رمان تقلب پارت 7 - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت ۷

بعد سرش رو آروم به طرف پیمان می گردونه و تنها به سلامی کوتاه با لبخندی بی خیال که تمام تلاشش رو می کنه تا خالی از هر حسی باشه، اکتفا می کنه و بدون دست دادن از کنارش رد می شه و هم زمان خنده شیطانی ای روی لب هاش میشینه و زمزمه می کنه حقته، حالش رو ببر آقا پیمان.
با صدای آهنگ دست مانی رو که درست کنارش نزدیک پنجره ایستاده بود می گیره و وسط می ره و با بی خیالی مشغول ر*ق*صیدن می شه و سعی می کنه بی خیال نگاه های گاه و بیگاه پیمان روی خودش بشه.
مانی با خنده و در حال ر*ق*ص ادامه می ده:
_ کم بی محلی کن به بچه مردم، گ*ن*ا*ه داره. ببین چه مظلوم شده!
خودش رو به نفهمی می زنه و ادامه می ده:
_ کی؟ نمی فهمم منظورت رو.
_ خودت فهمیدی کی رو می گم.
_ عوض حرف زدن بهتره بر*ق*صی پسر گل.
با اعلام شام نادیا دست از ر*ق*صیدن بر می داره و برای کم کردن درد پاهای بی حس شده اش توی کفش های پاشنه بلندش، تمام وزنش رو روی مانی می اندازه و به طرف مبل کنار سالن حرکت می کنه و بعد تقریبا خودش رو روی مبل پرت می کنه.
مانی خنده سرخوشی بهش می کنه و ادامه می ده:
_ واجب بود خودت رو خفه کنی؟ یه کم سنگین باش خانوم. سه ساعته چسبیدی به پسر مردم و هی می ر*ق*صی. مردم چی میگن؟ دختر هم دخترای قدیم.
_ ساکت بچه پر رو! از خداتم باشه. چشمت ندید مردم برای دو ثانیه ر*ق*صیدن باهام داشتن له له می زدن؟ جنبه نداری دیگه، چی کارت کنم؟
_ ببخشید ببخشید می شه واضح تر مردم رو معرفی کنین ما بعد از شام خودمون بریم دستتون رو تو دست هم بذاریم و از شرتون راحت بشیم؟ چون اگر قرار باشه همین جوری پیش بری دیگه آخر شب پایی برا من و آریانای بدبخت نمی مونه. بذار یه کمم مردم جور ما رو بکشن.
_ خیلی پر رویی مانی. تا یه چیزی نگفتم بهت راهتو بکش برو.
_ مگه شام نمی خوری؟ پاشو دیگه.
_ نه تو رو خدا. پام داغونه، گفتم آریانا یه چیزی برام بیاره.
آروم کفشش رو از پا در میاره و پاش رو روی زمین تکون تکون می ده تا دردش کمتر بشه. تو حال و هوای خودشه که بشقاب غذایی رو مقابلش می بنه. با لبخند سرش بالا می شه و دستش به طرف بشقاب می ره که ناگهان نگاهش خیره می شه و دستش تو هوا می مونه.
_ خوشحالم باز سر حال و قبراق می بینمت. نمی خوای بگیری بشقاب رو؟
به حالت عادی بر می گرده و نگاهش رو از پیمان می گیره و با صدای آرومی به زبون میاد:
_ ممنون شما میل کنید. آریانا رفته برام بکشه.
لبخند آرومی می زنه و ادامه می ده:
_ از آریانا خواستم بذاره من برات غذا بکشم. حالا بگیرش بشقاب رو!
بشقاب رو می گیره و در حالی که زیر لب برای آریانا در حال خط و نشون کشیدنه، سرش رو بالا می گیره و چشم می گردونه دنبال آریانا. درست رو به روش اون سمت سالن با لبخند ژوکوند ایستاده و مشغول تماشاست.
زیر لب زمزمه می کنه، مرض! رو آب بخندی. آی من حال تو رو بگیرم امشب.
پیمان جهت نگاه نادیا رو دنبال می کنه و با لبخند ادامه می ده:
_ تقصیر اون نیست. گفتم که من ازش خواستم. نمی خوای آشتی کنی؟ رفتی حاجی حاجی مکه؟ نگفتی این همخونه یهو جاتو خالی ببینه دلش می گیره؟
خودش رو به نشنیدن می زنه، شاید به امید شنیدن حرف های بیشتر تا دلتنگی هاش کم بشه. در جواب تنها ثانیه ای نگاهش رو به چشم های پیمان می دوزه و دوباره سرش رو پایین می گیره و با چنگال تکه ای جوجه بر می داره و آروم شروع به خوردن می کنه.
_ دلم برات تنگ شده بود نادیا.
باز سکوت می کنه، اما دلش تو سینه می لرزه و قلبش تند تند می زنه.
پیمان نگاهش رو از روی نادیا بر می داره و آروم شروع به خوردن می کنه.
صدای مانی سکوت بینشون رو می شکنه و هم زمان روی مبل کنارشون می شینه:
_ نه مثل این که اشتهاتون از برکت حضور دختر عموی ما برگشته آقا پیمان.
ناگهان غذا توی گلوی پیمان می پره و شروع به سرفه می کنه و لبخند روی لب نادیا می شینه و ثانیه ای بعد از روی صندلی بلند می شه و به سرعت به طرف میز می ره و با لیوانی نوشابه بر می گرده و لیوان رو به پیمان که هنوز در حال سرفه کردنه و صورتش سرخِ سرخه می گیره. نمی دونه این سرخی از سرفه است یا از حرف مانی، ولی تو دلش پر از شوق می شه و لبخندش عمیق و نگاهش رنگ نگرانی می گیره و بدون فکر و حواس به حضور مانی، لیوان رو که هنوز توی دستشه به طرف دهان پیمان می بره و روی لب هاش می گذاره. هم زمان دست پیمان بالا میاد و لیوان رو می گیره و مانی خنده اش عمیق تر می شه و ادامه می ده:
_ خوب حالا، تو چرا هول کردی؟ نترس خفه نمی شه.
نادیا بی هوا روی مبل که بشقابش روشه میاد بشینه که پیمان سریع با دست دیگه اش بشقاب رو بر می داره و تو آخرین لحظه جلوی حادثه رو می گیره.
آریانا با خنده بهشون نزدیک می شه و می گه:
_ آخ آخ دیدم این ور سالن یه فیلم توپِ زنده در حال نمایشه گفتم خودم رو برسونم تا تموم نشده.
این بار نادیا و پیمان هر دو سرخ می شن و سرشون رو پایین می اندازن و این نگاه از چشم شیرین که تقریبا اون طرف سالن نشسته دور نمی مونه و با دیدن لبخند و سرخی روی صورت پسرش لبخند دلنشینی روی لب هاش می شینه و خوشحال می شه که بالاخره دوباره خنده رو رو لب های پسرش داره می بینه، اونم بعد از تقریبا یک ماه.
پیمان ناگهان نگاهش به نادیا می افته و روی پاهای نادیا ثابت می مونه و سریع بشقاب نادیا رو دستش می ده و با دستش آروم و به دور از هر گونه جلب توجهی دامن رو پایین می کشه.
از برخورد دستش با پای نادیا حس شیرین و لطیفی زیر پوستش میاد و طعم مالکیت چیزی و محافظت از اون، بهش حس شیرین داشتن یه شریک رو می ده.
حرکت دست پیمان روی پاش برای ثانیه ای احساس گر گرفتگی رو به جونش می اندازه و ناگهان نگاهش به سمت دامنش می ره و آروم کمی جمع ترش می کنه و ناخودآگاه صدای پیمان توی گوشش می پیچه و با لبخند پاهاش رو یه وری و کنار هم جفت می کنه و دامنش رو دوباره مرتب می کنه.
بعد آروم سرش بالا می ره و روی صورت پیمان خیره می شه و هم زمان پیمان لبخند گرمی بهش هدیه می کنه و تمام تلخی های هر دو هیچ می شه و مثل باد بهاری رد می شه.
_ میگم ما اینجا نشستیم ها.
_ شما بیجا کردین اینجا نشستین آقا مانی.
***
با لبخند و کیکی روی دست به طرف پذیرایی میاد و کیک رو مقابل پدر می گیره و می گه:
_ تولدت مبارک بابایی. شمع ها رو فوت کن. زود باش، زود باش.
رامین نگاهی به پریسا می کنه و آروم دستش رو به طرف پریسا دراز می کنه و لحظه ای بعد با دستی به کمر پریسا شمع رو هر دو با هم فوت می کنن.
اونا می خندن و نادیا از درون گریه می کنه و حسرت این که کاش تولد خودش هم پدر و مادر دست دور کمرش می انداختن و باهاش شمع هاش رو فوت می کردن، تو نگاهش می شینه.
آروم نفسش رو بیرون می ده و از کنار پدر و مادر کمی دور می شه که دستی رو حس می کنه که تو اون تاریکی آروم دور کمرش رو گرفته. گرم می شه، حس شیرین داشتن دستی حمایت گر ناگهان تمام غم درونش رو دود می کنه. آروم دستش رو روی دست می گذاره و نوازشش می کنه و نگاهش رو بر می گردونه تا با نگاه از آریانا تشکر کنه که دلش می ریزه از دیدن کسی که می بینه.
پیمان فشار دستش رو دور کمر نادیا بیشتر می کنه و آروم زمزمه می کنه:
_ تا منو داری هیچ وقت نمی خوام رنگ غم رو تو چشمات ببینم. دوستت دارم نادیا.
نادیا می لرزه، تو سرش پر از همهمه می شه. نمی تونه تو اون همه صدا چیزی که شنیده رو باور کنه. چشماش رو به پیمان می دوزه تا از نگاهش بخونه که واقعا اون حرف از زبون پیمان بیرون اومده یا فقط تصوراتشه که با صدای بلند تو گوشش پیچیده.
سرش رو آروم بالا می گیره و با نگاهی متعجب به پیمان چشم می دوزه. زبونش هنوز قادر به گفتن کلامی نیست و تنها نگاهش ذهن پیمان رو زیر و رو می کنه که پیمان دستش رو تنگ تر دورش می گیره و با نگاهی پر تمنا ثانیه ای بهش خیره می شه و دوباره زمزمه می کنه نادیا دوستت دارم بیشتر از تمام دنیا. این قدر که شاید تو باورت هم نگنجه.
کم کم کلمات تو ذهنش جای خودشون می شینن و مفهوم پیدا می کنن که چراغ های سالن روشن می شه. نادیا با وحشت خودش رو از دست های پیمان بیرون می کشه و قدمی به عقب بر می داره که ناگهان با صدای آخی به عقب بر می گرده و سینه به سینه آریانا می شه که با نگاهی خندان و جستجو گر می کاودش.
_ خوبه والا. قربون صدقه هاش مال یکی دیگه است، پا لگد کردنش مال ماست.
نادیا سرخ می شه، گُر می گیره و تنها سرش پایین و پایین تر می ره و ثانیه ای بعد مثل برق از جلوی چشم آریانا و پیمان دور می شه و به سمت در ایوون می ره و از اونجا به محوطه حیاط ساختمون می ره.
پیمان مسیر قدم های نادیا رو با چشم طی می کنه و بعد از خروج نادیا نگاهش آروم بر می گیرده و روی صورت آریانا ثابت می شه.
آریانا لبخندی عمیق بهش می زنه و پیمان سرش رو پایین می اندازه و آروم به طرف مبل ته سالن می ره و تقریبا خودش رو روی مبل ولو می کنه.
تمام وجودش می لرزه، یه حس عجیبی توی تک تک سلول های بدنش رخنه می کنه. آریانا رو می بینه که به سمتش حرکت می کنه ناچار برای کم کردن لرزشش بشقاب روی میز رو بر می داره و آروم مشغول پوست گرفتن خیار می شه.
به ثانیه نکشید که مانی هم بهشون نزدیک می شه و با صورتی پر خنده و سرخوش می گه:
_ به! خوبه والا. می گم دختر عموی ما رو بردی یه دنیا دیگه بعد خودت اومدی اینجا نشستی خیار م یخوری؟ بابا تو هم خاصی! می گم تو که این کاره نبودی خوب اول می اومدی یه دوره پیش ما می دیدی بعد…
پیمان سرش رو دوباره زیر می اندازه و این بار شروع به پوست گرفتن دوباره خیار پوست کنده می کنه که آریانا می گه:
_ ای بابا! یکی بیاد این رو جمع کنه. بابا خواهرم اون بیرون منتظر من نیست ها. متوجهی؟ نگاه تو رو خدا! خجالت بکش بابا. پاشو بینیم پاشو برو اون بیرون یخ زد نادیا.
پیمان با دست و پایی گم کرده از روی صندلی بلند می شه و زیر لب زمزمه می کنه:
_ ممنونم ازتون.
بعد آروم و زیر نگاه های خندان آریانا و مانی به طرف ایوون می ره و ثانیه ای بعد وارد حیاط می شه.
شیرین نگاهش رو به مسیر قدم های پیمان می دوزه و لبخند شیرینی روی لب هاش می شینه و بعد آروم نگاه از در ایوون میگیره و مشغول حرف زدن با شوهرش می شه.
صدای قدم ها برای لحظه ای وادارش می کنه به پشت برگرده و پیمان رو می بینه. برای ثانیه ای پیمان قدم سست می کنه و تنها چشم می دوزه به نادیا. نادیا تمام وجودش گر می گیره و سرش رو آروم زیر می اندازه و به صدای قدم های پیمان که حالا نزدیک و نزدیک تر می شدن گوش می ده.
ثانیه ای بعد سکوتی شیرین جای قدم ها رو می گیره و دست پیمان آروم زیر چونه اش قرار می گیره و سرش رو بلند می کنه.
هر دو به هم چشم می دوزن و با نگاه حرف می زنن. پیمان بی تاب این نگاه گرم، سرش رو آروم پایین می گیره و زمزمه می کنه:
_ نگاهت اون قدر پاکه که نگاهم رو زیر می اندازه. لرزیدنت انقدر تازه و دست نخورده است که بهم باور دست نخوردگی قلبت رو می ده. نمی دونم لیاقت چنین قلب دست نخورده و نگاه پاکی رو دارم یا نه؟ می دونی برای یک مرد هیچ حسی قشنگ تر از این نیست که اولین نگاه عاشقانه و یه قلب پاک و دست نخورده رو ببینه و اون نگاه مال خودش باشه. بهم بگو که انقدر خوشبختم که این نگاه مال منه. نادیا زبونم قاصره از گفتن هر کلامی اما نگاهم حرف های نگفته زیادی برات داره. نگاهی که به پاکی و دست نخوردگی نگاه تو نیست ولی کافیه قبولش کنی تا دنیام رو به پات بریزم.
نادیا آروم نگاهش می کنه و قطره های اشک آروم از روی گونه اش سرازیر می شن.
دستش بالا می ره و آروم اشک رو از گونه نادیا می گیره و بعد دستش رو دور شونه های ظریف نادیا حلقه می کنه. با تماس دستش با شونه برهنه دختر گرمای عجیبی زیر پوستش می خزه و ثانیه ای دوباره سکوت بینشون حاکم می شه.
با تماس دست پیمان گر می گیره و حسی شیرین تمام وجودش رو در بر می گیره. ناخودآگاه به یاد رویای دوری می افته که روزی تنها براش رویا بود و حالا واقعیت محض. روزی با دیدن عکس کمند که دست پیمان دور بازوهاش حلقه شده بود حسرت داشتن این گرما رو خورده بود و حالا این گرما متعلق به خودش بود. گرمایی به مراتب بیشتر از گرمایی که کمند شاید حس کرده.
پیمان بعد از چند ثانیه بالاخره به خودش مسلط می شه و ادامه می ده:
_ می دونم از تو ۱۵ سال بزرگترم. می دونم برای این همه شور و جوونی تو وجود تو، پیرم ولی باور کن اگر قبولم کنی بهت قول می دم یه روزی تو مسابقه راه رفتن از رو جدول کنار خیابون من اول بشم.
دلش پر از خوشی می شه و گرما. لبخند با تموم شیرینی اش روی لب هاش می شینه و سرش رو آروم بالا میاره و با خنده زمزمه می کنه:
_ عمرا بتونی از من ببری.
با لبخند چشم می دوزه به نگاه براق نادیا و با خنده می گه:
_ این یعنی بله؟
آروم سرش رو رو به پایین تکون می ده که پیمان سرش رو دوباره بالا می گیره و ادامه می ده:
_ می خوام صدات رو بشنوم. بله؟
آروم و زیر لب جواب می ده:
_ بله.
پیمان کمی نزدیک تر می شه و زنجیر توی گردنش رو باز می کنه و مقابل نادیا می ایسته. سرش رو جلوتر می بره و آروم زنجیر رو به گردن نادیا می اندازه و سعی می کنه قفل زنجیر رو ببنده.
دستاش از این همه نزدیکی می لرزند. بوی تن نادیا رنگ نگاهش رو سرخ تر می کنه و لرزشش رو بیشتر. قفل دوباره از زیر دستش در می ره و کم کم م*س*تاصل می شه.
گرمای نفس های پیمان پشت گردنش باعث می شه گر بگیره. تمام وجودش می لرزه و پاهاش هر لحظه سست تر می شن.
دستش رو آروم بالا می بره تا خودش قفل رو ببنده و این نزدیکی رو هر چه سریع تر کم کنه. اما با برخورد دستش با دست پیمان می لرزه. ناگهان گر می گیره و تو این تلاش بی نتیجه دوباره دستش آروم پایین می افته.
پیمان دوباره تلاش از سر می گیره که ناگهان آریانا رو می بینه با لبخندی بر لب که زنجیر رو از دستش می گیره و قفل رو می بنده و بعد با خنده ادامه می ده:
_ اولا تبریک، دوما شرمنده به دلیل ورود بی موقع. ما دیدیم دوستان دارن لبی تر می کنن گفتیم برا شما هم بیاریم جا نمونین که دیدیم بد درگیرین. اینه که گفتیم یه کمکی کنیم.
پیمان و نادیا هر دو خجالت زده و گر گرفته سرشون رو پایین می گیرن و نادیا کمی از پیمان فاصله می گیره که آریانا با لبخند ادامه می ده:
_ ای بابا! خب این عادیه بابا. ایشالا تا عروسیتون به هم عادت کردین دیگه دستت نمی لرزه. ما هم لوتون نمی دیم اون موقع. مگه نه مانی؟ اِ؟ بیا جلو بینیم مانی. تو چرا چسبیدی دم در؟ بیا این نوشیدنی های دست ساز عمو رو بده بخورن بلکه صداشون در بیاد.
بعد دست می بره طرف مانی و گیلاس ها رو ازش می گیره و مقابل پیمان و نادیا میگ یره:
_ اینم محصول دست عمو جان از انگور شاهانی درجه یک. بخورید بعد باز بگید ما سر خریم.
پیمان و نادیا سریع لیوان هاشون رو به سمت دهان می برن که مانی با خنده جلوشون رو می گیره و می گه:
_ ای بابا! حالا می گیم این دختر عموی ما این کاره نیست نمی دونه چی کار کنه تو که دیگه سن و سالی ازت گذشته و دفعه اولت هم نیست بهت نوشیدنی می دن. یه به سلامتی ای چیزی حالا لیوانت رو این وری بگیر خودت اون وری شو جهنم.
اما پیمان و نادیا گیجن و انگار اصلا صدای مانی رو نشنیده باشن سریع گیلاس ها رو به سمت دهان می برند. پیمان گیلاس رو یه سر تا ته می نوشه اما نادیا تنها قلپی نوشیده با تلخی لیوان رو پایین و نگاهش تلخ و صورتش در هم می ره.
مانی با خنده ادامه می ده:
_ داشتم بهت امیدوار می شدم. اون جوری که تو گیلاس رو بردی بالا گفتم یه سر تا ته رفتی نگو این کاره ام نیستی.
پیمان خندان نگاهش رو به نادیا می دوزه و با خنده می گه:
_ قربونت برم. الان خودم می رم برات آب میارم.
_ اَه حالم رو به هم زدی. زن ذلیل! بشین سر جات خودم می رم میارم آب رو.
بعد هم زمان و با لبخند از کنار نادیا و پیمان حرکت می کنه و آریانا هم پشت سرش و ثانیه ای بعد دوباره هر دو تنها می شن.
پیمان قدمی به سمت نادیا بر می داره و با لبخند می گه:
_ قربون رنگ به رنگ شدنت برم. نادیا ازت ممنونم که قبولم کردی. همه سعی خودم رو برا خوشبختی ات می کنم. بهت قول می دم.
بعد آروم ب*و*سه ای روی پیشونی نادیا می زنه و دستش رو پشت نادیا می گذاره و با هم وارد سالن می شن.
هنوز وارد سالن نشده، با صدای زنگ موبایلش لبخندی به نادیا می زنه و تلفن رو جواب می ده.
_ بله بفرمایید؟
_ سلام. جناب راستین؟ پیمان راستین.
صدای زن جرقه های خاموشی توی ذهنش می زنه اما قادر نیست صدا رو شناسایی کنه. اما زن بیش از این که فرصت کنکاش رو بده این بار با صدایی که رگه های دوستی و نرمی جای اون زمختی و جدیت اش رو گرفته دوباره شروع به حرف زدن می کنه:
_ پیمان؟ مریمم. یادت اومد؟
ناگهان نگاه پیمان بر می گرده عقب. به شاید حدود ۶ یا ۷ سال پیش. نادیا همه وجودش نگاه شده بود و پیمان رو زیر نظر گرفته بود که گویی توی یک دنیای دیگه داره سیر می کنه.
از وضعیت به وجود اومده اصلا راضی نبود. شاید دلش می خواست این اولین شب تمام و کمال پیمان مال خودش باشه و حالا کسی داشت کم کم جاش رو می گرفت.
پیمان افکاری پر از تلخی رو به کناری می زنه و با لبخندی محو و هیجان زده بالاخره لب باز می کنه:
_ مریم خودتی؟ مگه می شه تو رو یادم نیاد! خوبی؟ کجایی؟
نادیا تقریبا گیج شده بود. یه علامت سوال بزرگ تو ذهنش درست شده بود و هر لحظه داشت پر رنگ و پر رنگ تر می شد. دلش می خواست همه سالن دو دقیقه ساکت بشن تا بتونه صدای دختر رو بشنوه. تا ببینه اون دختر داره چی می گه که پیمان اینجور تمام حواسش رو داده بهش. حاضر بود شرط ببنده پیمان دیگه نه می بیندش و نه صداش رو می شنوه.
_ مریم جان چند دقیقه گوشی دستت خوب نمی شنوم صدات رو.
بعد آروم به طرف ایوون حرکت می کنه و تنها لبخندی محو نصیب نادیا می شه.
مدتی با خودش کلنجار می ره که سر جاش بشینه اما بالاخره موفق نمی شه و به طرف ایوون راه می افته که مانی جلوش سبز می شه.
_ به به عروس خانوم آینده. ببینم آقا داماد کجان؟
با غیض و در جواب مانی پاسخ می ده:
_ تشریف بردن ایوون با مریم خانوم صحبت کنن. این جا سر و صدا بود نمی شنیدن خانوم چی می گه.
مانی خنده بلندی سر می ده و هم زمان ضربه آرومی به پشت نادیا می زنه و ادامه می ده:
_ آخ آخ حسودی هم بد چیزیه ها. نگاه کن تو ور خدا، چه اخمی هم کرده ها! چیه؟ داری دق می کنی از فضولی که ببینی این مریم خانوم کیه؟
سعی می کنه خودش رو بی خیال نشون بده و هم زمان ادامه می ده:
_ مثلا چرا باید دق کنم؟ اصلا هر کی هست، به من چه؟
_ تو که راست می گی. پس می گم من می رم یه سر و گوشی آب بدم شما هم اصلا نیای ها. هوای سالن هم کاملا مطبوعه گرمم نیست. نفس تونم احیانا نگرفته.
بعد همون جور که بلند بلند می خنده چشمکی برای نادیا می زنه و با اشاره لب و دهن بهش می گه:
_ چشم رو هم بذاری آمارش رو برات گرفتم، خیالت تخت.
مانی وارد ایوون می شه و نادیا رد نگاهش رو دنبال می کنه و روی مبلی درست مقابل در ایوون می شینه. نشستن که چه عرض کنم انگار روی میخ نشسته باشه.
***
مانی، پیمان رو مشغول حرف زدن می بینه. آروم روی صندلی فلزی می شینه و در سکوت به حرف هاش گوش می ده.
-_پس بچه ات پسره. راستی چند سالشه؟ باید ۶ یا ۷ سال رو داشته باشه.
ناگهان رنگ نگاه پیمان رو تلخ می بینه و هم زمان صداش میاد:
_ خودت چه طوری؟ چی کار می کنی؟ جا افتادی؟ راضی هستی مریم؟ از مامان بابات خبر داری؟
این بار اخم عمیقی روی صورت پیمان می شینه و می گه:
_ مریم تا کی آخه؟ چه فایده ای داره این فرار؟ بالاخره که چی؟ تو حالا یه زن م*س*تقلی برای خودت، یه مادری. می تونی احساس پدر و مادرت رو درک کنی.
_ نمی دونم. راست می گی الان جاش نیست، وقتش هم نیست. تا کی هستی؟
_ باشه فردا صبح میام هتلت می بینمت. کلی حرف باید بزنیم.
مانی هر لحظه گیج تر می شد و علامت سوال های ذهنش هم بزرگتر. نمی تونست بین حرفایی که رد و بدل می شد ارتباطی بر قرار کنه. نمی فهمید هیچ چیز، فقط این رو می فهمید که مریم خیلی به پیمان نزدیکه. نزدیک تر از یه دوست یا همکار یا هر چیز دیگه ای. و این نگرانش کرده بود. دلش نمی خواست حالا که نادیا پاش وسط بود دوباره ضربه ای بخوره. ضربه ها و کمبودهای تو زندگی اش انقدر زیاد بودن که دیگه جایی برای این نمی تونست پیدا کنه. تنها چیزی که کمی بهش آرامش داده بود این بود که پای یه بچه هم در میونه و این یعنی که این زن تعلقاتی داره و پس اگر هم چیزی بوده زمانی، حالا نیست.
هنوز تو فکر بود که با ضربه دست پیمان روی شونه اش از جا می پره و پیمان رو خندان می بینه.
_ کجایی تو پسر؟ ببینم نکنه گوش ایستاده بودی؟
مانی خنده ای می کنه و ادامه می ده:
_ مگه ایرادی داره؟
_ نه پسر! چه ایرادی؟ چی می خوای بدونی، بگو خودم بهت بگم.
مانی ناگهان جدی می شه و رنگ نگاهش می گیره و آروم رو به پیمان می گه:
_ پیمان نادیا ضربه های زیادی تو زندگی اش خورده. اون نه بچگی کرده نه طعمش رو چشیده. نه طعم محبت و آغوش گرم پدر و مادر رو چشیده و نه هیچ وقت هم زبونی داشته تا باهاش حرف بزنه و دردهاش رو تسکین بده. قول بده نذاری طعم شکست تو انتخاب تو رو هم بخواد بچشه. من هیچی نمی خوام بدونم فقط دارم ازت یه خواهشی می کنم، اونم اینه که امانتی ما خیلی عزیز و دل نازکه. به قیافه اش نگاه نکن، به خنده های الکی خوشش نگاه نکن، دلش از شیشه است نشکنیش.
پیمان لبخند روی لبش عمیق تر می شه و دستش رو با اطمینان پشت مانی می گذاره و ادامه می ده:
_ شک نکن از جونم عزیزتره. نمی گذارم آب تو دلش تکون بخوره. بهم اطمینان داشته باش.
_ دارم، فقط ترسیده و ترسش من رو هم ترسونده. خودش تو سالن نشسته ولی دلش این جاست. برو تا دلش دیوونه تر نشده.
_ می دونم برای تو و آریانا چه قدر عزیزه پس مطمئن باشین رو سیاهتون نمی کنم.
وارد سالن می شه و با نگاه دنبال نادیا می گرده و در نهایت نادیا رو می بینه که درست روبروی ایوون روی مبل نشسته. لبخند آرومی بهش می زنه اما نادیا انگار اصلا توی این دنیا نیست که بخواد پیمان رو ببینه. دیگه لبخند رو لباش نمی بینه. آروم به سمتش حرکت می کنه و کنارش می ایسته و نگاهش رو به جمع در حال ر*ق*ص وسط سالن می دوزه و زیر لب با صدایی که خیلی جلب توجه نکنه نادیا رو صدا می زنه.
نادیا ثانیه ای گیج بهش نگاه می کنه و بعد آروم نگاه از پیمان می گیره و به رو به رو خیره می شه و آروم پاسخ می ده:
_ بله؟ تلفنت تموم شد؟
_ آره. کجایی خانوم خانوما؟ اخمات چرا تو همه؟
_ نه. دارم تماشا می کنم.
_ همیشه عاشق ر*ق*صیدن بودی، چه طور نرفتی؟
_ حوصله نداشتم.
_ مگه می شه؟ من که امشب انقدر خوشحال و شارژم که تا خود صبح هم بگن می رم اون وسط.
_ هیچکی هم نه و تو. هر چند بعیدم نیست. با اون ذوقی که شما کردی از تلفن مریم خانوم بایدم همین رو بگی.
-_کاملا اشتباه حدس زدی. ذوق زدگی من بابت جواب بله ایه که از عزیز ترین شخص زندگی ام شنیدم.
_ خیلی روش حساب نکن.
ناگهان رنگ نگاهش عوض می شه و اخم روی پیشونی اش می شینه و نگاهش رو صاف تو چشم نادیا می دوزه و می گه:
_ من رو تک تک حرف هات حساب می کنم نادیا. سعی کن هر حرفی به من خواستی بزنی اول فکرات رو بکنی بعد. راستی فردا صبح اگر کاری نداری باید با هم جایی بریم.
با بد خلقی جواب می ده:
_ برنامه ام معلوم نیست.
_ نادیا صبح با مریم یکی از شاگرد های قدیمم که تو دفترم هم مدتی کار می کرد قرار گذاشتم. فرانسه زندگی می کنه و فقط تا ده روز ایرانه. خواهش می کنم یه کم فکر کن که اگه برنامه ای داری بهم بگی بهش زنگ بزنم برای یک وقتی که بیکاری قرار بذارم.
_ تو که قرارت رو گذاشتی خوب خودت برو.
_ دلم می خواد با هم بریم. درضمن حرفات رو هیچ وقت تو دلت نگه ندار که بخوای بعد نادرست تعبیرشون کنی احیانا. من همیشه فکرم باز و خلوت نیست که بخوام حدس بزنم از چی دلخور شدی و برات توضیح بدم، پس خودت به جای تو خودت ریختن بهم بگو تا برات توضیح بدم چون حقت داری بدونی. چون ما قراره زیر یک سقف زندگی کنیم و چیزی رو قرار نیست از هم پنهون کنیم. هر چی به من مربوطه به تو هم مربوطه و بالعکس. دلم نمی خواد سر هیچی برای خودمون مسآله بسازیم و راه رو کج بریم و وقتی بفهمیم که دیگه برگشتی نداشته باشیم. حالا تا من یه سر پیش آریانا و مانی می رم خوب فکر کن و برنامه ات رو بهم بگو. باشه؟
ناگهان دلش قرص می شه. لبخند دوباره روی لبش می شینه و با خوشی و یه دنیا محبت و تشکر نگاهش رو لحظه ای به پیمان می دوزه و می گه:
_ کاری ندارم، کی بیام و کجا؟
_ هتل … هست. ساعت ۱۰ قرار گذاشتیم.
_ پیمان؟
_ جانم؟
_ شاید درست نباشه منم بیام باهات. می خوای تنها بری؟
_ خیالت راحت. این درست ترین راهه. می تونی خودت بیای یا من بیام دنبالت؟
_ نه نه. خودم میام، مرسی پیمان.
_ وظیفه ام بود نادیا خانوم.
پیمان از روی مبل بلند می شه و به طرف آریانا می ره و نادیا با لبخند لحظه ای با نگاه پیمان رو تعقیب می کنه و بعد به طرف مرجان دختر عموش می ره و مشغول ر*ق*ص میشه.
آریانا با لبخند دستی پشت پیمان می زنه و می گه:
_ می بینم که مشکلات بر طرف شد و دوباره صلح و صفا شد.
_ مشکلی نبود از اول هم. گاهی بد فکری ما آدمه ا و سوال نکردنمون و به جاش قضاوت بد کردن از اعمال و رفتارهای دور و بری هامون باعث می شه مشکل درست بشه. کم کم هم نادیا باید این رو در مورد من یاد بگیره و هم من که سوالات ذهنمون رو، رو حساب غرور ب یجا یا خجالت یا تعبیرات طرف مقابلمون تو خودمون نریزیم.
_ درست می گی پیمان. خوشحالم که آدم با فکری هستی. خوب از اینا که بگذریم داشتم با مانی صحبت می کردم که رسیدی. واقعیت اینه که وکیل شرکت blackmer اومده ایران و فرصت زیادی هم نداریم که یه جلسه بذاریم و این مشکلاتی که تو قرار داد جدید پیش اومده رو حل کنیم. سلیمانی وکیلشون معتقده ایراد از قرار دادی که ما تنظیم کردیمه و می گه نواقصی داشته. حالا من خیلی وارد نیستم که تا چه حد درست می گه ولی گفتم با وکلای شرکت هماهنگ می کنم یه جلسه بذاریم. کی برنامه تو هم خالیه که باهاش هماهنگ کنیم؟ مانی برای سه شنبه آزاده.
– من تا ۴ دانشگاه کلاس دارم بعد از اون بیکارم. میتونی ۵ قرار بذاری. مانی برنامه ات رو ردیف کن که یه روزم قبل سه شنبه با هم بشینیم یه بررسی کنیم ببینیم ایرادات کجا هستن و چه راهی بهتره؟
_ حرفی نیست. من ۸ شب به بعد هر روز بیکارم. آریانا تو مدارک رو بیار خونه ما هم میایم با هم بررسی می کنیم. روزش هم با تو پیمان. فقط گفتم ۸ به بعد باشه.
بعذ از پایان بحث هاشون همه به سمت سالن می رن و آریانا و مانی به طرف مرجان و نادیا می رن و پیمان تنها به تماشا می ایسته.
نادیا مقابل آریانا مشغول ر*ق*ص می شه در حالی که نگاهش روی پیمان ثابت شده.
آریانا با لبخند کمرش رو نوازش می کنه و کنار گوشش زمزمه می کنه:
_ شرمنده جای بعضی ها رو اشغال کردیم اما چاره چیه، بیاد باهات بر*ق*صه تابلو می شه بین فامیل و خودت که می دونی ولی بخوای می تونی با مانی بر*ق*صی.
_ برو بابا. ترجیح میدم برم بشینم رو مبل اصلا.
آریانا و نادیا مشغول بحث هستن که نادیا، شیرین جون و پیمان رو مشغول ر*ق*ص در کنارش می بینه.
شیرین لبخند شیرینی به نادیا می زنه و هم زمان می گه:
_ ماشالا نادیا جان امشب خیلی قشنگ شدی، چشمات برق می زنه. داشتم به پیمان می گفتم آدم میبینتت بهش روحیه و انرژی می دی.
_ ممنون شیرین جون، شما لطف دارین.
شیرین با زیرکی بین نادیا و آریانا قرار می گیره و پیمان بالاخره به نادیا نزدیک می شه و چند دقیقه بعد با هم مشغول ر*ق*ص می شن و آریانا و سیمین با لبخند و صحبت های معمول نظاره گر نگاه های پر حرف نادیا و پیمان می شن.
ماشین رو مقابل خونه نگه می داره تا پدر و مادرش از ماشین پیاده بشن.
_ پیمان؟
_ بله مامان؟
_ نمی خوای شب اینجا بمونی؟
_ مامان دیر وقته. شما هم حتما خسته اید، باشه فردا.
_ پس خوب در موردش فکر کن پیمان. م یدونم بدون فکر کاری نمی کنی و تصمیمی نمی گیری ولی به همه جوانب خوب فکر کن.
نفسش رو بیرون می ده و آروم رو به شیرین می گه:
_ مامان یه قهوه حال داری بدی بهم؟
شیرین با یک نگاه فکر مشغول پیمان رو می بینه و لبخند مطمئنی بهش می زنه و ادامه می ده:
_ آره مامان. ماشین رو بذار توی پارکینگ و بیا بالا. یه شبم تو این خونه ات بخواب. قول می دم خواب آروم تری داشته باشی.
آروم شیرین رو در آغوش می گیره و صورتش رو می ب*و*سه و می گه:
_ مامان خوشحالم که انقدر بهم نزدیکی و می تونی آرومم کنی.
_ منم خوشحالم از خوشحالیت، زود بیا تا قهوه آماده بشه.
بعد داخل خونه می ره و در رو نیمه باز می گذاره.
ماشین رو وارد باغ می کنه و گوشه ای نگه می داره و از ماشین پیاده می شه و در حالی که تو ذهنش مشغول پیدا کردن جملات برای اعلامشون به شیرین هست، وارد خونه می شه و در رو آروم می بنده.
***
پیام مقابل آشپزخونه می ایسته و ثانیه ای پیمان تو فکر فرو رفته رو تماشا می کنه و با لبخند می گه:
_ می بینم که کشتی ها دارن غرق می شن و اومدی سراغ شیرین خانوم ما.
پیمان تنها لبخند می زنه و شیرین رو به پیام می گه:
_ قهوه گذاشتم بریزم برات؟
_ نه عزیزم. خیلی دیره می رم بخوابم، شما بیداری؟
شیرین در جواب لبخند آرومی به پیام می زنه و می گه:
_ می خوام یه کم با پسرم گپ بزنم.
پیام لبخند عمیقی به روی سیمین می زنه و همزمان بهش نزدیک می شه و ب*و*سه آرومی روی گونه اش می زنه و بعد از کنار پیمان رد می شه و ضربه آرومی به شونه اش می زنه و می گه:
_ یادت باشه زن ما رو ازمون گرفتی ها. تلافیش رو زن گرفتی سرت در میارم وقتی خوابت می اومد و با زنت نشستم بحث سیاسی کردن نگی چرا.
پیمان لحظه ای از تصور نادیا اونم در حال بحث سیاسی کردن خنده اش می گیره. نا خودآگاه به سمت پدر که در حال خروج از آشپزخونه بود، بر می گرده و می گه:
_ زن من ممکنه باهاتون مسابقه دو روی جدول کنار خیابون بذاره ولی بحث سیاسی بکن نیست، شرمنده.
پیام ناگهان سرش رو بر می گردونه و راه رفته رو با قدمی بلند بر می گرده و می گه:
_ چی شد؟ چی شد؟ سیمین این پسرت چی گفت الان؟ حرف های جالب می شنوم.
بعد با لبی پر از خنده ادامه می ده:
_ نکنه افتادیم؟ حرفای خوب خوب می شنوم امشب. زنتون احیانا دختر بچه ۳،۴ ساله که نیست؟ ولی خب ما به همونش هم راضی ایم. شما زن بگیر…
پیمان این بار با خنده ای کمرنگ شده و نگاهی که عمق گیجی اش رو نشون می ده، زمزمه می کنه:
_ نمی دونم بابا. نمی دونم.
پیام برای این که زودتر شیرین پیمان رو آروم کنه، لبخند آرومی می زنه و با یه شب بخیر از کنارشون رد می شه و به سمت اتاق خواب می ره.
پیمان جرعه ای از قهوه اش رو سر می کشه و تلخی قهوه لب هاش رو جمع می کنه. آروم سرش رو بالا می بره و روی صورت شیرین زوم می کنه و می گه:
_ مامان… من… مامان … نادیا… ای بابا… مامان!
شیرین با لبخند ثانیه ای دست و پا گم کردن پیمان رو تماشا می کنه و بعد می گه:
_ خودم فهمیدم که پسرم یه دل نه صد دل عاشق شده. فکر کنم باهاشم حرف زدی و اونم مثل این که راضیه. حالا بقیه اش رو بگو.
پیمان ثانیه ای سرخ می شه و بعد با سری زیر انداخته می گه:
_ وای مامان خدا خیرت بده.
_ پیمان خوب بهش فکر کردی؟ اصلا چه قدر می شناسیش؟ می دونی چند سال از تو کوچیک تره؟ مشکل ساز نمی شه برات؟ من خیلی نمی شناسمش ولی در حد همین چند باربرداشتم اینه که خیلی با تو فرق داره. از کنارش ساده رد نشو پیمان. دختر خوبیه، خیلی نقاط مثبت داره ولی ایرادم کم نداره ها. فکر نکن مخالفت می خوام بکنم. اگه می گم ایراد منظورم چیزاییه که ممکنه به نظر هیچ کس ایراد نباشه اما به نظر تو می دونم ایراده. من بزرگت کردم پیمان، فقط امروز رو نبین. فکر نکن همیشه این عشق با همین رنگ غلیظ جلو همه چیز رو گرفته. به فردا هم فکر کن. من و بابات عاشق همیم ولی گاهی تو مشکلات زندگی عشق دود شده و رفته هوا. اون موقع ها با عقلمون، با فهممون زندگی مون رو نگه داشتیم و مشکلاتمون رو حل کردیم. اون موقع ها من وجود نداشته بینمون، ما بودیم. یه موقع ها من کوتاه اومدم یه موقع ها اون. اگر قرار بود فقط یکیمون کوتاه بیایم این زندگی الان وجود نداشت چون بالاخره خسته می شدیم از این نیم منی همیشه یه طرفه. تو هم باید به این چیزا فکر کنی. زندگی فقط قربونت برم و بغل کردن و ب*و*سیدن و ر*ق*صیدن و رستوران رفتن و حرف های عاشقونه زدن نیست. زندگی اسمش ساده است ولی پر از رمز و رازه. پر از پستی و بلندیه. باهات این پستی و بلندی ها رو همراه می شه؟ فردا نشه صدای یکی تون رفت بالا اون یکی جمع کنه که من رفتم خونه بابام.
فقط روی حرفم به اون نیست، به تو هم هست. نادیا خیلی بچه است هنوز. بهش خرده نمی گیرم اقتضای سنشه ولی اگه بخواهیش مجبوری با همین سن قبولش کنی چون اختلاف سنی تون ۱۵یا ۱۶ ساله و اون تازه ۲۰ سالشه. نادیا ظاهرا مشکلات دیگه ای هم داره تو زندگی شخصی اش که من و تو بی خبریم. فکر اینا رو هم بکن. تو همیشه من و بابات رو تمام و کمال با نهایت توجه بهت داشتی چیزی که به نظر نمی رسه نادیا داشته پس خیلی چیزا و اصول تربیتی هست که ممکنه اصلا ازش خبرم نداشته باشه. تو مرد کنار اومدن با همه اینا هستی؟
شیرین با حرف هاش هر لحظه پیمان رو کلافه تر می کرد. شیرین می خواست پیمان به همه چیز درست فکر کنه. تنها بچه اش بود و جز خوشبختی اش آرزویی نداشت و می دید پسرش تقریبا با چشم های بسته داره جلو می ره.
پیمان بالاخره بی طاقت بین حرف های مادر می پره ومی گه:
_ مامان کمکم کن، دوستش دارم مامان. می دونم نمی تونم ازش بگذرم پس کمکم کن تا این مشکلا رو حل کنم.
_ برو بخواب الان خسته ای. چیزی که می خوای زمان بره. باید هول نباشی تا کم کم به هر دو تون کمک کنم، فعلا بخواب.
_ مامان یعنی می تونی همه این مشکلاتی که می گی رو از سر راهمون بر داری؟
_ میتونی نه، باید هر دو تون بخواین. اون وقت با هم حلشون می کنیم. می دونی که کار نشد نداره.
فنجون قهوه اش رو بالا می گیره و جرعه ای می نوشه. هنوز فنجون رو روی میز نگذاشته چشمش روی پیمان که از رو برو در حال نزدیک شدن هست می مونه. کت و شلوار طوسی تیره با پیراهن سفید و کروات زده. درست مثل همون سال ها اما حالا جا افتاده تر با چشمایی که برق خوشی رو می تونه توش حس کنه.
ناخودآگاه سرش کمی می چرخه و روی صورت دختری تقریبا هم قد پیمان که در کنارش با سرخوشی در حال راه رفتنی همچون پیمان کوچولوش پر از شیطنته ثابت می مونه. دختر روپوش کوتاه تنگی به رنگ سفید با شلوار گرمکن سفید با خط های طلایی و کفشی ورزشی با تمی از رنگهای سفید و طلایی به پا کرده و شالش رو با بی قیدی و بدون کوچکترین توجه به تک چروک های روی اون، سر کرده.
از رنگ برنزه صورت تقریبا مطمئن می شه که رنگ واقعی پوست دختر نیست. چشم های سبز پر از خنده دختر لحظه ای حسرت رو تو چشماش مهمون می کنه. چیزی که سالها پیش فراموشش کرده بود.
سرش رو کمی تکون می ده و به این شکل افکار اومده به ذهنش رو پس می زنه و دوباره نگاه به دختر می دوزه که اینبار با کمی بد اخمی در حال آروم راه رفتن در کنار پیمانه و دیگه خبری از شیطنت های ثانیه ای قبل نیست. علامت سوال های ذهنش لحظه به لحظه بیشتر می شه. شاید تو باورش هم نمی گنجید که روزی پیمان رو در کنار چنین دختری ببینه. پیمان با اون اخلاق و جدیت و سنگینی و رسمیت حالا در کنار دختری که درست عکس پیمانه. همیشه تصور می کرد پیمان رو در کنار زنی موقر و متین و سر به زیر و جدی با لباس هایی اتو کشیده و اخلاقی درست مثل پیمان رسمی ببینه و حال…
پیمان، مریم رو می بینه با نگاهی که تمام توجهش به روبرو و خودش و نادیاست. با نگاهی جدی و صورتی خالی از لبخندهای همیشگی. نگاه دختر جرات سر بلند کردن هیچ مردی رو به خودش نمی ده. مریم همون مریمی بود که اولین بار دیده بود. دنیایی غرور و جدیت، دنیایی پر از اعتماد به نفس که خودش رو کمتر از هیچ کس نمی دید. همون اراده ای که پای پیمان رو سست کرد و وادار به کمکش کرده بود.
صورتش هنوزم زیبا بود و البته جا افتاده تر. رنگ سختی های زیادی توش موج می زد و این براش کاملا عادی بود با شرایطی که مریم ایران رو ترک کرده بود. شاید تو باورش هم نمی گنجید که روزی دوباره این مریم رو ببینه.
کتی بلند به رنگ مشکی با شلوار زنونه ای به همون رنگ و شالی مشکی. تنها تفاوت رنگ موهای مریم بود که حالا رنگی طلایی خاکی به خودش گرفته بود. خبری از اون آرایش های فضایی اون اواخرش نبود. شاید حتی کوچکترین اثری هم از آرایش روی صورت مریم نمی دید. مریم انقدر تغییر کرده بود که شاید اگر قیافه اش اون جور تو ذهنش حک نشده بود هیچ وقت باور نمی کرد این دختر همون مریم باشه.
نگاه های گاه و بیگاه زیادی رو روی صورت دختر می دید اما دختر حتی برای ثانیه ای چشمش بر نمی گشت و روی هیچ صورتی خیره نمی شد.
ناخوداگاه به عقب بر گشته بود و صدای مریم تو گوشش می پیچید:
_ ببین پیمان من کسی از دو فرسخی هم نگاش روم بیافته می فهمم و باید سرم رو بر گردونم تا ببینم ارزش اینکه منم روش زوم کنم رو داره یا نه.
_ هه! متانت یک زن به اینه که وقتی یه مرد غریبه روی صورتش زل زده بود و حس کرد، به روی خودش نیاره. انگار ندیدتش اون وقت تو می خوای رو هر نگاه ه*ر*ز*ه و غیر ه*ر*ز*ه ای سرت رو بالا بگیری و به قولی پا بدی؟
_ آره چرا که نه؟ اگر ارزش پا دادن داشته باشه چرا ندم؟
_ اون ارزش رو چه طوری تعریف می کنی اون وقت؟
_ رو لباسش، سر و شکلش. خوش قیافه و خوش تیپ و پولدار باشه دیگه چی می خوای؟
_ واقعا برات متاسفم مریم. اونی که این مشخصات رو داره و تو کوچه خیابون تو بخوای بهش پا بدی مهمون همون کوچه خیابون و یه مدت لذت بردن از پاکی ات و آخرش عین آشغال دور انداختنته.
_ مزخرف می گی.
_ هه! من یه مردم. منی که نگاهم بخواد رو یه زن با قیافه و سبک آرایش و لباس پوشیدن این شکلی اش زوم بشه فقط روی تو زوم نمی شه. روی هر زنی که این مشخصات رو داشته باشه هم زوم می شه و از همه شون هم اگه پا بدن می خوام لذت ببرم و … بسه مریم. حالم رو داری به هم می زنی.
_ اگه منم، راه نگه داشتنش رو هم بلدم. من رو دست کم نگیر.
افکار رو از ذهنش دور می کنه اما یه حرف تو مغزش مدام تکرار می شه. چشم میدوزه به مریم که این بار مادرانه دور دهن پسرش رو پاک می کنه و زیر لب زمزمه میکنه مریم تونستی نگهش داری؟ اونم با بزرگترین سلاحی که داشتی. بچه…. ها مریم؟
زمزمه های توی ذهنش رو صدای آروم مریم می شکنه که با لبخندی کمرنگ رو به روش می ایسته و می گه:
_ سلام جناب راستین.
لحظه ای از لحن خطاب شدنش متعجب تنها نگاه خیره اش رو به مریم می دوزه اما بعد با یادآوری این مریمی که جلوش ایستاده براش مسلم می شه که در کنار نادیا نباید انتظاری جز این گونه خطاب شدن رو داشته باشه.
با لبخند تنها جواب سلامش رو می ده و منتظر عکس العمل بعدی مریم می مونه که آروم دستش رو جلو می بره و به طرفش دراز می کنه.
این بار کمی احساس نزدیکی قدیمی بهش بر می گرده و آروم دست مریم رو برای لحظه ای می فشاره.
مریم نگاهش رو این بار به طرف نادیا بر می گردونه و با لبخندی گرمتر سلام می کنه و همزمان دستش رو به طرف نادیا دراز می کنه.
نادیا لحظه ای غرق قیافه دختر می شه و بی توجه به دست دراز شده اش بهش خیره می شه. دختری رو می بینه با قیافه ای زیبا و دوست داشتنی، سر و لباسی خانومانه و شیک و رسمی، حتی حرف زدن و نگاه دختر هم پر از جدیت و متانته. لحظه ای افکار مخرب به ذهنش هجوم می برن که پس این مریمه. شاید اگر فقط یک روز زودتر زنگ زده بود حالا اون جای من بود و ابراز عشقی هم از پیمان نمی شنیدم. قطعا این دختر همون چیزی بود که می تونست ایده آل پیمان باشه. تمام دخترهای دور و بر پیمان از همین دست بودن، درست مثل کمند بود این دختر هم. کم کم داشت به عمق ماجرا پی می برد که با ضربه آروم پیمان به خودش میاد.
_ نادیا جان، مریم خانم منتظره.
با گیجی دستش رو به طرف دختر دراز می کنه و سلامی آروم می کنه و بعد در سکوت مطلق دوباره چشم می دوزه به مریم.
این بار پیمان دستش رو آروم پشت نادیا می گذاره و با لبخندی که مریم عشق رو توش می بینه، می گه :
_ نادیا خانوم همسر آینده من.
بعد لبخندش عمیق تر می شه و ادامه می ده:
_ که دیشب بالاخره بله رو ازش گرفتم.
لبخند آرومی به روی نادیا و پیمان می زنه و همزمان می گه:
– تبریک میگم و واقعا براتون خوشحالم. انشاءلا همیشه لبتون پر از خنده باشه و خوشبخت باشین.
نادیا از حرف پیمان کمی دلش قرص و آروم می شه و لبخند روی لبش می شینه.
مریم این بار نگاهش به پایین و روی صورت پسر کوچولوش که آروم پشت پاش قایم شده بود می افته و بعد خم می شه و پسر رو بلند می کنه و مقابل پیمان و نادیا می ایسته و با لبخندی عمیق که اوج عشق رو تو چشمای بی رنگش میاره، می گه:
_ اینم پسر کوچولوی خوشگل من پیمانِ گل.
پیمان با شنیدن اسم پسر، ناگهان نگاهش روی صورت مریم ثابت می شه اما مریم سرش رو به طرف نادیا می گیره و نگاه خیره پیمان رو ندید می گیره.
نادیا هم نگاهش رنگ تعجب می گیره و لحظه ای خصمانه می شه اما مریم که این سال ها نگاهش به آدما و رفتارهاشون دقیق تر شده بود و می تونست حرف نگاه ها رو بهتر بفهمه با لبخند به صورت نادیا چشم میدوزه و برای رفع هر برداشتی و با صدایی آروم می گه:
_ جناب راستین بزرگترین کمک رو تو بدترین شرایط به من کردن، کمکی که محبتی که پدر پیمانه هم به خاطر پسرش حاضر نشد بکنه. این کمترین کاری بود که می تونستم بکنم تا هیچ وقت این حماقتم و زندگی ای که تباه کردم رو فراموش نکنم و سرم روی هیچ صورتی بالا نره.
نادیا تقریبا گیج شده بود و مدام فکر می کرد چه قدر مغزم خالیه که نمی تونم حتی حرف های آدمها رو بفهمم. منظور مریم رو نفهمیده بود اما نمی دونست چرا لحن مریم و حرف هاش بهش آرامش خیال داده بود. برای همین بی خیال فشار آوردن به مغزش می شه و سریع دستش رو به طرف پیمان کوچولو بالا می گیره و با لبخندی شیطون و نگاهی پر از بچگی به پسر بچه می گه:
_ پیمان بزن قدش.
بچه لحظه ای به دست صاف روی هوا گرفته شده نادیا چشم می دوزه و بعد انگار همبازی ای مثل خودش پیدا کرده باشه، با خنده دستش رو می کوبه به دست نادیا و حرفی می زنه که نادیا نمی فهمه.
هم زمان مریم رو به پسرش به فارسی می گه:
_ پیمان مامان باید فارسی حرف بزنی وگرنه حرفات رو نمی فهمن. باشه مامان؟
بعد رو به نادیا و پیمان می گه:
_ متاسفانه چون من زمانی که پیمان بچه بود، خیلی درگیر کار و درس و مشکلات شروع یه زندگی جدید تو یه کشور غریب بودم، زمانی برای سر و کله زدن با پیمان نداشتم و پیمان هم به نوعی می شه گفت خیلی فارسی بلد نیست. البته یکی دو سالی هست که باهاش فارسی تمرین می کنم و بهتر شده ولی خوب زبان غالب تو حرف زدنش اول فرانسه هست. چون تقریبا بیشتر روز یا تو مهد بوده یا تو خونه با پرستار.
پیمان خنده تلخی روی صورتش می شینه و دستش رو آروم روی سر پسر بچه می کشه و با لبخند بهش سلام می کنه.
بالاخره با اشاره دست مریم همه روی صندلی ها می شینند و این بار پیمان کوچولو رو به مادر به فرانسه چیزی می گه و بعد جاش رو با مادر عوض و به این شکل کنار نادیا می شینه و با سخاوت قاشقی از شکلات صبحانه اش پر میکنه و به سمت دهان نادیا می بره.
نادیا با خنده و رویی باز دهانش رو باز می کنه و شکلات رو می مکه و هم زمان نگاه پر خنده پیمان و مریم روی صورتش می شینه.
پیمان رو به مریم می گه:
_ نادیا عاشق شکلات صبحانه ست.
مریم لبخند می زنه و کم کم صفت بچه بودن رو هم به صفات نادیا اضافه می کنه.
تقریبا همه در سکوت مشغول نوشیدن قهوه می شن که پیمان با سر و صدا ماشینش رو روی میز ویراژ می ده و به سمت نادیا سر می ده ماشین رو.
حرکت ناگهانی پیمان مجالی برای عکس العمل به موقع به نادیا نمیده و نتیجه برگشتن مقداری از قهوه روی میز و روپوش نادیا می شه.
پیمان و نادیا انگار که عادی ترین اتفاق ممکن افتاده باشه سریع مثل همیشه مشغول می شن. پیمان دستمال رو می گذاره روی قهوه و جلوی ریزش بیشترش رو میگیره و نادیا با خنده رو به پیمان می گه:
_ این بار تقصیر من نبودها.
بعد لیوان آب روی میز پیمان کوچولو رو بر می داره و مقداری از اون رو روی دستمال سفره می ریزه و مشغول پاک کردن روپوشش می شه. اما رنگ نگاه مریم و پیمان کوچولو ناگهان عوض می شه. نگاه پسر بچه پر از ناراحتی و بغض و نگاه مریم پر از خشم می شه.
با صدای ناگهانی مریم که به زبان فرانسه مشغول دعوا کردن پیمان کوچولوست، سر نادیا و پیمان بالا می ره. نادیا با گیجی فقط نگاه می کنه اما پیمان که مسلط به زبان فرانسه اس، ذهنش فعال می شه:
_ چند بار بهت گفتم سر میز حواست رو جمع کن؟ ببین چی کار کردی؟ روپوش نادیا رو کثیف کردی، میز رو کثیف کردی. پسر بد! دیگه پسر من نیستی.
اشک روی صورت پیمان جاری می شه. نگاه نادیا رنگ همون غم همیشگی کودکی هاش و دعواهای همیشگی مادر رو می گیره که به خاطر سوزوندن غذا، یا ریختن و برگردوندن آب می شنید. پیمان سریع نگاه جدی و پر اخمش رو به مریم می دوزه و می گه:
_ مریم بسه. فدای سرش. این عادی ترین اتفاق هر روزه نادیای ۲۰ ساله اس. این هر وقت قهوه یا نسکافه بخوره بی برو برگرد رو خودش و میز و دور و بری هاش هم باید بریزه اون وقت تو برا همچین چیزی داری بچه ۶ ساله رو دعوا می کنی و می گی پسر من نیستی؟ می فهمی چی داری میگ ی؟ تمومش کن.
نادیا که حالا کم کم به عمق حرف های مریم پی می بره ناگهان با خشم از روی صندلی بلند می شه و دست پیمان کوچولو رو میگ یره که صدای خالی از گرمی و مهربونی مریم بر جا میخکوبش می کنه که دوباره رو به پیمان کوچولو چیزی می گه:
_ بعد از اتمام حرف مریم، پیمان کوچولو سریع دستش به طرف میز می ره و دستمال جدیدی روی جای تقریبا خشک شده قهوه می گذاره و با جدیت شروع به مالیدن دستمال و تمیز کردنش می کنه. بعد با لحن آرومی رو به نادیا کلمه ای میگه که با کلام جدی مریم دوباره رو به نادیا و این بار به فارسی می گه:
_ بخشید. (ببخشید)
با همون اشک های روون روی گونه این بار رو به مریم می گه:
_ دیگه سر میز با ماشین بازی نمی کنم.
بعد دستش رو آروم از دست نادیا بیرون میاره و روی صندلی می شینه و نگاه اشکی اش رو به مریم می دوزه.
نادیا دستش رو دوباره به طرف پیمان دراز می کنه تا از اون جهنمی که خاطرات کودکی اش رو به ارمغان آورده فرار کنن که پیمان دستش رو کنار می کشه و سرش رو به طرفین تکون میده و با صدای آرومی رو به نادیا می گه:
_ تا مامی نذاشت نه پاشم. اینکار، پسر بد.
نادیا نگاه طوفانی اش رو به مریم می دوزه و با عصبانیت می گه:
_ منو می بینی مامان خانوم؟ با منم عین همین رفتارا رو کردن تو بچگی. موقعی که حقم بود این لیوان رو روی میز کامل و بی بهانه بر گردونم. سر منم یه مامانی که بچگی خودش رو فراموش کرده بود همین جوری داد می زد، همین جوری بهم می گفت دیگه دختر من نیستی. همین مزخرفات تو رو می گفت. می دونی نتیجه اش چی شد؟ این شد که حالا تو سن ۲۰ سالگی بی بهانه هر بار لیوان رو به یه بهانه بر گردونم روی میز و لبخند بزنم. درست همین جوری که میبینی.
بعد با یه حرکت ناگهانی لیوان قهوه نیمه برگشتش رو با ضربه ای که بهش می زنه، روی میز کامل بر می گردونه و قهوه سرازیر می شه و کم کم به لبه میز نزدیک می شه و روی روپوشش می ریزه.
بعد با لحنی پر تمسخر رو به مریم می گه:
_ مامان خانوم اجازه هست تا شما مشغول حرف زدنین من و پیمان بریم بیرون؟ یه وقت حمل بر پسر بد بودن نمی شه؟
پیمان کوچولو سریع و پر ترس دوباره دستمال رو روی میز می کشه
پیمان ثانیه ای گیج به نادیا نگاه می کنه و بعد با صدایی کمی عصبی رو به نادیا می گه:
_ بس کن نادیا جان. خواهش می کنم. بالاخره باید این بچه هم یاد بگیره یه چیز هایی رو. مریم تند رفت ولی دیگه تو هم شورش نکن.
مریم نگاهش دوباره کلافه می شه. بغض درونش رو خفه می کنه و رو به پیمان کوچولو دستش رو دراز می کنه و پیمان سریع به سمتش می دوه و در آغوشش جای می گیره و ثانیه ای بعد پسرک با صورتی پر از خنده به طرف نادیا می ره و دستش رو می گیره و به این ترتیب از اون فضا بیرون می رن.
پیمان برای لحظه ای نگاهش توی صورت مریم ثابت می شه و مریم هم ناخودآگاه به سال ها پیش بر می گرده.
بعد از سکوتی چند دقیقه ای مریم شروع به حرف زدن می کنه در حالی که نگاهش جایی تو فضای مقابلش در حال گم شدنه، می گه:
_ هیشکی من رو درک نمی کنه. اون دختر نمی فهمه من از کجا رسیدم به این جا. اون استرس ها و شب بیداری های منو نکشیده. فکر می کنی دلم می خواد اون جور سر پسرم داد بزنم؟ بچه ای که اگه می خواستم می تونستم همون موقع ها سر به نیستش کنم و زندگی راحتم رو بکنم اما نکردم. چون وقتی فهمیدم تو شکممه یه حس غریزی تو وجودم نسبت بهش پیدا کردم، حسی که دلبسته ام کرد. می دونستم تو تنهایی هام اون ترکم نمی کنه و فقط مال خودمه.
پیمان از ایران با حال داغونی رفتم و اون جا داغون تر شدم. شاید اگه کمک های مالی تو نبود تو اون شرایط پام کج تر میشد. اما تو تنهام نذاشتی. با اینکه هیچ وقت صدات رو نشنیدم و باورت نکردم تو بهم یه بار دیگه فرصت درست زندگی کردن رو دادی، اونم بی هیچ منت و چشم داشتی. شش ماه اول وحشتناک ترین روزای زندگی ام بود. وقتی هیچ هم زبونی دور و برم نبود و مجبور بودم با زبان دست و پا شکسته ام تو یه کشوری که رو زبان خودشون تعصب داشتن و خیلی وقتا اصلا حاضر نبودن وقتی برای فهمیدن حرف های من بذارن. سه ماه اول حال بدنی ام هم افتضاح بود. گاهی حتی از بوی صابونی که به دستم می زدم هم حالم به هم می خورد. نه می تونستم درست غذا بخورم نه می تونستم کار کنم. خودمم که از نظر روحی داغون بودم. بچه کسی تو شکمم بود که تو کشورم جز گ*ن*ا*ه توضیحی براش نشنیده بودم ولی با خودم کنار اومدم و شروع کردم تو خونه زبان فرانسه خوندن. بالاخره اون سه ماه اولم گذشت و یه کم بهتر شدم. بعد رفتم یه کلاس زبان ثبت نام کردم و کنارش هم دنبال کار می گشتم. توی یه بیمارستان تو قسمت استریل لباس های عفونی کار پیدا کردم. البته شیفت روز هم نبود. از ده شب تا ۶ صبح بود. بیچارگی بود، گاهی بوی ضد عفونی کننده ها از زیر ماسک هم تو تمام مغزم می پیچید.
_ اما من که برات پول می فرستادم خوب اگر کم بود می تونستی بهم بگی.
_ نه نه. اشتباه نکن. هنوزم میگم، اگر کمک های تو نبود واقعا نمی تونستم اون جا بمونم. پولی که برام می فرستادی زیادم بود اونم در شرایطی که بی منت خونه ات رو هم در اختیارم گذاشته بودی. اما تا کی می خواستم سر بار تو باشم؟ درسته که راهو کج رفته بودم ولی اخلاقم که یادته. حاضر بودم گشنگی بکشم اما دستم رو جلوی کسی دراز نکنم. البته می دونستم تو نه به روم میاری نه منتی سرم می ذاری. همون طور که هیچ وقت هم به روم نیاوردی. اما دیگه جایی تو ایران نداشتم باید برای خودم یه زندگی درست می کردم. همون موقع ها زنگ زدم ایران باید یه جوری ماست مالی می کردم همه چیز رو. این شد که گفتم ازدواج کردم و حامله ام. براشون عجیب بود اما تو ذاتشون بی اعتمادی نبود. برا همین ساده باورم کردن.
خسته ات نکنم پیمان رو که می خواستم دنیا بیارم طعم حسرت های زیادی رو دوباره چشیدم. تو بیمارستان وقتی می دیدم شوهرهای مردم چه طور زناشون رو بغل کردن و برای دو قدم راه رفتن چه کارا که براشون نمی کنن حسرت تو چشمام برق می زد.
پیمان یه هفته ای بود که اومدم خونه. به زور می تونستم صاف وایسم. اما مجبور بودم یه بچه ۳ کیلویی رو هم بغل بگیرم و شیرش بدم و زیرش رو عوض کنم.
دفعه اولی که می خواستم ببرمش حمام به جرات می گم که دستام می لرزید. فکر می کردم بی برو برگرد یه دستی یا پاییش کنده می شه تا حمومش کنم. دائم از دستم لیز می خورد. یه بچه حمام کردنم یه ساعت طول کشید.
بچه ام ده روزش شده بود و نافش افتاده بود. تو ذهنم یه چیزایی از خواهر کوچیکم یادم بود که ده دوازده روزه بود که نافش افتاد و مامانم بردش حمام و بعد بابام تو گوشش تشهد خوند.
به خودم متلک می گفتم که برایم بچه ای که از بیخ جایی تو دینت نداره چه تشهدی می خوای تو گوشش بخونی. خیلی با خودم سر و کله زدم ولی یه صدایی با سماجت تو گوشم می گفت این بچه از حلالم، حلال تر و پاک تره. خودم بچه ام رو بغل کردم و آروم تو گوشش تشهد خوندم. بچه ام می خندید و من از خنده اش ذوق می کردم. همون جا به خودم قول دادم بهترین زندگی رو براش درست کنم.
رفتم به نام خودم براش شناسنامه گرفتم. خدا رو شکر خیلی عجیب نبود و کسی با یک دید بد بهم نگا نمی کرد.
_ همون موقع ها بود که بهم میل زدن که حسابت بسته شده. هنوز از شوک اون بیرون نیومده بودم که مسئول شارژ آپارتمان هامون بهم میل زد که قبض ها رو چه طور پرداخت می کنین و تازه دو زاریم افتاد تو خودت رو نیست کردی. خیلی دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم تا مدتها فکرم خراب بود اما بعد خودم رو مجاب کردم که حتما به همه چیز فکر کردی و مشکلی نداری دیگه. دروغ چرا گاهی فکر می کردم رفتی با یکی هم خونه شدی و…
_ از مرد جماعت بریدم پیمان . همون موقع که پام رو از ایران بیرون گذاشتم بریدم. سخت بود بی پشت و پناه بودن اما انقدر امیر بد کرده بود در حقم که دیگه دور این یه قلم رو خط بکشم.
خلاصه یه دوره حقوق رفتم و بعد تو یه شرکت کار پیدا کردم و کم کم خودم رو نشون دادم و بعد از سه سال تونستم یکی از وکلای شرکت بشم. تو قسمت پروژه های ایرانشون.
_ پس دیگه خانوم وکیلی شدی برا خودت.
_ ای همچین. بر گردم برای دکترا باید اقدام کنم. می دونی اونجا مزیتش به اینه که اگه تلاش کنی و بخوای جا برای پیشرفتت بازه و در نهایت نتیجه اش رو می بینی و ازش سود می بری.
_ از خانواده ات خبری داری؟ بهشون سر زدی اومدی؟
_ راستش آخرین خبر یه ۶ ماه پیش بود که بالاخره هر جوری بود زنگ زدم و گفتم از شوهر خیالیم جدا شدم. از پشت تلفنم دست و پام می لرزید وقت گفتنش. آخه به قولی ما با رخت عروسی می ریم خونه شوهر و با کفن میایم بیرون. بماند که چقدر من رو متهم کردن که تو نساختی و زن باید کوتاه بیاد و زندگی رو نگه داره و حالا با یه بچه ۵ ساله تو کشور غریب چه طور میخوای نون درآری؟
هه! غافل از این که از اول هم تنها بودم. حرفی نداشتم بزنم. چی می گفتم؟ آخرشم با بد خلقی خداحافظی کردن و رفت تا همین الان که اومدم. تصمیم هم ندارم ببینمشون. چون اون وقت مجبورم می کنن بمونم ایران و این اول بدبختی هامه. با بچه ای که جای پدر تو شناسنامه اش خالیه و فامیلی اش، فامیل مادرشه و هزار و یه درد دیگه.
_ بالاخره که چی؟ چرا ازدواج نمی کنی؟
_ کوتاه بیا پیمان. خیلی وقته خودم مرد خودم بودم. کمبودی حس نمی کنم. پیمان مرد منه. همون قدر هم فهمیده است. می فهمه باید باهام کنار بیاد.
_ ولی به نظر تو خیلی عصبی هستی و باهاش بد خلقی می کنی.
_ آره بالاخره اون همه فشار خودش رو یه جا نشون می ده دیگه اما می فهمه و درکم می کنه.
_ فکر نمی کنی یکی رو لازم داره تا وقتایی که تو براش وقت نداری یا باهاش بد اخمی می کنی تو آغوشش بگیرتش و تلخی های تو رو براش جبران کنه؟
_ پیمان کار و بارت چه طوره؟ هنوزم استادی؟ بازم تقلب گرفتی از کسی یا ترک کردی این سخت گیری هات رو؟
پیمان خنده عمیقی می کنه و ادامه می ده:
_ اون شیطون کوچولوی منو که دیدی، ازش یه تقلب گرفتم و یه دل نه صد دل عاشقش شدم.
_ دروغ می گی؟ پس یعنی شاگردت بوده؟
_ نه ممتحنش بودم.
_ برام عجیبه نمی دونم شخصیت عجیبی داره و حدس می زنم همین جذبت کرده. ولی مطمئنم خوشبختت می کنه، چون مثل کف دست می مونه و این بهترینه برا تداوم یک زندگی.
_ تنها کسیه که تو کل زندگی ام نتونستم باهاش مخالفت کنم. شدیم دو روی سکه اما چی کار کنم که سکۀ یه رو بی ارزشه ولی وقتی دو رو می شه با ارزش م یشه و وقتی تو جیبت می ذاریش مدام دستت روش میاد و می خوای ازش محافظت کنی. نمی دونم می فهمی یا نه؟ وقتی کنارم نیست یه چیزی کم دارم. اون پی شیطنت هاشه و دل من مدام می لرزه. باورت نمی شه از دیوار راست بالا می ره. مثل آب خوردن تمام این سالا هم بالا رفته اما حالا هر بار من جاش می ترسم که مبادا الان پاش سر بخوره یا… نمی دونم چه حسیه.
مریم لبخند شیرینی می زنه و ادامه می ده:
_ این همون حس عشقه، از جونت برات عزیز تر می شه. حاضری همه رنج ها و درد هاش برای تو باشه ولی یه خار هم تو پاش نره. هر دو تون لیاقت هم رو دارین، مراقبش باش که نشکنه.
_ ببینم برای ناهار می مونید؟ آخه پیمان از وقت ناهارشم گذشته. حتما الان کلی غر زده به جون خانومت.
پیمان خنده سرخوشی سر می ده و بعد در جواب مریم می گه:
_ باهات شرط می بندم اصلا نفهمیده گشنشه. اگه نادیا ست انقدر تفریح و سرگرمی داره که الان باید به زور دستشون رو بگیریم بیاریم تو.
_ خوب پس بریم دنبالشون و بعد… راستی نگفتی، ناهار می مونید؟
_ نادیا اگه بخواد بمونه باید بمونیم چون از پسش من یکی که بر نمی یام. خصوصا که گشنه هم باشه سرش بره از ناهار و شامش نمی گذره خصوصا ناهارو شام بیرون. با پیمان تو خیلی فرقی نداره.
_ خوش به حالش! زندگی براش ساده می گذره. نه مثل ما که یه آب خوردنمون هم با هزار جور فکر و خیاله.
پیمان و مریم با هم از ورودی هتل بیرون اومدن و به طرف محل بازی بچه ها می رن. نگاه پیمان از دو کیلومتری نادیا رو پیدا می کنه و نگاه مریم هم از دو فرسخی پیمان کوچولوش رو.
دل مریم ناگهان از صحنه مقابل دیدش می لرزه و دلهره به جونش می افته.
نادیا روی جدول کنار زمین بازی تقریبا در حال دویدنه و پیمان هم در تلاش برای دویدن و به نادیا رسیدن.
ناخودآگاه ثانیه ای نگاهش به سمت پیمان بر می گرده و روی صورتش ثابت می شه.
پیمان با نگاه مریم سرش رو آروم به طرفش می گردونه و با صدایی خندان و نگاهی خندان و ترسان با هم می گه:
_ عاشقه این کاره. کافیه یکی رو پیدا کنه تا زیر سنگم شده راضی اش کنه از روی جدول بدوند. داره با پسرت مسابقه می ده و این طور که من می بینم یادش رفته بزرگتر از اونه و باید بذاره اون ازش جلو بزنه. هرچند اهل این آوانس دادن ها هم نیست.
بعد شونه اش رو بالا می اندازه و با خنده ادامه می ده:
_ خوب مسابقه ست دیگه.
هنوز پیمان ادامه حرفش رو نزده پیمان کوچولو از روی جدول پاش لیز می خوره و روی زمین می افته. مریم خیز بر می داره تا به سمتش بره، مطمئنه که الان صدای گریه پیمان کل محوطه رو بر می داره.
پیمان بغض کرده و آماده گریه می شه و مریم آماده حرکت که با صدای نادیا و عکس العمل پیمان میخکوب می شه.
نادیا با خنده به پشت سر بر می گرده و رو به پیمان کوچولو در حالی که تنها دستش رو برای گرفتن دست پیمان و بلند کردنش دراز کرده، می گه:
_ اَه اَه! بدم میاد از بچه های لوس. هان؟ چیه؟ خوب افتادی دیگه. مگه من نیفتادم اون موقع. بغض کردنت چیه؟ نگو که می خوای زار بزنی پسر گنده؟ اگه آره من برم که نگن این دوست منه.
بعد با خنده پیمان رو بلند می کنه و به ثانیه نکشیده مثل باد روی جدول دویدنش رو از سر می گیره و می گه:
_ بدو پیمان اگر نمی خوای من ببرم ها، بدو.
پیمان گریه فراموشش می شه و به ثانیه نکشیده شروع به دویدن دوباره می کنه و کم کم در کنار نادیا قرار می گیره.
گاهی پیمان تنه های کوچیکی به نادیا می زنه و گاه نادیا.
_ اِ؟ نگاهش کن به پسرم داره تنه می زنه تا بندازدش.
پیمان با لبی پر خنده می گه:
_ خوب پسر تو هم به نادیای من تنه می زنه.
_ اون بچه است.
_ خوب نادیای منم بچه اس. پسرت تنه نزنه اونم نمی زنه.
مریم غافل از همه جا و تنها با چند دقیقه نظاره کردن نادیا و پسرش و در حالی که انگار اون همه ترس و دلهره ناگهانی دود شده رفته هوا، با لبی پر خنده شروع به تشویق کردن پیمان می کنه.
_ بدو پیمان، بدو مامان! الان می بری. بدو یه کم دیگه.
پسر بچه ثانیه ای گیج ایست می کنه و به مریم چشم می دوزه و بعد با لبی پر از خنده دوباره می دوه.
و پیمان تنها نگاه عاشقانه اش رو به صورت نادیا می دوزه و زیر لب زمزمه می کنه، می دونم تو می بری.
نادیا و پیمان تقریبا هم زمان و تنها با یک قدم اختلاف به ته جدول می رسن.
نادیا دستاش رو بالا می گیره و با صدای نیمه فریاد می گه:
_ من بردم.
اما پیمان هم به ثانیه نکشیده، با صدای فریاد مانندی بین کلام نادیا می پره و می گه:
_ نخیر، من بردم. مگه نه مامان؟
_ آره فدات شم شما بردی.
_ اِ؟ چرا دروغ می گین؟ من بردم. مگه نه پیمان؟
پیمان تنها می خنده و در حالی که دستش رو آروم پشت نادیا می گذاره، می گه:
_ هر دو تون بردین.
نادیا نگاه اخمو و معترضش رو به پیمان می دوزه و سعی می کنه خودش رو از حصار دست های پیمان در بیاره که دست پیمان محکم تر حلقه می شه دورش و آروم زیر گوشش زمزمه می کنه:
_ می دونم تو بردی عشقم. ولی اون بچه ست، بذار دلش خوش بشه که اونم برده.
_ فقط همین یک بار ها.
_ باشه شیطون، حالا پیش به سوی خونه.
_ اِ؟ پس ناهار چی؟ من گشنمه.
_ تو که تا دو دقیقه پیش یاد گشنگی ات هم نبودی بیا بریم به کار و زندگیم برسم.
_ نه.نمی یام. ناهار بیرون می خوام، جوجه با استخون.
_ امان از دست تو.
مریم سرش رو بر می گردونه به عقب و می گه:
_ ببینم ناهار هستین؟
پیمان کوچولو بی توجه به روی صحبت مادر، بلند جواب می ده:
-_من پهلوی نادیا می شینم.
مریم به طرف پیمان بر می گرده و با اخم می گه:
_ پیمان باید بگی نادیا جون یا خاله نادیا. از شما بزرگتره نادیا جون. اجازه نداری اسمش رو صدا بزنی.
پیمان اخم می کنه و نادیا با حرص می گه:
_ اما ما دوستیم با هم بهم بگو نادیا وگرنه باهات دوست نمی مونم.
مریم کلافه با چشم و ابرو سعی می کنه نادیا رو مجاب کنه و پیمان تنها می خنده و نادیا با خنده ی پیروزی می گه:
_ هان؟ چرا اون جوری نگاهم می کنی؟ خوب من نادیام.
هنوز از در کامل وارد نشده بودن که یکی از هتل دارها کنار مریم قرار گرفت و خطاب به او گفت:
_ خانوم سلیمانی؟
_ بله؟
_ آقایی به نام آریانا راد از شرکت بازرگانی طلوع پشت خط هستن. دو بار دیگه هم تماس گرفتن.
نگاه نادیا پر تعجب به مریم خیره می شه و مریم با یه عذر خواهی به طرف رسپشن می ره.
_ این آقاهه منظورش کی بود؟ هان؟ آریانای ما که نبود؟ هان؟
_ چرا دقیقا خودش بود.
_ هان؟
_ مریم وکیل یک شرکت فرانسویه که با شرکت آریانا کار می کنن و الان برای حل کسری از قراردادها اومده ایران.
_ دروغ می گی؟ چه جالب! تو می دونستی؟
_ نه امروز فهمیدم.
_ ببینم از کجا مریم رو می شناسی؟
_ گفتم که شاگرد و کارمندم بوده.
_ دوستش داشتی؟ شوهرش کیه؟ چرا پیمان اسمش باباش رو نمی دونست؟
نادیا تیر بار سوال میکرد و پیمان تنها در سکوت و بهت تماشاش می کرد.
نادیا دستش رو مقابل صورت پیمان حرکت می ده و می گه:
_ هی؟ کجایی؟ چرا جوابم رو نمی دی؟
_ جواب کدوم سوالت؟ چند تا سوال کردی که یکیش هم کاملا بی ربط بود.
_ خوب اگر دوستش نداشتی که بهش کمک نمی کردی الکی. چه کمکی کردی؟ شوهرش دوستت بود؟ بعد تو رو دور زد؟ خیلی خوشگله مریم. شوهرشم خوشگل بود؟ طلاق گرفتن؟
پیمان با اعصابی خراب و نگاهی تلخ ناگهان رو به نادیا می کنه و با تلخی می گه:
_ می شه تمومش کنی؟
_ نه! خودت گفتی سوالای توی دلم رو ازت بپرسم و تو خودم برداشت نکنم.
_ اوف، خیله خوب نادیا. جوابت رو می دم ولی الان جاش نیست.
_ پس کی؟
_ تو راه می گم برات.
_ باشه پس یه سوال؟
_ بله؟
_ هنوز هم دوستش داری؟
_ نادیا تمومش کن من تنها کسی که تو تمام این سال ها از ته قلبم دوستش داشتم تو بودی و تو هستی و تو خواهی بود. دیگه این شر و ورها رو نمی خوام بشنوم.
_ حالا چرا شاکی می شی؟ من یه سوال پرسیدم.
_ از این به بعد قبل از پرسیدن سوالات یه کم بهشون فکر کن.
_ خوب اون وقت که باز می رسیم همون خونه اول که بگم الان ممکنه تو از سوالم ناراحت شی یا غیره و اصلا نپرسمش و بعد خودم برا یخودم تفسیرش کنم.
_ گاهی خیلی کله شق می شی.
_ خوب تقصیر خودته.
_ باشه نادیا الان کشش نده، می ریم تو ماشین جواب همه سوالات رو می دم. خوبه؟
_ اوهوم، پس بپا یادت نره سوالام.
_ باشه چشم.
_ چشمت بی بلا پسرم.
_ کی به کی میگه پسرم؟
_ چیه بابا چرا هی داد و هوار بی خود می کنی؟
_ اِ! منو دست انداخته، فکر کرده خبریه.
_ کی فکر کرده خبریه آریانا؟ باز تو هوار بی خود راه انداختی.
_ گوشی موبایل تو دستشه اون وقت به من شماره هتلش رو داده از صبح عین علاف ها هی شماره هتل رو گرفتم فرمودن خانوم بیرون از هتل هستن.
_ خوب تو مگه بیکار بودی که از صبح سه دفعه گرفتیش؟
_ مانی خفه شو ها!
_ ای بابا خوب راست می گم دیگه.
_ خبرم نمی گرفتمش، چه طوری باهاش قرار سه شنبه رو می گذاشتم؟
_ بهانه مفت داری میاری. بگو دردت چیه که اینجور بهت فشار اومده؟
_ چرا چرت می گی. دردت چیه کدومه؟
_ آریانا تو منشی داری خیر سرت کار منشی هم همینه که زنگ بزنه و مردم رو برات پیدا کنه و بعد به تو وصلشون کنه تا کارت رو بگی بهشون. پس دلیلی نمی بینم که بخوای عین علاف ها از صبح گوشی تلفن رو دستت بگیری و دنبال یه زن بگردی، مگر این که خبر دیگه ای باشه.
_ خفه شو مانی! بی خود حرف مفت نزن. دیدم سر منشی بدبخت هزار تا کار ریختم گفتم خودم زنگ بزنم. خب نمی مرد شماره موبایلش رو می داد که این همه هم علاف نمیشدم.
_ آها پس دردت سر اینه که شماره موبایلش رو نداری. خوب شاید شوهرش دلش نخواد.
_ ولم کن شر و ور میگی. شوهرش کجا بود بابا؟ خودش به زور ۲۷ یا ۲۸ رو داشته باشه به قیافه اش هم نمی خوره که شوهر کرده باشه. تازه همه جا مثل ایران نیست که مردم هول باشن دختراشون رو شوهر بدن، تو خارج از ایران این خبرا نیست.
_ آهان پس که این طور! پسر حرف دلت رو بزن دیگه. بگو گلوت گیر کرده و طرفم پا نداده.
_ خفه شو مانی، خجالت بکش.
_ چشم ما خجالت می کشیم اما بالاخره که حال شما رو هم می پرسیم. ببینم حالا پیدا شد خانوم سلیمانی تون؟ راستی اسمش چی بود؟
بعد خنده سر خوشی می کنه و از اتاق آریانا بیرون میره.
***
با اعلام منشی و باز شدن در اتاق کنفرانس، مریم وارد می شه و با نگاهی جدی و سنگین به طرف میز می ره.
هم زمان نگاه پیمان با لذت روی صورتش می گرده و نگاه مانی جستجو گرانه و نگاه آریانا مشتاق و کمی دلخور.
اما مریم تنها ثانیه ای نگاه ها رو می بینه و بعد آروم سلامی می کنه و این بار بدون تلاش برای دست دادن با تک تک جمع، روی صندلی خالی کنار مانی می شینه.
بدون کوچکترین وقت تلف کردنی کیفش رو باز می کنه و پوشه هایی رو بیرون میاره و روی میز بازشون می کنه و با جدیت مشغول کار می شه.
پیمان غرق لذت از زنی که مقابلش می بینه و در حالی که احساس می کنه اون عذاب وجدان این سال هاش کم کم در حال محو شدنه با دقت به حرف های مریم گوش می ده.
مانی در دل به انتخاب آریانا تبریک می گه و در عین حال براش غصه می خوره از انتخاب سختی که مقابلش می بینه. قطعا این زن به این سادگی دست یافتنی نخواهد بود نه برای آریانا و نه هیچ مرد دیگه ای. آریانا محو صورت زن و صدای اون تقریبا توی یک دنیای دیگه سیر می کنه.
با بالا رفتن ناگهانی سر مریم و اخم غلیظی که توی صورت آریانا می پاشه سر مرد بی اراده خم می شه و پایین می افته و لبخند روی لب پیمان و مانی واضح تر.
بعد از چیزی حدود یک ساعت در باز می شه و خدمتکار با سینی قهوه و شیرینی وارد می شه.
مریم هنوز غرق کا،ر با صدای آروم پیمان به خودش میاد:
_ خانوم سلیمانی فکر می کنم بهتره یک استراحت کوتاهی داشته باشیم و قهوه مون رو بخوریم و بعد دوباره به کارمون برسیم.
مریم بی هیچ حرفی برگه ها رو مرتب می کنه و سرش رو بالا میاره و قهوه رو بر می داره و دوباره چشم می دوزه به فنجونش.
آریانا عصبی از این سکوت مریم به طرف دختر بر می گرده و می گه:
_ اگر مایل باشین خوشحال می شیم یک شب شام در خدمتتون باشیم خانوم سلیمانی.
زن بی هیچ نرمشی و با لحنی خشک و رسمی می گه:
_ ممنون از دعوتتون. ان شاءلله در فرصت های بعدی.
آریانا شکست خورده و این بار با اخم هایی در هم کشیده سرش رو روی فنجونش خم میک نه و با حرص قاشق داخل رو به حرکت در میاره و مانی با لبخند به حرکات آریانا چشم می دوزه.
بعد از چند دقیقه دوباره مشغول کار می شن. تقریبا حدود ساعت ۹ شب خسته از کار و با نتیجه ای باب میل همه شون، مریم از سر میز بلند می شه و کتش رو به تن می کنه و آماده خروج می شه که کلام پیمان وادار به ایستادنش می کنه:
_ خوشحال می شدیم شام تشریف داشتید.
_ می دونید که پیمان منتظره با هم شام بخوریم.
آریانا گیج چشم میدوزه به پیمان و در پی رسیدن هر چه سریعتر به پاسخ سوالاتش از جمله این که پیمان کیه و اصلا از کجا پیمان راستین از وجود کسی به اسم پیمان خبر داره و از کجا این زن رو می شناسه؟
حالا بی صبرانه منتظر خروج هر چه سریعتر زن از دفتره که با ادامه کلام پیمان جلوی خودش رو برای پریدن به پیمان می گیره.
_ پس من می رسونمتون تا هتل.
_ مزاحمتون نمی شم جناب راستین، یه آژانس بگیرین برام می رم.
_ نه این چه حرفیه؟ تعارف نداریم که خودم می رسونمتون.
آریانا حرصی شده و انگار که پیمان رقیبی سر سخت برای گرفتن زن باشه با صدایی عصبی رو به پیمان می گه:
_ پیمان جان الان یادم افتاد که نادیا گفته بود منتظرته. بهتره تو بری پیش نادیا، من خانوم سلیمانی رو می رسونم. خانوم ها رو که می شناسی. یهو دلخور می شه ازت بفهمه ها.
مانی تقریبا به زور جلوی خنده اش رو می گیره و پیمان ناگهانی چیزی از حرف های آریانا تو وجودش زنگ می زنه و با خودش زمزمه می کنه نه آریانا، دیوونگی نکن تو نمی تونی نسبت به این زن هیچ حسی داشته باشی. هر چی هست فراموشش کن.
بعد اخم هاش رو در هم می کشه و با لحنی جدی رو به آریانا می گه:
_ مشکلی نیست خودم بهش تو راه زنگ می زنم و می گم مریم خانوم رو می رسونم بعد و می رم پیشش.
زنگ خطر تو گوش آریانا هم زده میشه و نگاه مانی با شنیدن نام زن به شب تولد عمو بر می گرده و کم کم مخاطب تلفنی پیمان براش پر رنگ و پر رنگ تر می شه.
قبل از هر حرف دیگه ای پیمان به طرف در حرکت می کنه و صدای خداحافظی مریم مانی و آریانا رو از فکر بیرون می کشه و ثانیه ای بعد در مقابل نگاه های پر از سوالشون از در بیرون می رن.
_ به سلامتی کجا شال و کلاه کردین؟
_ چیه کشتی هات غرق شده؟ خوب هماهنگ می کردی غریق نجات می فرستادم.
_ مگه تو غریق نجاتم داری نمکدون؟ نکنه منظورت از غریق نجات خودته؟
_ چیه؟ مگه من چمه؟ هر چند انقدرا هم عزیز نیستی که من بیام نجاتت بدم ولی حالا شاید پیمان رو می فرستادم.
_ منظورت جناب راستینه دیگه.
_ نه قربونت دقیقا پیمانه، آقامون. یادت که نرفته؟
_ هه! حتما خبرم داری آقاتون چه مرامی می ذارن و مردم رو می رسونن هتلشون و…
_ هه هه بگو دقیقا الان کجات داره می سوزه؟ هر چند معلومه خیلی وقته سوخته آخه از در اومدی تو بوش همه جا رو برداشت. خوب آقامون دلسوزه.
_ هه! حالا جنابعالی ده شب کجا می خوای بری؟
نادیا این بار قهقهه بلندی سر می ده و هم زمان رو به آریانا ادامه می ده:
_ آقامون داره میاد دنبالم با مریم جون و پیمان بریم شام بیرون.
آریانا ناگهان اخماش رو در هم می کشه و زیر لب چیزی زمزمه می کنه و بعد با صدای بلند می گه:
_ آقاتون غلط می کنه. مگه تو زنش نیستی؟ مریم خانوم کی باشه؟
_ اِ؟ تا همین دو دقیقه پیش که آقای راستین بود، چی شد یهو شوهرم شد؟
_ نمک نریز نانادی حوصله ندارم. دختره تو رو من وای می ایسته که ایشالا در فرصت های بعدی، بعد بدو راه میافته با پیمان بره شام بخوره. انگار نه انگار پیمان زن و بچه داره خودش.
نادیا دوباره خنده پر سر و صدایی سر می ده و بعد می گه:
_ ببین داداش گلم اگه کسی هم بچه داشته باشه مریمه نه من. من هنوز خودم بچه ام بابا. من و چه به مامان شدن؟ مامان جذبه لازم داره و آی آی نمی دونی این مریم چه جذبه ای داره! حیوونی پیمان جلوش موش می شه.
ناگهان بین اسم ها براش فاصله می افته و به یاد میاره که این اسم رو از زبون مریم هم هنگام خروجش شنیده بود. سریع به طرف نادیا خیز بر می داره و مقابلش می ایسته و می گه:
_ نانادی پیمان کیه؟
_ خوب آقامونه دیگه.
_ لودگی نکن. اون یکی پیمان کیه؟ شوهرشه؟ آره؟
نادیا برای اولین بار تو نگاه آریانا چیز عجیبی می بینه که با تمام تلاشش هم نمی تونه بفهمه چیه؟ نوعی ترس، ناراحتی، اضطراب اما هیچ کدوم این ها باعث نمی شه که بدون سر به سر گذاشتن جواب صریحی به آریانا بده. پس دوباره می زنه زیر خنده و این بار می گه:
_ آخ آخ چه پسر ماهی هم هست. کلی با هم دوست شدیم. رفتیم هتل دیدن مریم، اون و پیمان مشغول حرف زدن شدن و من و پیمانم رفتیم بیرون. وای با هم مسابقه دادیم چه حالی داد. جات خالی…
آریانا تقریبا از کوره در رفته و بین حرف نادیا می پره و می گه :
_ تو غلط کردی با یه مرد غریبه رفتی بیرون. اصلا واسه چی شوهرت رو با یه زن ول کردی راه افتادی با اون مردتیکه؟
_ هوی هوی کوتا بیا صداتم برا من بلند نکن ها. دلت از جای دیگه پره سر من قرار نیست خالیش کنی. بعدم فکر نمی کردم برای بیرون رفتن و بازی کردن با یک پسر بچه ۶ ساله باید از کسی اجازه می گرفتم.
آریانا مسخ شده به نادیا کم کم رنگ چهره اش سرد می شه و بعد بی هیچ کلامی روی مبل سر می خوره.
نادیا وحشت زده و هول به طرف آریانا خیز بر می داره و مقابل پاهاش می شینه و در حالی که دستش رو مدام مقابل صورت آریانا تکون می ده با اضطراب می گه:
– آریانا چته؟ چی شد آریانا؟ جون من ادا در نیار من می ترسم. آریانا؟ خوبی؟
آریانا ثانیه ای طول می کشه تا از این شوک ناگهانی بیرون بیاد و بعد ناخودآگاه صدای مانی تو وجودش بلند و بلند تر می شه. شاید شوهرش دوست نداره… شاید شوهرش دوست نداره…
_ شوهرش… بچه اش…
_ چی می گی آریانا؟ اَه تو چته بابا؟ شوهر کی؟ خوبی؟ عاشقی تو هم!
آریانا دوباره به خودش مسلط می شه و زمزمه می کنه:
_ تو مطمئنی نانادی؟
نادیا بی حوصله ادامه می ده:
_ چی رو؟
_ این که… این که بچه داره مریم؟
_ چه زودم پسر خاله می شی تو، بله بچه داره مریم خانوم.
_ شوهرشم دیدی؟
_ نه، طلاق گرفته.
_ چی؟
_ پیچ پیچی. برو بابا زده به سرت تو هم امشب.
_ نانادی جون من درست جوابم رو بده، برام مهمه نانادی.
_ خوب گفتم که بچه داره. از شوهرشم به نظرم خیلی سال پیش طلاق گرفته و به بچه اش هم چیزی نگفته چون بچه اش اصلا نمی دونست باباش کیه.
_ پیمانم نمی دونه؟ از پیمان نپرسیدی؟
_ چرا ولی شاکی شد و گفت بعدا در موردش حرف می زنیم و فعلا اون بعدا نرسیده. حالا اجازه می دین برم؟
_ کجا؟
_ ای بابا این تازه می گه لیلی زن بود یا مرد؟ دنبال نخود سیاه.
آریانا ناگهان تو خودش فرو می ره و ثانیه ای بعد از روی مبل بلندمی شه و به طرف اتاقش می ره بعد لحظه ای به عقب بر می گرده و رو به نادیا می گه:
_ نانادی نمی دونی مامان اینا کی میان؟
_ نه. من از کجا بدونم؟ زنگ بزن ببین کی رضایت می دن بیان خونه مادام و موسیو. هه! دیدیشون سلام ما رو هم برسون. فعلا!
_ کجا می ری؟
_ ای بابا! ولمون کن بابا تو هم سوزنت گیر کرده. دارم می رم شام کوفت کنم و بیام.
_ تنهایی؟
– نه با شوهرم و مریم جون و پیمان جون. دیگه؟
_ آهان با مریم… باشه، مگه اومدن؟
_ الانا می رسن.
_ خدا فظ.
_ بای بای.
***
نادیا از در بیرون می ره و آریانا با اعصابی خراب و دنیایی فکر و خیال به طرف اتاقش می ره و روی تخت می افته. چشم می دوزه به سقف اتاق و دوباره اون دو چشم سبز و موی بلوند جلوی صورتش میاد.
کم کم بی طاقت می شه و قطره اشک سمج از گوشه چشمش فرو می افته و دستاش زیر سرش حلقه می شه و توی ذهنش صورت معادله رو می چینه و بعد از ساعت ها تلاش بی نتیجه زیر لب زمزمه می کنه:
_ هه پیدا کنید پرتقال فروش را!
نادیا و پیمان خسته و نفس زنان از بازی، پشت میز می شینن و مشغول خوردن شام می شن. انگار اشتهای هر دو بعد از اون همه بالا پایین پریدن ها حسابی باز شده. پیمان و مریم هم زمان با نگاه کردن به پیمان کوچولو و نادیا آثار رضایت و دوستی عمیق بین این دو رو حس می کنند.
پیمان لبخند زیبایی به روی نادیا می زنه و به محض پایین انداختن سرش نادیا لب باز می کنه و رو به مریم می گه:
_ ببینم مریم شما تا کی ایران هستین؟
_ تا هفته دیگه دوشنبه. چه طور؟
_ جایی برنامه خاصی دارین؟
پیمان نگاهش رو به نادیا می دوزه تا حدس بزنه دنبال چیه از این بحث که نادیا قبل از هر گونه فکری دوباره ادامه می ده:
_ اگه می شه و کاری ندارید توی تهران، بریم شمال. پیمان یه شرط به من باخته و باید منو ببره شمال. خوب اگه شماها هم بیاین بهمون خوش می گذره. من به پیمان گفتم اون جا می تونیم کلی حلزون جمع کنیم اما پیمان نمی دونه حلزون چیه؟ خوب بیاین اونجا می بینه، ها؟
مریم با تعجب به نادیا چشم می دوزه و پیمان تو ذهنش مشغول حلاجی دلیل مهمی که نادیا برای همراهی مریم و پیمان تو این سفر آورده می خنده. هنوز مشغول خندیدنه که مریم با نگاهی متفکر در جواب نادیا می گه:
_ راستش بدم نمی یاد حالا که اومدیم ایران پیمان هم یه کم تفریح کنه چون اون جا خیلی وقت نداریم برای با هم بودن ولی نمی خوام مزاحم شما بشم. می دونم تو این دوره هیچ کس دوست نداره به قولی یه سر خر همراهش باشه. برید با هم، خوش بگذره بهتون که عمر این دوره خیلی کوتاهه.
نادیا با خنده در جواب مریم ادامه می ده:
_ بی خیال. اگه شما هم نیاین کلی سر خر همرامونه. اولیش هم برادر خودم و پسر عموی گلمه تازه کمند هم هست، پس بی خود تعارف نکن. باشه؟
اسم کمند ناگهان رنگ نگاه پیمان رو و حتی مریم رو عوض می کنه اما مریم که غافل از همه جاست تنها یک تشابه اسمی تو ذهنش میاد و لحظه ای به سال ها قبل و کمند نامی فکر می کنه که روزی زندگی اش رو با یک تفکر غلط و عشق احمقانه نابود کرده بود. شاید کمند تنها کسی بود که مطمئن بود تا عمر داره بهش بدهکاره و هیچ وقت حلالش نخواهد کرد. با هر بدبختی افکار توی ذهنش رو پس می زنه و رو به نادیا با لبخندی کمرنگ شده ادامه می ده:
_ ممنون عزیزم ولی درست نیست من توی یک جمع خانوادگی مزاحم بشم.
با این حرف ناخودآگاه پیمان نفس آسوده ای می کشه اما نادیا که غم ناگهانی نگاه پیمان کوچولو دلش رو می گیره با لحنی جدی و تقریبا دستوری رو به مریم می گه:
_ اصلا این یه دستوره ازت دعوت نمی کنم، تو مجبوری بیای. می دونمم که کاری نداری پس بهانه ای هم نمی تونی بگیری. بعد رو به پیمان می کنه و می گه :
_ پیمان فردا چهار شنبه اس، اگر بریم می تونیم تا جمعه بمونیم و جمعه شب برگردیم. باشه؟
پیمان کلافه دستی توی موهاش می بره و به آخرین دستاویز چنگ می زنه و رو به نادیا می گه:
_ راستش خیلی گرفتارم الان. بهتره بذاریم یه وقت دیگه. باشه نادیا جان؟
نادیا اخم هاش رو در هم می کشه و با حرص و در حالی که دوباره سایه غم رو روی صورت پیمان کوچولو می بینه، می گه:
_ من این حرف ها حالیم نیست. پرونده هات رو بردار با خودت بیار اون جا کارات رو بکن. مریم اینا هفته دیگه می رن اون موقع هم به دردم نمی خوره مسافرت بردنت.
_ نادیا خواهش می کنم. بچه که نیست،. من واقعا درگیرم الان.
نادیا با بغض رو از پیمان می گیره و ثانیه ای بعد با نگاهی دوباره براق شده، رو به مریم می گه:
_ اصلا مهم نیست خودمون می ریم، با آریانا و مانی و کمند. بذار الان زنگ می زنم هماهنگ می کنم.
بعد سریع تلفنش رو در میاره که پیمان تلفن رو از دستش می کشه و با کمی اخم رو به نادیا می گه:
_ وقتی می گم الان نمی شه یعنی نمی شه، پس بیخود لج نکن.
مریم سعی می کنه جلوی دعوا رو بگیره پس رو به نادیا می گه:
_ نادیا جان بذار بمونه برای یک وقته دیگه. ایشالا دفعه بعدی که اومدیم ایران.
اما نادیا با حرص رو به پیمان می گه:
_ ما می ریم، تو هم اگر کار داری نیا. من برای خودم یه آدمم. حق تصمیم گیری هم دارم. بهت گفتم تو هم بیا ولی می گی کار داری پس ما خودمون می ریم. دیگه هم نمی خوام در این مورد حرفی بزنیم. بعد دوباره گوشی موبایلش رو از دست پیمان می گیره.
چیزی تو ذهن پیمان فریاد می زنه این الان همون نادیای یه دنده و لجبازه. همون نادیای مصممی که کافیه یه تصمیمی بگیره و بعد اگه بزرگترین سنگ رو هم جلوی پاش بندازی مثل آب خوردن برش داره. پیمان تو بازنده ای بعد با استیصال افکارش رو پس می زنه و بالاخره کوتاه میاد و تصمیم می گیره مانع اومدن کمند بشه تا مشکلات خود به خود حل بشه. پس با لبخند می گه:
_ باشه نادیا، با هم می ریم. اگر اجازه بدی من خودم با بقیه هماهنگ می کنم.
اما نادیا که هنوز از دستش دلخوره ادامه می ده:
_ نه خودم هماهنگ می کنم و در ظرف کمتر از ده دیقه با آریانا که حالا با شنیدن حضور مریم در این سفر به کل کار و زندگی فراموشش شده، قرار فردا رو می گذاره و قرار بر این می شه که آریانا با مانی حرف بزنه. بعد تلفن رو قطع می کنه و دوباره مشغول گرفتن شماره ای می شه که پیمان تلفن رو می گیره و می گه:
_ نادیا جان من خودم به کمند زنگ می زنم.
_ نمی خواد. تو زنگ بزنی نمیاد و می خواد مثل مریم ناز کنه، خودم زنگ می زنم. حالا پیمان خون خونش رو می خورد و حتی نمی تونست دهن باز کنه و بگه کمندی که داری بهش زنگ می زنی کافیه بیاد و مریم رو و بدتر از اون پسر نامزدش رو ببینه تا دوباره بشه همون کمند ۷ سال پیش تا هر چی رشته بوده پنبه بشه.
می ترسید تو چشمای مریم نگاه کنه و مریم هم حال غیر عادی پیمان رو فهمیده بود اما نمی تونست دلیلش رو حدس بزنه. چون هیچ زمانی رابطه نزدیکی بین امیر یا کمند با پیمان ندیده بود و حتی به نوعی همیشه ازشون دوری می کرد پیمان. پس حتی برای یک ثانیه هم شک نکرد که شاید این کمند همون کمند باشه که قطعا اگر می دونست هیچ وقت پا به این سفر نمی گذاشت.
اما نادیا در مقابل نگاه بهت زده پیمان قرارش رو با کمند هم می ذاره و ثانیه ای بعد با لبخندی عمیق رو به پیمان کوچولو می گه:
– فردا میریم شمال پیمان. بزن قدش!
پیمان غرق خوشی شروع به بالا پایین پریدن می کنه و مریم در سکوت کامل به اخم های در هم کشیده پیمان نگاه می کنه.
_ نادیا؟
_ هوم؟
_ پیمان حرفی نزد در مورد مریم؟
نادیا در حالیکه جلوی تلویزیون پاهاش رو توی سینه جمع کرده و مشغول سوهان کشیدنه ناخن های پاشه:
_ نه.
_ می شه بهش زنگ بزنی بپرسی؟
_ حالا تو رو سننه. مگه مریم زنته؟
_ نادیا برام مهمه، خواهش می کنم.
_ اوف! از فردا سه روز هم پیمان ور دلته، هم مریم. از هر کدوم خواستی خودت برو بپرس. برای من اصلا اهمیتی نداره. برای من همین قدر مهم بود که خیالم از ارتباطشون با هم راحت بشه که پیمان راحت کرد. دلیلی نداره وقتی پیمان به هر دلیلی نمی خواد حرفی در موردش بزنه، مجبورش کنم.
پریسا نگاهش رو از ساک سفری های جلوی در بر می داره و این بار با دنیایی سوال که تو ذهنش در حال مانور هستن و نگاهی فوق متعجب ثانیه ای به آریانا و ثانیه ای بعد به نادیا چشم می دوزه.
به دختر و پسری که بچه هاش بودن، از پوست و خونش بودن اما انقدر از هم دور و با هم غریبه شده بودن که حتی نمی تونست در مورد حرف هاشون هم حدس بزنه. نمی فهمید مریم کیه و چرا پسرش در موردش کنجکاوه؟ تنها پیمانی که می شناخت پسر پیام و شیرین بود ولی تا اونجایی که تو خاطرش بود این پسر دوست آریانا می تونست باشه ولی نه نادیا. نادیا در مقابل پیمان یک عروسک بود پس پیمان نمی تونست حتی حرفی برای زدن با نادیا داشته باشه. پس می موند یه پیمان دیگه ای که حتی نمی دونست از کجا تو زندگی دخترش پیدا شده؟ اصلا کی پیدا شده که اون نفهمیده؟ کی بچه هاش انقدر بزرگ شده بودن که حرفاشون با هم در مورد شاید دوست دختر و دوست پسر هم دیگه بود.
اصلا مگه آریانا و نادیا اهل دوست دختر و پسر داشتن بودن؟ اصلا اون چرا هیچی نمی دونست.
از هجوم این همه فکر سر دردی ناگهانی بهش حمله می کنه و با اخم هایی در هم کشیده و لحنی سرد مقابل آریانا و نادیا می ایسته و می گه:
_ این جا چه خبره؟
نادیا پوزخندی می زنه و می گه:
_ به! سلام مامان پریسا. احوال شما؟ راستش خبر که زیاده ولی این جا خبری نمی بینم، تو می بینی آریانا؟
_ نمک نریزین، جواب منو بدین. اینا چیه دمِ در؟
این بار آریانا با لحنی صمیمی تر رو به پریسا گفت:
_ سلام مامان. ساک من و نادیا ست.
_ اینو که دارم میبینم. کجا به سلامتی؟
_ دو سه روز میریم شمال.
_ با اجازه کی؟
این بار نادیا منفجر می شه از خنده و تلاشی هم برای این که جلوی خنده اش رو بگیره نمی کنه. بعد با همون سرعتی که خنده رو لبش اومده بود، اخمی ظریف جاش رو میگ یره و رو به پریسا می گه:
_ تا اون جایی که یادمه از وقتی ۱۲ ساله بودم دیگه خیلی بزرگ شده بودم و یه خانوم شده بودم. باید خودم کارهام رو می کردم، غذام رو می پختم، لباسم رو می شستم. کسی از اون روز تا حالا بهم نگفته بود برای کاری باید از مامان بابایی که هیچ وقت نیستن اجازه بگیرم. شرمنده خیلی نمی بینیمتون، ضرورتی هم تا حالا برای اجازه گرفتنمون نبود. خصوصا که باز یادمه باید هر جا می رفتم به برادرم اطلاع می دادم چون بزرگتر از منه و نگران نشه وقتی اومد خونه و دید نیستم. خوب منم که دارم با برادرم می رم مسافرت. پس اجازه من خود به خود گرفته شده، می مونه آریانا.
بعد سرش رو بی هیچ کلامی می اندازه پایین و در لاک رو با غیض باز می کنه و مشغول لاک زدن ناخن هاش می شه.
پریسا تقریبا خلع سلاح شده این بار رو به آریانا که همیشه حجب و حیای بیشتری رو موقع حرف زدن داشت می کنه و می گه:
_ و با کی دارین می رین؟
_ با مانی اینا.
_ اینا کی هستن؟
_ مانی و پیمان راستین و کمند و مریم از دوست های پیمان.
این بار دوباره روش رو سمت نادیا می کنه و می گه:
_ پیمان کیه؟
جوابش تنها سکوته بدون کوچکترین حرکتی حتی در سر نادیا.
_ با تو ام نانادی؟
_ تا اون جایی که یادمه پسر مهندس راستین و شیرین جونه.
_ و ربطش به تو؟
_ هه! تازه یادت افتاده مامان؟
_ با مامانت درست حرف بزن.
نادیا ناگهان عصبی اخم هاش رو در هم می کشه و شیشه لاک رو روی میز می کوبه و با حرص و در حالی که صداش رو کنترل می کنه رو به پدر می گه:
_ مگه چی گفتم؟ چشماتون رو بستین، بعد از من می پرسین؟ شیرین جون ربطش رو فهمید شما هنوز نفهمیدین؟
_ شما بگو تا بفهمیم.
_ می خوام باهاش ازدواج کنم.
بعد سرش رو زیر می اندازه و به طرف پله های سالن می ره.
پریسا لحظه ای شوک زده و تقریبا لال شده توی مغزش سعی می کنه حرف های نادیا رو حلاجی کنه.
نادیا پاش رو روی اولین پله می گذاره که صدای فریاد ناگهانی پریسا میخکوبش می کنه:
_ تو غلط می کنی. کی تا حالا انقدر خودسر شدین که خودتون برا خودتون می برین و می دوزین؟ اونم با یکی که جای باباته.
نادیا با عصبانیت به پشت بر می گرده و خیز بر می داره به سمت پریسا و پدر و می گه:
_ غلط می کنم یا نمی کنم به خودم ربط داره.
سیلی ناگهانی پدر روی صورتش واقعیت تلخی رو به نمایش می گذاره. با سماجت بغض در حال انفجارش رو قورت می ده و ادامه می ده:
_ چه بهتر که جای بابام باشه. لااقل برام پدری می کنه، شیرین جونم مادری.
پریسا فریاد می زنه:
_ ببند دهنتو!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن