رمان تقلب پارت 8 - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت ۸

_ من که بسته بودم ۲۲ ساله بستم دهنمو. شما بازش کردین.
بعد سرش رو پایین می اندازه و از مقابلشون رد می شه و توی ثانیه آخر نگاه نگران و پر غم آریانا لبخند غمگینی رو روی صورتش می شونه که برای ثانیه ای نثار نگاه برادر می کنه و درست زمانی که شوری اشک روی لبخند رو می پوشونه با دو از پله ها بالا می ره.
تازه پله ها رو تموم کرده که این بار با فریاد دوباره پریسا بر سر آریانا پاهاش سست می شه و کنار نرده ها آروم سر می خوره و با اشک به حرف های پریسا گوش می ده.
_ شما هم بفرمایید ببینیم مریم خانوم کیه؟ نکنه شما هم یکی رو پیدا کردین براتون مادری کنه؟
آریانا اما با صدایی آروم و لحنی کاملا جدی می گه:
_ مامان خیلی دیره، بذارید بعدا مفصل حرف می زنیم.
_ گفتم مریم کیه؟
این بار آریانا آروم زیر لب زمزمه می کنه:
_ دختر مورد علاقه ام.
پریسا این بار با لحنی کمی آروم شده می گه:
_ و در مورد چه چیزش باید مفصل صحبت کنیم؟
آریانا تصمیم می گیره تیر آخر رو هم بزنه و حالا که جو خونه بعد از سال ها سکوت، صدای فریادی به خودش گرفته، از این صدا کر بشن اهالی خونه. پس زمزمه می کنه:
_ مریم یه پسر داره ولی طلاق گرفته.
پریسا این بار با فریاد و نگاهی به آتش کشیده شده به طرف آریانا که سر و گردنی ازش بلند تر بود خیز بر میداره و سیلی بعدی نصیب صورت آریانا می شه و می گه:
_ هر دو تون گوش هاتون رو خوب باز کنین. مگه من مرده باشم که شما دو تا از این غلطای اضافه بخواین بکنین و تو بخوای زن طلاق گرفته و بچه پس انداخته یکی دیگه رو بیاری تو خراب شده من و اون یکی هم سن و سال باباش رو. فردا هم منتظرم ببینم کدوم بنی بشری جرات داره پاشو از این در بذاره بیرون.
رامین شونه های پریسا رو آروم می گیره و نگاه تلخی نثار آریانا م یکنه.
پریسا زمزمه میکنه:
– سرم داره میترکه. یه قرص بده بهم.
آریانا با سری رو به پایین و قبل از پدر به سمت دستشویی می دوه و ثانیه ای بعد با قرصی در دست و لیوانی آب مقابل پریسا می ایسته و زمزمه می کنه:
_ فکر می کنم بهتر باشه چند وقتی همه مون رو حرف هامون فکر کنیم و بعد بشینیم با هم حرف بزنیم. الان خیلی حالتون خوش نیست. من و نادیا صبح زود می ریم. ببخشید مامان، ببخشید بابا.
بعد مثل باد از مقابل نگاه ثابت پریسا و رامین رد می شه و به طرف پله ها می ره و ثانیه ای بعد دستش رو آروم زیر بغل نادیا می ندازه و در حالی که اون رو به خودش می فشاره و آروم به سمت اتاق خواب نادیا حرکت می کنند.
سه نفر اون شب تا خود صبح بیدار بودند، نادیا و آریانا و پیمان.
پیمان از ترس اتفاقات فردا و برخورد مریم و کمند. آریانا و نادیا از ترس فرداهای پیش رو، از این سکوت و آرامش قبل از طوفان.
نادیا تو بغل آریانا کز کرده بود و گاهی چرت کوتاهی برای چند لحظه از این دنیای بی خبرش می کرد و آریانا در حال فکر کردن و شاید پیدا کردن راهی برای مشکلات پیش رو. آریانا می دونست که مشکلش به مراتب بدتر از نادیا ست. چراکه لا اقل نادیا و پیمان هم رو دوست داشتن و حاضر بودن برای با هم بودن هر کاری بکنند ولی مریمی که جواب سلامش رو هم به زور می داد قطعا تاب ایستادن مقابل پریسا رو نداشت و شاید اصلا هیچ وقت نمی تونست به چیزی که می خواد برسه. براش خنده دار بود که دو ساله عاشق دختری شده بود که تنها گاه به گاه صداش رو از پشت تلفن و به فاصله کیلومتر ها دور از خودش شنیده بود. همیشه همون لحن جدی و تلخ توی صداش بود و جالب بود براش که دقیقا عاشق همین تلخی ها و سختی هاش شده بود. تنها دلخوشی اش به این بود که مریم لااقل ایران نبوده و پریسا نمی تونه دنبال پدر و مادری بره و یه جنجال هم از این بابت براش درست کنه. قطعا تنها مشکل تو ذهنش اول مطمئن شدن از طلاق مریم و بعد راضی کردنش به ازدواج بود و بعد می تونست قید پدر و مادر رو بزنه. دلبستگی ای هیچ وقت نداشت که حالا با زدن قیدشون چیزی کم بیاره.
ساعت پنج صبح رو نشون می داد و نادیا کلافه و در حالی که دستش رو به سرش گرفته بود، با چشم هایی سرخ از اشک های دیشب هنوز روی تخت و تکیه داده به آریانا بود.
آریانا هم وضع بهتری نداشت. با تکون های نادیا سرش رو بر می گردونه و چیزی شبیه به لبخند به نادیا می زنه و بعد آروم از روی تخت بلند شد و دست هاش رو به طرف بالا می کشه و کش و قوسی به خودش می ده و آروم به طرف روشویی حرکت می کنه و تو آخرین لحظه به طرف نادیا بر می گرده و می گه:
سریع آماده شو و بی صدا بیا پایین. اگر سر و صدا نکنیم بیدار نمی شن، زود بیا که پنج و نیم باید دم خونه عمو اینا باشیم.
نادیا در جواب تنها سرش رو تکون می ده و آریانا از مقابلش دور می شه.
هر دو تو سکوت آماده می شن و چند دقیقه بعد از در بیرون می رن و سوار لندکروز آریانا می شن.
***
پیمان گیج و م*س*تاصل همزمان با آریانا به منزل مانی می رسه.
نادیا با دیدن پیمان کوچولو تو آغوش مریم ثانیه ای لبش پر از خنده می شه و با ذوق به سمت مریم و پیمان حرکت می کنه که با کمال تعجب جای کمند رو خالی می بینه.
_ سلام. پس کمند کو؟
پیمان نهایت تلاشش رو می کنه تا همه چیز رو عادی نشون بده و بعد آروم رو به آریانا می گه:
_ می شه شما برین دنبال کمند؟ نادیا تو هم بیا تو ماشین من.
بعد به سمت آریانا بر می گرده و ادامه می ده:
_ یه سره بریم، بین راه دیگه نایستیم، سه ساعته رسیدیم. باشه؟
آریانا متعجب خیره می شه به پیمان و می گه:
_ وایستا ببینم. مگه اسیریه؟ در ضمن من و مانی یک کاره بریم در خونه کمندی که به زور چهار بار تا حالا دیدیمش چی بگیم؟ خوب خودتون برید.
پیمان کلافه زمزمه می کنه:
_ نمی شه. می گم شما برین، برین دیگه.
_ ای بابا. مسخره اش رو در آوردی. لااقل بذا نادیا با ما بیاد. دختره شاید خوشش نیاد با ما دو تا نره خر تو یه ماشین بشینه.
_ نمی شه آقا جون. اون وقت من با مریم چ یکار کنم؟
_ خوب پس خودتون برین کمند رو هم بر دارین.
_ ای بابا می گم نمی شه.
_ تو چته سر صبحی؟ با یه من عسلم نمی شه خوردت. انگار قرص نمی شه هم خوردی.
نادیا با خنده و ماسک بی خیالی که کم کم جای فکر و خیال توی ذهنش رو گرفته، می گه:
_ خوب این که کاری نداره. اصلا همه مون با یه ماشین می ریم. کلی هم بهمون خوش می گذره.
_ نمی شه نادیا، کلافه ام کردی. بیا بشین راه بیفتیم.
_ ای بابا تو چرا انقدر بد اخلاقی؟ چرا نشه؟ ۶ تا آدم بزرگیم با یه پیمان. شما سه تا بشینین جلو ما دخترا هم با پیمان می شینیم عقب.
_ نمی شه آقا سه ساعت راهه. تو دهن هم خفه می شین.
_ شما کاری ات نباشه، ما خفه نمی شیم.
این بار آریانا با خنده رو به پیمان گفت:
_ آقا راست می گه با ماشین من می ریم. جا دار ترم هست. نانادی بدو زنگ رو بزن مانی بیاد راه بیافتیم.
بعد سریع به طرف ماشین پیمان حرکت می کنه و در حالی که تمام تلاشش رو برای یه برخورد عادی و به دور از هیجان و استرس با مریم می کنه، در ماشین رو باز می کنه و می گه:
_ سلام خانوم سلیمانی. مشتاق دیدار، خوبید ایشالا؟
مریم با لبخندی محو و همون جدیت همیشگی می گه:
_ سلام، ممنون جناب راد.
آریانا دستش رو جلو می بره و پسر بچه معصومی که لبخندی توی خواب روی لبش خشک شده رو از مریم جدا می کنه و هم زمان رو به مریم می گه:
_ قرار شده با ماشین من بریم که همه با هم باشیم. من پسر کوچولوتون رو می برم شما هم تشریف بیارید ماشینم همین پشته.
مریم دستش رو دراز می کنه به طرف پیمان که حالا چشماش نیمه باز شده و می گه:
_ شما زحمت نکشید. بدینش به من، خودم میارمش.
آریانا لبخندی به روی مریم می زنه و هم زمان به راه می افته و زیر لب می گه:
_ چه زحمتی خانوم؟ این حرفا چیه؟ شما وسایلتون رو بیارید.
پیمان کوچولو کمی توی آغوش آریانا جا به جا می شه و نگاه متعجبش رو به آریانا می دوزه و نگاهش با بغض به پشت سر بر می گرده و به مریم خیره می شه و دست هاش رو دراز می کنه و به طرف مادر خم می شه.
مریم لبخند آرومی به پیمان می زنه و هم زمان فاصله اش رو با آریانا کمتر می کنه و همون طور که کودک در آغوش آریانا ست، دستش رو آروم در دست می گیره و درست به فاصله چند نیم قدم از آریانا حرکت می کنه.
پیمان از وضعیت به وجود اومده انگار که چیزی رو حس کرده باشه که تا به حال ازش محروم بوده، خنده ی روی لبش عمیق تر می شه و با شیطنت، گاه گاه دست مریم رو می کشه و به این ترتیب فاصله بین آریانا و مریم رو کم می کنه.
آریانا بوی عطر مریم و گرمای نزدیکش رو حس می کنه و نا خودآگاه از این نزدیکی لبخند روی لبش عمیق تر می شه و تمام فکر و خیال های تو ذهنش دود می شه و ناخودآگاه با یه حرکت پیمان رو تو آغوشش کمی به بالا پرت می کنه و پیمان دست مریم رو محکم تر می گیره و جیغی پر خوشی می کشه که مریم از این حرکت ناگهانی آریانا تعادلش رو از دست می ده و ناخودآگاه به پشت پای آریانا می خوره و هم زمان رنگش سرخ می شه و تلاش می کنه دستش رو از دست پیمان بیرون بیاره که آریانا با لبخند، لحظه ای مکث می کنه و به عقب بر می گرده و نگاه گرمش رو مهمون مریم می کنه.
اما مریم بی توجه به حرکت آریانا سرش رو پایین می ندازه و با صدایی زمزمه مانند می گه:
_ ببخشید، متاسفم.
آریانا لبخندش عمیق تر می شه و هم زمان که در ماشینش رو باز می کنه، می گه:
_ مگه چی شده؟
مریم ترجیح می ده تنها سکوت کنه.
چند دقیقه بعد همه سوار می شن و به سمت خونه کمند حرکت می کنند.
با توقف ماشین نادیا با لبخند دستی برای کمند تکون می ده و با خوشی در ماشین رو باز می کنه و به طرف کمند می ره.
کمند لبخند ملایمی تحویل نادیا می ده و به طرف ماشین حرکت می کنه.
پیمان همه وجودش چشم می شه و به کمند خیره می شه و کمند اما غافل از همه جا با لبخند در رو باز می کنه و کنار مریم جای می گیره و سلام آرومی به زن نا آشنای مقابلش می کنه و بدون انتظار برای پاسخ مریم رو به بقیه هم سلام می کنه و روی صندلی جای می گیره.
صدای زن به نظرش آشنا می رسه، اما هر چه قدر تلاش می کنه تا چیزی به خاطر بیاره به نتیجه ای نمی رسه و آروم جواب سلام دختر رو می ده که صداش تو احوال پرسی های بقیه اعضای ماشین گم می شه.
نادیا هم وارد می شه و این هم زمان می شه با صدای مریم که در تلاش برای بیرون کشیدن پیمان کوچولو از پشت سرش و نشوندنش روی پاش برای باز شدن جا برای راحت تر نشستن نادیا ست.
نگاه کمند با دیدن پسر بچه برای ثانیه ای قفل می شه، پسر بچه چشم می دوزه به کمند و کمند تو نگاهش چیز عجیبی می بینه. زمان متوقف می شه. نگاه کمند مات توی صورت پسرک می چرخه که صدای مریم که پسرک رو وادار به نشستن می کنه ضربه دوم رو می زنه و آخرین ضربه رو لبخند بی غل و غش پسرک.
پیمان نفسش رو تو سینه حبس می کنه و کمند نگاهش رو روی صورت پسرک.
نادیا بی خبر از همه جا پیمان رو از آغوش مریم بیرون می کشه و رو به کمند می گه:
_ این پیمانه، عشقِ منه.
کمند باز سکوت می کنه و نادیا ادامه می ده:
_ اینم مریمه، تازه از فرانسه اومده و چند وقت ایرانه. گفتیم همه با هم بریم یه سفر شمال خوش بگذره.
اما کمند کر شده بود یا شاید زمزمه های توی ذهنش انقدر بلند بود که نمی تونست صدای نادیا رو بشنوه.
***
_ همه کارهاش رو کردم، داره می ره فرانسه.
_ پس اون بابای بی همه چیزش چه غلطی می کنه؟
_ امیر معلوم نیست کجا غیبش زده؟
_ پیمان تو مریم رو دوستش داشتی؟
_ نمی دونم ولی هر چی بود عشق نبود. چون حالا طعم عاشق شدن رو چشیدم و مزه اش رو خوب می دونم.
_ یعنی تو واقعا از مریم دلخور نیستی؟
_ نه اونم بی تقصیره، تازه اون که از منم بدبخت تره با یه بچه…
_ کمند… کمند؟ کجایی بابا؟ هی هی؟
نگاه سرد و منقبض شده اش رو برای ثانیه ای به پیمان که حالا کاملا به پشت برگشته می دوزه و بعد بی هیچ کلامی چشماش رو می بنده و خودش رو بیشتر به نادیا می چسبونه و از مریم فاصله می گیره.
پیمان نفسش رو بیرون می ده که نیمه راه با نگاه خیس مریم به خودش میخکوب می شه. مریم ثانیه ای به پیمان چشم می دوزه و بعد دستش رو دراز می کنه و پیمان رو از نادیا تقریبا به زور میگ یره و محکم به خودش می چسبونه و بیشتر به در می چسبه.
پیمان هق هق سر می ده از این اجبار ناگهانی و کمند اخم هاش رو در هم می کشه و مریم به زور اشکش رو لای موهای پیمان کوچولو پنهون می کنه.
مانی از سکوت ناگهانی داخل ماشین سایه بون رو پایین می ده و برای ثانیه ای از آینه اون سه چهره پشت سر رو نگاه می کنه. بعد با ضرب سایه بون رو بالا می ده و رو به نادیا می گه:
_ نادیا صبح کله سحره، همه خسته و خوابن هنوز. کم حرف بزن! یه چرت بخواب تا برای صبحانه یه جا نگه داریم.
نادیا کلام تو دهنش می ماسه. خیره به مانی می مونه انگار رو به روش همون استاد راد اخمو و جدی همیشگی نشسته، بدون هیچ نرمشی.
این بار نگاهش رو به پیمان می دوزه و رد نهایت توجه نگاه پیمان رو می بینه که با یه گنگی عجیب گاهی تو صورت مریم و گاهی تو صورت کمند می چرخه.
با حرص نفسش رو بلند بیرون می ده و توی صندلی فرو میره و چشماش رو به صورت نیمه می بنده، اما باز هم از اون سایه تیره باز زیر مژه هاش چشم می دوزه به پیمان و رد نگاهش.
با حرکت دست کوچولوی پیمان که توپی رو آروم به طرف نادیا می خواد بگیره از هر فکر و خیالی بیرون میاد و با لبخندی شیطانی آروم توپ رو می گیره و بدین ترتیب بازی بی صدای پیمان و نادیا و سکوت خفه کننده داخل ماشین ادامه پیدا می کنه.
با صدای خفه پیمان داخل گوش مریم، مریم به زور لبخندی به پسر کوچولوش می زنه و زمزمه می کنه:
_ خودت رو نگه دار! یه کم دیگه می رسیم.
پیمان بغض کرده دوباره چیزی زمزمه می کنه که این بار کمند با اخمی در هم کشیده و نگاهی ثابت، ثانیه ای به پیمان کوچولو خیره می شه و بعد بلند و بی هیچ حس نرمش و ملایمتی رو به آریانا می گه:
_ آقا آریانا یک جا نگه دارین، این بچه دستشویی داره.
حتی نادیا هم تونست تلخی کلام کمند رو حس کنه و متعجب به کمند خیره شد و تو دلش کلنجار می رفت که چرا کمند باید یه چنین حسی به این بچه داشته باشه؟ به بچه ای که با دیدن اون چشم ها و قیافه جذابی که قطعا فقط از زیبایی مادر به ارث نگرفته بود، با اون لپ های تپل و خنده های شیرین، که دل هر کسی رو می تونست راحت ببره.
نادیا با توقف ماشین و برای اینکه اون جو سرد داخل ماشین رو کم کنه، با خنده رو به پیمان گفت:
_ اوف! خوب شد تو دستشویی داشتی که اینا وایسن.
بعد صداش رو زمزمه مانند و خندان می کنه و تقریبا تو گوش پیمان ادامه می ده:
_ مال منم دیگه داشت می ریخت.
پیمان خنده بلند و سرخوشی سر می ده و رو به نادیا با لحنی کودکانه و دست و پا شکسته می گه:
_ پس زود بری، جیش ماما دوا.
مریم و نادیا هم زمان درها رو باز می کنن و از در بیرون می رن.
صدای آریانا نیمه راه متوقفشون می کنه:
_ حالا که ایستادیم همین جا صبحانه می خوریم. تو اون کافه وسطی می ریم، شما هم زود بیاین.
آریانا و مانی از در بیرون می رن و پیمان چشم می دوزه به کمند که انگار قصد تکون خوردن نداره. کمی این پا اون پا می کنه و در نهایت زمزمه می کنه:
_ کمند؟ کمند جان؟
_ میل ندارم، شما بفرمایید من نشستم.
_ کمند ببین…
حرفش رو قطع می کنه و می گه:
_ گفتم میل ندارم، برو پایین می خوام تنها باشم.
_ کمند به خدا من بی تقصیرم. من هر…
_ نمی خوام صداتو بشنوم. برو پایین پیمان! نذار حرمت کسی شکسته بشه، برو پایین!
پیمان م*س*تاصل به کمند خیره می شه و مانی از فاصله ای نه چندان دور برق نگاه پر خشم و پر تنفر کمند رو تشخیص می ده. همون نگاهی که تو اون یکی دو ساعت کم رو صورت مریم و پیمان کوچولو نچرخیده بود. نمی تونه حدسی بزنه، ولی می بینه باید جو رو لااقل فعلا کمی آروم نگه داره. دلش نمی خواست این سفر یه خاطره تلخ بشه. مخصوصا برای آریانا که با یه دنیا عشق اومده بود و دلش نمی خواست اون برق اشکی که خودش تو نگاه مریم دیده بود رو آریانا هم ببینه.
آروم جلو می ره و با دست هایی که داخل جیبش کرده رو به روی صندلی عقب می ایسته و رو به کمند می گه:
_ کمند خانوم افتخار نمی دین؟ الان چای رو میارن. از دهن بیفته خوراکی نیست ها!
_ ممنون جناب راد. شما بفرمایید من میل ندارم.
_ مگه میشه خانوم؟ همه با هم پا شدیم. چه طوره که من دارم از گشنگی هلاک می شم، اونو قت شما میل ندارین؟
پیمان بدو ببین این زن آینده ات کجا مونده؟ یهو غافل بشی ازش باید خیس و مشغول آب بازی جمعش کنی ها! پا هم که پیدا کرده… برو شما. من و کمند خانوم هم الان میایم.
پیمان کمی تعلل می کنه و بعد با نگاه پر اطمینان مانی عقب گرد می کنه و از ماشین دور می شه.
_ کمند خانوم پا شدین؟
_ گفتم که میل ندارم.
_ ببینید من نمی دونم اینجا چه خبره که شما رو دنده چپ افتادین و سر دعوا دارین. مریم خانوم اشکش رو لای موهای پسرش قایم می کنه و پیمان این جور شرمنده و سر به زیر شده. به من هم ربط نداره اصلا که بخوام فضولی کنم ولی دلم نمی خواد این سفر زهر بشه برای همه مون. پس بهتره هر کدورتی دارید، بذارید تو خلوت خودتون سه تا حلش کنید. الان جای تصویه حساب نیست. حالا هم پاشید که بریم سر صبحانه.
کمند برای ثانیه ای انگار لحظه ها رو گم کرده باشه با اخم چشم می دوزه به مانی و تقریبا داد می زنه:
_ می شه دست از سرم برداری و بری پی کارت؟
مانی هم اخم هاش رو در هم می کشه و با عصبانیت و لحنی سرد و نگاهی سردتر جواب می ده:
_ بچه دو ساله نیستی که برای من صدات رو سرت بندازی خانوم. گفتم نمی خوام گند بزنین به این سفر پس تا لحنم عوض نشده خودت پاشو بیا.
_ من گند نزنم به این سفر؟ من؟ برو بپرس ببین کی گند زده به ۷ سال زندگی من و حالا هم با توله اش پاشده اومده آینه دق من بشه به اون بگو گند نزنه به سفرت شازده.
_ فکر می کردم عفت کلامتون ستودنی باشه با چند برخوردی که باهاتون داشتم، پس نذارید نگاهم عوض بشه. فراموش می کنم حرفاتون رو!
بعد دستش رو به طرف کمند دراز می کنه و تقریبا با زور اون رو از ماشین پیاده می کنه و به طرف رستوران می بره.
_ ولم کن! نمی خوام بشینم لقمه گذاشتن تو دهنِ اون آینه دق حروم زاده رو تماشا کنم و لبخند بزنم.
رنگ نگاه مانی ناگهان وحشی می شه، ایست می کنه و تو صورت کمند خیره می شه و زمزمه می کنه:
_ حقت بود یه سیلی جانانه نوش جون کنی، ولی غریبه تر از اونم که مهمونت کنم پس دهنت رو ببند و لال شو. حلال زاده یا حروم زاده بودن اون بچه نه به من ربط داره نه به جنابعالی و نه حتی به اون طفل معصوم. به خطای دو تا گوساله ای ربط داره که باز هم من و توی بیرون گود نشسته نمی دونیم قبل گه کاریشون “قبلتُ قبلنایی” گفتن یا نه؟ هر چند خدا از دل آدما بیشتر خبر داره و ننشسته به این دو کلمه گوش تیز کنه که گفتن یا نگفتن که اون طفل معصوم حلال بشه یا حروم؟ مهم این جاست.
دستش رو محکم تو سینه اش می کوبه و دوباره رو به کمند حرفش رو ادامه می ده:
_ اون موقع که این گه رو می خوردن اگه تو این جا حسی به هم داشتن و فقط یه ه*و*س نبوده کافیه برا حلال بودن اون بچه، حتی حلال تر از شیر مادر.
تا ته صبحانه ات هم چشم نداشتی اون طفل معصوم رو ببینی، روت رو بکن طرف یکی دیگه. خودت تنت می خاره اون بچه رو دید بزنی ننداز گردن کسی. انقدر جَنَم داشته باش که لا اقل تو دلت اعتراف کنی که دلت می ره که دست اون بچه رو تو دستت بگیری، نگاهت رو تو چشماش بدوزی، دیگه هم تمومش کن.
نگاه خسته و درمونده اش رو به مانی می دوزه و قطره اشک مزاحم رو از چشمش پس می زنه و می گه:
_ می دونی اشکال کار چیه؟ اینه که ماها دست به بالا منبر رفتنمون خیلی خوبه، شعار دادن تو خونمونه، مثل آب خوردن، بی فکر، فکر نکن منظورم جسارت به تنها شماست، نه! به خودمم هست، به هزاران آدم دیگه ام که همه شون مثل من و تو هستن هم هست.
یه روزی دقیقا هفت سال پیش یکی ازم پرسید یعنی تو واقعا از دست مریم دلخور نیستی؟ آخه این مریم مقدسی که الان داری می بینی، یک روزی نامزد منی که داشتم یه ماه دیگه باهاش ازدواج می کردم رو ازم گرفت. اون موقع ها چیز دیگه ای بود. صداش انقدر نرم بود که منی که ندیده بودمش رو هم جذب می کرد تا چه برسه به امثال امیر یا حتی… بگذریم.
اون موقع به اون آدم با قاطعیت تمام می دونی چه جوابی دادم؟ همین شعار های تو رو دادم، که تقصیر مریم نبوده، امیر مقصر بوده، بیچاره مریم چه گ*ن*ا*هی کرده؟ تازه اون که وضعش از منم بدتره با یه بچه تو دامنش.
اما آقا مانی منم داشتم شعار میدادم. خودم اون روز نفهمیدم دارم یه مشت شعار خنده دار می دم که اگر فهمیده بودم شاید کار هیچ وقت به این جاها نرسیده بود.
اما امروز وقتی واقعیت با پررنگی و سماجت تو چشمم اومد، تازه فهمیدم یه عمر داشتم شعار می دادم که حرف تو همین سینه ای که تو روش می کوبی و دم از عشق می زنی چه خنجری داره بهم می زنه؟
از من که گذشت، ولی من بعد هیچ وقت شعار نده. اگه روزی نامردی زنت رو از چنگت در آورد و با پستی طرد شدی، اون وقت حق داری بیای تو این گود بشینی و اگه شعاری از دهنت در اومد بدی.
_ ولی قبول کن در شان تویی که اون موقعی که میتونستی بی چاک و دهن بری تو شکم عالم و آدم ولی نرفتی، نیست که الان بخوای تمام اون حرمت و خانومی خودت رو با چهار تا کلمه زیر سوال ببری. فکر می کنی اگر فریاد بزنی که این زن چی کاره بوده یا این بچه حلاله یا حرومه چیزی عوض می شه؟ فکر می کنی حتی یه نفر بر می گرده نگاهت کنه؟ فکر می کنی چی می گن؟ نود درصد مردهاش می گن حتما یه کاری کرده که ولش کرده بوده نامزدش، اون ده درصده مونده هم می گن عرضه نداشته شوهرش رو نگه داره.
زنا چی می گن؟ هیچی برات اشک تمساح می ریزن و بعد زودی می رن می چسبن به شوهراشون که مبادا از راه به در شون کنی، یا بدتر از اون با ترحم نگاهت می کنن و زیر لب می گن بیچاره شانس نداشته، با این بر و رو اینم عاقبتش.
حالا اگه تو دنبال این چیزایی برگرد تو ماشین و به کارت ادامه بده. می تونم راهنماییت هم کنم که تیر نگاهت رو کی باشه. خواستی انتقام بگیری زیر پای آریانا بشین، برو تو گوشش تموم این خ*ی*ا*ن*ت ها رو بگو تا اونم کم کم عشقش به این زن نیست و نابود بشه، تا یه پدر رو از بچه ای که شاید الان مال تو بود بگیری. از بچه ای که بالا بری پایین بیای یه روزی همه زندگی ات بوده، اون وقت بشین تا دلت مثلا آروم بشه و لبخند بزن.
اما اگر تو کمندی با همون غرور و استحکام، حالا این بار به خودت و تو دلت شعارات رو بده. خودت رو مجاب کن و باهاش کنار بیا ولی یه چیز رو بدون اونم این که من از بیرون گود نشستم تماشا کنم و حالا دهن وا کنم و به تو این حرف ها رو بزنم، کسی از دل آدما خبر نداره. تو نمی دونی این تو چی می گذره؟ شاید منم تمام این لحظه ها رو تجربه کرده باشم. می دونم سخته، می دونم کشنده اس، ولی می شه ساده رد بشی. می شه چشمات رو ببندی و نبینی که چی شد؟ می شه همه رو غریبه ببینی. غریبه هایی که تازه بهشون رسیدی و فرصت داری بشناسیشون. شاید آدمای زشت دیروزی امروز قشنگ باشن، نذار اون آدم قشنگ دیروزی دیو زشت امروزی بشه. تو حیفی برای دیو قصه بودن.
حالا ببینم گشنه نیستی؟
بعد مانی کمی به عقب می چرخه تا صورت کمند رو که با فاصله چند قدم از خودش در حال قدم زدنه ببینه که با صدای قدم های تند و پر شتابی که ناگهانی از پشت کمند می دوه لحظه ای گیج تنها نگاه می کنه. نگاه نگرانش رو به پشت سر و مسیر فرار نادیا می دوزه و با قدمهایی سریع کمند رو رد میکنه و دنبال نادیا می دوه.
نادیا رو کنار ماشین می بینه با نگاهی یخ زده و پر درد. دستش رو به طرف نادیا دراز می کنه که نادیا تو بغلش می خزه و اشک آروم آروم از روی گونه اش جاری می شه و هم زمان می گه:
_ مانی همه اش تقصیر من بود، منَ احمق! پیمان خودش رو کشت که نیایم این سفر ولی من لج کردم. حتی حاضر نشدم ازش دلیل مخالفتش رو بپرسم. من گند زدم به همه چیز، گند زدم به این مسافرت کوفتی.
_ ششش… آروم باش فسقلی. اتفاقیه که افتاده، دیگه الان وقت این کارا نیست. باید همه حرف هایی که شنیدی رو فراموش کنی فضول خانوم و همون نادیای همیشگی باشی. باشه؟
_ نه نه! مانی. نمی تونم. نه! کی می تونه باور کنه مریم همچین آدمی بوده؟ نه!
مانی ناگهان جدی می شه و سر نادیا رو بالا می گیره و تو چشماش چشم می دوزه و می گه:
_ تو حق نداری در مورد کسی قضاوت کنی، تو هیچی نمی دونی. منم هیچی نمی دونم. پس ما حق نداریم فکرهای بد کنیم. فهمیدی نادیا؟ دیگه نمی خوام این حرف ها رو ازت بشنوم تا وقتی واقعیت ماجرا رو نفهمیدی حق نداری حرفی بزنی. باشه؟
_ میرم به آریانا می گم بر گردیم.
_ تو این کار رو نمیک نی.
_ چرا؟ که داداشم با چنین آدمی ازدواج کنه؟
_ چه جور آدمی؟ مگه تو بدی ای دیدی توش؟ جز نجابت و خانومی چیزی دیدی که این حرف رو می زنی؟
_ ولی حالا که می دونم چه جور آدمیه؟ اون، اون نامزد یکی دیگه رو از چنگش در آورده. اون…
_ وایسا وایسا! همین جا وایسا ببینم. مگه تو عین همین کار رو نکردی؟
_ من؟ من ؟ حالت خوبه؟
_ آره، اون موقع که پیمان نامی رو با کمند نامی می دیدی، اون موقع که کمندی رو می دیدی که دست پیمان دور بازوش حلقه بود، اون موقع که پیمانی می دیدی که برای کمند هر کاری می کرد، من که باورم این بود که کمند نامزدشه تو رو نمی دونم. صادقانه بگو. تو این طور فکر نمی کردی؟ هان؟
_ خوب… خوب اون فرق می کرد، دیدی که نبود.
_ تو از کجا می دونی که اون موقع مریم هم مثل تو فکر نمی کرده؟ هان؟ تو خودت رو به در و دیوار زدی تا پیمان رو به دست بیاری. مطمئنم حتی برای کمند هم تو دلت کم نقشه نکشیده بودی. حالا چی شد که به مریم نامی رسیدی همه چیز قانونش عوض شد؟
_ اما اون… اون… کمند همین الان داشت میگ فت اون بچه… اون ح…
_ هیچی نگو نادیا. دهنت رو کثیف نکن! من و تو هیچی نمی دونیم، پس حق نداریم قضاوتی کنیم. حتی کمند هم چیزی نمی دونه. این تنها چیزیه که فقط دو نفر در موردش می دونن، یکی مریم و یکی امیر نامی که من و تو نه پای حرفشون نشستیم نه چیز زیادی ازشون می دونیم. پس نذار فکرت مسموم بشه. دلم نمی خواد تو ذهنت قضاوت بی جا کنی، تو نادیایی! خون ما رادها تو رگ هات جریان داره و ماها تو خونمون بی حرمتی نیست.
بعد لبخند خسته ای به روی نادیا می زنه و زمزمه می کنه:
_ این آخونده می خواد از بالای منبر بیاد پایین و بره صبحانه بخوره. بابا دهنش کف کرد، اجازه می فرمایید؟
نادیا لبخند غمگینی می زنه و با مانی هم قدم می شه و آروم ادامه می ده:
_ دلم نمی خواد آریانا عاشق مریم بشه.
_ مریم دختر خوبیه، پیمان یه بابا می خواد. آریانا خودش باید تصمیم بگیره پس چیزی رو بهش دیکته نکن.
_ اگه مریم بهش کلک بزنه؟ اگه واقعیت رو نگه؟
_ این مریمی که من دارم می بینم اهل این نارو زدن ها نیست. خیالت راحت!
صبحانه تو جو تقریبا سنگینی خورده می شه و دوباره راه می افتن. حدودای ظهر به رامسر می رسن و بالاخره توی ویلا جاگیر می شن.
آریانا از همه جا بی خبر ساعتی بعد با چلوکبابی در دست وارد ویلا می شه و همزمان با لحنی سر خوش جمع رو به ناهار دعوت می کنه، جمعی که تنها استقبال کننده اش پیمان کوچولو و مانی بودن.
پیمان رو در آغوش می گیره و با لبخند می گه:
_ ببینم مامان مریم کجاست؟
_ گریه می کنه.
آریانا با بهت به پیمان نگاه می کنه و بعد از کمی فکر می گه:
_ حتما تو راه خسته شده و سرش درد می کنه که داره گریه می کنه، آخه سر درد خیلی بده.
_ می دونم ولی مامان بیشتر وقتا سر درد داره اما گریه هم نمی کنه. یه قرص میخ وره و زودی خوب می شه.
_ شاید قرص هاش رو با خودش نیاورده.
_ نه، آورده.
آریانا م*س*تاصل به پیمان چشم می دوزه و بعد با خنده می گه:
_ خوب ببینم نادیا کجاست؟ چرا با هم نیستین؟ مگه شماها دوست نبودین؟ هان؟
_ من دوستم ولی نادیا دیگه باهام دوست نیست.
_ چه طور؟
– آخه رفتم اتاق کمند جون، دیدم داره باهاش حرف می زنه و کمند جونم گریه می کرد. بهم گفت از اتاق برم بیرون.
آریانا این بار متعجب تر نگاهش رو از کودک به طرف مانی می گیره. مانی آروم سرش رو زیر می اندازه و از روی مبل بلند می شه که آریا می گه:
_ صبر کن. کجا؟ این جا چه خبره؟ چرا همه یا تو هم هستن یا با هم جنگ دارن یا دارن گریه می کنن؟ تو می دونی نه؟
_ حتما خسته ان!
_ مگه با بچه طرفی که اراجیف به خوردم می دی؟ می گم این جا چه خبره؟
_ فکر می کنم بهتره تا عصر بذاری هر کی تو حال خودش باشه، بعد می تونی جواب سوالات رو از پیمان یا بهتر از اون از خود مریم بپرسی. فکر می کنم حرف های زیادی داشته باشین با هم و فرصت کمی.
با حرص پیمان رو تو آغوشش جا به جا می کنه و به سمت پله ها و طبقه بالا که اتاق دختر هاس، می ره که نیمه راه کلام مانی متوقفش می کنه.
_ آریانا الان وقت مناسبی نیست. هیشکی الان حوصله ات رو نداره، بی خیال شو.
به عقب می چرخه و نگاه جستجو گرش رو بار دیگه به مانی می دوزه و با پوزخندی عصبی می گه:
_ خوب پس تو بگو چه خبره؟ گویا تنها غریبه جمع منم! بگین منم آشنا بشم.
صدای پیمان از پشت سر و در حال ورود به ویلا بر جا میخکوبش می کنه:
_ کمند و مریم نباید هم دیگه رو می دیدن. تقریبا می شه گفت من گند زدم به این سفر. باید همون موقع جلوی نادیا رو می گرفتم، ببخشید.
آریانا با بهت به پیمان نگاه می کنه و می گه:
_ اینا اصلا از کجا هم رو می شناسن؟ مگه مریم تو فرانسه زندگی نمی کنه؟ اصلا اینا چه ربطی به هم دارن؟
پیمان رو به پیمان کوچولو لبخندی می زنه و آروم از آغوش آریانا بیرونش میاره و روی زمین می گذاره و می گه:
_ پیمان جان نمی خوای بری دستات رو بشوری برای ناهار؟
پیمان بی هیچ حرفی سرش رو پایین می اندازه و به سمت پله های طبقه بالا می ره و ثانیه ای بعد از تیررس نگاه جمع خارج می شه.
_ خوب، می گفتی؟
_ آریانا، مریم فقط هفت ساله که از ایران رفته. خونواده اش هم ایران زندگی می کنن. مریم و کمند هر دو عاشق یک مرد بودن، مردی به اسم امیر که دوست من بود. خوب اتفاقات زیادی افتاد و خوب فکر می کنم باید خود مریم بهت بیشتر از اینش رو توضیح بده. البته اگر بخواد، ولی یه پیشنهاد دوستانه، اونم این که مریم رو فراموش کن و بذار این دو روز هم تموم بشه و هر کی بره سراغ زندگی خودش.
_ هه! مطمئنی؟ فکر نمیک نی یه کم دیره برا این حرفا؟ دیشب جنابعالی نبودی که سیلی عاشقی ات رو از مامانت بخوری. قطعا بازم جنابعالی نبودی که فحش بشنوی و مطمئنا بازم جنابعالی نبودی که تا صبح تو اتاق قدم رو بزنی. اگر می تونستم خیلی وقت پیش بی خیال می شدم.
_ آریانا عاقل باش! شما به درد هم نمی خورین.
_ چیه؟ تو این وسط چی گیرت میاد از این دو به هم زنی؟
_ احمق نشو! اگه راه داشت که بخیل نبودم.
_ کی می دونه؟ شایدم باشی.
_ بس کنین جفتتون! خجالت داره. مثل بچه ها افتادین به جون هم. یه قاشق بشقاب بذارین تا برم اینا رو صدا کنم.
از پله ها بالا می ره و پشت اتاق اول ثانیه ای مکث می کنه و بعد ضربه آرومی به در می زنه.
با صدای بله آروم مریم در رو باز می کنه و وارد می شه.
پیمان رو می بینه که تو آغوش مریم پنهون شده و آروم گریه می کنه و مریم که با تمام تلاشش اشک هاش رو پس زده و داره پیمان رو آروم می کنه.
سرش رو زیر می ندازه و می گه:
_ آریانا ناهار گرفته، میز رو چیدیم. بفرمایید ناهار!
_ ممنون من سیرم ولی می شه خواهش کنم، اگر زحمتی نیست شما پیمان رو ببرید؟
_ نه چون میل هم نداشته باشین، باید به زور بخورین. مثلا اومدیم مسافرت دور هم باشیم.
مریم سرش رو پایین می گیره و آروم زمزمه می کنه:
_ من نباشم بهتره.
_ کاملا در اشتباهید، پایین منتظرتونیم. زود تر بیاین. با اجازه!
این بار در اتاق بعدی رو می زنه که با صدای نادیا و گردش در روی پاشنه، نادیا و کمند رو می بینه. لبخند آرومی می زنه و می گه:
_ آریانا ناهار گرفته، بیاین پایین.
_ ما میل نداریم، شما بخورین.
_ قراره سه روز با هم باشیم پس همه تون تمومش کنید و بیاین سر میز. نمی خوام دوباره این پله ها رو بیام بالا، پس تا پنج دقیقه دیگه خودتون پایین باشین.
شاید تنها صدای به هم خوردن های قاشق و بشقاب و گاه گداری طلب نوشیدنی کردن های پیمان بود که سکوت رو می شکست. پیمانی که جوری تربیت شده بود که شرایط نرمال رو از غیر اون به سادگی تمیز بده و با تمام کودکی و لذت شیطنت، سر میز غذا سکوت کنه و لب از لب باز نکنه که مبادا نگاه پر اخم مادر و یا فریاد بی حوصله کسی بهش هدیه بشه.
تقریبا غذا تموم شده بود که آریانا سکوت رو می شکنه و رو به پیمان می گه:
_ ماست بدم پیمان جان؟
_ با خیار آریانا؟
کلام تلخ و سرد و پر خشم مریم سکوت رو تلخ تر می کنه وقتی با غیض پیمان رو مخاطب قرار می ده و می گه:
_ عموش رو خوردی؟ این چه طرز حرف زدن با بزرگتره؟
بعد در حال بغل گرفتن پیمان می گه:
_ ممنون مهندس راد! ماست میل نداره. وقت خوابشه، ببخشید. ممنون ناهار خوشمزه ای بود. دستتون درد نکنه.
بعد به طرف پله ها می ره و ثانیه ای بعد تو پیچ پله گم می شه.
آریانا با حرص دستمال دستش رو روی میز می اندازه و می گه:
_ بچه ماست خیار می خواست ها. عجب آدمیه!
کمند پوزخند روی لب هاش عمیق تر می شه و نادیا با حرص رو به آریانا می گه:
_ به تو چه؟ مامانش بهتر می دونه. حتما لازم نبوده بخوره، کاسه داغ تر از آش شدی؟
_ شماها چتونه؟ بگید ما هم بدونیم. قراره سه روز این جوری باشه همین الان جمع کنیم برگردیم بهتره.
_ فکر بدی هم نیست، من که موافقم. کمند و پیمان هم همین طور. مریم هم که مطئنا ترجیح می ده برگرده.
آریانا با عصبانیت بلند می شه و از در ساختمون بیرون می ره.
ساعت ها از اون زمان گذشته بود و حالا ماه با سخاوت تو پهنه آسمون زیباییش رو به رخ می کشید و عطر محبوب شب مشام رو نوازش می داد.
کمند بالاخره خوابیده بود و نادیا گوشه تخت کز کرده بود و دوباره به حرف های پریسا و عاقبت خودش فکر می کرد.
اون طرف تر مریم هنوز اشک می ریخت و آروم پسرش رو تکون می داد که روی پاش خوابیده بود و اشک های ماسیده روی گونه هاش رد کمرنگی به جا گذاشته بود.
پیمان بالاخره روزه سکوتش رو می شکنه و آروم به سمت پله های منتهی به طبقه بالا و محل استراحت دخترها می ره.
چند لحظه گیج بالای پله ها می ایسته و چشم می دوزه به اتاق ها تا شاید بتونه تشخیص بده نادیا رو کجا می تونه پیدا کنه؟ تنها کسی که می تونست بهش کمی آرامش بده و فکرش رو از این همه پری، حتی برای چند دقیقه خالی کنه.
دستش رو روی اولین دستگیره می گذاره که مانی بلند خطاب بهش می گه:
_ اون نیست.
دستش رو آروم بر می داره و جلو می ره و روی در دوم ثانیه ای مکث می کنه و بعد ضربه آرومی به در می زنه.
با صدای زمزمه مانند بله نادیا در رو باز می کنه و رو به روش نادیا رو می بینه در هم مچاله شده روی تخت و به فاصله کمی کمند رو می بینه که چشماش رو با خستگی باز می کنه و با دیدن پیمان دوباره می بنده و بی هیچ حرفی روش رو به اون طرف می کنه.
جوابی برای کمند نداره. خوب بد اتفاقیه که افتاده و حالا و تو این لحظه خودش انقدر داغونه که اومده سراغ نادیا تا آرومش کنه، پس نمی تونه الان کسی رو آروم کنه. تازه آرومِ چی بکنه؟ بگه هفت سال رو تو یه ثانیه فراموش کن؟ بگه ببخشش؟ یا بگه بیا بشین باهاش گپ بزن؟ قطعا همه این حرف ها جز جکی خنده دار معنی دیگه ای پیدا نمی کنه.
پس ترجیح می ده تنها سکوت کنه. سرش رو به سمت نادیا بر می گردونه و زمزمه می کنه:
_ نادیا؟
_ بله؟
_ خسته ام. میای بریم یه کم قدم بزنیم؟
نادیا از نگاه پیمان بغضش سنگین می شه. از این همه دردی که با یه بی فکری محض به کسی که تمام زندگیشه، داده، دلش می گیره. آروم از روی تخت بلند می شه و روبروی پیمان می ایسته و می گه:
_ همین جوری بیام یا روپوش روسری بپوشم؟
پیمان تازه نگاهش به طرف نادیا می ره که شلوارک مشکی تا زیر زانو به پا کرده با یه تاپ بندی مشکی. تازه چشمش اون همه ظرافت دختر رو می بینه و به چشمش تو یه لحظه اونقدر خواستنی میاد که ناخودآگاه بهش نزدیک تر می شه و در آغوش می گیردش و سرش رو لای موهاش فرو می بره.
آرامش ناگهانی تمام وجودش رو در بر می گیره و لبخند آروم آروم تو چشم ها و لب هاش پیدا می شه. با نفس های سنگینش عطر تن نادیا رو مزه مزه می کنه و بعد آروم حلقه دست هاش شل می شه و دوباره مقابل نادیا می ایسته و می گه:
_ محوطه اختصاصیه و در نتیجه کسی نیست و مشکلی نداره هر جور بیای. ولی لب دریا ممکنه یه کم باد باشه. سردت نمی شه؟
نادیا دست و پاش رو جمع میکنه و نگاه گر گرفته اش رو از پیمان می دزده و زیر لب و با لبخند ادامه می ده:
_ نه. پس تو به چه دردی می خوری؟ سردم شد گرمم می کنی. مگه نه؟
آروم زیر گوشش زمزمه می کنه:
-_نه اونقدر که تو می تونی من رو گرم کنی.
بعد دستش رو زیر بازوی نادیا می ذاره و آروم از اتاق بیرون می رن و در رو پشت سرشون می بندن و کمند می مونه و دنیایی حسرت و طعم گس عشق که روزی با ذره ذره وجودش لمسش کرده بود و حالا جای خالیش بیشتر و بیشتر خودش رو به رخ می کشید.
هر کدوم تو حال و هوای خودشون و در حالی که دست های هم رو گرفتن مسیر سنگ فرش رو تا لب دریا پیش می رن.
پیمان بی هیچ حرفی نگاهش رو می دوزه به جایی شاید در دور ترین نقطه دریا. جایی که آسمون و دریا با هم یکی شدن و تو دل هم آروم به تماشای دنیا نشسته اند.
نادیا آروم دستش رو از حصار دست پیمان بیرون میاره و روی زمین می شینه و پاهاش رو دراز می کنه و به شن ها اجازه یکی شدن با تن گرمش رو می ده و به فرداهای دور فکر می کنه.
پیمان طبق قانون نا نوشته قلب ها روی زمین و کنار نادیا سر می خوره و ثانیه ای بعد گرمای دستاش حمایتگر شونه های ظریف و لطیف نادیا می شه و نادیا رو به خودش نزدیک تر می کنه.
دریا برای بهتر دیدن این دو عاشق نزدیک و نزدیک تر می شه. جوری که بدش نمیاد با دست و پا زدن هاش خودش رو لااقل به پاهای این دو برسونه و به بازی بگیرتشون. شاید چون بزرگه و مغرور! مغرور به وسعتش و سحر تو وجودش که تاب دیدن هیچ معشوقی جز خودش رو نداره.
اما نادیا و پیمان تنگ تر به هم می چسبند و ثانیه ای بعد نادیا سرش رو آروم روی شونه های پیمان تکیه می ده و پیمان شروع به حرف زدن می کنه.
_ اولین باری که دیدمت، به جرات میگم که تو رو ندیدم، مریم رو انگار می دیم. تو داشتی تقلب می کردی و من دختری رو می دیدم که سال ها پیش همون جا، تو موقعیت تو نشسته بود و داشت تقلب می کرد. نگاهت همون نگاه بود، همون نگاه وحشی و سبز. اعتمادت همون بود، سختی و غرورت همون بود، حتی تمسخر تو نگاهت و حرفات هم همون بود. نمی دونم دنبال چی بودم؟ شاید گمشده خودم. نمی دونم اصلا عاشق این گمشده بودم یا نه؟ گمشده ای که روزی حاضر شده بودم برای نجاتش باهاش ازدواج کنم. اما مغرور بود، شکسته بود اما هنوز غرورش نشکسته بود. اون از ترحم بیزار بود.
چاره ای نداشتم، کمکش کردم تا از ایران بره اما چشمم از زمانی که یهو بی خبر نیست شد، دنبالش بود. وقتی تو رو دیدم شاید مریم رو تو وجودت دیدم. هر لحظه منتظر بودم یه حرکتی مشابه مریم ازت سر بزنه. یه خطا، خطای بزرگ.
اما تو فرق داشتی، تو چیزی داشتی که من از درکش عاجز بودم. تو بچگی م یکردی و گاهی آن چنان بزرگ می شدی که تمام باورهام رو زیر سوال می بردی. کم کم باهات زندگی کردم، با نگاهت، با لجاجت ها و سر سختی هات. اون شب تو داشتی تو تب می سوختی و من پام سست شده بود. دلم می خواست برام هیچ می شدی. تو یه ثانیه فراموش می شدی ولی هر لحظه پر رنگ تر شدی. اون شب عذاب کشیدم. خودم رو مقصر می دونستم، شکسته بودمت و باید خوشحال می بودم و می خندیدم ولی داغون شده بودم. دلم می خواست کنارت بشینم و دست هات رو تو دست هام بگیرم و آرومت کنم. تنفر رو تو چشمات رو داشتم می دیم و نگاه تب زده ات دلم رو لرزوند. اون موقع نفهمیدم که اون نگاه چی بود و چی کرد باهام ولی مطمئنم همون نگاه تب زده عاشقم کرد.
ازت فرار می کردم چون می ترسیدم خطا کنم. همون خطای امیر رو. می دونستم عشق خودش بزرگترین م*س*تی هست و آدم م*س*ت هر کاری ممکنه بکنه، نمی خواستم تو این م*س*تی پشیمونی به بار بیارم.
من بارها کمند رو تو آغوشم آروم کرده بودم. بارها دستم حلقه بازوهاش شده بود بارها پام تکیه گاه سرش شده بود و دست هام نوازشگر موهاش ولی هیچ وقت تنم نلرزیده بود، حسی گرمم نکرده بود، نگاهش گر گرفته ام نکرده بود، اما تماس با سر انگشت تو داغم می کرد، نگاهت آتیشم می زد. بازوهای برهنه ات اون روز دیوونه ام کرده بود. فهمیده بودم که م*س*ت شدم. همون م*س*ت عشق و باید ازت فرار می کردم. انقدر فرار کردم تا شاید آروم بشم ولی دیوونه تر شدم. فهمیدم از این عشق نمی شه گذشت. با تموم تفاوت هات و بچگی هات منو عاشق کردی. انقدر عاشق که زبونم در مقابلت لال می شد و نمی تونستم مخالف میلت حرفی بزنم. شاید اگر انقدر عاشق نبودم حالا این اتفاق نیافتاده بود و ما این جا نبودیم و کمند و مریمی کنار هم نبودن.
می چرخه سمت نادیا و چشم می دوزه به اون جنگل وحشی و نگاه گرم و ادامه می ده:
_ نادیا خیلی وقته که فقط تو و وجود تو آرومم می کنه پس امشبم آرومم کن، خسته ام، گیجم. چی کار کنم نادیا؟ سرم پره، داره می ترکه. کجا اشتباه کردم؟ چرا همه انگشت اتهامشون رو به منه؟ از صبح فقط نگاه خصمانه و داد و فحش شنیدم، گرمم کن نادیا. یه کم بهم محبت بده. نگاه گرمت رو می خوام تا آروم بشم.
نادیا دستش رو جلو می بره و قطره اشک سمج روی گونه پیمان رو پس می زنه و دستش رو حلقه گردن پیمان می کنه و ثانیه ای به خودش فشارش می ده و آروم روی موهاش رو نوازش می کنه و بعد ازش جدا می شه و چشم می دوزه تو اون دو چشم جادویی سیاه که حالا حلقه قرمزی از شاید گرمای وجود خودش و یا شاید اشک توی چشمای پیمان، سیاهی اش رو کمرنگ کرده.
_ پیمان تو مقصر نیستی. باور کن این رو! تو جز خوبی تو وجودت نبوده و نیست. تو فقط تقصیرت این بود که تو اون لحظه با عقلت تصمیم نگرفتی. درسته که عاشقی و سخته برات به من نه بگی، همون طور که برای من سخته به تو نه بگم یا از تو نه بشنوم ولی گاهی بعضی چیزا هست که باید جلوشون وایسی تا بعد پشیمونی به بار نیاره. باید جلوم می ایستادی پیمان، باید حرف می زدی. اگه تو ماشین بهم دلیل مخالفتت رو می گفتی این اتفاق نمی افتاد. درسته لج کردم و رو حرفم ایستادم ولی می دونی چرا؟ یه دلیلش این بود که تو بی هیچ توضیحی فقط گفتی نه. انتظار نداشته باش من در مقابل هر نه ای که از دهنت در میاد چشم بسته بگم باشه. منو بشناس پیمان. اگه منو نشناسی زندگی زهرت می شه. یاد بگیر با من چه طور باید حرف بزنی؟ برام دلیل آوردن رو یاد بگیر. من یاد نگرفتم بی دلیل زیر بار هر حرفی برم.
اما قبول دارم منم مقصر بودم. منو ببخش پیمان! شاید منم مقصر بودم که تو تنهایی مون هم حاضر نشدم دلیل مخالفتت رو بپرسم.
دست های نادیا که دور بازوهاش حلقه شده رو می گیره و چشم می دوزه تو چشماش و زمزمه می کنه:
_ تو خیلی بزرگی نادیا. باورم نمی شه این نادیا همون نادیاییه که از دیوار راست بالا می ره و عشقش مسابقه ی دویدن رو جدول خیابونه. ممنونم از آرامشی که بهم دادی. دوستت دارم نادیا، بیشتر از خودم حتی.
_ انقدر دوستم داری که برام بجنگی و تنهام نذاری؟
نگاه گنگش رو به نگاه ترسان نادیا می دوزه و زمزمه می کنه:
_ تو چی می گی نادیا؟ این حرف ها چیه؟ نکنه باورم نداری؟
_ چرا باورت دارم ولی…
_ ولی چی؟ چیزی شده؟
_ مامان با تو مخالفه. به نظرش تو خیلی برای من بزرگی. دیشب…
بعد اشک آروم روی گونه اش جاری می شه و سکوت جای هر کلامی رو می گیره.
نادیا رو آروم تو آغوشش جا می ده و زیر گوشش زمزمه می کنه:
_ اون روز که عاشقت شدم و اجازه دادم همه وجودم پر از تو بشه فکر همه چیز رو کردم. اون روز خودم رو برای هر جنگی آماده کردم. من پشتتم نادیا!اگر تو بخوای، تا روزی که تو من رو بخوای من هر کاری می کنم و مطمئن باش به دستت میارم شک نکن نادیا. بهت قول می دم.
نادیا سرش رو آروم بالا میاره و لبخند کمرنگی رو لب هاش می شینه و نگاهش رو به پیمان می دوزه.
پیمان تاب مقاووت بیشتر رو در مقابل این همه نزدیکی و گرمای نادیا و نگاه پر حرفش نمیاره. زنگ خطر تو گوشش به صدا در میاد. آروم نادیا رو از خودش جدا می کنه و از روی زمین بلند می شه و به سمت دریا قدم بر می داره.
_ نادیا امشب خیلی گرمه. به نظر تو هم گرم نیست؟
_ آره خیلی گرمه، دارم گر می گیرم.
پیمان با لبخند ثانیه ای به پشت بر می گرده و تو چشمای نادیا نگاه می کنه و بعد سرش رو زیر می اندازه و دوباره به سمت دریا می ره و ادامه می ده:
_ اگه تو داری گر می گیری، من گر گرفتم. دیگه طاقت ندارم، بعد پیراهنش رو از تنش در میاره و با همون شلوار کوتاهش می زنه به دریا تا التهاب و گر گرفتگی تنش از برخورد با آب کم بشه.
نادیا خنده عمیقی می کنه و ادامه می ده:
_ ای دیوونه! سرما می خوری، آب سرده. بیا بیرون.
پیمان جلو و جلوتر می ره و فریاد می زنه:
_ نه! تازه دارم یه کم خنک می شم. تو برو تو، منم زود میام.
نادیا نگاه شیطونی بهش می کنه و می گه:
_ و اگه نرم؟
_ من عقب تر می رم.
_ و اگه من جلوتر بیام؟
_ تو این کار رو نمی کنی.
– از کجا انقدر مطمئنی؟
_ مطمئن نیستم ولی ازت دارم خواهش می کنم بری.
_ ای ترسو!
بعد با لبخند دمپایی هاش رو کنار دمپایی های پیمان در میاره و آروم آروم به سمت دریا قدم بر می داره.
صدای پیمان لحظه ای متوقفش می کنه:
_ نکن نادیا، سرده! سرما می خوری. بر گرد ویلا!
_ اگه مریض بشم چی کار میکنی؟ شب تا صبح بالای سرم می شینی دستمال بذاری تا تبم پایین بیاد؟
_ نادیا دیوونگی نکن، برگرد.
جلوتر می ره و چند ثانیه بعد تا سینه توی آب می ره و کم کم فاصله اش با پیمان کم و کمتر می شه.
_ دیوونه! جلوتر نیا.
_ شنا بلدم.
_ دریا تو شب خطرناکه. لجبازی نکن دختر.
_ پس تو بیا عقب تر.
موهای خیس نادیا تنش رو می لرزونه. برجستگی های بدنش که حالا با چسبیدن تاپ به بدنش بیشتر خودش رو به نمایش گذاشته نگاهش رو تبدار تر می کنه و از ترس فاصله اش رو با نادیا بیشتر می کنه.
نگاهش روی سینه ستبر پیمان که هر لحظه بیشتر توی آب فرو می ره خیره می مونه و حسرت گرم شدن توش تو وجودش بیشتر زبونه می کشه. نگاهش روی صورت پیمان و نگاه سرخش می لغزه و با نگاه حرف دلش رو می خواد به پیمان بزنه. چیز زیادی نمی خواد، فقط آرامشش تو اون آغوش رو برای چند لحظه می خواد. به خودش مطمئنه، می دونه پاش نمی لغزه پس فاصله اش رو کمتر می کنه و به پیمان نزدیک تر می شه و ثانیه ای بعد هر دو کنار هم قرار می گیرن.
ترس رو تو نگاه پیمان می خونه و با لبخند چشم می دوزه بهش و زمزمه می کنه:
_ پایه مسابقه هستی؟
_ نه نادیا! از این جلوتر خطرناکه. پات به کف آب نمی رسه دیگه. یهو زیر پات خالی بشه هر اتفاقی ممکنه بیافته.
_ اوهوم و اولین اتفاق دستای توست که محکم دورم حلقه می شه و جلوی هر اتفاق دیگه ای رو می گیره، نترس من شناگر خوبی ام.
_ نادیا کوتاه بیا. اصلا بیا برگردیم.
_ نچ. مسابقه! ۱… ۲… ۳!
بعد مثل باد از کنار پیمان می گذره و دور می شه.
پیمان عصبی پشتش شنا می کنه و سرعتش رو زیاد می کنه و ثانیه ای بعد دستش رو دور کمر نادیا حلقه می کنه و به سمت ساحل شنا می کنه.
نادیا از تماس با پیمان گرم می شه، همون گرمایی که پیمان هم با جزء جزء بدنش حس می کنه.
بعد از یک مسافت کوتاه و جایی که مطمئنه پای نادیا به کف آب می رسه حلقه دست هاش رو شل می کنه و با اخم به نادیا چشم می دوزه و زمزمه می کنه:
_ دیگه بسه لجبازی! شنا کن بریم، خیلی دیره.
نادیا تنها چشم م یدوزه به پیمان و نزدیک و نزدیکتر می شه و درست مقابلش می ایسته و زمزمه می کنه:
_ وقتی تو کنارمی از هیچی نمی ترسم، حتی از غرق شدن. دوستت دارم پیمان.
پیمان بی اراده قدم جلو می گذاره و نادیا رو محکم تو آغوش می گیره و زمزمه می کنه:
_ منم دوستت دارم.
حلقه دستاش رو تنگ تر می کنه و چشم می دوزه به نادیا و لحظه به لحظه صورتش به صورت نادیا نزدیک و نزدیک تر میشه.
شاید تنها تو فاصله دو انگشت از لب های نادیا، صورتش می ایسته و نگاه لرزانش گیج می شه و تن نادیا زیر دستاش دون دون می شه و می لرزه. دندون هاش به هم می خوره و نگاهش ترسان. موهای خیس نادیا رو آروم از توی صورتش پس می زنه و زمزمه می کنه:
_ نترس نادیا.
_ دست خودم نیست.
چشم ازش بر می داره و محکم تر به خودش فشارش می ده و آروم ب*و*سه ای که داشت ه*و*س می شد رو روی سرشونه نادیا می زنه و ه*و*سش رو به این شکل پس می زنه و آروم به طرف ساحل می ره و تقریبا پاهای سست و تن لرزان نادیا رو هم دنبالش می کشه.
ثانیه ای بعد پاشون به ساحل می رسه و پیمان بلوزش رو از روی شن ها بر می داره و به تن لرزون نادیا می کنه و در حالیکه تن ظریف دختر رو به خودش فشار می ده تا لرزشش کمتر بشه، به سمت ویلا حرکت می کنن.
دو روز از اومدن شون گذشته بود و هنوز جو همون جو سرد بود. هنوز نتونسته بود حتی چند دقیقه با مریم حرف بزنه و این عصبی اش کرده بود. مریم انقدر سرد و خشک بود که می ترسید اگر بخواد لب از لب باز کنه جنجال دوم هم به راه بیافته.
کمند بالاخره از این زندون خود ساخته اش بیرون اومده بود و رفته بود قدمی بزنه و مانی هم با پیمان رفته بود دریا. پیمان و نادیا هم که طبق معمول این دو روز باز سرشون تو خلوت خودشون بود.
بالاخره دل رو به دریا می زنه و از مقابل نگاه پرسان نادیا و پیمان رد می شه و به طرف اتاق های بالا می ره.
چند ثانیه ای پشت در مکث می کنه و بعد آروم ضربه ای به در می زنه و با صدای بفرمایید مریم در رو باز می کنه و داخل می شه.
_ سلام. بی موقع مزاحم شدم؟
_ اختیار دارین. این چه حرفیه؟ مزاحمی هم اگر باشه منم که این دو روز سفرتون رو هم به هم زدم.
_ این حرف رو نزنین. ما واقعا خوشحال شدیم که اومدین.
_ اینم از احترام تونه که به روم نمی یارین.
_ مریم خانوم؟
_ بله؟
_ من راستش نیومدم اینجا که تعارف کنیم به هم. می خوام باهاتون حرف بزنم.
مریم برای ثانیه ای نگاهش رو از روی نقطه ای پشت سر آریانا بر می داره و با کمی تعجب به آریانا خیره میشه و به همون سرعت دوباره نگاهش به نقطه قبلی بر می گرده و با همون لحن سرد رو به آریانا می گه:
_ خواهش می کنم، امر بفرمایید.
_ می تونم بشینم؟
_ اختیار دارید.
آریانا آروم روی لبه تخت می شینه و نگاهش رو به مریم می دوزه و می گه:
_ می شه شما هم بشینید؟ این جوری برام سخته حرفام رو بزنم.
مریم این بار با اخمی کمرنگ آروم روی تخت و با فاصله زیادی از آریانا می شینه.
_ دو روزه می خوام باهاتون حرف بزنم ولی از ترس جوابتون و بدتر از اون برداشتتون از حرف هام هیچی نگفتم، ولی امروز روز آخریه که با هم هستیم و باید بهتون حرفام رو بزنم. فقط خواهش می کنم همه حرفام رو بشنوید و ازشون برداشتی نکنید.
_ زندگی من به هم ریخته تر از اونه که شما یا هر کس دیگه ای بخواد تو یه ساعت و دو ساعت بهش سر و سامون بده و همه چیز رو به قبل بر گردونه. پس بهتره شما هم بهش فکر نکنید. امروز که تموم شه همه چیز برای شماها تموم م یشه پس فراموشش کنید.
_ نه نه! اشتباه نکنید. من نمی خوام تو زندگیتون دخالتی کنم. من می خوام در مورد خودم و شما حرف بزنم.
مریم ناگهان و بی هوا زوم می شه تو نگاه آریانا. انگار هنوز باورش نمی شه که این حرف ها از دهن آریانا در اومده باشه. ثانیه ای به خودش فحش می ده که با اون همه ادعای خبره بودن نفهمیده بوده که یه دیوونه ای درست تو دو قدمی اش تو چه خواب و خیال هایی بوده.
دلش نمی خواست حتی یک کلمه از حرف های آریانا رو بشنوه. زنگ خطر تو گوشش انقدر بلند صدا کرده بود که هزار جور اخطار رو تو یه ثانیه بهش بده و به قولی علاج واقعه قبل از وقوع بکنه.
سرش رو بالا می گیره و با نگاهی که حالا سردی اش از زم*س*تون هم بدتره رو به آریانا می گه:
_ مهندس راد من و شما هیچ ربطی به هم نداریم که شما بخواین حرفی در مورد من و خودتون بزنید. نمی خوام چیز بیشتری بشنوم. ممنون می شم تنهام بذارین.
_ نمی تونم، باید حرفام رو بزنم. دو ساله این حرف ها تو دلم مونده. از همون موقعی که فاصله مون یه فرسخ بود و من نمی دونستم این خانوم سلیمانی ای که دارم باهاش حرف می زنم کی هست؟ کجاییه؟ چند سالشه؟ بچه ای داره یا نداره؟ ازدواج کرده یا نکرده؟
_ حالا هم چیزی نمی دونید پس از همون راهی که اومدین برگردین که به قولی این ره که تو می روی به ترکستان است.
_ برام اهمیتی نداره به کجاست. می خوام باهات برم. هر راهی که باشه. برام مهم نیست که یه بچه داری، برام مهم نیست که یه روزی یکی دیگه رو دوست داشتی، برام این مهمه که حالا ازش جدا شدی و تنهایی و می تونی مال…
مریم با غیض از روی تخت بلند می شه و روبروی آریانا می ایسته و با فریادی خفه شده به چشماش خیره می شه و می گه:
_ من از کسی جدا نشدم، حتی با کسی ازدواج هم نکردم. قطعا انقدر احمق نیستی که معنی حرفام رو نفهمی. پس می دونی الان اینی که رو به روت ایستاده کیه.
آریانا هم از روی تخت بلند می شه و با نگاه سنگینش به مریم چشم می دوزه و می گه:
_ صیغه هم همون ازدواجه، فقط ما براش اسم گذاشتیم.
_ پسر جون من حتی صیغه کسی هم نبودم.
نگاه آریانا لحظه ای رنگ می بازه، اما مریم بی توجه به این رنگ باختن ادامه می ده:
_ من یه دزدم، دزد زندگی کمند. نامزدش رو ازش دزدیم. می دونی چرا؟ چون پولدار بود و من بدبخت. چون نامزدش پسر یه کارخونه دار بود و من دختر یه کارگر، چون طمعکار بودم، چون می خواستم یه شبه رهه صد ساله رو برم. چون فکر می کردم یه بچه لازم دارم تا پابند خودم بکنمش، تا یه عمر بشم دختر خوشبختِ قصه، اما حالا داری منو می بینی. اون بچه ای که جلوته رو هم می بینی، بچه ای که تو مملکتِ تو بهش می گن حرومزاده. تو مملکت غربی که من فرار کردم می ذارن براش به اسم خودم شناسنامه بگیرم. تو مملکت تو به من می گن ه*ر*ز*ه، هر جایی ولی تو اون مملکی که رفتم کسی نمی شناسه منو که نگاهم کنه و بخواد روم اسم بذاره. من خیلی وقته از این مملکت بریدم، من دیگه مال این مملکت و آدماش نیستم. اگر می بینی الان اینجام برای نون در آوردنه، برا سیر کردن شکم بچه ام. اگر نداشتمش منم الان این جا نبودم، چون من خیلی وقته سیر شدم. از همه چیز. از این زندگی، از این آدما، از خودم، از همه چیز.
برو چشمات رو باز کن و زندگی کن. عشق واسه تو کتابا خوبه.
آریانا روی تخت می افته و سرش رو بین دو دستش می گیره و ثانیه ای بعد با ناامیدی سرش رو بالا می گیره و دوباره چشم می دوزه به مریم و می گه:
_ داری دروغ می گی. داری این مزخرفات رو تحویلم می دی که ولت کنم.
_ هه! تو یا زیادی عاشقی یا زیادی فارغی وگرنه قطعا چنین فکری نمی کردی. آخه پسر خوب مگه یه زن دیوانه اس که خودش رو ه*ر*ز*ه نمایش بده تا کسی رو پس بزنه؟ چرا چشمات رو باز نمی کنی؟ هان؟
من دروغ می گم؟ باشه. برو از پیمان بپرس. دیگه اون واو به واو زندگی منو می دونه. اون که مرض نداره دروغ بگه بهت. برو بیشتر از این عذابم نده. من به دردت نمی خورم، همون طور که تو به درد من نمی خوری.
بعد از کنارش می گذره و آروم در رو باز می کنه و به سمت پله ها می ره و ثانیه ای بعد از مقابل نگاه پر درد پیمان می گذره و به سمت ساحل می ره.
کمند و مانی و پسر کوچولوش رو می بینه که لب دریا دارن قلعه می سازن. چند ثانیه به صحنه مقابلش چشم می دوزه و بعد آروم به طرفشون می ره.
پیمان با دیدن مریم از روی زمین بلند می شه و با لبخند به طرف مریم می دوه و هم زمان با فریادی پر خنده می گه:
_ ماما! ببین.
و با انگشت قلعه کوچیکش رو به مریم نشون می ده.
مریم لبخند عمیقی بهش می زنه و در آغوش می گیردش و ثانیه ای بعد رو به پیمان می گه:
_ خاله کمند و عمو مانی رو که اذیت نکردی؟
_ نه! کمند باهام دوست شده، اینم بهم داده.
لحظه ای چشم می دوزه به زنجیر طلای ظریفی که به یه الله وصل شده. گیج می شه و برای شاید حل علامت سوال پر رنگ تو ذهنش، نگاهش رو به کمند می دوزه که حالا جای لبخندش رو اخم ظریفی گرفته و با اصرار روش رو از مریم پس می زنه.
آروم پیمان رو زمین می گذاره و رو بهش می گه:
_ بدو با عمو مانی برو مسابقه دو بده تا منم با خاله کمند یه قلعه کوچولو هم کنار قلعه ات برا اسباب بازی هات درست کنم. باشه؟
پیمان با خنده دست هاش رو به هم می کوبه و به طرف مانی می دوه و ثانیه ای بعد مانی از روی زمین بلند می شه و مریم تو دلش از این همه فهم مانی ممنون می شه و آروم به طرف کمند میره.
با نزدیک شدن مریم سریع از روی زمین بلند می شه تا ازش دور بشه که صدای مریم وادار به ایستادنش می کنه.
_ می شه چند دقیقه صبر کنی؟ باید باهات حرف بزنم.
_ دلیلی برای شنیدن حرفات نمی بینم.
_ اما من یه دلیل خیلی مهم برای گفتن حرفام دارم.
_ شاید ۷ سال پیش مهم بود شنیدن حرفات ولی دیگه نیست. نمی خوام بشنوم.
_ خواهش می کنم کمند، می دونم ازم دلخوری. می دو….
کمند با پوزخندی عمیق و صدایی پر طعنه بین حرف مریم می پره و می گه:
_ هه! دلخور؟ واقعا چه فکری با خودت کردی؟ من اصلا تو رو نمی بینم که بخوام ازت دلخور باشم یا نباشم.
مریم با سستی خودش رو روی شن ها سر می ده و می شینه و سرش رو تنها بالا و به سمت کمند می گیره و با بغض تو کلامش دوباره شروع می کنه.
_ می دونم کمند، من خودم خودم رو نمی بینم چه برسه به این که انتظار داشته باشم کسی من رو ببینه و بدتر از اون اگر اون کس تو باشی.
یه عمر ساینا بودم. یه عمر هیچ کس من رو مریم ندید جز پیمان. ساینا بودم چون خودم نخواستم مریم باشم. از خودم فرار کردم تا راحت تر بتونم هر غلطی می خوام بکنم تا چشمام رو ببندم و زندگی تو، خودم، امیر و بدتر از همه پسر کوچولوم رو نابود کنم.
ازت نه توقع بخشش دارم نه همدردی، فقط می خوام عذابم رو کم کنم. می دونم تا عمر دارم و پیمان جلومه این عذاب باهامه ولی شاید اگه با تو حرف بزنم این عذاب کمتر بشه.
کمند تو رو خدا ازم بگذر، می دونم هر زجری که الان دارم می کشم مقصرش خودمم. می دونم چوب بی صدای خداست که داره جواب تموم ندونم کاری هام رو می ده، می دونم زندگیت رو پاشیدم، می دونم مسئول تمام دردا و بی کسی های این سالهات منم، می دونم جوونی و خوشی هات رو یک شبه نابود کردم ولی به خدا خودم هم نابود شدم. می دونم مقصر خودم بودم ولی منم کم از تو درد نمی کشم.
کمند منو ببین! هیچی ندارم دیگه. تمام زندگی ام فقط پیمانه. اگه نفس می کشم به عشق اون بچه اس، اگه هنوز سر پام به خاطر زندگی اون بچه اس که نابودتر از این نشه.
کمند خسته ام، از همون روز اول تا همین الان که جلوتم. همه وجودم پر از درده، درد های بی درمون. نه خونه دارم، نه زندگی، نه وطن، نه پدر، نه مادر، نه شوهر، نه یه سنگ صبور واسه بی کسی هام، نه آرامش، نه…
کمند هیچی ندارم. حالم رو ببین و لااقل بهم ترحم کن، کمند ازم بگذر. به خاطر پسرم بگذر.
حالا اشک روی گونه هاش سر می خورد و هر لحظه صداش بیشتر به زجه تبدیل می شد. کمند هم حال بهتری نداشت. تو دلش هزار تا درد و زخم کهنه بعد از ۷ سال سر باز کرده بودن و مقابلش زنی رو داشت می دید که با مریمی که می شناخت زمین تا آسمون فرق می کرد. این زن فقط یه زن شکست خورده بود، زنی که پاهاش دیگه یارای ایستادن نداشت.
نگاهش رو از دریا می گیره و به مریم خیره می شه و تنها زمزمه می کنه:
_ چرا؟
چرایی که هزاران چرا رو تو خودش پنهون کرده.
مریم اما نگاهش رو به جایی شاید تو عمق دریا، جایی که فاصله ای بین آسمون و دریا نیست می دوزه و زیر لب زمزمه می کنه:
_ چون می خواستم طعم بی کسی رو بچشم، طعم تلخ بی پناهی رو. می خواستم ببینم اون هزاران زنی که یه نصف شب از درد زایمان از خواب می پرن و به خودشون می پیچن و بعد سرشون بر می گرده به سمت دیگه تخت و جای خالی شوهر رو حس می کنن، چه طور خودشون چادرشون رو به کمر می بندن و جون پر دردشون رو می کشن تا بیمارستان و می رن بچه اون مرد رو دنیا میارن؟ چه طور با یه بچه چند روزه و دست زیر شکم گرفته از درد بر می گردن خونه و جای خالی مادرشون رو تحمل می کنن که نازشون رو بکشه و بگه مادر تو تکون نخور خودم بچه رو عوض می کنم، تو تکون نخور تا برات کاچی بیارم.
چون می خواستم طعم مثل سگ دویدن و کار کردن و درس خوندن و بچه بزرگ کردن و بعد نصف شب از خستگی بیهوش شدن اونم سر بی شام رو بچشم.
حالا لحن مریم تلخ شده بود، تلخ تر از زهر، اما هنوز دلش پر بود.
_ چون می خواستم طعم غریبی و بی زبونی و خیلی طعم های دیگه رو بچشم و زیر دندونم مزه مزه کنم.
می دونی چرا؟ چون صورت مسئله رو درست نخونده بودم، فقط فرمولای تو کتاب رو حفظ کرده بودم. فکر می کردم جهنم بالاخره استاد بابت اون چهار تا فرمولی که برای هر سوال می نویسم تو برگه یه ده بهم می ده و پاس می شم.
اما استاد با نه و هفتاد و پنج انداختم.
بعد ناگهانی سرش رو از اون ته دریا بالا می گیره و چشم می دوزه به کمند و می گه:
_ کمند؟ ببینم راهی برا پاس کردنش دارم؟ تو می دونی اون استاد رو از کجا می شه پیدا کرد؟ تو شاگرد خوبش بودی آخه. حتما می دونی.نه؟
کمند پا سست می کنه و رو به روی مریم خم می شه و کم کم پایین و پایین تر می ره و بالاخره مقابلش می شینه و زمزمه می کنه:
_ اون استاد خیلی وقته گم شده. یه روزی اومد و با یه زنجیر و قسم به همون الله روش قلبم رو دزدید، وقتی خوب عاشقش شدم گذاشت و رفت. من از تو خیلی خوشبخت تر بودم مریم. آخه به من لا اقل ده رو داد.
می خواستم زنجیرش رو همیشه نگه دارم که یادم نره همچین استادایی ممکنه بازم به تورم بخوره اما امروز لب ساحل چشماش رو برام فرستاد. چشماش طلبِ مالش رو می کرد، پسش دادم. مال حروم خوردن نداره. دادم به صاحبش، حلالش باشه. تو رو هم حلالت کردم. برو بگرد شاید یه روزی یه جای این کره خاکی اون استاد رو پیداش کردی. اگه دیدیش ازش بپرس چرا؟ شاید گفت چرا تو رو انداخت؟ چرا منو لب مرز رد کرد؟ و چرا برگه اون طفل معصوم رو اصلا نخونده روش خط قرمز کشید؟
کمند رفته بود و حالا مریم می تونست به تمام اون سنگینی و فشاری که از صبح باهاش جنگیده بود تا از پا نندازتش اجازه بده تا هر کاری می خواد بکنه. زن رو به اون همه عظمت دریا نشسته بود اما غرق دریا نبود غرق آرزوهای بر باد رفته اش بود. آرزویی که حالا خودش می خواست برآورده بشه اما چه دیر! حالا مردی بود که عاشقش شده بود اما با بی رحمی عشقش رو تو نطفه خفه کرده بود، درد کشیده بود ولی نقابش رو از روی صورتش برداشته بود تا آریانا هم ساینا رو ببینه.
اما آریانا هنوز تو شوک بود. هنوز بهت زده به همون آخرین نقطه روی تخت که مریم نشسته بود خیره مونده بود و حتی قدرت فکر کردن هم نداشت.
عشق می خواست هنوز بدوه و التماس کنه و عقل پس می زد. دلش فقط یه چیز رو تکرار می کرد، اونم این که چه اهمیتی داره؟ گذشته اش رو فراموش کن و مجابش کن اما عقل زیر بار نمی رفت. نمی تونست به سال ها اعتقادش پشت پا بزنه. به خودش که نمی تونست دروغ بگه تو ذهنش این حک شده بود که چنین زنی زن زندگی نیست یا لا اقل از جنس اون نبود تا بخواد همه چیز رو ندید بگیره.
سخت بود ولی باید فراموش می کرد، باید فراموش می کرد روزی مریم نامی تو زندگی اش پا گذاشته. زندگی داستان افسانه ای و رویایی شاه پریون نبود، زندگی تلخ بود، سخت بود، دو طرف میدون باید از جنس هم می بودن وگرنه داوری منصفانه نمی شد. نمی خواست سال ها بعد تو زندگی اش هر بار نگاهی رو روی زنش دید برگرده و زنی رو ببینه که روزی پا رو تمام قانون ها گذاشته بوده و شاید این نگاه هم سرآغاز پای دوم رو گذاشتن باشه.
_ ولم کن پیمان! می خوام برم پیش آریانا. الان دق می کنه، دیوونه می شه. حالیت می شه؟
پیمان نگاه خشک و خسته اش رو به نادیا می دوزه و زیر لب تنها زمزمه می کنه:
_ بذار تنها باشه، نذار جلوی تو بشکنه. جلوی تو باید همیشه همون کوه و سنگ صبور باشه. اون الان هیچ همدردی نمی خواد. اون فقط خودش و تنهایی هاش رو می خواد. نرو، خواهش می کنم.
نادیا تلاشی برای این که جلوی اشکاش رو بگیره نمی کنه. سرش رو تو سینه پیمان فرو می بره و هق هقش بلندتر می شه و می گه:
_ مگه ندیدی چی بهش گفت مریم؟ مگه ندیدی چه طور کاخ آرزوهاش رو تو یه لحظه خراب کرد؟
_ از تو کاری بر نمی یاد، بذارش به حال خودش.
_ اما…
پیمان انگشتش رو روی لب های نادیا می گذاره و بی مقدمه رو به نادیا می گه:
_ کی بیایم خواستگاری؟
نادیا ثانیه ای طول می کشه تا از فاز خودش بیرون بیاد و بره تو شوکی که پیمان با حرفش وارد کرده. ثانیه ای سرخ و سفید می شه و بعد آروم آروم سرش پایین می ره و تنها زیر لب زمزمه می کنه:
_ نمی دونم.
اما پیمان با خنده ای به ظاهر سرخوش و مطمئن سر نادیا رو بالا می گیره و می گه:
_ اولا ما عروس خجالتی نمی خوایم، ثانیا نمید ونم که نشد جواب. می گم فردا شب چه طوره؟
نادیا از زمان انتخابی پیمان خنده اش می گیره و دوباره به قالب همون نادیای همیشگی بر می گرده و با خنده می گه:
_ نه، می خوای امشب بیاین؟
_ اوهوم! بد فکری هم نیست. اصلا می خوای اول تا ما نیستیم بفرستیم مامان باباها جنگاشون رو با هم بکنن بعد که صلح بر قرار شد من یه کت و شلوار بپوشم و کروات بزنم و با یه دسته گل بیام؟ هان؟ موافقی؟
نادیا از تصورات پیمان تنها می خنده، خنده ای عمیق و دوست داشتنی و پیمان که به نتیجه مورد نظرش رسیده و نادیا رو از فکر اتفاقات بد دور و برش تونسته در بیاره به بازیش ادامه می ده و می گه:
_ نگاه تو رو خدا! عروسم عروس های قدیم! یه شرم و حیایی داشتن. داماد می خواست دو کلام باهاشون حرف بزنه ده دفعه سرخ و سفید می شدن که تهش یه نیم چه لبخندی رو لبشون بیاد اون وقت… هی روزگار. حالا عروس خانوم برات چه گلی بیارم بله رو می دی؟
_ امم… باید فکر کنم.
_ خوب فکر کن. ۱… ۲… ۳… وقتت تموم شد. جواب؟
_ نمی دونم.
_ ولی من می دونم.
_ خوب چی؟
_ زرنگی؟ باید صبر کنی.
_ اِ؟ بگو دیگه.
نادیا و پیمان هنوز مشغول کلنجار بودن که پیمان آریانا رو بالای پله ها می بینه. یه نگاه به اون قیافه کافیه تا همه چیز رو بفهمه و تنها با نگاه کوتاهی همدردی اش رو به آریانا بگه.
اما آریانا با قدم هایی محکم و لبخندی آروم از پله ها پایین میاد و درست لحظه ای که نادیا هم حضورش رو احساس می کنه و سرش رو بالا می گیره لبخند شیرینی به روی صورت نادیا می زنه و بعد رو به پیمان می گه:
_ می خوام چند روزی تنها….
هنوز جمله کامل از دهنش در نیومده که در باز می شه و مریم با قدم هایی سست و نگاهی خسته و قرمز وارد می شه.
آریانا چشم می دوزه به مریم و در حالی که سوییچ ماشین رو مقابل پیمان می گیره دوباره حرفش رو تکرار می کنه:
_ می خوام چند روزی تنها باشم، شما ها برید تهران، من نمی یام.
بعد ثانیه ای چشم می دوزه به مریم با نگاهی پر از حرف، پر از درد، پر از خرد شدن و شکستن.
بعد لبخند محوی به مریم می زنه و می گه:
_ برات آرزوی خوشبختی می کنم، هر جا که باشی. مواظب خودت و پسر کوچولوت باش. سفرت سلامت!
بعد از مقابل مریم رد می شه و آروم از در ویلا بیرون می ره.
مریم به پشت سر برمی گرده و خیره به مردی نگاه می کنه با شونه های افتاده و لرزون. مردی که می تونست مرد رویاهاش باشه، سنگ صبور و پشت محکمش باشه.
ثانیه ای بعد سرش کم کم بر می گرده و رو به زیر خم می شه.
نادیا نیم خیز می شه که با فشار دست پیمان روی بازوش متوقف می شه و پیمان رو به مریم و نادیا می گه:
_ کم کم آماده بشین. می رم به کمند و مانی هم بگم که تا یه ساعت دیگه راه بیافتیم.
مریم قطره اشک روی صورتش رو با دست آروم پاک می کنه و بی هیچ حرفی به طرف بالا حرکت می کنه و نادیا با فشار دست پیمان از زمین کنده می شه و پشت مریم پله ها رو بالا می ره.
جو خونه سرد بود و سنگین و تک چراغ آباژور توی هال نشون می داد که بر خلاف همیشه خونه خالی نیست.
نمی دونست باید بره سمت هال یا بی توجه راه پله ها رو بگیره و بره بالا؟ دو به شک بود که با صدای سرد پریسا بین هال و پله ها میخکوب سد.
_ به به! رسیدن به خیر، اون یکیتون کجا تشریف دارن؟
لحن سرد پریسا ناخودآگاه ترس رو مهمون پاهاش می کنه. تو کمتر از چند ثانیه سرمای بدی رو نوک انگشتای دستش حس می کنه. کوله سفری اش خود به خود از دستش پایین می افته و با صدایی آروم زیر لب، تنها زمزمه می کنه:
_ سلام. زود اومدین خونه، اتفاقی افتاده؟
پریسا با همون لحن جدی رو به نادیا می کنه و همون طور که کتابی توی دستش گرفته و روی مبل نشسته، سرش رو ثانیه ای بالا می گیره و پاش رو روی پاش می اندازه و با لبخندی سخت رو به نادیا می گه:
_ زودتر دوش بگیر! شب مهمون داریم. ساعت ۸٫۵ آماده باش.
بعد بی توجه به نگاه پرسشگر نادیا موبایلش رو از کنار دستش بر می داره و شماره ای رو می گیره.
نادیا هنوز همون جا ایستاده و تنها پریسا رو نگاه می کنه و با ترس سوال های جور وا جوری که تو ذهنش میان رو پس می زنه تا مبادا از دهنش بیرون بیان.
انگار تلفن وصل می شه که صدای پریسا دوباره می پیچه و ثانیه ای بعد از لحن مادر، مخاطب رو به جا میاره.
_ به به! احوال آقا؟ کجا تشریف دارین انشالا؟
_ ساعت سه و نیمه، تا ۸٫۵ خونه باش! مهمون داریم. خانواده مهندس پایدار قراره بیان و باید تو خونه باشی. فهمیدی؟
دهنش باز می مونه و اشک تو چشماش حلقه می زنه و تنها چشم می دوزه به پریسا و با نگاه ازش می پرسه، چرا؟
اما پریسا حتی به خودش زحمت توضیح دادن رو هم نمی ده. سرش رو توی کتابش می کنه و در همون حال نادیا رو مخاطب قرار می ده:
_ مگه نشنیدی چی گفتم؟ زودتر برو یه دوش بگیر و حاضر شو. در ضمن کت و دامن شیری رنگت رو بپوش.
نادیا پوزخند عمیقی روی لبش می شینه و قدمی به پریسا نزدیک می شه و می گه:
_ شوخی تون گرفته، نه؟
_ بعد از این همه سال مادرت رو نشناختی که اهل شوخی نیست؟ با من بحث نکن برو حاضر شو و بهتره رو حرفم حرفی نیاری.
هنوز دهان باز نکرده که صدای هانیه، زنی که هفته ای یه بار می اومد و دستی به خونه می کشید، ساکتش می کنه:
_ پریسا خانوم کدوم سرویس غذا خوری رو در بیارم؟
پریسا از روی مبل بلند می شه و به طرف هانیه می ره و نگاهش به نادیا پایان هر بحث و حرفی رو نشون می ده.
نادیا با قدم های لرزان دستش رو به نرده های چوبی می گیره و آروم به طرف بالا و اتاقش می ره.
هنوز در اتاق رو نبسته که صدای پریسا شوک بعدی رو هم بهش وارد می کنه. کنار در اتاق می شینه و با نگاهی زوم شده و فکری پر، تنها به حرف های پریسا گوش می کنه:
_ سلام شیرین جون، احوال شما؟ خوبید انشالا؟ آقا پیام، آقا پیمان خوبن انشالا؟
دوباره ثانیه ای سکوت بر قرار می شه و باز ادامه می ده:
_ غرض از مزاحمت این که شب شهلا اینا شام میان این جا. گفتم جمعه ای شما هم اگه برنامه ای ندارین خونه نشینین، پاشین بیاین دور هم باشیم.
_ به پیمان جان هم بگو حتما بیاد. خیلی وقته ندیدیمش دلمون براش تنگ شده بابا.
_ نه بابا این حرفا چیه؟ کاری نکردم که! یه دو تا استکان برنجمون رو بیشتر کردیم دیگه.
دیگه چیزی نمی شنوه. از روی زمین بلند می شه و یک راست می ره تو حموم و ثانیه ای بعد زیر دوش می ایسته و به اشک هاش اجازه می ده که آروم آروم راه خودشون رو باز کنن و خودش توی وان تو خودش مچاله می شه و با خودش زمزمه می کنه:
_ باید حدس می زدم، اگر این کار رو نمی کرد مامان نبود.
شاید یعد از یک ساعت از حموم میاد بیرون و با حوله روی تخت می شینه و چشم می دوزه به صفحه چشمک زن موبایل.
دستش به طرفش میر ه اما باز پس می کشه. به ثانیه نکشیده صدای موبایل سکوت تلخ اتاق رو می شکنه. تنها چشم می دوزه به صفحه و اسم پیمان. ثانیه ای بعد تلفن قطع می شه و باز چشمک می زنه.
دستش رو بالاخره جلو می بره و پیام ها رو باز می کنه.
« سلام خانوم خانوما. کجایی که مامان پریسا دلش برا دامادش تنگ شده؟»
تنها پوزخند می زنه و پیام بعدی رو باز می کنه.
« نادیا چرا جواب نمی دی؟ خوشحال نیستی؟»
زیر لب زمزمه می کنه دارم از خوشحالی بال بال می زنم و پیام بعدی رو باز می کنه.
« نادیا خوبی؟ چیزی شده؟ از من دلخوری؟ چرا نه جواب زنگ هام رو می دی نه تلفنم رو؟»
حوصله خوندن پیام های بعدی رو نداره. قسمت ارسال پیام رو باز می کنه و تنها می نویسه:
« امشب نیا و نپرس چرا.»
به ثانیه نکشیده گوشی زنگ می خوره اما فقط نگاهش می کنه و ثانیه ای بعد پیام جدید:
« منظورت چیه؟ چرا این جوری میک نی؟ ه*و*س بازی کردی؟ می فهمی چی میگی؟ چرا نباید بیام؟ مگه ما همین رو نمی خواستیم؟»
به ثانیه نکشیده که اس ام اس بعدی می رسه:
« آهان! حالا فهمیدم عروس خانوم داره ناز می کنه. هی روزگار! میبینی حال ما رو؟ شب منتظرم باش با کت شلوار کروات، فقط لباست چه رنگیه ست کنم؟»
اشک روی گونه اش سرازیر می شه و تنها تلفن رو زیر بالش می ذاره و می ره سمت کمد لباسش و درست مثل بچگی هاش که مامان ازش می خواست حاضر بشه تا جایی که دوست نداره بره، خودش رو ته کمد و بین لباس های شب بلند مخفی می کنه و آروم در کمد رو از داخل می بنده و سرش رو توی لباس هاش فرو می کنه و صداهای توی گوشش کم کم بلند و بلندتر می شه.
_ اَه! میگن همه رو برق می گیره ما رو چراغ نفتی حکایت همینه.
_ خجالت بکش نانادی، از خداتم باشه.
_ اگه نباشه کی رو باید ببینم؟
_ همه براش سر و دست می شکنن. می دونی چند نفر منتظر یه اشاره اش بودن؟
_ ولم کن مامان. من از آدمای لنگه این متنفرم. از دماغ فیل افتادۀ ته استکانی.
_ تو اگه جاش بودی که خدا رو هم بنده نبودی. لیاقت داشته باش نگهش داری.
_ مامان من همش ۱۸ سالمه ها. هنوز دهنم بو شیر میده ها، ها کنم ببینی؟
_ اشکان از هر نظر بهترین گزینه اس. هم خانواده اش سطح بالان، هم از نظر مادی و فرهنگی به ما می خورن، هم وجهه خودش یه چیز دیگه اس. هم آقا اس، هم همه چی تموم. کم کسی نیست خصوصا با این تزی که داده. دیگه چی می خوای؟
_ ولمون کن بابا! همچین می گه تز هر کی ندونه فکر می کنه راه درمان سرطان رو پیدا کرده. چهار تا فرمول چیده دنبال هم یه دارو درست کرده حالا رو چهار تا جک و جونور یه نیمچه جوابی داده، دیگه فکر کرده خبریه.
_ گربه دستش به گوشت نمی رسه، می گه پیف پیف.
– آره چه گوشت مرغوبیم هست. با اون عینک ته استکانی و قیافه شکل کتابش. من حوصله این مراسم شر و ور رو ندارم. بگین یکی دیگه رو برا همراهی کردنش تو مراسم جایزه پلنگ صورتی پیدا کنه. دلتون خوشه به قرآن.
با حرص سرش رو چند بار تکون می ده و سعی می کنه افکار مزاحم رو از سرش بیرون کنه، اما دوباره صدایی بلند می شه.
_ واقعا بهت تبریک می گم نانادی جان. می دونم خیلی زحمت کشیدی برای چنین رتبه ای، بهت افتخار می کنم.
تصویر در حال دندون قروچه کردن خودش یک بار دیگه جلوی چشمش میاد و دوباره همون حرف رو تو ذهنش تکرار می کنه.
« می خوام صد سال سیاه تو بهم افتخار نکنی. مرتیکه مزخرف حال به هم زن.»
_ فکر نمی کردم انقدر بیکار باشین که بیاین مهمونی و این جور وقت تلف کردن ها.
_ برای هر مهمونی ای وقت ندارم ولی برای تو همیشه وقت دارم. اگه نمی اومدم هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم.
این بار عصبی افکارش رو پس می زنه و حالت صورتش نفرت درونش رو نشون می ده.
نفس کم میاره و به سختی فضایی بین لباس ها باز می کنه و سرش رو به ته کمد و خنکی دیوار نزدیک تر می کنه که همون صدای مزخرف دوباره بلند می شه:
_ نادیا من دوستت دارم. همه اش دارم روز شماری می کنم کی درست تموم بشه که…
دندوناش روی هم به قرچ قرچ میافته. درست مثل همون روز و به ثانیه نکشیده با یادآوری پوزخند روی لبش به اشکان و جواب دندون شکنش خنده جایگزین دندون قروچه اش می شه. خنده ای که به ثانیه نکشیده با اشکش قاطی می شه اما با سماجت دوباره همون جمله ها رو تو ذهنش تکرار می کنه:
_ برو بابا جون! خدا روزی ات رو یه جا دیگه بده. مثل این که این کشفیات پی در پی ات رو مغزت هم اثر گذاشته اشکان.
صدای هق هقش کم کم بلند و بلندتر می شه و زیر لب زمزمه می کنه:
_ نه مامان! نه! جنازمم نمی ذارم رو دوش اون احمق بذاری. نه…
دوباره صدای تلفن سکوت اتاق رو می شکنه، اما این بار این صدا فقط صدای زنگ آریانا اس.
با یه خیز از توی کمد بیرون میاد و به سمت تخت می دوه و زیر لب دعا می کنه که قطع نشه تا رسیدنش.
بالاخره تلفن رو بر می داره و صدای آریانا تو اون همه استرس و گیجی بهش آرامشی ناگهانی می ده و لبخندی هر چند کمرنگ رو روی لب هاش می نشونه.
تلفن به دست و تو سکوت دوباره به طرف کمدش می ره و ثانیه ای بعد تو پناهگاه تنهایی هاش سنگر می گیره و صدای آریانا بعد از یه سکوت متقابل بالاخره با لبخندی نرم که حتی از پشت تلفن هم می تونه ببینه و حسش کنه، بلند می شه:
_ نانادی، خوبی خانوم خانوما؟ نبینم این خواهر بلبل زبونم بی زبون شده.
با بغض تنها زمزمه می کنه:
_ سلام.
_ ببینم نکنه رفتی ته چاه که صدات در نمیاد؟ ها؟
_ پس کی میای؟
_ نانادی باز رفتی ته کمد؟ بابا نفست گرفت. بیا بیرون بینم.
حالا دیگه اشک می ریخت و تو صداش التماس موج می زد. شاید تنها کلامی که از زبونش بیرون می اومد همین بود که مدام تکرار کنه کی میای؟ کی میای؟
_ ای بابا! بسه دیگه، مگه سوزنت گیر کرده که هی می گی کی میای؟
_ خب کی میای؟
این بار آریانا خنده اش می گیره و اون نگاه لجباز نادیا جلوی چشمش پر رنگ می شه. شاید عمر لبخند به ثانیه هم نمی کشه اما همین برای هر دو کافیه. بالاخره آریانا دهن باز می کنه و نادیا ناچار تنها شنونده می شه.
_ ببین نانادی الان واقعا نمی تونم بیام. می دونم الان باید اونجا باشم، مید ونم هیچ وقت کسی رو جز خودمون برای دلداری هم نداشتیم، می دونم و درکت می کنم چون همیشه همون قدر که من می تونم تو رو آروم کنم تو هم می تونی من رو آروم کنی، پس باور کن منم الان تو رو کم دارم ولی واقعا داغونم. الان تو شرایطی نیستم که بتونم این بازی رو هم بیام تماشا کنم.
_ بازی؟ یعنی واقعا فکر می کنی مامان اهل بازیه؟ اگه نیای منم از این اتاق بیرون نمی رم.
_ چرا نانادی، تو می ری مثل همیشه. مامان هیچ وقت نتونسته ما رو شکست بده. همیشه ما برنده بودیم. این بار هم ما برنده ایم چون ما یاد گرفتیم چه طور ی تنه با رقیب در بیافتیم. تو نانادی ای! خودت رو دست کم نگیر. تو همون دختری هستی که وقتی بهت می گفت باید لباس شب بپوشی با یه جین پاره پاره و تاپ می رفتی و نمی تونست حتی یک کلمه بهت حرف بزنه. تو همون نانادی ای که اشکان جلوت چاره ای جز لال شدن نداره. تو همون نانادی ای که نگاهت می تونه هر پایی رو سست کنه. تو همونی که تاب زور شنیدن نداره و نمی شنوه.
نانادی باور کن که این فقط یه بازیه. هیچ کس نمی تونه برای زندگی تو تصمیم بگیره جز خودت. اگه تو این بازی ببازی تا ته خط باختی. پس ازت جز برد انتظاری ندارم.
اگر پیمان مرد زندگیته، نذار بشکننش. چون که امشب فقط می خوان بشکننش. امشب می خوان جلو چشمت عشقت رو مال یکی دیگه بخونن. مبادا یه ثانیه به پیمان شک کنی که عشق واقعی اولین شرطش اعتماده. امشب اگر ببازی پیمان رو خودت از خودت گرفتی . نانادی باید یاد بگیری کم کم که بدون من بجنگی. من همیشه باهات نیستم تا حقت رو بگیرم، خودت باید بگیریش ولی بدون همیشه مثل کوه پشتت می ایستم. پس حتی اگر کنارت نبودم هم بدون که پشتت ایستادم و کافیه سرت رو بر گردونی.
می تونی بهم ثابت کنی؟
چیزی تو وجود نادیا سرکشی می کنه. قدرت دوباره همه وجودش رو در بر می گیره و لبخند روی لبش می شینه. انگار تازه یادش می افته که کی هست؟ که چطور تو تمام این سالها در مقابل حرف زور و بی منطق ایستاده و در نهایت برنده شده؟
در کمد رو باز می کنه و با قدم های محکم بیرون میاد و رو به روی آینه می ایسته و با صدایی پر قدرت می گه:
_ خیلی کار دارم آریانا. باید حاضر بشم. مرسی، دوستت دارم.
_ ای شیطون! بدو. فقط یهو فشار مامان رو زیر صفر نبری ها. برو فدات شم خوش بگذره.
_ حتما می گذره. بای بای!
ساعت ۹ شب رو نشون می داد و سر و صدایی که از طبقه پایین می اومد نشون می داد که مهمون ها اومدن.
نادیا با لبخندی روی صورتش برای بار آخر خودش رو توی آینه نگاه می کنه. آرایش بی نقصش با موهای فر رها شده دورش نگاه اون جنگل سبز رو وحشی تر کرده بود.
نگاهش پایین تر روی لباسش خیره می مونه و خنده پر صداش رو به زور خفه می کنه و پشت به آینه دمپایی های لا انگشتی سرمه ای، سفیدش رو پاش می کنه و از در اتاف بیرون و به سمت طبقه پایین می ره.
پیمان با بوی عطر نادیا سر بر می گردونه و روی صورت نادیا خیره می مونه. لبخندش عمیق تر می شه. این بار جذابیت نادیا و لباسش صد برابر تو چشمش میاد، همون نادیای بی قید و رها و راحت و دوست داشتنی.
نگاهش رو با لذت روی سارافون جین نادیا می دوزه و یاد دختر بچه های سرتق مامانا می افته.
نگاه پریسا روی نادیا ثابت می مونه و پیمان با دیدن چشم های غرق در شیطنت و لجباز نادیا به پریسا، لبخندش عمیق تر می شه.
جدال بین نگاه پریسا و نادیا با هم تا رسیدن نادیا به پایین پله ها و رسیدنش توی سالن ادامه پیدا می کنه.
با ورودش به سالن لبخند پیروزمندانه ای روی صورت پریسا می زنه و بی خیال از کنار زمزمه های عصبی مادر در مورد لباس و دمپایی اش رد می شه و م*س*تقیم از مقابل اشکان که روی پا بلند شده بود رد می شه و پریسا و رامین رو هم رد میکنه و مقابل شیرین و شهلا می ایسته و به سمت شیرین جون می ره و با لبخند بهش سلام می کنه و روش رو می ب*و*سه و بعد با پیمان سلام علیکی صمیمی و کمی طولانی می کنه و بعد دوباره به سمت شهلا بر می گرده و تنها دستش رو دراز میکنه و سلام می کنه. شهلا کمی فاصله رو کم می کنه تا گونه اش رو بب*و*سه که نادیا خودش رو به نفهمی می زنه و رو می کنه به طرف پیام ،پدر پیمان و دستش رو دراز می کنه و سلام علیک گرمی می کنه. از مقابل بقیه خیلی سرد و با نوک انگشت دست می ده و رد می شه. در آخر به طرف اشکان کمی نزدیک می شه و تنها سرش رو کمی خم می کنه و سلام می کنه و لبخندی پیروز به پریسا می زنه و دوباره راه اومده رو بر می گرده و خودش رو کنار شیرین جون جا می ده و به این ترتیب درست کنار پیمان قرار می گیره.
پیمان سرش رو کمی نزدیک می کنه و آروم زیر گوش نادیا زمزمه می کنه:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن