رمان رئیس مغرور من پارت 12 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۲

 

نمیخواستم تو بحثشون مداخله کنم این مشکل رو امشب باید بابام حل میکرد نه اینکه من چیزی بگم و هیزم بریزم رو آتیش، صدای خونسرد بابا بلند شد:
_یعنی میخوای همه چیز رو بندازی گردن نیاز ؟!
شهین گستاخانه زل زد به بابا و با خشم گفت:
_همه چیز تقصیر این زن و تو هم خوب اینارو میدونی!
بابا پوزخندی زد و گفت:
_چرا وقتی حامله نمیشدی من بهت میگفتم یه بچه از پرورشگاه بیاریم بزرگش کنیم قبول نمیکردی؟!چرا وقتی بابام دست یه دختر پرورشگاهی ک عشق سابق من بود رو گرفت آورد تو این خونه تا صیغه ی من بشه و برات یه بچه بدنیا بیاره چیزی نگفتی؟! چرا سکوت کردی مقصر همه چیز فقط ما سه نفریم نه نیاز!
شهین بهت زده گفت:
_همه ی این حرف ها رو زدی تا بگی اون زن مقصر نیست؟!
_غیر از اینه؟!
_آره چون اون زن مقصره اون تو رو از من گرفت با هرزه بازیاش اون بخاطر کاری ک داشت میکرد پول گرفته بود.
_درسته نیاز بخاطر پول مجبور شد صیغه ی من بشه، اما چرا باید عشق سابق من بیاد تو اون خونه و صیغه ی من بشه یعنی همه ی اینا اتفاقی بود؟!
شهین با بهت گفت:
_منظورت چیه؟!
بابا پوزخندی زد و گفت:
_جوری وانمود نکن ک انگار نمیفهمی!
صدای پدر بزرگ بلند شد:
_سیاوش بسه!
صدای محکم بابا بلند شد:
_اتفاقا اصلا بس نیست امشب همه چیز باید معلوم بشه همه باید بفهمن از گذشته ، چرا باید نیاز بخاطر کار ها و نقشه های کثیف شما حرف بارش بشه هان؟!
_سیاوش!
_چیه آقاجون حرفام درد داشت؟!
وقتی آقاجون ساکت شد و حرفی نزد بابام به سمت شهین برگشت و گفت:
_تو با آقاجون دست به یکی کردین من و از عشقم جدا کردین و من مجبور شدم باهات ازدواج کنم بعد ک ناقص بودی نمیتونستی حامله بشی و از همون اول این رو میدونستی ، اینجا آقاجون ازت رو دست خورد چون نمیدونست نازا هستی.
بابا ساکت شد و نگاه عمیقی به چشمهای شهین انداخت ، انگار قرار بود امشب خیلی از واقعیت ها رو بشه از چشمهای گرد شده و بهت زده ی شهین معلوم بود ک اون هم شکه شده و گویا توقع این حرف ها رو از بابام نداشت.
بابا بعد از مکثی دوباره ادامه داد:
_و تو هم ک از بابام زرنگ تر اومدی یه نقشه ی بهتر بازی کنی و از این ک نازا هستی یه پل بسازی برای رسیدن به خواسته ات با یه تیر دو تا نشون میزدی هم صاحب بچه میشدی هم عشق سابق شوهرت رو زجر میدادی و چی بهتر از این درسته؟!
صدای عصبی پدر بزرگ بلند شد:
_تو چی داری میگی سیاوش؟!
_واقعیت ها رو.
صدای لرزون شهین بلند شد:
_من …
پدر بزرگ عصبی حرفش رو قطع کرد:
_این حرفا واقعیت دارند شهین؟!
شهین با چشمهای اشکی بهش خیره شد و گفت:
_آقاجون من فقط‌….
حرفش رو قطع کرد و گفت:
_تو چجوری تونستی ….
نتونست حرفش رو ادامه بده دستش رو روی قلبش گذاشت صورتش داشت کبود میشد صدای نگران بابا بلند شد:
_بابا چیشدی بابا!!!
همه داخل بیمارستان بودیم چند ساعت گذشته بود آقاجون داخل اتاق عمل بود و همه بیرون اتاق عمل منتظر بودیم بابا کلافه و ناراحت بود بخاطر حرف هایی ک زده بود چون پدرش طاقت شنیدن اون همه واقعیت رو یکجا نداشت برای همین قلبش ایستاد، انگار هیچکس از اون واقعیت ها و دروغ ها خبر نداشت حتی مامان من ک با وجود اون همه ظلمی ک بهش شده بود الان مظلومانه کنار اتاق عمل ایستاده بود و داشت اشک میریخت و دعا میکرد برای مردی ک زندگیش رو تباه بود کرد و اما شهین ک یه گوشه نشسته بود و فقط با چشمهای بی روحش به اتاق عمل خیره شده بود انگار بیشتر از همه اون وحشت وجودش رو پر کرده بود چون آقاجون حامیش بود تنها کسی ک بی قید و شرط دوستش داشت و براش همه کاری کرد. عجب زندگی داشتند.
_بابام بابام کجاست!
با شنیدن صدای عمه نیلا به عقب برگشتم ک همراه آریا داشتند میومدند عمه داشت گریه میکرد فقط و اسم پدرش رو صدا میزد بابام به سمتش رفت و گفت:
_آروم باش نیلا.
عمه نیلا با گریه گفت:
_داداش بابا چش شده اون ک حالش خوب بود.
بابا کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_خوب میشه نترس سالم میاد بیرون.
عمه نیلا یه گوشه نشست آریا هم رفت کنار آرسین و مشغول حرف زدن شدند خیلی شب بدی شده بود.
چند ساعت با سختی گذشت تا در اتاق عمل باز شد همگی به سمت دکتر هجوم بردیم ، صدای بابام بلند شد:
_آقای دکتر حال پدرم چطوره؟!
دکتر لبخند خسته ای زد و گفت:
_عمل با موفقیت انجام شد یه سکته ی خفیف بود ک به خیر گذشت، اما امشب تو بخش مراقبت های ویژه میمونه و فردا به بخش انتقال میشه و میتونید ببینیدش.

با اصرار بابام همه به سمت خونه رفتیم شهین رو ک بیشتر شبیه مرده ی متحرک شده بود هم همراه خودمون بردیم بابام گفت نمیاد تو بیمارستان میمونه ، واقعا شب خسته کننده و درازی شده بود برامون به خونه ک رسیدیم همه انقدر بیحال و خسته بودند ک بدون حرف هر کسی به سمت اتاق خودش رفت عمه نیلا هم قرار شد با آریا امشب اینجا بمونند و استراحت کنند تا صبح همه با هم بریم بیمارستان‌.
داخل اتاق ک شدم طولی نکشید چشمهام بسته شدو خوابم برد. با شنیدن صدای داد و بیداد ک داشت میومد گیج چشمهام رو باز کردم ک صدای آشنایی به گوشم خورد:
_ولم کن داری چیکار میکنی!
با شنیدن صدای مادرم کامل هوشیار شدم چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد از روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم ، صدا از اتاق مامانم اومد ک درش هم بسته بود سریع خواستم در رو باز کنم ک نشد جیغ بلندی کشیدم و داد زدم:
_مامان مامان!
با شنیدن صدای دادم در اتاق های مهمان و آرسین باز شد
صدای نگران آرسین بلند شد ک هنوز خوابالود بود:
_چیشده طرلان؟!
با گریه گفتم:
_تو رو خدا در رو باز کنید صدای مامان اومد یکی داخل تو رو خدا.
صدای آریا بلند شد:
_برو کنار در رو بشکونیم.
از در کنار رفتم آریا و آرسین در اتاق رو شکستن با دیدن صحنه ی روبروم حس کردم چشمهام سیاهی رفت و تاریکی مطلق آخرین لحظه فقط صدای جیغ عمه بود ک شنیده شد.
با حس نور شدیدی ک به چشمهام خورد محکم پلک زدم و چشمهام رو باز کردم ک نگاهم به مردی خورد ک با روپوش سفید همراه پرستار ک دختر جوونی بود کنارم ایستاده بودند گیج گفتم؛
_من چرا اینجام؟!
صدای مرد ک دکتر بود بلند شد:
_بهت شک وارد شده انگار شب پر از استرسی رو گذروندی خانوم کوچولو اما بهت بگم این همه هیجان برای کوچولوت خوب نیست باید بیشتر مراقب خودت باشی.
بهت زده بهش خیره شدم و شکه گفتم:
_کوچولو!؟
لبخندی زد و گفت:
_آره نزدیک یکماه و دو هفته است ک حامله ای.
با شنیدن این حرف خشکم زد چی داشت میگفت این غیر ممکن بود من حامله، با باز شدن در اتاق و اومدن آریا داخل اتاق ….

دکتر با گفتن مراقب خودت باش اتاق رو ترک کرد اما من هنوز تو شک بودم من حامله بودم! منی ک ازدواج نکرده بود سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم اگه بابام میفهمید طردم میکرد اون همیشه میگفت حاضره هر خطایی ک از من میبینه رو ببخشه اما این نه میدونستم ازم متنفر میشن خدت لعنتت کنه آریا بخاطر هوس بازیات آینده و زندگی من هم تباه شد باید با این بچه چیکار میکردم من.
_طرلان؟!
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم با صدای سردی گفتم:
_بله
_حالت خوبه
پوزخندی زدم و کلامم تلخ شد:
_به تو ربطی نداره‌.
کلافه دستی داخل موهاش کشید میتونستم حالت های عصبیش ک سعی میکرد خودش رو کنترل کنه خوب ببینم. توقع رفتار تند من رو نداشت اما من به زور خودم رو کنترل کرده بودم ک بهش حمله ور نشم ک داد نزنم این شک خیلی بزرگی بود ک بهم وارد شده بود.
آریا خواست حرفی بزنه ک در اتاق باز شد و بابا اومد داخل اتاق با دیدنش رنگ از صورتم پرید حس مجرم هایی رو داشتم ک هنگام جرم گیر افتادن.
_دخترم خوبی؟!
_خوبم
_خداروشکر
یهو اتفاقات دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد وقتی خواب بودم صدای جیغ مامان رو شنیدم از اتاق اومدم بیرون وقتی آرسین و آریا در اتاق مامان رو شکستن مامان بی روح روی تخت افتاده بود و شهین با اون لبخندش روش نشسته بود و داشت گلوش رو فشار میداد چونم لرزید با صدای لرزونی گفتم:
_مامانم!؟
صدای بابا بلند شد:
_آروم باش چیزی نیست مادرت هم حالش خوبه.
روی تخت نیم خیز شدم و سرم رو از دستم کشیدم ک خون ازش زد بیرون ، صدای نگران بابا بلند شد:
_داری چیکار میکنی طرلان؟
نگاهم رو به چشمهاش دوختم و گفتم:
_میخوام مامانم رو ببینم.
صدای خشدار و نگران آریا بلند شد:
_دستت داره خون میاد.
عصبی با گریه داد زدم:
_میخوام مامانم رو ببینم.

با چشمهای اشکی به مامانم خیره شدم ک روی تخت آروم خوابیده بود و سرم بهش وصل بود صورت سفیدش رنگ پریده شده بود و گردنش کبود شده بود همش تقصیر اون شهین بود ک مامانم به این حال و روز افتاده بود.
صدای ناراحت و گرفته ی بابا بلند شد:
_کافیه دیگه طرلان دستت داره خون میاد بریم پانسمانش کنند بعد دوباره میای پیش مامانت.
به سمتش برگشتم و به چشمهای قرمز شده اش زل زدم و با صدای لرزونی گفتم:
_اون زن داشت مامانم رو میکشت.
با شنیدن این حرفم محکم بغلم کرد و گفت:
_هیش آروم باش دختر قشنگم نمیزاریم مامانت چیزیش بشه.
انقدر تو بغل بابا گریه کردم ک حس کردم سرم داره گیج میره ازش جدا شدم ک با دیدن صورتم با صدای نگرانی گفت:
_خوبی چت شد؟!
با صدای آرومی گفتم:
_خوبم بابا.
بازوم رو گرفت و درحالی ک کمکم میکرد حرکت کنم گفت:
_بیا داره ازت خون میره باید دستت رو پانسمان کنند.
همراهش داخل اتاقی شدیم بابام رفت بیرون تا اینکه بعد از چند دقیقه همراه پرستاری اومدند داخل اتاق ، پرستار دستم رو پانسمان کرد کارش ک تموم شد از اتاق رفت بیرون ک صدای بابا بلند شد:
_برو خونه استراحت کن.
_من پیش مادرم میمونم.
با شنیدن این حرفم اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_همراه آریا و آرسین میری خونه خواهر و برادرت هم اونجا تنهان مطمئنن ترسیدند پس برو خونه هم استراحت کن هم مراقب خواهر و برادرت باش باشه؟!
ناچار گفتم:
_باشه ، اما اگه خبری شد من و هم خبر کنید.
_باشه دخترم.
سوار ماشین آریا شده بودیم ، من عقب نشسته بود و آرسین جلو تموم مدت فکرم درگیر بود به یکباره کلی بدبختی رو سرم آوار شده بود از طرفی حال بد مامانم و از طرفی این بچه ک اصلا نمیدونستم باهاش چیکار کنم هر لحظه ممکن بود یکی بفهمه باید یه فکری میکردم.

یکهفته گذشته بود از اتفاق هایی ک اون شب افتاده بود ، مامانم و پدر بزرگ مرخص شدند ، شهین همچنان داخل همین خونه میموند گرچه من همون روز ک آریا و آرسین من رو آوردند خونه یه دعوای بزرگ با شهین انداختم و بهش حمله ور شدم ک آریا و آرسین جدام کردند. رفتار آقاجون با شهین خیلی سرد شده بود و اصلا بهش محل نمیداد همین هم دلم رو خنک میکرد ، البته رفتارش با مادر من هم درست مثل گذشته بود و هیچ فرقی نکرده بود.
امروز مثل همیشه اومده بودم شرکت و داشتم کار هام رو میکردم سعی میکردم تا میتونم از آریا دوری کنم چون رفتارش بعضی موقع ها روی مخم بود و حالا ک این بچه تو وجودم بود بدتر ازش دوری میکردم نمیدونستم با این بچه ای ک داخل شکمم هست چیکار باید بکنم.
با باز شدن بی هوای در اتاق دستم رو روی قلبم گذاشتم و به کسی ک این شکلی اومده بود داخل اتاق خیره شدم و گفتم:
_چخبره این شکلی در اتاق رو باز میکنید؟!
صدای سرد آریا بلند شد:
_اون پسره خواستگارته آره پس برای همین باهاش لاس میزدی آره؟!
با شنیدن حرف هاش ک هیچ ازشون سر درنمیاوردم گفتم؛
_چی داری میگی؟!
دستاش رو روی میز گذاشت و خم شد روی صورتم و گفت:
_من نمیزارم تو با اون پسره ازدواج کنی این آرزو رو با خودت به گور میبری.
عصبی از حرف های بی سر و تهش بلند شدم و گفتم:
_تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی فهمیدی من با هر کی بخوام ازدواج میکنم تو هیچ کاره منی ک بخوای برام تصمیم بگیری.
عصبی غرید:
_من و سگ نکن نزار اون روم بالا بیاد.
_بزار بالا بیاد ببینم میخوای چه غلطی بکنی!؟
با شنیدن این حرفم نمیدونم چیشد ک به جای اینکه عصبانی بشه پوزخندی روی لبهاش نشست و با لحن بدی رو بهم گفت:
_تو و اون خواستگارت رو با هم جر میدم ، تو مال منی هیچکس جز من حق نداره حتی بهت نگاه کنه الانم بتمرگ کارت رو انجام بده شب ک رفتی به زن دایی میگه به خواستگارت بگه نیاد وگرنه کاری میکنم ک مرغای آسمون به حالت گریه کنن.

مگه قرار بود خواستگار بیاد ک این انقدر قاطی کرده پس چرا اصلا من خبر نداشتم ، از این همه زورگوییش حرصم گرفته بود سرم رو بلند کردم تا یه چند تا درشت بارش کنم ک احساس کردم سرم گیج رفت دستم رو به میز گرفتم ک صدای نگران آریا بلند شد:
_چیشده.
اصلا قادر نبودم جوابش رو بدم احساس سرگیجه شدیدی بهم دست داده بود داشت سرم سنگین میشد ک احساس کردم تو آغوش گرمی فرو رفتم و سیاهی مطلق …
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم چشمهام رو باز کردم ، گیج نگاهی به اطراف انداختم داخل اتاق آریا بودم و روی مبل من رو خوابونده بود ، بابا آریا آرسین هم ایستاده بودند و داشتند حرف میزدند،نیم خز شدم و نشستم ک نگاه آرسین بهم افتاد با صدای نگرانی گفت:
_طرلان خوبی؟!
با صدای گرفته ای گفتم:
_خوبم.
با شنیدن این حرفش بابا و آریا هم به سمتم برگشتند ، بابا اومد کنارم نشست و گفت:
_دخترم خوبی میخوای بریم دکتر؟!
با شنیدن اسم دکتر هول شدم با استرس گفتم:
_نه بابا دکتر چرا من حالم خوبه فقط یکم سرم گیج رفت همین.
سرم رو بلند کردم ک نگاهم به آریا افتاد ، مشکوک با چشمهای ریز شده اش داشت بهم نگاه میکرد سریع سرم رو دزدیدم ، حس میکردم رنگ از صورتم پریده.
_مطمئنی حالت خوبه دخترم؟!
با شنیدن این حرف بابا نگاهی بهش انداختم و گفتم:
_آره بابا نگران نباش من حالم خوبه.
صدای آرسین بلند شد:
_بزار کمکت کنم پس بریم خونه.
_اما من هنوز کارم تموم نشده.
صدای خشک و خشدار آریا بلند شد:
_امروز مرخصی میتونی بری یه آدم مریض نمیتونه درست سر کارش بمونه.
با شنیدن این حرفش حس کردم دود از سرم بلند شد پسره ی عوضی رو ببین تو هر شرایطی دست از این غرور کاذبش برنمیداشت و میخواست حال من رو بگیره، نگاهم به آرسین افتاد ک سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیر ، زورم به آریا نمیرسید جلوی بابا بهش چیزی بگم به تو ک میرسه گودزیلا با صدای عصبی گفتم:
_چته؟!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_هیچی.
به سمت بابام برگشتم و گفتم:
_بابا بریم.
_باشه دخترم.
به کمک بابا بلند شدم و از شرکت خارج شدیم تموم طول راه آرسین داشت مسخره بازی درمیاورد و من رو حرص میداد بابا هم بیخیال داشت بهش میخندید.

روی تخت خوابیده بودم ، دستم روی شکمم گذاشتم این بچه هنوز هیچ حسی نسبت بهش نداشتم درک نمیکردم یعنی الان داشتم مادر میشدم! اما نمیتونستم این بچه رو نگه دارم این بچه یه چیز ناخواسته بود اگه به دنیاش میاوردم فقط اسم حرومزاده روش میذاشتن چیزی جز بدبختی نصیبش نمیشد من هم از خانواده ام طرد میشدم این بچه باید از بین میرفت.قطره اشکی روی گونم چکید آروم زمزمه کردم:
_من و ببخش اما مجبورم تو رو از بین ببرم.
زنگ زدم به منشی و برای خودم مرخصی گفتم امروز رو به هیچکس از اعضای خانواده ام نگفتم ک امروز سر کار نمیرم ، برای سقط بچه وقت گرفته بودم به آدرسی ک یکی از دوستام بهم داده بود و برام وقت گرفته بود رفتم یه خونه ویلایی بزرگ بود اول حس ترس بهم دست داد خواستم برگردم اما با فکر کردن به اینکه اگه خانواده ام بفهمن من رو زنده نمیزارند زنگ خونه رو زدم ک صدایی بلند شد:
_بفرمائید؟!
_طرلان هستم زنگ زدم وقت گرفتم ازتون.
_بیا تو!
و صدای باز شدن در اومد ، داخل خونه شدم یه خونه ی قدیمی بود ک حتی از بیرون هم نماش میشد فهمید حیاطش بزرگ بود جوری ک به آدم حس گم شدن دست میداد.
داخل خونه شدم اون خانوم ک منشی بود بهم گفت برم داخل اتاق لباس هایی ک روی تخت هست رو بپوشم تا خانوم دکتر بیاد داخل اتاق شدم حس حالت تهوع دلشوره لحظه به لحظه بیشتر میشد نگاهم به لباس ها افتاد من چجوری میتونستم انقدر بی رحم باشم ک بخوام جون بگیرم پشیمون شدم نمیخواستم جون بچه ام رو بگیرم بزار هر چی میخواد بشه بزار همه طردم کنند اشکام بی وقفه روی صورتم جاری بودند کیفم رو چنگ زدم و شروع کردم به دویدن به صدا زدن های اسمم توسط منشی هیچ توجهی نکردم در حیاط رو باز کردم ک با دیدن شخص پدر بزرگ و آریا هوش از سرم پرید اینا اینجا چیکار میکردند! با حرفی ک پدر بزرگ زد حس کردم سرم سوت کشید.

_نوه ام چطوره!؟
حس کردم دنیا دور سرم چرخید نه نه این واقعیت نداشت اونا از کجا فهمیدند ک من حامله ام خدایا بهم بگو این یه کابوس، آریا به سمتم حمله ور شد وحشیانه با خشونت خاصی بازو هام رو گرفت و محکم تکونم داد و گفت:
_بگو بچم رو نکشتی بگو د حرف بزن لامصب.
هر چی آریا حرف میزد انگار اصلا تو این دنیا نبودم چون حرف هاش رو نمیشنیدم چی میگفت اصلا انقدر گیج و منگ بودم و از اومدن یهویی آریا و پدر بزرگ شکه شده بودم ک اصلا قادر به حرف زدن نبودم ، آریا محکم تکونم میداد و ازم میخواست حرف بزنم اما من سرم داشت سیاهی میرفت آخرین لحظه فقط صدای دادش ک اسمم رو صدا زد شنیدم و تاریکی مطلق.
با شنیدن صدا هایی کنار گوشم چشمهام رو باز کردم چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد نگاهم رو داخل اتاق نا آشنایی ک داخلش بودم چرخوندم انگار تو بیمارستان بودم اما چرا!کمی ک به مخم فشار آوردم تموم اتفاقات رو به یاد آوردم من پدر بزرگ آریا سقط، خواستم روی تخت نیم خیز بشم ک صدای پرستار خانومی ک داخل اتاق بود بلند شد:
_دارید چیکار میکنید شما هنوز خوب نشدید باید استراحت کنید.
اومدم حرفی بزنم ک صدای سرد و بم آریا بلند شد:
_بخواب بلند نشو!
با شنیدن این حرفش حس کردم بدنم سست شد لعنتی چرا فراموش کرده بودم اون از همه چیز خبر داشت حالا چی میشد چی به سر من میومد حتی پدربزرگ هم خبر داشت اون از من متنفر بود حتما به مادر و پدرم گفته اونا هم از متنفر شدند طردم میکنند فکر میکنند فاحشه ام ، سوزش اشک رو داخل چشمهام احساس کردم بدنم داشت میلرزید.
صدای خانوم پرستار بلند شد:
_خوبی چرا داری میلرزی جاییت درد میکنه.
نمیتونستم جوابش رو بدم اصلا ، صدای عصبی آریا بلند شد:
_گمشو دکتر خبر کن نمیبینی حالش رو.
صدای عصبی پرستار بلند شد:
_درست حرف ‌…
آریا با داد حرفش رو قطع کرد:
_اگه همسرم چیزیش بشه این بیمارستان رو روی سرتون خراب میکنم.
وقتی پرستار رفت آریا اومد کنارم ایستادم سرم رو به سمتش چرخوندم با مظلومیتی ک دل خودم هم برای خودم میسوخت بهش خیره شدم و گفتم:
_مامان و بابا فهمیدن!؟
_نه
با درد نالیدم:
_بهشون نمیگی مگه نه؟!
_فعلا استراحت کن حالت خوب نیست.
با گریه گفتم:
_تو رو خدا بهشون چیزی نگو.

_الان موقع حرف زدن نیست خوب استراحت کن نمیخوام برای بچه ام اتفاقی بیفته خوب شدی حرف میزنیم.
باشه ای بهش گفتم و چشمهام رو بستم حالا کمی بهتر شده بودم پس خانواده ام نمیدونستند یعنی جز آریا و پدربزرگ هیچکس نمیدونست ، اصلا آریا از کجا فهمیده بود حالا قرار بود چی بشه انقدر به این چیزا فکر کردم تا چشمهام گرم شد و خوابم برد.
آریا و پدر بزرگ روبروم نشسته بودند ، آریا به سختی داشت عصبانیتش رو کنترل میکرد تا به سمتم حمله ور نشه بلاخره بعد از سکوت طولانی ک بینمون برقرار بود ، صدای پدر بزرگ ک من رو مخاطب قرار داده بود بلند شد:
_چند وقته با آریا رابطه داری؟!
در روز های عادی بهش میگفتم به تو چه اما الان مجبور بودم جوابش رو بدم ، با صدای آرومی گفتم:
_یه شب ک از مهمونی برمیگشتم تو خیابون منتظر ماشین بودم ، اون هم چون مست بود من رو به زور سوار ماشینش کرد و بهم تجاوز کرد.
سرم رو بلند کردم و به چشمهاش خیره شدم حتی ذره ای تعجب نکرده بود این یعنی اینکه از همه چیز خبر داشت پس چرا داشت از من سئوال میپرسید ، سئوالم رو به زبون آوردم
_وقتی از همه چیز خبر دارید چرا میپرسید؟!
_چون میخوام از زبون تو هم بشنوم.
کلافه بهش خیره شدم از اولین روز تا الان براش تعریف کردم متفکر بهم خیره شده بود وقتی حرفام تموم شد گفت:
_چرا وقتی رفتی بچه ات رو سقط کنی بعدش پشیمون شدی؟!
با صدای گرفته ای گفتم:
_نتونستم بچه ام رو بکشم دلم نیومد اون هنوز جون داشت.
_حالا میخوای با این بچه چیکار کنی؟!
با شنیدن این سئوالش چونم از بغض لرزید خودمم به اینجاش فکر نکرده بودم.
_نمیدونم.
_یه پیشنهاد برات دارم مجبوری ک قبول کنی.
به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_چه پیشنهادی؟!
به حرفی ک زد حس کردم مخم سوت کشید.

_با آریا ازدواج میکنی.
چشمام از شدت بهت گشاد شده بود حس کردم اشتباه شنیدم اما نه واقعا داشت حرف میزد ، این چی داشت میگفت من با آریا ازدواج کنم! با صدایی ک بشدت داشت میلرزید گفتم:
_تو چی داری میگی؟!
_باید با آریا ازدواج کنی.
از روی مبل بلند شدم و گفتم:
_واقعا شوخی مسخره بود.
خواستم اولین قدم رو بردارم ک صدای خونسرد آقاجون بلند شد:
_من باهات شوخی ندارم دخترجون تو باید با آریا ازدواج کنی.
با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:
_تو دیوونه شدی ، نکنه فکر کردی فیلم یا رمان ک من با کسی مثل این پسره ی مغرور خودخواه متجاوز ازدواج کنم هان.
پدر بزرگ بلند شد روبروم ایستاد و گفت:
_درست گفتی نه رمان ن فیلم ولی یه واقعیت تو این دوره زمونه به دختری ک بدون داشتن اسم شوهری داخل شناسنامه اش بچه دار شده باشه انگ هرزه بودن میزنند به بچه اش انگ حرومی بودن میزنند، چشم هر کس و ناکسی بهش از هیچ چشمی در امان نیست زن های متاهل به چشم یه زالو بهش نگاه میکنند ک هر لحظه ممکن زندگیشون رو خراب کنه ، و خانواده ات ک با این بی آبرویی چطوری میخواند زندگی کنند یه عمر با حرف مردم چجوری میخواند سر کنند.
با شنیدن حرف هاش ک کم از واقعیت نداشت اشک تو چشمهام جمع شد ، با بغض گفتم:
_اما آریا بهم تجاوز کرد من هرزه نیستم.
_آریا بهت تجاوز کرد؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم ک با لحن کوبنده ای گفت:
_چرا به خانواده ات نگفتی؟!
_چون خانواده تو اوضاع مناسبی نبودند چون ترسیده بودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم بچگی کردم.
_اینا دلیل قانع کننده ای نیست برای حرفت، خوب قضیه ی تجاوز رو نگفتی چرا برای بار دوم و سوم بهش اجازه دادی.
_اما دفعه دوم من مجبور شدم بخاطر پول عمل مادرم.
_راهی جز تن فروشی به ذهنت نرسید؟!
_نه.
_اصلا حرفات با منطق من جور درنمیاد و مطمئنم پدر و مادرت بشنون کمرشون خورد میشه شاید طردت کنند شاید هم نه اما هیچوقت باهات مثل سابق برخورد نمی کنند ، ببین دختر جون با ازدواج با آریا هم مسئولیت کاری ک کرده رو میپذیره و جبران میکنه هم بچه ات با پدرش و مادرش بزرگ میشه انگ حرومی بهش نمیچسپه زندگیش خراب نمیشه یه عمر با بدبختی بزرگ نمیشه سرکوفت تو نمیتونی تنهایی اون بچه رو بدنیا بیاری و بزرگش کنی خوب فکر کن به همه چیز ببین حرفام درسته یا نه نمیخوام الان جواب بدی هر موقع فکرات رو کردی اون موقع بهم جواب بده باشه؟!
با صدایی ک از ته گلوم بیرون میومد گفتم:
_باشه‌.
هنوز هم گیج و منگ بودم حرف هاش واقعیت بود واقعیتی ک میدونستم درسته اما نمیخواستم باور کنم داشتم خودم رو به نفهمی میزدم من تنهایی نمیتونستم اون بچه رو بزرگ کنم و به دنیاش بیارم اون بچه پدر میخواست یه عمر نمیتونستم بدون پدر بزرگش کنم تا سرکوفت بشنوه بدتر از همه خودم یه هرزه شناخته بشم.

🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن