رمان تقلب پارت 5 - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت ۵

– توضیح بدین. لپ تاپ می گیرین که تحقیقتون رو کامل کنید بعد یه سری از توی گالری عکسای من سر در میارین. بعد از توی بازی سر در میارین. این بچه بازی ها چه معنی می ده؟ با کی داری لجبازی می کنی؟ کارت وقتی ناقصه انتظار نداری که برات به به چه چه کنم. هان؟ به جای این که کارت رو انجام بدی مثل بچه ها با من لج کردی. بهتره به جای این سکوت جوابم رو بدی. اگه کار غلطی هم می کنی اون قدر جرات داشته باش که سرت رو بالا بگیری و یا دلیل بیاری یا عذر خواهی کنی نه مثل آدمای ترسو سرت رو بندازی پایین و سکوت کنی.
نگاهش ناگهان شعله ور می شه. سرش رو بالا می گیره و چشم می دوزه به پیمان و با صدایی زمزمه مانند می گه:
– من ازت نمی ترسم. کار خلافی هم نکردم. حوصله تحقیق کردن نداشتم. دلم می خواست بازی کنم.
با پوزخند حرفش رو قطع می کنه و می گه:
– و حتما دلتم می خواست که توی پوشه ی خصوصی منم فضولی کنی و عکسای منم ببینی؟ نه؟
ناگهان و بی اختیار خنده می شینه روی لباش و زمزمه می کنه:
– خوب معلومه. دلم نمی خواست که نمی دیدم.
– باشه. مشکلی نیست. منم چیزی که زیاد دارم وقت و صبر و تحمله. نشستم تا تحقیق رو کامل کنی. تا وقتی هم تموم نکردی هیچ جا نمی ری.
– دانشگاه تا ۶ بیشتر باز نیست.
– قرار نیست تو دانشگاه بمونیم. من ساعت ۴ دفترم قرار دارم با کسی. می ریم دفتر من. اون جا تا نصفه شبم بازه. خیال شما راحت راحت.
– هه هه. ولی استاد محترم آقای راستین با یه دختر تو یه فضای بسته نمی شینن.
– شایدم نشستن. شما به خودت وعده نده خانوم.
نادیا توی ذهنش سریع مشغول سر هم کردن جملاتی با حد اکثر متلک می شه تا نثار پیمان بکنه. ناخودآگاه شمشیرش رو از رو می بنده و با خودش زمزمه می کنه:
” بلدم چطور حالت رو بگیرم آقا. “
نگاهش بالا می ره و پیمان رو می بینه که تقریبا تمام وسایلش رو جمع و جور و میزش رو مرتب کرده و در حال پوشیدن کتش و برداشتن کیف لپ تابشه.
برگه های نادیا رو جمع و جور می کنه و دستش رو به سمتش دراز می کنه:
– اینم برگه هاتون.
– من با شما نمیام. دلیلی…
پیمان پوزخندش رو می خوره و با نگاهی متاسف چشم می دوزه به نادیا و کلامش رو قطع می کنه:
– مشکلی نیست. اتفاقا این جوری بهتر هم هست. این برگه هاتون. تا فردا فرصت دارین تکمیلش کنید. فردا می بینمتون و برگه ها رو می گیرم… در ضمن بهتره لج بازی های کودکانه تون رو با کار و درس قاطی نکنید که ازتون ناامید بشم.
با حرص شروع می کنه به خودش بد و بیراه گفتن.
” دختره ی احمق عوضی. می مردی اون دهنت رو دو دقیقه می بستی تا این طور ضایع نشی؟ خوردی نانادی خانوم. اون مغز پوکت و به کار می انداختی می فهمیدی که از اولم نمی خواست ببرتت دفترش اونم با همچین عقاید مزخرفی که داره. فقط باید لال می شدی که خدا رو شکر این طور وقتا می میری اگه لال شی.
هنوز در حال کلنجار رفتن با خودشه که پیمان با نگاهی خیره از کنارش می گذره و خدانگهدار کوتاهی می گه و کم کم دور و دور تر می شه.
نگاهش رو به پشت سر پیمان می دوزه و ناله می کنه:
” حالا آیه ی خدا غلط می شد اگه بهم می گفتی بیام دفترت. کاش بی حرف رفته بودم. این جوری لااقل یه چند ساعت باهاش بودم و شایدم می بردم رستوران! خجالت داره نانادی… واقعا که! “
سرش رو پایین می اندازه و سلانه سلانه به سمت انتهای کریدور و آسانسور می ره و ثانیه ای بعد سوار ماشینش می شه و به سمت خونه می ره.
تمام طول راه اون نانادی سرکش تو وجودش بهش راه های مختلف لجبازی با پیمان رو یاد می ده و طرف آروم و منطقی وجودش راه های تکمیل تحقیق و در نهایت لبخند رضایت پیمان رو دیدن. طرف منطقی به زبون میاد…
” باید تا فردا تکمیلش کنی. فردا می خواد تحقیق رو ازت تحویل بگیره. “
طرف سرکش پاسخ می ده:
” من که فردا اصلا دانشگاه ندارم که بخواد بگیره. تلفنم رو هم خاموش می کنم که حالش جا بیاد و بخوره تو دیوار. فکر کرده کیه که به من امر و نهی کنه. کیه؟ واقعا دوباره برات توضیح بدم کیه؟ همونیه که از عشقش داری خودتو خفه می کنی و برای خاطرش چشم دیدن کمندم نداری. همونیه که آرزوته یه عزیزم بهت بگه. من؟؟؟ من؟؟؟ برو بابا. جمع کن این حرفا رو. سن بابای منو داره مرتیکه عوضی ِ بد خلق ِ جدی ِ عصبی. می خوام صد سال سیاه چشمم بهش نیفته. هه… تو که راست می گی. ولی از من می شنوی راه به دست آوردن پیمان هر چی باشه لج و لجبازی نیست. سعی کن یه کم بزرگ بشی. این راهش نیست. دیگه خود دانی… “
با ترمز محکم و ناگهانی جلوی خونه پارک می کنه و کیفش رو برمی داره و با حرص در رو می بنده و پشت در خونه به عادت همیشه اول دستش رو می گذاره روی زنگ و تو ذهنش ثانیه ای تصور می کنه که مامان در رو روش باز می کنه و یه کم سرش غر می زنه که چه خبره دستت رو گذاشتی رو زنگ. سوخت. ناخودآگاه پوزخندی روی لبش میاد و دستش از روی زنگ پایین و به سمت زیپ کیفش می ره تا کلید رو برداره که در کمال ناباوری در باز می شه و مامان رو با قیافه ای شاکی و اخمایی در هم می بینه. مثل شوک زده ها چشم می دوزه به صورت مامان که صدای مامان به حال برش می گردونه:
– چیه دستتو گذاشتی رو زنگ عین طلبکارا. تو کی می خوای بزرگ بشی آخه؟ ها؟
خنده عمیقی روی صورتش می شینه و ناخودآگاه به سمت مامان هجوم می بره و درحالی که گونه اش رو می ب*و*سه، می خنده:
– خوب من از کجا می دونستم این مامان بد اخلاقم این موقع روز تو خونه است. فکر کردم هیشکی نیست.
– برای همین دستتو گذاشته بودی اون طور روی زنگ؟ معمولا آدمای عاقل وقتی می دونن کسی خونه نیست خودشون در رو با کلید باز می کنن نه که زنگ رو بسوزونن.
– اوه… سخت نگیر مامانی. حالا چی برای ناهار داریم؟
– یه نگاه به ساعتت کردی؟ چهار بعد از ظهره. چه وقته ناهاره این موقع؟
– آخ آخ مامان دست رو دلم نذار که خونه. گیر یه استاده عوضی افتاده بودم امروز که از ناهار خوردنم انداختم. داشتم براش تحقیق تکمیل می کردم.
مامان با نگاهی متعجب چشم می دوزه به نادیا و با انگشت بهش اشاره می کنه:
– هیشکی هم نه و تو. یه چیزی بگو آدم باورش بشه نانادی. اون طوری ولو نشو با لباس بیرون روی مبل. پاشو برو لباساتو عوض کن بیا یه کم از غذای فردا بخور. یه چیزاییش آماده شده. اون کوله ات رو هم بردار از این وسط.
توی چارچوب در می ایسته و به سمت مامان برمی گرده و با تعجب زمزمه می کنه:
– چی؟ غذای فردا؟ مامان اینجا چه خبره؟ روز چهارشنبه بعد از ظهر میام می بینم مامان خونه است. بعد می بینم اومده خونه داره برای فردا غذا درست می کنه. اینجا چه خبره؟ مهمون داریم؟
– آریانا امروز صبح زنگ زد که فردا شب مهمون داره برای شام. گفت مهموناش رسمی ان و رودروایسی دار و سن بالا. می خواد غذای خونگی بده بهشون. منم فردا باید برم کرج. در نتیجه دیر می رسم خونه. اینه که گفتم امروز که سرم خلوت تره بیام غذا رو آماده کنم.
نگاهش رو با گیجی توی اتاق می چرخونه و بعد از چند لحظه ناگهانی از تخت پایین میاد و چشم می دوزه به ساعت روی دیوار. ساعت دقیقا ۲ بعد از ظهر رو نشون می ده. با خودش زمزمه می کنه تو نوبری نانادی. خجالتم خوب چیزیه. دیگه از لنگ ظهرم اونورتره. خوبه دیشبم ساعت ده خوابیدی ها. یعنی جای مامان خالی که حالتو حسابی جا بیاره. لبخندی می زنه که ناگهان یاد چیزی می افته. صدا دوباره زمزمه می کنه دیدی تحقیقه رو هم کامل نکردی؟ حالا می خوای چی جواب پیمان رو بدی؟ سریع گوشیش رو از زیر بالشتش بر میداره و چشم میدوزه به صفحه اش. یه ده تایی میس کال از آریانا و یه میس کال از سارا، سه تا هم اس ام اس. اس ام اس ها رو باز می کنه
” نانادی؟ خوابی؟ پاشو بابا… “
” نانادی مگه کوه کندی؟ تو که دیشبم ده خوابیدی اه پاشو دیگه “
” ماشالا نانادی یعنی وقتی می خوابی با مرده فرقی نداری. تو رو جون هر کی دوست داری پاشو برو یه دوش بگیر. اون شیرینی ها رو هم تو ظرف بچین. میوه ها رو هم در بیار تو دیس بچین. من تا ۷ خودم رو می رسونم. مامان اینا هم همون موقع ها می رسن. یهو می بینی مهمونام هم زود میان زشته هیچی آماده نباشه… “
با خنده شماره آریانا رو می گیره. با اولین زنگ گوشی رو برمی داره:
– چه عجب! بالاخره پاشدی. ساعت دو ظهره ها. ده دفعه بهت زنگ زدم. شماره خونه رو گرفتم. اس ام اس زدم. هر کی بود دیگه پا شده بود.
– خیله خوب بابا. غرغرو. خوب خسته بودم.
– می دونم. انقدر که زحمت می کشی و شب تا صبح بی خوابی می کشی و مشغول درس خوندن و کار کردنی. موندم تو ازدواج کنی می خوای چی کار کنی.
– بلبل زبون. اگه کارایی که گفتی کردم.
– خیله خوب حالا قهر نکن. بدو برو یه دوش بگیر و کارایی که گفتم رو بکن. راستی خودتم شب یه لباس رسمی باید بپوشی. اگه نداری برو بخر.
– جانم؟؟؟ لباس رسمی دیگه چه صیغه ایه؟
– لباس رسمی یعنی یا یه پیراهن مرتب و خانومانه و تا زیر زانو یا یه شلوار زنونه و بلوزه شیک و مرتب زنونه. و قطعا نه شلوار جینه پاره پاره و تاپ یا گرمکن.
– مگه می خواد خواستگار بیاد که باید خودمو عین دلقکا کنم. در ضمن مهمون تو هستنا. اصلا حال نشستن پیش یه مشت پیر پاتال رو ندارم.
– نانادی با من چونه نزن. کاری که می گم رو می کنی. مهمونام رسمی ان و با کت شلوار و کت دامن میان. آبروم رو نبر. یه بارم جوری که من می گم لباس بپوش. ببین اون لباس سبز یشمی که من برات خریدم رو بپوش اصلا.
– وای نه تو رو قران. اون وقت باید همش حواسم رو بدم به دامنم و نشستنم که این ورم معلوم نشه اون ورم معلوم نشه. بلوزشم زیادی رسمیه. کوتاه بیا تو رو قرآن.
– نادیا کاری که می گم رو بکن. با منم چونه نزن. خیلی کار دارم. فعلا.
سرسری دندوناشو مسواک می زنه و می ره توی آشپزخونه و یه کم کورن فلکس برمی داره و توی ظرف می ریزه و روشم ماست میوه ای و سریع مشغول خوردن می شه. بعد یه دوش می گیره و یه جین به قول آریانا پاره پاره با یه تاپ تنش می کنه و پشت میز توالتش می شینه. ناخودآگاه مهمونای آریانا براش مهم شده بودن. دستش به سمت اتوی مو می ره و شروع به صاف کردن موهاش می کنه. صاف شده اش تا زیر کمرش می رسید. نگاهش رو به صورتش می دوزه و کرم برنزه رو برمی داره و اول صورت و بعد گردنش رو می زنه و آرایش کامل و بی نقص و در عین حال کمرنگی می کنه و موهاشو دورش می ریزه از روی صندلی بلند می شه و به سمت کمد می ره. لباس پیشنهادی آریانا رو در می اره و مقابلش می گیره و مشغول تماشاش می شه. یه دامنه تنگه تا روی زانو به رنگ سبز یشمی با یه بلوزه سفید آستین کوتاه کمر تنگ و یقه مردونه و جلو دکمه دار. با خودش زمزمه می کنه بدم نیست ها نانادی. فقط باید موقع نشستن پاشدن یه کم حواس بدی که دامنت نره بالا. از توی کمد صندل های پاشنه بلند یشمی اش رو هم در میاره و همه رو روی تخت می گذاره تا دم اومدن مهمونا بپوشه.
از پله ها پایین میاد و می ره توی آشپزخونه و مشغول چیدن شیرینی ها و میوه ها می شه که با صدای هوار مانندی از جا می پره:
– این چیه پوشیدی نانادی؟ خوبه بهت گفتم مهمونه رسمی دارم.
– چرا داد می زنی دیوونه. حالا کو تا مهمونات بیان. خوب دم اومدنشون می رم عوض می کنم دیگه.
– یه باره بگو وقتی اومدن می رم دیگه. ساعت هفت و نیمه.
– ا؟؟؟ جدی می گی؟ اصلا نفهمیدم. پس خودت میوه رو ببر مهمون خونه من برم لباسمو عوض کنم. راستی مامان اینا نیومدن چرا؟
– الان باهاشون حرف زدم. تو راهن. می رسن الان. بدو برو حاضر شو.
با صدای سوت آریانا سرش رو بالا می گیره و چشم می دوزه بهش که یه پیراهن مردونه سفید با یه شلوار مردونه سورمه ای تنش بود. با لبخند نگاهش می کنه و در دل تحسینش می کنه.
– چه خبره بابا. کی می ره این همه راهو. می گم من نظرم عوض شد برو همون گرمکنت رو بپوش وگرنه رو هوا می زننت.
– حتما یکی از همون مهمونای نود ساله ات دیگه!!!!
– تو از کجا می دونی همه شون نود ساله اند؟ تازه مگه نود ساله ها دل ندارن؟
– خوب اگه از اون نود ساله های خر پول ِ خوش تیپ ِ سه سکته ای باشه که حرف نداره. بی برو برگرد بله رو دادم.
با صدای پر خشم مامان خنده اش بیشتر می شه و مامان با حرص وسط حرفش می پره:
– خجالتم خوب چیزیه. این حرفا رو می زنی فردا مردم باورشون می شه.
– وای مامان کوتاه بیا داریم شوخی می کنیم.
– به این نمی گن شوخی. یه کم سنگین باش.
– باز زدی تو حالمون ها. اوف…
– پریسا چی کار دخترم داری؟
– من کاری به دخترت ندارم. بگو قبل حرف زدن یه کم فکر کنه.
با حرص حرفش رو قطع می کنه و می گه:
– شرمنده مامانم اون موقع که باید این چیزا رو یادم می داد سر کار بود و برای من وقت نداشت.
– سر کار بودم که تو و داداشت راحت زندگی کنین و کم و کسری نداشته باشین.
– بله حق با شماست. تنها کم و کسری مون عاطفه و محبت بود که اونا هم از نظر شما کشکه.
– ای بابا. کوتاه بیاین شماها هم. الان مهمونام میان می بینن اینجا میدون جنگه.
با صدای زنگ در آتش بس اعلام می شه و آریانا به حالت دو به سمت آیفن خیز برمی داره و ثانیه ای بعد جلوی در سر و صدای خنده ها و سلام و احوال پرسی ها بالا می گیره.
دلش گرفته بود و حوصله هیشکی رو نداشت دیگه. به سمت پله ها می ره و ثانیه ای بعد وارد اتاقش می شه و اشکاش آروم آروم روی صورتش جاری می شن. صندل ها شو از پا در میاره و آروم روی تختش می ره و پاهاشو تو شکمش جمع می کنه و سرش رو روی زانوش می ذاره و نگاهش رو به منظره ی بیرون پنجره ی اتاقش می دوزه. نمی دونم چقدر تو اون حال و هوا می مونه که در اتاق باز و آریانا توی چارچوب در نمایان می شه.
– نادیا؟ بچه شدی نادیا؟
دستش رو روی گونه اش می کشه و اشکاشو آروم با دست پاک می کنه و آروم ب*و*سه ای روی گونه اش می گذاره:
– دلم نمی خواد اشکاتو ببینم. من و تو که عادت کردیم به این زندگی. الان اشک ریختن نه چیزی رو عوض می کنه و نه به عقب برمون می گردونه پس بهتره خودتو ناراحت نکنی. بدو یه آبی به صورتت بزن بیا پایین که مطمئنم تو هم از مهمونام خوشت میاد. بدو بدو…
آروم از پله ها پایین می اومد و تمام حواسش رو داده بود به راه رفتنش که با اون کفشای پاشنه بلند و دامن تنگ مبادا سوتی ای بده که سنگینی نگاهی رو روی خودش حس می کنه و سرش رو آروم بالا می بره که با تعجب نگاهش روی صورت پیمان میخ می شه. نگاهش رنگ تعجب و خنده و مهربونی و خیلی رنگای دیگه داشت. انقدر محو نگاهش شده بود که راه رفتن یادش رفته بود و با سکندی ای که می خوره و نگاه نگران و حالت خیز ناگهانی پیمان روی مبل به خودش میاد و سریع نرده چوبی کنار پله رو می چسبه و نگاهش رو به زمین می دوزه و تو ذهنش تصویر پیمان رو مرور می کنه با کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفید و کرواتی با تم رنگ های سرمه ای و سفید که با وقار روی مبل نشسته و پاش رو روی پاش انداخته و اون لبخند گرمش. اما نگاه متعجبش چی بود؟ اینم پرسیدن داره نادیا؟ منم بودم وقتی همیشه تو رو با گرمکن و کفش ورزشی و جین پاره دیده بودم تعجب می کردم. اوهوم، اینم حرفیه!
افکارش رو منظم می کنه و سرش رو بالا می گیره و این بار نگاهش رو به مردی همسن و سال پدرش با نگاهی گرم و کت شلوار کرواتی می دوزه با لبخندی دوست داشتنی و پدرانه. دستش رو به طرف مرد دراز می کنه و دست مرد رو می فشره و سلام آرومی می کنه. ناخودآگاه اون عکسی که پیمان و پدر و مادرش با هم گرفته بودن تو ذهنش میاد. حقا که خودش از عکسش خیلی دوست داشتنی تره.
عقب گرد می کنه و این بار مقابل مادر پیمان دستش رو دراز می کنه و سلام آرومی می کنه که مادرش با حرکتی سریع نانادی رو تو آغوش می کشه و ب*و*سه ای آروم روی گونه اش می زنه و برای لحظه ای نگاه دقیقش رو روی صورت نادیا می دوزه و بعد می گه:
– ماشالا. واقعا دختر خانوم و خوشگلی دارین پریسا جون. خدا براتون نگهش داره.
– ممنون شیرین جون. شرمنده می کنید.
– واقعیت رو گفتم.
کم دست و پاشو گم کرده بود بدترم می شه. با صورتی گر گرفته به سمت پیمان می چرخه و زیر لب سلام می کنه و از خیر دست دادن هم می گذره. نگاه خیره اش هنوز روشه و بوی ادکلنش کم کم در حال بیهوش کردنشه و پاهاش سست که دست شیرین جون رو زیر بازوش حس می کنه و هم زمان صداش رو می شنوه:
– بیا پیش خودم بشین عزیزم. مامان اینا رو چند باری دیده بودیم. آریانا جان رو هم. ولی شما رو ندیده بودیم. خوب عزیزم از مامان شنیده بودم دانشجو هستی. چی می خونی؟
– حقوق می خونم.
– چه جالب پس مثل پیمان منی. کدوم دانشگاه می ری؟
– دانشگاه تهران.
– چه جالب. پس باید زیاد پیمان رو ببینی چون اونم استاد همون دانشگاهه. دوره فوق.
– بله می بینمشون گاهی.
– خیلی رشته سختیه. حالا می فهمم چرا تا حالا ندیدیمت. یادمه پیمان وقتی دانشجو بود همیشه سرش تو کتاباش و تحقیق بود. رشته ی پر کاریه و وقت زیادی می خواد.
با خجالت و گر گرفته نگاهش رو آروم بالا میاره و صاف ذل می زنه به چشمای پیمان. انگار منتظر بود دهن باز کنه و همه چیز رو بگه. اما نگاه آروم و لبخند گرم پیمان ناخودآگاه لبخند و آرامش عظیمی رو بهش می ده.
– سال چندمی عزیزم؟
– سال سومم این ترم تموم می شه.
– پس کم کم باید آماده بشی برای امتحان وکالت. هر جا اشکال داشتی به پیمان بگو. رودروایسی هم نکن. پیمان بی تعارفه. وقت نداشته باشه می گه الان کار دارم. هر وقت مشکلی داشتی به خودم زنگ بزن باهاش هماهنگ می کنم بیای خونه هم ما ببینیمت هم پیمان تو درسا کمکت کنه. مگه نه پیمان؟
پیمان نگاهش رنگی از شیطنت به خودش می گیره و سرش رو بلند می کنه و چشم به نادیا می دوزه و بعد رو به مامانش می گه:
– کافیه نادیا خانوم اراده کنن فقط. من در خدمتشونم.
تو ذهنش زمزمه می کنه:
” پسره عوضی. ببین می تونی تابلو کنی؟ ذات خراب. می میری یه چشم بگی و این جملات قصارت رو فاکتور بگیری؟ “
با حرص چشم می دوزه به پیمان که با صدای خنده آرومی سرش رو برمی گردونه و چشم تو چشم آریانا می شه. با نگاهش مشغول خط و نشون کشیدنه که آریانا به زبون میاد و رو به شیرین جون می گه:
– شیرین جون نادیا قصد گرفتنه پروانه نداره. فقط می خواد لیسانسش رو بگیره؟
– مگه می شه؟ یکی حقوق بخونه و این همه زحمت بکشه و این کتابای به این کلفتی حقوق رو بخونه و بعد نخواد پروانه بگیره و فقط با لیسانس بکشه کنار؟ حتما اشتباه می کنین. درست نمی گم نادیا جان؟
م*س*تاصل مونده بود که چه جوابی باید بده بهش. دوباره زمزمه ها تو گوشش می پیچن:
” آخه یکی نیست بگه این همه حرف و بحث، چرا گیر دادین به من و این که چی کار می کنم و می خوام بکنم. نگاهش رو به زمین می دوزه تا موقع حرف زدن نگاه پر تمسخر هیچ کس رو نبینه. براش مهم بود که دید شیرین جون بهش خوب باشه. که همون ارزشی رو تو چشمش داشته باشه که کمند داره. که روش به عنوان عروسش حساب باز کنه. نباید می ذاشت کسی خرابش کنه.
– حق با شماست شیرین جون. کم کم باید شروع کنم به آماده شدن برای امتحان کانون.
– عزیزم از کی می خوای شروع کنی؟ یادمه پیمان از سال آخر لیسانسش شروع کرد به خوندن . درست می گم پیمان؟
– بله مامان.
– پس پیمان یه برنامه بذار روزایی که کارت سبک تره نادیا بیاد خونه باهاش کار کنی که حتما تهران قبول بشه. امتحان سختیه اما نه برای تو عزیزم.
نگاه پیمان برای ثانیه ای روی صورتش ثابت می مونه و با خنده ای به زور فرو خورده رو به مامانش می گه:
– من حرفی ندارم مامان جان. گفتم که کافیه نادیا خانوم اراده کنن و بخوان.
– معلومه که می خواد. امتحاناش تموم شد یه برنامه بذار شروع کنین به دوره کردن.امتحانش توی بهمن اسفنده اشتباه نکنم. از تابستون باید شروع کنید دیگه.
با صدای مادرش که همه رو سر میز صدا می کرد بالاخره بحث شیرین با محوریت نادیا رو رها می کنن و بحث شام و تعریفات و به به چه چه کردن های معمول داغ می شه و نادیا یه نفس راحت می کشه.
فعلا به خیر گذشته بود تا اینجای ماجرا.
نانادی تقریبا با غذای توی بشقابش داشت بازی می کرد و تمام فکرش پیش این بود که نکنه پیمان جلوی مامانش ازش تحقیق ها رو بخواد. اون وقت چی داشت که در جوابش بگه؟ اگه آبروش می رفت چی؟ از بین حرفای شیرین جون فهمیده بود که خودشم استاد دانشگاهه و هیچ چیزی برای یه استاد بدتر از درس نخودن و متقلب بودن یه دانشجو نبود. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا هر سنگی که ممکنه جلوی پای نانادی بندازه.
باز زمزمه های توی ذهنش با هم در حال کلنجار بودن.
” نانادی کاری نداره که بعد از شام برو بشین یه چیزایی در بیار که اگه گفت تحقیقت تموم شد؟ بگی یه کارایی کردم حالا شما هم ببینین. این جوری هم آبروت نمی ره هم دهن پیمان بسته می شه. مگه به این آسونیه؟ اونم با همچین آدمی که می خواد مو رو از ماست بکشه بیرون. بهتر از اینه که بگی نه کاری نکردم. خود دانی. “
– نانادی؟ چرا غذات رو نمی خوری؟
نگاه گیجش رو لحظه ای به آریانا می دوزه و بعد در جوابش بدون ثانیه ای فکر به زبون میاد:
– خیلی اشتها ندارم.
آریانا با خنده و لحنی شوخ می گه:
– هر چند حق داری. منم بودم میلی نداشتم وقتی ساعت ۲ ظهر صبحانه خورده بودم و ساعت ۶ بعد از ظهر ناهار الان سیر بودم دیگه.
دلش می خواست بلند بشه و آریانا رو خفه کنه. همین طور پشت هم داشت گند می زد به همه ی رشته هایی که نانادی با زور و ضرب داشت سر هم می کرد.
نگاه پر خنده پیمان کم کم داشت روی اعصابش راه می رفت. اخماشو در هم می کنه و به آریانا چشم می دوزه که خنده ی آریانا بیشتر می شه و شیرین جون با مهربونی چشم می دوزه به نادیا و به حرف میاد:
– آریانا جان حق داره. من درکش می کنم چون یکی لنگه شو تو خونه داشتم. انقدر درساش سنگینه که وقت سر خواروندنم نداره و صبحانه ناهار شامش با هم قاطی می شه.
آریانا عملا بلند می خنده و در جواب شیرین جون بله حق با شماست کش داری تحویل می ده و پیمان لبخند روی صورتش عمیق و عمیق تر می شه و شیرین جون با سماجت تمام ادامه حرفش رو پی می گیره:
– اما عزیزم خیلی مراقب خودت باش. سلامتیت از هر چیزی مهم تره.
بالاخره پیمان به زبون میاد و با لحنی پر خنده و موزی لحظه ای به نادیا چشم می دوزه و بعد رو به مامانش می گه:
– البته مامان به نادیا خانوم حق بدین. احتمالا دیروز و امروز تمام وقتشون مشغول آماده کردن قسمت پایانی تحقیقی که قراره به من تحویل بدن بوده. درست نمی گم نادیا خانوم؟ به کجا رسیدین؟
به وضوح نگاهش رنگ می بازه و چشماش با وحشت به پیمان خیره می شه. چشمایی ملتمس که پیمان رنگ نگاهش رو اولین بار سر جلسه امتحان وقتی ازش تقلب می گرفت دیده بود. تقریبا با اون نگاه مطمئن می شه که نادیا لای تحقیق رو هم باز نکرده اما حس می کنه که نادیا داره تمام تلاش خودش رو برای پنهون نگه داشتن این موضوع و خیلی چیزای دیگه شاید از مامانش یا حتی خودش تو اون لحظه می کنه. برای همین ترجیح می ده یه آرامش حداقلی فعلا و جلوی جمع به نادیا بده. پس لب باز می کنه و رو به نادیا جمله اش رو این طور ادامه می ده:
– البته بهتره بحث درس رو بگذاریم برای بعد از شام و فعلا دست پخت عالیه پریسا جون رو بخوریم.
به وضوح نفس راحتی که نادیا می کشه رو حس می کنه و لبخند آرومی روی لبش می شینه.
اما نادیا با استرس تمام شروع به شمردن ثانیه ها می کنه تا هر چه زودتر همه از سر میز بلند بشن و بتونه بره اتاقش و یه چیزی سر هم بکنه برای پیمان. اما طبق معمول همیشه بحث مزخرف سیاست سر میز شام شروع می شه و همه با بشقاب های خالی شده هم چنان دور میز مشغول گپ سیاسی می شن. با حرکتی عصبی شروع می کنه به تکون تکون دادن پاهاش و با ناخنش آروم ضرب گرفتن روی لیوان. این حرکت بالاخره صداش توی مغز پیمان که با فاصله کمی از نادیا نشسته بود و تقریبا تنها شنونده ی بی نظر جمع بود می ره و پیمان با حرکتی ناگهانی لیوان رو از جلوی نادیا و زیر دستش بیرون می کشه و جلوی خودش روی میز می گذاره و آروم زمزمه می کنه:
– مجبور نیستی بشینی سر میز. می تونی بری.
نادیا انگار تنها منتظر همین یه جمله بوده باشه از روی صندلی خیز برمی داره و رو به مامان تشکر آرومی می کنه و با عذر خواهی کوتاهی جمع رو ترک می کنه و به سمت پله های طبقه ی بالا و در نهایت اتاق خوابش می ره. با بسته شدن در بالاخره نفس آروم و پر صدای خفه شده تو گلوش رو آزاد می کنه و هر کدوم از صندل هاش رو تقریبا یه طرف اتاق با حرکت پاش پرت می کنه و به سمت لپ تابش خیز برمی داره و سریع روشنش می کنه و روی تختش به روی شکم ولو می شه و دستاش رو تکیه گاه سرش می کنه و نگاهش رو می دوزه به صفحه ی نمایش.
کم کم غرق کار می شه و فارغ از تمام هیاهوی بیرون. با ضربه ای که به در می خوره به خودش میاد و بی خیال و با صدایی بلند جواب می ده:
– بیا تو.
در رو باز می کنه و با اولین قدمی که داخل اتاق می گذاره رنگ نگاهش سرخ می شه و گر می گیره. نادیا رو می بینه با پاهایی خم شده از پشت به طرف بالا و در حال تاب دادن و بدنی روی شکم خوابیده. تو ذهنش می گذره که این دختر واقعا نمی دونه با دامن چطور باید رفتار کنه. تقریبا دامن با وضع بدی بالا رفته و نادیا با بی خیالی در حال تاب دادن پاهاشه. حتی به فکرش نرسیده که با ورود یه نفر به اتاق باید بلند بشه و وضعیتش رو تغییر بده.
ناخودآگاه سرفه ی کوتاهی برای متوجه کردن نادیا به این که کی وارد اتاق شده و تغییر وضعیتش می کنه و نگاهش رو هم زمان از روی بدن نادیا به زیر می دوزه.
اما نادیا که واقعا فراموش کرده دامنی پاشه با حرکتی ناگهانی نیم چرخی روی تخت می زنه و یه وری روی تخت قرار می گیره و گردنش رو به سمت پیمان می گردونه که جلوی در ایستاده و انگار میل به داخل شدن نداره.
– چرا نمیاین تو؟
بعد ناگهانی با نگاه رو به پایین پیمان به خودش میاد و سریع روی تخت می شینه. دوباره نگاهش به دامن بالا پریده اش می افته و با حرص دامن رو می کشه پایین و زیر لب زمزمه می کنه:
– اه.
رنگ نگاه پیمان به حال عادی برمی گرده و با لبخند زمزمه می کنه:
– انقدر سخته مثل خانوما لباس پوشیدن؟
– افتضاحه… مزخرفه… عصبی می کنه آدم رو. همش باید حواست به دامنت باشه.
تنها لبخندی آروم روی صورتش می شینه و با تعارف دست نادیا روی تخت کنارش می شینه و هم زمان نادیا لپ تاب رو به طرفش برمی گردونه و مقابل دیدش قرار می ده.
– نادیا تو که تو یه ساعت می تونی همچین چیز کاملی آماده کنی چرا انقدر از زیر کار در می ری؟ حیف این همه استعداد و توانایی نیست که بخواد بی استفاده بمونه؟
– کوتاه بیا تو رو قرآن. بحث فلسفی نمی خواد بکنی ببین اگه کامله خدمت شما ما را به خیر و شما را به سلامت.
بعد با یه حرکت پاهاش رو از روی زمین بلند می کنه و زانوهاش رو بالا میاره روی تخت و دستش رو دورش حلقه می کنه که با نگاه هشدار دهنده پیمان با حرص دوباره پاهاش رو پایین می اندازه. پیمان آروم خم می شه و با دست پاهای نادیا رو می گیره و کنار هم جفت می کنه. با برخورد دستش به پاهای نادیا انگار جریان برقی قوی به بدن هر دو وارد می شه. نادیا گر می گیره و پیمان دستاش می لرزه. سریع پای نادیا رو رها و زمزمه می کنه:
– اگه پاهات رو کنار هم جفت کنی و کمی کج بگذاریشون هم مرتبه هم زشتی نداره و هم راحت تره. امتحان کن.
– چه طوری؟ این جوری؟
با لبخند دوباره سمت نادیا خم می شه و کمی حالت پاهاش رو متمایل میکنه و بعد سرش رو بالا میاره و برای ثانیه ای چشم تو چشم هم می شن. زمان گم می شه و نادیا تو نگاه پیمان غرق می شه. پیمان سریع تر به خودش میاد و سرش رو روی لپ تاپ خم می کنه و آروم زمزمه می کنه:
– این جوری راحت تر نشد؟
نادیا صادقانه اخم هاش رو در هم می کشه و با بد خلقی جواب می ده:
– نه. وقتی آدم می تونه یه شلوار بپوشه و هر جور دلش خواست بشینه و هی مجبور نباشه به نشستنش حواس بده مگه دیوونه است دامن بپوشه؟
– گاهی لازمه آدم هم رنگ جماعت باشه. خیلی خوشایند نیست که توی یه جمعی که همه لباس رسمی پوشیدن و خانوم ها با پیراهن و دامن هستن، بخوای با جین باشی. همون طور که تو چنین جمعی اگه یه مرد بخواد بین جمع مردای کت شلوار کرواتی یه جین پاره پاره بپوشه خیلی جالب نیست. گاهی هم رنگ جماعت بودن کار خیلی سختیه و چه بسا مورد پسند آد مها هم نباشه ولی باید این سختی رو بپذیریم. این طور فکر نمی کنی؟
– نه
– اگه این طور فکر نمیکردی اون روز توی رستوران سنتی کت و شلوار و کروات ماها برات خنده دار و غیر معمول نبود. پس تو هم همین طور فکر می کنی. بگذریم. ادامه ی تحقیق رو بریز روی این فلش و بده من با بقیه تحقیق یکی کنمش شب و کارش تموم شه. با من اگر کاری نداری می رم پایین.
– فلش رو نمی خواین؟
– پایین می گیرم ازت.
از روی تخت بلند می شه و سریع اتاق رو ترک می کنه و پشت در نفس حبس شده اش رو بیرون می ده و برای ثانیه ای می ایسته و دستش رو لای موهاش می کشه و بعد آروم آروم و با فکری پر از نادیا و بینی ای پر از عطر م*س*ت کننده ی نادیا از پله ها پایین میاد و به سمت سالن حرکت می کنه و آروم روی مبلی کنار آریانا می شینه که نگاه خیره مادرش شیرین غافلگیرش می کنه. مادری که هنوز هم بعد از این همه سال و بعد از م*س*تقل شدن حدودی پسر کاملا می تونه از نگاه و رفتارهای پسرش تا ته فکرش رو بخونه. ولی این براش قابل هضم نیست. رنگ نگاه پسرش رو رنگی از عشق و سردرگمی می بینه اما نمی تونه هیچ ارتباطی بین این نگاه و شخصی همچون نادیا برقرار کنه. نادیایی که تو همون نگاه اول تفاوت های فاحشش با پیمان رو کاملا درک کرده بود. دختری که قطعا تنها یه دختر بچه بود با دنیایی کاملا متفاوت با دنیای پسرش. دختری با حتی نوع لباس پوشیدنی کاملا متفاوت از پیمان. مطمئن بود که این دختر در تمام طول زندگیش به زور چهار بار لباسی غیر از جین و تیشرت پوشیده. نوع قدم برداشتن های دختر نشون می داد که هنوز حتی نمی دونه با کفش زنونه چطور باید راه رفت و براش عجیب بود که مادری هم چون پریسا که تمام این اصول رو می دونست و رعایت می کرد به دخترش چیزی یاد نداده باشه. دختری که نوع نشستن بلند شدنش رو هم حتی بلد نبود و تمام این تفاوت ها کاملا به چشم شیرین اومده بود و نمی تونست حالا نگاه های تک پسرش رو هضم کنه.
از نظرش نادیا خیلی بچه بود و با دنیای بزرگ ترها فاصله زیادی داشت و می دونست این فاصله ها برای لااقل پیمان قابل هضم نیستن. این دختر هنوز دنیاش کوچیک بود. خیلی کوچیک. انقدر کوچیک که توش تنها برای چیزایی مثل برنزه کردن و آفتاب گرفتن جا بود. نمی دونست چطور توی اون همه درس و مطالعه وقتی برای این کارها پیدا می کنه. پیمان رو جلوش دیده بود که حتی برای چهار بار اسکی رفتن توی زم*س*تون و چهار بار تنیس تو تابستونش هم باید ساعت ها می نشست و برنامه ریزی می کرد و در نهایت از هزار تا چیزش می زد تا وقتی برای این کارها خالی کنه اما حالا نادیا رو می دید و نمی تونست درکش کنه. قطعا پیمان با کسی خوشبخت می شد که براش چیزای خیلی مهم تر از این تفریحات تو زندگی مهم باشن و خودش رو تنها با این دستاویز مجاب می کرد که قطعا این دختر چیز خارق العاده ای توی این زمینه ها داره که تونسته ذهن پسرش رو این طور مشغول کنه.
با صدای پاشنه های کفش روی پله ها نگاهش به سمت بالا می چرخه و روی نادیا خیره می شه و توی ذهنش زمزمه می کنه:
” آروم تر. این طور پات رو نکوب روی پله ها. یه مقدار با متانت بیشتر. سرت رو بگیر بالا. پشتت رو صاف کن. “
اما دریغ از حتی یکی از ذهنیاتش که بخواد به واقعیت بپیونده. ولش می کردی قطعا نرده کناره رو می چسبید و سر می خورد.
سعی می کنه حواسش رو از حرکات دختر دور کنه اما ناخودآگاه نگاه ها و سردرگمی پسرش نمی ذاره بی خیال سنجیدن نادیا بشه. حالا کاملا رفتارش رو زیر ذره بین گرفته بود و این از نگاه تیز پیمان هم دور نمونده بود. ناخودآگاه ترس از نتیجه ی تجزیه های مادر استرس عجیبی رو توی وجودش آورده بود و تمام مدت زوم شده بود روی نادیا تا به هر شکلی مانع حرکات عجیبش در مقابل نگاه مادر بشه.
نادیا بالاخره روی مبلی کنار آریانا می شینه. هنوز کامل روی صندلی جای نگرفته سنگینی نگاه پیمان رو حس می کنه که روی پاهاش خیره شده. آروم پاهاش رو به هم نزدیک و کنار هم به همون شکلی که پیمان بهش گفته بود جفت می کنه و لبخند کم رنگ پیمان مهر تایید رو بر رفتارش می زنه.
اما شیرین تنها با یک نگاه ناشی بودن بیش از حد نادیا توی نشستنش رو تشخیص می ده.
نادیا فلش رو مقابل پیمان می گیره و پیمان کمی رو به جلو خم می شه و با تشکری کوتاه فلش رو می گیره و داخل جیب کتش می ذاره و دوباره به پشتی مبل تکیه می ده.
بعد از چند دقیقه پیمان که ترجیح می ده فعلا نادیا به این شدت زیر ذره بین مادر قرار نگیره از روی مبل بلند می شه و پشت سرش هم پدر و بعد مادر بلند می شن و بعد از چند دقیقه ای بالاخره خداحافظی می کنن و از در بیرون میان و این تازه شروع ماجرا برای پیمان می شه.
پیمان هنوز استارت نزده باران سوالات مادره که بر سرش نازل می شه. سوالاتی که نود درصدش اسمی از نادیا توشه. سوالاتی که پیمان نه می تونه در جوابشون دروغی به مادر بگه و نه جرات راست گفتن داره. تنها پاسخش سکوته و هر بار سکوتش مادر رو بیشتر متعجب می کنه. کم کم داشت به ایده آل های پسرش شک می کرد اما اونم آدمی نبود که بی گدار به آب بزنه. هنوز خیلی زود بود برای زدن هر حرفی. ترجیح می ده مثل پیمان تنها سکوت کنه.
روزها به سرعت از پی هم می گذشتن و حالا سارا و بابک با نزدیک تر شدن امتحانات وقت کمتری برای نادیا داشتن و همین نادیا رو کلافه و عصبی کرده بود. از طرفی اگر می خواست شانس یه سفر با پیمان رو به خودش بده باید می نشست سر درس و امتحانات رو بی تقلب می گذروند و از طرف دیگه تقریبا هیچی از درسا سر در نمی آورد و این کار رو براش وحشتناک کرده بود. بارها تصمیم گرفته و کنار بابک و سارا نشسته بود و خدایی بابک و سارا هم خیلی سعی کرده بودن که مطالب رو برای نادیا جا بندازن اما وقتی خانه از پای بست ویران بود این چیزا تقریبا بی تاثیر بودن و هر بار در نهایت نادیا کلافه از جا بلند و با فکری خراب راهی خونه می شد. تبدیل شده بود به یه نادیای بی حوصله و بهانه گیر. می تونست بی خیال سفر بشه و تقلب کنه دوباره اما مدام تو گوشش یه صدایی زنگ می زد که این جوری می خوای جایی برای خودت پیش شیرین جون باز کنی؟ این جوری فکر می کنی کی کمند رو حاضر می شه با تو عوض کنه؟ و در نهایت فحش بود که نثار کمند بیچاره می شد.
روی تخت نشسته بود و مشغول نوشتن تقلب های اولین امتحان بود که حدودا چهار روز بعد بود. به نوعی می شه گفت کلا بی خیال سفر و پیمان شده بود. با صدای زنگ موبایلش غلتی روی تخت می زنه و گوشی رو از لا به لای ورق هاش پیدا می کنه و سریع دکمه ی سبز رو می زنه و ارتباط بر قرار می شه.
با صدای پیمان تقریبا سیخ می شه و گوشی رو آروم از گوشش جدا و دوباره صفحه نمایش رو نگاه می کنه و زیر لب اسم “آریانا دفتر” رو زمزمه می کنه و بعد دوباره گوشی رو به گوشش می چسبونه و با دلهره ای عجیب و ناگهانی در حالی که با صدای از ته چاه در اومده سلام می کنه با دست آزادش شروع به قایم کردن برگه های تقلب زیر کتابش می کنه. گویی پیمان دم در اتاقش ایستاده و با نگاه پر تاسفش بهش چشم دوخته. اما صدای پیمان فکرش رو بار دیگه به هم می زنه:
– سلام نادیا خانوم. شرمنده. مثل این که بی موقع زنگ زدم. راستش دفتر آریانا بودم خواهش کردم شماره تون رو بگیره باهاتون کار داشتم.
توی ذهنش با حرص زمزمه می کنه:
” خیله خوب فهمیدم شماره مو نداری و براتم بی اهمیته و با اطلاع بزرگ ترم زنگ زدی حالا کارت رو بگو. “
بعد با صدای بلند حرف پیمان رو قطع می کنه و می گه:
– خواهش می کنم. نه اصلا بی موقع نبود. گوش می دم.
– فقط خواستم شرطمون رو بهتون یادآوری کنم. فراموش که نکردین؟
– شرطو فراموش کنین، نمی شه.
ناگهان لحن پیمان جدی و خشک می شه. ترس دوباره توی وجود نادیا برمی گرده و با اصرار گوشه های برگه تقلب رو زیرتر می ده که صدای پیمان اوج می گیره و توی گوشش زنگ می زنه:
– فکر نمی کردم انقدر بی اراده باشین. اصلا انتظار شنیدن چنین جوابی رو نداشتم.
زمزمه می کنه:
– بی اراده نیستم. اما واقعا نمی شه. شوخی نیست. سه سال همه ی درسا رو با تقلب پاس کردم حالا انتظار دارین بی تقلب و یه شبه این همه کتاب رو توی مغزم چطوری فرو کنم؟
– کار نشد نداره. ما با هم شرط بستیم. همون طور که من زیر قولم نزدم شما هم نباید زیر قولت بزنی. در عوض می تونم بهت کمک کنم.
– گیر بیخود داری می دی. جنابعالی چه کمکی می خواید بکنید؟ اصلا چطوری می تونین کمکی کنین؟ بابک و سارا خودشون رو خفه کردن به هیچ جا نرسیدن. دیگه کشش ندارم.
– امتحانش ضرر نداره. انقدر راحت زیر بار شکست نرو نادیا. برای بدست آوردن چیزایی که می خوای بجنگ و تلاش کن. قطعا موفق می شی، باور کن نادیا. کافیه اراده کنی. امتحانات از کی شروع می شه؟
– از شنبه.
– با آریانا صحبت می کنم از فردا تا آخر امتحانات تو و آریانا بیاین خونه من. این جوری از وقتم بیشتر استفاده کردیم و بهت قول می دم خیلی راحت همه ی درسا رو یاد بگیری. موافقی؟
از فکر بودن شبانه روزی کنار پیمان بال در آورده بود و می خواست پرواز کنه. مگه می شد موافق نباشه؟ از خداشم بود. بودن توی خونه پیمان… خونه ای که می تونست یه روزی خونه خودش باشه. دیگه حتی یک کلمه هم از حرفای پیمان رو نمی شنید. انقدر غرق رویا بافی شده بود که جایی برای چیز دیگه نبود.
با صدای تقریبا فریاد مانند پیمان از عالم هپروت بیرون میاد و با گیجی چند بار پشت هم تکرار می کنه:
– ها؟؟؟ ها؟؟؟ چیه؟؟؟
– اصلا شنیدی چی می گفتم؟ هیچی. با آریانا حرف می زنم شما هم وسایلت رو و همه ی کتابات رو جمع کن که فردا صبح میاین خونه ی من.
آریانا و پیمان مشغول سلام و احوال پرسی بودن و نادیا چشماشو ریز کرده بود و می خواست از همون ۲ متر ورودی خونه کل خونه رو با نگاهش شخم بزنه. آریانا هم با حرکت های چپ و راستی که هین حرف زدن و تعارف تیکه پاره کردن با پیمان می زد مدام میدان دید نادیا رو کم می کرد و این نتیجه واضحش گردن کشیدن های پی در پی نادیا بود.
بالاخره آریانا از جلوی در کنار می ره و نگاه پیمان روی صورت نادیا و حرکاتش می افته و خنده ای شیرین و ناگهانی تمام صورتش رو پر می کنه. خنده ای که تلاشی برای پوشوندنش نمی کنه و در عوض نگاهش رو به چشمای نادیا می دوزه و با صدای خودش حواس نادیا رو به سمتش معطوف می کنه:
– سلام نادیا خانوم. نمی خواین بیاین تو؟ قطعا راحت تر از گردن کشیدنه. موافق نیستین؟
نادیا با حرص و در حالی که خجالت زده شده از مچ گیری پیمان، آرام سلام می کنه و وارد آپارتمان می شه.
بزرگ ترین و واضح ترین مشخصه ی آپارتمان توی اولین نگاه بزرگی و دل بازی و پر نور بودن و تمیزی و مرتبی بیش از حدشه. از این همه نظم کمی متعجب و در عین حال شاکی می شه. قطعا اینجا هم نمی تونه اون جوری که دلش می خواد زندگی کنه.
آرزوش بود یه خونه م*س*تقل داشت تا هیچ کس به کاری مجبورش نمی کرد و وقتی از در می اومد تو کیفش رو هر جا دوست داشت ول می کرد و لباساش رو سر صندلی و کیف و کتابش رو روی میز ناهار خوری پهن می کرد و غذاش رو میاورد تو حال جلوی تلویزیون می خورد و بالشتش رو وسط هال میاورد و…
اما این طور که بوش می اومد اینجا هم از این خبرا نبود . هر چند از قیافه ی پیمان هم می شد حدس زد خونه اش هم مثل خودش اتو کشیده و کسل کننده است.
با یه حرکت ناگهانی تصمیم می گیره یه امتحانی بکنه شاید پیمان روش نشد حرفی بزنه و این ده دوازده روز بشه زندگی تماما رویاییش. با این تصمیم کوله اش رو کمی جلوتر از ورودی آپارتمان از روی شونه اش پایین می گذاره و بعد سرشونه هاش رو با بی قیدی بالا می اندازه و رو به پیمان که زیر ذره بین گرفته بودش زمزمه می کنه:
– سنگینه، از کت و کول افتادم خوب.
پیمان بدون هیچ حرفی تنها لبخند می زنه و نادیا خوشحال از بردش تو قدم اول، همون طور که توی خونه چرخ می زنه روپوش و روسریش رو هم در میاره و در انتها روی دسته ی مبلی پشت میز ناهارخوری می ذاره. بعد کیف لپ تابش رو روی میز ناهارخوری می ذاره و با لبخند به عقب برمی گرده تا نتیجه رو ببینه.
آریانا با لبخند رو به پیمان که به فاصله چند قدمی اش ایستاده، زمزمه می کنه:
– شرمنده این خواهر ما یه کم شل*خ*ته است. البته بهش گوشزد کنی دیگه تکرار نمی کنه.
پیمان در جواب لبخند محوی به صورت نادیا می پاشه و می گه:
– یه کم بزرگ تر بشه وقتی مسئولیت گردوندن یه خونه رو دوشش بیفته یاد می گیره.
بعد لبخندش عمیق تر می شه و ادامه می ده:
– به قولی وقتی خانوم یه خونه شد همه ی این چیزا رو یاد می گیره.
بعد بدون هیچ حرفی یا کوچکترین اعتراضی به سمت مبل می ره و روپوش روسری نادیا رو برمی داره و برمی گرده به جا رختی کنار ورودی آویزون می کنه و کوله و لپ تابش رو هم برمی داره و به سمت راهرویی می ره و در انتها در اتاقی رو باز می کنه و وسایل رو روی میز تحریر اتاق می ذاره و بعد به پشت برمی گرده و نگاهش رو به نادیا که پشت سرش وارد اتاق شده و کنار در اتاق ایستاده می دوزه و آروم جوری که تنها خودشون دو نفر صداش رو بشنون زمزمه می کنه:
– قراره چند وقت با هم همخونه بشین و اولین حرف رو تو رابطه دو تا همخونه با هم، احترام گذاشتن به قوانین اون خونه و تلاش برای به هم نزدن آرامش و آسایش همدیگه می زنه. پس ازت می خوام سعی کنی هر چیزی رو سر جای خودش بگذاری و ریخت و پاش نکنی. این جوری همیشه همه چیز مرتبه. چون هیچ کدوم وقتی برای تمیز و مرتب کردن شلوغ پلوغی نداریم. در ضمن مامان من هفته ای یه بار میاد اینجا و تا این لحظه سابقه نداشته بی نظمی و نامرتبی ای تو خونه ی من ببینه و نمی خوام دیدش به تو خراب بشه. پس تمام سعیت رو بکن. باشه؟
نادیا گر می گیره. لال می شه. دلش می خواد آب بشه بره توی زمین. نمی تونست تاب شنیدن چنین حرف و چنین تذکری رو بیاره. اما پیمان قبل از هر حرف و جبهه گیری و دلخوری نادیا دستش رو آروم زیر چونه ی خم شده ی نادیا می ذاره و سرش رو بالا میاره و نگاهش رو تو چشماش می دوزه و زمزمه می کنه:
– یادت که نرفته هنوز، ما دو تا دوستیم. دو تا دوست خوب و دوستا از حرف همدیگه به این آسونی ها ناراحت و دلخور نمی شن. دوستا سعی می کنن حرفای هم رو بدون برداشت بد و پیش داوری بشنون و اگه دیدن درسته انجامش بدن و اگه دیدن غلطه به طرف مقابلشون توضیح بدن تا از اشتباه درش بیارن. تو اینا رو می دونی. مگه نه؟
حرف های پیمان انگار آب روی آتیش بود. به همون سرعتی که نادیا رو از کوره در برده بود، آرومش کرده بود.
نادیا آروم چونه اش رو از دست پیمان بیرون میاره و سرش رو پایین می اندازه که پیمان بار دیگه سرش رو بالا میاره و زمزمه می کنه:
– دلم می خواد همیشه سرت بلند باشه. هیچ وقت سرت رو زیر ننداز. سربلند بودن آسون ترین کاره. فقط یه کم باید حواست رو به کارات بدی و قبل هر کاری یه کم فکر کنی. دلم می خواد بهم ثابت کنی که می تونی همیشه سربلند باشی… حتی اگه من نباشم.
نادیا با همون بغض توی نگاهش لبخند محوی به روی پیمان می زنه و آروم از کنارش رد می شه و به سالن برمی گرده.
– پیمان من واقعا دیرم شده. باید برم شرکت. تو میای یا من برم؟
– نه . چند دقیقه صبر کنی منم میام
– اون وقت ببخشیدا برای چی منو کشوندین اینجا؟ از اون خونه اومدم این خونه که چی بشه؟ نکنه خونه تون قراره درسا رو تو مغز من بکنه؟
– نه دختر خوب. الانا کمند می رسه. خودش می دونه چی کار کنه. منم ساعت ۲ دانشگاه کلاسم تموم می شه تا ۳ نهایتا خونه ام.
تو دلش چهار تا فحش آبدار نثار کمند می کنه و بعد با غیض رو به پیمان ادامه می ده:
– اون وقت کمند خانوم قراره بیان چی کار؟ من می رم خونه ی خودمون. شما هم بی خیال قول و قرارمون. موسی به دین خویش، عیسی به دین خویش.
– آخه کمند مگه چه هیزم تری بهت فروخته؟ به خدا دختر خیلی خوبیه. بذار بیاد اگه نتونستی باهاش به جایی برسی چشم. من تسلیم می شم.
با صدای زنگ آیفون حرفش رو قطع می کنه و به سمت آیفون می ره و در رو برای کمند باز می کنه و ثانیه ای بعد کمند وارد آپارتمان می شه و نادیا با پوزخند سر تا پای کمند رو بر انداز می کنه که یه کت و شلوار و کفش پاشنه بلند مشکی پوشیده با پیراهن سفیدی که یقه اش از زیر کت دیده می شه. خط اتوی شلوارش می ره روی اعصاب نادیا و ناخودآگاه دستی روی شلوار گرمکن مشکی اش با راه های طلایی مانند کنارش می کشه و لبخند رو لبش می شینه.
هنوز لبخند گوشه ی لبش در حال خودنماییه که کمند دستش رو به طرفش دراز می کنه و با لبخندی متقابل بهش سلام می ده و خودش رو معرفی می کنه.
نادیا هم از روی اجبار دستش رو می فشاره و زمزمه می کنه:
– نادیا. خوشبختم.
بالاخره پیمان و آریانا از در بیرون می رن و کمند کت و شال مشکی اش رو به جا رختی آویزون می کنه و روی مبل هال می شینه.
هنوز کمند لب وا نکرده، نادیا با بی خیالی دستش رو توی جیب گرمکنش می کنه و شروع به وول خوردن سر جاش می کنه و بعد نگاهش رو به کمند می دوزه و زمزمه می کنه:
– می دونی تا کل خونه رو نبینم و فضولی هام تکمیل نشه مغزم تعطیله تعطیله. پس می رم تو خونه یه چرخی بزنم. با اجازه.
نادیا یک راست می ره به سمت اتاق در بازی که تو بدو ورود حدس زده بود باید مال پیمان باشه.
کمند هم با نگاهی دقیق و خندان از شر و شیطونی ها و صداقت نادیا از روی مبل بلند می شه و پشت سرش به سمت اتاق می ره.
نادیا حضور کمند رو حس می کنه و شروع به حرف زدن می کنه:
– ناراحت نمی شی یه کم تو اتاق پیمان فضولی کنم؟ باید همین اتاق باشه. نه؟
– اوهوم. راحت باش. به قول خودت خوب فضولی هات رو بکن که بعد سر درس حواست پرت جایی نباشه.
از کنار تخت دو نفره پیمان رد می شه و به سمت میز کنار پنجره با دو تا مبل تک نفره ی کنارش می ره.
– خیلی وقته پیمان رو میشناسی؟
– اوهوم.
– وقتی گیر می ده چطوری می شه از خر شیطون پایین آوردش؟
– معمولا گیر بی خود نمی ده. هیچ وقت باهاش مشکل نداشتم.
– چون خودتم لنگه ی پیمانی. اما من از لنگه ی تو یا پیمان بودن متنفرم.
– همین هم منحصر به فردت کرده.
– برای کی؟ تو؟؟؟
– نه. برای پیمان.
– کوتاه بیا. اگه من برای پیمان منحصر به فرد بودم انقدر ازم ایراد نمی گرفت. می دونی برای پیمان امثال تو اتو کشیده منحصر به فردن نه من و گرمکن دوست داشتنیم.
– گرمکن قشنگی داری. باید خیلی راحت باشه. درست مثل خودت.
– تا حالا عاشق شدی؟
– اوهوم.
– پس چرا ازدواج نکردی؟ یا شایدم در شرفش هستی!!!!
– نه.
– به نظرت پیمان دفترچه خاطرات داره؟
– نه.
– چه مطمئن. لابد تو هم نداری.
– وقتش رو نداشتم.
– آهان پس بچه خرخون ها هیچ کدوم از این چیزا ندارن. اما من دارم.
– باید جالب باشه.
– تا دلت بخواد. چند بار اومدی خونه پیمان؟
– خیلی زیاد.
– هه. پس فقط با ما نمی تونه زیر یه سقف باشه. جالبه.
– نگفتم تنها اومدم. هر کس اعتقاداتی داره.
– تو باورش داری؟
– پیمان رو؟ یا اعتقاداتش رو؟
– هر دوش.
– پیمان رو آره. اما اعتقاداتش رو خیلی نه.
– من صد در صد مخالف اعتقاداتشم. مزخرفن. خیلی محافظه کاره یا شایدم از یه چیزی می ترسه. از این ارتباط ها. از این که مبادا کج بره.
– چرا این طور فکر می کنی؟
– چون اگه این طوری نبود می تونست مطمئن باشه که نفسش برده ی خودشه و اون وقت اگه صد سال هم تو یه اتاق اونم تو بغل یه هم جنس من می موند آب از آب تکون نمی خورد.
– چرا داری این حرفا رو به من می گی؟
– برای این که روی دلم نمونه.
– بهتر نیست به خودش بگی؟ چون این جوری بعید می دونم از دلت بره.
– ممکنه ازم دلخور بشه.
– خوب بشه.
– فکر می کنی با این لباسا رو تختش بشینم شاکی می شه؟
– هیچ وقت رو تختش نشستم. نمی دونم.
– مامان من متنفره با لباسی غیر از لباس خواب کسی روی تختش بشینه. مامانم هم یکی لنگه ی امثال تو و پیمانه.
– و تو دوست داری با همین گرمکنت بری زیر لحاف و تا صبح تخت و راحت بخوابی. حتی راحت تر از وقتی که با لباس خواب بخوابی.
– دقیقا.
– می تونی امتحان کنی.
– مامان پیمان چه جور آدمیه؟
– زن خوب و مهربونیه.
– لابد یکی لنگه ی پیمان. نه؟
– خوب مادر همون پسره. قطعا همین طوره.
– کمند؟
– بله؟
– من از تو خوشم نمیاد.
– اما من از تو خوشم میاد. دختر رک و شاد و پر انرژی و دوست داشتنی ای هستی.
– اما درست نقطه ی مقابل تو.
– آدما همیشه جذب کسی می شن که نقطه ی مقابلشونه.
– اما پیمان نه.
– از کجا می دونی؟
– کمند من حوصله ی درس خوندن ندارم. حتما پیمان بهت گفته چطوری تا اینجا هم جلو اومدم.
– اوهوم. می دونم. فقط نمی دونم چطور شده یهو تصمیم گرفتی بی تقلب امتحان بدی.
– باهاش مسابقه دادم.
– و باختی و شرطم این بود که بی تقلب امتحان بدی. آره؟
– نه. ازش می بردم. مسابقه از رو جدول راه رفتن بود. من خدای این کارم. خواستم اونم راه بره. برای همین مساوی شدیم.
– پس شرط چی می گه؟
– شرط بسته بودم اگه من بردم بریم شمال.
– و حتما نتونستی از خیر شمال بگذری.
– اولش آره. یهو خر شدم. بعد که عقلم یه کم سر جاش اومد بهم انگ بی اراده بودن زد. باید روشو کم می کردم. من هر چی باشم بی اراده نیستم.
– اگه بخوای جلوش کوتاه بیای یه روزی چشم وا می کنی می بینی چیزی از نادیا نمونده.
– اگه کوتاه نیام… آخه… تو که نمی دونی…
– نادیا تو خیلی ساده و بچه ای. از چشمات می شه حرف دلت رو خوند. دوسش داری، آره؟
– کیو؟
– پیمانو.
– فرض کن آره.
– پس عشق رو ازش گدایی نکن. بذار اون از تو بخوادش. جلوش کوتاه نیا. الان تو براش منحصر به فردی. اما روزی که بشی یکی لنگه من دیگه منحصر به فرد نیستی. اون موقع اگه بهش برسی هم، احساس خوشبختی نمی کنی.
– تا حالا تقلب نوشتی؟
– نه. اگه می نوشتم هم به دردم نمی خورد.
– خوب معلومه بچه خرخونا رو چه نیازی به تقلب.
– نه این جوری ام نیست. منم خیلی وقتا نمی رسیدم کامل امتحانی رو بخونم یا سر جلسه سوالی می دادن که اصلا جوابش یادم نبود. ولی مسئله این جاست که هیچ وقت بلد نبودم از تقلب استفاده کنم. می ترسیدم.
با خودش زمزمه می کنه:
” چه عجب. نمردیم و یه بچه خرخون اعتراف کرد که می ترسیده تقلب کنه وگرنه بدش نمی اومده. آخ آخ یادم باشه یه جوری از زیر زبون این پیمانم بیرون بکشم اینو. “
بعد نگاهش رو دوباره به کمند می دوزه و می گه:
– منم اولش می ترسیدم. بعد کم کم عادت شد برام و ترسم ریخت. کمکم می کنی؟
– اومدم که کمکت کنم دیگه.
– نه این کمک. تا نصف امتحان شنبه ام رو تقلب نوشتم. باقیش رو با هم بنویسیم.
– می خوای تقلب کنی؟
– شاید.
– بگو خودش کمکت کنه بنویسی.
دوباره ذات بدش شروع به موعظه می کنه:
” آها که لابد بعدشم پرتم کنه بیرون و شرم کم شه و یه سر خر کمتر؟ “
از فکر بیرون میاد و می گه:
– زده به سرت؟ هیشکی هم نه و پیمان!
– اگه عاشق باشه هر کاری برات می کنه.
بالشتی از زیر روتختی در میاره و ثانیه ای جلوی بینیش می گیره و همون بوی گس همیشگی رو توی ریه هاش می فرسته و بعد بالشت رو پشتش می ذاره و هم زمان با لبخند می گه:
– بدم نمی گی. چرا به عقل خودم نرسید؟
– چون عقلت بهت حکم نمی کنه. احساست داره حکم می کنه. منم این دوران رو گذروندم.
– با پیمان؟
– نه دختر خوب. پیمان برام مثل یه برادر خوبه، نه بیشتر.
” خدا کنه راست بگی… وگرنه کلامون بد تو هم می ره. “
– پس ازت خوشم میاد. آدم جالبی هستی.
– دختر تو همیشه هر چی تو دلته اینجوری می ریزی بیرون؟ یه کم سیاست داشته باش.
– بابام همیشه می گه سیاست یعنی کثافت. صداقت خودش بزرگترین پدرسوختگیه. باور کن.
– می شه حالا بریم یه کم سر درس؟ پیمان الان می رسه ازمون حساب پس می خواد.
با خودش زمزمه می کنه:
” اوف کشتی منو با این حس مسئولیتت. داشتیم تازه به جاهای خوبش می رسیدیم ها. جون به جونت کنن تو هم لنگه ی همون پیمانی. “
بعد به ناچار از روی تخت بلند می شه و به سمت اتاق خودش می ره و ثانیه ای بعد رو به روی کمند پشت میز ناهار خوری می شینه و تا اون جایی که می تونه از نبود پیمان سو استفاده می کنه و کتاباش رو پخش می کنه روی میز و با لبخند آمادگیش رو به کمند اعلام می کنه.
تقریبا از روی صندلی بلند می شه و دست در جیبش می کنه و ثانیه ای بعد در مقابل نگاه گیج کمند آدامس خرسی ای از جیبش در میاره و با ریلکسی کامل بازش می کنه و هم زمان با گاز زدن نیمه ای از اون، دستش رو به طرف کمند دراز می کنه:
– می خوری؟
کمند ثانیه ای نگاهش می کنه و بعد آروم لبخند روی لبش میاد و لحظه به لحظه این لبخند پر رنگ تر می شه و در نهایت سرش رو تکونی می ده و می گه:
– ممنون. حتی آدامسی که می خوری هم عجیبه. یادم نمیاد آخرین بار کی آدامس خرسی خوردم اما فکر نکنم بیشتر از ۱۲ یا ۱۳ سال داشتم.
نادیا تیکه ی دیگه آدامس رو هم با بی خیالی داخل دهانش می ذاره و می گه:
– خوب سرت کلاه رفته دیگه. یه بار بخوری دیگه هیچی جاشو نمی گیره. مخصوصا وقتی حرصی باشی هیچ چی جز این جواب نمی ده وقتی با فشار گازش می زنی و اون نرم زیر دندونات بهت می خنده. یه چهار بار که گازش بزنی از رو می برتت و مجبورت می کنه به آرامش.
تو ذهنش فکر می کنه:
” چرا من تا حالا این جوری در مورد یه آدامس خرسی بچه گونه فکر نکردم؟ این دختر چی داره که هیچ کس رو مثلش ندیدم تا حالا؟ “
بعد از ذهنش می گذره که:
” بدم نیست یه بار از این دید آدامس خرسیا بخورم. “
با این فکر نگاهش رو به نادیا میدوزه و ادامه میده:
– بازم داری؟
– چی؟ آدامس؟
– اوهوم.
– می خوای؟
– بدم نمیاد.
این بار دستش رو تو زیپ جلویی کوله اش می کنه و ثانیه ای بعد یه آدامس در میاره و مقابل کمند می گیره.
دستاش رو محکم دور سرش می گیره و با اخمی عمیق رو به کمند به زبون میاد:
– اه خسته شدم. دو ساعت پشت هم داری حرف می زنی. دیگه هیچی از حرفات نمی فهمم.
کمند سعی می کنه خستگیش رو پنهون کنه و با لبخند همیشگیش زمزمه می کنه:
– نادیا خواهش می کنم. هنوز به زور پنجاه صفحه خوندیم. کتاب ۳۲۰ صفحه است و به جز امروز فقط فردا و پس فردا رو وقت داری پس سعی کن حواس بدی تا زودتر پیش بریم.
– لااقل بذار برم ببینم این پیمان جونت چی تو خونه اش پیدا می شه برای خوردن.
خودشم نمی دونه چه اصراریه که هر جوری شده می خواد کمند رو دائم به پیمان ربطش بده. انگار هنوز نمی تونه حرفای کمند رو در مورد خودش و پیمان و مهم تر از اون حس پیمان نسبت به خودش رو حلاجی کنه.
به سمت آشپزخونه میره و تقریبا تمام کابینت ها رو باز می کنه و در نهایت ظرف نسکافه و شکر رو پیدا می کنه و آب رو می زنه بجوشه و این بار به سمت یخچال می ره و درش رو چهار طاق باز می کنه و جلوش می ایسته به تماشا.
ناخودآگاه حرف مامانش توی ذهنش میاد که هر وقت مچش رو جلوی در باز یخچال می گرفت با عصبانیت می گفت نانادی در اون یخچال رو ببند. ویترین نیست دو ساعته درش رو باز کردی و تماشا می کنی.
خنده روی لبش میاد و کمی بیشتر از حد معمول مشغول تماشای ویترین یخچال می شه و توی ذهنش زمزمه می کنه:
” مامان هیچ وقت نفهمیدی گاهی دلم یه چیزی می خواد که نیست یا نمی دونم چیه. اون وقت تنها راهش اینه که در یخچال رو باز کنم و جلوش وایسم تا بلکه یه چیزی پیدا کنم… “
بعد از چند دقیقه بالاخره رضایت می ده و با شیشه شکلات صبحانه و یه بشقاب میوه در یخچال رو می بنده و دو تا لیوان نسکافه می ریزه و همه رو توی سینی می ذاره و دوباره برمی گرده سر میز ناهارخوری.
کمند بالاخره صبرش تموم می شه و درس رو قطع و رو به نادیا زمزمه می کنه:
– نادیا خواهش می کنم بسه دیگه.
– چی بسه؟
– نادیا دو ساعته دارم خودمو خفه می کنم این طبقات ارث رو حالیت کنم و تو داری شکلات صبحانه می خوری. حاضرم شرط ببندم یه دونه اش رو هم نفهمیدی.
– اوف، کوتاه بیا کمند. چه اصراریه حالا… کل اینایی که دو ساعته داری در موردشون بحث می کنی می شه دو خط تقلب. دیگه دو خط تقلب که قابلی نداره.
عصبانیتش رو به زور کنترل می کنه و دوباره نگاهش رو به نادیا می دوزه و می گه:
– نادیا این طبقات هی اضافه می شه از بچه و پدر مادر و خواهر برادر و سهم الارث هر کدوم می گذره می رسه به نوه عمو و نوه عمه و … اون وقت قطعا دیگه دو خط تقلب نمی شه. خواهش می کنم حواست رو به من بده.
پیمان تک زنگی می زنه و بعد چند ثانیه کلیدش رو داخل قفل می اندازه و در رو باز می کنه.
صدای نادیا که در حال چونه زدن با کمنده خنده رو روی لبش میاره. کفشاش رو درمیاره و دمپایی های رو فرشیش رو می پوشه و آروم از ورودی می گذره و به سمت صدا می ره…
– اه کمند کوتا بیا دیگه. خفه شدم. بذار برم ببینم کی بود در زد.
– نادیا بشین. حتما پیمان بوده. خودش کلید داره میاد تو.
– ای بابا عجب آدم گیری هستی ها. بابا بذار برم یه سلامی، علیکی…
– نادیـــــــــا…
– خوب بابا نشستم. خوب می فرمودین.خونواده درجه سه از طبقه سه کی بود اصلا. می شه اینو بگی اول…
– نادیا نیم ساعت نیست اینو توضیح دادم برات…
نزدیک ناهار خوری می ایسته و با نگاه و مکثی طولانی به منظره ی رو به روش خیره می شه. کل میز ناهار خوری پر از کتاب و ورقه، یه گوشه میوه و گوشه ی دیگه آشغال میوه و گوشه ای لیوان قهوه ی نصفه و زیرش فوجی دستمال کاغذی رنگ نسکافه که سریع عادت نادیا به ریختن نسکافه روی میز رو به یادش میاره و در آخر تو اون جنگل بلوه شو ساخته ی دست نادیا، خودش رو می بینه دو زانو روی مبل نشسته و با شیشه ی شکلات صبحانه ی کنارش و قاشقی گوشه دهنش که مدام در حال چپ و راست کردنشه.
یه لحظه خودش رو جای کمند و دیوانگی احتمالیش از دست نادیا می ذاره و بعد یه چیزی توی ذهنش زمزمه می کنه:
” نادیا راه آروم کردن این طوفانم بلده. قطعا کمند خیلی هم ناراضی نیست که اگه بود هنوز با این آرامش با نادیا در حال سر و کله زدن نبود. “
نادیا سنگینی نگاه پیمان رو حس می کنه و با یه خیز ناگهانی و لبخندی عمیق از روی مبل شیرجه می زنه روی زمین و تقریبا به حالت دو فاصله خودش و پیمان رو رد می کنه و درست مقابل پاش ایست می کنه.
ناخودآگاه یه فکر توی ذهن هر دو میاد. نادیا تو ذهنش فکر می کنه:
” چی می شد الان دستاشو باز می کرد و من همین طور می دوئیدم به طرفش و تو بغلش می ایستادم… “
پیمان هم فکر می کنه:
” چی می شد با همین سرعت و چشمای پر برقش می اومد توی بغلم… “
برای ثانیه ای نگاه هر دو توی هم گره می خوره و بعد لبخندی آروم روی لب پیمان و لبخندی فراخ روی لب نادیا می شینه و بلند سلام می کنه و می گه:
– اوف… خفه شدم از صبح تا حالا انقدر از مغزم کار کشیدم که دیگه هنگه هنگه. ناهار آوردی؟
– سلام خانوم خانوما. چه خبرا؟ حالا انقدر از مغزت کار کشیدی چیزی هم توش رفته؟
– ای… همچین در حد یه اِبسیلُن.
– تا کجا رسیدین؟
– صفحه ۷۶، خطه چهارم… کلمه چندمش رو هم بگم؟
– یعنی انقدر سخت گذشته؟
– بیشتر از این حرفا. دق کردم.
– سلام. خسته نباشی.
– سلام کمند جان. تو هم خسته نباشی.
” اوف… خود شیرین… چندشا… خسته نباشید… انگار کوه کنده… “
بیشتر از این طاقت تعارف تیکه پاره کردناشون رو نمیاره و رو به پیمان و تقریبا پریده وسط حرفشون می گه:
– ناهار چی می شه؟ من گشنمه… همه ی فسفرای مغزم سوختن.
پیمان خنده ی آرومی می کنه و بعد در جواب نادیا ادامه می گه:
– الان یه چیزی درست می کنیم همه با هم…
– اوف… خونه ی خودمونم باید خودمون ناهار شام درست کنیم اینجام خودمون. گفتیم اومدیم مهمونی از غذا درست کردن معافیم دیگه… شانسه دیگه… مال ما هم این جوریه.
– اخم نکن دختر خوب. چند نفری غذا درست کردن خیلی خوبه. می چسبه.
– آره… مخصوصا وقتی ساعت سه باشه و شیکمتم به قار و قور افتاده باشه و مغزتم از مدار خارج شده باشه.
– تا شماها تصمیم بگیرین چی می خواین بخورین من می رم لباسم رو عوض می کنم و میام.
– امیدوارم منظورت این نباشه که رفتی یه یه ساعت دیگه بیای ناهار آماده رو جلوت بذاریم.
– نه دختر خوب. گفتم که یه لباسی عوض می کنم و یه دست و رویی می شورم و میام.
نادیا در فریزر رو باز می کنه و مقابلش می ایسته و با چشم محتویات داخلش رو بررسی می کنه.
پیمان از در وارد می شه و کمند رو می بینه که در حال درست کردن سالاده و نادیا که در فریزر مقابلش باز و خودش معلوم نیست کجا سیر می کنه.
آروم به سمتش می ره و درست پشت سرش می ایسته و ضربه آرومی به پشت نادیا می زنه که نادیا با وحشت سرش رو برمی گردونه و دستش رو روی سینه اش می ذاره و تقریبا از جا می پره.
– ترسیدی؟ ببخشید فکر نمی کردم این طور تو فکر باشی. فکر کردم فهمیدی پشتتم.
– اوف. نمی مُردی یه آهایی، هیی، نادیایی چیزی می گفتی.
– نادیا اگه موقع درس خوندنم همین طور تمرکز می کردی به قرآن نابغه می شدی.
– نابغه که هستم. خوب داشتم فکر می کردم چی بخوریم.
– مگه معادلات چند مجهولی گفتم که این طور دو ساعته زوم شدی توی فریزر و داری فکر می کنی. خوب یه چیزی بردار دیگه. این همه حق انتخاب جلوته.
– خوب مشکل هم همین جاست دیگه. همیشه وقتی حق انتخابات بالا می ره ریسکت بیشتر و انتخابت مشکل تر می شه. باید اون لحظه درست فکر کنی و انتخاب درست کنی تا تو برنده باشی وگرنه قطعا بازنده ای.
لبخند روی صورتش عمیق تر می شه و نگاهش پر از تعجب می شه و بعد ناگهانی شروع به کف زدن می کنه و می خنده.
نادیا بار دیگه از صدا می پره و این بار با اخم نگاهش رو به پیمان می دوزه و زیر لب زمزمه می کنه:
– مرگ.
بعد آروم به طرف پیمان برمی گرده:
– ها چیه؟ ببین می تونی سکته ام بدی با این عکس العمل های ناگهانیت؟
– آخه سخته باور این که این حرفا رو داره نادیا می زنه. خوب حرفت خیلی فیلسوفانه بود. از تو تقریبا بعید بود چنین حرف پر مغزی.
اخماش رو در هم می کشه و دستاش رو روی سینه اش قرار می ده و می گه:
– هان چیه؟ هر کی با تقلب درس بخونه یعنی احمقه و هیچی حالیش نیست؟ دیگه مغزم که تعطیل نیست آقا.
بعد با ضرب در فریزر رو می بنده و از آشپزخونه بیرون می ره. براش حرکت پیمان گرون میاد. دلش نمی خواست مقابل کمند پیمان چنین عکس العملی نشون بده یا از این طور حرف ها بزنه.
کمند تنها برای ثانیه ای سرش رو بالا می گیره و نگاه پر تاسفش رو به پیمان می دوزه و بعد دوباره سرش رو زیر می اندازه و مشغول کارش می شه.
پیمان نفس پر صداش رو بیرون می ده و تو ذهنش زمزمه می کنه:
” شروع شد آقا پیمان. حالا جرات داری یه بار دیگه بهش بگو بالای چشمت ابروست تا ببینی به چه روزی می افتی. “
از آشپزخونه بیرون میاد و به سمت ناهار خوری می ره و نادیا رو می بینه که با حرص قاشق شکلات صبحانه رو داخل ظرف می کنه و ثانیه ای بعد توی دهنش می گذاره و بعد دوباره عملش رو تکرار می کنه. برای یه لحظه از صحنه ای که می بینه عصبی تر می شه و با اخمی عمیق به سمت نادیا می ره و با صدایی آروم که تنها نادیا شنونده اش باشه لب باز می کنه:
– نادیا این چه کاریه آخه؟
– چی چه کاریه؟
– تو رو خدا داری چیکار می کنی؟ قاشق دهنیت رو چرا تو ظرف شکلات می کنی؟
– چون دوست دارم.
– پس بقیه چی؟
– آریانا عادت داره. تو هم اگه دهنی دوست نداری برو یکی دیگه برای خودت بخر ولی تضمینی نمی کنم که اون بهت برسه چون من عاشق شکلات صبحانه ام و تقریبا مالک تمام شکلات صبحانه ها. پس اگر می خوای چیزی بهت برسه بهتره عادت کنی.
– لابد عاشق اینم هستی که بری توی اتاق خصوصی من و لابد با همین لباسا بری روی تختم و بعد بالشتم رو برداری بذاری زیر سرت و تازه بعدم اصلا زحمت نکشی لااقل آثار جرمت رو پاک کنی که من نفهمم.
– دلیلی برای پنهون کاری نمی بینم. کار خلافی نکردم. از قایم کردنم بدم میاد. آدمای ضعیف و ترسو این کار رو می کنن. در ضمن، خیالت راحت شیپیشم ندارم. سرت رو راحت بذار رو بالشتت. لباسامم صبح پوشیدم. تمیزن.
– می دونی خیلی خودخواهی؟ اصلا به دیگران و خواسته هاشون اهمیت نمی دی.
– تو از کجا این قدر مطمئنی؟
– برای این که دیروز بهت گفتم ریخت و پاش نکنی اما همین الان یه نگاه به دور و برت بنداز…
اخماش رو در هم می کشه و زیر لب زمزمه می کنه:
– دوست داشتم اصلا .
بعد با صدای بلند رو به پیمان ادامه می ده:
– می بینی که دارم درس می خونم. تموم شد همه رو جمع می کنم مثل روز اولش تحویلت می دم.
سعی می کنه خودش رو کنترل کنه در مقابل این همه یه دندگی نادیا:
– اون وقت اگه همین الان یکی در زد چی؟ بگیم داشتیم درس می خوندیم که این جا شبیه میدون جنگ شده؟
– نه تا طرف برسه تو خونه همه رو جمع می کنیم می بریم تو اتاق می ریزیم تا بعد جمعش کنیم. وقت نشد رو مبل ها می ذاریم و مبل ها رو هم می دیم زیر میز تا معلوم نشه.
– وای نادیا تو شاهکاری با این ایده هات.
– عوض معذرت خواهی اومدی این بحث ها رو کشیدی وسط که مثلا دیگه یادم بره همه چی ؟ یا بیخیال ناراحتیم بشم؟ یا شایدم دست پیش رو گرفتی پس نیفتی…
– اما من حرفی نزدم بهت. دلیلی نداشت ناراحت بشی.
– تو … تو جلوی کمند به من با اون حرفت گفتی… یعنی من احمقم و هیچی نمی دونم. تو همیشه فکر می کنی خودت عالم دهری و بقیه گاون.
به سمت نادیا می ره و مقابلش می ایسته و آروم دستش رو می گیره و نگاهش رو بهش می دوزه و زمزمه می کنه:
– نادیا… نادیا این چه حرفیه؟ به خدا اگه چنین منظوری داشته باشم. آخه کی گفته؟ چرا بد برداشت کردی منظورم رو. خانوم گل ببینمت نکنه درسا اخلاقت رو بردن که این طور بد اخلاق و نازک نارنجی شدی؟ مگه دوستا هم از هم دل خور می شن؟ اونم سر چیزای به این کوچیکی؟
گرمای دست پیمان و کلامش کمی از ناراحتیش کم می کنه ولی نه اون قدر که بخواد کوتاه بیاد.
پیمان دوباره به زبون میاد:
– ببخشید نادیا. واقعا متاسفم اگر حرف بی جایی زدم. منو ببخش. حق با توئه. نباید جلوی کمند اون رفتار رو می کردم. حالا آشتی، بدو که مردیم از گشنگی.
– این یادت بمونه اصلا نباید چنین رفتاری رو بکنی چه جلوی کسی چه جلوی هیچ کسی.
– حق با توئه، منو ببخش. قضاوت غلطی کردم.
نادیا لبخند می زنه و می گه:
– فقط همین یه بار.
ثانیه ای بعد هر دو وارد آشپزخونه می شن و نادیا دوباره می ره سراغ فریزر که پیمان با لبخند کنارش قرار می گیره و زمزمه می کنه:
– خواهشا بذار من یه چیزی انتخاب کنم وگرنه یه نیم ساعت دیگه دوباره می خوای در فریزر رو باز کنی و وایسی تماشاش کنی.
نادیا با لبخند عقب می کشه و پیمان در فریزر رو باز می کنه.
ثانیه ها جای خودشون رو به دقیقه می دن که بالاخره نادیا صداش در میاد و با لبخند رو به پیمان زمزمه می کنه:
– تو که بدتر از منی. به قول مامانم ویترین نیست درش رو باز کردی وایسادی تماشا.
پیمان بلند می خنده و می گه:
– پس تو هم از این غرغرا شنیدی. منم همیشه کارم بود دم یخچال وایسم و مامان شاکی بشه که دو ساعته وایسادی چیو تماشا می کنی.
نادیا ذوق زده نگاهش رو به پیمان می دوزه و با صدای بلند و پر خنده می گه:
– اوف… چه عجب. بالاخره ما یه نقطه مشترک پیدا کردیم… آخیش، داشتم دق می کردم.
بعد سریع به سمت کمند برمی گرده و زمزمه می کنه:
– ببینم کمند تو هم عادت داری به این کار؟
کمند با لبخند ادامه می گه:
– فکر میکنی کسی هم باشه که عادت نداشته باشه؟ فکر کنم مامان باباهامونم وقتی کوچیک بودن همین جوری بودن.
بالاخره بعد از حدود نیم ساعت شنیسل مرغ سرخ شده و مخلفاتش آماده می شه و همه مشغول خوردن می شن.
آریانا بالای سر پیمان و نادیا می ایسته و با ناراحتی به نادیا نگاه می کنه. لحظه ای دلش برای نادیا می سوزه. خستگی از قیافه اش مشخصه اما نمی دونه چرا در مقابل پیمان به صدا در نمیاد. قطعا اگر مانی اونجا نشسته بود تا حالا صد بار از روی اون صندلی بلند شده بود و از زیر کار در رفته بود اما کم کم چیزی توی ذهنش بهش یه خبرای تازه می ده و رنگ نگاهش متعجب تر می شه. نه این غیر ممکن بود که نادیا علاقه ای به پیمان داشته باشه. قطعا اگر اون رو به رو بابک نشسته بود تصورش براش کاملا عادی و راحت بود اما پیمان نه…
سعی می کنه افکار اومده به ذهنش رو پس بزنه و بعد نگاهش رو به پیمان و نادیا می اندازه:
– دیگه بسه هر چی خوندین، هر دو خسته شدین. پاشین بیاین شام حاضره.
– آریانا اگه یه چند دقیقه صبر کنی این فصل تموم می شه میایم.
کتاب رو می بنده و با جدیت رو به پیمان می گه:
– این الان هیچی از حرفات نمی فهمه، اذیتش نکن. قیافه شو ببین. خستگی از نگاش می باره. فایده نداره.
بالاخره نادیا به زبون میاد و رو به آریانا می گه:
– ببینم چی پختی؟
بعد هم زمان از روی مبل پایین میاد و به سمت آشپزخونه می ره.
پیمان هم به ناچار از روی صندلی بلند می شه و به سمت روشویی می ره و ثانیه ای بعد داخل آشپزخونه می شه و نادیا رو می بینه که در حال شستن دستاش توی سینک ظرفشوییه. لحظه ای نگاهش رنگ عصبانیت می گیره. تو ذهنش نمی تونه رفتارای نادیا رو تجزیه تحلیل کنه. چیزی که از بچگی تا حالا تو گوشش مونده بود این بود که جای دست شستن فقط توی روشوییه و حالا این دختر تو سینک ظرفشویی در حال دست شستن بود. به جای صابون مایع ظرفشویی رو دستش بود و بی خیال و سرخوش سرش به کارش بود. نمی دونست این همه تفاوت آخرش به کجا می رسونتش. شاید به مرز جنون شایدم عادی می شد. خیلی زود بود برای نتیجه گیری. تصمیم می گیره جوری که ناراحت نشه موضوع رو بهش گوشزد کنه.
برای این که اشتباه صبح رو دوباره تکرار نکرده باشه ثانیه ای مکث می کنه و روی حرفی که می خواد بزنه فکر می کنه و بعد از بررسی همه ی جوانب به زبون میاد و رو به نادیا که حالا مشغول خشک کردن دستش با حوله کنار ظرفشویی بود می کنه و می گه:
– نادیا خانوم؟
سرش رو کمی به سمت پیمان برمی گردونه و با بی قیدی سرش رو تکونی می ده و زمزمه می کنه:
– هوم؟؟؟
لبخندی می زنه:
– می دونی تو رو که دیدم یاد بچگیم افتادم.
– چه جالب… یه وجه تشابه دیگه پیدا کردی؟
– وقتی بچه بودم سر ناهار و شام که می شد انقدر سریع می اومدم سر میز که دستامم یادم می رفت بشورم و مامان که بهم گوشزد می کرد برم دستام رو بشورم می رفتم توی سینک ظرفشویی دستام رو می شستم که مامانم همیشه یه دعوای مفصل می کرد که جای دست شستن تو روشوییه. خواستم ببینم مزه داد بهت تو سینک دستاتو شستی و مامانی هم نبود دعوات کنه؟
– اصلا به این موضوع فکر نکردم. اومدم ببینم آریانا چی پخته دیگه همین جا دستامو شستم.
– این کار رو دیگه نکن. دستات رو با مایع ظرفشویی می شوری اذیت می شن. مواد شوینده دست رو اذیت می کنن.
– اوهوم. راست می گی. هر وقت با مایع ظرفشویی دست می شورم دستام بعدش قرمز می شه و می خاره.
تنها لبخندی در جواب نادیا می زنه و از روی صندلی بلند می شه و به سمت یخچال می ره و ثانیه ای بعد با کرم مرطوب کننده ای در دست مقابل نادیا قرار می گیره و کرم رو به دستش می ده و می گه:
– این دفعه رو بهت کرم می دم چون یادت نبود این جا نشوری.
آریانا خنده اش رو به زور می خوره و به این همه ذکاوت پیمان برای نوع بیان مخالفتش در مورد کار نادیا، تو دلش تبریک می گه و بعد رو به پیمان می گه:
– خدا شانس بده. حالا اگه ما بودیم یه دو تا دادم سرمون می زدن که جای دست شستن این جاس مگه. اون وقت مردم رو این جوری تحویل می گیرن.
پیمان زمزمه می کنه:
– چون یادش رفته بود. حالا اون غذات رو بده ببینیم قابل خوردن هست یا باید گشنه پاشیم.
– خیالت راحت دست پخت من و آریانا حرف نداره. آخه از بچگی یه جورایی مامان عادتمون داده بود خودمون غذامون رو درست کنیم.
– چه عالی. پس مامانتون خیلی با فکر بوده که از بچگی بهتون این کارا رو یاد داده.
نادیا پوزخندی می زنه و آریانا تنها سکوت می کنه و پیمان غافل از همه جا نگاهش رنگ تعجب می گیره.
– مامان من همیشه کارش مهم تر از من و آریانا بوده. وقت غذا درست کردن نداشت وگرنه دلیل دیگه ای نداشت کارش. مامان از وقتی من ۱۲ – ۱۳ ساله شدم دیگه زودترین ساعتی که خونه می اومد ۹ شب بود سال دوم سوم دبیرستان بودم دیگه به کل می گفت خیلی بزرگ شدین و خودتون می تونین از خودتون مراقبت کنین و ۱۱ شب هم می اومدن خونه با بابا.
نادیا با پاسخی که می ده تعجبش رو به جای کم رنگ کردن، پر رنگ تر می کنه اما حرفی نمی زنه و تنها نگاه غمگین نادیا دلش رو می لرزونه و در مقابل احساسش برای در آغوش گرفتن نادیا و آروم کردنش مقاومت می کنه و با لبخندی سعی می کنه ذهن نادیا و آریانا رو منحرف کنه و می گه:
– خوب حالا ببینم راستش رو بگین دست پخت آریانا بهتره یا دست پخت تو؟
آریانا بی معطلی جواب می ده:
– معلومه نادیا. حرف نداره حتی کوفته هم بلده بپزه.
پیمان این بار کاملا متعجب رو به نادیا می کنه و می گه:
– شوخی می کنین. مامان من بلد نیست کوفته بپزه اون وقت نادیا بلده؟ راست می گه نادیا؟
– امتحانش ضرر نداره.
– پس اگه این قدر مطمئنی مامان روزای جمعه به من یه سر می زنه می گیم شام هم بمونن و کوفته ی دست پخت تو رو بخورن. چطوره؟
نادیا کاملا عادی و بدون گم کردن دست و پاش می گه:
– موافقم. برای من مشکلی نداره ولی اون وقت در عوض چی نصیب من می شه؟
– چی دوست داری؟
– هر چی باشه قبول می کنی؟
– پیمان بگو نه وگرنه ضرر می کنی. شرطای نادیا همیشه حال گیری اساسیه، بگو نه.
پیمان به آریانا می خنده و می گه:
اگه این جوری هم باشه من قبول دارم. فقط شرطت با اعتقادای من جور در بیاد.
آریانا ناگهان بلند می خنده و رو به نادیا می گه:
– نادیا جان من یه شرط توپ بذار. اصلا بعد از شام بیا خودم بهت می گم چی بذاری.
– مثل این که خیلی مطمئنین به بردتون.
– پس چی خیال کردی. دست پخت نادیا حرف نداره.
– پس حواستون باشه کوفته وا رفته با باخت فرقی نداره ها.
– فکر کن وا بره.
– پس موافق باشین به مامان اینای خودتم بگیم بیان.
نادیا اخماش رو در هم می کشه و قبل از دهن باز کردن آریانا با غیض پاسخ می ده:
– مامان با بابا رفتن شمال. یه پروژه دارن اونجا.
آریانا سعی می کنه کمی نادیا رو آروم کنه پس به زبون میاد:
– نادیا چون دیدن ما هر دو چند وقت مهمون پیمانیم با هم رفتن وگرنه مامان می موند تهران. تنها می موند خونه چی کار می کرد؟
– من که حرفی ندارم. دستت درد نکنه. شام خوشمزه ای بود. ممنون.
بعد سریع از پشت میز بلند می شه و شروع به آماده کردن وسایل پخت کوفته ی فردا می کنه و بعد رو به آریانا می گه:
– فردا برو از آقا صادق گوشت چرخ کرده برای کوفته بگیر. بگو برای کوفته که چند بار چرخش کنه. یه مقدار کمی هم چرخ کرده ی مرغ بگیر.
پیمان کاملا به سمت نادیا برمی گرده و مشغول تماشاش می شه. حسی عجیب بهش دست می ده. نادیا رو به چشم یه کدبانوی خوب می بینه. از هر حرکتش علاقه و عشق می باره. کم کم دریچه های تازه تری از نادیا و خصوصیاتش به روش باز می شه. از به زبون آوردن کدبانو لحظه ای خنده اش می گیره. دختری رو مقابلش می بینه با شلوار گرمکنی گشاد و سویی شرتی با دو تا جیب جلوی پیش سینه اش و موهایی در هم پیچیده با دو تا سیخ خودکار مانند بالای سرش کیپ شده.
لبخندی روی لبش می شینه و مشغول تماشای حرکات فرز نادیا می شه که سنگینی نگاهی رو روی خودش حس می کنه. سرش رو به سمت نگاه برمی گردونه که آریانا رو می بینه چشم دوخته بهش.
نگاه آریانا رنگ عجیبی گرفته و کمی تعجب توش موج می زنه. با زوم شدن نگاه پیمان توش، خودش رو کمی جمع و جور می کنه و پیمان هم متقابلا نگاه از نادیا برمی گیره و از روی صندلی بلند می شه و می گه:
– کی چایی می خوره؟
اول نادیا و بعد هم آریانا موافقتشون رو اعلام می کنن و پیمان مشغول تهیه ی چای می شه.
بعد از حدود بیست دقیقه بالاخره کار نادیا هم تموم می شه و به سالن برمی گردن و ادامه ی درس رو شروع می کنند.
چشماش رو باز می کنه و یه لحظه گیج به دور و برش نگاه می کنه و ناگهان لبخند کم رنگی روی لب هاش می شینه و با یادآوری بودن توی خونه ی پیمان و مهم تر از اون یه صبح تعطیل و با هم بودن با یه خیز سریع از روی تخت بلند می شه و به سمت آینه م یره و خودش رو توی آینه نگاه می کنه و کمی به سر و وضعش می رسه و بعد آروم از در اتاق بیرون میاد و به سمت دستشویی می ره تا دست و روش رو بشوره. از سر و صدای توی خونه حدس می زنه بقیه بیدار باشن که با نگاهش به ساعت حدسش به یقین تبدیل می شه.
دست و روش رو شسته نشسته از دستشویی بیرون میاد و دوباره به اتاقش برمی گرده و این بار با حوله ای در دست به سمت حمام می ره و دوشی می گیره.
حوله رو به خودش می پیچه و موهای خیسش رو از زیر حوله در میاره و روی حوله پخش می کنه و بعد آروم دستش رو روی دستگیره در می ذاره و شروع می کنه به کلنجار رفتن با خودش:
” ای درد بگیری نانادی. حالا واجب بود خبرت بری حموم. اونم تو خونه ی این پسره. حالا چطوری برم بیرون؟ اگه مثل عجل معلق جلوم سبز شه که بیچاره می شم. اونم با این حوله ی نیم وجبی. می مردی لااقل حوله پوشیدنی با خودت برمی داشتی؟ ولم کن تو رو قرآن. می گی چیکار کنم. خوب عادت دارم هر روز دوش بگیرم. اصلا ناراحته چشاشو ببنده. تازه کی گفته الان قراره پشت در باشه؟ تازه به فرضم باشه فکر کردی یهو هول می کنه و میاد بغلم می کنه یا چی؟ اگه اینه می خواد چهار بار سرخ و سفید شه و بعد سرشو بچسبونه به ته گردنشو بدو در ره از جلوم دیگه. کوتاه بیا. در رو وا کن مردیم از گشنگی.
بالاخره در رو باز می کنه و آروم بیرون میاد و به حالت دو به طرف اتاقش می ره که ناگهان با چیزی برخورد می کنه و سر جاش می مونه.
نه جرات می کنه سرش رو بالا بیاره و نه می تونه قدم از قدم برداره و بره تو اتاق.
نگاهش سرخ سرخ می شه و روی سرشونه های ل*خ*ت نادیا خیره می مونه. خیسی تنش از روی تیشرتش می گذره و لرز عجیبی رو به وجودش می اندازه. پاهای خیسش هر لحظه شلوارش رو خیس تر می کنه اما قدرت تکون خوردن رو تو خودش نمی بینه. عطر تن نادیا آن چنان از خود بی خودش کرده که احساس می کنه نفس کم آورده. هنوز چسبیده به نادیاست. گرمای تن دختر هر لحظه کلافه ترش می کنه. دستاش میل عجیبی برای باز شدن و حلقه شدن دور بازوهای دختر رو داره. همون حس سرکش غریزه تموم تلاشش رو به کار گرفته. اولین باریه که چنین حسی داره. قبلا بارها کمند با حوله کنار استخر درست کنارش ایستاده بوده اما هیچ وقت نه گرم شده بود و نه این جور لرزیده بود.
گویی نیرویی عجیب از تن نادیا در حال از خود بی خود کردنشه. زیر لب به خودش بد و بی راه می گه.
کم کم بوی گس توی بینیش می پیچه و قوی و قوی تر می شه. پاهاش سست می شه و تنش ه*و*س این آغوش و نگاهش تمنای سر بلند کردن و زل زدن به او سیاهی نافذ رو می کنه. هر لحظه میلش شدید تر و زیر پاش خالی تر می شه. احساس می کنه به یه تکیه گاه نیاز داره. از نزدیکی نمی ترسه. مطمئنه پاش به خطا نمی ره. گرمای آغوشش رو حس می کنه. می دونه همه ی وجود پیمان خیس شده. سعی می کنه کاری کنه. حرکتی کنه و از اون وضعیت خارج بشه.
شاید تمام این اتفاقات و احساس ها توی چند ثانیه رخ می ده. دستش رو آروم بلند می کنه و روی دست پیمان می ذاره و سرش رو محکم تر توی سینه اش پنهون می کنه و قطره اشکی آروم روی گونه اش سرازیر می شه.
لحظه ای بعد گرمای دست پیمان رو روی سر شونه برهنه اش حس می کنه.
دستی ملتهب و گر گرفته و بعد عقب گردی ناگهانی از طرف پیمان و نگاهی گیج و شرمنده روی صورتش و ثانیه ای بعد خودش رو می بینه با نگاهی مات و تنهایی مطلقی در کنارش.
احساس سرما می کنه. سرمایی ناگهانی بعد از اون همه گرما. لرز تموم وجودش رو در بر می گیره.
از شوک بیرون میاد و آروم به سمت نادیا حرکت می کنه و ثانیه ای بعد محکم در آغوش می گیرتش و تن لرزانش رو زیر دستاش گرم می کنه. بعد با یه حرکت از روی زمین بلندش می کنه و به سمت اتاقش می بره.
روی تخت می ذارتش و آروم پتو رو دورش می کشه و تنها چشم می دوزه به صورت سرخش و اشکایی که آروم آروم از روی گونه هاش سر می خورن.
چند دقیقه ای طول می کشه تا به حال عادی برگرده و بعد نگاه شرمسارش رو بلند و روی صورت آریانا ثابت می شه و ثانیه ای بعد زمزمه وار می پرسه:
– تو بهم اعتماد داری؟
– از چشمام بیشتر. به هر دو تون.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن