رمان تقلب پارت 9 - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت ۹

_ غلط نکنم یه کاری کردی که پریسا جون به خونت تشنه شده. خودت بگو چه آتیشی سوزوندی باز؟
نادیا مخصوصا با صدایی کمی بلندتر از معمول می خنده و بعد چشم می دوزه به پیمان و سرش رو مخصوصا کمی به صورت پیمان نزدیک می کنه و زیر لب می گه:
_ من؟ اصلا به من میاد این کارا؟ ولش کن. می خواست تو خونه خودمون مثل دلقکا با کت و دامن مثل مهمونای صد سال یه بار بیام و سیخ بشینم. برا همین خون خونش رو داره می خوره. تازه تو باید خوشت بیاد که اومده دیگه… نه؟
شهلا رو به نادیا شروع به حرف زدن می کنه و نادیا اجبارا سرش رو به طرفش بر می گردونه.
_ مثل این که نادیا جون با آقا پیمان خیلی جورن. عجیبه با این اختلاف سنی و طرز فکر.
پریسا بدون این که به نادیا مهلتی برای بل گرفتن بده ،ادامه حرف شهلا رو می گیره و می گه:
_ شهلا من همیشه گفتم پیمان جان و نادیا دو روی یه سکه ان. اصلا زمین تا آسمون با هم فرق دارن. نادیا شوخ و سر زنده و پر انرژیه، درست بر عکس پیمان. نادیا مثل بچه پیمان می مونه.
نادیا حرصی و عصبی اخم هاش رو تو هم می کشه و دهن باز می کنه که پریسا مهلت نمی ده.
_ واقعا انتخاب پیمان جان بی نقص و حرفه شهلا. کمند رو که یادته؟ دختر سارا.
_ آره آره! ماشالا چه قدر هم به هم میان. کمند هم خانومه، هم لباس پوشیدنش، هم راه رفتن و حرکات و رفتاراش کپی پیمان جانه. خیلی به هم میاین پیمان جان، واقعا انتخابت بی نظیره.
این بار پیمان هم عصبی و گر گرفته انگار که روی میخ نشسته باشه برای ثانیه ای چشم می دوزه به نادیا.
حالا اون جنگل همیشه سبز طوفانی شده، با نگاه سعی می کنه نادیا رو آروم کنه و رو به شهلا و پریسا نگاهش رو می گردونه و می گه:
_ فکر می کنم اشتباهی شده. کمند فقط یه دوست خانوادگیه، نه انتخاب من.
این بار شیرین که تازه معنی تمام این حرف ها رو درک کرده رو به پریسا می گه:
_ پریسا اصولا آدم ها همیشه نقطه مقابلشون رو انتخاب می کنن. وقتی دو نفر کاملا شبیه هم باشن تو زندگی مشکلات سر راهشون خیلی زیاده. بعد هم سن دختر و پسر وقتی به هم خیلی نزدیک باشه بدتره. هر دو انتظار دارن طرف مقابل کوتاه بیاد و این خیلی وقت ها مشکل ساز می شه.
پریسا رو به شیرین می کنه و با لحنی قاطع می گه:
_ ولی شیرین من و رامین هیچ کدوم اختلاف سن زیاد رو نمی تونیم بپذیریم. برامون قابل درک نیست.
نادیا حرصی بین حرفشون می پره و رو به پریسا می گه:
_ ولی مامان وقتی دو نفر به هم علاقه داشته باشن، همه این بحث ها فقط حرفه.
این بار اشکان خودش رو وسط بحث می ندازه و رو به نادیا می گه:
_ ولی به نظر من کاملا حق با پریسا جونه. عشق و این حرفا کشکه. چهار روز که بگذره و زن و مرد برای هم عادی بشن این اختلاف سنی تازه خودش رو نشون می ده. مثلا راه دوری نریم فرض کن خود تو دلت می خواد بری سینما، پارک، شهر بازی یا مثلا آهان یادمه عاشق مسابقه دو رو جدول بودی… می خوای روی جدول راه بری اون وقت فرض کن با یکی دو برابر سن خودت ازدواج کرده باشی. کدوم این کارا رو حاضر بکنه؟ مثلا فکر کردی می ذاره تو از رو جدول راه بری که هر کی هم دید بگه بچه اش رو نگاه، چه با نمکه! یا مثلا فکر کردی باهات میاد شهر بازی سوار قطار وحشت می شه که جیغ بکشه؟ تصورش هم خنده داره.
نادیا با حرص رو به اشکان می کنه و با پوزخند می گه:
_ نه که مثلا جنابعالی که همسن و سال منی، اهل این کارا هستین؟ حاضرم شرط ببندم تا حالا یک بار هم نرفتی شهر بازی یا یک بارم از رو جدول کنار خیابون حتی راه هم نرفتی، چه برسه به مسابقه دو گذاشتن اما همین آقا پیمانی که این جور اتو کشیده و با کت شلوار داری می بینیش رو جدول کنار خیابون با من مسابقه دو داده.
پریسا عصبی برق پیروزی رو تو چشمای نادیا می خونه و وسط حرفش می پره:
_ اونم برای این ک گفته بچه ای دلت خوش بشه. وگرنه تو تازه وقت عروسک بازیته ولی آقا پیمان نهایت تا یکی دو سال دیگه باید بچه دار بشه که حوصله بازی کردن و انگ و ونگ بچه اش رو داشته باشه لااقل وگرنه یه هفت هشت سال دیگه که حالا شاید تو یه کم بزرگ بشی و وقت ازدواج و بچه دار شدنت بشه حاضرم شرط ببندم بچه ات رو یه روز ببری خونه آقا پیمان به یه ساعت نکشیده می خواد بگه جمع کنین برین خونه تون کلافه ام کرد انگ و ونگ بچه تون. البته حقم داره ها! والا تو سن ۴۵یا ۴۶ سالگی کدوم مردی حوصله بچه داره که پیمان جان دومیش باشه؟
راستی شیرین تا دیر نشده براش دست بالا کنین دیگه کمند هم فکر کنم ۳۱ یا ۳۲ رو داشته باشه، دیر می شه برای بچه دار شدنش ها.
پیمان عصبی از روی مبل بلند می شه و به طرف دستشویی می ره و نادیا با وحشت ثانیه ای به پیمان و ثانیه ای به شیرین چشم می دوزه.
شیرین با لبخند و اعتماد به نفس کامل رو به پریسا می گه:
_ پیمان که گفت پریسا جان، کمند فقط یه دوست خانوادگیه. پیمان انتخابش رو چند ماهی هست کرده و ایشالا به وقتش برای صحبت کردن هم می ریم.
نادیا ناگهان از درون نفسش آروم می شه و لبخند کمرنگی روی صورتش می شینه و سرش رو به مسیر روبه رو و جاییک ه ثانیه ای قبل پیمان از دید خارج شده می دوزه و چشم انتظار برگشت پیمان می شه.
چند دقیقه ای سکوت برقرار می شه و بعد پریسا که پیمان رو با صورتی خیس و نگاهی کلافه در حال وارد شدن دوباره به پذیرایی می بینه مهره بعدی رو حرکت می ده و این بار با لبخند رو به اشکان می کنه و می گه:
– خوب اشکان مامان…
و روی کلمه مامان تاکید می کنه و می گه:
_ دارویی که ساخته بودی به کجا رسید؟ به تولید رسیده؟
نادیا چشم می دوزه به پریسا و با پوزخند حرف پریسا رو قطع می کنه و می گه:
_ ای بابا! مامان جان اون دارو که رو چهار تا جک و جونور آزمایش شده بود که تازه یه سه تاییشم مرده بودن. آخه کدوم دیوانه ای حاضره با دیدن چنین نتیجه ای موش آزمایشگاهی این بشه.
تو هم دلت خوشه ها اشکان. بابا برو یه داروخونه بخر وایسا پشت میز داروهات رو بفروش دیگه. بدبخت مردم چه گ*ن*ا*هی کردن؟
این بار اشکان و پریسا و شهلا حرص می خورن و نادیا با بدجنسی می خنده. چون می دونه این پروژه هنوز به جایی نرسیده و داره هنوز هم رو جک و جونور آزمایش می شه.
پریسا اما کوتاه نمی یاد و رو به شهلا می گه:
_ وای شهلا به خدا همیشه تو خونه ما حرف اشکانه. واقعا از اول می دونسته دنبال چیه و تو این سن که به این جا رسیده ببین یه چند سال دیگه چی می شه؟
نادیا هم دخترمه ولی رشته حقوق کجا، داروسازی کجا؟ آینده این رشته کجا اون کجا؟ هر کسی نمی تونه داروسازی قبول بشه. تازه مثلا نادیای من از در دانشگاه که تو رفت دیگه نخونه هم تا آخرش می ره. تازه نهایتش فکر کردی چیه؟ می شه مثل آقا پیمان دیگه. صبح بره دانشگاه با بچه های مردم سر و کله بزنه و نون بخور و نمیر معلمی بخوره یا دیگه نهایتا با عرضه اش می شه باز پیمان جان که یه پروانه ای بگیره و هر روز زن و شوهرا بیان تو دفترش شاخ و شونه بکشن که چیه، می خوایم طلاقمون رو بگیری برامون.
این بار پیمان واقعا از کوره در می ره و دهن باز می کنه و با لحنی به زور آروم نگه داشته، می گه:
_ پریسا جون وکلای دسته اِنُم می رن پرونده طلاق و خانواده قبول می کنن. اگر منظورتون به منه که باید بگم من دو تا کار حقوقی تو دو تا شرکت بازرگانی قبول کردم که هر کدوم ماهی حداقل ده میلیون برام میاره که تازه فقط نظارت کنم و سالی دو تا سه تا پرونده کاری شون رو انجام بدم. بعد من میرم دوره شش ماهه تو خارج از کشور سالی یه بار استاد کار گروه می شم بر می گردم این جا تا کمر برام دولا راست می شن. من اگه می رم تو دانشگاه تدریس می کنم برای پولش نیست برای وجهه کاریشه. فکر می کنم گاهی این برداشت های غلط ما ناشی از عدم اطلاع کافی در مورد یه رشته باشه، البته به شما خرده نمی گیرم چون واقعا آشنایی چندانی با این رشته ندارین ولی قطعا زمانی که نادیا جان درسش تموم بشه و بخواد ادامه تحصیل بده و کار رو شروع کنه شما هم بیشتر مطلع می شید در مورد این رشته و حوزه کاری و غیره اش.
نادیا با خنده رو به پریسا می گه:
_ وای مامان تازه بزرگترین مزیت رشته ما اینه که با جک و جونور و آزمایشگاه و این چیزا سر و کار نداریم. بوی مواد شیمیایی دائم تو مغزمون نیست یا مشغول دارو پیدا کردن از رو نسخه های خرچنگ قورباغه این دکترا و تو کیسه ریختن دوا برای مردم نیستیم. شغلمون کلاس داره، با کت شلوار و عطر و اودکلن می ریم اینور اون ور. سر و کارمونم با ویروس و میکروب نیست که یه خط در میون مریض باشیم.
پریسا این بار واقعا کم میاره و با حرص از روی مبل بلند می شه و می گه:
_ ببخشید من برم یه سر به غذاها بزنم که کم کم شام بخوریم.
شهلا هم سریع از روی مبل بلند می شه و شیرین زیر لب و آروم رو به پیمان می گه:
_ کارت غلط بود. ازت انتظار بیشتری داشتم. این طرز برخورد یه استاد دانشگاه که لقب دکتر رو با خودش یدک می کشه و ادعای سوادش می شه نبود، حالا هر چه قدر هم که دلخور بودی نباید به کسی که جای مادرته حتی به زبون بی زبونی بگی تو نمی فهمی.
بعد آروم از روی مبل بلند می شه و رو به نادیا هم زیر لب زمزمه می کنه:
_ احترام اشکان و رشته اش رو نگه دار. اگه کسی از تو و رشته ات ایراد گرفت تو یکی دیگه رو به تلافی نکوب. فکر می کردم انقدر بزرگ شدی که برا زندگیت خودت بتونی تصمیم بگیری پس رفتاری از خودت نشون نده که هم من و هم دیگران باور کنیم که هنوز تو دنیای لج و لجبازی های کودکانه ای.
بعد آروم به سمت آشپزخونه می ره و پیمان و نادیا و کمی دورتر اشکان رو با هم تنها می گذاره.
ساعت ها از رفتن مهمونا گذشته بود و نادیا عصبی صداش رو سرش انداخته بود و با پریسا بحث می کرد و رامین هم بی خیال و به بهانه خستگی رفته بود تو اتاق که بخوابه.
_ مامان حرف آخرمه اگه فکر کردی با این کارا من کوتاه میام یا مجاب می شم یا قید پیمان رو می زنم فکر خنده داریه. من پیمان رو دوست دارم. برامم اصلا اهمیتی نداره که چند سال از من بزرگتره یا هر چیزِ دیگه ای. پس باهاش کنار بیاین، چون انتخاب من اینه.
_ چه غلطا! هر چی بزرگ تر می شین زبونتون درازتر می شه. اون از داداشت، اینم از تو. حرف آخر منم اینه که من و بابات مخالف صد در صد این ازدواجیم. اگه بی رضایت ما می خوای ازدواج کنی به سلامت ولی رفتی پشت سرت رو هم نگاه نکن، شب به خیر.
پریسا پله ها رو بالا می ره و از مقابل دید نادیا کم کم بیرون می ره اما نادیا با اشک هایی که حالا آروم آروم روی صورتش سرازیر شدن، همون جا روی مبل ولو می شه و چشم می دوزه به نقطه ای روی سقف و به تمام سال های بچگی و نوجوونی و حالا جوونی اش فکر می کنه.
روزها انقدر سریع گذشته بودن که باورش هم برای همه سخت بود. نادیا درگیر درس بود و کلاس های آمادگی ارشدی که به پیشنهاد پیمان ثبت نام کرده بود. آریانا خودش رو درگیر کار کرده بود و انگار قید ازدواج رو به کل زده بود. مانی و کمند حالا رفت و آمدشون بیشتر شده بود و البته تنها دو تا دوست بودن و بیشتر مانی شنونده بود و کمند هر زمان دلش گرفته بود بهترین فرد برای آرامشش مانی بود.
پیمان از یه طرف درگیر کار روزمره خودش بود و از طرف دیگه کمک نادیا می کرد، برای آماده شدن برای کنکور. ساعت ها وقت می گذاشت تا سوالای نادیا رو جواب بده و آخر هفته ها گاهی یه ساعتی وقت پیدا می کردن تا به دور از هر فکری برن بیرون و ساعتی با هم خوش باشن.
۶ ماهی از اون مهمونی می گذشت و پیمان با نادیا قرار گذاشته بود که اگر نادیا فوق قبول بشه بالاخره بیاد و با پریسا خودش صحبت کنه و ازش اجازه بگیره تا برای خواستگاری نادیا بیان.
بابک هنوز هم بهترین دوست نادیا و سارا بود و حالا گاه گداری زمزمه هایی از زبون سارا و بابک می شنید که می تونست تنها نشونه علاقه شون به هم باشه. علاقه ای که هنور بابک یا فرصت رو برای بیانش مناسب نمی دید یا قدرت ابرازش به سارا رو نداشت.
_ ای بابا دختر خوب دو دقیقه آروم بگیر. نهایتا قبول نمی شی دیگه، این همه بالا پایین پریدنت دیگه چیه؟
_ وای آریانا دارم دیوونه می شم. اگر قبول نشم باید یک سالِ دیگه دوباره بشینم و تو سر خودم بزنم تا قبول بشم. تازه پیمانم با مامان حرف نمی زنه.
_ آهان! پس دردت رو بگو بابا. می گم از تو این خر خونی ها بعید بود نگو شرط و شروط گذاشتن براتون آقاتون.
_ مرگ! خیلی نامردی آریانا. به خودت بخند.
_ برو فدات شم، برو بخواب. جوابا اومد من نگاه می کنم میام بهت می گم.
_ برو بابا دلت خوشه. خواب کجا بود؟ فکر کردی اصلا خوابم می بره الان؟
خودش رو تو اتاق حبس کرده بود و در رو روی هیچ کس باز نمی کرد. شاید تلفنش بیشتر از ۴۰ تا میس کال و اس ام اس از طرف پیمان داشت اما حتی دستش رو هم به طرفش دراز نکرده بود.
هنوز هم گاه گاهی صدای آریانا و مانی از پشت در می اومد اما نادیا حاضر نبود یک کلمه هم حرف بزنه. فقط صدای هق هقش بود که سکوت اتاق رو می شکست.
_ نانادی؟ خواهر گلم آخه مگه آسمون به زمین اومده که این جور زار می زنی؟ به درک که قبول نشدی اصلا. اه.!بس کن دیگه. جون آریانا این در رو باز کن. بابا نفست برید انقدر زار زدی.
_ ای بابا نادیا کوتاه بیا دیگه. به جون مانی در رو باز نکنی می شکنمش ها.
نادیا با تمام ناراحتی با حرف مانی و تصور مانی در حال شکستن در خنده اش می گیره. خنده ای که بین هق هق هاش کاملا مشخص می شه.
مانی با خنده پیروزی دوباره به در نزدیکتر می شه و می گه:
_ خندیدی خندیدی. باز کن در رو، بسه دیگه. بابا اصلا گور پیمان کرده. خودم میام می گیرمت اونم تا کجاش بسوزه. ازت هیچ مدرکی هم نمی خوام. تو فقط بخور و بخواب و حال کن.
_ جنابعالی خیلی بی جا می کنی نگاه چپ به زن من بکنی.
مانی ناگهان به عقب بر می گرده و متعجب به پیمان نگاه می کنه و می گه:
_ تو …تو این جا چیکار می کنی؟ از دیوار پریدی؟
_ نخیر با اجازه تون از در اومدم.
مانی با خنده ای موذی صداش رو کمی پایین میاره و رو به پیمان
_ باز شما چشم پریسا جون رو دور دیدین.
_ جنابالی هم که مثکه چشم من رو دور دیدین.
صدای هق هقش رو به زور خفه میکنه و گوشش رو به در میچسبونه تا مبادا حتی یک کلمه رو هم از دست بده.
مانی با خنده سرش رو به در نزدیک می کنه و ناگهانی با صدای بلندی می گه:
_ آهای فضول خانوم صدا یار به گوشت رسید گریه یادت رفت؟ یا فضولی و گوش وایسادن امون نداد؟ براس ما که در رو باز نکردی بیا برا شاخ شمشاد باز کن بلکه چشمش تو رو ببینه ما رو نفله نکنه.
بابا قربونت چرا این جوری نگا می کنی؟ من غلط بکنم چشم به ناموس شما داشته باشم. اصلا مگه مغز خر خوردم که بیام این زبون نفهم رو بگیرم؟ آقا مال خودتون.
_ از خداتم باشه. حالا هم به سلامت. پاشو برو می خوام با زنم تنها باشم.
_ بابا کوتاه بیا تو ام ها! زنم زنم… هر وقت بهت دادنش بیا برا ما شاخ و شونه بکش.
ثانیه ای بعد دوباره سکوت برقرار می شه و هق هق نادیا تو اتاق می پیچه.
_ نادیا خانوم؟ گلم؟ در رو باز کن فدات شم.
نادیا تنها سکوت می کنه و هق هقش بلندتر می شه.
_ نادیا خانوم؟ قشنگم؟ باز کن دیگه. دلم برات تنگ شده. برا نگات، برا صدات. باز کن دیگه! آخه مگه چی شده که این جور گریه می کنی؟ قبول نشدی که نشدی. فدای سرت! من که می دونم تو همه سعی ات رو کردی. برای من مهم فقط همین بود که به خاطر من نشستی این کتابا رو خوندی. باز کن فدات شم.
در رو بی هیچ حرفی باز می کنه و خودش دوباره روی زمین و درست پشت در کز می کنه.
پیمان آروم در رو باز می کنه که در نیمه گیر می کنه و می فهمه نادیا پشتش نشسته. آروم پاشو می ذاره تو اتاق، هنوز در رو نبسته که صدای پاشنه های کفشی روی سنگفرش طبقه پایین می پیچه. پا سست می کنه که پریسا از پیچ پله رد می شه و ثانیه ای بعد با صورتی به اخم نشسته روبروی پیمان می ایسته.
پیمان ثانیه ای بهش چشم می دوزه و با نگاه التماسش می کنه.
پریسا ثانیه ای نگاهش رو به پیمان می دوزه و با حرص در اتاق خوابش رو باز می کنه و بعد محکم در رو می بنده و پیمان سرش رو پایین می اندازه و وارد اتاق می شه.
در رو همون جور نیمه باز می گذاره و پشت در روبه روی نادیا روی دو زانو می شینه و سر نادیا رو آروم بلند می کنه و خیره به چشماش چند ثانیه نگاه می کنه. انگار می خواد حرف های نگفته زیادی رو با همون نگاه به نادیا بزنه. نادیا گریه اش بلندتر می شه و دست پیمان رو پس می زنه و دوباره سرش رو توی زانوهاش فرو می کنه که صدای زمزمه پیمان هق هقش رو به سکوت تبدیل می کنه.
_ نادیا؟ قشنگم؟ جون پیمان گریه نکن. دیوونه می شم به خدا. طاقت دیدن اشک هاتو ندارم. آسمون که به زمین نیومده، به خدا من قصدم از گذاشتن اون شرط و شروط فقط این بود که ببینم انقدر دوستم داری که حاضر بشی کسل کننده ترین کار تو زندگی ات رو به خاطرم بکنی یا نه؟
باور کن نادیا وگرنه مگه می شه برای رسیدن به تو شرط گذاشت؟ مگه عقلم کمه؟ آخه تو چه فکری کردی فدات شم؟ منی که یه روز صدات رو نشنوم دیوونه می شم مگه عقل از سرم پریده که برای خواستگاری کردن تو برات شرط بذارم؟
شاید باورت نشه ولی انقدر از من سری که تو این چند ماه بارها فکر کردم که شاید فقط بهم عادت کردی. شاید انقدر عاشقم نباشی. آخه من چیزی ندارم در مقابل تو. یه مردی که به قول مامانت دیگه پیر شده. منی که از شور و سرزندگی تو زندگی می گیرم، منی که تو نباشی می شم یکی مثل آریانا یا مانی، سرد و بی حوصله. اگه می خندم تو باعثشی، اگه پا به پات می دوم تو بهم قدرتش رو می دی. برای همین می خواستم باور کنم که تو هم عاشقمی. کم چیزی نبود برام نادیا! با همه وجودم دوستت دارم انقدر که حاضر نیستم حتی یه ثانیه پشیمونی و غم رو تو نگاهت ببینم. باید می فهمیدم که واقعا انتخابت منم، با همه ایراد هام. با همه کج خلقی ها و اخم و تخم هام.
راه دیگه ای جز این برای فهمیدنش نداشتم وگرنه چه اهمیتی داره که تو مدرک فوق داشته باشی یا نداشته باشی؟ کنکور قبول بشی یا نشی؟
اینا یه چیزای کاملا شخصی هست، چیزایی که تو خودت باید در موردشون تصمیم بگیری و ببینی می خوایشون یا نه؟ من کی باشم که بخوام مجبورت کنم؟ اونم به چیزی که اصلا بهش اعتقادی نداری.
دوباره سر نادیا رو بالا می گیره و آروم ب*و*سه ای روی چشم هاش می زنه و با دست اشک هاش رو پاک می کنه و با لبخندی دوباره چشم می دوزه به نادیا و ادامه می ده:
_ حاضرم جونم رو بدم تا همیشه رو لب هات خنده و تو چشمات یه دنیا شور و شیطنت رو ببینم. نمی خوام دیگه گریه کنی، این تنها خواهشمه.
_ حالا همه بهم می خندن، میگن عرضه نداشت قبول شه. به شیرین جون چی بگم؟
پیمان ناگهان رنگ نگاهش پر از خشم می شه و با لحنی محکم رو به نادیا می کنه و در حالی که بازوهاش رو تو دست می گیره، آروم زمزمه می کنه:
_ این خصوصی ترین مسأله زندگی توست. چیزی که حتی منم اجازه اظهار نظر در موردش رو ندارم چه برسه به دیگران. همه بیجا می کنن حرفی بزنن. به مامان من هم ربطی نداره این مسأله و مطمئن باش حرفی هم نمی زنه. دلم نمی خواد راجع بهش دیگه حرفی بزنیم یا بهش فکر کنی. همین جا و همین لحظه همه چیز رو فراموش کن.
بعد با لبخند کنار نادیا روی زمین می شینه و ادامه می ده:
_ فعلا یه فکری کن ببین چه طوری از جلو پریسا جون رد شه این شوهر آینده ات که پریسا جون سرش رو از تنش جدا نکنه؟
نادیا ناگهان اخم عمیقی روی صورتش می شینه و رو به پیمان می گه:
_ مگه اومده؟
_ از شانس منِ بیچاره اوهوم. این خانوم گل هم که هر چی زنگ زدیم و پیغام براش فرستادیم جوابمون رو نداد. این دل دیوونه هم که منتظر یه بهانه اس تا بدو بدو بیاد این وری. اینم آخر و عاقبتمون.
نادیا ناگهان همه چیز رو فراموش می کنه و دوباره اون خنده و شیطنت تو نگاهش رنگ می گیره و از جا بلند می شه و دست پیمان رو می گیره و می گه:
_ هیچ وقت به عشقم شک نکن. تو اولین و آخرین کسی هستی که اینجا پا گذاشتی پس مطمئن باش تا تهش باهاتم. بیا پشت من پسر گلم، خودم هواتو دارم.
پیمان با خنده دست می اندازه پشت دو طرف کمر نادیا و نادیا با خنده زمزمه می کنه:
_ پایه ی قطار بازی هستی؟
پیمان خنده سرخوش و بلندی سر می ده و نادیا هم در پاسخ خنده ای بلند می کنه و زیر لب زمزمه می کنه:
_ من می گم “دو دو” تو بگو “چی چی”.
با خنده از در اتاق بیرون میان که مانی سر پله ها سر و کله اش پیدا می شه و با خنده و بلند رو به نادیا و پیمان می گه:
_ می بینم که طرف مهره مار داره و صدا خنده تون تا هفت تا خونه اون ور ترم میاد. ای خاک تو سر شوهر ندیده ات که تا گفت میاد می گیرتت نیشت وا شد.
پیمان با خنده و در حالی که دستش رو کمی بیشتر دور کمر نادیا فشار می ده، گفت:
_ دنیا رو هم بگردم لنگه اش رو پیدا نمی کنم. من نیشم باز شده که نادیا خانوم قبولم داره.
صدای پریسا دست پیمان رو شل می کنه و خنده روی لب نادیا رو بی حالت می کنه و مانی رو متعجب می کنه:
_ دختر من بی کس و کار نیست که خودش تنهایی بخواد کسی رو قبول کنه یا نکنه.
پیمان ثانیه ای تو ذهنش ناخودآگاه نادیا و پریسا رو با هم مقایسه می کنه و به این نتیجه می رسه که قطعا نادیا این سرسختی ها و نگاه وحشی و لجاجت هاش رو از پریسا به ارث برده. پس با لبخند و انگار داره با نادیا حرف می زنه تا مجابش کنه رو به پریسا سرش رو بلند می کنه و چشم می دوزه به چشماش و محکم می گه:
_ اون که صد البته پریسا جون. من همچین جسارتی نمی کنم ولی همه تلاشم رو برای به دست آوردن نادیا خانوم می کنم، چون نمی تونم ازش بگذرم. می دونم خیلی کمتر از نادیا هستم ولی این دل این چیزا سرش نمی شه. امیدوارم شما هم باهام راه بیاین. هر امتحانی باشه می دم تا بهتون ثابت کنم که می تونم دخترتون رو خوشبخت کنم. به قول خودتون انقدر سنم بالا هست که رو احساسات نوجوونی و خامی و سرگرمی عاشق نشده باشم، امیدوارم بهم این فرصت رو بدین.
پریسا کوتاه میاد و پیمان لبخند می زنه، نادیای بزرگ مجاب شده. شک نداشت که برنده اس.
_ می تونید شام با ما باشید ولی این به این معنا نیست که قبولتون کردم. چون هنوز هم معتقدم برای نادیا موردای خیلی بهتر از شما هست ولی در خونه ام همیشه به روی مهمون باز بوده و ادب حکم می کنه وقت شام کسی گشنه از خونه ام بیرون نره.
_ برام افتخاره کنار شما و دختر گلتون حتی یه لیوان آب بخورم.
_ در ضمن سعی کنید رفتارتون با سنتون تطبیق داشته باشه.
پیمان لبخندی به روی نادیا می زنه و بعد نگاهش رو به پریسا می دوزه و می گه:
_ این یک مورد رو متاسفم. یه ثانیه خنده نادیا به کل برداشت آدم ها از رفتارم و احیانا تمسخرش می ارزه. با نادیا که هستم سن و سالم یادم می ره.
پریسا عصبی از کنارشون میگذره و تنها زیر لب زمزمه می کنه:
_ سر میز منتظرتونیم.
نادیا با خنده از کنار پیمان رد می شه و روی هره کنار نرده می شینه و سر میخوره تا پایین پله ها و پیمان با وحشت چشماش رو می بنده تا این حرکت کودکانه و پر خطر نادیا رو نبینه.
_ هی هی… رسیدم پایین ترسو. چشمات رو باز کن.
آریانا ثانیه ای به نادیا نگاه می کنه و دوباره همون جواب تکراری رو می ده:
_ نه نادیا افتضاحه.
_ وای آریانا خفه ام کردی. اصلا نخواستم کمکت رو! برو دست شما درد نکنه. من خودم یه لباس پیدا می کنم بپوشم.
_ نه به جان تو نمی شه. تو که سلیقه نداری، بر می داری یه دونه از اون تاپ و شلوار های پاره پوره ات رو می پوشی رو دستمون می مونی. بذار کارم رو بکنم بلکه بندازیمت بیخ ریش این پسره و خلاص شیم از دستت.
_ خیلی پررویی. می گم ها، من خواهرتم نه اون. تازه پیمان همه جوره من رو دوست داره محض اطلاعت کشته مرده ی منه.
_ ای بابا دختر خوب اون که فقط حرفه. باور نکن بابا. من روزی به هزار نفر می گم عاشقتم مگه گرفتمشون یکی شون رو تا حالا؟ بذار کارمو بکنم، بچرخ بینم.
_ برو بابا خل و چل!
_ ادب مدبم که تعطیله. خجالت بکش من جای باباتم.
نادیا دیگه کم میاره و می شینه رو زمین و فقط می خنده. امروز خوشحاله رو ابرا سیر میک نه. پیمان داره میاد خواستگاری اش. دلش شور جواب مامان و اخم و تخمش رو می زنه ولی هر چی که هست لااقل یه قدم جلو رفتن و پریسا گذاشته بیان خواستگاری. مطمئنه پیمان از پس مامان بر میاد. آریانا با خنده کنار نادیا روی زمین می شینه و چشم می دوزه به نادیا و زمزمه می کنه:
_ چه زود گذشت نانادی! چه قدر زود بزرگ شدیم! کی باورش می شه اون دختر کوچولو با موهای جنگلی گره گره فرفری انقدر بزرگ شده که حالا می خواد ازدواج کنه؟
یادته شب به شب دو ساعت باهات کلنجار می رفتم تا بذاری موهات رو شونه کنم؟ همیشه هم به نصفه نرسیده می زدی زیر گریه که تو مخصوصا همه حرصت رو سر موهام خالی می کنی و دردم میاری؟ اوف گاهی دیوونه می شدم بس که واسه خاطر شونه کردن موهای جنگلی خودت باید دو ساعت قربون صدقه ات می رفتم.
_ حالا تابلو نکن آریانا ولی هنوزم که هنوزه عزا می گیرم سر مو شونه کردن و با ژل سر و تهش رو هم میارم جای شونه کردن.
_ می گم چرا بیشتر وقتا عین این از جنگل فرار کرده هایی، نگو ای ای ای… نانادی تنها آرزوم خوشبختی توئه. می دونم پیمان انقدر دوستت داره که نمی ذاره آب تو دلت تکون بخوره. دلم براش می سوزه، شاید اگه من قرار بود این همه نیش و کنایه های پریسا رو بشنوم تا حالا ده دفعه قید این ازدواج رو زده بودم ولی به مامان هم حق می دم، تو خیلی چیز ها رو نمی دونی.
نادیا خنده رو لبش کمرنگ می شه و به تبسمی شیرین جاش رو می ده و آروم ضربه ای به بازوی آریانا می زنه و با شیطنت می گه:
_ خیلی خوب بابا! فهمیدیم مامانی هستی نمی خواد قصه ببافی.
_ نه نانادی جدی می گم. من مامان رو درک می کنم و دلیل مخالفتش رو خوب می دونم.
_ خوب به منم بگو شاید مجاب شدم.
_ نه تو رو مجاب نمی کنه. آخه تو هم توی یکدندگی لنگه مامانی. تا خودت تجربه نکنی زیر بار حرف هیچکی نمی ری ولی مامان یه چیز رو نمی دونه اونم تفاوت پیمان با چیزی که تو ذهنشه.
_ اوف بابا مرموز! کشتی ما رو. بی خیال بریم پارک ملت؟
_ هان؟ الان؟ خوبی تو؟ شب خواستگار می خواد برات بیاد، اون وقت می خوای بری پارک؟ بابا هر کی بود الان تو آرایشگاه و کمد لباس و شامپو نرم کننده و عطر و کرم پودر داشت می چرخید اونوقت تو…
_ جون نانادی.
_ لابد هم می خوای بری غلت بخوری؟ کوتاه بیا بچه جون! دیگه بزرگ شدی.
_ چه ربطی داره؟ وای نمی دونی چه حالی می ده که. وقتی از اون بالای تپه رو اون همه چمن غلت می زنی و میای پایین یه حس آزادی عجیبی همه وجودت رو می گیره. نفس می کشی، زندگی یعنی همین. چرا باید مثل این همه آدم خسته کننده باشم؟ چرا باید کار هایی که لذتی برام نداره بکنم؟ الان دلم می خواد فکرم از این همه کلنجار و دلهره آزاد بشه. خوب فکر منم این جوری آزاد می شه.
_ خوش به حالت نانادی. نمی دونی بعضی وقت ها چه قدر بهت حسودی میک نم.
خوب، خیلی دیگه هندونه زیر بغلت گذاشتم فسقلی. پاشو این بلوز شلوار رو امتحان کن که به تو پیرهن و کت دامن و این قرتی بازی ها نیومده. بدتر بچه مردم گیج می شه.
_ هه هه! خوشم میاد زود خر فهم می شی. مامان چه حرصی بخوره! جین بپوشم؟
_ کوتاه بیا تو هم دیگه. اون شلوار سفیده رو بپوش با… با… بذار بینم… آهان این بلوز سبزه عالیه. با رنگ چشماتم ست می شه.
ثانیه ای نادیا توی کمد پنهون می شه و بعد از کلی سر و صدا و در و تخته کوبیدن با بلوز و شلوار انتخابی آریانا به تن بیرون میاد و ژستی مدل مانند برای آریانا می گیره و می گه:
_ چه طوره؟ داری حال می کنی مدل به این خدایی میبینی. نه؟
_ اَه! نه نانادی. افتضاحه با این رنگ پوستت. اَه! آخه پوست به اون سفیدی چه طور دلت میاد این گند رو بزنی بهش؟ من جای پیمان باشم فردای عروسی سولار و استخر و آفتاب گرفتن رو ممنوع می کنم.
_ اه اه اه! چه شانسی آوردم شوهرم تو نیستی. برو بابا پسر جون، این جوری زنت دو روزه طلاقت می ده ها. از ما گفتن بود.
_ نه نانادی، برو اون شلوار قهوه ای رو بپوش. با این پوست سیاه، سفید افتضاحه.
_ اوف کشتی ما رو.
شاید برای دهمین بار گره کروات رو باز می کنه و دوباره می بنده و در نهایت و این بار کلافه در اتاق رو باز می کنه و بی هوا وارد اتاق شیرین و پیام می شه و سرش رو بالا می گیره و با چشم دنبال پدر سر می گردونه.
به ثانیه نکشیده اوفی زیر لب می گه و با کلافگی نگاهش رو به شیرین که در حال گره زدن کروات پدره، می دوزه و می گه:
_ ما رو بگو اومدیم کی برامون کروات ببنده؟ مامان، جانِ من بابا رو بی خیال شو بیا این کروات منو ببند. ده دفعه بازش کردم و بستم ولی بازم کجه.
شیرین ثانیه ای دست از کار می کشه و به پیمان و کلافگی و استرس تو رفتارش چشم می دوزه و بی اختیار خنده اش می گیره.
پیمان اخم عمیقی روی پیشونی اش می شینه و دهن باز می کنه که پیام با خنده ای پر صدا و لحنی به ظاهر شاکی می گه:
_ پسر به تو یاد ندادن با این سِنِت که می خوای وارد جایی بشی در بزنی؟ اومدیم من داشتم مامانت رو می ب*و*سیدم، اون وقت تو باید این جوری در رو باز کنی؟
_ بی خیال بابا! چه قدرم که شما مثلا جلو ما به مامانمون نمی چسبی. این جوری باشه که یه چشم بند باید بزنیم و کورمال کورمال تو خونه راه بریم.
مامان، جانِ من عوض خنده بیا این کروات رو ببند کلی کار دارم هنوز.
_ اَه اَه! بابا تو چه قدر بد تیپ شدی. به من نرفتی چرا یه کم؟ شیرین یادته اومدم خواستگاریت چه تیپی زده بودم؟ اینم پسره بزرگ کردی؟ عروسم اینو ببینه که پشیمون می شه کلا.
شیرین با یادآوری اون روز ناگهان می زنه زیر خنده و بعد از کلی تلاش برای تبدیل خنده اش به لبخند ادامه می ده:
_ آره خوب یادمه با کت و شلوار مشکی یه کمربند قهوه ای افتضاح بسته بودی. انگار تازه تو خونه ما دوزاریت افتاده بود چه گندی زدی.
_ پیمان، تا وقتی پاشون رو از در بیرون بذارن دکمه های کتش رو کیپ بسته بود که مبادا مثلا من ببینم. حالا داشته باش گرمای تابستون و همون مثال خر تب می کنه، سگ سینه پهلو.
پیام با غر غر بین حرف شیرین می پره و پیمان عصبی رو به هر دو و با صدایی بلند می گه:
_ ای بابا! حالا چه وقتِ تجدید خاطره اس؟ بابا ساعت شد ۶، جان من یکی این کروات منو درست کنه. هنوز گل هم نخریدیم.
بالاخره شیرین کوتاه میاد و کروات پیمان رو می بنده و بعد ب*و*سه آرومی روی سر پیمان که مقابل پاهاش زانو زده بود تا شیرین راحت تر بتونه کرواتش رو ببنده می زنه و زیر لب با بغض زمزمه می کنه:
_ خوشبخت بشی مامانم.
ساعت ها از نیمه شب گذشته بود و هنوز نادیا و پیمان و آریانا و حتی پریسا و رامین بیدار بودند.
نادیا با تمام ناراحتی ولی یه خوشحالی عمیقی تمام وجودش رو پر کرده بود و شاید از بعد رفتن پیمان و خانواده اش بارها و بارها اون یک ساعت حضورشون رو برای خودش به تصویر کشیده بود.
هنوز هم با یاآاوری صورت سرخ و عرق ریز پیمان و سر پایین گرفته اش و دسته گل بزرگ توی دست هاش خنده اش می گرفت. شاید تفاوت پیمان با دیگران همین بود، همین که حتی تو انتخاب گل هم ذهن نادیا رو خونده بود و حاضر شده بود اون دسته گل خنده دار رو فقط به خاطر یک لبخند نادیا بیاره. دسته گلی شاید بیشتر از ۵۰ شاخه رز با رنگهای صورتی، سفید، نارنجی، بنفش، زرد، هفت رنگ و تنها یه شاخه رز قرمز، با روبان پهن سبزی که جای هر تزئینی رو گرفته بود.
نگاه پریسا از عصبانیت سرخ شده بود و حتی تنه آرومی هم به بازوش زده بود تا نیشش رو ببنده اما اون عاشق اون دسته گل شده بود و اون لبخند کوچک ترین تشکر از پیمان بود که حاضر نبود به هیچ قیمتی حتی سبک خونده شدن، ازش دریغ کنه.
پیمان سکوت رو به هر حرفی ترجیح داده بود و در مقابل تمام جنجال ها و بحث های پریسا تنها سکوت کرده بود، درست مثل پدر. پدر هم سکوت کرده بود و این برای نادیا عجیب بود. حتی لحظه ای فکر کرده بود بی اهمیتی وجودش باعث این سکوت بی دلیل پدر شده اما رنگ نگاه پدر غمی تو خودش داشت که هنوز تو ذهنش پر رنگ بود، اما پریسا هر حرفی که زده بود یه من و رامین تنگش چسبونده بود. انگار رامین لال بود و پریسا باید حرف دلش رو می زد. همه چیز عجیب بود و برای اولین بار ذهن نادیا رو به خودش مشغول کرده بود.
پیمان هم به سقف خیره شده بود و شاید تنها چیزی که پر رنگ تر از همه از یادآوری این خواستگاری پر ماجرا تو ذهنش دوباره و دوباره نقش می بست تصویر نادیا با اون لبخند پر حرف و نگاه سرخ و سفید شده بود. نگاهی که تنها برای همون چند دقیقه اول تو وجودش نشسته بود و بعد دوباره پرده کنار رفته بود و همون نادیای شوخ و شیطون بر گشته بود. همون نادیایی که وقتی سینی چای به دست نزدیک سالن پاشنه کفشش به ریشه فرش گیر کرده بود و در حال افتادن، آریانا به دادش رسیده بود تنها در مقابل نگاه خندان جمع و قربون صدقه های شیرین لبش پر خنده شده بود و با بی خیالی گفته بود فکر کنم یکی می خواست چشمم بزنه ولی نگرفت. حرفی که شاید هر کسی غیر از نادیا زده بود به همه برمی خورد اما با اون لحن و گفتار نادیا تنها لبخندشون عمیق تر شده بود.
نادیایی که سینی به دست مقابلش ایستاده بود و با شیطنت و زمزمه وار و زیر نگاه های عصبی پریسا حرف هایی بهش زده بود که صدای خنده اش رو بلند کرده بود.
ناخودآگاه و برای شاید صدمین بار صدای نادیا تو گوشش می پیچه.
_ وای یعنی واقعا الان دستات نمی لرزه من این جور جلوت ایستادم و دارم بهت قهوه تعارف می کنم؟ چه بی احساس! یه کم سرخ و سفید شو. سرت رو بنداز پایین، چه بچه پر رو زل زده به من!
و واقعا با بد جنسی وقتی فنجون رو برداشته بود با آرنجش آروم به بازوش زده بود و کمی از قهوه روش برگشته بود و بعد با خنده ای سر خوش زمزمه کرده بود این به اون پاشنه گیر کردنه در.
و آریانا با خنده گفته بود؛ نبینم هول کنی آقا پیمان.
و رامین برای اولین بار خندیده بود. خنده ای بلند، اما نگاهش اونجا نبود.
آریانا پشت پنجره خیره به نقطه ای ایستاده بود و تنها صدای پریسا توی گوشش زنگ می زد. دست خودش نبود اما تنها چیزی که از اون مراسم تو ذهنش پر رنگ حک شده بود همون عصبانیت پریسا و همون حرف هایی بود که سال ها پیش هم شنیده بود، سال هایی خیلی دور ولی همون زمان هم تو ذهنش اون فریادها حک شده بود.
شاید فقط ۶ سال داشت، مامان بالای پله ها و در حالی که اون رو که توی تب می سوخت، بغل گرفته بود و تکون می داد با بدبختی ناله می کرد و می گفت:
_ کی گفته عشق سن و سال نمی شناسه؟ کی گفته کافیه عاشق باشی اون وقت سن و سال اصلا مطرح نیست. هر کی گفته بیاد اینجا تا من جوابش رو بدم. هر کی گفته غلط زیادی کرده گفته.
دوباره مامان بالای منبر رفته بود و با بی رحمی همون حرفها رو، رو به پیمان تکرار کرده بود.
_ اینا نمی فهمن، بچه ان، فردا که رفت سر زندگی اش به سال نکشیده شوهرش صدای بچه بچه اش بلند شد می فهمه چی کرده.
مگه نادیای من چند سالشه؟ تازه بیست و دو سالش داره می شه. خودتون یه کم فکر کنین! آخه مگه اختلاف یه سال دو ساله؟ ۱۶ سال اختلاف سنیه، کم چیزی نیست. من و رامین که مخالفیم.
دوباره صدا تو گوش آریانا می پیچه:
_ اینم شد زندگی؟ منم دلم می خواد برم دانشگاه، درس بخونم، کار کنم، اما چی؟ این زندگیمه.
آریانا ثانیه ای با خودش فکر می کنه که واقعا رامین مخالف بود؟ دوباره به ذهنش فشار میاره، دوباره بر می گرده به عقب. رامین چی می گفت؟
_ عزیزم، خانومم کی گفته کاری که دلت می خواد نکنی؟ خوب تو هم برو درس بخون، دانشگاه برو، کار بکن.
_ اون وقت گل پسر تب کرده ات رو کی جمع کنه؟ خونه ات رو کی جمع کنه. غذات رو کی بپزه؟
تهش چی شده بود؟ بالاخره بچه کی بود؟ پریسا؟ رامین؟ رامین چه قدر عاشق بود؟ پریسا که به همه چیزایی که می خواست رسیده بود. پس دردش چی بود؟ اصلا تو این خونه چه خبر بود؟ پریسا مامان بود؟ اون که همیشه سرش یا تو کتاباش بود یا تو سفرای مطالعاتی یا سر کار. نمی فهمید. واقعا حق با پریسا بود؟ یعنی همه مشکلات از اختلاف سن دو تا آدم ناشی می شه؟ یعنی اختلاف سنی بین نانادی و پیمان انقدر مشکل ساز می شه؟
اونا مشکلی داشتن؟ خوب داشتن دیگه، هنوزم دارن. تازه نادیا که بیشتر مشکل داره.
مغزش هنگ کرده بود. فکرش کار نمی کرد. اگه می خواست به این زمزمه ها مجال بده می شد تمام اون سالها. اون سال هایی که همون رامین باهاش رفته بود سینما. بهش دیکته گفته بود اما پریسا نه. باز وضعش بهتر از نانادی بود.
پریسا روی تخت دراز کشیده بود و رامین دست دور بازوهاش انداخته بود و سعی داشت آرومش کنه.
_ بسه پریسا! آسمون که به زمین نیومده. یه عمر با همین کارات زندگی رو به خودت زهر کردی. آخه چرا انقدر اون بچه رو، خودت رو، پیمان رو، من رو…
_ نمی ذارم زندگی اش رو خراب کنه.
_ پریسا یه عمر تو روم این حرفا رو زدی هیچی نگفتم به حرمت همون عشق پاکمون. پس به همون حرمت قسمت می دم اذیتشون نکن، بذار خودشون تصمیم بگیرن.
پریسا خودش رو بیشتر تو آغوش رامین پنهون می کنه و سرش رو روی سینه اش می ذاره و زمزمه می کنه:
_ دیدیش؟ درست کپی خودمه، همه کار هاش مثل خودمه. از همین می ترسم. هیچ وقت نخواستم مادر هیچ کدومشون باشم چون نخواستم بگم اختلاف سنیم با بچه هام چه قدره.
_ اما برای نانادی می تونستی واقعا مامان باشی، یه زن ۳۱ ساله به نظرت دیگه وقت بچه دار شدنش نبود؟ اگه می دونستم اونم برات زود بود باز سکوت می کردم.
_ نباید می خندیدی امشب اونم اون جور بلند.
– ولی داشتم خاطراتم رو مرور می کردم، برام لذت بخش ترین خاطره زندگیم بود اون روز، اون روزی که بعد از ۳۵ سال دوباره تکرار شد. اونم با دختر خودم. خنده ام گرفت با دیدن حال دامادم، مثل خودم مات مونده بود.
بالاخره پریسا هم برای اولین بار تو اون شب می خنده. خنده ای که از یادآوری خواستگاری خودش و فنجون قهوه ای که با همون شیطنت روی رامین برگردونده بود.
_ رامین! نادیا چه طور انقدر شبیه منه؟ من که هیچ وقت اون جوری کنارش نبودم.
_ نمی دونم ولی خیلی شبیه خودته. همه چیزش، حتی قیافه اش.،اگه خودش رو سیاه سوخته نکنه کپی برابر اصل خودته.
ساعت ها گذشته بود، همه خواب بودن دیگه. اما رامین هنوز چشم به صورت پریسا دوخته بود و به تمام سال های زندگی اش فکر می کرد و می خواست به این نتیجه برسه که نادیا با پریسا متفاوته، نادیا خوشبخت می شه، نادیا هیچوقت از انتخابش پشیمون نمی شه اما هنوز هم براش سوال بود که یعنی واقعا پریسا خوشبخت نبود؟!
نفسش رو آروم بیرون می ده و ب*و*سه آرومی روی صورت پریسا می شونه و با دست چروک های ریز روی صورت پریسا رو نوازش می کنه و با لبخند چشم هاش رو می بنده و همه چیز رو به تقدیر می سپره.
نادیا با خنده ای بر لب قدم هاش رو تندتر می کنه و خودش رو به بابک و سارا که حالا آروم در حال بالا رفتن از پله های دانشکده بودن می رسونه. تقریبا پشت سرشون ناگهانی و با صدایی بلند و کمی کلفت شده می گه:
_ خواهرم دانشگاه که جای این کارا نیست. شما با این آقا چه نسبتی دارین که تو محیط دانشگاه نیشتون رو براش باز کردین و…؟
سارا با وحشت دستش رو روی سینه اش می گذاره و بابک هم تقریبا از جا می پره. ثانیه ای نادیا به قیافه هاشون با صدای بلند می خنده که اخم سارا و صداش لبخندش رو ثابت می کنه:
_ ای مرگ! دختره خل و چل زهره ترک شدم دیوونه. یهو می پری با این صدای نخراشیده فکر حال ما هم باش. بیچاره اون شوهرت، خبر نداره با چه خل و چلی طرفه که اگه خبر داشت عمرا کلاهش هم اینوری می افتاد رد می شد.
_ هوی هوی هوی شوخی شوخی با آقامونم شوخی؟ پررو! خوب تقصیر خودتونه. می بینم که چشم بهاره جون رو دور دیدین و…
بابک با لبخند به نادیا نگاه می کنه و می گه:
_ می بینم که انگار همه چیز بر وفق مراده و ایشالا همیشه بخندی خانوم خانوما.
_ نه بابا مراد کجا بود؟ دیدیم مرغ مامان خانوم که فعلا یه پا بیشتر نداره و انگار شرکته هم داره ورشکست می شه از شانس ما صبح تا شب ور دل ما چسبیده گفتیم ما بیایم بیرون یه نفسی بکشیم.
احوالات چه طوره؟ ما رو نمی بینین خوشین؟ می دونم نیستین. مگه می شه من نباشم خوش باشین شماها؟
می گم بابک کوفتت بشه یعنی ها.
_ دقیقا چی کوفتم بشه دختر خوب؟
_ اِ؟ می بینی تو رو خدا کشکی کشکی بی کنکور راهت دادن فوق اون وقت من بدبخت جونم بالا اومد آخرشم اون صندلی ناقابلم رو اون گوشه موشه های کلاس نذاشتن، می بینی تو رو قرآن؟
سارا با خنده رو به نادیا می کنه و می گه:
_ می گم فعلا با شوهر گرامی تون کلاس داریم تا نیومده و پرتمون نکرده محترمانه بیرون بذار بریم سر کلاسمون.
_ اِ؟ مگه شاگرد زرنگا رو هم از کلاس پرت می کنن بیرون؟
_ این شوهر گرامیتون هر کی بعد از خودش بیاد سر کلاس رو از کلاس پرت میک نه بیرون.
_ خوب فعلا که شوهرم نیست بذار بیام یه حال اساسی بدم بهش امروز.
بابک با خنده ادامه می ده:
_ ببین این راستین با اون پیمانی که دیدی فرق داره ها، زمین تا آسمون. زهره ات می ریزه سر کلاس ببینیش. به شوخی، خنده و مسخره بازی هم هیچ جوره پا نمی ده. یه چیزی بهت میگه ها. اصلا ما امروز رو بی خیال کلاس می شیم. بیاین بریم یه قهوه ای چیزی بخوریم. چه طوره؟
نادیا ثانیه ای با تعجب به بابک خیره می شه و بعد می زنه زیر خنده و کمی بعد دوباره رو به بابک می گه:
_ یعنی من کشته مرده این جذبه دکتر راستینم که تو حاضر شدی از کلاس رفتن بزنی. من الان لال شدم. نه به جان تو اصلا نمی شه دیگه. باید بیام سر کلاس این ببینم چه خبره؟ کدوم کلاسه؟ هان؟
_ امان از دست تو و این شیطنت هات. پس بدویین تا نرفته سر کلاس ولی نادیا جدا سر کلاسش شوخی خنده کنی مثل سگ پاچه می گیره ها. حواست رو جمع کن.
_ بی خیال بابا، تو نترس.
به ثانیه نکشیده پیمان وارد کلاس می شه و نادیا در حال شمارش تعداد نفرات روی صندلی های کنفرانس مانند داخل کلاسه و باز بی توجه به نگاه خیره پیمان روی خودش از زیر ضربه ای با دست به سارا می زنه و زمزمه می کنه:
_ می گم ظرفیت پذیرش اینجا که تو کنکور ۱۷ نفر بوده، پس این ۴ نفر دیگه از کجا در اومدن.
سارا هم با زمزمه در جوابش تنها زمزمه می کنه:
_ از تو لپ لپ.
_ نمکدون! نمی دونستم جام رو به این خوبی داری پر می کنی. می بینی؟ این خواهران و برادران جای منو گرفتن ها. والا من الان رو این صندلی نشسته بودم. ای امان از این پارتی های کلفت.
با ضربه خودکار روی میز و صدای عصبی پیمان هر دو لال می شن.
_ خانوم ها اگر صحبتی دارید بیرون از کلاس وگرنه سکوت کلاس رو حفظ کنید.
نادیا کفری زیر لب شروع به غر غر می کنه که با تنه آروم بابک ساکت می شه و با خنده ای شیطانی ثانیه ای به پیمان نگاه می کنه و زیر لب زمزمه می کنه دارم برات استاد.
پیمان روی صندلی درست در قسمت سر میز کنفرانس نشسته و صندلی های دو طرف توسط دانشجوها اشغال شده. نادیا نگاهش رو به بهاره می دوزه که درست صندلی کناری پیمان رو اشغال کرده و ثانیه ای از این که اون می تونه سر این کلاس بشینه اما خودش نه ناراحت می شه اما سریع افکار ناراحت کننده رو از ذهنش پس می زنه. اون روز بعد از یه بحث مفصل با پریسا فقط از خونه زده بود بیرون که چند ساعتی بگه و بخنده با دوستاش و حاضر نبود به هیچ وجه ثانیه ای خوشای ش رو کمرنگ کنه.
آروم موبایلش رو از جیبش در میاره و لای کتاب قانون بابک که جلوش گذاشته می ذاره و سریع شماره پیمان رو می گیره و مردم آزاری رو شروع می کنه.
صدای ویبره تلفن ثانیه ای سکوت کلاس رو می شکنه که با همون سرعت هم دست پیمان جلو می ره و تلفن رو قطع می کنه و نگاه پر اخمش رو به نادیا می دوزه.
نادیا در جواب آروم لبخند می زنه و این بار شروع به اس ام اس بازی می کنه.
_ می گم آقا اجازه می شه یه کم مهربون تر باشین؟ استادم به این بد اخلاقی می شه آخه؟
دوباره سکوت ثانیه ای می شکنه و بعد آروم دست پیمان به طرفش می ره و ثانیه ای بعد بحثش رو ادامه می ده.
چند دقیقه ای می گذره که دوباره می گه:
_ اجازه؟ خسته شدیم. استراحت نمی دین؟
این بار تنها چراغ صفحه تلفن خاموش روشن می شه و ثانیه ای بعد پیمان با اخمی غلیظ رو به نادیا می گه:
_ خانوم راد؟
نادیا تقریبا از روی صندلی می پره و بعد سریع خودش رو جمع و جور می کنه و رو به پیمان می گه:
_ بله استاد؟
_ متن ماده رو از روش بخونید.
ای تو روحت بی شعور. حالا حال منو می گیری؟ تو که می بینی من اصلا تو باغ نیستم پس چرا ضایعم می کنی؟ در حال غر غر کردنه که صدای پیمان از فکر و خیال بیرونش میاره:
_ سرکار خانوم منتظریم.
دهن باز می کنه که بگه بابا من اصلا دانشجوت نیستم که بابک سریع با انگشت ماده رو نشونش می ده و نادیا لبخندی پیروزمندانه گوشه لبش می شینه و شروع به خوندن می کنه.
بعد از چند دقیقه برا تلافی دوباره اس ام اس بعدی رو می زنه:
_ خیلی نامردی. می خواستی منو ضایع کنی؟
به ثانیه نمیکشه که پیمان رو به جمع می گه:
_ خوب روی مسأله عنوان شده چند دقیقه ای مطالعه کنید و مواد قانونیش رو هم مطالعه کنید و دو تا دو تا نظرتون رو بنویسید تا بعد نتیجه گیری کنیم.
سرها همه به سمت پایین و روی ورق و کتاب خم می شه و مشغول کار می شن، نادیا هم دوباره موبایلش رو لای کتاب می بره و مشغول اس ام اس بازی میشه که بوی گس همیشگی رو نزدیک خودش حس می کنه و ثانیه ای بعد دست پیمان آروم جلو می ره و هم زمان کتاب و موبایل لاش رو از زیر دست نادیا بیرون می کشه و ثانیه ای بعد کتاب رو مقابل نادیا قرار می ده و با آرامش رو به نادیا می گه:
_ خانوم راد با آقای نیکنام و خانوم مجد کار کنید.
بعد آروم از کنارش رد می شه و سر صندلی دیگه ای قرار میگ یره و نادیا با حرص به جای خالی موبایلش و برجستگی اش تو جیب پیمان خیره می شه و ناچار سرخورده رو به بابک می کنه که بابک با خنده زمزمه می کنه:
_ نبینم حالت رو بگیرن بعضی ها نادیا خانوم؟ تقصیر خودته. بهت گفتم راستین سر کلاس شوخی پذیر نیست.
_ اوف بابک بی خیال! مامور حال گیریه بی جنبه. حیف من که می خواستم سر کلاس به این خشکی یه کم سر حالش بیارم. اَه حوصله ام سر رفت دیگه. مسئله هاش هم مسخره اس. خوب این سوال که جوابش تابلوست. دو ساعت بحث کردن نداره.
دوباره صدای پیمان همراه با سرش که آروم بین شون پایین میاد ساکتش می کنه:
_ خوب این جوری که بهتره خانوم راد. اگر انقدر سوال ساده ست پس سریع تر جوابش رو در بیارید تا ما هم استفاده کنیم از نظرتون. البته نظر مکتوب و قانونی، خودتون که میدونید.
و با لبخندی آروم از کنارشون رد می شه.
نادیا چشم می دوزه بهش و با حرص با نگاه دنبالش می کنه و زیر لب زمزمه میکنه:
_ آی حالت رو بگیرم من.
و پیمان لبخند آرومی می زنه و زیر لب زمزمه می کنه عاشق این روحیه مبارزه طلبت هستم. اسمم رو عوض می کنم اگه سال دیگه تو رو روی این صندلی و سر این کلاس نبینم.
نادیا کش و قوسی به خودش می ده و با غر غر رو به سارا و بابک می گه:
_ اوف چه عجب! بالاخره رضایت داد. آخه اینم شد استاد؟ عین دو ساعت رو ور زد. من که دیگه اگر تمومش نمی کرد خودم پا می شدم خفه اش می کردم. آخه یکی نیست بگه بابا مغز فقط یک ساعت حالا جهنم یه ساعت و نیم کشش داره. دِ آخه دو ساعت پشت سر هم؟ ببینم راستش رو بگین نکنه چون من اومده بودم این نا مرد دو ساعت سرمونو خورد؟
پیمان از همون فاصله و با صدای کمی بلند رو به بابک می کنه و می گه:
_ آقای نیکنام چند لحظه تو کلاس تشریف داشته باشین کارتون دارم.
_ چشم استاد.
_ اوف نخیر ول کنم نیست. چی چی رو چشم؟ بهش بگو می خوام برم یه چیزی کوفت کنم و برم سر کلاس بعدی. دو ساعت بس نبوده بازم می خواد سرمون رو بخوره؟
_ دختر تو خسته نشدی انقدر غر زدی؟ خوب تو با سارا برین تا یه چیزی بگیرین منم اومدم.
_ عمرا. از فضولی دق می کنم تا تو بیای که. باید ببینم چی کارت داره؟ اَه! سارا یعنی کشته مرده این حس کنجکاویتم ها! کجا شال کلاه کردی؟ وایسا بینیم چی کارش داره؟
_ بی خیال نادیا، با من و تو که کار نداره. بیا بریم.
– ببینم یعنی الان اگه اون بهاره بگم چی هم می اومد که بابک جون باهات کار دارم تو بازم راهت رو می کشیدی، می رفتی؟
_ خلی تو هم ها.
پیمان ثانیه ای به حرف های نادیا و سر و کله زدن هاش با سارا و بابک گوش می ده و بعد آهسته بهشون نزدیک می شه و بابک هم قدمی به طرفش بر می داره و مقابلش می ایسته و می گه:
_ بله استاد؟ با من کار داشتید؟
_ نه با نادیا کار داشتم و از اون جایی که می دونستم کنجکاوی امونش نمی ده و همین جا می مونه که ببینه من چی کارت دارم، گفتم تو بمونی.
بعد گوشی نادیا رو از جیبش در میاره و مقابلش می گیره و می گه:
_ بیا خانوم ولی کارت درست نبود. امیدوارم دیگه تکرارش نکنی.
_ می گم مثل این که واقعا فکر کردی من شاگردتم ها. ببین یادت رفته نامردا صندلی ام رو اون ته نذاشتن؟
_ یعنی باور کنم که به همین زودی جا زدی؟ کلی برنامه ریزی کرده بودم که چه طوری از این خانوم راد کار بکشم و باهاش در بیافتم، نا امیدم کردی.
_ تو با من در بیافتی؟ عمرا! خواب دیدی خیره. تو کم نیاری باید بری کلاهت رو بندازی هوا. دارم لحظه شماری می کنم اون روزی که تو استادم بشی و حالی ات کنم هیچی بارت نیست.
_ بی صبرانه منتظر اون روزم. خوب گویا می خواستین برید چیزی بخورین. مزاحمتون نمی شم.
نادیا بی توجه به سمت پیمان که در حال خروج از کلاسه بر می گرده و بلند صداش می کنه:
_ پیمان؟
پیمان سرش رو بر می گردونه و لبخند محوی می زنه و رو به نادیا می گه:
_ راستین خانومِ راد. در خدمتم؟
_ آخ ببخشید، هیچی زنگ می زنم.
_ خواهش می کنم.
روی نیمکت های پشت ساختمون در حالی که هر کدوم یک لیوان چای دستشونه می شینن و نادیا سریع گوشی اش رو در میاره و شماره پیمان رو می گیره.
پیمان با لبخند نگاهی به صفحه گوشی می کنه و سریع جواب می ده:
_ جانم؟
_ الو الو منم جوجو…
_ جونم جوجو؟
_ اِ؟ نخند به من پر رو. میگم منو ناهار می بری بیرون؟
_ مگه ناهار نخوردی؟ ساعت ۳ بعد از ظهره.
_ خوب نخوردم دیگه.
_ نادیا من ناهار خوردم و برای ۴ هم قرار دارم. اگر بخوای می تونم برات ساندویچ بگیرم تو راه بخوری. هان؟
_ نمی خوام، مسخره! خوب قرارت رو به هم بزنم. اصلا ببینم با کی قرار داری؟
_ با مامانت.
نادیا ناگهان ساکت می شه و بهت زده چند ثانیه سکوت پشت تلفن بر قرار می شه. پیمان با خنده سکوت رو می شکنه و می گه:
_ چی شد؟ رفتی؟
_ نه نه هستم اما تو با مامان من چی کار داری؟ چیزی شده؟
_ کاری مهمتر از این که عاشق دختر گلش شدم و حالا باید به هر دری بزنم تا راضی اش کنم؟
_ هان؟ یعنی می خوای بری با مامان کلنجار بری؟ بی خیال! من خودم رو خفه کردم، زیر بار نمی ره.
_ آخه تو راهش رو بلد نبودی وگرنه زیر بار می ره. پیمان نیستم اگه امروز بله رو از مامانت نگیرم.
نادیا می زنه زیر خنده، خنده ای بی خیال و رها. یه خنده با یه دنیا خوشی و بعد زمزمه می کنه:
_ اونی که باید ازش بله رو بگیری منم آقاهه.
بعد ناگهانی و به همون سرعت خنده از رو لبش می ره و زمزمه می کنه:
_ پیمان مامان کوتاه نمیاد. نرو! دلم نمی خواد با حرف هاش ناراحتت کنه.
_ نادیا نگران نباش، گفتم که راضی اش می کنم.
_ پس منم میام باهات.
_ می خوام تنها باهاش حرف بزنم. نمیگ م نیا ولی به شرط این که نیای پایین پیش من و مامانت. باشه؟
_ باشه. پس من الان می رم خونه.
_ باشه فدات شم. کاری نداری؟
_ نه دیگه.
_ پس فعلا خدافظ.
نادیا ناگهان بلند پیمان رو صدا می زنه
_ پیمان؟ پیمان؟
_ جانم؟ جانم؟ چی شد؟
_ هیچی فکر کردم قطع کردی. پیمان از حرفای مامان دلخور نشو. باشه؟
_ مگه بچه ام که دلخور بشم؟ می دونم هر چی می گه برای خیر و صلاح تو ست.
نادیا تنها ناباورانه پوزخندی می زنه و زیر لب خداحافظی می کنه و ثانیه ای بعد تو دنیایی فکر و خیال و استرس فرو می ره که با صدای بابک به حال بر می گرده:
_ نبینم تو فکر باشی نادیا خانوم.
_ هان؟ ببخشید، باید برم خونه. پیمان می خواد بیاد با مامان حرف بزنه.
_ خیالت راحت. اگر پیمانه که خودش بلده چه طور مامانت رو راضی کنه؟ برو به سلامت.
_ بابک آرامش تو چشمات همیشه آدم رو آروم می کنه. خوشحالم که دوستی مثل تو دارم. سارا قدر بابک رو بدون.
_ باشه مامان بزرگ. حالا برو تا شاعر نشدی، چون اصلا بهت نمی یاد.
_ اوف! حیفه بابک که بیاد تو رو بگیره. بابک دیوونه نشی اینو بگیری ها.
_ نه خیالت راحت. دیوونه تر از این نمی شم.
_ حقا که خدا در و تخته رو خوب جور کرده. بی خیال! خوش باشین.
آروم روی پله ها می شینه و سرش رو به نرده کنار پله تکیه می ده و گوش هاش رو دوباره تیز می کنه تا ببینه نتیجه چی می شه؟ دیگه استرسی نداره ولی انتظار براش کشنده شده. از این همه پافشاری پیمان و سرسختی پریسا کلافه شده.
_ آخه پریسا جون دو ساعت من و شما داریم سر این بحث می کنیم که من بگم چرا شما یک کلام می گین نه؟ خوب یه دلیلی برام بیارین. به خدا بی منطق نیستم. اگه دلیلتون واقعا به خیر و صلاح نادیا باشه به جون نادیا که برام از هر چیزی عزیزتره میرم و دیگه پامم این وری نمی ذارم.
ناگهان کلافه می شه. پسره عوضی این اون عشقی بود که ازش دم میزدی؟ می رم و پشت سرمم نگاه نمی کنم؟ هه! واقعا که.
_ نمی گم برای نادیا مادری کردم. نه، نکردم. نه برای اون و نه برای آریانا. ولی بالا برم پایین بیام بچه هامن. نمی تونم چشمم رو ببندم و بذارم مصیبتی که من کشیدم رو بکشن. می دونی من چند سالمه؟ می دونی رامین چند سالشه؟ می دونی چرا دارم خودم رو خفه میکنم تا نذارم زن تو بشه؟ تا حالا شده پیش خودت فکر کنی که چه قدر نادیا شبیه منه؟
_ از همون لحظه اول! این انکار ناپذیره. نادیا از نظر خیلی از خصوصیات اخلاقی شبیه خود شماست. خوب البته یه تفاوت هایی هم داره با شما. مثلا این سر زندگی و شیطنت هاش و…
_ اشتباهت همین جاس، منم یه روزی درست همین جا بودم، منم از دیوار راست بالا می رفتم و خدا رو بنده نبودم. رو لبم جز خنده هیچی نبود. بی خیال عالم و آدم چشمامو بسته بودم رو ابرا سیر می کردم. منم روزی که رامین اومد خواستگاریم همون بلایی رو سرش آوردم که نادیا سر تو آورد.
پیمان لبخندش پر رنگ می شه و رو به پریسا می گه:
_ با این که خیلی برام عجیب بود ولی می دونستم اینم. همین بهم جسارت و جرات حرف زدن باهاتون رو داد. تو خنده مهندس راد همه اینا رو دیدم. باور کردم که پریسا جون هم با عشق ازدواج کرده و می تونه درکم کنه.
_ آره! برای همینم دارم می گم نه، یه دختر هفده ساله بودم که وارد دانشگاه شدم. اون موقع ها هر دانشگاه خودش جدا امتحان می گرفت. منم امتحان داده بودم و دو تا دانشگاه قبول شده بودم، یکی دانشگاه ملی که همون شهید بهشتی الانه و یکی هم مدرسه عالی دختران که حالا شده الزهرا.
_ خوب زمان من خیلی دانشگاه رفتن خانم ها مرسوم نبود. منم اگه رفتم دلیل اصلیش این بود که پدرم هم تو دوره خودش دانشگاه رفته بود. اولین ورودی های دانشگاه تهران بودن. خودش همیشه تعریف می کرد که با شهریار شاعر هم دوره ای بودن. خلاصه این دو تا دانشگاه رو قبول شدم و تازه ماجرا از همون جا شروع شد. بابام با همه تحصیل کرده بودنش و روشن فکر بودنش گفت دانشگاه مختلط حق نداری بری. یا مدرسه عالی یا شوهر می کنی. منم که یه دنده و سرتق مگه زیر بار می رفتم؟ خلاصه خونه میدون جنگ شده بود. اما خوب بالاخره وقتی دیدم بابا زیر بار نمیره و پای خواستگارا دوباره باز شده مجبور شدم از رشته مهندسی بگذرم و برم مدرسه عالی دختران رشته حسابداری. متنفر بودم از این رشته ولی چاره نداشتم.
خلاصه یه چند روز اول واقعا دانشگاه رو به زور تحمل می کردم. خوب چون دنبال همون مختلط بودن دانشگاه و یه کم آزادی بودم، تا اینکه اواخر هفته یه استاد اومد سر کلاسمون که راد بود. مهندس راه و ساختمان بود. حالا چه طور شده بود از دانشگاه ما سر در آورده بود و این حرف ها بماند، ولی شر و شیطونی های من شروع شد. خدایی خوش تیپ بود و محترم و یه استاد جدی. خوب حقم داشت تو دانشگاهی که همه دختر بودن اگه یه کم وا می داد دیگه از پس کسی بر نمی اومد. بهترین روز هام وقتایی بود که با راد کلاس داشتیم، سر به سرش می ذاشتم و تا حد مرگ عاصی اش می کردم. دو بار از کلاس بیرونم کرد و بهم اخطار داد دفعه بعد می ندازه منو ولی کو گوش شنوا؟ بازم سر به سرش می ذاشتم و تو دلمم کلی ذوق می کردم که حال باباهه رو دارم می گیرم که فکر می کرد فرستادتم دانشگاه دخترونه و خبری از پسری نیست.
خوب یادمه یه بار با تاخیر اومد سر کلاس، تا پاش رو گذاشت تو کلاس خنده های خفه شده بالا گرفت. معلوم بود بیچاره خواب مونده بوده و انقدر هول هولی حاضر شده بوده که خمیر ریشش کنار صورتش مونده بود و این سوژه شده بود برای کلاس. نمی دونم چرا برای اولین بار از این که مورد تمسخر کسی قرار گرفته بود داشتم دیوونه می شدم. البته آخه هیچ وقت هی چکس آتویی ازش نمی تونست بگیره و کسی جرات دست گرفتن براش رو نداشت جز منِ کله خراب. برای همینم عصبی شده بودم از این که حالا یه کلاس دختر روش زوم شده بودن و بهش می خندیدن.
خلاصه یه تمرین داده بود برای حل کردن، همه سرها پایین بود که دستم رو بلند کردم و اومد سر میزم. با همه شر و شیطونی ام زیادی ساده و رک بودم. صاف چشم دوختم بهش و با خنده گفتم صبح انقدر عجله داشتین که خمیر ریشتون رو صورتتون مونده.
بماند که چه قدر سرخ و سفید شد ولی انگار فکر کرد برای دست انداختنش دوباره کمر همت بستم و نامردی نکرد و بلند و عصبی گفت از کلاس برین بیرون و دیگه هم سر کلاس من نیاین.
خوب راستش یه کم هم شرارت تو لحنم بود و حق داشت این جوری باهام برخورد کنه اونم وقتی حتی سعی نکرده بودم با صدای آروم بگم بهش.
خوب منم که اهل کم آوردن نبودم خلاصه رفتم بعد کلاس خرش رو گرفتم و خوب حرصم رو سرش خالی کردم. غافل از این که خودم تو تله عشقش افتادم.
خلاصه به سال نکشیده اومد خواستگاریم،حالا رامین شوهرم بود. شوهری که بیست سال بزرگتر از خودم بود. یهو نفهمیدم چی شد که انقدر عاشقش شدم؟ اون موقع ها هم که کسی اهمیت نمی داد به این اختلاف سن و این حرفا. بله رو گفتم و قید دانشگاه رو زدم تا سال بعد برم مهندسی امتحان بدم. اوایل زندگی همش عسل بود و شیرین، رو ابرا بودم. به شیش ماه نکشید که از رو ابرا پرت شدم پایین، شدم یه زن شوهر دار. دختری که می خواست تازه بچگی کنه و مینی ژوپ بپوشه و تو خیابون بلند بلند بخنده و بره سینما و ر*ق*ص و کلوپ یهو شده بود زن. یهو از دنیای بی مسئولیتی پرت شد تو دنیای مشکلات زندگی. رامین تفریح هاش رو کرده بود و حالا دیگه براش جذابیتی نداشت. آدم های دور و برش همه بزرگ بودن و منم باید بزرگ می شدم، باید کت و دامن و لباس شب می پوشیدم. موقع خندیدن قهقهه هام رو به یه لبخند تبدیل می کردم، به جای حرف از سینما و لباس فلان هنر پیشه باید حرف از چیزایی می زدم که اصلا باهاشون مانوس نبودم. به سال نکشیده زمزمه های بچه دار شدن شروع شد. مادر شوهرم چپ می رفت راست می اومد می گفت، پس بچه چی شد؟ تو ۱۸ سالگی حامله شدم و آریانا رو به دنیا آوردم. کم کم زندگی یادم رفت. شدم زن خونه که بشورم و بسابم و غذا بپزم و بچه داری کنم. رامین فقط دنبال آرامش خونه و استراحت بود و من اون همه انرژی رو نمی دونستم چه طور باید بریزم بیرون؟ کم کم خسته شدم، باید یا زیر آریانا رو عوض می کردم یا شیرش می دادم بهش یا صداش رو خفه می کردم که رامین خسته کوفته رسید خونه، مبادا آسایشش از بین بره. به چهار سال نکشید که بریدم، زدم به سیم آخر. دنبال چی بودم و چی شده بود؟ گفتم بچه ات مال خودت. می خوام برم زندگی کنم، شدم یه بی سواد و کهنه شور. دلم می خواد برم دانشگاه، درس بخونم، کار کنم. متنفرم که بگم آریانا بچه منه، من خودم هنوز بچه ام. وقتی میگم آریانا بچه امه حس یه زن ۴۰ ساله پیر بهم دست می ده.
کم جنجال نداشتیم. شاید رامین خیلی مخالفت نمی کرد ولی مامانش و مامان خودم جای صد تای رامین رو پر می کردن، اما بالاخره رامین کوتاه اومد و رفتم دنبال خواسته ها و رویاهام. ولی بازم خنده رو لبم نیومد. روند زندگیم به کل عوض شده بود. اون موقع که می خواستم بچگی کنم بچه بغل شده بودم و شوهر دار و وقتی خواستم برم بچگی کنم دیگه با اون دنیا مانوس نبودم. همون شد که وقتی تو سی سالگی رامین فکر کرد دیگه به همه چیزایی که می خواستم رسیدم و ازم یه بچه دیگه خواست زدم به سیم آخر. همه محبت هاش یادم رفت، اونو باعث این همه کلافگی و سر در گمی تو زندگی ام دونستم و سر ناسازگاری گذاشتم و وقتی بچه دنیا اومد نتونستم قبولش کنم. نمی دونم ولی هر وقت فکر کردم دیدم همه مشکلاتم از اون اختلاف سنی زیاد شروع شد، از اون همه تفاوت که مجبورم کرد در شان شوهر بیست سال بزرگتر از خودم رفتار کنم و … نمی خوام نادیا هم یکی مثل خودم بشه.
_ قبول کنید که نادیا تو سن شما نیست و شرایط و وضع ما با زمان شما خیلی فرق می کنه. نمی دونم چقدر عاشق شوهرتون بودین اما می تونین ما رو درک کنین. نادیا همه زندگی منه. واقعا برام بدون اون زندگی معنی اش رو از دست می ده. می دونم نادیا هم همین حس رو داره. مطمئنم حس مادر بودنتون نمی ذاره که غم نادیا رو ببینین و آب شدنش و از پا در اومدنش رو تماشا کنین.
بیاین صادق باشیم با هم، اشکان پسر مورد پسندتونه. با یه اختلاف سنی دو ساله با نادیا اما حاضرین همین الان اگه اومد خواستگاریش بدینش بهش؟
_ نه.
_ می دونین چرا؟ چون اونم به نظرتون بچه اس هنوز. باید درسش تموم شه و دستش تو جیبش بره تا خیالتون راحت شه. خوب همه اینا رو جمع کنین شاید دو سه سال از من کوچیکتر بشه داماد انتخابی تون. یعنی واقعا دو سه سال انقدر تعیین کننده اس براتون که چشمتون رو رو همه چیز بخواین ببندین؟
پیمان و پریسا هنوز داشتن کلنجار می رفتن اما نادیا دیگه هیچی نمی شنید. شایدم دیگه حوصله شنیدن نداشت، شاید در تمام زندگی اش انقدر صدای مامانش رو نشنیده بود و انقدر حرف از زبونش در نیومده بود که تو اون چند ساعت در اومده بود. مغزش گنجایش اون حجم اطلاعات رو نداشت و حالا فقط یه سکوت ممتد می خواست تا این حرف ها رو کلمه به کلمه با خودش تکرار کنه تا شاید از بین تمام این کلمات بتونه صمیمیت و نزدیکی بیشتری با واژه ای به اسم مامان برقرار کنه. نمی تونست خیلی از حرف های پریسا رو اصلا درک کنه چون عشق پیمان انقدر پر رنگ بود که جایی برای درک این چیزها نمی ذاشت ولی بعضی حرف ها و حس هاش رو می تونست کاملا درک کنه. می تونست اون لذت هایی که تا قبل پیمان براش زندگی اش رو ساخته بود و با اومدن پیمان کم کم فراموش شده بودن رو به یاد بیاره. اون خنده های از سر بی خیالی، اون سر به سر گذاشتن ها، رو ابرا سیر کردن، بی فکر و خیال بودن… همه اینا رو درک می کرد و می فهمید ولی نمی دونست چرا هیچ کدوم اونا بعد پیمان براش جذابیتی نداشتن و حتی اهمیتی هم نداشتن. حالا می تونست کمی به پریسا حق بده، قطعا اگر به اونم می گفتن تو سن ۱۸ سالگی بچه داری کنه زیر بار نمی رفت. قطعا حاضر نمی شد دست و پاش رو ببنده و ادای مامان ها رو در بیاره.
هنوز تو افکار خودش بود که صدای پریسا و متعاقب اون حضورش روی پاگرد به خودش میارتش.
بالاخره پیمان بله رو گرفته بود، باید پرواز می کرد ولی واقعا تو اون شرایط مغزش پر تر از اون بود که بخواد پرواز کنه. انقدر علامت سوال تو ذهنش بود که دیگه مغزش گنجایشی نداشت. پریسا حرف می زد و پیمان بهش با آرامش لبخند می زد اما نادیا داشت به این فکر می کرد که پس شناسنامه بابا چی می گفت؟ شناسنامه ای که توش تنها ۲ سال فاصله سنی بین پریسا و رامین رو نشون می داد. نمی دونست واقعا مامان راست می گه یا نه؟ نمی تونست زیر بار بره، اونم در مورد رامین. پدری که آریانا عکس های زیادی باهاش توی پارک و کوه و در و دشت داشت، عکس هایی که مامان جوون توشون نبود ولی رامین با قدرت و سرزندگی بود. پدری که نمی تونست باور کنه الان یه مرد هفتاد ساله ات. سوالات زیادی داشت ولی حوصله پرسیدن نداشت.
با ب*و*سه سرد پریسا روی گونه اش از فکر بیرون میاد و تازه صدای پریسا رو می شنوه.
_ امیدوارم هیچ وقت هیچ کدومتون از انتخابتون پشیمون نشین. امیدوارم عشقتون انقدر پر رنگ باشه که تیرگی ها و سختی های زندگی رو تو چشمتون بی رنگ کنه.
***
و حالا توی محضر نشسته بود. درست کنار عزیزترین شخص زندگی اش، می خواست جیغ بزنه. انگار صندلی به معنی واقعی زیرش میخ پیدا کرده بود و مانع از نشستنش می شد. دلش می خواست دست پیمان رو بگیره و فقط بدوه، بره یه جایی که با صدای بلند بخنده و دستاش رو باز کنه و چرخ بزنه. دلش می خواست همه قید و بندا رو پاره کنه و با همون لباس تنش بره تو خونه پیمان و همون لحظه زندگی رویایی ای که آرزوش رو داشت شروع کنه.
با فشار دست پیمان از زیر قرآن اجبارا خنده اش رو به لبخند تبدیل می کنه و آروم دوباره روی صندلی می شینه. صدای پیمان پر از عشق و خنده تو گوشش می پیچه:
_ نادیا جون من دو دقیقه آروم بشین، فقط دو دقیقه.
_ اوف خسته شدم. دو ساعته سیخ نشستم رو این صندلی های سفت. اَه دیگه یه خطبه خوندن مگه چند ساعت می شه؟ خسته شدم بابا. نخواستم، بریم یه جای دیگه. این آخونده این کاره نیست.
_ هیس! آروم تر. دو دیققه تحمل کنی تموم می شه. باید بنویسه قباله رو.
_ اوف مگه می خواد طومار بنویسه؟
_ خوب عروس خانوم، آقا داماد حاضرید؟
_ اوف. ما که دو ساعته حاضریم. دیگه کم کم آرایشمونم داره می ماسه رو صورتمون حاجی.
پیمان با خنده محکم تر دست نادیا رو فشار م یده و زمزمه می کنه:
_ شش… نادیا. شیطونی رو دو دیقه تعطیل کن.
_ خب مگه دروغ می گم؟ ببین اگه تا دو دقیقه دیگه بله رو گرفتی ازم که هیچ اگه نه پا می شم میرم. دیگه حوصله ام سر رفت و کم کم دارم پشیمون می شم از عروسی کردن.
***
طعم خیس گریه
چشماش برق می زد، نگاهش انقدر خواستنی بود که دلم می خواست همون موقع بغلش کنم و چشماشو بب*و*سم. لباش انقدر سرخ و خواستنی بود که تاب نگاه کردن بهشون رو هم نداشتم. خودم صندلی ام پر میخ بود و به زور نشسته بودم رو صندلی و فحش بود که پشت هم نثار آخونده می کردم که با آرامش تمام داشت معلوم نبود چی می نوشت؟ مامان با لبخند نگاهمون می کرد. پریسا تو خودش بود و رامین اشک تو چشماش جمع شده بود، آریانا واقعا داشت گریه می کرد، می فهمیدمش، درکش می کردم. می دونستم نادیا براش چقدر عزیز بود. مانی با لبخند تماشامون می کرد. نمی دونم تو ذهنش کجا بود ولی لبخندش تماما مال ما نبود. اما اون لحظه نمیخواستم جز به نادیا به کسی نگاه کنم. بابا کنارم ایستاده بود و دست مامان تو دستش بود. نگاهش هنوزم عاشقانه بود.
اما نادیا واقعا مثل بچه های دو ساله رو صندلی بند نمی شد. مطمئنم اون لحظه دلش می خواست که می تونست و می رفت یه دور، دور سالن می دوید. به زور رو صندلی نگهش داشته بودم. از این همه ذوق و خوشی اش منم دلم می خواست پرواز کنم. جونمون رو آخونده گرفت تا بالاخره نادیا شد زن عقدی من، تا بالاخره اون بله معروف رو گفت. بماند که یه ناهار آبعلی ازم زیر لفظی گرفت. به چشمش اون انگشتر پر نگین و برق برق یک هزارم اون ناهار هم نیومد.
مدام زیر لب پرم می کرد که ناهار باید ببریم آبعلی اونم تنهایی. به من ربطی نداره چی کار میکنی ولی سر همه رو زیر آب می کنی و دو تایی می ریم. هر چی گفتم زیر بار نرفت که نرفت. انگار اصلا دلایلم رو نمی شنید. خودم رو کشتم که الان وقتش نیست، شب بله برونمونه همه بزرگای فامیل می خوان بیان. باید حاضر بشیم، اما بازم ول کن نبود. می گفت نبری بله ام رو پس می گیرم.
مامان از چشماش خوند چی می خواد. پریسا هم مطمئنا میدونست نادیا دو ساعته زیر لب چی داره زمزمه می کنه.
دفتر جلوش بود و هر یه امضایی که می خواست بکنه دو ساعت کلنجار می رفت و تا نه میاوردم می گفت دیگه امضا نمی کنم.
دروغ چرا خودمم دلم میخ واست با هم تنها باشیم. برای یه ثانیه با هم تنها شدنمون ثانیه شماری می کردم.
آخرش مجبور شدم بگم ما ناهار می ریم بیرون و بعد از کلی کلنجار پریسا با نادیا و قول گرفتن که سر ساعت ۵ خونه اید راهی شدیم.
تو ماشین دستش تو دستم بود و اون بلند بلند می گفت و می خندید. اون دلش می خواست بره یه جا تو چمن ها غلت بزنه و من دلم می خواست ببرمش یه جایی که دل سیر تماشاش کنم. هر بار سرم رو بر میگردندم رو صورتش دلم عجیب ه*و*س طعم لب هاش رو می کرد. آخرشم نتونستم طاقت بیارم و تو جاده آبعلی که افتادیم ماشین رو یه گوشه نگه داشتم.
اون با شیطنت و به هوای این که نگه داشتم بره یه کم بازی گوشی، دستش رو دستگیره ماشین بود که دستش رو گرفتم و برش گردوندم. از نگاهم حرف دلم رو خوند، رنگ نگاش سرخ شد. یهو اون همه حرف به سکوت بدل شد. سرش آروم آروم به سینه اش چسبید.
دستم رو که زیر چونه اش بردم به وضوح لرزش صورتش و دندوناش رو حس کردم. نگاهش تو نگاهم سر خورد و اشک تو چشمش پر شد.
از نگاهش لرزیدم، خواستن و لرزیدن قشنگ ترین حس اون لحظه بود و لب هاش، طعم لب هاش نمی دونم چی بود ولی لطیف بود، گرم بود، مثل برگ گل می موند. لبام رو لباش بود و اون می لرزید. طعم شور اشک رو صورتش با طعم شیرین و گرم لب هاش یکی شد. نمی دونم چند ثانیه یا دیقه یا لحظه بود ولی انقدر بود که چیزی تو وجودم جوونه زد و رشد کرد و همه وجودم رو پر کرد.
بقیه راه اون لرزید و سکوت کرد و من دست های سردش رو محکم تر فشار دادم.
کم کم لرزشش کم و کمتر شد و بعد آروم شد. بعد شد همون نادیای همیشگی و پر از انرژی، نگاهش همون نگاه دوست داشتنی شد. ولی هنوز ازم خجالت می کشید.
تمام مدت ناهار سر به سرش گذاشتم ولی اون همش سرخ و سفید شد. فکر نمی کردم یعنی حتی باور نمی کردم اون نادیا این جوری با یه ب*و*سه بزرگ بشه و چنین حس های قشنگی توش جوونه بزنه. لبخنداش شرمگین بود.
نمی دونم کی تاب دیدن اون لبخند رو نیاورد. نمی دونم یهو چی شد. نفهمیدم وقتی سوییچ رو از دستم کشید که می خواد دست فرمونش رو بهم نشون بده و رومو کم کنه کی حرفاش رو شنید که حسرت به دلش گذاشت. نمی دونم تو کدوم باغ سیر می کردم وقتی اون داشت به طرف ماشین می دوید. نمی دونم اون صدای بوق کر کننده کامیون برای هشدار به کی بود؟
نمی دونم، فقط اینو می دونم که حالا ۵ روزه که رو این تخت خوابیده. چشماش بسته بود، راضی بودم که بالاخره باز می شه ولی هر روز یه دکتر از این در اومد تو و یه چیز بهم گفت، هر روز یه درد اضافه شد. چشمم خشک شد بس که به این همه مانیتور دور و برش چشم دوختم و هر لحظه با صدای سوت یکیشون در این اتاق باز شد و یه دسته دکتر ریختن سرش و باز یه جا دیگه اش رو سوراخ کردن و بعد رفتن.
نمی دونم چرا هیچ کس جز من نمی خواد که اون بر گرده؟ یعنی من انقدر خودخواهم؟ یعنی عشق انقدر چشم آدم رو کور می کنه؟ نمی دونم. هر چی هست من می خوام چشماش رو باز کنه، من می خوام بمونه.
اما نه نگاه مانی هم می خواد که نادیا بمونه، پس شاید اونم خودخواهه درست مثل من.
پریسا از یه مرده هم بدتره حال و روزش. برام عجیبه، شایدم باور نکردنی اما خوب اون مادره. یه مادر که تو وجودش مهر به بچه اش همیشه بوده و هست. حالا یه شبه پیر شده. حتی پیر تر از رامین شاید چون عذاب وجدان داره. نمی دونم! هر چی هست تو این همه فکر و خیال خنده داره که مدام پریسا و رامین رو با هم مقایسه می کنم و می بینم پریسا خیلی بیشتر از رامین نشون می ده سنش.
کلافه ام، خسته ام، می دونم نادیا که چشم باز کنه کلافه ترم می شم. تازه جنگ اصلی شروع می شه، می دونم نمیبخشتم به خاطر این همه نذر و نیازی که کردم تا زنده بمونه. ولی لازم باشه هزار برابر اینم نذر و نیاز می کنم، چون می خوام زنده بمونه. آره دیوونه شدم، زده به سرم، احمق شدم، ولی هیچکی جای من نیست تا درکم کنه. هیچکس درست به فاصله… نادیا گفت چه قدر؟ آره الان که فکر می کنم یادم میاد با خنده داشت می گفت الان ۳ ساعت و ۴۵ دیقه و گفت چند ثانیه؟ نمی دونم یادم نیست. درست عمر خوشبختی و خنده رو لبام و داشتن نادیا همون قدر بود. اما به جاش دقیقا ۵ روز و ۸ ساعت و ۳۴ دقیقه ست که دارم صورتش رو تماشا می کنم و امیدم اینه که ثانیه بعدی همون ثانیه ای باشه که چشماش رو باز می کنه و لبخند می زنه بهم. یعنی لبخند می زنه بهم؟
با فشار دست مانی از روی زمین بلند می شه و دوباره همون سوال همیشگی رو می پرسه:
_ مانی تو هم موافقی که باید برگرده. مگه نه؟
و دوباره همون جواب همیشگی رو می شنوه. همون جوابی که فقط یه سر تکون دادنه با دنیایی حرف تو دلش.
و دوباره لبخند رو لبش می شینه.
هنوز همون کت شلوار تنمه. حالا دیگه اتو کشیده نیست تا نادیا بخنده و بگه مگه داشتی می اومدی عروسی و من بلند بخندم و بگم مگه نیومدم؟ اومدم زنم رو بگیرم و ببرم.
دیگه از اون صورت سه تیغه خبری نیست، دیگه اون بوی ادوکلن نه نه چی گفت؟ آهان! از اون بوی گس خبری نیست.
نکنه به هوش بیاد و نشناستم؟ نکنه بوی گس نیاد و باور نکنه من پیششم؟ پس مانی کجا رفته؟ گفت می ره چی کار؟ آها بازم سوت این دستگاه ها بلند شده بود. رفت چی کار؟ چرا من نرفتم؟ چرا انقدر گیجم؟ نادیا خسته نشدی از این همه بی هوشی؟ نمی خوای پاشی ببینی چند روز و ساعت و دقیقه اس که زنم شدی؟ همه می گن عمر دوران عقد کوتاهه پس چرا به چشم من این ۵ روز انگار ۵ ساله؟ نادیا امروز یه دکتر دیگه اومد و یه چرت و پرت های دیگه ای گفت، اما تو باور نکن. این دکترا حرف زیاد می زنن انگار نظر ندن، بهشون می گن لالین. نادیا اَه پاشو دیگه. تو اون اتاق کوفتی به زور راهم می دن وقتی هم تو رو نبینم دق می کنم. پاشو بریم دیگه…
مانی قدم هاش رو تندتر می کنه و خودش رو به پیمان می رسونه که روی زمین تو راه پله های اضطراری بیمارستان تو خودش مچاله شده، به زور جلوی اشک هاش رو می گیره و با یه لبخند به طرف پیمان می ره.
حالا نوبت پیمانه، اون باید انقدر قوی باشه که نادیا بهش تکیه کنه و کمکش کنه تا بلند شه. حالا تنها اسم ورد زبون نادیا پیمانه. نادیایی که تو ناله های بی جونش پیمان رو داره فریاد می زنه.
_ پیمان این جا چی کار می کنی؟ همه دو ساعته دارن دنبالت می گردن. پاشو پسر! نادیا این جوری ببیندت که سکته می کنه. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن.
_ حوصله ندارم. بی خیال! کی می خواد منو تماشا کنه؟
مانی تنها لب هاش کمی کشیده می شه جای لبخند و زمزمه می کنه:
_ کی مهم تر از نادیا؟ چشماش رو باز کرده و مدام پیمانش رو صدا می زنه. نم یخوای با این قیافه ببیندت که؟ قرارمون به همین زودی یادت رفت؟
اون شب که زنجیر رو انداختی گردنش قول دادی خنده رو از لباش نگیری، قول دادی خوشبختش کنی…. همیشه کنارش باشی. پس چی شد اون حرف ها؟ فقط حرف بود؟ پاشو مرد! الان وقت شکستن نیست.
رنگم پرید، پاهام لرزید، نه! نمی تونستم، نمی تونستم ببینمش. من انقدر قوی نبودم می خواستم تو روی همه زندگی ام نگاه کنم و چی بگم بهش؟ نه نه…
***
پیمان خم شد، لرز تمام بدنش رو گرفت، سست شد. تو یه ثانیه فرو ریخت. و من ترسیدم. تو اون شرایط وقت سقوط نبود. اون باید کنار نادیا می بود. نادیا الان تو بدترین شرایط بود. نه! فعلا قرار نبود خودش چیزی بفهمه پس پیمان نباید همه چیز رو خراب می کرد. دستم رو زیر بازوش گرفتم و با خشم بلندش کردم.
_ پیمان به قرآن الان بخوای وا بدی خودم می کشمت. نمی خوام جز خنده چیزی روی لبش ببینم پس خوب گوش هات رو باز کن، عین آدم پا می شی و میای باهاش حرف می زنی، سر به سرش می ذاری، می خندونیش. نباید بذاری اون درد وحشتناک پر رنگ بشه. باید الان روحیه اش رو قوی کنیم تا بعد بتونیم مشکل رو بهش بگیم اما الان باید کمک کنیم تا روند بهبودی سریع پیش بره. منم حال و روزم بهتر از شماها نیست. اون از آریانا که ولش کنی معلوم نیست چه گندی بزنه با این حال و روزی که درست کرده، اینم از تو. من واقعا بیش از این کشش ندارم. پس خودت رو جمع کن.
_ نمی تونم، نمی تونم. بفهم!
صداش به فریاد تبدیل می شه، تموم فشار روش ناگهانی و تو اون فریاد سرازیر می شه:
_ تو غلط می کنی که نمی تونی. مردتیکه خجالت نمی کشه، گریه می کنه. خودت رو جمع کن پیمان! برو تو اون دستشویی هر چه قدر دلت می خواد داد بزن گریه کن هر غلطی می خوای بکن ولی از اون در بیرون اومدی همون پیمان همیشگی باش.
بعد پیمان رو داخل دستشویی هل می ده و خودش پشت در کنار دیوار سر می خوره و با نگاه سالن رو پشت سر می گذاره و روی آریانا که گوشه دیگه سالن رو زمین نشسته و اشک می ریزه نگاه می کنه و با خودش فکر می کنه ببین کیا می خوان به کی روحیه بدن؟ اون از آریانا که سن و سالشم یادش رفته و کف زمین داره زار می زنه، اونم از پریسا که دو ثانیه یه بار تو بغل رامین در حال غش کردن و فشار بالا پایین شدنه. مامان بابای خودشم که دیگه کم مونده مراسم چهلم راه بندازن، بازم به شیرین و شوهرش.
بیچاره نادیا که تو این شرایط هم مامان باباش بالا سرش نیستن و حالا برادرش هم با مرده فرقی نداره.
با باز شدن در از فکر و خیال بیرون میاد و مانی کمی آرامش ظاهری رو تو وجود پیمان می بینه و دستش رو پشت شونه پیمان می گذاره و تند تند حرف های دکتر رو تکرار می کنه براش.
_ ببین پیمان به هوش اومده همه چی رو چک کردن. دیدش یه مقدار تار هست ولی دکتر گفته هیچ مشکلی نیست و تا چند روز آینده حل می شه. فعلا بدنش نیمه لمسه ولی اونم موقته و تو همین چند روز نهایتا یک هفته حل می شه. دو تا از مهره ها کمی جابجا شده و هنوز نمی گم چی می شه. دو تا از دنده هاش شکسته ولی مشکلی نیست و ظرف یک یا دو ماه خوب می شه. پاش هنوز تو گچه و فعلا چیزی نمی فهمه تا زمانی که پا از گچ و باند در بیاد پس لال می شی و هیچ حرفی نمی زنی. فعلا باید فکر کنه یه شکستگی ساده اس.
گوشِت با منه پیمان؟ این قیافه ماتم رو نگیری براش. نادیا خیلی تیزه، شک کنه همه چیز خراب می شه.
پیمان تنها سرش رو تکون می ده و آروم با خودش زمزمه می کنه خوب یه باره می گفتی کجاهاش سالمن که سریع تر اطلاعات رو داده بودی و پوزخند پر دردی به مانی می زنه و آروم اشک گوشه چشمش رو پاک می کنه و هم زمان با اجازه دکتر وارد اتاق می شه. شیرین با کمری خم شده و در عین حال نگاهی محکم و مصمم ثانیه ای دست پیمان رو فشار می ده و بعد محکم رو به پیمان می گه:
_ مرد باش و پشتت رو صاف کن و محکم پات رو بذار تو اتاق. از این در که رفتی تو، زندگی زناشوییت شروع می شه و می خوام ثابت کنی که عشقت حرف نبوده. پسر من مثل کوه می مونه و کمرش خم نمی شه، حرفشم حرفه.
بعد با فشار دستش تقریبا پیمان رو هل می ده داخل اتاق و در رو می بنده و این بار با همه وجود خم می شه و تکیه و تمام سنگینی اش رو رو شونه های پیام، شوهرش می ندازه و نقاب صلابتش رو از صورت بر می داره و اشک آروم آروم روی صورتش رو پر میک نه و تنها دستش به سمت آسمون می ره و زمزمه می کنه:
_ خدایا ناشکری نمی کنم، بازم شکرت. دست دعات پشت سر عروسم.
داشت از درد به خودش می پیچید، نمی دونم میزان درد چه قدر بود ولی مطمئن بودم کم نیست. از اخم های عمیقی که هر چند ثانیه ابروهاش رو به هم نزدیک می کرد و بعد با سماجت عقبشون می زد و سعی می کرد بخنده می فهمیدم. تازه فهمیدنش با توصیفاتی که دکترا کرده بودن خیلی هم سخت نبود، یه دستت می بره تا دو ساعت تمام جونت درد می کنه وای به حال نادیا که تقریبا هیچ جای سالمی تو بدنش نداشت.
لبخندش با ورودم پر رنگ تر شد، انقدر پر رنگ که بعد از ۵ روز زندگی رو یادم انداخت. این که می شه با تمام دردها ثانیه ای خندید.
آروم بود، انقدر آروم که داشتم شک می کردم نادیای من باشه. دستش رو آروم به طرفم دراز کرد. شاید نیم سانت هم به زور دستش حرکت کرد ولی همون برا یمن به اندازه یه دنیا حرکت بود. انقدر بی حرکت دیده بودمش این چند روز که اون ثانیه ها و لحظه ها واقعا حس می کردم خدا داره دوباره تک تک اعضاش رو می سازه و به کار می اندازه.
نگاهم روی دستش که حالا پر از کبودی هایی بود که بعضی به زردی می زد ثابت شد و اشک داشت راهش رو باز می کرد که با زمزمه های نادیا ناخودآگاه خنده جاش رو گرفت:
_ هان؟ چیه؟ فکر کردی می میرم و تو هم خلاص می شی؟ نه قربونت برم تازه می خوام جونت رو بگیرم. بالا بری پایین بیای آش کشک خالته. تا جون تو رو نگیرم رفتنی نیستم.
ببینم این قیافه چیه برای خودت درست کردی؟ اَه! گفتم الان شوهر اتو کشیده ام میاد تو یه کم دستش می ندازم.
خندیدم، نمی دونم تلخ بود خنده ام یا شیرین ولی از ته دل بود. چشماش باز شده بود و کم کم زبونش هم داشت باز می شد، داشت همون نادیای خودم می شد که به زور بهت دو دقیقه مهلت جواب دادن بده.
آروم کنارش روی صندلی نشستم و دست ظریفش رو توی دستم گرفتم. بعد نگاهم تو صورتش و چشم های سبزش قفل شد. چشمایی که حالا سبز پاییزی بودن. نگاهم روی صورتش و زخم های رویه بسته روی صورتش و کبودی هاش سُر خورد. دستم رو آروم بالا بردم و روی صورتش کشیدم. سرش رو آروم پس کشید، فکر کنم دردش گرفته بود. احتمالا روی یکی از جاهای ضرب دیده فشار دستم اذیت کرده بودش.
ولی دوباره لبخند زد و حرف زدن رو از سر گرفت:
_ روی گونه ام درد می کنه یه کم.
فقط سرم رو تکون دادم و بهش فهموندم که می دونم. نمی تونستم حرف بزنم، بغض توی گلوم آماده شکستن بود و دلم نمی اومد غصه بخوره. دوباره حرفش رو ادامه داد:
_ پیمان همه جام کوفته اس، بی حسه انگار. درد دارم. چرا تار می بینمت؟ من چم شده؟
باید حرف می زدم حالا منتظر جواب بود و سکوت جایز نبود. خیلی سعی کردم ولی بازم وقتی شروع به حرف زدن کردم صدام از بغض می لرزید:
_ نگران نباش قشنگم، هیچ مشکلی نیست. تازه به هوش اومدی و یکی دو روز دیگه این تاری هم از بین می ره، دردت هم کمتر می شه. تقریبا همه جات درب و داغون شده یا شکسته ولی نگران نباش همه شون نهایت تا یه ماه دیگه جوش خوردن و درست شدن.
_ اوهوم. شیرین جون برام گفت. خواستم مطمئن بشم که هیچیم نیست.
اَه! دیدی چی شد؟ می خواستم دست فرمونم رو بهت نشون بدم به چی میگن ها. هی هی هی. خدا خیلی هواتو داره که نذاشت خیط بشی ولی خیالت تخت تا روی تو رو کم نکنم نادیا نیستم.
_ منتظر اون روز می مونم، اونم بی صبرانه.
_ بله، بله بابا بزرگ! چرا انقدر قلمبه سلمبه حرف می زنی؟ اوف خسته شدم از این قیافه ماتم گرفته. بس کن دیگه. حالا یه اتفاقی افتاد و تموم شد. من گریه کنم که همه جام داغونه و درد می کنه یه چیزی، تو چی می گی دیگه؟ حال گیری ای ها! ببینم از این آق دادش ما چه خبر؟ نامرد نکرد بیاد ملاقاتم. حالا گل و نون خامه ای به جهنم، حیف که نمی تونم راه برم وگرنه می رفتم و حالش رو می گرفتم. گوشی ات رو می دی؟
می دونستم می خواد آریانا رو بگیره، می دونستمم آریانا وضعش بدتر از این حرفاست که چیزی رو تابلو نکنه، باید دست به سرش می کردم.
_ نه بابا! بیچاره همین پشت دره. راهش نمی دن بیاد تو. منم با بدبختی راه دادن و باید سریع برم بیرون وگرنه پریسا جون و باباتم بیرونن. مانی هم بیرونه ولی راهشون نمی دن تا بیان داخل.
بهم خندید، نمیدونم معنی خنده اش چی بود ولی با حرف بعدیش فقط تمسخر معنی اش کردم اون خنده رو.
_ هه! مهم شدم یهو. اگر می دونستم، هر روز یه بلایی سر خودم میاوردم. پیمان خسته ام دیگه همه انرژی ام تموم شد. یه کم می خوام بخوابم. عیبی نداره؟
_ نه فدات شم! چه عیبی داشته باشه؟
می دونستم اثر مسکن هاست. کم کم چشماش هم داشت گیج می شد و منم باید از پیشش می رفتم. صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و ب*و*سه آرومی رو گونه اش گذاشتم که غر غرش رفت هوا:
_ اَه نکن، نکن! ریشات صورتم زو اذیت کرد. اَه! دوست ندارم ریش. برو بزنشون وگرنه نمی ذارم دیگه ب*و*سم کنی، پوست برگ گلم رو ببین چی کار کرد؟
بعد خندید، یه خنده بی خیال و شیطون. برام دست گرفته بود. با اون همه درد بازم شر و شیطونیش به راه بود.
کم کم غر غر هاش کمرنگ و کمرنگ تر شد و چشماش آروم بسته شدن. دروغ چرا ولی ترسیدم، وحشت کردم، می دونستم مسکن زدن بهش، می دونستم این خواب چیز غیر عادی ای نیست ولی دست خودم نبود. دیگه می ترسیدم چشماش رو ببنده. همه اش فکر می کردم اگه دوباره مثل این چند روز بازش نکنه چی؟
پرستاری که تو اتاق اومده بود انگار از نگاهم ترسم رو خوند. بهم لبخند زد و آروم گفت:
_ نگران نباشین، دیگه خطری نیست. مسکن ها خواب آورن. فقط خوابیده و به زودی بیدار میزشه. شما هم برید یه کم استراحت کنید که دکتر هم از من ایراد نگیره، چون اینجا بیش از یه ربع نباید پیش مریض باشید.
از روی صندلی بلند شدم و یه بار دیگه به صورت نادیا نگاه کردم که حالا باز اون اخم روی صورتش بود. دستم رو جلو بردم و آروم روی پیشونیش دست کشیدم و کمی اخمش رو باز کردم و بی هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون.
_ درد داشتم. انقدر که دلم می خواست بی خیال آبرو و عالم و آدم بشم و فقط جیغ بکشم. نمی دونم چه مرگم بود ولی دردی که تو پای چپم بود وحشتناک بود، امونم رو بریده بود. دلم نمی خواست حتی پیمان رو هم ببینم چون مجبور بودم به زور جلوش ادای آدمای شوخ و شنگ رو در بیارم که انگار دردی ندارن و جز خنده رو لبشون هیچی نیست و این بیشتر از هر چیزی برام زجر آور بود. نمی دونم می فهمی یا نه؟ ولی وحشتناک بود که تو اوج درد بخندی. هر بار یه پرستاری می اومد تو اتاق به زور لبخند رو لبم می نشوندم تا مبادا از دستم خسته بشن و تنهام بذارن. اینم از مانی داشتم. همیشه می گفت هیچکس دلش نمی خواد بشینه درد و مشکل کسی رو گوش کنه و این که باید تو اوج درد و ناراحتی هم سعی کنی به روی مردم بخندی، چون گ*ن*ا*ه اونا نیست که تو درد داری یا بی حوصله ای. می گفت این روی خوش آدمه که باعث می شه مردم تنهاش نذارن و حالا واقعا از تنهایی و دیدن صبح تا شب این در و دیوار سفید انقدر کلافه می شدم که حاضر بودم به هر دردی بزنم تا یه جوری این تنهایی رو کمرنگ کنم. انگار در و دیوار اتاق می خواستن بخورنم.
بدتر از همه این ها اخلاق عجیب همه اس. مامان هر روز میاد پیشم می شینه و فقط نگاهم می کنه و بغض می کنه. نمی دونم چش شده ولی ذوق دو عالم رو دارم می کنم که انقدر مهم شدم که مامان از کارش به خاطرم زده. بابا خیلی آرومه و مثل همیشه صد سال یه بار حرفی از دهنش در میاد. دوستش دارم، حالا بیشتر از همیشه. حس می کنم چه دردی تو تمام این سال ها کشیده اونم فقط چون از مامان بزرگتر بوده و مامان همیشه فکر می کرده جوونی اش به پای بابا سوخته. ب*و*سه هاش رو دوست دارم، حس بابا داشتن رو بهم می ده. حس قشنگیه! شاید باورت نشه ولی هر بار که میاد و آروم رو صورتم خم می شه و پیشونی ام رو می ب*و*سه دلم پر از خوشی می شه و می خندم. این خنده به زور نیست، ناخودآگاهه. تنها خنده ایه که بی درد سراغ لب هام میاد.
آریانا خیلی تو خودشه، دیگه با اون آریانایی که می شناختم زمین تا آسمون فرق می کنه. خیلی برام عجیبه. خنده هاش مصنوعیه درست مثل خنده های من وقتی درد دارم و می خوام زار بزنم می مونه. اون روز بهش گفتم بیا مثل قدیم باشیم. همون جور صاف و رو راست، مثل کف دست. فقط مات نگاهم کرد. منم زدم زیر گریه، حتی جیغم کشیدم. بالشم رو تو دهنم کردم و جلوش جیغ کشیدم، گفتم درد دارم. انقدر زیاد که لااقل جلو تو نمی خوام به زور بخندم. خیلی مزیت داشت اون گریه ها و جیغ هام، دوباره شدیم مثل کف دست. اومد کنارم روی لبه تخت نشست و سرم رو بغل گرفت و بالش رو از دهنم در آورد و کنار دستش رو گذاشت تو دهنم. منم با تمام قوا دستش رو گاز می زدم و اونم گریه می کرد. خوب که خالی شدیم جفتمون فشار دندونام رو دستش کم شد و یاد وقتی افتادم که چهارده، پونزده سال بیشتر نداشتم. طبق معمول هم مامان و بابا ماموریت بودن. دل درد و کمر درد با هم قاطی شده بودن و جونم بالا اومده بود. درد داشتم و هنوز نمی دونستم این جور وقت ها چی کار کنم که دردم کم بشه؟ چی بخورم؟ رومم نمیشد به آریانا حرفی بزنم. هر چی باشه یه پسر جوون بود. من چه می دونستم از این طور دردها چیزی می دونه یا نه. راهی برا درمانش داره یا نه. اما تیز بود. بد تیز بود. قشنگ فهمیده بود درد دارم. نمیدونم از کجا فهمید ولی خدا نگهش داره ساعت ده شب خسته و کوفته از استراحتش زد و اومد تو اتاقم. همینجوری بغلم کرد. محکم. دستش رو گذاشت تو دهنم و گفت گازش بگیر کم کم آروم می شه دردت. منم نامردی نکردم پدر دستش رو درآوردم. تا چند وقت جای دندونام رو دستش بود و کبود شده بود. اونم چپ می رفت، راست می اومد می گفت، اِ؟ دخترِ پررو، خجالتم نکشید برای یه همچین چیز معمولی ای ببین چه کولی بازی ای درآورد و دستم رو داغون کرد. منم که پر رو می گفتم به من چه؟ می خواستی بهم قرص بدی تا دردم کمتر بشه. اونم چشم و ابرو می اومد و می گفت، ببخشید شرمنده تجربه نداشتم ها. کسب تجربه کردم حسابی؛ مِن بعد راه درمانی خواستی بیا سراغ خودم. باید خجالت می کشیدم و آب می شدم ولی نمی شدم خوب کسی رو نداشتم جز آریانا. اونم عادی برخورد میک رد. از اون به بعد جلوتر از من تاریخ نگه می داشت و وقتش که می شد نمی ذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. همه کار ها رو خودش می کرد یا مامان رو مجبور می کرد غذا بپزه برامون. می اومد بغلم می کرد و پشتم رو می مالید و گرم می کرد.
انگار فهمید تو چه فکری رفته بودم. آروم دست کشید رو صورتم و با بغض گفت:
_ نانادی حاضر بودم هر سی روزِ ماه رو کمر درد و دل درد داشته باشی و دستم رو داغون کنی ولی الان رو این تخت نباشی.
نادی بهم قول بده هیچ وقت ناشکری نکنی. باشه؟
حرفاش رو نمی فهمیدم، نگام به دستش بود. تقریبا داغونش کرده بودم. آروم تو دستم گرفتمش و ب*و*سیدمش.
_ آریانا فکر می کنی پیمانم قدر تو دوستم داره؟
_ خیلی بیشتر از من دوستت داره. شک نکن.
دیگه کم کم همه سر وکله شون پیدا می شد. اشکام رو آروم پاک کرد و بهم لبخند زد. این دفعه لبخندش واقعی بود.
_ دلم وا شد نانادی.
منم خندیدم. انگار دردم کم شده بود، امگار سبک شده بودم. خیره نگاش کردم و گفتم:
_ آخیش! حالا شدی آریانا. ما چاکرتم هستیم. فقط بعدا نری پزشکی قانونی برام پرونده درست کنی بابت دستت ها. خودت آوردیش جلو، تازه لو بدی میگم کار دوست دخترت بوده ها. حالا خود دانی.
_ ای پدر صلواتی. که کار دوست دخترم بوده دیگه؟ باشه! دارم برات.
_ عمرا. می گم پیمان حالت رو بگیره.
مانی با خنده جلومون پیداش شد و رو به من گفت:
_ می خوای خودم حالش رو بگیرم خانوم خانوما؟ کافیه دستور بدی ها.
خندیدم. همیشه فکر می کردم مانی زیادی عصا قورت داده و بزرگه ولی تو این مدت تنها کسی بود که فرق نکرده بود. همون مانی همیشگی بود. همون که همه اش باعث می شد یه جوری سر به سرش بذارم و حالش رو بگیرم. آخ نمی دونی چه کیفی داشت که.
_ جنابعالی برو تا کچل نشدی یکی رو پیدا کن دستورای اونو انجام بده.
_ باز بهت خندیدم روتو زیاد کردی ها. مگه شانس بیاری پات به دانشگاه باز نشه دیگه وگرنه حالت رو خودم می گیرم.
_ تو؟ عمرا! برو اون ور بذار باد بیاد.
بالاخره دارم از این زندون خلاص می شم، هنوز تو پام درد دارم ولی قابل تحمل شده. هنوزم وقتی حرکت عجیب غریب می کنم درد می گیره ولی راضی ام. این درد کجا، اون دردای کشنده کجا؟ من خوبم. خوب چیه؟ عالی ام، به پیمانم گفتم، حتی به آریانا هم گفتم. دیوونه ها باورشون نمی شه.
_ وای پیمان دستم رو ول کن، خودم می تونم بیام. اه!
_ نادیا نمی شه. خودت اگه بلد بودی نمی رفتی زیر کامیون.
_ اَه! تو هنوزم فراموش نکردی؟ بابا یه اتفاقی بود تموم شد رفت پی کارش. جون نادیا دستم رو ول کن.
***
از بیمارستان مرخص شده بود و مثل گنجشگ های از قفس رها شده می خواست پرواز کنه غافل از بالی که شکسته و … نمی تونستم ولش کنم. واقعا دیگه گنجایش یه بلای دیگه رو نداشتم. همینش رو هنوز نتونسته بودم هضم کنم. می دونم دستش رو خیلی محکم گرفته بودم حتی مطمئن بودم الان قرمز شده ولی حاضر نبودم ول کنم، اما اونم راه خر کردنم رو بلد بود. مثل کف دست می شناختم. باز چشماش رو دوخت بهم و از اون نگاه ها که نفسم می گیره تو چشمام انداخت و جونش رو برام قسم خورد. چی می تونستم بگم جز یه لبخند و شل شدن دستام و رها کردن گنجشک کوچولوم؟
دستم رو کامل رها نکرده با همون پای گچ گرفته رو جدول کنار باغچه بود. بلند بلند می خندید و تمام تلاشش رو برای ایستادن و راه رفتن می کرد اما نمی شد، ولی بازم می خندید، قهقهه می زد و دستاش تمام مدت باز بود. می دیدم داره تمام تلاشش رو برای راه رفتن می کنه، سرتق بود. اراده اش ستودنی بود. می دونستم نمیاد پایین. آریانا عصبی بود و فریاد می زد سرش. آروم رفتم طرفش و دستش رو گرفتم، وقتی دلش می خواست اون رو راه بره چرا غصه اش می دادم؟ اگر آریانا چپ چپ نگاه م نمی کرد منم میرفتم روی جدول و از اون رو راه می رفتم.
***
دستاش گرم بود. یه دنیا مهربونی توش بود، لبخندش گرم تر. آروم دستم رو گرفت. حالا راحت تر می تونستم راه برم. پای چپم سنگین بود و تعادلم رو خراب می کرد ولی دست پیمان از پای من سنگین تر بود و این سنگینی اش سنگینی پام رو می گرفت. دیگه لازم نبود دستام رو باز بگیرم تا نیافتم.
ته جدول رسیده بودیم و حالا فاصله ام تا زمین حدودا ده، پونزده سانتی می شد. مامان چپ چپ نگاهم می کرد. آریانا دیگه نگاهمم نمی کرد، بد شاکی بود. غم دو عالم تو نگام ریخته بود که حالا چطور بپرم پایین که خودم رو تو بغل پیمان دیدم، اونم با یه خنده پر از خوشی. ذوق کردم. خیط شده بودن همه. تو بغلش می خندیدم که زمزمه اش زیر گوشم قلقلکم داد.
_ ب*و*سش چی شد شیطون؟
ب*و*سیدمش، خجالتم نکشیدم. نه از نگاه مامان، نه از لبخند شیرین جون، نه از بابا. تو بغلش آویزون گردنش شدم و صورتش رو ب*و*سیدم. ولی برای این که زیادی خوش به حالش نشه، نصفه نیمه اش یه فکر شیطانی به سرم زد و تفی اش کردم.
حالا من می خندیدم و اون با حرص اه و اوه می کرد ولی بهم چسبیده بود. چه کیفی داد حرص دادنش!
بالاخره رضایت دادم از بغلش بیام پایین، یعنی راستش یه کمم از ترس تلافی اش رضایت دادم.
با لبخند چشم دوخت بهم و همون طور که یه دستش رو پشتم می گذاشت و وزنم رو روش انداخته بودم، آروم گفت:
_ باید باهات حرف بزنم. می گم با هم می یایم خونه تو هم بگو می خوای با من بیای. باشه؟
داشتم بال بال می زدم که بفهمم چی کارم داره ها، اما باز خبیث شده بودم. سرم رو انداختم بالا و با خنده زمزمه کردم:
_ اون وقت چی گیر من میاد؟ مفتی مفتی نمی شه. نچ!
داشت حرص می خورد. می دونستم وقتی جدی هست باید جدی باشم و مسخره بازی در نیارم ولی خوب خوشحال بودم و می خواستم اون همه انرژی رو تخلیه کنم و چه راهی بهتر از سر به سر گذاشتن پیمان؟
_ خیله خوب دکتر راستین بد اخلاق. باشه با تو میام ولی شرط داره.
_ اوف! شرطت چیه؟ زود باش داریم می رسیم دم ماشین.
_ نچ تو بگو باشه. تو که به هر حال می خوای باهات بیام پس هر شرطی هم بگم باید قبول کنی.
_ خیله خوب، قبول.
***
نمی دونم چه شرطی گذاشته بود که اون جور یهو ذوق کرد و با خنده و جیغ پرید هوا. یادش رفت پاش تو گچه! دیر جنبیده بودم افتاده بود رو زمین. عصبی تقریبا سرش داد زدم:
_ بی فکر. نگرفته بودمت که افتاده بودی. انگار یادت رفته دکتر چه قدر گفته احتیاط کنی ضربه ای به پات وارد نشه؟ واقعا که!
بغض کرد. باز گند زده بودم با این اخلاق سگی ام اما دست خودم نبود. همه اش می ترسیدم وضعش بدتر بشه. ازم فاصله گرفت و اخم هاش تو هم رفت. آروم با یه قدم فاصله ام رو باهاش کم کردم و زیر بغلش رو گرفتم و تو گوشش زمزمه کردم:
_ ببخش خانومی! پیمان غلط کرد. اخماتو وا کن دیگه. آخه اصلا فکر نمی کنی دوباره بلایی سرت بیاد من دق می کنم. آشتی؟
خندید و خنده اش بهم فهموند آشتی کرده.
***
رو صندلی عقب نشسته بود و این جوری راحت تر می تونستم حرفم رو بزنم. اگر کنارم می نشست و گرماش رو نزدیکم داشتم نمی تونستم حرف بزنم، نمی تونستم یه مشت چاخان پاخان و اراجیف سر هم کنم براش تا به چیزی که می خواستم برسم.
_ داری کجا می ری پیمان؟
_ اول یه سر می ریم خونه من تا حرفامو بهت بزنم، بعد می ریم خونه شما.
_ کوتاه بیا! مگه می خوای قصه حسین کرد شبستری رو بگی که بریم خونه ات؟ خوب همین بین راه بگو دیگه.
_ می دونی اولش که سوار شدی فکر کردم این جوری که تو پشتی راحت تر می تونم خواسته ام رو بهت بگم ولی الان می بینم تا تو چشمات نگاه نکنم نمی تونم حرفم رو بزنم.
_ کم کم دارم می ترسم ها. نکنه داری منو می دزدی و اینام همش آسمون ریسمونه؟
_ شایدم.
_ ببین آخه یه آدم چلاق رو می خوای بدزدی چی کارش کنی خره؟ فقط نون خور اضافه می شه ها.
داشت شوخی می کرد و می خندید ولی تو حرفاش یه حقیقت تلخی بود که نمی ذاشت منم مثل اون بخندم. انقدر تلخ بود که بیشتر دلم می خواست این بغض لعنتی رو راحت کنم و خودم رو سبک کنم ولی وقتش نبود. نباید حتی یک ثانیه شک می کرد وگرنه همه نقشه هام خراب می شد، به زور خندیدم و صادقانه گفتم:
_ من همه جورت رو دوست دارم. یه نگاه سبزت به یه دنیا می ارزه. تازه یادمه می خواستی درست رو ادامه بدی و جای منو بگیری. اون وقت دیگه من نون خور تو می شم نه تو.
_ عمرا! کور خوندی. یک قرونم از پولایی که در بیارم بهت نمی دم. تازه از تو هم می گیرم، از تو گرفتن اصلا یه مزه دیگه می ده. بی صبرانه دارم لحظه شماری می کنم اون روزی رو که از آقامون خرجی بگیریم داداش.
_ اتفاقا حرف منم سر همینه. رسیدیم، بپر پایین.
_ می خوام بپرم ها، ولی می ترسم رودل کنی. آخه کجا با این پا بپرم؟
کمکش کردم تا روی مبل هال بشینه و خودم هم رو به روش نشستم و دستاش رو تو دستم گرفتم. جالب بود ولی حس می کردم از این که انقدر نزدیکشم و تنهاییم هنوز هم می ترسه. با این که شوهرش بودم ولی هنوز حتی نگاهش رو از نگاه خیره ام می دزدید.
سرش رو با لبخند و آروم بالا گرفتم و نگاهم رو تو چشماش دوختم.
_ دلم برات تنگ شده بود نانادی، دلم برای یه دل سیر نگاه کردنت تنگ شده بود، دلم برای این سرخ و سفید شدنات تنگ شده بود.
***
دست گرمش روی گونه ام بود و آروم نوازشم می کرد و من هر لحظه بیشتر گر می گرفتم. می دونم سرخ سرخ شده بودم ولی هر کاری می کردم نمی تونستم به حال عادی بر گردم. نگاهم سرخ بود و زبونم خشک خشک شده بود. انگار دلم هر ثانیه داشت می ریخت پایین و دوباره از نو. آروم صورتش رو به صورتم نزدیک کرد، دلم برای گرمی لب هاشم تنگ بود ولی نمی دونم چرا دلم نمی خواست اون لحظه رو لب هام بذارتش. شاید شرم بود شایدم اون یکی شدنی که می گن بعد ازدواج یهو تو وجودت می ریزه هنوز وقتش نرسیده بود. شاید دلم می خواست این ب*و*سه رو شب عروسی ام داشته باشم. نمی دونم شاید امل و مامان بزرگ شده بود افکارم تو اون لحظه ولی فقط می خواستم با نگاهش تب کنم و این تب تو تنم بمونه.
انگار فهمید یا شایدم اون عقایدی که همیشه ازشون دم می زد هنوز تو وجودش مرزهایی رو پابرجا نگه داشته بود. هر چی بود گرمای لب هاش رو روی پیشونی ام حس کردم و بعد سرش رو پایین انداخت و با نگاهی که به دستام دوخته بود بالاخره دهنش رو باز کرد:
– نادیا دیگه نمی تونم دوری ات رو تحمل کنم، دیگه نمی تونم بدون تو این خونه رو تحمل کنم. تو… تو زن عقدی منی و من دلم می خواد بیای خونه ام. هر چی زودتر!
خندیدم، انقدر بلند که پرید. فکر نمی کردم روزی این جور بی تاب ببینم پیمان رو. چشمام چهار تا شده بود. همچین حرف می زد انگار چند وقت از عقدمون گذشته بود، در حالی که فقط یه ماه و چند روز گذشته بود و اون داشت این جور بی تابی می کرد.
_ پیمان شوخی ات گرفته؟ مگه می خوام فرار کنم که این حرف ها رو می زنی؟ یکی دو ماه صبر کنی پام از گچ در اومده و ازدواج می کنیم دیگه.
_ نه دو ماه خیلی دیره. گفتم که دیگه نمی خوام بدون تو باشم. فکر کنم دو هفته برای انجام کارها و خرید عروسی و پخش کارت ها بس باشه. فقط دو هفته می تونم تحمل کنم، نه بیشتر.
_ شوخی ات گرفته پیمان؟ بمیرمم این جوری باهات عروسی نمی کنم.
_ مگه چه جوری ای؟
_ چه جوری ام؟ کوری تو؟ با این پای تو گچ همینم مونده لباس عروس بپوشم و… نه غیر ممکنه! دیگه هم بحث نکن.
_ زیر اون لباس با اون همه پف و تور که اصلا پات معلوم نیست. بهانه بی خود نگیر.
_ نه! گفتم نه! من می خوام توی عروسیم بر*ق*صم، ورجه وورجه کنم. با این پا نمی شه.
_ اما من دوست دارم عروسم سنگین باشه تو عروسیمون. من خودم خیلی اهل ر*ق*ص نیستم پس دلم نمی خواد تو هم خیلی ورجه وورجه کنی. آخه دلم نمی خواد بگن داماد انقدر سنش بالا بود که همش نشسته بود رو صندلی و عروس بیچاره تنها می ر*ق*صید. تو که نمی خوای متلک بگن به شوهرت؟
_ وای پیمان الان چه وقته شوخی و خنده اس؟ ببین تو یهو یادت می ره دارم بحث جدی می کنم ها. اصلا همه اینا به کنار من می خوام تو عروسیم باهات تانگو بر*ق*صم و با این پا نمی شه، لج بیخود نکن پس.
_ چرا نمی شه؟ وقتی با این پا می شه روی جدول راه رفت دیگه تانگو ر*ق*صیدن که آب خوردنه. بهونه نگیر دیگه، تو دلت نمی خواد شب تو بغل من بخوابی جای اینکه خرست رو بغل کنی؟
_ نخند مسخره! خودت رو دست بنداز. من کی با خرس خوابیدم؟ پیمان جون من یه کم تحمل کن، فقط دو ماه.
_ نه نادیا! همین که گفتم. یا دو هفته دیگه یا هیچ وقت.
پیمان جدی داشت حرف می زد، پشتم لرزید. دیگه شوخی نمی کرد. نمی دونم چه مرگش بود ولی می دونستم که کوتاه بیا نیست. دروغ چرا خودمم خیلی برام هیجان داشت زندگی کردن با پیمان زیر یه سقف. یعنی کلا همیشه برام قشنگ ترین اتفاق این بود که خودم رو تو یه خونه که فقط مال خودم و شوهرمه تصور کنم. یه تاپ و شلوارک پام کنم و دم به دیقه از سر و کول شوهرم بالا برم. می دونم پیمان بزرگ بود برا این بچه بازی هام ولی می دونستم یه مرد در مقابل آغوش یه زن تقریبا خلع سلاح می شه همیشه.
نگاهم دور تا دور خونه رو داشت چرخ میز د و هر بار روی اتاق خواب پیمان و تصور خوابیدن روی تختش و زیر پتوش و سر گذاشتن رو بالشتش و حرص دادنش ثابت می شد.
***
لبخند کمرنگی رو لبش جا خوش کرده بود و دور تا دور اتاق می چرخید. روی اتاق من ثابت شده بود و می دونستم قطعا اون فکرهای شیطانی اش و تصاحب بالش و تخت من و طرف من تو سرش داره چرخ می زنه که لبخندش ثانیه به ثانیه پر رنگ تر می شه. سادگی اش این مزیت بزرگ رو داشت که نگاهش انقدر شفاف باشه که بفهمم چی تو سرش می چرخه؟ داشتم به هدفم نزدیک می شدم، فقط یه کم مونده بود تا راضی بشه. باید هر جور شده تا قبل از باز کردن گچ پاش ازدواج می کردیم و میاوردمش خونه خودم. شک نداشتم بعد باز کردن پاش محاله زیر بار ازدواج بره. از فکر و خیال بیرون اومدم و چشم دوختم بهش و آروم با دستم روی پای راستش رو نوازش کردم واین بار از در تحریک وارد شدم.
_ آی آی! بالشم و طرفم مال خودمه. گفته باشم که براش نقشه نکشی.
_ نه خیرم! اگر می خوای ازدواج کنم بالشتت مال منه.
حتی شرط هاش هم بچه گونه بود. نمی دونم، ولی گاهی به نظرم حتی از یه دختر ۲۲ ساله هم کوچیکتر بود رفتاراش ولی لا اقل مزیتش این بود که به هدفم رسیده بودم و فقط یه کم چونه الکی باید می زدم باهاش.
_ اصلا بی خیال شدم، همون دو ماه دیگه. لااقل این دو ماهم بالش و تختم مال خودمه. آقا بی خیال پاشو بریم.
_ اوی اوی حرف زدی پس پاش بایست. بالشت و طرفت مال من و تا دو هفته دیگه عروسی می کنیم، زیر حرفت هم بزنی یعنی نامردی.
حالا تو سالن خونه ما نشسته بودیم و مامان و بابا و آریانا و عمو و زن و عمو و مانی و مرجان و شیرین جون و مهندس راستین و پیمان هم نشسته بودن و همه چشم دوخته بودن به دهان پیمان که داشت در مورد ازدواجمون حرف می زد.
شک نداشتم که اگر همه هم موافق باشن باز مامان یه بهانه ای برای نه گفتن پیدا می کنه و البته این بار بهانه زیاد داشت. مطمئن بودم پیمان داره الکی خودش رو خسته می کنه، چون مامان زیر بار نمی ره.
تو همین فکرا بودم که با “باشه”ی مامان تقریبا پام از روی زیر پایی جلوم افتاد پایین.
یعنی اگر اون لحظه بهم می گفتن استغفر لله خدا پشت در وایساده کمتر تعجب می کردم تا اون لبخند و باشه مامان.
یهو یه حس بدی پیدا کردم. منی که از وقتی حرف های مامان و پیمان رو شنیده بودم سعی کرده بودم یه جورایی رفتارای مامان رو توجیه کنم و بهش حق بدم حالا یهو احساس کردم شدم زیادی و می خواد هر جور شده از منو سرش باز کنه که مبادا مجبور بشه تو این مدت این پله ها رو به خاطرم بالا پایین بیاد. خیلی حس بدیه! خودم عذاب وجدان گرفته بودم از فکرم ولی خوب آخه چه دلیل دیگه ای می تونست داشته باشه که حتی یک نفرم نه نیاورد؟ انگار که عادی ترین حرف ممکنه رو زده بود پیمان.
همه می خندیدن ولی من اشک تو چشمام جمع شده بود و تلاشی هم برای ریخته نشدنش نکردم.
می گفتن آخی الهی از شوقش داره گریه می کنه اما می خواستم داد بزنم از غصه دارم اشک می ریزم، از این همه پس زده شدن، از این همه عجله تون، از این خنده ها و دست زدن هاتون.
شاید تنها چیزی که باعث شد لبخند کمرنگی رو لبم بشینه دست پیمان بود که آروم دور شونه هام حلقه شد و بلند گفت»
_ نادیا با قبول خواسته ام منت گذاشت سرم. هیچ وقت این محبتت رو فراموش نمی کنم عزیزم.
همون لحظه تصمیم گرفتم همه رو فراموش کنم. داشتن پیمان برام بس بود. مطمئن بودم کنارش خوشبخت می شم. اون مهربون بود و براش عزیز بودم. پس لازم نبود به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم.
دست حلقه شده اش رو محکم با دستم گرفتم و کمی فشار دادم. بهش می خواستم بفهمونم که چه قدر برام عزیزه. این که از این لحظه به بعد تنها حامیم اونه، این که… نمی دونم حرف زیاد بود تو دلم ولی سخته به زبون آوردنش. بعضی حس ها تو وجود آدم هست که خودش دنیایی حرف رو تو خودش پنهون کرده ولی اگه بخوای بیانش کنی شاید دو جمله هم به زور بشه. تازه اگه واقعا اون دو جمله قادر باشه اون همه احساس تو وجودت رو نشون بده.
***
روی صندلی آرایشگاه نشستم و چشمام رو بستم و دارم این دو هفته رو مرور می کنم، دو هفته ای که صبح تا شب با پیمان و گاهی هم مامان و شیرین جون تو خیابونا و فروشگاه ها چرخ زدیم و لباس و طلا و سرویس و حلقه و آینه شمعدون خریدیم.
چه زود گذشته بود و چه قدر خوش گذشته بود. چه لذتی داشت که بشینی تو طلا فروشی و سینی های حلقه و انگشتر رو بذارن جلوت و تو هر کدوم رو خواستی امتحان کنی.
من همه رو امتحان می کردم، عالی بود. حتی اون انگشترایی که یه مار و سر شیر هم روش بود رو امتحان کردم. کلی با پیمان خندیده بودیم و مامان کلی داد و بیداد کرده بود و چشم و ابرو اومده بود و آخرشم به پیمان گفته بود واقعا که! نانادی می گیم بچه اس از تو بعیده پیمان.
اما خوب داشتیم کلی ذوق می کردیم. یعنی من فقط برا ذوق کردن و خندیدن حاضر شده بودم این همه خرید کسل کننده رو اونم با این پای ۱۰۰ کیلویی قبول کنم.
حتی توی یه طلا فروشی من ۲۰ تا النگو رو انداختم تو دستم و هی تکونش دادم و خندیدم. وای عالی بود. تازه فهمیدم چه حالی می کنن اینایی که النگو دست می کنن تا آرنج.
به پیمان گفتم هر بیست تاش رو می خوام، ولی در گوشش گفتم وگرنه مامان سر از تنم جدا می کرد. مامان از النگو متنفره. می گه آدم طلا نداشته باشه بهتر از اینه که مثل این ندید بدیدای در و دهاتی تا آرنجش النگو بندازه.
مامانه دیگه، البته منم النگو رو هیچ وقت دوست نداشتم ها. همیشه به نظرم در و دهاتی بوده ولی تازه فهمیدم چه قدر باحاله. کی می گه در و دهاتیه؟ شنیدی می گن گربه دستش به گوشت نمی رسید می گفت پیف پیف؟ اینم همونه قضیه اش. والا همون ۲۰ تا النگو شد ده میلیون. خوب منم باشم هی تکون تکونشون می دم که همه بفهمن.
آخ آخ قیافه مامان دیدنی بود. کارد می زدی خونش در نمی اومد، بعدم وایساد و گفت می خوای کدوم گوری بندازیشون دستت؟
آی خوشم اومد. پیمان حالش رو خوب گرفت، گفت برا خودم می اندازه.
یعنی اون لحظه مانی رو می خواست که یه ادایی در بیاره و بگه اَی مامانم اینا. جمع کنین خودتونو، حالمو به هم زدین.
صدای آرایشگر از فکر بیرونم آورد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن