رمان رئیس مغرور من پارت 11 - رمان دونی
رمان رئیس مغرور من

رمان رئیس مغرور من پارت ۱۱

 

با شنیدن این حرفش قلبم لرزید ، آریا داشت با من چیکار میکرد با شنیدن صدای در اتاق آریا از من فاصله گرفت و با صدای سردی گفت:
_بفرمائید؟!
در اتاق باز شد و صدف اومد داخل اتاق نگاهی به من انداخت سپس به طرف آریا برگشت و گفت:
_آرمیتا خانوم و نامزدشون اومدند.
صدای سرد و بم آریا بلند شد:
_کجا هستند؟!
_بیرون منتظر شما!
آریا سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون صدف هم پشت سرش رفت ، نفسم رو پر سر و صدا دادم بیرون آریا داشت با من چیکار میکرد ، چرا اون شکللی باهام حرف میزد قلبم با شنیدن حرف هایی ک آریا زد هنوز هم داشت خودش رو تند و محکم میکوبید ، با یاد آوری حرف هاش لبخند محوی روی لبهام نشست چه حس خوبی بود ک بهم دست داد.
_گمشو بیرون!
با شنیدن صدای داد آریا ک داشت میومد از افکارم دست برداشتم و با عجله از اتاق اومدم بیرون ، آرمیتا و سعید روبروی آریا ایستاده بودند و آریا داشت با خشم بهشون نگاه میکرد.
_ما میریم اما بازم برمیگردیم!
آرمیتا بعد گفتن این حرفش رو کرد سمت سعید و گفت:
_بریم عزیزم.
_بریم عشقم.
بعد رفتن ، نگاهم به صورت آریا افتاد ک از شدت خشم و عصبانیت کبود شده بود مگه چی گفتن بهش ک تا این حد عصبی شده بود.

بعد از رفتن آرمیتا و سعید آریا هم به سمت اتاقش رفت و در رو محکم بست ک دستم رو روی قلبم گذاشتم و دیوانه ای نثارش کردم ، به سمت صدف رفتم و گفتم:
_صدف؟!
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد و گفت:
_بله؟!
_چیشده بود چرا رئیس عصبی شد؟!
چشمهاش رو باز و بسته کرد و حرصی گفت:
_باز این دختره داشت رئیس رو تهدید میکرد و یه سری حرف ها میزد ک رئیس کنترلش رو از دست داد و بهشون گفت گمشن برن.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_بنظرت این دختره از رئیس چی میخواد؟!
صداش رو پایین آورد و گفت:
_غلط نکنم میخواد یه کاری بکنه مخصوصا ک اون روز ملاقات مشکوکش برگه هایی ک گرفت و حرف امروزش ک رسما داشت رئیس و تهدید میکرد.
چشمهام رو ریز کردم و گفتم:
_تهدید؟!
_آره تهدید داشت یه چیزایی میگفت زیاد سر درنیاوردم اما معلومه ک با اون مدارکی ک بهش دادن یچیزی دستگیرش شده و میخواد یه کاری بکنه حالا چیکار کنه رد خدا میدونه.
با شنیدن زنگ تلفن صدف جواب داد من هم به سمت اتاقم حرکت کردم ک صدای صدف بلند شد از پشت سرم
_طرلان؟!
به عقب برگشتم و گفتم:
_جان
_رئیس کارت داره برو اتاقش.
سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم تقه ای زدم و طبق عادت همیشگیم بدون اینکه منتظر بمونم داخل شدم و در رو پشت سرم بستم ، آریا روی میز نشسته بود و داشت شقیقه اش رو فشار میداد ، با صدای صاف و محکمی گفتم:
_با من کاری داشتید؟!
با صدای گرفته ای گفت:
_بیا بشین یه چند تا سئوال ازت دارم!
متعجب از شنیدن صدای داغون و گرفته اش به سمت مبل رفتم و روش نشستم منتظر و سئوالی بهش خیره شدم ک بعد از چند دقیقه صداش بلند شد:
_اون روز خودت آرمیتا و رستمی رو دیدی ک داشت بهش مدارک میداد؟!
صادقانه جواب دادم:
_نه.
_پس کی دید؟!
_صدف دید به من گفت من هم برای اینکه سر دربیارم اومدم اتاق شما تا مطمئن بشم ، ولی انگار آرمیتا از آقای رستمی یه مدارکی گرفته برای اینکه اطلاعات شرکت رو به خطر بندازه.
چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
_تو اینارو از کجا فهمیدی اون وقت؟!
با خونسردی بهش زل زدم و گفتم:
_واضح بود همه چیز وگرنه لزومی نداشت مخفیانه اون مدارک بگیره و به آقای رستمی بابتش پول بده.
سری تکون داد و گفت:
_جز تو و صدف کسی هم میدونه.
_نه
_پس جفتتون مراقب باشید این حرف اصلا از دهنتون بیرون نره فهمیدی؟!
_آره ، فقط …
_فقط چی؟!
_یه چیزی این وسط خیلی مشکوک.
_چی؟!
_اینکه چرا آرمیتا باید حماقت کنه وسط شرکت به آقای رستمی بگه بهش مدارک بده و بشینن درمورد پول و اینا حرف بزنن یه جای کار میلنگه معلومه یه هدفی دارند از این کارشون.

_خودم دلیل کارهاش رو فهمیدم به وقتش بهش نشون میدم بازی کردن با من چه عواقبی داره فقط شما دوتا تو این کار دیگه دخالتی نمیکنید و حرفی از دهنتون خارج نمیشه فهمیدی؟!
سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_چشم رئیس.
تا خواست چیزی بگه صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت بندش حسام اومد داخل اتاق آریا عصبی رو بهش گفت:
_نمیتونی در بزنی؟!
صدای عصبی حسام بلند شد:
_خبرای خیلی بدی دارم آریا.
_چیشده؟!
_اطلاعات مالی شرکت اینکه چقدر بودجه داریم چقدر سود کردیم تموم چیزایی ک مربوط به بخش مالی شرکت افتاده دست رقیبمون.
چشمهام از شنیدن این حرف حسام گرد شد به سمت آریا برگشتم ک خیلی خونسرد رو کرد سمت حسام و گفت:
_منتظر این حرکت بودم.
حسام بهت زده گفت:
_یعنی چی آریا میفهمی من چی دارم میگم‌.
_آره
_پس این حرفت یعنی چی تو از همه ی اینا خبر داشتی؟!
_اینا نقشه های آرمیتاست اما متاسفانه همه یه جایی یه سوتی میدن ک میشه ازش استفاده کرد نترس درستش میکنم.
با صدای گرفته ای گفت:
_چجوری درستش میکنی؟!
_به وقتش میفهمی حالا هم زیاد نگران نباش.
_طرلان؟!
به سمت آریا برگشتم و گفتم؛
_بله؟!
_تو میتونی بری فقط حرف هایی ک بهت زدم یادت نره.
باشه ای گفتم و از اتاق خارج شدم اما هنوز هم تو شک بودم آرمیتا اطلاعات رو داده بود به شرکتی ک رقیب کاریه ولی چرا آخه اون ک خودش هم سهم داشت تو این شرکت یعنی صرفا فقط برای انتقام اینکارا رو کرده بود!

بلاخره شب تولد آریا از راه رسید ، دلم نمیخواست اصلا برم اما خوب عمه خیلی اصرار کرده بود ک برم و کارت دعوت رو هم فرستاده بود همه داشتند میرفتند پس بهونه ای نبود ک بیارم منم مجبور بودم برم دست از افکارم برداشتم نگاهی به آینه انداختم به اجبار مامان آرایش ملایمی کرده بودم و لباس مجلسی پوشیده ای تنم بود ک خیلی شیک و قشنگ بود یه شال حریر هم برداشتم تا تو مهمونی سرم کنم اصلا خوشم نمیومد لباس لختی بپوشم و بدون شال باشم مادرم من رو جوری بار آورده بود ک برای خودم ارزش قائل باشم و جوری ک در شان یه خانوم رفتار و عمل کنم‌.
_طرلان؟!
با شنیدن صدای مامان سریع مانتوم رو پوشیدم و کیفم برداشتم از اتاق خارج شدم مامان داشت از اتاقش میومد بیرون به سمتم برگشت نگاهی بهم انداخت و گفت:
_چه خوشگل شدی.
لبخندی بهش زدم و گفتم:
_شما خوشگلتر شدی بانو.
خنده ای کرد ک دلم براش ضعف رفت به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم ک بهم تشر زد:
_لهم کردی دختر.
_مادر خودمه دوست دارم!
_دختره ی پرو رو ببینا.
قهقه ای زدم و ازش جدا شدم و گفتم:
_بریم مامان؟!
_آره بابات پایین منتظره.
به سمت پایین همراه مامان رفتیم بابا پدر بزرگ و شهین آرسین هم نشسته بودند وقتی ما رفتیم پایین همه متوجهمون شدند صدای پر از حسادت شهین بلند شد ک رو به مامان گفت:
_تو چرا میای نکنه میخوای سوژه بشیم.
حس کردم با شنیدن این حرف مامانم دستش ک تو دستم بود لرزید دستش رو محکم فشار دادم و خونسرد رو به شهین گفتم:
_تو اگه خیلی دلت میخواد میتونی نیای به این مهمونی تا سوژه نشی اما مادر من رو عمه ام و خود آریا دعوت کردند به کسی هم مربوط نیست.
صدای گرفته ی مامان بلند شد:
_طرلان؟!
به سمتش برگشتم و گفتم:
_جانم.
_ادامه نده لطفا.
ناچار باشه ای گفتم ک صدای پدر بزرگ بلند شد:
_بحث کافیه بریم.
شهین با اعتراض گفت:
_اما آقاجون…
پدر بزرگ حرفش رو قطع کرد و با جدیت گفت:
_اگه اذیت میشی بمون نمیخواد بیای‌.
چشمهای شهین از شنیدن این حرف آقاجون گرد شد توقع نداشت آقاجون این جوری باهاش برخورد کنه لبخندی از سر ذوق روی لبهام نشست ک از چشم‌تیز بین آرسین دور نموند با دیدن چشمهام ک داشت برق میزد لبخندی زد و شیطونی زیر لب حواله ام کرد ک لبخندم عمیق تر شد شهین با دیدن لبخند روی لبهام رو کرد سمت پدر بزرگ و گفت:
_دستت درد نکنه آقاجون دشمن شاد میکنی.
با شنیدن این حرفش اصلا عصبی نشدم چون پدر بزرگ برای اولین بار خوب حالش رو گرفته بود، صدای بابا بلند شد:
_دیر شد بریم ، شهین تو هم کشش نده میخوای بیا نمیخوای هم نیا.
بعدش رو کرد سمت ما و گفت:
_بریم.

به خونه ی عمه اینا رسیدیم یه خونه ی ویلایی بود ک از دور نماش خیلی شیک و قشنگ بود، شهین رفت زنگ رو زد طولی نکشید ک باز شد ، از شهین خنده ام گرفته بود واقعا فکر میکردم نمیاد اما اون انقدر پرو بود ک سوار شد و اومد.
کنار در ورودی عمه کنار مرد خوشتیپی ک فکر کنم همسرش بود ایستاده بود وقتی رسیدیم شروع کردند به احوالپرسی و با تعارف هایی ک شد داخل خونه شدیم با دیدن خونه اشون فکم افتاد پایین عجب جایی بود اینجا حتی از خونه ی پدر بزرگ هم خوشگلتر بود دختر و پسر هایی ک مشغول رقص بودند و بزرگتر ها ک نشسته بودند یه گوشه صدای آهنگ هم تا ته زیاد.
_طرلان؟!
با شنیدن صدای آرسین به سمتش برگشتم و گفتم:
_ها
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_ها چیه بگو جانم.
_خوب حالا حرفت و بزن.
_میگم آقاجون امروز عجیب بود اون شکلی جواب مامان شهین رو داد.
پوزخندی زدم و گفتم:
_چیشد بهتون برخورد به مامانت یه چیز گفت؟!
با شنیدن این حرفم با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت:
_طرلان!
_اصلا تو چرا هنوز به اون زن میگی مامان؟!
تا خواست جوابم رو بده صدای آشنای آریا بلند شد:
_سلام
سرم رو بلند کردم تا جوابش رو بدم ک با دیدنش کنار یه دختر خوشگل و لوند ماتم برد بهت زده داشتم بهشون نگاه میکردم ک صدای آرسین بلند شد:
_خواهرم طرلان ، طرلان ایشون هم نفس خواهر آریا.
با شنیدن این حرف آرسین انگار به خودم اومدم لبخند دندون نمایی زدم و در حالی ک دستم رو به سمتش میگرفتم گفتم:
_سلام خوشبختم از آشناییتون.
با صدای ملوس و شیرینی گفت:
_سلام همچنین‌.
رفتیم یه جا نشستیم آریا و آرسین هم مشغول حرف زدن شدند من و نفس ک صدای آشنایی بلند شد:
_سلام!
با شنیدن صداش سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم اون اینجا چیکار میکرد کی دعوتش کرده بود اصلا.

آرمیتا بود ک داشت مغرورانه بهمون نگاه میکرد با دیدنش حس بدی بهم دست داد یعنی آریا دعوتش کرده بود! صدای سرد آریا باعث شد دست از افکارم بردارم و بهش خیره بشم.
_کی دعوتت کرده؟!
با شنیدن این حرف آریا ابروهام پرید بالا اگه آریا دعوتش نکرده بود پس چرا اومده بود آخه ، صدای پر از ناز آرمیتا بلند شد:
_عزیزم من و آقاجون دعوت کرد.
با شنیدن این حرف آرمیتا دستام از شدت عصبانیت مشت شد اون مرد به اصطلاح پدر بزرگ کی میخواست دست از کار هاش برداره ، اصلا من چرا عصبی شدم بدرک ک اومده.
صدای سرد آریا بلند شد:
_زیاد دور بر من نباش.
_نشد ک عشقم امشب تولدت مگه میشه من کنارت نباشم.
به وضوح دیدم ک دستای آریا از شدت خشم مشت شد دو قدم رفت جلو حالا روبروی آرمیتا ایستاده بود با صدای خشن و ترسناکی گفت:
_کافیه ببینم بهم نزدیک شدی اون وقت ک زندگیت رو جهنم کنم ، فکر نکن چون آقاجون دعوتت کرده من هم میزارم بهم نزدیک بشی اینبار کافیه فقط از دو قدمی من رد بشی تا آتیشت بزنم.
آرمیتا بهت زده بهش خیره شده بود انگار حتی توان حرف زدن هم نداشت آریا بد باهاش صحبت کرده بود و جوابش رو داده بود شاید فکر نمیکرد آریا باهاش اینجوری حرف بزنه. من ک از شدت خوشحالی تو دلم عروسی بود خوب حالش رو گرفت.
صدای آرسین بلند شد:
_طرلان؟!
به سمتش برگشتم ک گفت:
_بریم پیش بقیه!
نگاهی به آریا و آرمیتا انداختم و بی میل سری تکون دادم و بلند شدم ک نفس هم بلند شد و گفت:
_منم میام.
همراهشون به سمت یه میز رفتیم ک چند تا جوون بودند از بینشون فقط سوگل و سوگند رو میشناختم ک جفتشون با نگاه بدی بهم خیره بودند. وقتی کنارشون ایستادیم آرسین دستش رو دورم حلقه کرد ک صدای یکی از پسرا بلند شد:
_آرسین معرفی نمیکنی؟!
آرسین لبخندی زد و گفت:
_خواهرم طرلان.
صدای هو کشیدن بقیه بلند شد یکی از پسرا ک بنظر میرسید شیطون گفت:
_بابات عجب ناقلایی بوده آرسین چند تا چند تا زن گرفته.
آرسین بیشعوری حواله اش کرد ک صدای سوگند بلند شد:
_این دختره خواهر آرسین نیست ک دختر هووی مامانش. دختر کسی ک باعث شد….
صدای عصبی آرسین بلند شد:
_ببند دهنت و.
بهت زده فقط به سوگند خیره شده بودم دوست داشتم جواب دندون شکنی بهش بدم ک صدای نفس بلند شد:
_بریم بسه باهاش دهن به دهن نزارید.

دست آرسین رو محکم فشار دادم ک نگاهش رو بهم دوخت با صدای گرفته ای گفتم:
_بسه باهاش کلکل نکن به وقتش حسابش رو میرسم امشب جشن تولد آریاست پس بیخیالش.
آرسین با صدایی ک سعی میکردم ولومش پایین باشه گفت:
_حسابت رو میرسم به وقتش فکر نکن این حرفت بی جواب میمونه.
دست من رو گرفت و همراهش رفتیم جای قبلیمون نشستیم نفس هم همراهمون اومد ، به سمت آرسین برگشتم و گفتم:
_خوبی؟!
با صدای خشدار و گرفته ای گفت:
_خوبم.
لبخندی رو بهش زدم و گفتم:
_به حرف اینا اصلا توجه نکن من اگه میخواستم میتونستم یه جواب دندون شکن بهش بدم اما چون دیدم این دختره ارزش نداره باهاش دهن به دهن نشدم.
آرسین لبخند تلخی زد و گفت:
_از آقاجون دلخورم!
_چرا؟!
_چون من رو از محبت پدر و مادرم محروم گذاشت حتی خواهر و برادرم هیچوقت نمیتونم ببخشمش.
با شنیدن این حرف آرسین کنجکاو بهش خیره شدم و گفتم:
_شهین رفتارش باهات چجوری بود؟!
_مثل یه مادر واقعی نبود.
_یعنی چی؟!
تا خواست چیزی بگه صدای مادرم اومد:
_پسرم خوبی؟!
سرم رو بلند و به چهره نگرانش خیره شدم ک داشت به آرسین نگاه میکرد ، صدای گرفته ی آرسین بلند شد:
_خوبم ممنون.
_اما …
وسط حرفش پریدم و گفتم:
_مامان؟!
نگاهش رو بهم دوخت ک ادامه دادم:
_چیشده یهو ؟!
_من دیدم آرسین ناراحته نگران شدم.
لبخندی به دلواپسیش زدم‌ ک آرسین از سر جاش بلند شد به سمت مامان رفت دستش رو دور شونه اش حلقه کرد و گفت:
_من خوبم مامان نگران نباش.
اشک تو چشمهای مامانم حلقه زد این اولین باری بود ک آرسین داشت بهش میگفت مامان!

از دیدن صحنه ی روبروم اشک تو چشمهام جمع شد مادرم با نگاه دلتنگ و پر از محبتش به آرسین خیره شده بود و آرسین هم نگاهی مثل مامان لبخند تلخی روی لبهام نشست چقدر بد بود ک این همه سال از هم دور بودند و آرسین طعم داشتن یه مادر خوب رو نچشیده بود اون هم فقط بخاطر خودخواهی کسی ک اسم پدر بزرگ رو فقط به یدک میکشید کسی ک حتی برای پسر خودش هم پدری نکرده بود ، یعنی پول انقدر ارزش داشت ک زندگی پسرش رو خراب کرد!
_تنها تنها!
با شنیدن صدای عمه نیلا به سمتش برگشتم ک با لبخند داشت به آرسین و مامان نگاه میکرد ، مامان سرش رو بلند کرد و گفت:
_پسرم مال خودمه!
یه جوری مظلومانه این حرف رو زد ک آرسین محکمتر بغلش کرد و بوسه ای روی گونه اش کاشت ک صدای عمه باز بلند شد:
_خوب حالا بسه دیگه پاشید بیاید وقت کیک بریدن.
با شنیدن این حرف عمه نیلا پقی زدم زیر خنده ک مامان چشم غره ای بهم رفت اما اصلا نمیتونستم جلوی خودم رو نگه دارم تصور اینکه آریا با اون هیکلش کنار کیک وایسته شمع فوت کنه کیک ببره برام خیلی خنده دار بود.
_چرا میخندی طرلان؟!
با شنیدن صدای عمه نگاهم رو به صورت مهربونش دوختم و با خنده بریده بریده گفتم؛
_آخه تصور رئیس شرکت با اون همه غرورش موقع فوت کردن شمع و کیک بریدن خنده داره.
عمه هم من مثل من خندید ک مامان بهم تشر زد:
_طرلان!
سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم ک عمه نیلا با خنده گفت:
_اشکال نداره نیاز بزار دخترم راحت باشه.
با شنیدن صدای افتادن و جیغی همه به عقب برگشتیم با دیدن صحنه ی روبروم دهنم باز مونده بود نفس افتاده بود روی کیک و وسط زمین پخش شده بود همه ی سر و صورتش هم پر از کیک شده بود نفس با دیدن نگاه های بقیه لبخند دندون نمایی زد و گفت:
_ببخشید کیک خورد بهم!
با شنیدن این حرفش همه از خنده منفجر شدند چقدر این دختر خنگ و بامزه بود

_عمه؟!
عمه نیلا به سمتم برگشت و گفت:
_جانم؟!
_سرویس بهداشتی کجاست؟!
_تو طبقه بالا سمت چپ یه راهرو هست اونجا.
_ممنون.
بلند شدم و به سمت جایی ک عمه گفته بود حرکت کردم ، داشتم از کنار اتاقی رد میشدم ک صدای آرمیتا باعث شد وایستم
_تو هنوز عاشق منی!
به عقب برگشتم در اتاق نیمه باز بود آریا روبروش ایستاده بود با شنیدن این حرف آرمیتا قهقه ای زد و گفت:
_اون وقت چجوری به این نتیجه رسیدی ک من عاشقت هستم؟!
آرمیتا با صدای پر از ناز و عشوه ای گفت:
_چون بعد از من با هیچ دختری نبود، چون هنوزم فکر و ذکرت منم هنوزم دوستم داری انکار نکن آریا.
دستش رو روی یقه ی باز شده اش گذاشت ، دستم از شدت عصبانیت مشت شد نمیدونم چرا یه حس بدی بهم دست داد آریا چرا چیزی نمیگفت چرا سکوت کرده بود جوابش رو بده بهش عاشقش نیستی لعنتی، با قرار گرفتن لبهای آرمیتا روی لبهای آریا ماتم برد، آریا هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد قطره اشکی بی اختیار روی گونه ام جاری شد ، با شنیدن صدای پایی سریع راهم رو به سمت سرویس بهداشتی کج کردم و داخل شدم از آینه نگاهی به چشمهای قرمز شده ام انداختم آریا خودخواه عوضی هنوز هم فراموشش نکردی هنوزم عاشقشی لعنتی اگه دوستش داری چرا با من داری بازی میکنی چرا یه جوری رفتار میکنی حس کنم بهم یه حسی داری و وابسته ات بشم مغرور هوس باز. وقتی خودم رو جمع و جور کردم از سرویس زدم بیرون و به سمت پایین حرکت کردم حالا آریا کنار مامانش ایستاده بود پیش مادرم و بقیه ی اعضای خانواده اصلا دیگه نمیخواستم حتی به صورتش نگاه کنم همش لحظه ی بوسیدنشون میومد جلوی چشمم ، یه گوشه کنار آرسین ایستادم ک صدای شهین بلند شد:
_خیلی مهمونی عالی بود عزیزم.
عمه نیلا با مهربونی ذاتی ک داشت گفت:
_ممنون‌
صدای آرم آرسین کنار گوشم بلند شد:
_خوبی طرلان؟!
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
_خوبم

_اما…
وسط حرفش پریدم و محکم گفتم:
_خوبم آرسین.
انگار آرسین فهمید ک دیگه نمیخوام کشش بده ساکت شد و حرفی نزد اما نگاه نگرانش رو روی خودم حس میکردم،دوساعت با سختی گذشت سعی میکردم اصلا نگاهم به آریا نیفته چون هر وقت بهش خیره میشدم یاد چند ساعت پیش وقتی تو اتاق داشتند همدیگر رو میبوسیدند میفتادم و اعصابم خراب میشد از این حسی ک داشتم اصلا سر درنمیاوردم چرا داشتم حسادت میکردم آخه مگه من از آریا متنفر نبودم پس این حس لعنتی چی بود!
_طرلان؟!
با شنیدن صدای مامان گیج سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و گفتم:
_جانم؟!
_هواست کجاست خوبی؟!
_خوبم
_پاشو باید بریم.
سری تکون دادم و بلند شدم اصلا هیچی از مهمونی نفهمیده بودم رسما زهرمارم شده بود موقع خداحافظی با آریا سرد برخورد کردم ک چشمهاش متعجب شد توقع این رفتار سرد رو ازم نداشت اما برام‌مهم نبود. داخل ماشین آرسین ک نشستیم تمام مدت بدون حرف زدن به بیرون خیره شده بودم و هیچ حرفی نمیزدم.
با ایستادن ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم در سالن رو باز کردم ک صدای عصبی شهین داشت میومد:
_من خسته شدم آقاجون اینارو چرا آوردی اینجا زن رسما پسرم رو داره ازم میدزده‌.
پوزخندی به حال و روزش زدم باید هم میترسید حالا ک همه چیز مشخص شده بود و مادر من ک بی شک برای پسرش مادری میکرد آرسین وابسته اش میشد و اون رو رها میکرد.
صدای متعجب مادرم از پشت سرم بلند شد:
_چیشده؟!
با شنیدن صدای مادرم به سمتمون برگشت و عصبی داد زد:
_از زندگیمون گمشو میفهمی از وقتی ک وارد زندگیم شدی همه چیزم رو گرفتی ازم اول شوهرم حالا هم میخوای پسرم رو بگیری.
صدای بهت زده ی مامان بلند شد:
_چی داری میگی!؟
شهین پوزخند عصبی زد و گفت:
_نمیفهمی چی دارم میگم یعنی اوکی پس بزار واضح ترش کنم تو یه زن فاحشه ای ک اول با همین مظلوم نماییت شوهرم رو تور زدی و حالا….
_خفه شو!
با شنیدن صدای داد بابا شهین ن تنها ساکت شد بلکه بلند تر از قبل فریاد زد:
_من چرا باید ساکت بشم هان این زن زندگی من رو خراب کرد حالا میخواد پسرم رو ازم بگیره تا کی من باید فقط سکوت کنم!

🍁🍁🍁🌹

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن