رمان خان زاده پارت 11 - رمان دونی
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۱۱

ماشینش و یه جا نگه داشت و پیاده شد و درو محکم به هم کوبید و به سمت خونه مون رفت.
از تک تک رفتاراش معلوم بود تا چه حد عصبیه!
چمدونم و برداشتم و از غفلتش استفاده کردم و تند به سمت جاده رفتم.
با چمدون دویدن سخت بود اما با نهایت سرعت می رفتم و هر از گاهی پشتم و نگاه میکردم تا مبادا اهورا بیاد.
حتما الان میاد دنبالم، این سری دیگه زنده م نمیذاره اما من هم دیگه حاضر نبودم با مردی که این قدر بی ارزشم کرد زندگی کنم.

با توقف ماشینی کنارم با ترس از جا پریدم. برگشتم و با دیدن پراید فرهاد نفس راحتی کشیدم.
پیاده شد و چمدونم و ازم گرفت و صندلی عقب گذاشت و گفت
_سوار شو داره میاد این سمت.
دقت تعارف تیکه پاره کردن نداشتم برای همین تند سوار شدم.
خیلی سریع ماشین و روشن کرد و پاشو روی گاز گذاشت. نگاهم کرد و گفت
_حالت خوبه؟
جوابش و ندادم. نفسش و فوت کرد و گفت
_مرتیکه ی عوضی… ولی ببخشید آیلین تقصیر خانوادتم هست. نشون شده ی منو میدن به یه آدم خوش گذرون و دختر باز.تو چرا قبول کردی؟
با سر پایین افتاده گفتم
_مگه اینجا دختری حق انتخاب داره؟
با مکث گفت
_به خاطر من زدت؟
دستی پای چشم کبودم کشیدم و گفتم
_به خاطر ذهن مریض خودش!
عصبی به فرمون کوبید و گفت

_طلاق تو میگیری…تموم شد.
چشمم از آینه به پشت سرمون افتاد و با دیدن ماشین اهورا که چراغ میزد و پشتمون میومد ترسیده داد زدم
_بدو آقا فرهاد،دنبالمونه.

نگاهی به پشت سر انداخت و با دیدن ماشین اهورا پاش و روی گاز فشرد اما سرعت پراید فرهاد کجا و ماشین خارجی و آخرین مدل اهورا کجا؟
پیچید جلومون و ماشین و به طرز ناشیانه ای نگه داشت.
وحشت زده گفتم
_منو میکشه
اهورا با خشم از ماشین پیاده شد.
فرهاد تند گفت
_نترس من هستم.
پیاده شد و پرید جلوی اهورا و هنوز حرف نزده بود اهورا مشت محکمی به صورتش کوبید.
جیغ زدم و از ماشین پیاده شدم.
به سمتم اومد و دستم و گرفت.. تقلا کردم دستمو از دستش بیرون بکشم که غرید
_نذار کار دستت بدم آیلین…
فرهاد بلند شد و داد زد
_نمی‌ذارم جایی ببریش.
اهورا خواست به سمتش حمله کنه که پریدم جلوش و تند گفتم
_نه… تو رو خدا نه… میام باهات… هر جا بگی میام نزنش.
با سرزنش نگاهم کرد و دستم و دنبال خودش کشوند که فرهاد گفت
_مرتیکه ی بی شرف…مطمئن باش نمی‌ذارم آیلین تو خونه ی یه روانی مثل تو بمونه! طلاقش و میگیرم ازت.
اهورا در ماشین و باز کرد. ملتمس به فرهاد نگاه کردم تا ساکت بشه.

بر خلاف تصورم اهورا این بار به سمتش حمله نکرد. سوار شد و پاش و روی گاز فشرد و ماشین از جاش کنده شد.
لبم و محکم گاز گرفتم تا اشکم سرازیر نشه.
رومو برگردوندم و هر لحظه منتظر داد و بیدادش بودم اما هیچ حرفی نزد.
علارغم تلاشم اشکام روی گونه هام ریخت.
یک ساعتی از مسیر گذشت که ماشین و نگه داشت. با یه نگاه کوتاه به اطراف فهمیدم همون استراحتگاهی نگه داشته که اون دفعه مونديم.
خدایا ازم نخواد امشب و باهاش توی چادر سر کنم. انقدر ازش کینه به دل داشتم که نگاه کردن به صورتشم برام سخت بود.
لحظه ای نگذشته بود که دستش رو آروم به سمت صورتم پیش کشید و پای کبودی چشمم رو نوازش کرد و گفت
_هنوزم درد داری؟

روم و برگردوندم.
به سختی جلوی خودم و گرفته بودم تا حرف بارش نکنم.
کلافه نفسش و فوت کرد و گفت
_من خیلی عصبی شدم وقتی اون یارو اومد و گفت طلاق تو ازم میگیره.
پوزخندی زدم و هیچی نگفتم.
دستش و زیر چونم گذاشت و خواست سرمو برگردونه که تند از ماشین پیاده شدم.
چند تا نفس عمیق کشیدم. خدایا بهم صبر بده.
پیاده شد،ماشین و دور زد و با کلافگی گفت
_بسه آیلین سوار شو
سرسنگین گفتم
_می‌خوام هوا بخورم.
بازوم و گرفت و گفت
_نگام کن.
مصرانه نگاهمو به درختا انداختم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_داری صبرم و لبریز میکنی.
با طعنه گفتم
_خوبه.اگه قسمت سالمی توی بدنم مونده بزن تا حرصت خالی بشه.
روبه روم ایستاد. دستمو گرفت و گفت
_بزن… انقدر بزن که دلت خنک بشه.
نگاهش کردم و گفتم
_من حرص دلم و با کتک زدن آروم نمیکنم خان زاده
_چی کار کنم آروم بشی؟
بدون مکث گفتم
_ولم کن…
عصبی شد…
_رسم ما این نیست که زن طلاق بدیم. اصلا طلاقت بدم فکر کردی چه حرفایی پشت سر یه زن مطلقه ست؟یا نکنه اون پسره بهت امید داده… که از من طلاق بگیری بری با اون…
بدترین نگاه عمرم و بهش انداختم.
پسش زدم در ماشین و باز کردم و سوار شدم.
لگدی به در زد و پشتش و بهم کرد. دستش و توی جیبش فرو برد و پاکت سیگاری بیرون کشید.
با پوزخند روم و برگردوندم.من دلمو به کجای این ادم خوش میکردم؟

حسابی که سیگار دود کرد بالاخره سوار شد و با لحن گرفته ای گفت
_چی میخوری بگیرم؟
جواب ندادم.با همین جواب ندادنم اعصابش بهم ریخت و داد زد
_بسه دیگه…زدم خوب کردم زدم زنمی دلم میخواد بزنمت صدا سگ بدی مال منی چون… قیافه نگیر واسه من.

ناباور نگاهش کردم و گفتم
_چون زنتم آدم نیستم؟حق زندگی ندارم؟چون زنتم باید کتک بخورم؟
_آره…کتک میخوری حالا که زنی میخوری.. دیدی که باباتم قبولت نکرد پس مثل تو فیلما ادا در نیار دخترجون اونا مال تو فیلماست واقعيت تو اینه… آقا بالاسرت منم.منم که تصمیم می‌گیرم کی بزنمت کی نازتو بخرم کی تو قهر کنی!

فقط نگاهش کردم.تقصیر اهورا نبود!تمامی اهالی اونجا همین فکر رو داشتن فقط در عجبم اهورا که کل عمرش رو شهر بوده چرا انقدر جایگاه یه زن و بی ارزش می بینه.

استارت زد و زیر لب غرید
_واسه خاطر یه الف بچه ببین به چه حالی افتادیم.

* * * * * *

همزمان که از حموم اومدم بیرون در هم باز شد و اهورا با پلاستیک های خرید اومد داخل.
نفس عمیقی کشید و گفت
_چه بوی غذایی راه انداختی خانوم.
با لبخند کوتاهی گفتم
_الان می کشم.
خریدا رو گذاشت و تازه چشمش بهم افتاد و با شیطنت گفت
_دوره ی تحریمی تموم شد به سلامتی؟
سر تکون دادم.
به سمتم اومد و گفت
_پشیمون شدم پس شام نمیخوام.

تند دویدم توی اتاق و درو بستم. گفتم
_الان میام میز شام و می چینم.
صدایی ازش نشنیدم. در کمدم و باز کردم و نگاهی به لباسام انداختم. از بار آخری که مجبورم کرد لباس بسته توی خونه نپوشم سمت بلوز شلوار نرفته بودم و با اینکه عادت نداشتم اما مجبور بودم همیشه لباسای باز بپوشم.
تاپ دامنم و از توی کمد در آوردم و پوشیدم. به جای آرایش فقط کرم مرطوب زدم.
نگاهی توی آینه به خودم انداختم. طوری بودم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و آب از آب تکون نخورده اما من فقط خودم می دونستم که یه چیزی توی دلم شکسته.
از اتاق بیرون رفتم.روی مبل لم داده بود و سرش توی موبایلش… با صدای باز شدن در نگاهم کرد و گفت
_ضعف کردم.وقتی یه فسقلی و بگیری همین میشه دیگه….نه میاد استقبالت با یه آغوش گرم نه غذاش آماده ست…
داشت شوخی می‌کرد اما من جدی ادامه ی حرفشو گرفتم
_اجاقشم کوره تازه.
ساکت شد.در حالی که می رفتم توی آشپزخونه گفتم
_کم و کسری های دلتون فرداشب برطرف میشه.
فرداشب،شب جمعه بود و طبق معمول خان زاده باید میرفتن روستا پیش عروس تازه شون…
چند دقیقه بعد صداش و از نزدیک خودم شنیدم
_آیلین…
در حالی که سرمو گرم کرده بودم گفتم
_هممم؟
_فرداشب نمیرم.
با لبخند کم جونی گفتم
_خوب برید منتظره!گناه داره اونم.
با من و من گفت
_اممم…فردا نمیرم اما شنبه با هم میریم.
تند برگشتم و گفتم
_چرا؟
نمیدونم چرا انقدر دست دست می‌کرد. نگاهش و ازم گرفت و گفت
_حامله ست…
لیوان توی دستم افتاد… نگران گفت
_چی شد؟چی کار کردی ای بابا حواست به پات باشه. صد بار گفتم دمپایی پات کن.
و بدون اینکه حواسش به حال من باشه بغلم زد و منو روی صندلی نشوند.
جارو و خاک انداز و برداشت و در حالی که خرده شیشه ها رو جمع می‌کرد گفت
_آخر هفته ی دیگه جشنه!!ارباب به خاطر این خبر کل دو اهالی و قراره سور بده.

چونه م لرزید و سرمو بین دستام گرفتم.

🍁🍁🍁

نوشته های مشابه

8 دیدگاه

  1. کریستین و آراد و تابش کین ؟
    وای چقدر رمانش باحال شد .
    ولی خدایی دلم برای آیلین هم میسوزه !!!
    اصلا مگه اهورا عاشق آیلین نبود ؟
    تو رو خدا دفعه ی بعد پارتها رو زیاد کنین بعد پنج روز صبر کردن همینقدر واقعاااا کمه

  2. واقعا خاک بر سر آیلین که با اهورا زندگی می کنه و خاک بر سرش که عاشقشم می مونه مردی که با پررویی تو چشم همسرش نگاه می کنه و می گه زن دیگش حاملست چقدر بی شرم و وقیحه آخه همچین حیوونی عاشق شدن داره

  3. برای خواندن ادامه رمان خیلی مشگله در کانال نگذاشتین و کلی باید بچرخم دنبالش همین رمان خانزاده کلا چرا رمانها در همان کانال رمان دونی پشت سر هم نمی مذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن