رمان تقلب پارت 4 - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت ۴

مانی حرفش رو قطع می کنه:
– نانادی من و پیمان مشغول جمع و جور کردن یکی از پرونده های شرکت آریانا ایم و باید تا دو ساعت دیگه تمومش کنیم که من مسافرم.
نادیا از شنیدن خبر مسافرت مانی شوکه و م*س*تاصل چند ثانیه تنها سکوت می کنه که باز مانی سکوتش رو می شکنه:
– نانادی؟ چی شدی؟ بگو کارت رو زود باش دیگه.
– کی برمی گردی؟
– فکر کنم سه یا چهار روز دیگه. چطور؟
نانادی با کلافگی دوباره مانی رو مخاطب قرار می ده:
– حالا نمی شه نری؟
– چی شده نانادی؟ مشکلی پیش اومده؟
– آره.
– خوب بگو شاید تونستم حلش کنم.
– نه اگه بخوای بری نمی تونی، اه…
– خوب حالا چرا عصبانی می شی؟ آخه این چه مشکلی که به رفتن من ربط داره؟
نانادی بی مقدمه ادامه می ده:
– برای چهار شنبه یه تحقیق در مورد خیار غبن باید تهیه کنم تو حقوق تجارت. هیچی هم ازش نمی دونم. خودتم که می دونی چقدر طول می کشه تا یه چیزی حالیم بشه و بتونم روش کار کنم. اه. حالا من چی کار کنم؟
مانی چند ثانیه تو شوک حرفهای نانادی فرو می ره و بعد با بهت ادامه می ده:
– تو تحقیق چی می خوای بکنی؟ چی شده؟ تو و این حرفها؟ خبریه؟
– نخیر. بابک دوستم ازم کمک خواسته چون تنها شده و دو تا هم گروهی هاش مریضن به من گفته کمکش کنم. خوب دوستمه. باید کمکش کنم.
صدایی تو گوشش زمزمه می کنه:
” آره جون خودت. اصلا هم که قضیه ربطی به پیمان خان نداره و ما هم که عر عر… “
مانی با خنده و لحنی متعجب و حدس هایی جالب در مورد دلیل خنده دار نانادی ادامه می ده:
– آهان که این طور. خوب این که مشکلی نداره. من برات یه راه حل دارم.
نانادی ناگهان دوباره روحیه می گیره و با لبخند بین حرف مانی می دوه:
– آخ جون چه راهی. چه راهی؟ ها؟ها؟
– مهلت بده دختر. خوب از یکی از همکارام و دوستای خوبم می خوام که کمکت کنه. فقط برای بعد از ظهر می شه و البته به اندازه منم پر طاقت نیست و بازیگوشی کردن هم موقوفه که خیلی جدیه.
– اوف تو هم گشتی ها. چاره چیه. از هیچی بهتره. حالا آدرسش کجاست؟ کی باهاش هماهنگ می کنی؟ کی برم؟
– چقدر سوال می کنی دختر. آدرس دفترش رو بهت می دم. ساعت دقیقش رو هم زنگ می زنم بهت می گم تا دو ساعت دیگه. فقط الان برو بشین یه چیزایی خودت بخون که خیلی آبرومون رو نبری.
– برو بابا دلت خوشه. می فهمیدم که خوب خودم می خوندم. بهش بگو طرف اصلا تو باغ نیست. چه می دونم بهش حالی کن دیگه.
مانی با خنده می گه:
– خیله خوب بابا. برو پس حالا تا ما هم به کارامون برسیم.
نادیا مدام با خودش حرف می زد و مانی رو فحش می داد:
” اه آخه خدا بگم چی کارت نکنه دوساعته قراره یه خبر به من بدی. انگار اصلا حالیت نیست وقتی می گم من عجله دارم. یک کلمه هم از این موضوع خنده دار که تازه فهمیدم خیار هست ولی نه از نوع خوراکیش، نمی دونم و باید تا چهارشنبه هم یه تحقیق بدم دست بابک. اون وقت جنابعالی هم یک کلمه وایسادی بهت زنگ می زنم کی کجا بری و رفتی حاجی حاجی مکه… اوف… “
م*س*تاصل دستاش رو توی موهاش می کنه و چند بار موهاش رو به هم می ریزه و در نهایت دوباره گوشی رو برمی داره و شماره مانی رو می گیره.
تلفن این بار بعد از دو تا بوق خوردن برداشته می شه و صدایی توی گوشی می پیچه:
– سلام بفرمایید؟!
نادیا لحظه ای گیج به صدا گوش می ده و بعد آروم زمزمه می کنه:
– ببخشید جناب راد؟؟؟
دوباره صدا این بار با لبخندی که در اصل از لحنش نادیا حدس می زنه که لبخنده می گه:
– بله بله. راستش ایشون چند لحظه دستشون بنده گفتن من جواب بدم بهتون.
– اوف اینم که امروز انگار تو پست وزارته. حالا براس من منشی دست و پا کرده. ای بابا. بهش بگین نانا… نه نه بگین نادیا دختر عموش تماس گرفته کار واجب باهاش داره.
پیمان که از همون ابتدا هم با خوندن نام نادیا روی گوشی فهمیده بود نادیا پشت خط ِ با نوع بیان شدن اسم نادیا از زبون خودش ناخودآگاه لبخند شیرینی روی لبش می شینه و این لبخند با حرص و عصبانیتی که نادیا برای فراخوندن مانی صحبت می کنه، عمیق تر می شه و در نهایت با گفتن:
– گوشی چند لحظه
به سمت مانی که مشغول ریختن قهوه تو فنجونه رفته و با خنده و در حالی که دستش رو روی گوشی نگه داشته تا صدا به نادیا نرسه خطاب به مانی می گه:
– عجب آدمی هستی مانی. بیا نادیا خانوم پشت خط ِ و حسابی هم توپش پره.
– خوب ببین چی کار داره. مگه نمی بینی دستم بنده.
– خوب اونو بده من درست می کنم تو برو ببین چی کارت داره.
مانی با خنده شیر جوش رو به دست پیمان می ده و گوشی رو می گیره و به سمت صندلی می ره و با آرامش روش لم می ده و پاهاش رو دراز می کنه و با لبخندی بر لب شروع به صحبت می کنه:
– به به نانادی خانم گل. احوال شما؟
نادیا با عصبانیت خطاب به مانی می گه:
– اولا مِن بعد به من می گی نادیا نه نانادی.
مانی گیج شده و هنوز در حال هضم جمله نانادی هست که دوباره سکوت چند ثانیه ای رو نادیا می شکنه و با صدایی بلند شده و خشمگین ادامه می ده:
– دوما، دو ساعته منو علاف کردی اصلا هم حالیت نیست که وقت من طلاست و مثل جنابعالی علاف و بی کار نیستم. اینجوری بگم بهت که الان یه ثانیه هم برای من کلیه. جونِ من حالا که کارم گیر توئه دور سر نگردونم. کارم رو راه بنداز. به خدا وقت ندارم مانی. اصلا حرف زدی با اون دوستت یا فقط یه حرفی زدی که منو از سرت باز کرده باشی و رفتی؟
مانی با خنده در جواب نادیا می گه:
– نه به جون تو عزیزم. باهاش حرف زدم. اما اون بیچاره هم الان کار داره. باید یه کم دیگه صبر کنی تا بره خونه اش.
نادیا با لحنی گنگ و کمی دلهره ادامه می ده:
– ببینم نکنه می خوای من برم خونه اش؟ آدم مطمئنیه مانی؟ تنهاست تو خونه اش یا زنی بچه ای چیزی؟؟؟؟
مانی با صدای بلند شروع به قهقهه زدن می کنه که نادیا با حرص بین خنده اش می پره و ادامه می ده:
– مرگ. واقعا انگار شوخیت گرفته. مسخره. می دونی چیه؟ اصلا نخواستم. خودم یه غلطی می کنم. خدافظ.
مانی سریع خنده اش رو قطع می کنه و برای این که نادیا قطع نکنه و بعد ازش دلخور نشه و نخواد هزار جور بهانه بیاره تا آشتی کنند ادامه می ده:
– نه عزیزم. این چه حرفیه. خندیدم چون این آدم غیر ممکنه با یه خانوم حتی برای دو ثانیه تنها بشینه.
با لبخند اضافه می کنه:
– اونم زیر یه سقف.
نادیا با حرص جواب می ده:
– مسخره. ولم کن تو رو قرآن گشتی یه عامل نفوذی ترسناک پیدا کردی به من چیز یاد بده؟ لابد بعدم موقع حرف زدن می خواد برای من تسبیح بندازه و هی ذکر بگه و در و دیوار و نگاه کنه موقع درس دادن. ولمون کن بابا تو هم با این آدم پیدا کردنت. از اولم می دونستم آبی از تو یکی و دوستای عجیب غریبت برای من گرم نمی شه. فقط دو ساعت وقتم رو گرفتی. خدافظ بابا.
– نه نه. خیالت راحت. اصلا آدم این جوری ای نیست فقط خوب به یه چیزایی اعتقاد داره دیگه. ولی خیالت راحت موقع درس دادن صاف زل می زنه تو چشات که از چشات بفهمه حالیت شده یا نه.
با خنده ادامه می ده:
– به یه سر تکون دادن و این که بگی فهمیدی هم قانع نیست. خیالت راحت خیلی بارشه. حالا خودت می بینی می فهمی.
– خدا کنه. خوب حالا کی هست؟ کی و کجا باید برم؟ ها؟
مانی لحظه ای فکر می کنه و خنده ای شیطانی روی لبش میاد که نادیا از پشت تلفن نمی تونه ببینه و بعد ادامه می ده:
– کی هستش رو میری می بینی اما این که کی بری و کجا، باید بگم نیم ساعت دیگه دفتر من باش. خوبه؟
– آره آره. عالیه. الان راه می افتم.
نادیا گوشی رو قطع می کنه و سریع به سمت اتاق خوابش می ره و روی همون شلوار گرمکن سفید توی پاش یه روپوش مشکی دم دستی رنگ و رو رفته و شال مشکی سرش می کنه و بدون هیچ آرایشی تنها عطرش رو می زنه و کفش های ورزشی مشکیش رو هم پا می کنه و کوله لپ تابش رو با یه مقدار کاغذ و خودکار برمی داره و به سمت در می ره.
ثانیه ای بعد ماشین رو روشن می کنه و به سمت دفتر مانی می ره در حالی که ذهنش پر از افکار مختلف در مورد دوست مانی هست و مدام براش تصویر سازی می کنه:
” خوب بذار ببینم؟؟؟؟ الان می ری می بینی طرف یه کوه ریش رو صورتشه و یه اخم عمیق رو پیشونیش و امممم آهان یه سطل گل محمدی هم رو خودش خالی کرده و …
ناخودآگاه به تصویر توی ذهنش می خنده و هم زمان ندای درون ذهنش محکومش می کنه:
” اوی اوی نانادی خانوم حواست باشه ها. مسخره کردن آدم ها خیلی زشته. هر کس یه جوره با عقاید خاص خودش. پس دلیل نمی شه عقاید آدم ها رو دست بگیری. تازه باید خیلی هم ممنونش باشی که حاضر شده برای تو وقت بذاره و تو مغز آکبند تو چیزی فرو کنه. خیله خوب بابا. من که چیزی نگفتم. خوب آدم خنده اش می گیره دیگه. شد قضیه اون پسره شهاب حسینی تو اون فیلم چی بود خدایا؟ ها؟ تو یادته؟ همون که پسر ِ تو دانشگاه دختره دیده بود ها. تو بسیج بود چی بود. ای بابا که سوار ماشین پسره هم نمی شد. که دختره سقف ماشین رو پس زده بود که سوار شه ها. آی جون می ده من این بنی بشر رو آدمش کنم و تو راه بیارمش مثل اون فیلمه. ببین یه کاری بکنم من که تو اتاق خوابش با من تنهایی لم بده. “
دوباره شروع به قهقه زدن می کنه که ندای تو ذهنش فریاد می زنه:
” خفه شو بی جنبه ی بی تربیت. تو واقعا دهنت رو می خوای باز کنی دو ثانیه قبلش فکر می کنی به حرفی که می خوای بزنی؟ اوف تو هم حالا. با تو دارم حرف می زنم خوب. چه فرقی می کنه. تو آدم بشو نیستی وقتی داری با مردم هم حرف می زنی همینی. دو ثانیه فکر نمی کنی چی می خوای بگی. خیله خوب بابا کوتاه بیا. “
دوباره می خنده و زمزمه می کنه:
” فقط یه چیزی جان من بذار یه کم براش عشوه خرکی بیام و با ناز حرف بزنم سرخ و سفید شه بخندیم. مثلا می خوای بری درس بخونی؟ ای بابا خوب یه کم تفریح لازمه دیگه. بخیل نباش که. اه. ببین نانادی حواستو خوب جمع کن. سنگین رنگین میری عین آدم و با حواس جمع می شینی به درس دادنش گوش می دی و بعدم راتو می کشی میای خونه. شیر فهم شد؟ آره بابا. بسه دیگه نصیحت. رسیدیم بابا. “
ماشین رو پارک می کنه و کوله اش رو از روی صندلی کناریش برمی داره و از ماشین پیاده می شه و به سمت شرکت مانی راه می افته و با آسانسور بالا می ره و ثانیه ای بعد پشت در می رسه.
زنگ رو فشار می ده و هم زمان و ناخودآگاه دستش به شال روی سرش می ره و کمی جلو می کشتش تا موهاش رو پنهون کنه و اخمی ظریف روی پیشونیش می شینه و با خودش زمزمه می کنه:
” خدایا جان من خیلی نچسب و زشت نباشه. ریشاش هم تمیز، مرتب و صاف باشه بتونم نگاش کنم وقتی درس می ده و هی حواسم نره به این که کاش می شد اون ریشاش رو با یه تیغ از ته بتراشم یا اون آخ آخ خدا جون اون دکمه بالایی پیراهنش بسته نباشه که من جاش خفه می شم و دست دراز می کنم بازش می کنم ها. به جان تو این یه قلم بد عصبیم می کنه و تا ته درس دادنش یک کلمه هم نمی فهمم ها. “
منشی با لبخند دوباره نگاهی به چهره نادیا می کنه و این بار بلند تر و در حالی که دستش رو مقابل صورت نادیا تکون می ده صداش می کنه:
– نادیا خانوم؟ خانم راد؟
نادیا ناگهانی از فکر و خیال بیرون میاد و متعجب نگاهش رو به صورت دختر می دوزه و دوبار پشت هم سلام میک نه:
– سلام … سلام…
دختر با لبخندی صاف و نگاهی مهربون رو به نادیا می گه:
– سلام خانم راد. کجایین؟ حواستون نبود اینجا. چند بار صداتون کردم. نه حرفی می زدید نه تو می اومدید.
نادیا با خنده ای که از یادآوری دوباره تصوراتش از صورت مرد رو لبش میاد وارد سالن می شه و هم زمان سرش رو دور سالن می گردونه و به در بسته اتاق مانی نگاهش رو می دوزه و با صدایی آروم زمزمه می کنه:
– این دوست مانی اومده؟
دختر با تعجب نگاهی به مسیر نگاه نادیا می کنه و گیج پاسخ می ده:
– نمی دونم کیو منظورتونه ولی از صبح آقای دکتر راستین اینجا هستن با دکتر راد.
نادیا تو دلش زمزمه می کنه:
” اوف اینم که خودشیرین.. دکتر دکتر از دهنش نمی افته. مسخره خانم اینو که خودمم می دونستم از صبح آقا پیمان اینجا تشریف داره و دارن کارای شرکت برادر گرامی رو انجام می دن. می خوام بدونم اون آقا معتقده اومده یا نه. اوف. “
نگاهش رو از در بسته می گیره و به دختر می دوزه:
– اونو که می دونم. می خوام بدونم اونی که قرار بود بیاد به من درس بده اومده یا نه. هر چند یه ده دقیقه ای زود اومدم. خیلی خوب حتما میاد دیگه. من برم یه سر پیش مانی و آقای راستین.
در رو باز می کنه و لبخند بر لب تو می ره و هم زمان دو تا سر از روی میز کنفرانس بلند می شه و نادیا با خنده ای سرخوش رو به مانی و پیمان نگاهش رو به حرکت در میاره:
– اوه اوه ببخشید دکتر راد و دکتر راستین. می دونم باید اول در می زدم ولی خوب من نانا یعنی نادیام دیگه.
مانی و پیمان هر دو خنده ای شیرین روی لبشون میاد و هم زمان سلام می کنن و مانی می گه:
– به به نانادی شیطون خودمون. عیبی نداره عادت کردم به اینجوری تو اومدنت شیطون خانم.
نادیا نگاه متاسف و کمی شرمنده اش رو به سمت پیمان می گردونه و آروم زمزمه می کنه:
– نادیا مانی… نادیا…
پیمان سرش رو بی هیچ حرفی پایین می گیره و مانی با تعجب چشم می دوزه به نادیا و تکرار می کنه:
– نادیا؟؟؟ ببینم تو که همیشه از این اسم متنفر بودی چی شده حالا؟
نادیا با لبخندی شرمزده دوباره زمزمه می کنه:
– این جوری بهتره. درست نیست با این اسم صدام کنی. این اسم بچگی هام بوده. دیگه بزرگ شدم. باشه مانی؟
مانی هم در جواب با لبخندی آروم و مردونه چشم می دوزه به نادیا و ادامه می ده:
– چشم نادیا خانم گل. هر چی شما امر کنید. خوب ببینم یادمه خیلی عجله داشتی برای این تحقیقت. نمی خوای بشینی شروع کنیش؟
نادیا از فکر بیرون میاد و با استرس رو به مانی ادامه می ده :
– آره آره… کو پس؟
– چی کو؟
نادیا با لبخندی شیطانی رو به مانی می گه:
– این استاد معتقدت دیگه. ای بابا. چرا پس نیومده؟ به این دوستات بگو یه کم آن تایم باشن بابا.
مانی با لبخند ثانیه ای پیمان رو نگاه می کنه و بعد نگاهش رو به سمت نادیا برمی گردونه:
– ای شیطون. بدو برو بند و بساطت رو تو اون یکی اتاق پهن کن تا بیاد استادتم.
نادیا دوباره نگاهش رو به مانی می دوزه و با خنده ادامه می ده:
– بهش نگی ها ولی مگه نگفتی تو، تنها با یه دختر زیر یه سقف نمی شینه!!!! نمیاد ها. بذار برم رو این میز بیرون نزدیک خانم آجرلو منشیت بشینم.
مانی با خنده ای صدا دار و پیمان با لبخندی که سعی داره به زور خفه اش کنه و صورت کمی قرمز چشم می دوزند به نادیا و مانی ادامه می ده:
– شیطون عوض بلبل زبونی برو تو اون اتاق کیف و کتابت رو باز کن تا بیاد.
نادیا شونه اش رو بالا می اندازه و هم زمان که به سمت در حرکت می کنه می گه:
– از من گفتن بود. راستی بهش گفتی من مغزم آکه آکه؟
– لازم به گفتن نیست. اینو همه می دونن. برو دیگه عوض وقت تلف کردن.
نادیا در رو باز می کنه و نگاهش رو دور تا دور اتاق کنفرانس می گردونه. میزی م*س*تطیلی و مشکی با صندلی های گردون. با خنده روی یکی از صندلی ها خودش رو می اندازه و مثل بچگی هاش میز رو با دست می گیره و شروع می کنه به چرخ زدن دور خودش و با لبخند تفریحش رو کامل می کنه. لحظه ای نگاهش به دیوار رو به روش می افته و رنگ خاکستری روی دیوار و قسمت بالای طرح سنگ دیوار. این رنگ ها و دکوراسیون حس سردی و قدرت و اقتدار رو با هم به وجودش می اندازه. انگار تو این اتاق هم مثل بقیه اتاق های این شرکت جایی برای شادی و رنگ و زندگی نیست. هر چی هست کار و اخم و سنگینی و چیزایی که حتی با فکر کردن بهشون هم دلش می گیره و تو ذهنش ناخودآگاه این فکر میاد که چرا مثلا مانی دیواراش رو بنفش یا صورتی یا سبز پسته ای یا حتی نارنجی نزده؟ قطعا اون جوری آدم بیشتر سر ذوق می اومد که کار انجام بده. کوتاه بیا نانادی خیلی بچه ای. حتی فکراتم بچه گونه است. برو بابا. این همه آدم دورو برت که ادای آدمای بزرگ رو در میارن، راست بگو کدومشون به دلت نشسته؟ همشون فقط برای نیم ساعت قابل تحمل هستن. بعدش می خوای با همین دستات خفه شون کنی. خدایی فکر می کنی چند تاشون تا حالا چرخ زدن رو صندلی چرخ دار رو امتحان کردن؟ باور کن هیچ کدوم… که اگه یه بار امتحان کرده بودن حالا این همه، همه چیزشون سرد و خشک نبود. وای کاش یه بارم صندلی مانی رو امتحان کنم این صندلی مدیریتی ها عالی اند. دوباره چرخی می زنه و با خنده دستاش رو محکم تر به میز می گیره و کمی صندلیش رو از میز فاصله می ده و چشماش رو می بنده و با خنده ای که به زور صداش رو خفه کرده شروع به چرخیدن می کنه.
مرد در نیمه بسته اتاق کنفرانس رو آروم با فشاری اندک باز می کنه و وارد اتاق می شه که با دیدن صحنه مقابلش لحظه ای گیج و متعجب نادیا رو نگاه می کنه که درست مثل دختر بچه های تخس و شیطون دور از چشم مامانشون دارن شیطونی می کنن. یه لحظه دلش می لرزه و نگاهش روی صورت نادیا می گرده و انگار از لبخند نادیا روی لبش لبخندی می شینه و محو صورتش می شه. صورتی صاف و معصوم که خبر از دنیای هزار رنگ بیرون نداره انگار. فرشته ای که فارغ از هر غم و غصه ای با چرخ زدن روی یه صندلی دلش از خوشی پر می شه و لبخند ساده و آسون رو لبش می شینه. نگاهش از روی صورت نادیا کم کم پایین میاد و روی کوله پشتیش می افته که با بی قیدی روی زمین پرت شده. با لبخند روی زمین خم می شه و کنار پای نادیا قرار می گیره و کوله رو از روی زمین بلند می کنه و هم زمان سرفه ای آروم می کنه که نادیا ناگهان چشماش رو باز می کنه و با وحشت روی صندلی سیخ می شینه و نگاه شرم زده اش رو برای ثانیه ای به پیمان و کوله اش که توی دستشه می دوزه و بعد آروم دستش رو جلو می بره و کوله رو می گیره و زمزمه می کنه:
– شما اینجا چی کار می کنین؟
پیمان با خنده ای کنترل شده و نگاهی آروم به نادیا در پاسخش می گه:
– مثل این که فراموش کردید برای چی اومدین اینجاها.
– خوب این چه ربطی داشت به شما؟
– خوب من اومدم ببینم مشکلت کجاست و کمکت کنم دیگه.
– ها؟؟؟ شما؟؟؟ ولی آخه مانی گفت یکی از دوستاش قراره بیاد که. همونی که یه کم عجیب غریبه.
پیمان با خنده و در حالی که روی صندلی کنار نادیا می شینه ادامه می ده:
– حالا چرا عجیبه؟
نادیا با خنده و صدایی آهسته و سرخوش از بدست اومدن یه فرصت برای توضیح دادن یه کشف مهم به پیمان و در نهایت با هم خندیدن به اون مرد، هیجان زده ادامه می ده:
– بَه… خبر ندارین. مانی یکی رو پیدا کرده که با یه دختر تنها نمی شینه جایی. اوه داشته باش!!! یعنی جون می ده یه کم اذیتش کنم. راستی شما دیدینش؟
پیمان با لحنی جدی این بار رو به نادیا و در جوابش می گه:
– بله. ولی خوب این چه چیز عجیبی داره؟
– اوه خوب عجیبه دیگه. می دونی به نظر من فقط آدمایی که به خودشون شک دارن و نمی تونن جلوی نگاه و رفتارای خودشون رو بگیرن، از این فلسفه بافی ها دارن. وگرنه دو تا آدم عاقل و بالغ چه دلیلی داره اصلا بخوان به چنین چیزی فکر کنن و برو تا ته…
– خوب هر کس یه عقیده ای داره و عقاید هر کس محترمه و باید بهش احترام گذاشت. موافق نیستین؟
نادیا دوباره نگاهش رنگ شیطتنت می گیره و زیر لب زمزمه می کنه:
– ولی یه کم اذیت کردن خوبه دیگه.
پیمان این بار می خنده و نگاهش رو به نادیا می دوزه و می گه:
– خوب اون استاد معتقد و عجیبی که مانی بهتون گفته بود منم. پس دیگه حرف زدن تعطیل و کتابتون رو باز کنید و اشکالاتتون رو بگین تا حلشون کنیم.
نادیا ناگهان وحشت زده و قرمز از خجالت سرش رو تا آخرین حد ممکن به پایین می چسبونه و زمزمه می کنه: شمـــــــــــا؟؟؟ من… من منظوری… من…
پیمان حرف نادیا رو قطع می کنه و با نگاهی جدی رو به نادیا می گه:
– لازم به توضیح نیست. دیگه فقط در مورد درس صحبت می کنیم. خوب مشکل چیه؟
نادیا زیر نگاه سنگین پیمان خودش رو مشغول در آوردن کتاب قانون و لپ تاب و کاغذ و خودکار می کنه و هم چنان با خودش زمزمه می کنه:
” حالا می مردی اگه لال می شدی؟ اه مگه دستم به این مانی عوضی نرسه. پسره دیوونه نکرد به من بگه این استاده همین پیمان که من از همون اول بگم بی خیال. دیدی چه گندی زدم؟ حالا من به این چی بگم؟ الان کافیه بگم می خوام برام خیار غَبن رو توضیح بدی که این تا ته خط رو بخونه و فکر کنه حالا خبریه و حتما عاشق چشم و ابروش شدم که هر چی تحقیق می گه به اونا من بدو بدو میرم خودم رو خفه می کنم که براش خود شیرینی کنم. اه.
پیمان دوباره رو به نادیا شروع به حرف زدن می کنه:
– نادیا خانم؟؟؟ پس چی شد؟ نمی خواین شروع کنین؟
– خوب راستش من… مانی به من نگفته بود که از شما خواسته وگرنه من بهش می گفتم که نیازی نیست مزاحم شما بشه. من… خودم می خونم شما برین به کارتون برسین. ممنون.
پیمان کتاب قانون رو باز می کنه و بی توجه به حرف نادیا ورق می زنه و هم زمان حرفای مانی توی ذهنش میاد:
” پیمان می شه اگه تا شب برنامه ای نداری کمک نادیا بکنی؟
چه کمکی؟
دوستش بابک ازش خواسته تو یه تحقیق در مورد خیار غبن کمکش کنه و اینم که خودت بهتر می دونی کلا تو باغ نیست اصلا. حالا باید یه وقت ۶- ۸ ساعته بذاری قشنگ مطلب رو براش توضیح بدی و جا بندازی. ببین اولش خیلی به زحمت می اندازتت و واقعا باید حوصله به خرج بدی ولی یه مزیتی که داره اینه که اگه بخواد چیزی رو یاد بگیره آن چنان هوش و حواسش جمع می شه و با دقت گوش می ده و به قولی سر ذوقت میاره.”
هنوز برای پیمان یه علامت سواله که چرا انقدر نادیا مشتاق یاد گرفتن این مطلبه اما از طرفی از نگاه نادیا و حرفاش شک و دو دلی کمک خواستن از خودش رو حس می کنه و در نتیجه بدون فرصت دادن به نادیا از روی قانون اولین ماده مربوطه رو می خونه و متعاقب اون شروع به توضیح دادن می کنه و به این ترتیب نادیا رو از هر تصمیم گیری ای باز می داره.
نادیا کم کم نگاهش رو بالا میاره و روی لبهای پیمان ثابت می شه و با دقت گوش می کنه به توضیحاتش اما فکرش تنها چند ثانیه به تمرکزش ادامه می ده و بعد ناخودآگاه محو نگاه و صدای آروم و پر قدرت پیمان می شه. نگاهش روی دستای پر قدرت پیمان می چرخه و بعد روی پیراهن مردونه سفیدش. نگاهش بالا می ره و روی تک دکمه های باز بالای پیرهن میره و ناگهان یاد تصورش از مرد عجیب می افته و خنده رو لبش می شینه. خنده ای که عمرش تنها چند ثانیه می شه و با نگاه خشمگین و لحن برّان پیمان قطع می شه:
– خانم راد چی می گفتم؟
– ها؟؟؟؟ اممم… خوب… خوب داشتین…
– داشتم حرف خنده داری می زدم؟ وقتی دارم بهتون مطلبی رو توضیح می دم انتظار دارم با تمام حواس به من گوش بدین. چون هم وقت من با ارزشه هم قطعا وقت شما و هیچ کدوم هم نشستیم اینجا تا وقتمون رو تلف کنیم. پس بار اول و آخریه که می بینم حواستون همه جا هست الا اینجا. متوجه شدید؟
لحن محکم و خشمگین پیمان ترس رو تو وجود نادیا میاره و تنها سرش رو به پایین و به مفهوم بله تکون می ده و پیمان دوباره توضیحاتش رو از سر می گیره و نادیا با تلاش زیاد سعی می کنه حواسش رو متمرکز کنه که این بار با تکون پیمان و نزدیک تر کردن فاصله اش با نادیا و آوردن کاغذ جلوی نادیا و حرکت خودکارش روی کاغذ و پخش شدن رایحه ادکلنش و صدای نفس هاش، باز تمرکز نادیا به هم می خوره و گیج پیمان می شه و با عجز زیر لب ناله می کنه با خودش:
” چته مرگ. اه. “
پیمان زمزمه نادیا رو می شنوه و ناگهانی سرش رو بالا و به چشمان نادیا می دوزه:
– بله؟؟؟ مشکل چیه نادیا خانم؟ انگار اصلا نه حواستون با منه نه میلی به یاد گیری دارین.
بعد خودکار رو با قدرت روی میز می گذاره و رو به نادیا می گه:
– چی کار کنیم حواستون جمع بشه؟ این جوری تا نصفه شبم به جایی نمی رسیم.
نادیا نگاه م*س*تاصلش رو به پیمان می دوزه و سرش رو زیر می اندازه و زمزمه می کنه:
– می شه بشینم رو به روتون؟
– اگه بشینی مشکل حله؟ حواست جمع می شه؟
نادیا زیر لب زمزمه می کنه:
– بهتر میشه.
پیمان با حرکت سر موافقتش رو اعلام می کنه و نادیا از روی صندلی کنار پیمان بلند می شه و رو به روی پیمان اون سمت میز می شینه و نگاهش رو به میز می دوزه و زمزمه می کنه:
– بفرمایید.
پیمان دوباره از اول شروع می کنه و نادیا این بار تمام حواسش رو می ده به درس و توضیحات. کم کم انقدر تو درس فرو می ره که همه چیز جز کلمات و اصطلاحات از ذهنش پاک می شن.
پیمان نگاهش رو به چشمای خسته نادیا می دوزه و تو دلش این همه پشتکار و تلاش رو تحسین می کنه. ساعت روی دیوار ۱۰ شب رو نشون می ده که دست از توضیح برمی داره و رو به نادیا می گه:
– فکر کنم برای امروز بسه. خیلی خسته شدین.
– شما بیشتر. من که فقط گوش دادم. شرمنده ام واقعا.
پیمان دلش می خواست بگه این بهترین لطفی بود که می تونستی در حق من و دلم بکنی و ساعت ها از دیدن و بودن در کنارت لذت ببرم. اما در جواب نادیا با لبخند زمزمه می کنه:
– دیگه هیچ وقت از این حرف ها نزنید . تدریس وظیفه منه و تا زمانی که ببینم شاگردم مشتاق یادگیریه و حواسش رو می ده بهم نه احساس خستگی می کنم نه هیچ چیز دیگه. تازه لذت هم می برم و البته در نهایت با دیدن نتیجه کار خستگیم کامل در میره. پس از امروز تا چهار شنبه وقت دارین تا با این مطالبی که بهتون یاد دادم برین و یه تحقیق عالی و کامل برام انجام بدین. می خوام مثل تحقیق قبلی باشه که خستگی از تنم در بیاد. هر جا هم ایرادی داشتین بدون تعارف بهم زنگ بزنید و ازم بپرسید. اگه بتونم تلفنی اگه نه حضوری بهتون توضیح می دم.
بعد خودکار رو دست می گیره و بالای آخرین برگۀ خلاصه نویسی کرده، شماره موبایلش رو می نویسه و بعد رو به نادیا می گه:
– باشه؟
– ممنون. دیگه از اینجا به بعد خودم تنهایی از پسش برمیام.
هم زمان نادیا مشغول جمع کردن کیف و کتاباش می شه که پیمان بعد از کمی تعلل و در حالی که از روی صندلی بلند شده و کنار نادیا قرار گرفته ادامه می ده:
– تا شما وسایلتون رو جمع کنید من هم کیفم رو بردارم و بریم که این آقای عجیب با یه دختر شیطون توی این دفتر تنها موندن و الانه که دختر شیطون بفهمه و شروع به اذیت آقای عجیب بکنه.
بعد با خنده آروم از در بیرون می ره. در حالی که خودش هم از این لحن حرف زدنش و عنوان کردن تنهاییشون با هم توی دفتر، به نادیا متعجبه. حالا به حرف نادیا می رسه که واقعا جایی برای حتی فکر کردن به چنین چیزی رو هم لااقل وقتی با نادیا است به خودش نباید بده. چراکه نادیا دختریه که همه چیز رو در حد تعادل حفظ میکنه و به اصول پایبنده. باز هم از قیاسی که همیشه بین مریم و نادیا می کرد پشیمون می شه و با خودش فکر می کنه قطعا این دختر اگر بهش پا بدی هم محترمانه پاش رو پس می کشه و سر بلندت می کنه. با لبخندی شیرین کیفش رو برمی داره و هم زمان با نادیا از در دفتر مانی بیرون میرن و وارد آسانسور می شن.
نادیا برای شکستن سکوت آسانسور و در حالی که از این همه نزدیکی به پیمان دچار نوعی استرس شده بود با صدایی تقریبا بلند که سعی می کنه خالی از لرزش باشه و اخمایی در هم کشیده رو به پیمان می گه:
– می بینی تو رو خدا. این مانی هم انگار نه انگار که قبل رفتنش بیاد یه خدافظی کنه باهامون ها. خیلی نامرده. همین جوری راشو کشید رفت.
پیمان با لبخند نگاهش رو آروم روی صورت نادیا می گردونه و در جواب می گه:
– نه بابا. بیچاره به من پیغام داد داره می ره. گفت شما حواست پرت می شه بین درس مزاحم نشه. وگرنه حتما می اومد خدافظی می کرد. حالا حتما شب بهت زنگ می زنه.
سر تکون دادن نادیا هم زمان می شه با رسیدن آسانسور به طبقه همکف. پیمان دستش رو به حالت تعارف مقابل نادیا حرکت می ده و نادیا با لبخند از در خارج می شه و پیمان پشت سرش در حالی که نگاه خندانش روی کوله پشتی قلمبه شده نادیا ثابت شده. همزمان بی اراده دستش رو زیر کوله می گذاره و سنگینی کوله رو از روی شونه های نادیا کم می کنه که نادیا با حالی عجیب به پشت بر می گرده و به این شکل کوله از دست پیمان جدا و دوباره روی دوشش می افته.
– می خواستم سنگینیش رو کم کنم.
نادیا با لبخند می گه:
– عادت دارم. همیشه همین قدر سنگینه کوله ام.
پیمان دستش رو به سمت کوله دراز می کنه و با لبخند می گه:
– بده من میارم.
– نه ماشین همین نزدیکیه. دیگه رسیدیم.
پیمان با نگرانی نگاهی به ساعتش می کنه و ادامه می ده: خیلی دیر نیست برای تنهایی برگشتن؟ ساعت ده و نیمه.
نادیا با لبخندی کمرنگ و در حالی که تو ذهنش با خودش زمزمه می کنه:
” هه دیر؟؟؟ من خیلی وقته عادت کردم تنهایی از خودم مراقبت کنم. برای من دیر و زود تفاوتی نداره. تنهایی همیشه تنهاییه برام. چه دیر وقت و تاریکی چه روشنایی. “
فکرای در حال چرخ زدن توی مغزش رو پس می زنه و زمزمه می کنه:
– نه مشکلی نیست. نگرانی نداره. درها رو قفل می کنم شیشه ها رو هم می دم بالا و یه راس می رم تا توی پارکینگ.
پیمان که انگار نمی تونه حرفای نادیا رو باور کنه و فکر می کنه فقط برای کم نیاوردن جلوی خودش و بر طرف کردن نگرانی اش، نادیا چنین حرفی می زنه و در حالی که مدام تو ذهنش خودش رو محکوم می کنه به این همه بی فکری و نگه داشتن نادیا تا این ساعت شب بیرون از خونه اش، با لبخند بین حرف نادیا می ره:
– خوب من یه پیشنهاد دارم اونم این که با منزل تماس بگیرین تا نگران نشن و بعد با هم بریم یه شامی بخوریم و از اون طرف شما برگردین خونه و منم برم خونه خودم. موافقین؟
– عالیه چون قطعا مامان اینا خونه نیستن و رفتن دوره دوستاشون. چون جمعه ها هر هفته خونه یکی می رن و وقتی هم برگردن شام خوردن. منم این جوری تنهایی مجبور نمی شم شام بخورم.
بعد با ذوقی کودکانه به پیمان نگاه می کنه: من دلم مرغ کنتاکی می خواد با سیب زمینی و ذرت. قبول؟
پیمان به نادیا که حالا همچون دختر کوچولوهایی که می خوان شام برن بیرون بخورن ذوق کرده، نگاه می کنه و با خنده موافقتش رو اعلام می کنه.
نادیا در ماشینش رو باز می کنه و رو به پیمان می گه:
– قرارمون کدوم رستوران؟
پیمان با خنده و لحنی جدی رو به نادیا می گه:
– با هم می ریم. یعنی منم با ماشین شما میام. می خوام ببینم دست فرمونتون چطوره.
– مگه ماشین ندارین؟
– چرا ولی با شما میام بعد از شام برمی گردم و ماشینم رو برمی دارم. ببینم نکنه می ترسین خراب کنین جلوی من؟ یادمه دست فرمونتون برای لایی کشیدن و آینه زدن خیلی خوب بود. نکنه شانسی بود؟
نادیا با لبخندی شیرین سوار می شه و هم زمان تو فکرش به یاد آینه ماشین پیمان می افته که تو اون حرکت بچه گانه اش و برای تلافی تقلبی که پیمان ازش گرفته بود، کرده بود.
پیمان هم سوار می شه و در ماشین رو می بنده که نادیا زمزمه می کنه:
– متاسفم. کارم بچه گانه بود.
– شاید هر کس دیگه ای هم جای شما بود همین کار رو می کرد. فراموشش کنید ولی به خاطر بسپارید که گذشت همیشه بزرگترین درسه و برای اشتباهاتتون دنبال تلافی کردن نباشین هیچ وقت؛ بلکه دنبال راهی برای جبران یا دوباره تکرار نکردنش باشین.
نادیا با سرعت و در حالی که به سمت رستوان مورد علاقه اش می ره با اخمی عمیق نگاهش رو برای لحظه ای به پیمان می دوزه و زمزمه می کنه:
– من کار اشتباهی نکردم.
پیمان با خنده بین حرفش می ره:
– خواهش می کنم نادیا خانوم. تقلب به نظرتون کار اشتباهی نیست؟
– نه.
– چرا فکر می کنین کار درستیه؟
– چون من این جوری فکر میکنم.
– یعنی همیشه هر جوری که خودتون فکر می کنید به نظرتون درسته؟
– خوب نه.
– پس چی؟
نادیا م*س*تاصل زمزمه می کنه:
– نمیدونم. انقدر سوال پیچم نکنین. خوب من عادت کردم.
– اما انسان باید سعی کنه عادت های بدش رو ترک کنه.
– نمی شه.
– سخته؟
– خیلی.
– اما تو که از پسش برمیای. هم هوش خوبی داری، هم اراده و پشتکار. پس فقط باید بخوای.
– خسته می شم. بعد از اون تحقیق قبلی تا یه هفته همه وجودم خسته بود. بی خوابی. استرس. کلی اطلاعاتی که یهو وارد ذهنم کرده بودم.
با خنده ادمه می ده:
– به خدا مغزم هنگ کرده بود. هی پیغام error می داد.
– هر کاری اولش سخته. بعد عادت می شه. اگه بخوای روزی یه وکیل موفق باشی باید سعی کنی ذهن پر و مطلعی داشته باشی. همیشه باید به روز باشی و در حال مطالعه. انقدر با کتابای قانونت زندگی کنی که ماده ها رو حفظ باشی. حتی شماره هاشون رو.
– فقط می خوام یه مدرک بگیرم. انگیزه بیشتری ندارم. تا وقتی هم برای کاری انگیزه نداشته باشم دلیلی برای تلاش زیادی کردن نمی بینم.
– دلت نمی خواد از دوستت بابک یا سارا جلو بزنی؟
– نه. که چی بشه؟
– دلت نمی خواد شاگرد اول دانشگاه باشی؟
– نه. چه اهمیتی داره اول باشی یا آخر.
پیمان هم چنان با سوالاش سعی می کنه نادیا رو تحریک بکنه تا بلکه چیزی براش انگیزه بشه اما نادیا در مقابل تمام سوالاش تنها به گفتن نه و راحت گذشتن از کنارشون بسنده می کنه. پیمان کمی عصبی از این بحث بی نتیجه و ناامید از این که نتونسته نادیا رو وادار به تغییر موضعش بکنه، با ایست ماشین کنار رستوران حرفش رو نیمه کاره رها می کنه و از ماشین پیاده می شه و هر دو به سمت در رستوران حرکت می کنن.
نادیا با ذوق می گه:
– بریم روی اون مبلا بشینیم. این جوری می تونیم لم بدیم و یه شام راحت بخوریم.
– باشه. شما تا یه جا بشینی منم سفارش می دم و میام. فقط غیر از مرغ و ذرت چیزی می خواین؟
نادیا با سرخوشی سرش رو به سمت پایین تکون می ده و ادامه می ده:
– یه سالاد فصل یه پیاز سوخاری یه قارچ سوخاری با… اممم… نوشابه کوکا… دسرم می خوام.
پیمان با خنده نگاهی به نادیا می کنه و با سر موافقت می کنه و به سمت قسمت سفارش میره که نادیا سریع پشت سرش می دوئه:
– شما چی می خواین بخورین؟
با خنده می گه:
– چطور؟
نادیا سرش رو پایین می گیره و زمزمه می کنه:
– دلتون پیتزا نمی خواد؟ مخلوط؟
پیمان هر چی سعی می کنه واقعا نمی تونه جلوی خنده اشو بگیره. این دختر واقعا هنوز خیلی بچه است. به همون سادگی، با همون احساس دست نخورده کودکانه. سرش رو بلند می کنه و نگاهش رو به چشمای نادیا می دوزه:
– اینم فکر خوبیه. یه پیتزا مخلوط می گیرم با یه مرغ چهار تیکه با یه همبرگر یا هات داگ. ها؟
– چیز برگر.
نادیا به حالت دو از کنارش رد می شه و به سمت میز می ره و پیمان از پشت سر نگاهش می کنه و می خنده.
پیمان نگاهش رو بار دیگه به نادیا می دوزه که مشغول خوردن ذرت و سالاده و تقریبا غذاهاش دست نخورده مونده. با لحنی جدی و هم چون پدری که می خواد به دختر کوچولوش غذا بده، ذرت رو از دست نادیا می گیره و ظرف سالاد رو هم از جلوش برمی داره و مرغ رو می گذاره.
نادیا با اخم دستش رو به سمت سالاد و ذرت دراز می کنه که پیمان ظرف رو پس می کشه و خطاب به نادیا می گه:
نادیا خانوم اول غذا بعد سالاد و ذرت. این همه غذا گرفتم باید اول اینا رو بخوری. شام می خوای بخوری نه عصرونه. غذات تموم شد اجازه داری اینا رو بخوری.
– اه خوب همه رو با هم می خورم.
– نه. همین که گفتم. غذاتو بخور. وگرنه من غذام زودتر تموم شه سالاد و ذرت رو می خورم و اصلا نمی رسه بهت.
نادیا با قهر ظرف غذا رو جلوش می کشه و شروع به خوردن می کنه و هم زمان زمزمه می کنه:
– حالا اگه با اون دختره هم اومده بودی از جلوش برمی داشتی اینارو؟
پیمان لحظه ای گیج و متعجب دست از خوردن می کشه و چشم می دوزه به نادیا و زمزمه می کنه:
– کی منظورته؟
– نمی دونم کیه. یه بار بیشتر ندیدمش. تو دفترتون. بی خیال. مهم نیست. به من چه.
اما تو ذهنش به خودش می گه:
” تو که راست میگی، به تو چه. اصلا هم برات مهم نیست. از این سوالم اصلا قصد نداشتی بفهمی اون دختره رو هم می بره رستوران و بیرون یا نه. “
پیمان بدون منظور و با لبخندی آروم زمزمه می کنه:
– کمند خیلی با تو فرق داره. تو هنوز تو یه عالم دیگه ای.
بعد تو ذهنش جمله اش رو ادامه می ده:
” تو یه کوچولوی شیطونی که دلت همه چی می خواد و درست مثل بچه ها باید چشم گذاشت تا غذاتو بخوری و … تو یه دنیا شور و زندگی ای. با تو غذا خوردن یه مزه دیگه می ده. اما من و کمند وقتی با هم می شینیم سر غذا فقط برای رفع تکلیف و سیر شدنه. ما هیجانی برای نوع غذا ، حتی مزه اش نداریم. تو آدم رو به ه*و*س می اندازی. انقدر که شاید باورت نشه دلم می خواست الان برم یه هات داگ هم سفارش بدم. “
اما نادیا با حرف پیمان ناگهان خنده از لباش می ره و منظور پیمان رو کاملا چپه تو ذهنش تصور می کنه و با غصه با خودش زمزمه می کنه:
” هه پس اسمش کمند خانومه. آره دیگه خوب چرا تعارف می کنی بگو تو زیادی لوس و بچه ای. بگو ما می ریم رستوران آ اس پ می شینیم پشت صندلی و با چاقو چنگال استیک می خوریم و پیانو گوش می دیم و گاهی یه لبخند می زنیم. اه اه. ولم کن بابا. به درک. حاضرم بمیرم یا اصلا بهم بگی بچه دو ساله ام اما مجبور نشم یه همچین جایی برم غذا بخورم. کوفتم می شه آقا جون. “
بعد بلند و با لحنی تلخ رو به پیمان ادامه می ده:
– متنفرم برم بشینم تو یه رستوران مسخره و با چاقو چنگال غذا بخورم. تازه حق انتخابم هم فقط یه غذا باشه. غذا خوردن برای من یه تفریح لذت بخشه. هیچ جوره حاضر نیستم به خودم حرومش کنم.
– نادیا؟؟؟؟ نادیا خانوم؟؟؟
پیمان نگاهش رو به لب های ورچیده نادیا می دوزه و دوباره نامش رو تکرار می کنه و می گه:
– من اصلا منظورم این نبود که اون جوری شام خوردن رو ترجیح می دم. اتفاقا من کلی هم دارم لذت می برم از این شامی که داریم می خوریم.
نادیا پاسخی نمی ده و پیمان که از غم نادیا چیزی روش سنگینی می کنه انگار، دستش رو به سمت صورت نادیا دراز می کنه و آروم چونه اش رو می گیره و سرش رو بالا میاره و نگاهش رو به چشمای سبز وحشی می دوزه و با لبخند زمزمه می کنه:
– می دونی نادیا من و کمند هیچ وقت طعم لذیذ غذاها رو حس نمی کنیم همیشه یه جورایی انگار رفع تکلیف بکنیم. اما الان واقعا دارم از خوردن این غذاها با تو لذت می برم. دارم مزه شون رو احساس می کنم. من خوشحالم از این که با هم اینجاییم و با غذا خوردن و شیطونی هات داری همه اون حس های قشنگ و لذت بخش خودت رو به منم منتقل می کنی. باور کن نادیا. خوب ببینم حالا با یه هات داگ چطوری؟ یه دونه برم بگیرم؟
انگار حرفای پیمان ناگهانی همه ی اون حس های بد و هر چیزی که ربطی به کمند و ناراحتی داشته باشه رو از وجودش می بره و با خنده رو به پیمان سرش رو به علامت موافقت تکون می ده.
پیمان با خنده از پشت میز بلند می شه و دقیقه ای بعد با سینی محتوی ساندویچ برمی گرده و رو به نادیا می گه:
– زود باش ببینم. تو که هنوز هیچ کدوم از غذاهاتو تموم نکردی. بدو ببینم. کلی پول دادم بالاشون . باید تا ته غذات رو بخوری ها. تازه اگه نخوری از دسر هم خبری نیست.
نادیا آخرین قاشق بستنیش رو می خوره و بعد با خنده دست روی دلش می گذاره و رو به پیمان که با آرامش مشغول خوردن قهوه اشه می کنه:
– وای دارم می ترکم انقدر خوردم. همشم تقصیر شماست.
پیمان با آرامش نگاهی به چهره کودکانه نادیا می کنه و می گه:
براس اونم یه راه حل دارم. می ریم ته دنیا. یه کم قدم می زنیم تا هضم شه اینایی که خوردیم. چطوره؟
– عالیه. حرف نداره. فقط به مامان اینا یه زنگ بزنم چون الانا می رسن یه وقت نگران می شن.
– باشه مشکلی نیست.
چند دیقه بعد به سمت ماشین نادیا حرکت می کنن که پیمان دستش رو مقابل نادیا دراز می کنه و می گه:
– کلید لطفا.
نادیا از خدا خواسته کلید رو به دست پیمان می ده و خودش در کمک راننده رو باز می کنه و بالا می پره و پیمان هم سوار می شه و آروم به سمت شمال و پشت کوچه پس کوچه های فرشته می ره.
نادیا آروم چشماش رو می بنده و با لذت عطر پیمان رو می بلعه و با حس وجود پیمان ثانیه ای بعد به خوابی نیمه عمیق می ره. از آرامش پیمان هین رانندگی که درست به عکس خودشه که همیشه عاشق سرعته لذت می بره. پیمان در آرامش کامل و به نرمی رانندگی می کنه.
ثانیه ای بعد نادیا به رویای بودن با پیمان و یک شب در کنارش لحظه ای چشم هم گذاشتن و پیمان م*س*ت عطر وجود نادیا و این آرامش کاملا متضاد با روحیه و وجود نادیا که تنها خوابی آروم باعثش شده، می شه. نگاهش رو بی اراده به سمت صورت نادیا می گردونه و با لبخند ثانیه ای به صورتش خیره می شه و دستش رو آروم به سمت ضبط می بره و بلافاصله بعد از روشن کردنش صداش رو کم می کنه چراکه با روحیه نادیا قطعا گوش دادن به موسیقی اون هم در آرامش و آروم اصلا جور در نمیاد و حدسش هم با لبخند روی لبش به یقین تبدیل می شه. صدای ابی توی ماشین می پیچه و هر دو به خلسه ای عجیب فرو می رن. هر کدوم تو رویای چند دقیقه بودن و حس کردن دیگری با تمام وجود.
پیمان ماشین رو پارک می کنه و سرش رو به سمت نادیا برمی گردونه که چشماش هنوز بسته است و به خواب آرومی رفته. خستگی از چهره اش می باره. دلش نمیاد بیدارش کنه. بعد از اون همه درس گوش دادن و تکون نخوردن برای این دختر که اگه دو دقیقه یه جا بشینه کلافه می شه، بیش از این هم نباید انتظار داشت. صندلیش رو کمی به عقب می ده و به حالت لم داده، نیمه برمی گرده سمت نادیا و چشم می دوزه به صورتش و با همه وجود از این همه نزدیکی و صدای نفس های آروم نادیا لذت می بره. احساس می کنه نادیا کمی سردشه. آروم کتش رو از روی صندلی پشت برمی داره و روی نادیا می کشه. دستش رو می بره به سمت گردن نادیا تا کت رو فیکس کنه که برای ثانیه ای دستش با پوست گردن دختر برخورد می کنه و گرمایی ناگهانی تو وجودش می پیچه. دستش خارج از کنترل و انگار منبع گرما جذبش کنه به سمت گونه دختر می ره که با تلاش تمام نیمه راه جلوش رو می گیره و آروم می گیرتش توی دست دیگه اش و به حالت مشت با دست دیگه نگهش می داره و گیج نگاه خسته و کلافه اش رو دوباره به صورت نادیا می دوزه.
نادیا گرمای ناگهانی و بوی گس دوست داشتنی پیمان تو بینی اش می پیچه و لبخندی گرم رو روی لبش می نشونه. کمی هوشیار می شه اما حتی تکون هم نمی خوره که مبادا این خواب شیرین رو از دست بده. گویی رویای شیرینی می بینه که حتی با یه تکون فرو می ریزه. دستش رو جمع تر می کنه و پاهاش رو آروم به سمت شکمش جمع می کنه و از زیر کت رو بالاتر می کشه و تقریبا روی بینیش قرار می ده. ناخودآگاه نفس عمیقی می کشه تا این گسی نزدیک و خوشایند رو بیشتر داشته باشه و تکونی می خوره.
پیمان با تکون نادیا لحظه ای دست و پاش رو گم می کنه اما با دیدن چشمای بسته نادیا با آرامش سرش رو از روی صورت نادیا برمی گردونه و به شیشه ی جلو خیره می شه و دستاش رو به حالت دست به سینه جلوش می گیره و ثانیه ای بعد کلافه آروم در ماشین رو باز می کنه و پیاده می شه و به سمت پرتگاه که با فاصله تنها ۱۰ قدم از ماشینه، می ره و هم زمان یه نگاهش هم به سمت ماشینه که مبادا کسی نزدیک ماشین بشه. به کنار پرتگاه می رسه و آروم سرش رو برمی گردونه به پشت اون همه نور و قوطی های کوچیک زیر پا و چشم می دوزه به ماشین. انگار نیرویی قوی نگاهش رو به این سمت بر گردونده. اون همه زیبایی و عظمت همیشگی دره شهر خاکستری برخلاف همیشه حتی ذره ای تاب مقاومت در مقابل این نور و گرمای تازه پیدا کرده رو نداره.
نادیا چشماشو آروم باز می کنه و نگاهش رو به سمت راننده می گردونه و صندلی خالی پیمان برای لحظه ای غم رو به چشماش میاره اما درست همون لحظه نگاهش به کت انداخته شده روش می خوره و لبخند روی لبش می شینه و زمزمه می کنه:
” می گم داشت حالم خراب می شد نگو کت تو روم بود. وای چی می شد دیگه کتت رو پست نمی دادم؟ روتو کم کن بی جنبه. دیده سردته کتش رو انداخته روت دیگه دلیل نمی شه بخوای دنبال آستر بگردی. اوف تو هم کشتی منو. خوب لااقل بذار تنم کنم یه کم گرمای تنش توی تنم بشینه. خجالت بکش. ای بابا من که هر چی می گم تو می گی یا رومو کم کنم یا خجالت بکشم. چه گیری کردیم ها. می گم من وجدان نخوام کیو باید ببینم؟ “
بعد آروم با لبخند کت رو تنش می کنه و هم چون شیء گرانبها با دو دست بغلش می کنه.
” اوی داری چیکار می کنی؟ چرا کت پسره رو داری می چلونی. چروک شد بابا. ای بابا خودش روم انداخته می خواست فکر اینجاهاشم بکنه دلم می خواد سفت بغل بگیرمش. برامم مهم نیست چروک بشه یا نه. “
نفس عمیق دیگه ای می کشه و در رو باز می کنه.
پیمان شاید پنج دقیقه یا ده دقیقه خیره به ماشین چشم می دوزه تا در باز می شه و اندام نادیا از دور تو دیدش قرار می گیره. ناخودآگاه لبخندی شیرین لبش رو پر می کنه. نادیا در حالی که کت رو به خودش پیچیده به سمتش میاد و پیمان با دیدن کت نگاه پر حسرتش رو به نادیا می دوزه و با خودش زمزمه می کنه:
” چی می شد می تونستم کتم رو همین الان که پر از توست ازت بگیرم. داری باهام چی کار می کنی دختر؟ شدم مثل پسر بچه های عاشق و م*س*تاصل. ببین به چه روزی انداختیم… “
نادیا با خنده ای سرخوش چشم می دوزه به پیمان و چند قدم مونده به پیمان با صدای بلند می گه:
– ببینم نکنه این دره خاکستری رو از این پشتتون جمع کردن که نگاهتون این طور محو ماشین شده؟ می گم دره و شهر اون طرفه ها.
پیمان خندان و بی خیال این که ممکنه دستش برای نادیا رو شده باشه رو به نادیا زمزمه می کنه:
– از کجا معلوم؟ شایدم واقعا ته دنیا این وری شده و یه دره نورانی این سمت درست شده.
نادیا تو دلش از خوشی این که شاید منظور پیمان از این دره نورانی و ته دنیا خودش باشه، می لرزه و نگاه گرمش رو برای لحظه ای به پیمان می دوزه و بعد آروم از کنار پیمان رد می شه و لبه ی پرتگاه می شینه و چشم می دوزه به دورترین نقطه نورانی شهر. به اون همه ساختمون های سر به آسمون کشیده که تنها مثل قوطی های کوچیکی از این بالا دیده می شن، چشم می دوزه و کم کم نگاهش تو شهر نورانی گم می شه و از ذهنش جدا می شه. بعد آروم روی زمین می شینه و پاهاش رو آویزون می کنه و برای ثانیه ای نگاهش رو به سمت پیمان می گردونه.
نادیا انگار با نگاه می خواد پیمانم به نشستن دعوت کنه. پیمان آروم جلو میاد و با فاصله کمی از نادیا و بدون نگاه کردن به شلوار اتو کشیده سرمه ایش و بدون این که بخواد حتی یه ثانیه فکر کنه اگر کمند بود الان دو تا زیر انداز کوچیک می آورد تا زیرشون بذارن و کثیف نشن، روی زمین می شینه. اول با حالتی ناراحت و سیخ. اما وقتی نگاه خندان و گرم نادیا رو روی خودش ثابت می بینه کم کم اون رو هم فراموش می کنه و بی خیال و راحت روی زمین می شینه تا به نادیا نزدیک تر بشه. طعم این خاکی بودن رو آروم آروم مزه می کنه و نگاهش رو برای هزارمین بار و با تلاش از صورت نادیا به سمت منظره مقابل می گردونه و ناخودآگاه جهت نگاه نادیا رو دنبال می کنه اما به جایی نمی رسه. برمی گرده تا صورتش رو نگاه کنه و بعد آروم آروم نگاهش رو بگردونه به سمت دره تا نگاه نادیا رو دقیق رد یابی کنه که قطره اشکی گرم رو روی گونه نادیا می بینه. قطره اشکی سمج که آروم آروم به سمت پایین حرکت می کنه اما نادیا انگار حتی احساسش هم نمی کنه. ناخودآگاه غم بزرگی از غم دختر تو قلبش می شینه و نگاهش رو می دوزه به نادیا. دلش می خواد بفهمه این اشک چیه؟ اونم از گونه دختر همیشه شاد و سرخوش و آزاد، اما نادیا انگار تو یه دنیای دیگه است.
کم کم قطره اشک ها با سرعت بیشتر از هم سبقت می گیرن و فرو می ریزن. دست پیمان چندین بار تکون می خوره تا به سمت صورت دختر بره و اشک روی گونه اش رو پاک کنه… اما با تلاش جلوش رو می گیره و در نهایت مغلوب دل و قلب نا آرومش می شه و فاصله اش با نادیا کم و کمتر می شه و درست با فاصله یه دست با پای نادیا قرار می گیره و دستش آروم به سمت شونه نادیا می ره و از پشت در بَر می گیرتش.
نادیا که گرمای پناه دهنده مطمئنی رو حس می کنه با تموم وجود خودش رو به سمت دست پیمان می کشه و چسبیده به پای پیمان ، سرش رو آروم روی شونه ی پیمان قرار می ده و نگاهش رو باز می دوزه به دره و منظره مقابلش و اشک هاش همچنان می بارن.
پیمان آروم آروم بازوی نادیا رو نوازش می کنه و بعد از چند دقیقه زمزمه می کنه:
– نادیا خانوم؟ خوبی؟
نادیا تنها سرش رو تکون می ده.
– نمی خوای باهام حرف بزنی؟
– گریه خوشحالیه. امشب بهم خیلی خوش گذشت.
پیمان دستش رو آروم از دور شونه نادیا برمی داره و لبخند زنان نگاهش رو به چشماش می دوزه و زمزمه می کنه:
– پس دیگه نباید گریه کنی که. باید بخندی.
نادیا احساس می کنه گفتن یه حقیقت رو به پیمان بدهکاره. سرش رو کج می کنه و نگاهش با نگاه پیمان گره می خوره. تلاشی برای پس زدن نگاهش نمی کنه. تنها زمزمه می کنه:
– این اولین باری بود که یه دوست دعوتم می کرد به شام. دوستی که من مهمونش بودم. دُنگی در کار نبود. خوشحالیم بابت حس این دعوت بود. اونم از یه دوست خوب. می تونم دوست خودم بدونمتون؟
پیمان با لبخند سرش رو تکون می ده و زمزمه می کنه:
– چرا که نه. مگه همه ی دوستا چطوری هستن که ما نیستیم؟ خوشحال هم می شم. پس حالا که دوستمی اشکاتو پاک کن خانوم کوچولو که دلم می گیره.
نادیا ناگهان اخمش تو هم می ره و با لحنی رنجیده خطاب به پیمان می گه:
– من کوچولو نیستم.
– به نظر من که شما فقط می تونی یه خانوم کوچولوی خندون و شاد و پر انرژی باشی. حالا ببینم می خوای بریم یه کم بدوییم تا این غذاها هضم بشه؟ چون این جوری بخوای بشینی تا فردا هم چیزی هضم نمی شه ها.
نادیا با خنده و ناگهانی از روی زمین خیز برمی داره و همه ی غم و غصه ای که تو دلش سنگینی کرده بود مثل باد می ره و با لبخند دستش رو به سمت پیمان دراز می کنه.
پیمان برای یه لحظه چشم می دوزه به دست نادیا و بعد تصمیم می گیره به چیزی جز لذت بردن از کنار نادیا بودن فکر نکنه، دست نادیا رو آروم می گیره و از روی زمین بلند می شه و با خنده ازش تشکر می کنه و با خودش کلنجار می ره تا دست نادیا رو ول کنه. ثانیه ای بعد به احساسش پیروز می شه و دستش رو شل می کنه تا از دست گرم نادیا بیرون بیاره که نادیا همچون شیء گرانبهایی دست پیمان رو می چسبه.
نادیا با خودش زمزمه می کنه:
” نه پیمان. امشب نه. امشب می خوام از همه ی حس های قشنگی که از با تو و کنار تو بودن می تونم به دست بیارم، لذت ببرم. می خوام همه شون رو مزه کنم. می خوام دستامو محکم بگیری تا این همه تنهایی هام رو پر کنی. حتی برای چند دقیقه. امشب می خوام فقط تو باشی و تو و تو… امشب همه قانونای دنیا رو زیر پا می ذاریم با هم. “
نادیا جمله آخر رو توی ذهنش دوباره و این بار بلند تکرار می کنه:
– می شه امشب همه ی قانونای دنیا رو زیر پا بذاریم؟
پیمان ثانیه ای گیج نگاهش رو به نادیا می دوزه و از حرکت می ایسته. چیزی توی نگاه نادیا حرارتش رو بالا می بره. گرمای بدنش به بالاترین حد ممکن می رسه و مغزش سریع شروع به کار کردن و در نهایت فرمان دادن می کنه. فرمانی قوی که با تمام تمایلش برای زیر پا گذاشتنش، تسلیمش می شه و سریع دست نادیا رو از دستش جدا می کنه و با حالی عجیب زمزمه می کنه:
– نه نادیا… نه.
نادیا لجوجانه دست پیمان رو دوباره و این بار محکم تر می گیره و نگاهش رو به چشمای پیمان می دوزه و کلامی که از دهنش خارج می شه تنها یک چرا است.
– چرا؟؟؟
– قاون ها برای این وضع شدن که بهشون احترام بگذاریم، این وظیفه ماست. پس چرا نداره. باید بهشون عمل کنیم.
– اما بعضی قانون ها دست و پا گیرن، بعضی از قانون ها عمرشون خیلی وقته سر اومده، باید شکستشون. اگه با تغییرات جلو نریم می شیم همین جهان سومی ای که الان هستیم. پس باید این قانون های دست و پا گیر و زیر پا گذاشت.
چیزی توی ذهن پیمان بدترین فکرها رو در مورد خواسته ی نادیا و قوانینی که اصرار به زیر پا گذاشتنشون داره، می کنه. حسی که ناخودآگاه اخم عمیق و جدیت همیشگی پیمان رو روی صورتش برمی گردونه و دوباره سخت می شه. در جواب نادیا تنها لحظه ای نگاهش می کنه و بعد دستش رو دوباره از دست نادیا بیرون می کشه و زمزمه می کنه:
– این چیزایی که تو می گی فقط قانون نیستن. برای من جزئی از اعتقاداتم هستن. نمی تونم زیر پا بگذارمشون. می فهمی؟
نادیا با عصبانیت دوباره دستش رو به سمت پیمان دراز می کنه که پیمان سریع دستش رو توی جیب شلوارش می کنه و دوباره و این بار با تحکم بیشتری زمزمه می کنه:
– تو می فهمی حرفمو. مگه نه؟
– نه… نه… نه… نمی فهمم و نمی خوامم بفهمم. بعد با قدم های عصبی و دلخور از پیمان دور می شه. این قهر کودکانه اش تنها ثانیه ای به درازا می کشه و بعد در حالی که محکم کت پیمان رو به خودش فشار می ده با خودش زمزمه می کنه:
” نه پیمان. نمی ذارم خوشی امشبم رو ازم بگیری. امشب باید مال من باشی. باشه گرمای دستاتو نمی خوام. گرمای آغوش امنت رو نمی خوام. شونه هات رو برای آروم گرفتن نمی خوام اما می خوام دنیای من رو امشب تجربه کنی. بهت قول می دم لذت ببری. کاری می کنم که هیچ وقت امشب رو فراموش نکنی. نگاهت با من و دلمه اما خودت نمی خوای باشی، اون عقل و مغز و منطقت پسم می زنه. مطمئنم می تونم یه روزی همه ی اینا رو مال خودم کنم. من نادیام. همون نادیایی که کار براش نشد نداره. من کوه رو کوه می گذارم. کاری می کنم امشب خودت دستمو دوباره بگیری و اون گرما رو بهم هدیه کنی. بعد لبخندی عمیق روی صورتش می شینه و ناگهان می ایسته و به پشت برمی گرده و نگاه خندانش رو به صورت گرفته و فکر مشغول پیمان می دوزه که آروم آروم داره قدم می زنه:
– ببینم یه خواهشی ازتون بکنم حرفم رو زمین نمی اندازین؟
– بستگی داره.
– اِ… این جوری که نمی شه. باید قول بدین قبول کنین.
پیمان م*س*تاصل به نادیا چشم می دوزه و زمزمه می کنه:
– گفتم که نمی شه نادیا. شبمون رو با این حرفا خراب نکن.
نادیا با لبخند می گه:
– اگه قول بدم خواسته ام به اعتقاداتتون اصلا کار نداشته باشه چی؟
– مطمئنی؟
– حرف من حرف ِ.
سرش رو کمی کج می کنه و با لبخند نگاهش رو دوباره به پیمان می دوزه:
– پس قبول؟؟؟
پیمان با لبخند می گه:
– قبول شیطون خانوم.
بعد با خودش زمزمه می کنه:
” مگه من می تونم با اون نگاهت که دنیامو آتیش می زنه قبول نکنم؟ تو جون بخواه. “
حرف نادیا افکارش رو پاره می کنه:
– از رو لبه جدول باید راه بیاین. اون جوب. من از لبه این ور جوب راه میام و شما از لبه اون طرفش. هر کی زودتر به ته رسید برنده است. اگه من بردم…
ثانیه ای توی ذهنش فکر می کنه:
” می دونم من می برم. حالا وقتشه چیزی که آرزومه ازش بخوام. یه هفته بودن باهاش. یه هفته هر طرف رو که نگاه کردم ببینمش و صداشو بشنوم. با صداش به خواب برم و وقتی چشم باز می کنم ببینمش. باهاش کنار ساحل قدم بزنم. دستامون تو دست هم بگیریم و پاهامون رو توی شن ها فرو کنیم و آب پاهامون رو قلقلک بده. “
لبخند روی لبش میاد و ادامه می ده:
– باید یه مسافرت بریم شمال.
نگاه پیمان ناگهان آن چنان رنگ پریده می شه که نادیا هُل می کنه و بعد تازه می فهمه چه حرف احمقانه ای زده و قبل از این که پیمان همه چیز رو خراب کنه با خنده دستش رو بالا میاره به حالت تسلیم نگه می داره و می گه:
– آقا تسلیم تسلیم منظورم دسته جمعی بود. با آریانا و مانی و اممم… دوست شما. کمند خانوم.
پیمان نفسش رو آروم بیرون می ده و بعد با دیدن چهره ی تو هم رفته نادیا بعد از بیان اجباری اسم کمند خنده اش می گیره و زمزمه می کنه:
– اتفاقا کمند هم همین جا با من مسابقه البته دو داده بود چند وقت پیش ها و از بد روزگار من باختم و بازم از قضا اونم شرطش سفر شمال بود.
نادیا ناگهان تلخ می شه و با اخم نگاهش رو به پیمان می دوزه و تو دلش زمزمه می کنه:
” عوضی انگار اعتقاداتش فقط برای منه. با کمند خانوم تنهایی برن شمال نه ایرادی داره نه اخم تخم. “
بعد بلند و طلبکارانه رو به پیمان می گه:
– ببینم اون وقت با کمند خانوم برین شمال برای اعتقاداتتون اتفاقی نمی افته؟
نگاه پیمان لحظه ای متعجب روی نادیا خیره می مونه و نادیا تازه می فهمه که چی گفته و منطقش شروع می کنه به بازخواستش:
” نادیا باز فکر نکرده دهنت رو باز کردی تو؟ حقته الان بگه به تو چه. خجالتم خوب چیزیه. الان پسره چه فکری می کنه راجع بهت؟ ها؟ خوب چیکار کنم. انقدر ادا اطفار مفت میاد مثل دخترا که آدم شاکی می شه. اه. یکی نیست بگه اصلا به فرض من یه غلطی هم خواستم بکنم تو که پسری ترس و خطری هم برات نداره چیه ادا این بچه مثبت ها رو در میاری؟! “
کلام پیمان افکار نادیا رو از هم می پاشه:
– منم که نرفتم باهاش که شما این طور عصبانی شدی خانوم گل.
خانوم گل… خانوم گل… مدام این کلمه توی ذهن نادیا تکرار می شه و دلش از خوشی می لرزه. تا به حال کسی خانوم گل اونم با این لحن صداش نکرده. دلش می خواست می تونست ازش بخواد تا یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه با این اسم صداش کنه.
چشمای نادیا می خنده و نگاهش گرم می شه و پیمان از این همه خنده و گرما دلش می لرزه. دیگه از به کار بردن لفظ خانوم گل ناراحت و پشیمون نیست. ارزش دیدن این حس قشنگ رو داشت. چشم می دوزه بهش و می گه:
– خوب حالا اگه من بردم چی؟
– هر شرطی بذارین قبوله. البته به شرطی که شرط منم قبول باشه. در ضمن من فقط به حرف بسنده نمی کنم و باید عمل کنین ها. از الان گفته باشم. من مثل کمند خانوم، ساکت نمی شینم ها. انقدر غر می زنم تا مجبور شین باختتون رو بدین.
پیمان با خنده ادامه می ده:
– قبول ولی شرط من اینه که اگه من بردم این ترم کل واحدها رو بی تقلب باید پاس کنی. چطوره؟
نادیا جیغ جیغ می کنه:
– نه… نه… اصلا قبول نیست. این که نشد شرط. من مخالفم… نه…
– آی آی… قرار نشد زیر قولت بزنی نادیا خانوم. من شرط شما رو قبول کردم شما هم شرط منو قبول می کنید.
نادیا به قهقهه می خنده:
– اصلا مهم نیست. چون از الان من بردم. اوه من استاد از رو جدول دوییدنم. خوب بیاین وایسین شروع کنیم.
نادیا شروع به شمردن می کنه و هنوز سه رو نگفته شروع به راه رفتن روی لبه جدول می کنه. کمی که از پیمان فاصله می گیره و خیالش راحت می شه که برنده می شه برمی گرده به پشت و شروع می کنه به تماشای پیمان.
پیمان با بدبختی و خیس عرق از خجالت راه رفتن با اون بلوز و شلوار مردونه اونم به اون شکل از روی جدول آروم پاش رو می گذاره پایین و دستاش رو بالا می بره و رو به نادیا می گه:
– من باختم رو قبول می کنم. بیا پاییین از رو زمین بریم.
نادیا با تحکم رو به پیمان می گه:
– برگردین بالا. شما به من قول دادین. باید تا ته مسیر رو از رو جدول بیاین.
– نادیا خواهش می کنم. زشته. من با این لباس و قد و قواره زشته. مردم چی می گن؟
– به مردم چه؟ زود باشین. به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکنید. نمی دونید چه لذتی داره. خواهش می کنم یه امشب مثل من باشین.
بعد عقب گرد می کنه و کنار پیمان روی جدول می ایسته و پیمان دوباره روی جدول می ره و ابتدا با همون حس بد و کم کم با خنده ها و جیغ و هیجان های از ته دل نادیا همه چیز رو فراموش می کنه. انگار فقط خودش و نادیا تو اون کره ی خاکی باشن. با لذت قدم هاش رو تند تر می کنه و از ته دل پا به پای نادیا می خنده و گاهی دستاش رو باز می کنه تا تعادل از دست رفته اش رو به دست بیاره.
نادیا غرق خوشی نگاهش به عقب برمی گرده و ناگهانی فریاد می زنه:
– پیمان دستاتو باز کن. دستات. افتادی.
پیمان اما با شنیدن اسمش از زبون نادیا و اون هم برای اولین بار و بدون هیچ فعل جمعی، اونقدر غرق خوشی می شه که راه رفتن رو به کل فراموش می کنه و نگاه گرمش رو به صورت نادیا می دوزه.
زمان متوقف می شه. نادیا زیر نگاه پیمان ذوب می شه. فاصله بینشون تنها یه جوی ۳۰ سانتیه.
پیمان خودش رو جمع و جور می کنه و راه می افته به سمت نادیا. اما نادیا هم چنان خیره به پیمان نگاه می کنه. پیمان نزدیک و نزدیک تر می شه و تقریبا کنار نادیا اون طرف جوی قرار می گیره . بوی گس عطر پیمان توی بینی اش می پیچه و ضربان قلبش تند تر و تند تر می شه. نفس عمیقی می کشه تا همه وجودش رو پر از پیمان کنه. ناگهان تعادلش رو از دست می ده و دستاش رو باز می کنه اما پاش سست تر از اونه که بخواد این تعادل رو حفظ کنه. تو آخرین لحظه دستای گرم پیمان دست باز شده اش رو می گیره و هم زمان تعادل هر دو شون رو درست می کنه. نادیا محکم دست پیمان رو می گیره و تا پایان مسیر دو نگاه در هم گره می خوره و گرماشون رو با دست هاشون به هم هدیه میکنن.
دست نرم نادیا تو دستش، بهش آرامش می ده. کم کم فشار دستش رو بیشتر و بیشتر می کنه. گویی وجود یخ زده اش تنها با همین منبع، گرما می گیره.
بالاخره به پایان مسیر می رسند و هر دو هم زمان از روی جدول پایین میرن و هم چنان دست در دست و تو سکوت لذت بخش مسیر رو ادامه می دن. صدای باد تنها صداییه که گاه گاهی این سکوت پر از آرامش رو می شکنه و ثانیه ای بعد دوباره همه جا تو سکوت و تاریکی فرو می ره.
پیمان آروم زمزمه می کنه:
– هنوزم سردته؟ چرا دستات انقدر یخه؟
نادیا تنها نگاهش می کنه و بعد زمزمه می کنه:
– کتتون رو هم دادین به من خودتون سردتونه حتما… ببخشید.
پیمان با خنده و نرم ادامه می ده:
– دختر خوب من ازت می پرسم چرا دستات انقدر سرده تو در مورد کتم حرف می زنی؟ من سردم نیست. اما مثل این که فایده چندانی هم نداشته کتم، چون هنوزم سردی.
نادیا با لبخندی آروم زمزمه می کنه:
– من همیشه دستام سرده. کم خونی دارم. ولی تنم گرمه گرمه. نگران نباشین.
پیمان آروم دست نادیا رو با دست خودش می بره توی جیب شلوارش و نادیا گر می گیره از این همه نزدیکی. از این همه حواس پیمان و محبتش. کمی خودش رو به پیمان نزدیک تر می کنه و دست پیمان رو محکم تر می گیره که صدای پیمان از فکر درش میاره.
– رفتی دکتر؟
– ها؟؟؟ برای چی؟؟؟
– حواست کجاست بچه جون! برای کم خونیت دیگه.
– آها… نه. ارثیه. مامانمم داره.
– خوب باید درمانش کنی. این اصلا خوب نیست پشت گوش بندازیش. باید بری دکتر بهت دارو بده تا به مرور حل بشه مشکلت.
ناگهان نگاه نادیا غمگین می شه و می گه:
– از تنهایی دکتر رفتن خوشم نمیاد. یه حس بدی بهم دست می ده. برای همین بی خیال دکتر رفتنم همیشه.
پیمان بی خبر از همه جا و با لحنی پر تحکم که از نگرانیش سرچشمه می گیره حرف نادیا رو قطع می کنه و نگاهش رو به سمتش می گردونه:
– مجبور نیستی تنهایی بری. با مامانت برو. دستات خیلی سرده. کم خونیت باید خیلی زیاد باشه. شوخی نیست.
نادیا با اخمی عمیق و لجوجانه بُراق می شه تو صورت پیمان و می گه:
– اما مامان من خیلی گرفتاره. وقت با من جایی رفتن رو نداره. دائم مشغوله کارو دفترشونه. من اگه بخوام برم دکتر خودم باید تنهایی برم. منم بمیرمم تنهایی نمی رم. دیگه تمومش کن.
ناخودآگاه هر دو دستش به حالت مشت در میاد و قدم هاش تند تر می شه.
پیمان آروم دست مشت شده نادیا رو توی جیبش باز می کنه و با خنده زمزمه می کنه:
– ببینم نکنه می خوای همه ی حرصت رو سر جیب من خالی کنی و جیبم رو پاره کنی که این طور مشت کردی دستاتو. این جیب شلواره. به زور دست جفتمون توش جا شده حالا مشت می کنی دستت رو؟ خیله خوب اخماتو باز کن. اصلا حالا که تنهایی دوست نداری بری دکتر به کمند می گم یه روز تو این هفته برات یه وقت بگیره با اون بری دکتر.
نادیا از حرف پیمان هم چون آتشفشان فوران می کنه و با حرص دستش رو از جیب پیمان بیرون میاره و نگاه خشمگینش رو برای ثانیه ای به چشمای پیمان می دوزه و بعد قدم هاش رو تند می کنه و به سمت ماشین می ره و در همون حال بلند خطاب به پیمان می گه:
– خیلی دیره دیگه. زود بیاین. من خسته ام می خوام برم خونه.
هم زمان تو ذهنش تمام مسیر تا ماشین رو زیر لب غر می زنه:
” عوضی بازم کمند… کمند کمند… اه. از هر چهار کلمه حرفی که می زنه سه تاش کمنده. نکرد بگه خودم باهات میام بری دکتر. وایساده می گه، می گم کمند برات وقت بگیره با اون بری. می خوام صد سال سیاه با اون جایی نرم. ها؟ چته افسار پاره کردی؟ حرف بدی نزد. کلی هم بهت لطف کرد. اصلا با تو چه صنمی داره که بخواد بیاد باهات دکتر؟ زنشی؟ خواهرشی؟ مادرشی؟ خودتو جمع کن. والا اینم از آقاییش بود که دید تنها دوست نداری بری یکی باهات بیاد. بخوره تو سرش این آقایی. دیدی آخرش گند زد به همه ی خوشی امشبم؟ “
– نادیا؟؟؟ نادیا؟؟؟
پیمان دو قدم بلند برمی داره و خودش رو به کنار نادیا می رسونه و دستش رو از پشت می گیره و با حرکتی سریع به سمت خودش برمی گردونتش و نگاه جدی و خشمگینش رو به نادیا می دوزه و دهن باز می کنه:
– این رفتارای بچه گانه چیه از خودت در میاری؟ چی بهت گفتم که این طور از کوره در رفتی؟
” هه حالا تحویل بگیر نادیا خانوم. جرات داری دهن باز کن بگو چته. بگو دیگه. حالا گندی که بالا آوردی رو درست کن. “
نادیا با خجالت سرش رو پایین می اندازه و نگاهش رو از صورت مصمم پیمان می گیره و زیر لب زمزمه می کنه:
– ببخشید. منظوری نداشتم.
پیمان با جدیت سر نادیا رو دوباره بلند می کنه و چشم می دوزه به چشماش و تکرار می کنه:
– چرا پس این رفتار بچه گانه رو کردی؟من معذرت خواهی نمی خوام ازت. دلیل می خوام… حرف بدی زدم؟
نادیا با نگاهی غمگین و شکست خورده زمزمه می کنه:
– نه. بهم لطف کردین که خواستین کمکم کنین اما انتظار نداشتم بخواین کمند … کمند…
پیمان با حرف نادیا و بغض توی صداش تا ته خط رو می فهمه اما برای جلوگیری از دامن زدن به این حس نادیا با لحنی جدی ادامه می ده:
– چرا انتظار نداشتی؟ تو گفتی تنها دوست نداری بری دکتر گفتم با کمند بری. تنها کسی که می شناسم و دختره و می تونه باهات بیاد کمنده.
بعد بدون این که به نادیا مهلتی برای حرفی بده در ماشین رو باز می کنه و ادامه می ده:
– سوار شو بریم که خوب استراحت کنی تا فردا بشینی سر تحقیق و تا چهار شنبه یه تحقیق کامل و عالی تحویلم بدی.
نادیا سوار می شه و پیمان آروم به سمت خونه نادیا می ره. ترجیح می ده چشماشو ببنده تا به این شکل غصه ی تو نگاهش رو از نگاه تیز بین پیمان مخفی کنه. نگاه پیمان انقدر تیز بود که می تونست همه چیز رو از تو چشماش بخونه و حالا دیگه نادیا نمی خواست که پیمان چیزی رو ازش بخونه. نمی خواست جلوش خورد بشه چون جلوی پیمان باید محکم می ایستاد و تا ته خط سر بلند می رفت.
” پیمان مطمئن باش من نه شکست می خورم نه می ذارم از نگاهم وابستگیم رو بفهمی. نمی ذارم بفهمی با نفسات دارم نفس می کشم. چون می دونم باورت نمی شه تو چند ماه کسی بتونه این طور عاشق بشه. نمی ذارم به عشقم بخندی و بگی بچه ام. عشقت اون قدر برام مقدسه که نذارم حتی خودت بهش بخندی. “
نفس بلندش رو از سینه بیرون می ده.
پیمان نیم نگاهی به چهره ی نادیا با چشمای بسته می اندازه و زمزمه می کنه:
– خیلی بهش فکر نکن.
نادیا جوابی نمی ده. اما پیمان توی دلش از درد دیوونه می شه و با خودش زمزمه می کنه:
” منو ببخش نادیا. منو ببخش که اون جوری که تو می خوای نیستم. منو ببخش که دوستی رو در حقت تموم نمی کنم. ببخش که نمی تونم بیشتر از این باهات راه بیام. خیلی زوده نادیا. عشق، عقل و منطق رو نمی شناسه اما برای این که یه روز پشیمونی سراغت نیاد و عشق رو کم رنگ کنه و از هم بپاشه باید قبل عاشق شدن عاقل باشی. باید چشماتو ببندی و با عقلت بری جلو. تا یه جایی باید عقلت بهت حکم کنه و عشقت رو بسنجه. بعد از اون می تونی بدون عقلت بری جلو اما حالا خیلی زوده عزیزم. هر دومون فرصت می خوایم. تو فرصتی برای بزرگ شدن و من فرصتی برای شناخت تو. نادیا دوستت دارم اما نمی دونم این عشقه یا بچگی ها و شور و شوق و شیطنتات که جذبم کرده. نمی دونم همیشه می تونم این اخلاقاتو تحمل کنم یا برام خسته کننده می شه. نمی دونم باید از روی زمین صاف راه رفت یا از روی جدول. نمی دونم می تونیم این تعادل رو داشته باشیم که به موقع اش از رو زمین صاف راه بریم و لذت ببریم و به موقع اش هم از روی جدول کنار خیابون. تو این چیزا رو نمی بینی اما من به اقتضای سن و سالم و یه عمر با عقل زندگی کردن این چیزا رو خیلی شفاف می بینم. درکم کن نادیا. بذار یه کم بگذره. خیلی زوده برای هر وابستگی ای. نمی خوام بهت ضربه بزنم… “
پیمان ناگهان یاد شرطشون می افته و با صدایی خندان و کمی بلند که چشمای بسته ی نادیا رو باز کنه و از این حال و هوا درش بیاره می گه:
– خوب خوب نادیا خانوم پاشو ببینم. الان چه وقته خوابه. بیا تکلیف این شرطمون رو معلوم کنیم. کی برد کی باخت؟
نادیا با خنده و ناگهانی چشماش رو باز می کنه و دوباره همون نادیای سرخوش می شه و بلند می گه:
– خوب معلومه من بردم؟
– آی آی آی. تقلب؟؟؟ نداشتیم ها. می دونی که من مچت رو می گیرم. هر دومون با هم رسیدیم آخر خط. یادته که؟
توی ذهنش زمزمه می کنه:
” مگه می شه یادم نباشه؟ تا عمر دارم یادم می مونه. ثانیه به ثانیه اش. “
بعد با صدای بلند و با حرص رو به پیمان می گه:
– خوب آره ولی این جوری که نمی شه. قبول کن من فقط برای این که به شما کمک کنم برگشتم عقب وگرنه من برنده می شدم.
– خوب حالا که در هر حال هر دو با هم رسیدیم. دو راه بیشتر نیست یا اصلا بی خیال هر دو تا شرط می شیم یا این که هر دو مون برنده می شیم و درنتیجه شرط هر دومون باید عملی بشه.
و با لبخند ادامه می ده:
– حق انتخابم میدم به تو که خیلی حرص نخوری خانوم خانوما. خوب حالا چی؟
نادیا که می دونه با جیغ جیغ و جنجال به نتیجه ای نمی رسه و جز این دو راه راه سومی نیست به فکر فرو می ره. از طرفی دلش هوای سفر رو داره و از طرفی ناله ی امتحان دادن بدون تقلب اونم وقتی ترم داره تموم می شه و آخر آذره و یعنی تقریبا هیچ فرصتی برای درس خوندن نداری. خیلی با خودش کلنجار می ره. هر چی به این دل دیوونه می گه کوتاه بیا، کوتاه بیا نیست. ساز خودش رو می زنه و گوششم بدهکار احدی نیست.
پیمان نگاه موشکاف و خندانش رو به نادیا می دوزه و می تونه حدس بزنه که سر بد دوراهی ای مونده. امیدواره که راه دوم رو انتخاب کنه و بالاخره پیمان بتونه نادیا رو از این راه غلطش بکشه بیرون و از طرف دیگه فرصتی برای بیشتر بودن در کنار نادیا داشته باشه و کنار دریا و آرامشش رو بدست بیاره.
درست زمانی که تصمیم می گیره بی خیال دلش و همه چیز بشه و کلا قید هر دو تا شرط رو بزنه نگاهش روی صورت پیمان بالا می ره و دلش تو یه لحظه و تنها با یه نگاه گرم پیمان، رو همه ی تصمیم های نادیا خط می کشه و بدونه توجه به نادیا دهن باز می کنه و قبول می کنه اون امتحانا رو بی تقلب بده و پیمان شمال ببرتش.
پیمان می خنده و سرعتش رو بیشتر می کنه تا خوشحالیش رو پنهان کنه و نادیا با حرص سرش رو به سمت پنجره برمی گردونه و هر چی فحش بلده به این دل دیوونه اش می ده که تو همچین هچلی انداختتش.
پیمان مقابل خونه ی نادیا ماشین رو پارک می کنه و رو به نادیا می گه:
– متاسفم اگه امروز خیلی اذیتت کردم، اگه بهت بد گذشت، اگه حرفی زدم یا کاری کردم که ناراحت شدی. ولی بدون دوستای خوب دوستایی اند که از هم به این آسونی ها دلگیر نمیشن و زود بدی های همدیگه رو فراموش می کنن و فقط خوبی های همدیگه رو تو ذهنشون ثبت می کنن.
نادیا با تمام تلاش لبخندی محو می زنه و می گه:
– ممنون خیلی خوش گذشت. شب خوبی بود.
پیمان کلید نادیا رو مقابلش می گیره و در رو می بنده. نادیا تازه به یاد میاره که پیمان ماشینش توی دفتر مانی مونده و این موقع شب باید بدونه ماشین بره خونه. با لحنی که سعی می کنه طوفان درونش رو نشون نده رو به پیمان می گه: بیاین سوار شین می برمتون ماشینتون رو بردارین.
پیمان با لبخند می گه:
– نه ممنون. یه کم پیاده روی می خوام بکنم. خیلی دور نیست خونه ام از اینجا. شما برین تو. هوا هم کمی سرده سرما می خورین.
نادیا جایی برای اصرار بیشتر نمی بینه و خداحافظی کوتاهی می کنه و داخل می ره و در رو می بنده.
پیمان قدم زنون با دنیایی پر از فکر و خیال شروع به رفتن می کنه و ناگهان با خودش زمزمه می کنه:
– اه دیدی؟؟؟ کتت رو هم نگرفتی ازش آخر. چه دلی خوش کرده بودم به این کت. هی روزگار. نفس عمیقی می کشه و با لبخند و فکری پر از نادیا دور و دورتر می شه.
سلامی به پدر که روی کاناپه در حال نگاه کردن اخباره که باز چون مهمونی بوده نتونسته با دقت قرقره کنه و حالا باید این وظیفه رو حتما به انجام برسونه، می کنه و پاسخی در حد تکون دادن سر و هیس گفتن که یعنی دارم اخبار گوش می دم حواسم رو پرت نکن می شنوه و از پله ها بالا و به سمت اتاقش می ره. بین راه در اتاق مامان رو آروم باز می کنه و سرک می کشه و طبق معمول مامان مثلا خوابه و توی تخت چشماش رو بسته. پاورچین میاد از اتاق بیرون بره که مامان زمزمه می کنه:
– من بیدارم.
لبخندی شیرین روی صورت مامان می پاشه و ناخودآگاه با یادآوری اخلاق مامان که انگار همیشه بیداره و هر ساعتی از شبانه روز هم وارد اتاقش بشی این جمله من بیدارم رو بهت می گه، لبخندش به خنده ای کم صدا بدل می شه و زمزمه می کنه:
– باشه مامان من برگشتم. خوب بخوابین.
– خوش گذشت؟
– جاتون خالی بود. به شما چی؟ مهمونی خوب بود؟
– نمی گم جات خالی بود چون تو جمع یه عده آدم مسن که حرفشون یا کاره یا اخبار و سیاست و یا آشپزی بهت قطعا خوش نمی گذشت. ولی به ما خوش گذشت هر چند این بابات اینا کشتن ما رو انقدر گفتن داریم اخبار می بینیم آروم تر حرف بزنید.
نادیا با خنده به سمت در اتاق می ره و می گه:
– الان هم داره دوره می کنه همه اخبارا رو. شب به خیر.
بعد از اون بدون سر زدن به اتاق آریانا می ره توی اتاقش. چراکه مطمئن امشب دیگه برنمی گرده خونه و فردا از دماوند یه سر می ره شرکتش. همیشه پنج شنبه جمعه اگه برنامه ای نداشت با دوستاش می رفتن دماوند و تو زم*س*تونا شمشک. چقدر بچه که بود دلش می خواست یه بار باهاشون بره. اما همیشه می گفت ما مردونه می ریم نمی شه تو بیای و هنوزم براش این یه معما بود که واقعا مردونه می رفتن یا اونو نمی خواست ببره. ناخودآگاه به فکرش می خنده و در اتاق رو می بنده و به سمت آینه اتاقش می ره و خودش رو توی آینده نگاه می کنه. با دیدن کت پیمان تو تنش خنده دوباره رو لبش می شینه و هر لحظه عمیق تر می شه و زمزمه می کنه:
” آقا پیمان مگه به خواب ببینی دیگه این کتت رو بهت پس بدم. این سهم منه. “
آروم دستش رو روی کت می کشه و بعد کت رو از تنش در میاره و جلوی صورتش می گیره و صورتش رو توی کت فرو می بره و نفسی عمیق می کشه. بوی ادوکلن تو تموم وجودش می پیچه و غرق خوشی می شه.
” باید کشف کنم این چه ادکلنیه. اما چه جوری؟؟؟ اممم… خوب کت رو با خودم می برم یه عطر فروشی به مغازه دار می گم از این عطر می خوام. خوبه والا خجالتم بد چیزی نیست ها. با چه رویی می خوای یه کت مردونه رو ببری بگی از این ادکلن بدین بهم. یه کم سنگین باش. این اداها فقط مال دختر بچه های دبیرستانیه. تازه شک دارم تو این دوره زمونه اونا هم این کارای بچه گونه رو انجام بدن. یه کم بزرگ شو نادیا. بزرگی فقط به قد و قواره نیست. به فهم و عقل و شعور و … اوههههه… خیله خوب بابا. کوتاه بیا کشتی منو. چشم یه راه دیگه پیدا می کنم. حالا با اجازت شدیدا خوابم میاد و امشب می خوام بخوابم و به پیمان فکر کنم تا از فردا بشینم بکوب تحقیق کنم. “
بعد روپوش و روسریش رو در میاره و با همون گرمکن می ره توی تخت و کت پیمان رو هم کنارش به لبه تخت می زنه و زیر لب جای مامان یه کم خودش رو خفت می ده که:
” باز تو با لباس بیرون رفتی تو تخت. این عادت رو کی می خوای از سرت بیرون کنی. “
و باز خودش در جواب، همون بهانه های همیشگی رو سر هم می کنه که:
” مامان جان روپوش روش تنم بوده با شلوارم که جایی نشستم که… اصلا هم بوی دود نمی ده. خیالات برت داشته شما. “
بعد لبخندی می زنه و کم کم خواب آروم و شیرینی به چشماش میاد و بیهوش می شه.
بعد از چهار روز تلاش بی وقفه نتیجه تحقیقش رو مقابل بابک می گذاره و می گه:
– بیا. دیگه خوب یا بد همین از دستم برمی اومد که می بینی.
بابک لبخند می زنه و در حالی که با دقت برگه های نادیا رو زیر و رو می کنه می گه:
– واقعا عالیه نادیا. کارت از منم کامل تره. بیا ببین.
هم زمان برگه های خودش رو مقابل نادیا می گذاره و نادیا با دقت روی برگه ها خم می شه و گاهی بعضی جاها انگشت می گذاره و از بابک می خواد که مطلبی کم یا زیاد کنه.
– بابک این قسمت رو به نظرم حذف کنی بهتره. می ره تو یه بحث دیگه. خیلی با بحث ما مرتبط نیست. علاوه بر اون مجبور می شی که توضیحی اضافه کنی برای درک این قسمت و خوب از موضوع اصلی باید خارج بشی… به جاش می تونی…
توی برگه های خودش سر خم می کنه و بعد از چند ثانیه بالا پایین کردن برگه ها، برگه ای رو در میاره و رو به بابک ادامه می ده:
– آها بیا این قسمت رو بگذاری بهتره. هم یه توضیح مختصر دادی هم این که از بحث خارج نشدی. موافقی؟
بابک با لبخند نگاهی به چهره خسته نادیا می کنه و می گه:
– واقعا کارت حرف نداره دختر. یعنی جای یه واو رو هم خالی نذاشتی. خوب تا تو یه نسکافه بخوری من اینا رو جمع و جور می کنم یه مقدار و بعد بریم پیش راستین.
سرش رو روی دو دستش می گذاره و زمزمه می کنه:
– وای بابک انقدر خوابم میاد که حد نداره. این چهار شب، رو هم ،به زور ۲۴ ساعت خوابیدم. تا تو اینا رو مرتب کنی من یه کم بخوابم.
بعد با خستگی چشماش رو روی هم می گذاره. ثانیه ای بعد کوله اش رو از روی زمین برمی داره و روی میز کتابخونه می گذاره و سرش رو می گذاره روی اون و دوباره چشماش رو می بنده.
شاید به زور نیم ساعت می خوابه اما وقتی با صدای آروم بابک چشماش رو باز می کنه احساس می کنه یه خواب سیر کرده. با گیجی ثانیه ای نگاهش رو به دور و بر می دوزه و بعد کم کم خواب از سرش می پره و نگاهش رو به بابک می دوزه و با صدایی خش دار از خواب می گه:
– تموم شد؟
– آره. احتمال زیاد یه تغییراتی باید روش بدیم و یه کم و زیاد کردنایی هم داره ولی بهتره با خود استاد این تغییرات آخر رو انجام بدیم که دیگه دوباره کاری نشه.حالا پاشو بریم دفترش که برای ساعت ۱۱٫۵ که کلاسش تموم می شه باهاش قرار داریم.
– با اخم کوله اش رو از روی میز بر می داره:
– ای بابا. پس ناهار چی می شه؟ بعد از ظهر هم ساعت ۳ کلاس داریم تا ۵… این چه موقع قرار گذاشتنه؟ چرا یه بار بهش نمی گین وقت ناهار برای ناهار خوردنه نه درس خوندن؟ اه.
– خاله غر غرو بسه هر چی غر زدی. اگه زودتر پاشی راه بیفتی زودتر کارمون تموم می شه و می رسی یه ساندویچی چیزی هم بخوری قبل کلاس.
– اصلا می دونی چیه؟ تو خودت برو. چهار روزه از زندگی افتادم دیگه امروز نای بی ناهار موندن رو ندارم. تازه اون که اصلا با من کار نداره. تو گفتی من کمکت کنم که کردم. برو خودت پیشش. لازمم نیست اصلا بگی من کمکت کردم.
– واقعا نمی خوای بیای؟ خیلی طول نمی کشه. اگه همین الان راه بیفتی می ریم و سریع تموم می شه کاراش و می رسی یه ساندویچی چیزی بخوری قبل کلاس.
دستش رو توی هوا تکونی می ده و با بی حوصلگی زمزمه می کنه:
– کوتاه بیا تو رو قرآن. اصلا حال یک کلمه دیگه از درس شنیدن رو ندارم. می خوام برم فقط غذا بخورم. می رم یه رستوران می شینم یه چلو کباب بخورم. به هیچی هم جز غذام نمی خوام فکر کنم.
– ها؟؟؟ تنهایی؟ کوتاه بیا نادیا. تنهایی کی می ره رستوران؟
با لبخندی محو جواب می ده:
– من. عادت دارم. چیز عجیبی نیست. وقتی ه*و*س می کنی چلوکباب بخوری و هیشکی هم نیست که باهاش بری عادت می کنی خودت بری و از خجالت شکمت در بیای و لذت ببری از غذات.
– آخه نادیا خانم کی تو انقلاب می ره چلو کبابی؟
– کوتاه بیا بابک. غذا ، غذاست. همشونم یه آشغال به خوردت می دن. فقط یکی بالای شهره یکی وسط شهره یکی پایین شهره. منم بادمجون بمم هیچیم نمی شه. پس خیالت راحت.
بعد می خنده و ادامه می ده:
– البته اگه ناراحته… بای.
– پس من می گم تو هم یه بخشش رو انجام دادی ولی الان رفتی ناهار بخوری و برای همین با من نیومدی.
– برای من فرقی نمی کنه. هر چی می خوای بگو. فعلا.
– سلام استاد.
وارد دفتر پیمان می شه و نگاه پیمان در هین سلام کردن با بابک به پشت سرش و در انتظار می مونه. اما در کمال ناباوری می بینه که در بسته شده و خبری از نادیا نیست.
– سلام. چه خبرا؟ تحقیق چطور پیش رفت؟
– عالی. واقعا خانوم راد خیلی کمک کردن و الحق کارشون از نظر من که هیچ ایرادی نداره.
– خودشون کجا هستن؟ پس چرا نیومدن؟
– راستش ساعت سه کلاس داریم و ایشون هم یه کم خسته بودن. اینه که گفتن می رن یه ناهاری بخورن و کمی استراحت کنن. قرار شد اگر مشکلی بود من اضافه یا کم کنم و دیگه تمومش کنیم. بعد برگه ها رو روی میز کنفرانس اتاق پهن می کنه و با اشاره پیمان روی صندلی می شینه و شروع به بررسی می کنند.
پیمان ناگهان با نگاهی جدی و پر اخم نگاهش رو به صفحات پایانی می دوزه و ادامه می ده:
– اسباب سقوط خیار با کی بوده؟
بابک نگاهی به مطلب می اندازه اما چیزی به نظرش ایراد دار نمی رسه. شاید خیلی کامل نباشه اما واقعا در حد دادن یه اطلاعات کافی برای خواننده به نظرش ایرادی نمیاد. پس با خیالی راحت رو به پیمان ادامه می ده:
– با خانومه راد بوده ولی به نظر من کامله و مشکلی نمی بینم. چطور؟
با عصبانیت نگاهش رو روی برگه ها بالا و پایین می کنه و بعد ادامه می ده:
– به این می گین کامل؟ ماملا معلومه از سر باز شده.
بابک دوباره نگاهش رو بین برگه ها می چرخونه و ادامه می ده:
– اما در حدی که خواننده رو به انتهای موضوع برسونه واقعا کامله. ما اصل تحقیقمون روی خود خیار غبن بوده نه اسباب سقوطش. فکر نمی کنم نیازی باشه.
– باهاشو ن تماس بگیرین بگین همین الان بیان.
بابک نگاه ملتمسش رو به چشمای جدی و عصبی پیمان می دوزه و تو ذهنش زمزمه می کنه:
” نه. واقعا این بد اخلاقی حقش نیست. این دختر پدرش در اومده. تا همین جا هم خیلی بیشتر از اونچه باید کار کرده. حقش جز تشکر نیست. نباید ناراحت بشه. “
پیمان با عصبانیت سرش رو دوباره بالا می گیره و ادامه می ده:
– نشنیدین؟ گفتم بگین همین الان بیان.
– ببینید استاد هر مشکلی هست بگید من خودم حل می کنم. بهم یه نیم ساعت زمان بدین این قسمت رو کامل تر می کنم خودم. خانوم راد واقعا خسته بودن. دیگه زیادیه بازم بخواین رو تحقیق کار کنند.
پیمان دوباره با جدیت می گه:
– وقتی کاری رو تقبل می کنن باید درست و کامل انجام بدن.
وظیفه ی خودشونه که ایرادات رو رفع و مبحثشون رو کامل کنن. باهاشون تماس بگیرید و بیش از این وقت رو تلف نکنید چون کم کاری نیست. زمان می بره.
بابک ناچار گوشیش رو در میاره و شماره نادیا رو می گیره.
با بوق دوم نادیا گوشی رو خندان برمی داره:
– شلام بابکی. ببینم نکنه کارت تموم شده به این سرعت زنگ زدی با هم بریم ناهار؟ ببین بدو اگه بیای هنوز نرفتم تو رستوران. یه کم این کتاب فروشی ها چرخ می زنم تا برسی. بای.
بابک سریع و قبل از این که نادیا تلفن رو قطع کنه می گه:
– نادیا… نادیا ببین یه مشکلی پیش اومده.
– ها؟؟؟ چیه؟
– ببین قسمت پایانی تحقیق به نظر استاد یه مقدار ناقصه و چون قسمت تحقیقی تو بوده استاد می گن خودت باید بیای یه مقدار دست کاریش کنی. سر…
نادیا با حرص حرف بابک رو قطع می کنه:
– عمرا. بمیرمم نمیام. ولم کن تو رو خدا. بهش بگو بهانه بیخود نیاره. خیلی هم کامله. تازه اصلا موضوع ما اون بحث نبوده که. در همین حد اطلاعات که گذاشتم زیادی هم هست.
بابک کمی از پیمان فاصله می گیره و زمزمه وار و با صدایی آروم ادامه می ده:
– نادیا جان من پاشو بیا. گیر داده هیچ جوره هم کوتاه بیا نیست. بیا خودم کمکت می کنم سریع جمع و جورش می کنیم و می ریم ناهار. دنبال شر نگرد.
– اه ولم کن تو رو قرآن. الکی داره بهانه می گیره. بهش بگو ناراحته خودش بشینه کم و کسری هاشو درست کنه. تا همین جا هم از سرش زیاده. من نمیام.
با عصبانیتی کنترل شده حرفش رو قطع می کنه:
– خانوم راد یاد بگیرین یا کاری رو انجام ندین یا وقتی انجام می دین درست و کامل انجام بدین نه که سنبل کنید. در ضمن این وظیفه شماست که این تحقیق رو کامل تحویل بدین. اگر قرار بود به قول شما خودم کم و کسری هاش رو درست کنم از اول خودم تحقیق می کردم و به شما نمی گفتم.
نادیا لال شده و با بهت تنها به صدای خشمگین پیمان گوش می ده. هیچ نرمشی تو این صدا نمی بینه. هنوز تو شوکه که چطور تلفن دست پیمانه و آیا تمام حرف های نادیا رو شنیده؟؟؟
– متوجه شدید خانوم راد؟ همین الان میاین اینجا بدونه اتلاف وقت. خدانگهدار.
با اخم سلام می کنه و وارد اتاق می شه و بی تعارف روی اولین صندلی لم می ده و کوله اش رو هم روی زمین می اندازه و روی کاغذها خم می شه:
– کجاش ایراد داره؟
با جدیت نگاهش رو از روی برگه ها بلند می کنه و به نادیا می دوزه:
– سلام خانوم راد.
با حرص زیر لب جواب سلامش رو می ده و ادامه می ده:
– پرسیدم کجاش ایراد داره؟
– یکی از شرطای سقوط رو عنوان کردید تصرف مغبون در مال…
بعد از بین برگه ها، برگه ای رو در میاره:
– اینجا…
– خوب؟؟؟ ایرادش چیه؟
– فرض کنید من هیچی در مورد این مطلب نمی دونم از این جمله شما چی باید دستگیرم بشه؟ اصلا چیزی دستگیرم می شه؟
– خوب دستگیر شدن نداره. خیلی واضحه یعنی که یکی از چیزهایی که باعث می شه دیگه شمای مغبون – کسی که ضرر فاحش کرده از انجام معامله ای – نتونی به دلیل این ضرر فاحشی که متحمل شدی، مغامله رو به هم بزنی، تصرفتون در اون مال مورد معامله قرار گرفته است.
– خوب دقیقا منظورم همینه. چه جور تصرفی؟ اصلا چه معنی ای از تصرف کردن دارین؟ چه زمانی تصرف صورت بگیره؟
– ای بابا. من چه میدونم. خوب خودش بره بگرده پیدا کنه.
– خانوم راد یه کم جدی بگیرید کار رو. شما دارین یه تحقیق روی این مطلب انجام می دین. تحقیقی که باید تمام سوالات احتمالی و معمول ذهن خواننده تون رو پاسخ بده. اگه قرار باشه هر سوالی براش پیش اومد خودش بره تحقیق کنه که تحقیق شما رو بندازیم دور از همین الان که سنگین تره.
با حرص و ناراحت از انتقاد پیمان از روی صندلی بلند می شه و به سمت در می ره و هم زمان در جواب پیمان با صدایی بلند تر از حد معمول می گه:
– پس همین الان بندازینش دور و خودتون یه تحقیق کامل بنویسین. با اجازه.
با عصبانیت روی صندلی نیم خیز می شه. خبری از پیمان عاشق نیست. نادیا فقط یه دانشجو است توی اون لحظه. دانشجویی که تحقیق ناقصی تحویلش داده و باید تحقیقش رو کامل کنه. عادت به این سرکشی های بی جا اون هم توی درس و کار نداره. نگاهش رو به چشمای نادیا می دوزه و با صدایی بلند می گه:
– خانوم راد برگردید و به جای جنجال بی جا بشینید و نواقص تحقیقتون رو کامل کنید. عادت کنید وقتی از کارتون ایراد گرفته می شه به جای ناراحت شدن و این رفتارهای بچه گانه سعی کنید کارتون رو تکمیل کنید. اگر بخواید چیز یاد بگیرین و فردا یه حقوق دان درست و با سواد بشین باید اولین چیزی که یاد می گیرید انتقاد پذیر بودن باشه و دومین چیز تلاش برای حداکثر تلاش و در نهایت ارائه یه کار بدون نقص باشه. قطعا ایرادی که من گرفتم خودتون هم به ذهنتون رسیده اما با یه جواب سر بالای خوب به من چه خودش بره هر سوالی داشت پیدا کنه از زیر کار در رفتید. واقعا انتظار چنین کم کاری ای رو از شمایی که سر اون کنفرانس سوالاتی کاملا زیر ذره بین رفته پرسیدید نداشتم. حالا هم بهتره بشینید و به جای اتلاف وقت تحقیق رو کامل کنید.
نادیا ناخودآگاه تسلیم کلام پیمان می شه و عقب گرد کرده و روی صندلی می شینه:
– باید چیکار کنم؟
پیمان تو قالب استادیش فرو می ره و شروع می کنه به توضیح مطلب:
– تصرف مغبون در مال يا پس از آشکار شدن غبن است و يا پيش از آن. در فرض اول، چنان چه بيانگر رضايت وى از معامله باشد موجب سقوط خيار می شود یعنی اگر این تصرف کردن خریدار مثلا گندم رو خریده و بعد شروع می کنه به تبدیل گندم به آرد برای پختن نان، که اگه بشه از این کار خریدار فرض کرد که راضی بوده به این اختلاف فاحش قیمت در نتیجه حق و اختیار فسخ معامله براش از بین می ره و دیگه نمی تونه معامله رو بر هم بزنه هم چنين بنابر نظر اکثریت فقها تصرف قبل از آشکار شدن غبن اگر موجب خروج مال از ملک مغبون گردد مانند آن که آن را بفروشد يا مانع بازگرداندن آن شود مانند آن که برده خريدارى شده را آزاد کند موجب سقوط خيار است. ولی ساير تصرفات قبل از آشکار شدن غبن موجب سقوط خيار نمی شه. این کل مطلب بود و البته در حد مختصر برای این که سوال ذهن خواننده ات رو پاسخ داده باشه. حالا باید بشینی این مطلب رو از منابعی که در اخیار داری کامل کنی و بسطش بدی و به این قسمت اضافه کنی.
نادیا بی هیچ حرفی نگاهش رو ثانیه ای به برگه هاش می دوزه و بعد به بابک و بعد ناامیدانه رو به پیمان می گه: این کاری که می گین خودش یعنی چهار ساعت کمه کم.
پیمان کمی نرم می شه و می گه:
– اگه با حواس جمع و سریع شروع کنید من هم بهتون کمک می کنم تا سریع تر تموم شه.
– من لپ تابم تو ماشینه.
لپ تابش رو از روی میز بر می داره و مقابل نادیا قرار می ده و زمزمه می کنه:
– می تونید با لپ تاب من کار کنید. حالا سریع شروع کنید تا من و آقای نیکنام هم بقیه برگه ها رو یه چک بکنیم و بعد بیایم کمک شما. فقط با حواس جمع و با دقت کار کنید.
نادیا با حرص روی کاغذهای جلوش خم می شه و بیشتر از اون که بخواد حواسش رو جمع کارش بکنه ثانیه ای زیر چشمی به پیمان نگاه می کنه و بعد سرش رو پایین می اندازه و چند تا فحش نثارش می کنه و دوباره یه نگاه دیگه و دوباره چند تا فحش و غرغر دیگه. با حرص یه دستش رو زیر چونه اش می گذاره و دست دیگه اش رو روی موس لپ تاپ و روی صفحه بالا پایین می کنه.
ناگهان خنده شیطانی ای روی لبش می شینه و فراموش می کنه که پیمان چطور برج زهرماری بوده و باید الان چی کار کنه. دستش به سمت پوشه ی عکس های پیمان می ره و حس کنجکاویش برای دیدن عکسهای داخل لپ تاپ پیمان هر لحظه بیشتر و بیشتر می شه. این بار نگاه نگرانش رو به بالا می بره و سریع به پیمان و بابک نگاه می کنه. هر دو سرگرم کارن. خیالش کمی راحت تر می شه و روی پوشه کلیک می کنه و ثانیه ای بعد وارد گالری عکس های پیمان می شه. تمام حواسش به عکس ها می ره. توی اغلب عکس ها پیمان با دوستاش و یا پدر و مادرشه. نگاهش رو به عکسی می دوزه که پیمان در کنار پدر و مادرش ایستاده و یه دستش رو پشت کمر مادرش گرفته و لبخند روی لب های هر سه شون می درخشه. ناگهان غم بزرگی توی چشماش می شینه و تو همون لحظه ذهنش شروع به چرخ زدن تو عکسای خودش می کنه. هر چی بیشتر دنبال عکسی مثل این عکس می گرده کمتر چیزی پیدا می کنه. قطره اشک سمج آروم آروم از چشمش پایین میاد و با حسرت روی عکس دست می کشه. یادش میاد که همیشه هر عکسی که تو عروسی یا مهمونی هم می خواستن بندازن مامان و باباش انقدر گرم بحث های کاری همیشگیشون بودن که یا بی خیالش می شدن و یا شیش نفر دیگه هم تو عکساشون سر در می آوردن.
سرش رو با حرص تکون تکون می ده تا این افکار مزاحم رو از ذهنش بیرون کنه. دستش رو آروم به سمت صورتش میبره تا قطره اشک رو پاک کنه و همزمان نگاهش رو بالا می گیره تا مطمئن بشه هنوز پیمان و بابک سرشون گرم کارشونه. دو تا چشم عصبی رو مقابل صورتش می بینه با یه نگاه پر سرزنش. با ترس دستش رو روی موس می گذاره تا قبل از خراب تر شدن همه چیز صفحه رو ببنده اما نگاه گر گرفته ی پیمان که خبر از فهمیدن جریان رو می ده دستاش رو سست می کنه و نگاهش رو با شرمندگی پایین می اندازه.
پیمان بدون این که به خودش زحمت زدن حرفی رو بده با سکوتش نادیا رو عصبی تر و شرمنده تر می کنه. نادیا سرش رو پایین می اندازه و دستش آروم به سمت موس می ره و زیر لب زمزمه می کنه:
” به درک. تقصیر خودته. می خواستی مجبورم نکنی به کار کردن. اصلا خوب کردم. “
بعد با حرص به جای بستن پوشه مشغول دیدن بقیه عکس ها می شه. کم کم به حال عادی برمی گرده و با لذت به تماشا کردنش ادامه می ده که ناگهان با دیدن عکسی از پیمان و کمند در کنار هم به مرز جنون می رسه. کمند یه لباس شب ماکسی مشکی رنگ پوشیده. سرشونه های سفیدش با حریر نازکی پوشیده شده که قسمتی از اون هم از روی شونه اش افتاده و لبخند شیرینی روی لبش نشسته. پیمان هم کت و شلواری طوسی با کرواتی صورتی رنگ و پیراهنی به همون رنگ. در حالی که دستاش دور شونه نیمه ل*خ*ت کمند قفل شده و لبخندی دوست داشتنی لبش رو پوشونده.
با ناراحتی و حرص عکس رو رد می کنه و این بار عکسی باز می شه که پیمان دستش رو محکم تر دور شونه کمند گرفته و کنار کمند پدر پیمان و طرف دیگه اش مادر پیمان ایستاده. دلش می لرزه. ناگهان همه ی کاخ آرزوهاش رو در حال فرو ریختن می بینه. دیگه میلی برای ادامه دادن نمی بینه. صفحه رو می بنده و فلشش رو باز می کنه و سرش رو به کارش گرم می کنه.
مدام تصاویر جلوی چشمش میان و تقریبا تمام تمرکزش رو به هم می زنند. با ناراحتی دستاش رو محکم دو طرف سرش می گیره و با خودش زمزمه می کنه:
” نه نادیا. بسه. خواهش می کنم بهش فکر نکن. اصلا مگه آدم قحطه. بابک رو ببین. هم مهربونه هم سنش به تو خیلی نزدیک تره هم هر چیزه دیگه ای که فکر کنی داره. پیمان رو فراموش کن. ندیدی کمند رو؟ اون به درد پیمان می خوره. تویی که طاقت یه اخم پیمان رو هم نداری، تویی که از یه حرفش این جور بهت برمی خوره می خوای چطوری یه عمر باهاش زندگی کنی؟ هان؟ می خوای جزو اون دسته ای بشی که چشم بسته و با دلشون می رن ازدواج می کنن و به سال نکشیده هم دست از پا دراز تر برمی گردن و انگ مطلقه رو هم باید با خودشون بکشن؟ بی خیال شو نادیا. کمه کم پونزده سال ازت بزرگتره. به چه دردیت می خوره احمق. ببین بی خیال همه چی شو و یه، یه ساعت حواست رو بده به کارت و این تحقیق کوفتی رو تموم کن و پاشو دست بابک رو بگیر و برو یه ناهار حسابی بخور و بعدم دور پیمان رو خط بکش. خلاص. انقدرم ادای این عاشقای دل شکسته رو در نیار که اصلا بهت نمیاد. “
دوباره مشغول کارش می شه. اما تصویر پیمان و کمند هر لحظه جلوی چشمش پر رنگ تر می شه. خنده هاشون دیوونه اش می کنه. نگاهی به صفحه مقابلش می کنه و می بینه تقریبا بی فایده است کار کردنش. اعصابش به هم ریخته و فکرش مشغول تر از اونیه که بخواد تمرکزی روی کارش بکنه. در نهایت دستش به سمت پوشه بازی ها می ره و بازی ورق رو بازش می کنه و سخت ترین مرحله اش رو می گذاره و بازی رو شروع می کنه. کم کم تمام حواسش مشغول بازی می شه و همه چیز رو فراموش می کنه.
تقریبا اواخر بازی بوی گس پیمان رو نزدیک خودش حس می کنه اما تمام حواسش رو می ده به بازیش و با خودش زمزمه می کنه:
” بسه احمق جون. انقدر فکر و خیال مفت نکن. باز بوی عطر این اومد تو دست و پاتو گم کردی. انقدر که بهش فکر می کنی. بی خیال. “
با حرص بازیش رو ادامه می ده و با دیدن واژه game over با حرص روی دکمه خروج بازی می زنه و نفسش رو بیرون می ده و هم زمان چشمش به صندلی کناریش می خوره و پیمان که با نگاه ترسناکش نشسته کنارش و سرش توی لپ تاپ نادیاست. نگاهش به همون تلخی و ترسناکی اولین دیدارشون و همون زمانی که از نادیا تقلب گرفته بود، می موند. نادیا تقریبا لال شده بود و نگاهش رو روی لپ تاپ زوم کرده بود.
پیمان با لحنی عصبی و پر تمسخر رو به نادیا نگاهش رو به چشماش می دوزه و می گه:
– خوب تا کجا پیش رفتید خانوم راد؟ ساعت ده دقیقه به سه است. من و آقای نیکنام کارمون تموم شد. مال شما هم قاعدتا باید تموم شده باشه. بدین ببینم.
بعد بدون اینکه منتظر عکس العملی از نادیا بمونه لپ تاپ رو از زیر دستش می کشه و جلوی خودش قرار می ده و نگاهش رو به صفحه word دست نخورده و صفحات باز می دوزه. بعد از چند ثانیه سرش رو بالا می گیره و رو به بابک می کنه:
– آقای نیکنام بهتره شما زودتر برین تا به کلاستون برسین. خانوم راد هنوز کارشون تموم نشده این طور که می بینم.
بابک دهن باز می کنه حرفی بزنه که نگاه خشمگین و طوفانی پیمان وادار به سکوتش می کنه و سرش رو پایین می گیره و آروم از دفتر بیرون می ره. توی آخرین لحظه صدای پیمان سکوت رو می شکنه:
– در رو نبندید.
بابک از در بیرون می ره و پیمان با عصبانیت لپ تاپ رو جلوی نادیا برمی گردونه و نگاهش رو به چشماش می دوزه:
– خوب؟؟؟ من منتظرم. فکر می کنم یه توضیح بهم بدهکار باشین. این طور فکر نمی کنید؟
نادیا سرش رو پایین می اندازه و سنگر سکوتش رو حفظ می کنه.
پیمان عصبی بهش چشم می دوزه:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن