم رو میدادم برای این تن صدای خشدار و خمار برای این چشمهای مشکی و قرمز برای سیاوشی ک هنوز هم با اینکه سن و سالی ازم گذشته بود دوستش داشتم و با شنیدن هر حرفی از جانبش صورتم قرمز میشد و تموم بدنم گر میگرفت این مرد دنیای من بود.
_نیاز
با شنیدن صداش بهش خیره شدم نیاز تو چشمهاش موج میزد سرش بهم نزدیک شد و لبهاش روی لبهام نشست ناخواسته آه ریزی از میون لبهام خارج شد ک شروع کرد به بوسیدن دستم رو پشت گردنش گذاشتم و شروع کردم به بوسیدنش روی تخت درازم کرد و خیمه زد روم و این بود شروع یه رابطه عاشقانه ک تموم حس های بد و حسادت رو از دلم انداخت بیرون اینکه سیاوش فقط مال منه و من رو دوست داره و بخاطر عشقی ک بهم داره جلوی هیچ زنی خودش رو وا نمیده

با شنیدن صدای در اتاق چشمهام رو باز کردم گیج نگاهی به اطراف انداختم نیمه برهنه داخل بغل سیاوش بودم با یاد آوری اتفاقات لبخندی روی لبهام نشست بدون اینکه سر و صدا کنم تا سیاوش بیدار بشه بلند شدم از روی تخت لباس هام رو ک هر کدوم یه طرف افتاده بودن برداشتم و سر سری پوشیدم یه شال هم انداختم سرم در رو باز کردم با دیدن طرلان لبخندی زدم و گفتم:
_جانم دخترم
با نگرانی نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
_خوبی؟!
متعجب به چشمهاش زل زدم و گفتم:
_من خوبم دخترم چیزی شده؟!
با شنیدن این حرفم به وضوح هل شد و گفت:
_نه مامان چی باید شده باشه، پدر بزرگ گفت برای شام صداتون کنم.
_تو برو ما هم میایم.
_باشه
با رفتن طرلان در اتاق رو بستم ک صدای سیاوش بلند شد:
_طرلان بود؟!
_آره گفت برای شام بیاید ، من برم حموم بعدش بریم
صدای خشدار شده ناشی از خوابش بلند شد:
_وایستا با هم بریم.

#طرلان

وقتی آرسین بهم گفت امروز چیشده هم از بابا عصبی شدم ک به اتاق شهین میره و باعث ناراحتی مامان میشه هم از پدربزرگ ک هنوز این زن رو اینجا نگه داشته بود کسی ک حتی قصد داشت مادرم بکشه. بعد از اینکه رفتم به اتاق مامان خیالم راحت شد از چهره ی مامان شادی پیدا بود و انگار بابا از دلش درآورده بود، با اومدن بابا و مامان همه بلند شدیم سر میز شام رفتیم نشستیم، هنوز چند دقیقه نگذشته بود ک صدای پر از عشوه ی شهین بلند شد:
_سیاوش
از شنیدن لحن پر از عشوه اش عقم گرفت مثلا سن و سالی ازش گذشته بود خجالت نمیکشید اینجوری داشت حرف میزد واقعا مونده بود تو کار این زن ، صدای سرد بابا بلند شد:
_بله
_امشب برنامه داریم یادت ک نرفته میریم خونه ی خودمون.
و چشمکی به بابا زد دهنم باز موند چقدر وقیح و گستاخ هنوز بهت زده بهش خیره شده بودم ک به جای بابا صدای پدر بزرگ بلند شد:
_این حرف ها جاش اینجا نیست.
_وا مگه چی…
صدای محکم بابا بلند شد:
_بسه
شهین پشت چشمی نازک کرد و مشغول خوردن شد دیگه هیچکس هیچ حرفی نزد نگاهم به مامان بود ک حالا بی میل فقط داشت با غذاش بازی میکرد آه مادر بیچاره ی من ک همیشه باید درد بکشی و ناراحت بشی.

_طرلان
با شنیدن صدای پدر بزرگ نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_بله
_فردا شب خانواده ی عمه ات میان برای حرف زدن و اینکه جشن ازدواج رو کی بگیریم ، فردا شب آماده باش.
سری تکون دادم و باشه ای گفتم چقدر زود همه چیز داشت پیش میرفت ، صدای شهین بلند شد:
_اما آقاجون آریا نامزد ….
حرفش رو قطع کرد:
_این بحث تموم شده اس از نظر من دیگه کشش نده شهین با گفتن این حرف های بی اساس نه طرلان ناراحت میشه نه چیزی به تو میرسه.
شهین با شنیدن این حرف پدر بزرگ از شدت عصبانیت صورتش قرمز شد پدربزرگ خیلی رک جوابش رو داد، صدای آرسین بلند شد:
_مامان نیاز
مامان به سمتش برگشت لبخندی زد و با مهربونی گفت:
_بله پسرم
_فردا بریم خرید ؟!
مامان نگاهی به بابا انداخت و گفت:
_آره
صدای شهین بلند شد:
_پسرم فردا قرار بود با هم بریم جایی یادت رفته؟!
صدای آرسین بلند شد:
_فردا قرار نبود جایی بریم مامان من میخوام با مامان نیاز برم خرید.
دیگه حرفی زده نشد و همه تو سکوت مشغول خوردن شام شدند این وسط فقط شهین داشت از حرص و عصبانیت میترکید.
با شنیدن صدای در اتاق با فکر اینکه مامان با صدای بلندی گفتم:
_بیا تو مامان.
در اتاق باز شد با دیدن آریا متعجب بهش خیره شدم.

یه تای ابروش با دیدن سر و وضعم بالا رفت ک ناخواسته هینی کشیدم و گفتم
_روت و کن اون ور
پوزخندی زد و گفت
_من ک همه جات رو دیدم لزوم نیست روم رو کنم اون ور.
چشمهام رو گرد کردم و با حرص اسمش رو صدا زدم ، ک بدون توجه بهم خیلی خونسرد روی میزی ک داخل اتاقم بود نشست و بهم خیره شد و گفت
_خوب
سریع ملافه رو برداشتم و دور خودم گرفتم
_بلند شو ببینم منتظر چی نشستی اینجا تو مگه نمیبینی لباسم مناسب نیست؟!
_اتاق زنم اومدم نشستم فکر نکنم مشکلی باشه درضمن من همه جات رو دیدم لازم نیست خودت رو پنهون کنی.
و نگاه هیزی بهم انداخت ک باعث شد چشمهام از خشم برق بزنه
_کی گفته من زن توام
نگاه خاصی بهم انداخت و گفت
_نیستی !؟
_معلومه ک نیستم حالا هم پاشو برو بیرون من لباس هام رو عوض کنم
_تو زن منی پس لباس هات رو جلوی من عوض کن وگرنه نمیزارم از اتاقت بری بیرون
کلافه بهش خیره شدم و با تهدید گفتم
_جیغ میزنم همه بریزن داخل آبروت بره.
خونسرد بهم خیره شد ک کم مونده بود موهام رو بکشم پسره ی عوضی با حرص رو بهش غریدم:
_انقدر بشین همینجا تا علف زیر پاهات سبز بشه
بعدش لباس هام رو برداشتم و داخل سرویس شدم سریع لباس هام رو عوض کردم و خارج شدم لبخندی از سر رضایت روی لبهام نشسته بود نزاشته بودم اون به خواسته اش برسه.
هنوز روی میز نشسته بود روبروش دست به سینه ایستادم و گفتم
_چی میخوای اومدی ؟!
بلند شد نگاهی از سرتام انداخت و گفت
_اومدم زنم رو ببینم
با حرص گفتم
_صد بار گفتم من زن تو نیستم
خیره به چشمهام شمرده شمرده گفت
_تو زن منی و هیچ واقعیتی نمیتونه این رو عوض کنه پس سعی نکن انکارش کنی اگه بخاطر اینکه اسمت تو شناسنامم نیست داری میگی زنم نیستی باید بهت بگم به زودی اسمت میره داخل شناسنامم پس خیالت راحت باشه.
دستش رو روی شکمم گذاشت ک نفسم برای لحظه ای بند اومد این اولین بار بود ک داشت دستش رو روی شکمم میذاشت و وجود بچه رد بهم یادآوری میکرد بعد از چند ثانیه ای ک گذشت ادامه داد:
_اون بچه هم ثابت میکنه ک تو زن منی فهمیدی؟!
قبل از اینکه جوابی بهش بدم صدای تلفنم بلند شد سریع ازش فاصله گرفتم و تلفن رو برداشتم با دیدن اسم سام ک داشت خودنمایی میکرد سریع دکمه ی اتصال رو زدم و گفتم
_سلام بله
_سلام طرلان خوبی چیشد قرار بود یه شب بریم شام بیرون اما تو اصلا از اون موقع خبری ازت نشده نگرانت شدم.
نگاهی به آریا ک داشت با اخمای توهم رفته بهم نگاه میکرد انداختم و با شرمندگی گفتم
_ببخشید سام من انقدر مشغول بودم ک یادم رفت بهت بگم درگیرم و نمیتونم بیام من ….
هنوز حرفم تموم نشده بود ک گوشی از دستم کشیده شد.
بهت زده به آریا خیره شده بودم ک گوشی رو ازم گرفته بود و با لحن بدی داشت با سام حرف میزد
_تو به چه حقی راه به راه به زن من زنگ میزنی هان ؟!
نمیدونم سام چی بهش گفت ک صورتش کبود شد و داد زد:
_ببند دهنت و مرتیکه ی بیناموس ، خانواده ات رو به عذات میشونم مرتیکه ی عوضی.
بعدش با عصبانیت گوشی رو پرت کرد ک خورد به دیوار تیکه تیکه شد جرئت حرف زدن نداشتم آریا خیلی عصبی بود و این از حرکاتش معلوم بود یعنی چی بهش گفته بود ک تا این حد عصبی شده بود
یهو به سمتم هجوم آورد و محکم به دیوار پشت سرم برخورد کردم آخ ریزی گفتم ک بدون توجه بهم با خشم غرید
_دفعه آخرت باشه با این مرتیکه بیناموس حرف میزنی فهمیدی تو زن منی مال منی خوش ندارم زن با هر مردی هم صحبت بشه فهمیدی.
از شنیدن حرف هاش حرصم گرفت خودخواه زورگو همش سعی میکرد با داد و بیداد حرف هاش رو به آدم بفهمونه
_فهمیدی؟!
با شنیدن صدای عصبیش سرم رو بلند کردم و به چشمهاش زل زدم به خودم جرئت دادم و پرسیدم
_چی بهت گفت مگه سام انقدر عصبی شدی
با شنیدن این حرفم خم شد روی صورتم و با لحن ترسناکی گفت:
_دفعه ی آخرت باشه اسمش رو به زبون میاری فهمیدی؟!
وقتی دید جواب نمیدم با صدای بلندتری داد زد:
_فهمیدی؟!
ترسیده از صدای دادش گفتم
_فهمیدم

🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن