رمان تقلب پارت 3 - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت ۳

– ببخشید…
پیمان لبخندی که تنها یک پدر می تونه به روی دختر شیطون و نادم از خطاش بزنه، به نانادی می زنه و سرش رو دوباره روی برگه برمی گردونه.
اینم یه درس دیگه نانادی. واقعا برات متاسفم. فکر می کردم فهمت بیشتر از این حرفهاست. بغض تو گلوش می شینه و لیوان رو میاد روی میز بگذاره که باز طبق معمول که حتما باید این لیوان نسکافه برگرده، نمیدونه تو یه لحظه چی می شه که لیوان برمی گرده و نیمه سرازیر شده طبق معمول بابک سریع لیوان رو می گیره و لبخندی پر وحشت روی صورت نانادی می نشونه.
– به خدا این بار حواسم بود بابک. نفهمیدم چی شد
و آروم قطره اشکی از کنار چشمش پایین میاد.
” دیگه از این بدتر نمی شد نانادی… گند زدی… اینم از کوفت خوردنت. “
پیمان تو اوج عصبانیت با تلاش زیاد جلوی خودش رو می گیره و رو به نانادی می گه:
– کاریه که شده خانم راد. این ها فقط یه سری مقاله بودن نه چیز بیشتر. تمومش کنید.
و هم زمان دستمالی رو جلوی نانادی می گیره و چند برگ دستمال دیگه هم در میاره و روی میز رو آروم پاک می کنه که بالاخره سارا و بابک هم از شوک بیرون میان و بهش کمک می کنن و اما نانادی بدتر اشک می ریزه.
پیمان با کلافگی نگاهش رو به نانادی می دوزه و ناخودآگاه خشمش همه آب می شه و جاش غصه تو دلش می شینه.
– خانوم نادیا راد بزرگتر از اونید که راه حل مشکلات رو تو اشک ریختن ببینید. به جای این کار سعی کنید تا از دفعه بعد با دقت بیشتری بنوشید تا چنین مشکلی پیش نیاد و همیشه تا قبل از این که اتفاقی بیفته تمام تلاشتون رو برای جلوگیری از اون بکنید. اما وقتی اتفاق افتاد دیگه تموم شده پس براتون تجربه بشه فقط همین.
بعد از جاش بلند می شه و چند دقیقه بعد با لیوان نسکافه ای مجدد رو به روی نانادی می ایسته و بهش تعارف می کنه و با لبخند می گه:
– انگار خدا هم فهمید رسم مهمون نوازی رو به جا نیاوردم کاری کرد که خودم براتون یه نسکافه دیگه بیارم. حالا تا شما مشغول می شین ما هم بحثمون رو به پایان برسونیم.
بعد بدون نگاه کردن به نانادی بحثش رو از سر می گیره.
اما نانادی با خجالت فقط چشم می دوزه به لیوان و دستش دیگه جلو نمی ره.
بعد از چند دقیقه پیمان دوباره رو می کنه به نانادی و با لبخندی آروم و در حالی که تو دلش به این همه بچه بودن نانادی خیره شده، می گه:
– خانم راد سرد شد. بفرمایید.
و به این شکل نانادی رو وادار به نوشیدن می کنه. اما این بار تمام مدت نانادی حواسش رو جمع لیوان می کنه و بابک هم هر بار لیوان رو که روی میز قرار می گیره با دست می گیره.
بعد از حدود ۲۰ دقیقه بالاخره بحثشون به پایان می رسه و نانادی می فهمه قراره یه کنفرانس سه نفره توسط بابک، سارا و مریم برای هفته بعد توی سالن مطالعات برگزار بشه در همون زمینه موضوعشون. جرقه ای دوباره تو ذهن نانادی زده م یشه. باید رفتارش رو جبران کنه.
” پیمان براش مهم بود که من راه درس خوندنم رو عوض کنم. پس قطعا براش باید اینم مهم باشه که تو این کنفرانس شرکت کنم و مهم تر از اون حرفی هم برای زدن داشته باشم. این بهترین راه برای جبران تمام گند کاری های امروزمه. باید جبران کنم. آره نانادی. این جوری انقدر بچه هم فرض نمی شی. می تونی ثابت کنی یه کم بزرگ شدی. فهم و شعور داری و اگه خطایی کنی جبرانش می کنی. “
– بابک؟
– بله نانادی خانوم گل؟
– دفاع مشروع چیه؟ برام توضیح می دی؟
بابک خوشحال از این که دونستن یه مطلب درسی بالاخره برای نانادی مهم شده بی وقفه شروع می کنه به توضیح دادن. شاید حدود یه ربع با دقت و حوصله تمام موضوع رو برای نانادی توضیح می ده اما با دیدن نگاه گیج نانادی سعی می کنه تا دوباره و این بار با زبون ساده تر مطلب رو برای نانادی توضیح بده.
نانادی تقریبا گیج و در حالی که حالا با توضیحات بابک تعداد علامت سوال های ذهنش و تعداد مطالبی که حالا به ندانسته هاش اضافه شده، بیشتر شده و برای جلوگیری از ایجاد علامت سوال های بیشتر رو به بابک می گه:
– بابک فکر کنم بهتر باشه خودم برم راجبش یه کم تحقیق کنم بلکه سر دربیارم این جوری بدتر دارم گیج می شم.
بابک بدون ثانیه ای وقفه دستش رو به سمت نانادی دراز می کنه و با لبخند می گه: پس بیا این مقالات همه در مورد همین موضوعه. فکر کنم اینا رو بخونی برات روشن تر بشه مطلب.
– نه نه میرم پیدا می کنم خودم. تو لازمشون داری برای کنفرانستون.
– بگیر دختر من همه اینا رو روی لپ تابم دارم.
*****
روی تخت می شینه و دوباره و سه باره برگه ها رو می خونه. هر چی بیشتر می خونه کمتر می فهمه. کلافه سرش رو با دستش می گیره.
” انگار آپلو داری هوا می کنی نانادی. خیلی خنگی. اه… من خنگ نیستم این مطالب همه جدیدن. به خدا تو هیچ کدوم از کتابایی که تا حالا خوندیم یکیشم نبوده… پس خنگی دیگه. مثلا چرا؟ چون اگه واقعا مطالب جدیده برای بابک و سارا هم بوده. چطور اونا سر در میارن و تو در نمیاری؟ خوب خنگی دیگه. حالا چی کار کنم؟ طبق معمول بی خیالش شو… نه، نمی تونم. من باید از اینا سر در بیارم و مهم تر از اون باید تو اون کنفرانس حرفی هم برای گفتن داشته باشم… بایدیه، فهمیدی؟ خیله خب بابا. خوب از مانی کمک بگیر. مانی؟؟؟ عمرا. همینم مونده به اون رو بندازم که تا پس فردای قیامت برام دست بگیره. اصلا خودم دوباره می خونم. ببین نانادی لج نکن اگه خودت با خوندنت می تونستی چیزی سر در بیاری تو این دو روز سر در آورده بودی. یه کم فکر کن بابک و سارا دو نفری الان یه هفته است دارن روی این موضوع تحقیق و کار می کنن پس اگه بخوای حرفی برای زدن داشته باشی باید تو این۳-۴ روزه هم چیزایی که اونا در آوردن رو بخونی هم دنبال چیزای جدید بگردی و تازه بعدش کلی تحلیل و بالا پایین داری. پس بهتره زنگ بزنی به مانی و ازش کمک بخوای. ببین نانادی گاهی وقتا برای به دست آوردن چیزایی که می خوای باید قید غرور و این حرف ها رو بزنی. سوال کردن عار نیست، بدم نیست. تو هم به هر دلیلی حالا می خوای در مورد یه چیزی اطلاعات به دست بیاری پس انقدر مرد باش که چشمت رو روی هر حرف و گوشه و کنایه ای ببندی و فقط به نتیجه ای که از حل کردن مشکلت به دست میاری فکر کن… آره راست می گی. باید هر کاری بکنی تا به چشم پیمان بیای. “
گوشی تلفن رو دست می گیره و شماره مانی رو می گیره. بعد از چند بوق با صدای بله مانی به خودش میاد.
– سلام مانی. خوبی؟
– ممنون. چی شده یاد ما کردین خانوم؟
– مانی کجایی الان؟
لحن مانی از شوخی و خنده، ناگهان جدی می شه و می پرسه:
– نانادی اتفاقی افتاده؟
– نه بابا چه اتفاقی بیفته. فقط برات یه زحمت دارم که اگه وقت داشته باشی یه نیم ساعت یه ساعتی بیای پیش من یا من بیام پیش تو. ها؟
– من الان دفترم هستم اگه عجله داری می تونی بیای اینجا اگه نه شب یه سر میام اون وری.
– نه نه… نه نه من الان میام. شب خیلی دیره. فعلا.
مانی گوشی به دست با تعجب به مانیتور رو به روش چشم می دوزه و تو فکر می ره. براش عجیب بود که نانادی چیزی تو زندگیش وجود داشته باشه که ارزش تا این حد عجله رو داشته باشه. همیشه ریلکس و سر خوش تر از اونی بود که براش یه ساعت دیگه با ۵ ساعت دیگه خیلی تفاوت داشته باشه. مگه قضیه رو کم کنی و مهمونی و خوردن و گشتن می بود. لبخندی روی لبش می شینه و شونه ای بالا می اندازه و منتظر می مونه تا خودش بیاد و بفهمه جریان چیه.
نمی تونست درک کنه نانادی یه ربعه خودش رو رسونده به دفترش تا بشینه مقابلش و با جدیت بهش بگه برام دفاع مشروع رو توضیح بده. اگه لحن جدیش و نگاه جدی ترش نبود قطعا فکر می کرد سر کارش گذاشته. نانادی کجا این حرف ها کجا. چند دقیقه ای فقط مات و مبهوت به دهن نانادی چشم دوخته بود و تقریبا هیچی از حرفاش نمی فهمید. بالاخره با صدای عصبی نانادی به خودش اومد.
– اه مانی کجایی؟ با تو ام. بگو ببینم این کوفتی چی هست؟ در ضمن گفته باشم از ب بسم الله هیچی نمی دونم تا تهش.
– می تونم قبلش بپرسم برای چی یهو مشتاق دونستن شدی اونم در حالی که هیچ وقت برات مهم نبوده که معنی واژه ها چیه؟ بهم حق بده تعجب کنم و فکر کنم می خوای سر کارم بذاری.
– مانی به خدا وقت ندارم. روز یک شنبه یه کنفرانس در مورد دفاع مشروع در حقوق جزای ایران برگزار می شه.
– می دونم. استادش هم دکتر راستینه.
– خوب پس حالا عوض حرف زدن بیا برام توضیحش بده.
– اما خوب این که بازم نشد جواب.
– اه خوب معلومه دیگه. می خوام برم سر کنفرانس بشینم باید یه چیزی بارم باشه!
– ها؟؟؟ کوتاه بیا نانادی. سرت به جایی خورده؟
– نمی خوای بگی بگو نمی خوام بگم دیگه چرا دو ساعت منو علاف می کنی؟
– باشه باشه بد اخلاق. بشین برات توضیح بدم.
ساعت ۸ شب رو نشون می داد و این یعنی دقیقا ۵ ساعت طول کشیده بود تا نانادی بفهمه جریان چیه و بتونه از برگه هایی که بابک بهش داده بود یه چیزایی سر در بیاره و مانی به عکس این که می بایست از سر و کله زدنی انقدر طولانی با یه هیچی ندون تمام معنا دیوانه شده باشه با لذت و صبر و حوصله هنوز در حال سر و کله زدن با نانادی بود.
– نانادی جان خسته شدی بسه دیگه. دو دقیقه این ورق ها رو بذار کنار یه چیزی بخور بعد دوباره بریم سرشون.
– نه تو بخور من خیلی عقبم.
– ها؟؟؟ نانادی چی می گی؟ به خدا هیشکی برای سر کنفرانس نشستن انقدر دیگه نمی ره دنبال تحقیق و بررسی موضوع.
– همینه که همیشه از همه جا عقبیم. استادامون عادت کردن یه کتاب بنویسن سی سال همونو تدریس کنن مای شاگردم عادت کردیم عین میرزا بنویس همون چیزای تکراری استادا رو، بنویسیم و آخر ترمم بیایم چهار تا سوال کلیشه ای رو جواب بدیم و بعدم اسممون رو تحصیل کرده بذاریم.
مانی واقعا دیگه شوکه شده بود. دیگه مطمئن شده بود که این دختر امروز سرش به یه جایی خورده و البته امیدوار بود که اثرش از بین نره. دوباره تو افکارش داشت غرق می شد که با صدای نانادی به حال برگشت.
– اگه وقتی یه کنفرانس می ذارن ماها عین مهمون سرمون رو نندازیم پایین و بیایم سر کنفرانس و هی فقط الکی سر تکون بدیم و درست و غلط حرفای کنفرانس دهنده رو بنویسیم دیگه نمی شیم جهان سومی. ماها هنوز نفهمیدیم که وقتی می خوای بری سر یه کنفرانس از چهار روز قبلش شیش تا کتاب و مقاله و سایت موافق و مخالف رو بخونی، یادداشت برداری کنی و رفتی نشستی رو اون صندلی دهنت رو باز کنی و چهار تا نظر مخالفم تو بدی تا دفعه بعد اون استاده هم به خودش یه زحمتی بده و قبل کنفرانس بشینه چهار تا مطلب جدیدم مطالعه کنه. استادامون دهن پر کن شدن برای خاطر این که مثلا دکتر فلانی حرف نداره ۴۰ ساله استاده این دانشگاس. اما یه ثانیه تو ذهنمون فکر نمی کنیم که دکتر فلانی همونیه که برمی گرده می گه من نمی دونم چطوری مطلب از سایت بگیرم. این یعنی چی؟ یعنی دکتر فلانی باید بره خونش استراحت کنه دیگه به درد تدریس نمی خوره. برای همینه که وقتی پا می شیم از این خراب شده می ریم یه جای دیگه ادامه تحصیل بدیم می بینیم ای بابا اینا چی می گن ما چی می گیم. همه اینا هم دلیلش فقط همینه که من دانشجو به خودم زحمت نمی دم چهار تا مقاله و مطلب جدید رو بردارم بخونم و بذارم جلو استاده که اونم خودشو مجبور کنه که به روز بشه.
– نانادی باورم نمی شه تو داری این حرف ها رو می زنی. من همیشه فکر می کردم تو انقدر سرت گرم خوش گذرونی ها و بگرد بچرخات و تقلب نوشتناته که اصلا وقتی برای این چیزا نداری و اصلا این چیزا به مغزتم خطور نمی کنه. واقعا خوشحالم که دارم یه روی دیگه تو رو می بینم. رویی که واقعا متعجب و خوشحالم کرده. واقعا افتخار می کنم که همچین دختر عمویی دارم. ولی واقعا هنوزم برام سواله که تو چطور یهو انقدر تغییر کردی؟
– برای این که برای اولین بار می خوام برم تو یه کنفرانس شرکت کنم و هر چی فکر کردم دیدم حق اینه که یه چیزی بارم باشه و حرفی برای زدن داشته باشم بعد برم و یه عذر خواهی که به دکتر راستین بدهکارم و فقط این جوری می تونم اداش کنم.
نانادی تا روز کنفرانس تقریبا لای مقاله و کتاب و لپ تابش گم شده بود. نه خواب داشت و نه خوراک.
بالاخره روز کنفرانس هم از راه رسید و نانادی با شلوار جین آبی و روپوش مشکی و کفشای ورزشیش و مقنعه ای که انقدر صبح با عجله حاضر شده بود نفهمیده بود کمی چروکه و روپوش مشکی مدل عروسکیش و آستین های نیمه تا خورده و کوله گل بهی رنگ مخصوص لپ تابش و یه بغل کاغذ و مقاله که با برچسب های قلبی قرمز و زرد و سبز فسفری روشون خلاصه مقاله ها رو نوشته بود، وارد سالن کنفرانس می شه. سالنی که حالا کلی دانشجو و استاد توش نشسته بودن و منتظر برای شروع کنفرانس. برای این که حوصله اش سر نره و از روی صندلی نشستن خسته نشه یه آدامس خرسی توی دهنش گذاشته بود و گاهی گداری بادش می کرد و بعد با لذت می ترکوندش. انگار نه انگار عالم و آدم بودن. یعنی اصلا به حسابشون نمی آورد که بخواد حالا فکر کنه وای این چپ نگام کرد اون راست نگام کرد. اصلا آدما رو نمی دید.
مانی از در وارد شد و با نگاه به دنبال نانادی می گشت. لبخند روی لبش نشست. این دختر رو از ده فرسخی هم می شد شناخت. نیازی به دقت کردن نبود. طبق معمول بی خیال عالم و آدم لنگه کفشش رو انداخته بود گوشه دهنش و می جوید و مثل بچه ها باد می کرد و با نگاه آدمای توی سالن رو می سنجید. طبق معمولم انگار چشمش کسی رو نگرفته بود. هنوز مشغول برانداز کردن بود که متوجهش شد و با سر بهش سلام کرد و لبخندی شیرین و بی خیال تحویلش داد و باز مشغول کند و کاوش شد.
مانی به سمت جلو و جایی که اساتید نشسته بودند رفت و در حالی که مشغول سلام و احوال پرسی با اساتید بود یک نگاهش هم به نانادی بود که ناگهان رنگ نگاه نانادی عوض شد و از حالت لم داده روی صندلی به حالت سیخ شد و نگاهش برق زد. جهت نگاهش رو دنبال کرد و روی صورت پیمان رسید و زیر لب با خودش زمزمه کرد:
” خدا به دادت برسه پیمان که بد آشی برات پخته. “
سالن توی سکوت بود و تنها صدای پیمان شنیده می شد که بعد از خوش آمد گویی مسئول کنفرانس ها شروع به صحبت کردن و توضیح در مورد موضوع کنفرانس و کنفرانس دهنده ها کرد و بعد از توضیحی مختصر بابک شروع به ارائه کنفرانس کرد. بعد از حدود ۲۰ دقیقه جاش رو به سارا داد و سارا هم بعد از ۲۰ دقیقه به مریم حیدری.
با پایان کنفرانس مدت ۵ دقیقه پذیرایی اعلام کردن و بعد از اون قرار بر سوالات دوستان از کنفرانس دهنده ها و تبادل نظرات شد.
نانادی لیوان چای رو در یک دست و شیرینی دانمارکی رو در دست دیگه گرفته بود و مشغول سرویس دادن به خودش بود که نگاه ثابت پیمان رو روی خودش حس کرد. نگاه دو حس رو به نانادی منتقل کرد یکی تعجب پیمان از حضورش و دیگری نگاه هشدار دهنده اش زمان نوشیدن چایش و نانادی لبخندی عمیق تحویلش می ده و هم زمان تو ذهنش زمزمه می کنه:
” برو بابا تو هم دلت خوشه. ها چی؟ مثلا می خواد بریزه؟ خوب بریزه. چه اهمیتی داره، رو خودم می ریزه. رو تو و دفتر دستکت که نمی ریزه. “
باز وراجی های بهاره از فکر و خیال بیرونش آورد. ماشالا یه سره مشغول ور زدنه دختره. می گن مار از پونه بدش میاد قضیه اینه.
– نانادی؟
با حرص و به زور بله غلیظی تحویل بهاره می ده که شاید خفه شه. ولی بهاره پررو رو به نانادی می گه:
– می گم تو برای چی اومدی کنفرانس؟ تو که کلاسا رو به زور تحمل می کنی.
با لبخندی خبیث نگاهش رو به چشمای بهاره می دوزه:
– آخه بابک جون و سارا جونم کنفرانس داشتن نه هر کسی. اومدم بهشون روحیه بدم.
– اوف، مسخره.
– چیه عزیزم؟ مشکلی داری یا جای تو رو گرفتم.
– نه فقط وقتی به دردت نمی خوره خودتو برای چی علاف کردی؟
– آخه دنبال فضولم می گشتم عزیزم. خوب شد پیداش کردما. وگرنه بی بهره می موندم از این کنفرانس. شما خودتو نگران نکن حواست به علم آموزیت باشه و یادداشت برداری کن.
– احتیاجی نیست بعدا از بابک می گیرم.
– منظورت پسر خالته؟ عزیزم اونی که می گی آقای نیکنام ِ.
– چطور برای شما بابک جونه؟!
– آخه اون منم، جنبه ام هم خیلی بالاست. خودتو با من سعی نکن مقایسه کنی.
بهاره آتیش گرفته دهن باز می کنه تا حرفی بزنه که با صدای پیمان که شروع بخش دوم کنفرانس رو اعلام می کنه مجبور به سکوت می شه و نانادی لبخند پیروزی روی لبش می شینه و حالش خوش تر می شه.
– خوب دوستان تو این بخش شما اگر سوالی دارید طرح می کنید و اگر با قسمتی از نظرات کنفرانس دهنده ها مخالفین، مخالفتتون و دلایلتون رو می گین و بحث رو ادامه می دیم.
تک و توک دستانی بالا می رن و سوالاتی می پرسن که در راس اونها هم دو تا از اساتید وارد بحث می شن و بعد دانشجوها. نانادی با تفریح نگاهش رو به بچه ها می دوزه و سوالاتشون رو تو ذهن حلاجی می کنه. حدود یک ربعی به سوالات دانشجوها می گذره و بعد از پایان پاسخ بابک و بعضا سارا و مریم و توضیحات اضافه پیمان سکوت توی سالن حکمفرما می شه و پیمان نگاهش رو به مقابل می دوزه و دوباره می گه:
– کسی سوالی داره؟
صدایی سکوت سالن رو می شکنه. صدای پر قدرت و پر طنین و هم زمان دستی بالا می ره:
– بله.
پیمان نگاه شوکه اش رو در سالن می گردونه و روی دستی تقریبا در انتهای سالن ثابت می شه و کم کم نگاهش به پایین سر می خوره و روی صورت نادیا می مونه و نگاهش خشم عمیقی به خودش می گیره و با خودش زمزمه می کنه:
” نه نادیا الان اصلا زمان خوبی برای شوخی نیست. “
اما نگاه مصمم نادیا شک رو به دلش می اندازه و آروم به اشاره سر بهش اجازه طرح سوالش رو می ده.
– من حدودا ۸ تا سوال دارم که باعث شده تو یه قسمت هایی از نظرات دوستان هم نظرم کاملا مخالفشون بشه. نمی دونم فرصت طرح همشون رو دارم یا نه؟
مانی سرش رو به سمت عقب برمی گردونه و با لبخند به نانادی نگاه می دوزه در حالی که تو دلش قند آب می کنن سرحال لبخند می زنه. پیمان با نگاهی متعجب و بهاره کپ کرده و بابک با لبخندی مهربان و سارا با دل شوره به نانادی نگاه می کنند.
پیمان دوباره دهان باز می کنه و رو به نادیا می گه:
– می شنویم خانم. همه سوالاتتون رو می تونید مطرح کنید. دوستان پاسخگو خواهند بود.
نانادی بی وقفه شروع به حرف زدن می کنه و هر حرفی که می زنه شماره ماده یا شماره سند یا صفحه کتاب یا نام مقاله و نویسنده رو مطرح می کنه. بابک و سارا و مریم تنها به سه سوالش پاسخ می دن و بعد م*س*تاصل نگاهشون رو به پیمان می دوزند. انگار جمع هم کم کم داشت از این وضعیت به وجد می اومد که گاهی نگاهشون روی پیمان و گاهی روی نانادی زوم می شد.
سر یکی از سوال های نانادی، پیمان با اصرار حرف خودش رو می خواد به کرسی بنشونه که نادیا جوش میاره و از جا بلند می شه و یکی از اسناد معتبری که در این زمینه در آورده بود رو به طرف میز پیمان می بره و مقابلش قرار می ده و با جدیت رو به پیمان می گه:
– این سند مربوط به یک هفته پیش هست و آخرین نظریه تقریبا.
پیمان نگاهش رو به برگه ها می دوزه و سریع متن رو از نظر می گذرونه. خیلی سعی کرده بودن تا تمام مطالب به روز باشه ولی حالا یکی پیدا شده بود که مطلبی به روزتر از خودشون داشت. کسی که یکه و تنها کار چهار نفر رو کرده بود و حرف هایی به مراتب تازه تر و به روزتر و بیشتری برای گفتن داشت. پیمان با لذت تمام مقابل همه رو به نانادی می گه:
– خانم واقعا خوشحالم که دانشجویی رو می بینم که با مطالعه کامل و اطلاعاتی کاملا به روز و حتی از ما بیشتر توی کنفرانس شرکت کرده. بهتون تبریک می گم و ممنونم از اطلاعات جدیدی که در اختیار لا اقل من گذاشتید.
کنفرانس تموم می شه و پیمان یه چیز جدید می فهمه اونم این که کسی اون جا به سر تا پای نادیا و لباسش یا آدامس تو دهنش نگاه نکرده بود. کسی موهای عجیب و غریب نادیا رو ندیده بود بلکه ذهنش و فکرش و اطلاعاتش رو دیده بودند. و با دیده احترام از کنارش گذشته بودند. به سمت نانادی می ره که حالا کنار دوستاش ایستاده و داره با خنده سالن رو ترک می کنه. قدم هاش رو تند تر می کنه و کنارش قرار می گیره:
– خانم راد؟
و باز طبق معمول نانادی با بی خیالی زیر لب زمزمه می کنه:
– نانادی
و نگاهش میکنه
– واقعا خوشحالم کردید. انتظارش رو نداشتم.
– پس مِن بعد داشته باشید. من بخوام، انتظار هر کاری ازم می ره. پس حواستون باشه.
و بعد آروم پاش رو روی هره کنار جدول می گذاره و بی خیال هم قدم دوستاش می شه و پیمان قدم سست می کنه و از پشت نظاره گر دختر می شه. لحظه ای بعد بی اراده دستای دختر کمی باز می شه و پاش کمی می لغزه و بعد دوباره تعادلش رو درست می کنه و دستاش پایین می افته و لبخند روی لب پیمان می شینه.
موبایل نانادی همینجور در حال زنگ زدن بود و نانادی تو خواب هفت پادشاه. اما انگار طرف مقابل هم دست بردار نیست. بالاخره بعد از دو سه بار زنگ خوردن با ل*خ*تی دستش رو زیر بالشت می بره و موبایل رو روشن می کنه و کنار گوشش قرار می ده و با صدایی خواب آلود بله ای معترض تحویل مخاطب می ده.
– سلام نانادی خانوم خوابالو. نانادی ساعتت رو نگاه کردی اصلا؟ خجالت داره ساعت ۸ شبه.
– وای بابک تو رو خدا بذار بخوابم. دارم می میرم.
– مگه کوه کندی؟
– از کوه بدتر بوده. بد ذات یه هفته از خواب و خوراک افتاده بودم درس می خوندم برای اون کنفرانس کوفتی. شب به زور ۴ ساعت می خوابیدم که اونم همش خواب درس می دیدم. وای بذار بخوابم. کاری نداری؟
– ای بچه خرخون. اون وقت به من می گه خر می زنم و سرم همش تو کتابه. تو که ما رو هم شرمنده کردی. می دونم خسته ای خانوم خانوما. شرمنده فقط خواستم بگم من و سارا تصمیم گرفته بودیم که به خاطر این گلی که امروز کاشتی شب شام مهمونت کنیم اساسی که حالا با این خسته کوفتگی شما کنسلش می کنیم و می ندازیم پنج شنبه که تو هم خستگیت در رفته باشه. خوبه؟ موافقی؟
– موافق؟؟؟ شنیدی میگن مفت باشه کوفت باشه؟ عجیب موافقم. خواب از سرم پرید یهو. خوب زودتر می گفتین از این جایزه ها بهم می دین که هر روز گل می کاشتم.
بابک به صدای خنده های شاد نانادی می خنده و با خوشی ادامه می ده:
– خوب پس حالا که فهمیدی پس ادامه بده همین راهو.
– نه قربونت. حالا من یه چیزی گفتم تو چرا باورت شد؟ همین یه بار جیره یه ساله من بود. قصد جونم رو نکردم بابا. جان تو، این خرخونی ها با روحیه من سازگاری نداره. خوب حالا پنج شنبه کجا می خواین ببرینم؟
– بهت نمی گیم یهو ذوق کنی.
– بی صبرانه منتظرشم. لا لا.
– برو بخواب بچه جون. شبت به خیر.
نگاهی به خودش توی آینه می کنه. روپوش سبز سربازی تنگ و کوتاه با شلوار گرمکن سبز یشمی و روسری مشکی و کفشای پومای مشکی. موهای فرش رو بدون وسواس با کش گوله کرده و یه مقدارش هم از زیر کش در رفته و دورش ریخته. با آرایش قهوه ای مسی که با رنگ برنزه شده پوستش کاملا هماهنگ و رژی صدفی مانند. تو آرایشش هم وسواسی به خرج نداده. شاید تو کل زندگیش به هیچ چیزی وسواسی به خرج نداده باشه الا رنگ پوستش که همیشه برنز باشه و این سفید مهتابی یخش رو نبینه. کمی از عطر coco chanel اش می زنه و به در و دیوار من رفتمی می گه و از در خارج می شه.
سوار ماشین که میشه از بین cd هاش اونی که فرامرز اصلانی و داریوش و تعدادی آهنگ ابی رو ریخته می گذاره و صداش رو بلند می کنه. همیشه از تضاد لذت برده و این هم به نوعی یه تضاد براش حساب می شه.
صدای ابی تو گوشش می پیچه:
من این روزا یه حال دیگه ای دارم
همیشه هیچ وقت اینطور نبودم
همیشه نیمه خالی رو می دیدم
به فکر نیمه های پر نبودم
همیشه فکر می کردم زمین پست ِ
خدارو سوی قبله می شه پیدا کرد
همین دیروز سمت این حوالی بود
یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد
من این روزا یه حال دیگه ای دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
منو تو دیگه تنها نیستیم چون که
خدا با ما نشسته چای می نوشه
و ناخودآگاه با لبخند زمزمه می کنه:
” ای خدا خوب یه بارم بیا با ما بشین چای بنوش ای بابا. ما هم تنهاییم به خدا ها. چه حالی کردی تو… کوفتت بشه. “
دوباره می خنده و سرخوش جلوی رستوران سنتی می ایسته و بعد از کلی گشت زدن یه جای خالی پیدا می کنه و ماشین رو پارک می کنه و خارج می شه و چند دقیقه بعد رو به روی بابک و سارا قرار می گره و با لبخند سلام و احوال پرسی می کنن.
بابک رو به نانادی با لبخند می گه:
– خوب نانادی خانوم تصمیم گیری با شماست که کجا بشینیم.
– آخ جون. خوب معلومه رستوران سنتی یعنی بشین رو تخت و پاتو دراز کن و حالشو ببر. ای ول… بریم رو اون تختای دمه حوض خونه. موافقین؟
سارا و بابک با لبخند موافقتشون رو اعلام می کنن و به سمت تخت مورد نظر می رن و نانادی سریع کفشاش رو از پا می کنه و بالای تخت به پشتی تکیه می ده و هم چون بچه ها ذوق می کنه.
بابک و سارا لبه ی تخت می شینن که نانادی با خشم ساختگی رو به اون ها می گه:
– اوهوی. کفشاتونو در بیارین بیاین بالا. بدم میاد از این کلاس گذاشتنا. خوب اومدیم که رو تخت لم بدیم دیگه این اداها چیه. بیاین این بالا ببینین چه مزه ای می ده.
بابک و سارا با لبخند و تسلیم کفشاشون رو در میارن و می رن روی تخت و دو طرف نانادی می شینن.
نانادی با لبخند بهشون نگاه می کنه و دوباره رو به اون ها می گه:
– وای یعنی واقعا احمقن اینایی که میان تو رستوران سنتی و می شینن رو صندلی. نگاه تو رو خدا. اون دختر پسره رو نگاه کنین. بدبخت پسره دلش لک زده بیاد رو این تخت ها و یه آبگوشتی بزنه، منتها چی کار کنه وقتی خانوم آب گوشت واسش اه اه پیف پیفه و کبابشم می خواد با چاقو چنگال بخوره.
بابک با خنده رو به نانادی می گه:
– ببینم اینا رو گفتی که بگی یعنی می خوای جنابعالی هم آبگوشت بخوری؟
– آی قربون آدم چیز فهم.
گارسون مقابلشون می ایسته و بابک سفارش آبگوشت و جوجه با استخون می ده به همراه ماست و سالاد و زیتون پرورده و …
گارسون می ره و چند دقیقه بعد با سینی ماست و سالاد و مخلفات و نون تازه از تنور در اومده و سفره ای در دست مقابلشون قرار می گیره و سفره رو پهن می کنه.
سارا و بابک نگاه می کنن و نانادی گارسون نرفته دست می بره و در یکی از ماست ها رو باز می کنه و شروع به نون و ماست خوردن می کنه و در همون حال رو به نگاه خندان بابک و شرم زده ی سارا می گه:
– ها چتونه؟ بخورین دیگه. مزه رستوران سنتی به همین چیزاشه دیگه. اه یه شب مثل من باشین ببینین اگه بهتون بد گذ…
ناگهان لقمه داخل گلوش می پره و در حال انفجار با انگشت جایی مقابلش رو نشون می ده.
بابک و سارا به جهت انگشت نانادی که رو به چند مرده که پشت شون به اون هاست و تازه وارد شدن، نگاه می کنن و در حالی که هنوز متعجبن از حرکت نانادی، بالاخره سرفه اش آروم و با خنده می گه:
– نگاه اون احمقا رو ببین با کت شلوار اومدن سنتی. دیوانه اند ملت. آی دلم می خواد برم بگم اینجا رستوران آ اس پ نیست ها، هتل هیلتون هم نیست. هه حالا حتما هم می خوان بیان رو میز صندلی بشینن و با چاقو چنگال شام بخورن.
مردها از سالن اول عبور می کنند و وارد همون سالنی که نانادی و دوستاش نشسته اند می شن و نگاه نانادی در حال انفجار از خنده و سارا و بابک بهشون دوخته می شه.
نانادی خنده اش به صورت ناگهانی به سرفه تبدیل می شه و نگاه سارا و بابک خندان و رو به پایین می ره و هم زمان سه مرد چشم می دوزن به اون ها و نانادی بالاخره خودش رو کمی جمع و جور می کنه و با خنده رو به آریانا می گه:
– به به برادر گل خودمون. مهمونی تشریف می بردین !!!!! لباس پلوخوری پوشیدین.
بعد قهقه می زنه و نگاه با پوزخند و سر کیفش رو به مانی و پیمان می دوزه و دوباره به حرف میاد:
– ما چه شانسی داریم که افکارمون انقدر شبیه شماست. ولی فکر کنم اشتباه اومدین ها. اینجا رستوران سنتیه ها.
مانی و بعد از اون پیمان با حالتی رسمی و توام با احترام سلام می کنن. آریانا با خنده سلام می کنه و روش رو به سمت نانادی برمی گردونه:
– خوب سنتی باشه. چه ربطی داره؟
– ربطش رو الان بهتون می گم.
و نگاهش رو می دوزه به پیمان و با لحنی کاملا مودبانه که جای هیچ مخالفتی نگذاره و به مراد دلش برسه می گه:
– آقای راستین امشب دوستام من رو مهمونم کردن اینجا به خاطر کن فیکونی که سر کنفرانس شون کردم. حالا اگه از شما هم برای این که خوشحالیم کامل بشه یه درخواست کنم قول می دین نه نیارین و قبول کنین؟
پیمان که لحن نادیا کار خودش رو کرده و از طرف دیگه حق یه درخواست در مقابل کار به این بزرگی نادیا رو بهش می ده، با لبخند نگاهش رو لحظه ای بهش می دوزه و بعد آروم زمزمه می کنه:
– شما امر بفرمایید.
– می شه شما هم به ما ملحق بشین و با هم شام بخوریم؟
پیمان بی حرف قبول می کنه و قدمی به سمت نادیا و دوستاش می گذاره و بابک سرش رو پایین می اندازه تا از این شیطنت خبیثانه نانادی و نگاه پیروزش خنده اش نگیره.
مانی رو به نانادی می کنه و می گه: خوب پس پاشین بیاین سر این میز. ما نمی تونیم رو تخت بشینیم.
نانادی با حالتی پر تعجب و لبخندی پنهان رو به مانی می گه:
– چرا؟؟؟ مگه پات مشکلی پیدا کرده؟
– خودتو لوس نکن بچه. با این کت و شلوار که نمی شه روی تخت نشست.
نگاهش رو به پیمان می دوزه و با تحکم می گه:
– قول دادین نه نیارین پس بشینین رو تخت.
پیمان نگاه خندانش رو به نادیا می دوزه:
– من که حرفی نزدم. آه بفرمایید این از من.
آریانا و مانی هم به اجبار می شینند که نانادی بازم کوتاه نمیاد و رو به هر سه شون می گه:
– اینجوری نمی شه. کفش هاتون رو در بیارین بیاین بالای تخت.
آریانا خشمگین رو به نانادی می گه:
– دیگه داری شورش رو در میاری ها. تا همین جاشم از سرت زیادیه.
نانادی نگاهش رو به پیمان می دوزه:
– می خوام امشب زندگی رو بهتون نشون بدم. لذت بردن، کیف کردن، اگه پایه هستین در بیارین کفشتون رو.
پیمان کفشاش رو درمیاره و با وسواس روی تخت به حالتی کاملا معذب می شینه.
نانادی با خنده نگاهی بهش می کنه و بعد رو به آریانا و مانی می کنه و اون ها هم به اجبار کفششون رو درمیارن.
– خوب حالا بیاین نون و ماست بخورین. حرف نداره. عالیه.
نانادی با نگاه پیمان رو مجبور به تبعیت می کنه. خودش هم نمی دونه چرا براش مهمه که امشب پیمان، پیمان همیشگی نباشه. اون عصا قورت داده نچسب و جدی نباشه. تمام تلاشش رو برای در آوردن پیمان از اون حالت می کنه.
– آقای راستین انقدر به اون شلوار و کت فکر نکنین. اصلا اون کتتون رو در بیارین بدین من بذارم اینور یه کم راحت شین.
و دستش رو دراز می کنه و بالاخره اولین قدم رو برمی داره و کت رو از تنش جدا می کنه.
پیمان چشم می دوزه به نانادی که چه راحت باز با اون شلوار گرمکن همیشگی کنار سفره نشسته و با لذت آبگوشت می خوره و می خنده.
” پیمان می بینیش! داره زندگی می کنه. چقدر آزاد و رهاست. چه لذتی می بره. تو عمرم چنین کسی رو ندیدم که وقتی مقابلت می شینه سر اشتها بیارتت. لبخند رو به لبت بیاره و دلت پر از خوشی بشه. این دختر چقدر راحته.
– ترشیش عالیه آقای راستین.
– انقدر رسمی نباشین می تونید پیمان صدام کنید.
نانادی در جواب تنها لبخند می زنه و نگاهش رو به مانی می دوزه:
– اه مانی کوتا بیا دیگه. یه شلوار اتو شویی می خوای بدی تهش دیگه. هی بالا پایین نشو. از این آقا پیمان یاد بگیر. به جان خودم خط اتو شلوارشون از مال تو هم هندونه بر تر بود.
– اوف. عجب گیری کردیم از دست این دختر عموی خل و چلمون.
– تا درس عبرت شه براتون که مِن بعد اومدین رستوران سنتی با کت شلوار تشریف نیارین.
آریانا رو به نانادی می کنه و با نگاهی نگران می گه:
– نانادی جان انقدر ترشی نخور. خوب نیست به خدا. فشارت می افته پایین.
– بادمجون بم آفت نداره داداشی.
پیمان کمی با خودش کلنجار می ره تا حرفش رو به زبون بیاره و در نهایت رو به نانادی و دوستاش می کنه و می گه:
– خوب حالا اگه موافق باشین با این همه غذایی که خوردیم بریم یه سر هم ته دنیا و از اون بالا یه کم شهر رو تماشا کنیم و راه بریم تا این غذاها هضم بشه.
– اگه بستنی هم به من بدین من پایه ام. بابک و سارا هم میان.
پیمان به چشمای نادیا نگاه می کنه که یه دنیا بچگی داره توش موج می زنه و با لبخند همه به سمت ماشین هاشون می رن و بابک و سارا با ماشین بابک و نانادی و آریانا با ماشین نانادی و مانی و پیمان هم با هم.
توی ماشین هر کس غرق افکار خودش می شه. پیمان غرق فکر کردن به دختری آزاد و سرزنده که یه روی دیگه زندگی رو امشب بهش نشون داده بود. دختر جالبی بود. پر از شگفتی و زندگی. دختری که واقعا زندگی می کرد نه که ادای زندگی کردن رو در بیاره. وقت خوشی کسی رو نمی دید. از کسی خجالت و رو در وایسی نداشت. یه حسی به این دختر داشت. انقدر که این حس وادارش کرده بود که ببرتش به ته دنیای خودش و کمند. براش جالب بود عکس العمل این دختر رو ببینه.
بالاخره ماشین ها رو پارک می کنند و پیاده می شن. پیمان زیر چشمی نادیا رو می پاد و سارا و بابک با لذت به نمای شهر نگاه می کنن و مانی و آریانا آروم قدم زنون به سمت لبه بلندی می رن و اما نانادی با هیجان و پر خنده شروع به دویدن می کنه و ثانیه ای بعد فارغ از این دنیا با لذتی کودکانه دستاش رو باز می کنه و لبه پرتگاه به رو به رو خیره می شه و با خوشی بلند صدا می زنه:
– سلام دنیا… هورا… من اینجــــــــام.
بعد نگاه پر تشکرش رو به پیمان می دوزه و با لبخند ادامه می ده:
– این جا فوق العاده است. آدم دلش می خواد از این بالا همه رو صدا کنه. وای عالیه… عالی.
و قدمی جلوتر می گذاره که سنگ ریزه هایی آروم از زیر پاش به سمت ته دره سقوط می کنن و پیمان وحشت زده و بی اراده به سمتش خیز برمی داره و از پشت می گیرتش.
نانادی لحظه ای زمان و مکان رو فراموش می کنه. از این همه نزدیکی و گرما گر می گیره. بوی گس حالا تمام وجودش رو پر کرده. دلش می ریزه و پیمان هم هم زمان از گرمی دختر و ظرافتش شوقی عجیب حس می کنه. این همراه همیشه غمگین و ساکت ناگهان براش پر از زندگی و گرمی و حرکت می شه. انگار تنها با همین نزدیکی ناگهانی دنیایی زندگی و حرارت رو بهش منتقل کرده باشه ناخودآگاه لبخندی پر رنگ روی لبش می شینه.
شاید زمان این تماس بیش از چند ثانیه طول نمی کشه که نانادی آروم خودش رو از حصار پیمان بیرون می کشه و با خنده و نگاهی طوفانی رو به پیمان می گه:
– چقدر ترسویی.
پیمان بی حرف سرش رو زیر می اندازه و در سکوت به شهر زیر پا نگاه می کنه.
بابک پشت سارا و در حالی که دستاش رو آروم روی شونه های سارا گذاشته و در سکوت نظاره گر منظره رو به رو می شه و مانی که هنوز ترس رو تو چهره ی پیمان می بینه جلو می ره و دست دور شونه نانادی می اندازه و آروم اون رو از پرتگاه کمی عقب می بره و ناخودآگاه می چرخه و لبخند پر آرامش پیمان ازش تشکر می کنه.
نانادی در حالی که مخاطب اصلیش پیمانه با صدای بلند می گه:
– پس بستنی چی شد؟ چه خبره انقدر این پایین رو نگاه می کنین؟ حوصله ام سر رفت دیگه.
پیمان با لبخند تو ذهنش فکر می کنه ای خدا این دختر همه چیزش خاص خودشه. تا دو دقیقه پیش داشت از ذوق می مرد حالا می گه دیگه حوصله ام سر رفت. یعنی واقعا چیزی وجود داره که این دختر از وقت گذاشتن براش خسته نشه؟ دست از فکر کردن برمی داره و رو به نادیا می گه:
– اینجا می خواین بخورین؟
– اوهوم. می خوام بشینم رو زمین پاهامو تکون بدم و بستنی بخورم. مشکلی داره؟
– نه اصلا. خوب نمی خواین بیاین اول بستنی تون رو انتخاب کنین بعد؟
نانادی رو به بقیه می کنه و با صدای بلند می گه:
– ببینم مگه شماها نمی خواین بخورین؟
سارا و بابک و مانی و آریانا نسکافه رو ترجیح می دن تو اون هوای خنک آبان ماه.
نانادی با اخم روش رو سمت پیمان می کنه:
– اه بی مزه ها. حال آدمو می گیرن. خواستیم یه بستنی بخوریم ها. واسه ما کلاس می ذارن.
آریانا رو به نانادی می گه:
– خوب تو بستنی اتو بخور. طبق معمول که همه چیت باید با همه فرق داشته باشه اینم روش. دیگه چرا مثل پیرزن ها غر غر می کنی؟
– اه آخه تنهایی که نمی چسبه بستنی.
پیمان با لبخند و نگاهی عمیق و ناگهانی رو به نانادی می کنه:
– منم بستنی می خورم. این جوری دیگه تنها هم نیستین. چطوره؟
– اممم…. می گم نمیشه من هم بستنی بخورم هم نسکافه؟
پیمان هیچ تصوری جز یه دختر کوچولوی شیطون جلوی چشمش نمیاد و با لبخند می گه:
– اگه قول بدی نسکافه رو نریزی می شه.
نانادی در حالی که هم قدم پیمان می شه و به سمت کافه تریا می رن با لحنی مثلا دلخور می گه:
– خوب تقصیر من چیه؟ خودش می ریزه.
– می ریزه چون دقت نمی کنی.
– چرا دقت هم می کنم ولی خوب می ریزه دیگه. اصلا مدلشه. می شه بستنی من یه اسکپش نسکافه ای باشه یکی کاراملی یکی هم شاتوتی؟
– یعنی می تونی بعد از اون همه شامی که خوردی، اینارو هم بخوری؟
– خوب معلومه که می تونم. می دونی نصف بیشتر دخترها هم می تونن بخورن ولی کلاس مفت می ذارن جلو دوست پسراشون.
– خوب فرض بگیر الان با دوست پسرت بودی. اون وقت چی کار می کردی؟ بازم سه تا اسکپ بستنی و یه نسکافه سفارش می دادی؟
نانادی می ره توی خیال:
” وای یعنی می شد؟ اگه تو دوست پسرم بودی که عوض سه تا اسکپ سی و سه تا سفارش می دادم که پس فردای قیامتم تموم نشه که. خوش به حال اون دختره. حتما خیلی دوست داره. حتما هم وقتی با هم می رین بیرون دائم دستش تو دستاته. کاش دست منم می گرفتی. خیله خوب نانادی… بسه رویا بافی. الان فکر می کنه عقده دوست پسر داشتن داری.
پیمان محو نگاه نانادیه که با تنها یه جمله انگار به کل از این عالم رفته. سعی می کنه با نگاه به چشماش از فکر تو ذهنش سر دربیاره که ناگهان نانادی سرش رو بالا می گیره و با همون قیافه شاد و بی خیال رو به پیمان می گه:
– اوهوم… شک نکن! آخه من عاشق بستنی ام.
عرض خیابون رو طی می کنن و وارد کافه تریا می شن و بعد از کمی معطلی با دستای پر خارج می شن.
نگاهش به نانادی می افته که با لذت سرش رو کرده تو ظرف بستنیش و مشغول خوردنه و گه گاه هم زیر زیرکی به بستنی خودش که اونم دست نانادی هست نگاهی می کنه. از نگاهاش حدس می زنه که دلیل اون همه اصرارش به متفاوت بودن سه اسکپ بستنی خودش با نادیا این بوده که دلش از همه اون طعم ها می خواسته. درست مثل بچه ها که ذوق زده می شن و هیچ وقت هم نمی تونن انتخاب کنن. لبخندی روی لبش می شینه که ناگهان با شنیدن صدای بوق از خواب و خیال بیرون میاد و نانادی رو می بینه که بی هوا وسط خیابون هنوز سرش تو بستنیشه و بی خیال همه ماشین هاست. با عصبانیت دست خالیش رو به طرف نادیا می بره و مچ دست نادیا رو می گیره و با صدایی بلندتر از حد معمول می گه:
– دختر مگه زده به سرت. وسط خیابونی ها. عوض بستنی خوردن این ور اون ورتو نگاه کن.
– آی دستم… ولش کن درد گرفت. بستنی ات هم داره بر می گرده… اه نکن.
پیمان زیر لب زمزمه می کنه:
” به درک “
و دستش رو محکم تر می گیره. نانادی با حرص رو به پیمان می گه:
– لا اقل بازومو بگیر. ریخت بستنی. اه. تو نمی خوری من می خوام بخورم.
با حرف نادیا به یک باره خشم جای خودش رو به لبخند می ده و فشار دستش روی دست نادیا کمتر می شه.
تازه نادیا گرمای دست پیمان بهش مزه می کنه و دلش پر از خوشی می شه. خوشی ای که آرزو می کنه تمام راه خیابون باشه و دست پیمان دور مچش بمونه و پیمان برای اولین بار حس مسئولیت و دلواپسی برای یه غریبه رو تو وجودش حس می کنه. عرض خیابون رو رد می شن اما هر کاری که می کنه می بینه قادر به جدا کردن دستش از مچ نادیا نیست. انگار اگر دستش رو رها کنه چیزی کم میاره. حس حمایت و قدرت مانع از هر حرکتیش می شه و اما نادیا که از حصار و دربند بودن گریزونه به ثانیه نمی کشه که دستش رو از دست پیمان در میاره و با لبخند روی لبه جدول می ره و شروع به خوردن و راه رفتن می کنه.
– نادیا بیا پایین عین آدم رو زمین راه برو.
– اولا نادیا نه نانادی. دوما مگه الان رو هوا هستم! خوب رو زمینم دیگه.
– اولا اسم شما نادیا ست پس من نادیا صدات می کنم.
نادیا با حرص از لبه جدول پایین میاد و رو به روی پیمان می ایسته و بعد همون طور که عقب عقب راه می ره و روش به پیمانه می گه:
– اما من از اسم نادیا بدم میاد.
– چرا؟
– خوب چون بدم میاد.
– هر وقت یه دلیل قانع کننده داشتی بهش گوش می دم و شاید اون موقع کوتاه اومدم اما در حال حاضر خیر.
نانادی با حرص برمی گرده و با قدم هایی سریع پشت به پیمان و به سمت مانی می ره که جلوتر از همه ایستاده.
همه مشغول خوردن می شن و پیمان با خنده نسکافه اش رو می نوشه و زیر چشمی هم نادیا رو می پاد که حالا مثلا قهر کرده. بعد از مدتی پیمان ظرف بستنی اش رو تو دست می گیره و آروم به سمت نادیا حرکت می کنه که روی زمین و با پاهایی آویزون لبه پرتگاه نشسته.
– ببینم شما یه دختر کوچولویی که احیانا هم قهر کرده باشه ندیدین؟
نانادی با لحنی تلخ فقط یک کلمه می گه:
– نه.
– آخه این دختر کوچولو بستنی خیلی دوست داره و تازه می خواستم بهش این ظرفم بدم که مدلاشو تست کنه. ولی خوب مثل اینکه شما ندیدینش.
آریانا با خنده بهشون نزدیک می شه و به پیمان می گه:
– ولش کن پیمان جان. این نانادی عادت داره الکی قهر کنه.
– من قهر نیستم.
آریانا شونه ای بالا می اندازه و در حالی که زمزمه می کنه:
” خدا کنه “
از کنارشون رد می شه.
پیمان دوباره رو به نادیا می گه:
– اگه دهنیش کنم دیگه این خانوم کوچولو سرش بی کلاه می مونه ها.
نانادی با حرص می گه:
– من کوچولو نیستم.
پیمان با لحنی جدی و لبخندی پنهان جوابشو می ده:
– منم به شما جسارت نکردم. من با این خانوم کوچولویی بودم که با من اومده بود بستنی بخریم.
نانادی پاهاش رو سریع تر تکون تکون می ده و میاد روش رو از پیمان بر گردونه که تعادلش رو از دست می ده و بی اراده جیغ کوتاهی می کشه.
پیمان با لبخند می گه:
– خوب هر کی پیمان رو اذیت کنه و به حرفش گوش نده همین می شه دیگه. بعد بستنی رو مقابل نادیا می گیره و با لبخند و نگاهی گرم که تمام وجود نانادی رو به لرزه در می اره می گه:
– دیگه قهر بسه. بیا ببین بستنی خودت خوشمزه تر بود یا مال من.
صدای جاروی رفتگر سکوت نیمه شب رو می شکنه و سلامی به شهر خاموش می کنه که امشب دو تا مهمون بیداره دیگه هم داره.
نادیا دوباره برای هزارمین بار از این پهلو به اون پهلو می شه و لحظه لحظه این شب زیباش رو مرور می کنه. لحظه هایی که انگار فقط یک نفر توش پر رنگه و اونم کسی نیست جز پیمان.
” نانادی عاشق شدی؟ نمی دونم. دل تنگشی؟ آره. دلت می خواست الان کنارت بود؟ آره. گرمای دستاش چه حسی داشت؟ گرم ترین و امن ترین لحظه هام بود. پس بدون که عاشق شدی. اما من کجا اون کجا. عشق بی سواده. بی منطقم هست. بی اجازه میاد و موندگار می شه. ولی اگه نگهش نداری آسون از دستت می ره. “
پیمان نگاه خسته اش رو به پنجره می دوزه و انگار بخواد از دل این شب تاریک گمشده اش رو پیدا کنه. گمشده ای گریز پا. مدام نگاه دختر تو ذهنش میاد و شیطنت هاش، قهر کودکانه اش، سادگیش، راحتیش، بی خیالیش، چه شبی بود امشب. و چه زود گذشت…
” دختر کوچولوی من پیمان بهت یه حس عجیبی داره. شاید عشق باشه… اما تو گریز پایی و عشق اسیر می کنه. تو باید پرواز کنی… برای تو زوده اسارت، پس پرواز کن. من تنها نظاره می کنم… “
دوباره زندگی به روال عادی خودش برمی گرده و نانادی به شیطنت ها و خنده هاش و بابک و سارا به تلاش بی وقفه شون توی درس خوندن و بهاره به گیر دادن های همیشگیش به بابک و مانی به حرص خوردن از دست نانادی. شاید چون انتظار داشت بعد از اون اتفاق و تلاش نانادی برای یه کنفرانس با یه نانادی دیگه رو به رو بشه، اما نانادی هم چنان به همون صراط کج خودش بود. سر کلاس ها سرش گرم بازی و رمان خوندن هاش و سرگرمی های همیشگیش است.
اون روز بعد از کلاس بابک و سارا به سمت سالن اساتید میرن تا مقالاتی که باید تحویل پیمان می دادن رو بهش بدن.
بابک رو به نانادی می کنه:
– نانادی پاشو دیگه. بدو بریم این مقاله ها رو بدیم به دکتر راستین و بعد بریم ناهار بخوریم.
– ببین شما ها بدو برین منم میرم ساندویچ ها رو می گیرم که دیگه معطل نشیم. گرفتم میام اون ساختمون دمه دفترش. حالا اگه کارتون زودتر تموم شد که بین راه همدیگه رو می بینیم.
– باشه فکر خوبیه. پس ما رفتیم.
بعد از رفتن بابک و سارا کوله اش رو روی دوشش می اندازه و سلانه سلانه به سمت بیرون کلاس می ره. امروز عجیب بی حوصله است. شاید چون قرار بود روز پنجشنبه با آریانا بره مهمونی و دیشب برای اولین بار از مامانش خواسته بود که امروز باهاش بیاد برن پیش خیاط مامانش و طبق معمول مامان دوباره کار رو براش عَلَم کرده بود و مجبور بود حالا به تنهایی بره پیش خیاط و از این کار تا حد مرگ متنفر بود. دوباره با یادآوری بحث های دیشبش اخماش در هم می ره و بغض تو گلوش میشینه. تو همون حال و هوا مانی رو مقابلش می بینه.
– به به سلام نانادی خانم. چی شده کشتی هات غرق شده؟
– مانی حوصله ندارم.
– اونو که خودم دارم می بینم. چراش رو نمی دونم.
– بر فرض دونستی. چی عاید تو می شه؟
نانادی و مانی هم چنان مشغول حرف زدن به سمت پله ها میرن و نگاه برنده و پر کینه و خشمگین بهاره روی صورت نانادی خیره و خیره تر می شه. بعد از چند ثانیه کنار بوفه نانادی و مانی از هم جدا می شن و بهاره زمان رو برای خالی کردن عقده و کینه اش مناسب می بینه و به سمت نانادی حرکت می کنه.
– به به نانادی خانم. می بینم که ماشالا بیکار نمی شینین.
نانادی نگاه پر خشمش رو به بهاره می دوزه:
– منظور؟
– هه تازه می گی منظور؟ ماشالا یه دانشگاه رو آباد کردی!
– حرف دهنت رو بفهم. اگه کسی آبادم کرده باشه شمایی نه من. حرف ها رو می شنویم ما هم. گوشمون خوب کار می کنه.
– می دونم منتها نه بیشتر و بهتر از چشمتون.
– چرا تو لفافه حرف می زنی؟ حرفی داری جنمش رو داشته باش رک بگو.
– خوبه والا روتو برم. دیگه به هیشکی هم رحم نمی کنی خجالتم خوب چیزیه، به بابک از یه ور چسبیدی تو گوشش رو پر کردی از اون ور با جلف بازی ها و عشوه هات استاد راد رو چسبیدی از اون ور برای دکتر راستین خودتو لوس می کنی و ناز و کرشمه میای. ولی یه چیز رو تو گوشت فرو کن خانوم. اونم این که این آدمایی که دست روشون گذاشتی فرق آدم جلف و سنگین رو خوب می فهمن پس خودت راتو بکش تا مثل دستمال مچاله ات نکردن.
با صدای ضربه خودش هم متعجب به صورت قرمز شده بهاره و دست سوزان خودش چشم می دوزه. خدایا من چی کار کردم؟ تقصیر من نبود خود آشغالش انقدر سر به سرم گذاشت تا این جوری شد. اگه دهنش رو بسته بود کاریش نداشتم. اون… اون عوضی…
بغض تو گلوش می شینه و بالاخره این بغض لعنتی از دیشب گیر کرده تو گلوش با تلنگر بهاره سر باز می کنه. ولی قبل از این که بهاره با دیدن اشکش بخواد پیروزی رو حس کنه نگاهش رو به صورتش می دوزه و خطاب به بهاره می گه:
– دیگه دور و برم آفتابی نشیا آشغال هر جایی…
و بعد با سرعت از اونجا دور می شه و به سمت پله ها می ره و لحظه ای بعد وارد راه پله های ساختمان دفاتر اساتید می شه. سکوت ساختمون بغضش رو می شکنه و اشک آروم آروم روی گونه اش جاری می شه. خدایا من کجام عشوه و نازه؟ کجام جلفه؟ من کی خودمو به کسی چسبوندم. اون عوضی چرا به من توهین کرد؟ اون حق نداشت…
بابک و سارا هم زمان به سمت در اتاق پیمان می رن و پیمان هم در کنارشون و برای بدرقه اون ها تا نزدیک در میاد که ناگهان نگاه هر سه روی نانادی که با سرعت از کنار اتاق رد می شه ثابت می مونه. بابک با تعجب از این که نانادی به کجا داره می ره بلند صداش می کنه:
– نانادی؟
پاسخش تنها سکوته.
دوباره صدا می زنه:
– نانادی هی کجا داری می ری؟ گیجی؟
و هم زمان سریع به دنبالش حرکت می کنه و تقریبا انتهای سالن دستش رو دراز و نانادی رو به سمت خودش برمی گردونه که با دیدن اشک های نانادی و هق هقش، گیج و مضطرب تکونش می ده و با این حرکت پیمان و سارا هم متعجب بهش چشم می دوزند.
پیمان دردی رو تو تموم وجودش حس می کنه. دردی که فقط اشکای نادیا می تونه باعش باشه. باورش نمی شه این دختر همون دختر شاد و شوخ و بی غم ِ سرخوش باشه. دلش می خواد بره و محکم در آغوش بگیرتش و آرومش کنه. اما با تلاش خودش رو آروم نگه می داره و به بابک خیره می شه که دست پشت نانادی گذاشته و اون رو داره برمی گردونه، اما هنوز صدای هق هق نانادی به وضوح شنیده می شه. سارا به سمتشون حرکت می کنه که پیمان با لحنی پر تحکم رو به سارا می گه:
– بیارینش توی اتاق من. زشته تو راهرو.
و بعد خودش آروم وارد اتاقش می شه و ثانیه ای بعد بابک و سارا هم با نانادی وارد می شن و بابک نانادی رو روی مبل اتاق می نشونه و دوباره تیر بار سوال هاش رو تکرار می کنه و پیمان تنها چشم می دوزه به چشمای سبز نانادی که حالا قرمزی اشک اون جنگل وحشی رو به بیابون بدل کرده. بعد آروم آروم جلو میاد و درست مقابل نانادی می شینه و با لحنی محکم اما آرامش دهنده رو به نانادی می گه:
– بسه دیگه. مگه بچه ای که این طور زدی زیر گریه؟ عوض گریه کردن آروم شو و بگو چی شده.
بعد نگاه گرمش رو به نانادی می دوزه و نگاه ناگهان صدای نانادی رو ساکت می کنه.
نانادی چند لحظه خیره به اون نگاه سکوت می کنه و بعد آروم زبون باز می کنه و رو به پیمان می گه:
– اون… اون عوضی به من می گه عشوه میام. می گه خودمو می چسبونم… اون…
پیمان گیج به نادیا چشم می دوزه:
– ببین ما هیچی از حرفات نمی فهمیم. درست حرف بزن ببینیم چی شده.
این بار نانادی نگاهش رو به بابک می دوزه و با گریه می گه:
– بابک من خودمو به تو چسبوندم؟ من جلفم؟
بابک با خشم رو به نانادی می گه:
– نانادی این چرت و پرتا چیه می گی؟ زده به سرت؟
نانادی با خشم صداشو کمی بلند می کنه:
– گفتم جواب منو بده.
بابک هم عصبی رو به نانادی می گه:
– کی این مزخرفاتو بهت گفته؟ هان؟ اون دختره عوضی بهاره گفته؟ نه؟
– جواب منو بده.
– واقعا برات متاسفم نانادی. فکر می کردم محکم تر از اون باشی که به خاطر حرفایی که یه احمق از رو حسادت زده این کارا رو بکنی.
این بار نانادی روش رو به سمت پیمان می کنه و با اشک می گه:
– من خودمو به شما دارم می چسبونم؟
پیمان از حرف رک و احمقانه نانادی لحظه ای توی شوک می ره و بی حرکت نگاهش رو به نانادی می دوزه.
– چیه؟ چرا ساکت شدین؟ من جلفم؟ من عشوه میام و…
نگاهش رو به بابک می دوزه…
– تو و… مانی؟ هان؟
بابک عصبی دست نانادی رو می گیره و نگاه پر خشمش رو بهش می دوزه:
– ساکت شو نانادی. یک کلمه دیگه از این مزخرفات از دهنت دراد خودم می زنم تو دهنت. اگه کسی جلف و آشغال باشه و بخواد خودشو به کسی بچسبونه قطعا همون بهاره عوضیه.
پیمان عصبی لیوان آبی مقابل نانادی می گیره:
– بیا اینو بخور. بعدم همه مون هر چی شنیدیم فراموش می کنیم تا تکلیف این خانم رو مشخص کنیم.
بعد از این که نانادی کمی آروم می گیره پیمان رو به او می کنه و با لحنی آروم شروع به حرف زدن می کنه:
– تو رو دختر قوی ای می دیدم. فکر نمی کردم با این بادا بخوای بلرزی. زندگی بالا و پایین زیاد داره نادیا خانم. اینو درک کن. همیشه آدم ها اون جوری که دلت می خواد نه فکر می کنن ونه درک. باید یاد بگیری بین یه مشت گرگ زندگی کنی و گلیمت رو از آب بیرون بکشی و همیشه محکم باشی و سرت بالا. نذار کسی از ضعف هات سو استفاده کنه و بدون این حالت ها و این عکس العمل های سریع و نپخته ات بزرگترین ضعفت می تونه باشه برات. من بعد هر کی هر حرفی زد اول خود شخص رو تجزیه تحلیل کن اگر دیدی خود اون آدم ارزش داره برو برس به این که حرفاش رو تجزیه تحلیل کنی یا ازش ناراحت یا خوشحال بشی. این بزرگترین درسیِه که باید یاد بگیری. این درس تقلب نوشتنی نیست. باید حفظش کنی. فهمیدی؟ دیگه هیچ وقت نمی خوام چنین حرفای بی فکر و نسنجیده ای ازت بشنوم و بدون دونه دونه اشکای آدما انقدر ارزش دارن که نباید حروم این مزخرفات بشن. این اشک ها حرمت دارن پس حرمت نگه دار باش.
– نانادی چته؟ چرا دمقی؟
– ولم کن آریانا.
– چیزی شده؟
– نه.
– ببینم راستی بالاخره چی شد. برای مهمونی پنج شنبه چی کار می کنی؟ لباس منظورمه.
– هیچ کار. با یه بلوز و شلوار میام.
– وای نانادی. چرا نمی فهمی. هزار بار بهت گفتم مهمونی رسمیه. همه با لباس شب میان. اون وقت تو می خوای با بلوز شلوار بیای؟ لابد منظورتم از شلوار، جین یا گرم کنه. اه. خوبه از اول هفته وقت داشتی ها. بهت گفتم برو پیش خیاط مامان برات دو روزه می دوزه یه چیزی، اما تو مخصوصا لج کردی. خیلی بچه ای.
– نخیر نه بچه ام نه لج کردم. من متنفرم تنهایی برم خیاطی لباس سفارش بدم عین این بدبختای بی کس و کار.
– چه ربطی داره نانادی؟ می خوای لباس سفارش بدی. دیگه تنها و غیر تنها نداره.
– ن… می… خوام.
– خیله خوب. صداتو بیار پایین. پاشو با هم بریم یه لباس حاضری بخر خوب.
– اه گیر دادی ها. انگار حالا چه خبره.
– نانادی این یه مهمونی خیلی مهمه. چند تا مهمون خارجی داریم که اگه خدا بخواد قراره بشن مشتری های آینده مون. دلم می خواد تو این مهمونی به عنوان همراهم بی عیب و نقص باشی… از همه نظر. پس به خاطر من پاشو بریم یه لباس بگیر. آخه به قول خودت هر لباسی یه جایی داره. همه آقایون با کت و شلوار و کروات و همه خانم ها با لباس شب. اون وقت خودت احساس وصله ناجور بودن نمی کنی با شلوار جین و بلوز؟ ها؟
– خوب یکی از همین لباس شب هایی که دارم رو می پوشم.
– خواهش می کنم نانادی لباس شب هاتم فقط خاص خودته. یا انقدر کوتاه و تنگه که همه چشم بدوزن یا انقدر بالا تنه اش بازه که کافیه یه خم بشی تا….
– چطور تا دیروز هیچ کدوم اینا نه ایراد داشت نه به چشمتون می اومد؟ حالا امروز یهو ایراد دار شدن؟
– نانادی تا دیروز یه دختر بچه ۱۷ ۱۸ ساله بودی که همه به چشم بچه نگات می کردن اما الان یه دختر ۱۹ ساله ای که همه به یه چشم دیگه بهت نگاه می کنن.
– هه فقط برای همین یه سال بزرگ شدن؟
– نه تو دیگه دانشگاه رفتی، بزرگ شدی. مردها به یه چشم دیگه بهت نگاه می کنن. پس دلیلی نداره جوری لباس بپوشی که کسی برداشت بد بکنه. دلم نمی خواد کسی فکر کنه خواهر خانوم من اومده خودشو نمایش بده. بفهم حرفامو نانادی… همیشه دنبال جنگ و خود رایی نباش.
– خوب من که گفتم بلوز شلوار می پوشم.
– اوف دیوونم کردی نانادی. هر غلطی می خوای بکن اصلا، با تو حرف زدن فایده نداره.
سکوت حاکم می شه و آریانا با دل خوری روی مبل لم می ده و نگاهش رو به نقطه ای روی سقف می دوزه و نانادی پاهاش رو از دسته مبل آویزون می کنه و با حرص شروع به تاب دادنشون می کنه و در همون حال تو ذهنش با خودش کلنجار می ره که از آریانا بپرسه در مورد مهمونا یا نه. خودشم نمی فهمه چرا انقدر براش مهمه که بدونه پیمان هم خواهد اومد یا نه. انگار تمام هیجان این مهمونی فقط به اومدن یا نیومدن پیمان بستگی داره. مدام تو فکرش جمله می سازه و بعد پشیمون می شه. خوب می گم دیگه کیا هستن از شرکتتون؟ خوب ابله این که تابلو می شه. ده دفعه تا حالا با خودش بردتت مهمونی هیچ باری هم اصلا عین خیالت نبوده کی هست کی نیست حالا یک کاره بپرسی دیگه کی میاد؟ خوب می پرسم کسی هست که من بشناسمش. خوب اونم می گه آره داریم می ریم خونه مانی دیگه. خود مانی. اه خوب اصلا مگه تعارف دارم می گم پیمان میاد یا نه. بعد اگه بهت گفت تو رو سننه چی جواب می دی؟ می گم همین جوری. ببین نانادی خودتو تابلو نکن. آریانا تیز تر از این حرف هاست. آها فهمیدم. بعد رو می کنه به آریانا:
– ببینم آریانا می خواین قرار داد ببندین با اینایی که میان مهمونی؟
– اگه با شرایطمون کنار بیان آره.
– ببینم شرایطتون معلومه حالا؟ مانی خونده که از نظر قانونی هم مشکل نداشته باشه؟
– آره بابا خیالت راحت. مانی و پیمان با هم تنظیمش کردن.
– ببینم حالا خودشم میاد؟
– کی؟
– خوب پیمان دیگه.
– چطور؟
– خوب بالاخره یه وکیل باشه از همه نظر خیالتون راحت تر می شه. مخصوصا که خودشم تنظیم کرده قرارداد رو و خوب به همه بالا پایینش کاملا واقفه دیگه.
– مثل این که تو باغ نیستی ها.گفتم که با مانی با هم تنظیم کردنش. بعدم مانی خودش وکیله! یادت رفته؟ تازه تو مهمونی که نمی خوایم قرار داد تنظیم کنیم که تو انقدر نگرانی.
دوباره با خودش زمزمه می کنه هه حالا خیالت راحت شد؟ دیدی نم پس نمی ده! حالا بشین سر جات و خفه شو. خیله خوب حالا. بُغ نکن دیوونه. حالا شایدم بیاد. خوب بالاخره اونم یه وکیل شرکته. اگه قرار بود بیاد که خوب همون اول عوض چونه زدن می گفت خیالت راحت اونم میاد. کوتاه بیا نانادی. بی خیال. حالا یا میاد یا نمیاد. مهم اینه که میری مهمونی و یه دل سیر می ر*ق*صی و دسر می خوری. با این فکر خنده رو لباش می شینه و دوباره می شه همون نانادی شوخ و شنگ و انقدر سر به سر آریانا می گذاره تا اونم از تو لک در بیاد.
ساعت حدود یازده و نیم شب در باز می شه و مامان و باباش خسته و کوفته میان تو. نانادی رو به مامان می کنه و به متلک می گه:
– چه عجب تشریف آوردین مادام موسیو. می گم می خوای شماها یه اتاق خوابم تو شرکتتون برای خودتون درست کنین که شب ها هم زحمت نیفتین. همون جا بخوابین یه باره دیگه. نه آریانا؟ به نظرت فکرم بکر نیست؟
– کوتاه بیا نانادی.
بعد رو به مامان و بابا سلامی می کنه و از روی مبل بلند می شه و به سمت اتاقش می ره.
نانادی با حرص به مامانش نگاه می کنه و بعد با لحنی محکم رو به مامانش می گه:
– مامان پنج شنبه قراره با آریانا برم خونه مانی مهمونی.
– خوب خوش بگذره.
– خوش که حتما می گذره ولی حرفم چیزه دیگه است. آریانا گفته برای مهمونی باید یه لباس سنگین شب بپوشم.
– خوب مامانم مگه نرفتی پیش آذر خانم سفارش بدی؟
– نه چون متنفرم تنهایی برم خیاطی.
– خوب مامان جان برو فردا یه لباس حاضری بخر. پول داری؟
نانادی با پوزخند نگاهش رو به مامان می دوزه که خستگی از صورتش می باره:
– تنها چیزی که دارم همین یه قلمه. اما من نمی دونم لباس شب چطوری باید باشه. آریانا می گه لباسای مهمونی من مناسب این مهمونی و سنم نیست. نمی دونم می گه یا کوتاهه یا بازه. از این حرفا دیگه.
– خوب عزیزم برو یه لباس شبه بلند و یه کم بسته بخر. این که مشکلی نیست.
– دقیقا مشکل همین جاست. من اولین باره که بعد از بزرگ شدنم می خوام برم یه لباس شب بخرم برای همین باید شما هم باهام بیاین. فردا صبح با هم می ریم.
– نانادی جان تو که می دونی من چقدر گرفتارم. بابات که همش سر ساختمونه اگه منم بخوام با تو بیام خرید اون دفتر به امون خدا می مونه.
– خدا بهترین امون دهنده است مامان جان. بعد از فلان سال یه بار بهتون گفتم بیاین باهام خرید چون نمی دونم چی باید بخرم و برای برادرم مهمه که یه لباس مناسب بپوشم توی این مهمونی. پس شما فردا می مونی خونه و با من میای خرید. مطمئن باش با یه روز سر کار نرفتن شما دنیا به هم نمی ریزه.
– چرا لج می کنی مثل بچه ها عزیزم. تو دیگه بزرگ شدی. زشته این کارا.
– فکر نمی کنم زشت باشه. گفتم می خوام با شما برم خرید. یا فردا می مونی و با هم می ریم یا اگه نموندی منم دیگه تو این خونه نمی مونم. می رم برای خودم یه خونه م*س*تقل می گیرم. خدا رو شکر به قول خودتون پولم که دارم پس دیگه مشکلی نیست.
پدر از پله ها پایین میاد و رو به روی نانادی قرار می گیره و می گه:
– این چه حرفیه دختر گلم. اصلا چه ربطی داره؟
– ربطش به اینه که وقتی قراره ناهار شامم رو خودم درست کنم. خریدم رو خودم بکنم. مشکل داشتم خودم حل کنم. کار داشتم خودم انجام بدم. مریض بودم خودم برم دکتر. مُردمم خودم، خودم رو کفن کنم پس شما رو می خوام چی کار؟ یه باره از این خراب شده هم می رم می گم آقا خلاص من تنها زندگی می کنم نه مامان دارم نه بابا چشمم کور دندم نرم هر غلطی می خوام بکنم خودمم و خودم.
بعد با قدم های محکم و اخم های در هم کشیده از کنار پدر و مادر رد می شه و سریع از پله ها بالا می ره و لحظه ای بعد با حرص در اتاقش رو محکم به هم می کوبه و روی تخت می افته و با خودش زمزمه می کنه:
” نه نانادی. الان نه. محکم باش. حق نداری اشک بریزی. به قول پیمان این اشک ها حرمت دارن پس حرمت شکنی نکن. چشماتو ببند و چند تا نفس عمیق بکش و بعد یه کم بازی کن و آهان دنبال مدل مو بگرد برای روز پنج شنبه. ولم کن. حوصله ندارم. فقط دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم. آخه اینم ننه باباس من دارم؟ اِ اِ نانادی حواستو جمع کن ها. بی احترامی نداشتیم. مامان باباتن. برات کلی زحمت کشیدن. از روز اول که همین قدی نبودی. پس لال شو و کفر نگو. تا عمر داری باید ممنونشونم باشی. هه چی کار کردن برام؟ جز تنهایی و یه مشت پول چی دادن بهم؟ بسه نانادی. خیلی چیزا بهت دادن که یه عالمه آدم حسرت یه ذره اش رو می خورن. پس ناشکری نکن. همین قدر که سایه شون بالا سرته باید ممنون و سپاس گذار باشی. خوب یه کم ایراد دارن که اونم اگه بخوای راه درست کردنش رو خوب بلدی. حالا فعلا برای قدم اول خوب بود. آره چقدرم نتیجه داد. نتیجه اشو فردا که مامانت پیشت موند و باهات اومد خرید می بینی. خدا از دهنت بشنوه! “
نادیا نگاهش رو به تصویر توی آینه می دوزه. دختری با آرایشی مسی قهوه ای و رژگونه ای برنزه و لب های خوش فرمی که با رژی گلبهی پوشیده شده. موهای فرش رو دورش ریخته و با سخاوت نگاه جنگل سبزش رو به تصویرش دوخته.
سرش رو کمی به سمت پایین می گردونه و با حظی وافر به لباسش چشم می دوزه. ناخودآگاه با یادآوری خرید رویایی و لحظه های دوست داشتنی که با مامان داشته لبخند روی لبش می شینه. رنگ سبز یشمی لباس با برق پارچه که انگار توش طلا ریخته باشن چشمش رو می گیره. لباسی ماکسی که روی سینه کیپ شده تا پایین نیفته و رنگ برنزه پوستش رو به نمایش گذاشته. روی کمر تنگ و چسبان و همین طور تا پایین رفته و چاک زیبای کنار پیراهن که قدم زدن رو براش راحت تر کرده. تصمیم می گیره بی خیال شال روی لباس بشه که ناخودآگاه با یاداوری حرف آریانا و برای جلوگیری از تصور غلط حتی یک نفر، شال رو روی دوشش می اندازه و روپوش شنل مانندش رو هم می پوشه و در آخر سر وقت اتاق مامان می ره و سرویس زمرد سبز مامان رو هم از بین طلاهاش جدا و به گردن و گوشش آویزون می کنه و از خیر دست بند می گذره و سریع از پله ها پایین می ره و مقابل آریانا که منتظر روی مبل نشسته قرار می گیره.
– نانادی روپوشت رو در بیار یه لحظه ببینم سلیقه مامان خوب بوده یا هُل هُل ای یه چیزی خریده و آبرومون رو می بره!
– آ آ… نچ! سوپرایزه، ولی خیالت راحت سلیقه مامان حرف نداشت. اوه باورت نمی شه اگه بگم به جان تو دیگه آخراش حسابی پشیمون شده بودم از این که بهش گفته بودم باید بیاد برام لباس بخره.
آریانا با خنده رو به نانادی می گه:
– چرا؟ تو که خودتو داشتی می کشتی که نیاد ال می کنی و … حالا چطور پشیمون شده بودی؟
– وای آریانا دیووونم کرد انقدر از این پاساژ به اون پاساژ، از این سر شهر به اون سر رفت. خفه می کنه تا چشمش یه چیزی رو بگیره. به جان تو سی تا لباس بیشتر دیدم و گفتم همین عالیه بخریم. اما مامان از هر کدوم هزار تا ایراد گرفت و تهش هم وایساد که فکر نمی کردم دخترم انقدر کج سلیقه باشه. خلاصه که دیگه کشت منو تا اینو خرید.
– پس این لباس دیدن داره. بی صبرانه منتظرم تا توی تنت ببینمش.
سالن شلوغ بود و بوی عطر و ادکلن های مختلف با هم قاطی شده بود و یه حس عجیبی به نانادی داده بود. همیشه این طور مواقع شلوغی و آدم ها و نگاه های غریبه و بوهای مختلف یه دلهره ای تو وجودش می ریخت. سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و آروم به سمت اتاق مانی رفت و لباساش رو روی تختش گذاشت و ثانیه ای بعد از در بیرون رفت و دوباره به آریانا چسبید و دستش رو تو دست آریانا پنهان کرد و همراهش به سمت سالن رفت. شاید حدود یه ربعی مشغول احوال پرسی و ابراز خوشبختی از دیدن افراد سالن بود و بعد از تحمل کلی نگاه روی خودش بالاخره روی مبل می شینه و تو دلش ابراز خوشحالی می کنه از اینکه شال لباسش رو برداشته بوده. نگاه دقیقش رو آروم توی سالن می گردونه. حالا راحت تر می تونه نگاه های هیز بعضی مردها رو ببینه. مردی مقابلش و در حالیکه دستش تو دست زنشه ناگهان سرش رو بالا میاره و روی صورت نانادی زوم می کنه و ثانیه ای بعد لبخندی روی لبش می شینه و نانادی عصبی فحشی زیر لب نثار وقاحت مرد می کنه و سرش رو برمی گردونه که این بار نگاه مرد جوون دیگه ای رو روی خودش حس می کنه. اوف آریانا خبرت می مردی اگه بهم نمی گفتی نگاه مردا ال و بلِه. اه مهمونی داره زهرم می شه. اگه نگفته بودی این مزخرفات اصلا به مغزم هم خطور نمی کرد انقدر دقت کنم و نگاه های کثیف این آدمای هیز رو ببینم. با نگاه خیره ی مرد روی سر شونه هاش ناخودآگاه حریر لباس رو محکم تر دور خودش می پیچه. ای تو روحت مرتیکه عوضی. اه این پیمانم که نیومده. آریانا و مانی هم که ماشالا آنچنان تو بحر حرف زدن با این مهمونای مسخره شون شدن که اصلا فراموش کردن من بدبخت این گوشه تک و تنها موندم… اه.
خیله خوب نانادی. بیخیال بابا. هر چی بیشتر بهش فکر کنی بدتر می شه و حساس ترم می شی. اصلا پاشو برای خودت یه کم چیپس و ماست بریز و از خودت پذیرایی کن و لذت ببر. با این حرفِ خودش، لبخند رو لبش می شینه و از جا بلند و ثانیه ای بعد از بین آدمای توی سالن که بیشتر دو به دو مشغول ر*ق*صیدنند رد می شه و روی صندلیش برمی گرده با دستی پر مشغول خوردن می شه. با بی خیالی چیپسش رو داخل ماست می کنه و آروم تو دهنش می گذاره که صدای خندانی کنار گوشش زمزمه می کنه:
– ماشالا. فکر نمی کردم چیپس به اون بزرگی رو تو یه ضرب نیست کنین.
با وحشت سرش رو بلند می کنه و مردی قد بلند و با کت و شلواری شیک و کرواتی که زیر کت پنهان شده و لبخندی چندش آور و نگاهی هیز رو مقابلش می بینه. بی اراده کمی سرش رو عقب می کشه و به این شکل فاصله اش رو با مرد بیشتر می کنه تا بوی گند مرد حالش رو خراب نکنه. معلومه توی نوشیدن زیاده روی کرده. مرد دوباره لبخندش رو تکرار می کنه و رو به نانادی و با ژستی احمقانه دستش رو دراز می کنه :
– افتخار یه دور ر*ق*ص رو به من می دین؟
تو دلش زمزمه می کنه همینم مونده با یه عوضی لنگه ی تو بر*ق*صم. افتخار پاک کردن کفشامم به جنابعالی نمی دم. دوباره همون لحن نیش دار همیشگیش از جلد خانومیش بیرون میاد و رو به مرد می گه:
– شما برو به نوشیدنت برس که انگار از قحطی اومدی. به سلامت.
مرد با عصبانیتی آشکار رو به نانادی می گه:
– باید حدس می زدم خانومی که چیپس به اون بزرگی رو با اون حالت زننده بذاره تو دهنش بیشتر از این ازش انتظار نره.
– خوب خدا رو شکر که حدستونم درست بود. حالا به سلامت.
نگاه وحشی دختر اولین چیزیه که تو چشمش میاد. این نگاه رو از ده فرسخی هم می تونه حس کنه. معلومه خیلی عصبانیه و این از طرز چیپس خوردنش کاملا مشخصه. این بار نگاهش روی مردی خیره می مونه که در حال دور شدن از نانادی است و معلومه بد تو پَرِش زده. ناخودآگاه حس خوبی پیدا می کنه. دوباره نگاهش رو به نانادی می دوزه که با لباس زیبای تو تنش واقعا می درخشه. هیچ وقت نتونسته بود این دختر رو با لباسی غیر از شلوار گرمکن و تاپ تصور کنه و حالا دختری رو رو به روش می دید که اگر دست از چیپس خوردنش اونم به اون شکل برمی داشت قطعا می شد تنها روش اسم شاهزاده خانم گذاشت. نانادی از روی مبل بلند می شه و به سمت میز نوشیدنی ها قدم برمی داره و نگاه مرد روی اندام نانادی بی حرکت می مونه. لباسی که با ابهت هر چه تمام تر زیبایی نانادی رو به رخ می کشه. با هر حرکت دختر قدرت پاهاش کم و کمتر می شه و با حیرت می بینه که انقدر مجذوب دختر شده که قادر نیست حتی قدم از قدم بر داره. دختر لیوانی آب پرتقال از روی میز برمی داره و بی رو در وایسی لیوان رو بو می کشه و بعد از اطمینان از آبمیوه بودنش لا جرعه سر می کشه و پیمان زیر لب زمزمه می کنه:
– نادیا آخه کدوم احمقی تصور کرده که تو اصلا لوندی و عشوه اومدن می دونی چی هست که بهت اون مزخرفات رو گفته. دختر آخه حتما باید اون لیوان رو یه نفس می دادی بالا؟ چی می گی پیمان این نادیاست. همون دختر با گرمکن و کفش ورزشی که راه رفتن رو جدول ها رو، راه رفتن رو زمین می دونه.
لبخند روی لبش می شینه و هم زمان نانادی لیوان خالی رو روی میز می گذاره و برمی گرده به سمت مبلش که نگاهی رو حس می کنه. نگاهی که ناخودآگاه باعث گر گرفتنش می شه. پاهاش از حرکت می ایسته و سرش بالا می ره و روی صورت پیمان می ایسته. لبخند پیمان همه وجودش رو می لرزونه. نانادی با خودش زمزمه می کنه:
– بالاخره اومد. نگاش کن چقدر جذاب شده با این کت و شلوار مشکی. وای درست مثل دامادا شده. هی.. چی می شد الان می رفتم کنارش، دستمو می انداختم زیر بازوشو بعد می رفتم اون وسط و با هم می ر*ق*صیدیم؟ بعد اون هر لحظه حلقه دستاشو دورم محکم تر می کرد و نگاهش رو می دوخت به چشمام و بعد بهم می گفت… وای خفه شو نانادی. خجالتم خوب چیزیه. به اون مرتیکه می گی هیز؟ خودت که بدتری. نگا نگا پسر مردم رو خوردی. چی الان فکر می کنه در موردت؟ سرتو بنداز پایین.
این بار به خودش مسلط می شه و سرش رو بالا می گیره و این هم زمان می شه با رسیدن پیمان به کنارش و سلام خندانش :
– سلام نادیا خانم. مشتاق دیدار.
– اوف بابا من …
حرفش رو قطع می کنه:
– من که گفتم تا دلیل نیارین همینه. پس بیخود خودتون رو خسته نکنید.
و هم زمان نگاهش رو از روی صورت نانادی تا روی کفش های پاشنه بلندش می گردونه و نانادی خجالت زده و بی اراده شال رو دور خودش محکم تر می پیچه و پیمان از حرکت نانادی غرق لذت می شه و نگاهش رو از روی شونه های ظریف نانادی برمی داره و زمزمه می کنه:
– لباستون واقعا برازنده تونه. بهتون تبریک می گم.
نانادی یه دنیا خوشی تو دلش می پیچه و صادقانه این خوشی رو با نگاه خندانش با پیمان قسمت می کنه و با هم به سمت مبل نانادی حرکت می کنند و بعد از نشستن نانادی پیمان سری خم می کنه و رو به نادیا می گه:
– با اجازه من برم سلامی به بقیه دوستان عرض کنم.
– خواهش می کنم. راحت باشین.
پیمان پشت به نانادی به سمت طرف دیگه سالن می ره و نانادی با نگاه دنبالش می کنه.
نانادی با حرص دومین لیوان دسرش رو هم تموم می کنه و با خودش زمزمه می کنه:
” نگا کن تو رو خدا، اه… انگار نه انگار که اومدم مهمونی. سه ساعته عین این احمقا نشستم رو این صندلی یکی نیومده بگه خرت به چند من. اون از آریانا که اصلا یادش رفته خواهری هم داره اونم از مانی و پیمان که مثل چسب اُهو چسبیدن به این مهمونای مسخره شون. خوب تقصیر خودته… تو هم پاشو بر*ق*ص. برای چی نشستی خوب؟ اااا نه بابا منتظر بودم جنابعالی امر بفرمایید. آخه احمق مگه کوری؟ نمی بینی بی جنبه ها از اول مهمونی انواع و اقسام این آهنگای شل و ول رو گذاشتن و همشون دو تا دو تا تو دل همدیگه ان خیر سرشون؟ مثلا تانگو ر*ق*صیدن! انگار بی کلاسیه اگه چهار تا آهنگ اندی و شهرام کی و ساسی مانکن بذارن که من بدبخت بی جفت هم پاشم یه تکونی به خودم بدم! اه… مهمونی مزخرف تر از این ندیده بودم والا. خوب تو هم پاشو با یکی تانگو بر*ق*ص؟ مثلا با کی؟ نکنه با این م*س*ت و مدهوشای چشم چرون منظورته؟ ای بابا خوب به من چه. اصلا بشین سر جات. اه آخه دق کردم انقد نشستم ب*ا*س*ن مبارکم تخت شد. بی ادب. مثلا چرا؟؟؟ خوب اینم یه عضو بدنه دیگه. خدا رو شکر همه هم دارن. خیله خوب، بسه. “
آهنگ شروع می شه و صدای ابی توی سالن می پیچه و زن و شوهرها و دختر پسرا دو به دو تو آغوش هم فرو می رن
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری
دست رو موهات می کشه وقتی منو نداری…
نادیا با بدبختی خودش رو محکم روی مبل نگه می داره و با تمام وجود تو دلش به خدا التماس می کنه:
” ای خدا تو رو جون هر کی دوست داری نصف عمرم رو بگیر جاش یکی رو جلوم بیار دعوتم کنه به یه ر*ق*ص تا پاشم . من عاشق این آهنگم. آخ آخ کاش منم شوهر کرده بودم و الان تو بغل شوهرم فرو می رفتم و نگامو به چشماش می دوختم و سرم رو روی سینه اش می ذاشتم و اونم دستاشو دور گردنمو و منو به خودش فشار می داد و با هم می ر*ق*صیدیم. ای خدا دیگه بخیل نباش دیگه. جان من. “
نادیا تو همین فکرا در حال کلنجار رفتن با خودش بود که، پاهایی رو جلوش می بینه و دستی که به طرفش دراز شده. بدون هیچ فکری سریع دست رو قبول می کنه و می ره وسط. مرد هر لحظه فشار دستاش روی کمرش بیشتر می شه و فاصله اش با اون کمتر. نانادی کم کم پشیمون از غلطی که کرده سعی می کنه از فشار دستای مرد کمتر کنه و آروم سرش رو می گیره بالا و با دیدن صورت مرد وحشت تو تمام وجودش می شینه.
” وای خدا من چه غلطی کردم حالا تو این تاریکی این مرتیکه م*س*ت اگه غلطی بکنه می خوام چیکار کنم. “
با وحشت سعی می کنه خودش رو از حصار بازوها و آغوش مرد بیرون بکشه که فشار دست مرد بیشتر و تنگ تر می شه. وحشت زده سرش رو دور سالن می گردونه تا شاید آریانا یا مانی یا حتی پیمان رو ببینه و ازشون کمک بخواد. اما انگار اونا هم نیست شدن. مرد صورتش رو بهش نزدیکتر می کنه و نگاه سرخش رو بهش می دوزه و لبخندی مشمئز کننده لبهاش رو می پوشونه و همین طور نزدیک و نزدیک تر می شه.
” قطعا اگه ترس از بی آبرویی نداشتم همین الان یه جیغ میزدم تا این مرتیکه ولم کنه. اما نانادی نمی شه. یه فکر دیگه بکن، خیلی افتضاح می شه جیغ بزنی. فکر آریانا باش. کاری نکن همه برنامه هاش به هم بریزه… آروم باش… پاشو محکم له کن نانادی این جوری از درد خودش عقب می کشه. با این فکر لبخند روی لبش میاد و نیرویی دوباره می گیره و با تمام قدرت پاشنه میخی کفشش رو روی پای مرد فرو می بره. مرد ثانیه ای از درد صورتش تیره می شه اما خیلی سریع به حال عادی برمی گرده و لبخندی چندش آور روی صورتش می شینه و به نانادی نزدیکتر می شه.
” وای نه نانادی بدبخت شدی. این مرتیکه انگار حس هم نداره که درد رو بفهمه. حالا می خوای چی کار کنی؟ ای خدا تو رو جون هر کی دوست داری اون نصفه دیگه عمرمم بگیر اما نذار این مرتیکه جلوتر از این بیاد وگرنه بیچاره می شم… “
حالا فاصله بین صورت مرد و خودش شاید به زحمت ده سانت می شد. با وحشت چشماش رو می بنده و سعی می کنه سرش رو عقب تر ببره که مرد می خنده و با دستاش گردنش رو جلو میاره و به این شکل دوباره فاصله بین صورت هاشون رو کمتر و کمتر می کنه. نانادی چشماش رو محکم روی هم فشار می ده و اشک آروم از صورتش جاری می شه با خودش شروع می کنه به شمارش ثانیه و این که الان ِ که لب های مرد روی لب هاش قرار بگیره. اما ناگهان احساس می کنه فشار دست ها از پشت گردنش برداشته می شه و دور کمرش با لطافت قرار می گیره و بوی گس و نفس هایی تند و عصبی روی صورتش می خوره. کمی احساس آرامش می کنه و خدا رو شکر می کنه که مرد بی خیال شده. هنوز کاملا به خودش مسلط نشده و چشم باز نکرده دستی رو روی صورتش حس می کنه که با ملایمت اشک روی صورتش رو پاک می کنه. نا خودآگاه کمی سرش رو عقب می کشه و ناگهانی چشماش رو باز می کنه که نگاه پر اخم و محکم پیمان رو روی صورتش می بینه و دستای گرمش که با ملایمت در حال پاک کردن اشک روی گونه اشه. بی اراده لبخندی گرم روی صورتش می شینه اما نگاه پیمان پر اخم تر می شه و دستش از روی صورتش پایین می افته و دست دیگرش هم از دور کمرش و تنها نگاه طوفانی و عصبیش رو به چشماش می دوزه. نانادی از خجالت و شرمندگی تنها سرش رو پایین می اندازه و روی کفشای پیمان خیره می مونه.
چند ثانیه وضع به همین منوال می گذره و بعد آروم دست پیمان روی چونه اش قرار می گیره و سرش رو بلند می کنه و آروم زمزمه می کنه:
– چرا؟
مثل همیشه که هر چقدر سعی می کنه تا جوابی برای ماست مالی خطاش پیدا کنه نمی تونه و صداقت ذاتیش زبون باز می کنه و در حالی که سعی می کنه نگاهش رو از صورت پیمان قایم کنه زمزمه می کنه:
– چون عاشق این آهنگم. چون دلم می خواست منم بر*ق*صم باهاش.
– فکرم نکردی یه آدم م*س*ت ممکنه هر کاری ازش بربیاد و هر سو استفاده ای از این وضعیت و تاریکی سالن بکنه؟
– نه. فقط فکرم پیش این بود که با این آهنگ بر*ق*صم.
پیمان از این همه صداقت نادیا دلش می لرزه و آروم دستش بالا میاد و با ملایمت دور کمر نادیا و با فاصله ای متعارف حلقه می شه و نگاه گرمش که حالا قرمزی شرم و گرمای وجود نادیا جای خشمش رو گرفته روی صورت نادیا ثابت می شه و آروم زمزمه می کنه:
– حالا بر*ق*ص با خیال راحت.
نادیا گرم می شه. عشق رو زیر پوستش حس می کنه. گرمای دست پیمان روی کمرش چیزی از وجود پیمان تو وجودش می ریزه و آروم دستش رو بالا می بره و روی شونه های پیمان قرار می ده و ثانیه ای بعد خودش رو به پیمان نزدیکتر می کنه.
پیمان سعی می کنه فاصله کم شده رو دوباره زیاد بکنه اما کاملا حس می کنه که نادیا داره تمام تلاشش رو می کنه تا این فاصله رو کم و کمتر بکنه. چیزی تو وجود پیمان بهش نهیب می زنه بذار نزدیک شه. بذار گرماشو با همه وجود حس کنی. آرامشی عمیق تو وجودش خیمه می زنه و دستاش محکم تر دور نادیا حلقه می شن. اما در همون حال عقل بهش حکم می کنه که فاصله رو بیشتر بکنه و هم چون همیشه عقل به احساسش پیروز و با فشاری که به کمر نادیا میاره فاصله رو دوباره زیاد می کنه و نادیا رو کمی دور.
وجود گر گرفته ی نادیا میل رها کردن نداره و هر لحظه این تمنا بیشتر و بیشتر می شه. عقل جایی تو ذهنش نداره یا اگر داره احساسش خیلی راحت پسش می زنه و قدرتی به بدنش می ده که حتی پیمان رو هم متعجب می کنه و در نهایت این نادیاست که پیروز می شه و در حالی که آهنگ تموم شده و پیمان تلاش می کنه تا از نادیا جدا بشه دستش رو محکم تر دور شونه پیمان می پیچه و با شروع آهنگ جدید و صدای سیمین غانم شوق و حس آهنگ و زیباییش هم به نیروش اضافه می شه و در نهایت پیمان رو مغلوب می کنه.
گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده…
نادیا با خودش زمزمه می کنه:
” نمی خوام به هیچی فکر کنم. فقط می خوام از گرمای وجودش لذت ببرم. می خوام عشق رو با همه وجودم حس کنم. می خوام تو ذهنم حک کنمش. نانادی این پیمانه. نه هم قد توست نه همسن تو. اون با تو زمین تا آسمون فرق داره. خر نشو نانادی. این عشق نیست. چرا هست خودت یه بار بهم گفتی این عشقِ ِ. آقا من غلط کردم کوتاه بیا نانادی. پیمان مال تو نیست. یادت که نرفته صاحب داره. دختره که یادته. نه هیچی الان یادم نیست و نمی خوامم یادم بیاری. می خوام امشب پیمان فقط مال من باشه. نمی خوام الان هیچی بگی. بذار فردا عذاب وجدان بیاد سراغم اما امشب و الان نه. خواهش می کنم. جونمو بگیر اما… ببخشید دقیقا کدوم جون رو منظورته؟ همونی که قبل شروع آهنگ نصفش رو گفتی خدا بگیره که یکی بیاد باهات بر*ق*صه و وسط آهنگم گفتی نصف دیگه اش رو بیاد بگیره و یکی رو بفرسته نجاتت بده؟ خیله خوب باشه بابا. بعدا حساب می کنیم با هم حالا کمکم کن این دستاشو یه کم شل کنه و بذاره برم بغلش. اه.
پیمان هنوز هم در تلاش و مقاومت برای رعایت فاصله بین خودش و دختر کوچولویی بود که برای اولین بار داشت طعم تانگو ر*ق*صیدن رو می چشید و تمام تلاشش رو برای نزدیک تر شدن می کرد. بالاخره بعد از کلی کلنجار تصمیم می گیره برای چند ثانیه این فرصت رو به نادیا بده تا مبادا تو دلش بمونه و بخواد زمانی این طعم رو با کسی تجربه کنه که شاید جنبه اش رو نداشته باشه و از این کودکی دختر سو استفاده کنه. دستاش رو دوباره شل می کنه و دختر آروم توی دلش می خزه و سرش رو روی سینه اش می گذاره و آروم تکون می خوره. همه وجود پیمان تو یه ثانیه گر می گیره.
پیمان م*س*تاصل با خودش فکر می کنه:
” خدایا من چم شده. چرا این حال شدم؟ خدایا چی تو این وجود داره آتیشم می زنه؟ کمکم کن خدا. کمکم کن. “
اما دستاش محکم تر دور کمر نادیا می پیچه و به خودش فشارش می ده.
حالا تو اون همه صدا انگار فقط صدای نفس های گرم و تند نادیا تو گوشش می پیچه و نفس های گرمش تو صورتش می پاشه.
نادیا نگاه گرم و لرزانش رو بالا می گیره و تو چشمای پیمان می دوزه. زمان متوقف شده. تمام تلاشش رو می کنه تا گرمی و عشق متقابل رو از نگاه پیمان بخونه اما گرمای نفس های پیمان توی صورتش و اون نگاه طوفانی فرصت هر فکر و خوندن هر چیزی رو ازش می گیره. سرش رو ثانیه ای از سینه پیمان جدا می کنه و نگاهش رو به چشمای پیمان می دوزه.
پیمان طاقت از کف می ده و سریع نادیا رو از خودش جدا می کنه و آروم ب*و*سه ای روی پیشونیش می نشونه و مثل باد پاییزی از کنارش رد می شه و گم می شه.
لحظه ای بعد نگاه گر گرفته ی نادیا با عشق روی شونه های پیمان ثابت می شه که هر لحظه ازش دور و دورتر می شه و تصویر مردی با دست هایی که با کلافگی توی موهاش فرو کرده و قدم هایی مضطرب در حال خروج از خونه است توی ذهنش ثبت می شه و عشق با تمام زیباییش مهمون دل کوچیک دختر می شه.
پیمان از در بیرون می ره و توی سکوت فضای بیرونی ساختمون قدم می زنه و پشت هم صدای نفس های بلندش سکوت فضا رو می شکنه و با خودش زمزمه می کنه:
” پیمان تو چته؟ چرا به این حال و روز افتادی؟ واقعا خجالت داره. درست مثل پسر بچه های ۲۰ ساله شده رفتارات. انگار نه انگار سنی ازت گذشته. داری چی کار می کنی؟ آخه چرا ب*و*سیدیش؟ چرا گذاشتی اون طور تو آغوشت فرو بره؟ چرا دختره رو هواییش می کنی؟ اون که بچه است توام با این کارات یه مشت احساس بی جا رو تو مغزش میاری. بعد می خوای چی کار کنی؟ هان؟ می خوای وایسی بگی شرمنده نفهمیدم چی شد! چرا با دل دختره بازی کردی؟ من بازی نمی کنم. باور کن. نمی دونم چرا این حس رو بهش دارم. می دونم خیلی بزرگ تر از اونم. می دونم نمی تونم مثل اون آزاد باشم. می دونم با من باشه بال و پرش بسته می شه اما چی کار کنم که این دل دیووونه ام حرف حالیش نمی شه. عصبی به سنگ ریزه جلوی پاش ضربه می زنه و دوباره با خودش کلنجار می ره . در نهایت بعد از شاید ده دقیقه به سالن برمی گرده و به سمت نادیا می ره.
نادیا ناخودآگاه با دیدن پیمان که به سمتش میاد لبخندی شیرین روی لبش می شینه.
بالاخره پیمان رو به روش قرار می گیره و بعد از ل*خ*تی این پا و اون پا کردن کنارش روی مبل می شینه و با سری رو به پایین شرع به حرف زدن می کنه:
– نادیا خانوم؟
– اه این هزار بار نانادی. اصلا ببینم شما چه اصراری داری منو نادیا صدا بزنی؟
– چون نانادی اسم خیلی بچه گونه ایه. درست مثل این می مونه که وقتی بچه ای مامانت می خواد صدات کنه بهت می گه عسلم. خوشگلم. حالا تصور کن تو این سن مامانت جلو کلی آدم بخواد این جوری صدات بزنه. دوست داری؟ یا مثلا یه مرد وقتی می خواد زنش رو تو جمع صدا کنه بگه عسلم یا عشقم. تو به عنوان یه غریبه چه حسی بهت دست می ده تو اون شرایط؟
نانادی بی توجه به حضور پیمان و تلاش برای محترمانه جواب دادن، صورتش رو به حالت حال به هم خوردگی می کنه و می گه:
– اَیییییی حالم رو به هم می زنه.
پیمان با لبخند ادامه می ده:
– می بینی؟ درست همین حس رو یه غریبه وقتی تو رو جلوی جمع به جای نادیا کسی نانادی صدا بزنه بهش دست می ده. یه اسم لوس و کاملا بی معنی. ببین نادیا خانوم هر حرفی جایی داره. نمی گم نانادی بده اما گفتنش از طرف هر کس بده. این اسم شما اونم تو جمع خونوادگیت اونم برای پدر و مادر و برادرته. نادیا جان سعی کن بزرگ بشی. نمی گم بچگی نکن ولی موقعیت ها رو تشخیص بده و از هم تفکیک کن. هر رفتاری جایی داره. می فهمی؟
نانادی با چهره ای در خود فرو رفته تنها به پیمان نگاه می کرد و تفاوت ها تو ذهنش می اومد و با خودش فکر می کرد:
” نانادی واقعا می تونی چنین آدمی رو تحمل کنی؟ اصلا آبت باهاش تو یه جوب می ره؟ آخه این چه عشقیه؟ این خیلی بزرگه. رفتارش، اخلاقش، حرف زدنش… دیگه چی بگم بهت. یه کم فکر کن. “
پیمان نگاه نانادی رو می دید و کم کم داشت به این نتیجه می رسید که نادیا به تنها چیزی که گوش نمی ده همون حرفاشه. مکث می کنه و با لبخند نگاهش رو به نادیا می دوزه:
– ببینم خانوم گوشت با منه؟
نانادی مثل همیشه با سادگی زمزمه می کنه:
– نه. به یه چیز دیگه داشتم فکر می کردم.
پیمان با لبخند می گه:
– حتما خیلی مهم تر از حرفای من بوده.
– اوهوم. داشتم در مورد یه چیزی تصمیم می گرفتم. ولی خیلی سخته.
– می تونم کمکت کنم؟
– نه. باید خودم تصمیم بگیرم.
– پس خوب بهش فکر کن و رو هوا تصمیم نگیر. مثل بزرگا فکر کن. با دلیل و منطق. این جوری احتمال تصمیم گیری غلط پایین تر میاد.
– سعی می کنم.
پیمان ناخودآگاه زنگ خطر تو گوشش به صدا در میاد و با خودش فکر می کنه:
” شاید من با رفتار امشبم باعث فکر و خیالش شدم. باید از فکر و خیال بیرون بیارمش. “
رو به نادیا می کنه و زمزمه مانند می گه:
– نادیا خانوم یه عذر خواهی بهتون بدهکارم. بابت ب*و*سیدن پیشونیت. برادرانه بود. متاسفم. امیدوارم بد برداشت نکنید و عذرم رو بپذیرید.
نگاه نانادی ناگهان غمگین می شه و با خودش فکر می کنه:
” دیدی؟ دیدی دوستت نداره؟ دیدی اون دختره رو دوست داره؟ بهت می گه برادرانه یعنی که من خواهرشم نه هیچی دیگه. هه. خوب حالم رو گرفتی باهات قهرم اصلا. “
نگاه نانادی که کم کم رنگ غصه و لب برچیدگی به خودش می گیره ناگهان دل پیمان رو می لرزونه و پشیمونش می کنه و باز صدای درونش ملامتش می کنه:
” چرا پیمان. چرا دلش رو شکستی؟ چرا گفتی برادرانه؟ می خواستی غصه اش بدی؟ نه تو خیالاتی شدی. اون هیچ حسی به من نداره. اون بچه تر از اونه که بخواد به این چیزا اصلا فکر کنه. باور کن. “
نانادی به ثانیه نمی کشه که دوباره لبخند بی خیالی روی لبش می شینه و با سر خوشی رو به پیمان می کنه:
– می دونم اصلا هم فکر بدی نکردم. عذر خواهی هم نمی خواد. اما به من خیلی خوش گذشت. دوست داشتم. تو امنیت ر*ق*صیدن دوست داشتنیه. من تا حالا فقط یه بار تانگو ر*ق*صیده بودم اونم با بابام.
بعد لبخند آرومی می زنه و از روی مبل بلند می شه و مقابل پیمان می ایسته:
– می خوام برم یه کرم کارامل دیگه بخورم. شما هم می خورین؟
– ممنون زحمت نکشین. من یه نوشیدنی می خوام بخورم که درست تره خودم برم بردارم. برای شما خوب نیست بخواین بردارین. آدما بد تصور می کنن.
نانادی نگاه نگرانش رو به پیمان می دوزه و زیر لب می گه:
– من خوشم نمیاد از آدمایی که نوشیدنی می خورن. رفتاراشون ترسناک می شه. چشاشون قرمز می شه…. چیز خوبی نیست.
پیمان با لبخندی به صداقت دخترک می گه:
– خوب پس بریم یه نسکافه بخوریم که شما هم نترسین.
نور تمام اتاق نادیا رو پر می کنه و خبر از رسیدن یه جمعه دیگه رو می ده. یه جمعه کسل کننده. دستاش رو از هم باز می کنه و کش و قوسی میاد و بعد با لبخندی که از یادآوری شب قبل و ر*ق*صیدن با پیمان روی لبش اومده نگاهش رو از پنجره اتاق به بیرون می دوزه و تو رویاهاش فرو می ره. رویاهایی که دلش می خواست روزی به حقیقت بپیونده و مطمئن شده بود که کسی نمی تونه جای پیمان رو بگیره. کار سختی در پیش داشت. مدام توی ذهنش نقشه می کشید تا ببینه چطوری می تونه به جمع گروه تحقیقی پیمان تو دانشگاه بپیونده و به این شکل کمی بهش نزدیکتر بشه و بتونه بیشتر ببینتش.
صدای زنگ تلفن از فکر و خیال بیرون میارتش و با خیزی روی تخت به سمت پاتختی کنارش هجوم می بره و بعد از بوق پنجم ششم گوشی رو برمی داره و با صدای خش دار ناشی از خواب آلودگی و لبخندی از شنیدن صدای بابک سلام می کنه.
– به به خانم سحر خیز. احوال شما؟
– قربونت برم اون زعفرونه سحرخیزه. من نانا…
بعد ناگهان نیرویی بهش نهیب می زنه و حرفش رو می خوره و بعد از چند ثانیه و در حالی که اسم به سختی تو دهنش می چرخه تکرار می کنه:
– من نادیا خانم هستم.
بابک با تعجب از به کار بردن اسم نادیا اونم از زبون نانادی که تا دیروز از این اسم متنفر بود و هر کس جز نانادی صداش می کرد می خواست بخورتش با خنده زمزمه وار به نانادی می گه:
– وایسا وایسا ببینم گفتی شما؟
– ها؟ یعنی چی شما؟ چی می گی خوبی؟ مثل این که جنابعالی خوابالو تر از منی ها.
– نه نه منظورم اینه که درست شنیدم که شما نادیا خانوم هستید؟
– خوب معلومه.
– واقعا عالیه نانا… اوه ببخشید نادیا خانم گل. این اسم خیلی قشنگه. خیلی قشنگ تر از نانادی و البته با معنی و بزرگ. وقتی نادیا صدات می کنم ناخودآگاه برام یه خانم متشخص و بزرگ می شی. دیگه دختر کوچولوی شیطون نیستی.
– هه ممنون بابکی.
– باید ممنون اون کسی باشی که باعث شد بالاخره دست از این اسم کودکی هات برداری. ببینم حالا کی بود که انقدر خاطرش برات عزیز بوده که همچین تکونی دادی؟ ها؟
– کوتاه بیا بابک. ببینم راستی مثل این که یادت رفت کارم داشتی ها.
– ها؟ کار؟
– ای بابا پس برای چی بهم زنگ زدی؟ اونم کله سحر.
– اولا خانوم خانوما بهتره یه نگاه به اون ساعتت بندازی. لنگ ظهره یه کم. اما کارم… زنگ زدم ازت یه کمک بخوام.
– شما امر بفرمایید.
بعد با لبخند ادامه م یده:
– کیه که انجام بده.
– باشه. باشه. نوبت ما هم می شه ها.
– اوه چه زودم می خوای تلافی کنی. بابا شوخی کردم. بگو گوش می دم.
بابک کمی من من می کنه و بعد آروم آروم دوباره شروع به حرف زدن می کنه:
– راستش نانا… یعنی نادیا برای روز چهارشنبه باید یه تحقیق تحویل دکتر راستین بدیم اما واقعیتش مریم و سارا هر دو سرما خورده اند و خلاصه که زنگ زدن و کل کار رو گردن من انداختن. فکر کردم شاید بتونی بهم کمک کنی و با هم رو این تحقیق کار کنیم چون خودم به تنهایی از پسش بر نمیام و عمرا هم تموم بشه. از طرفی هم اصلا دلم نمی خواد برم به دکتر راستین بگم نمی تونیم به موقع تحویل بدیم پروژه رو اینه که با سابقه خوبی که تو تحقیق ازت دیدم گفتم بهت زنگ بزنم و خلاصه بندازمت تو زحمت. هستی؟
– اوه نه تو رو خدا بابک. من هِر رو از بر تشخیص نمی دم به جون تو همون تحقیق قبلی رو هم رو حساب رو کم کنی و معذرت خواهی و مرام و خلاصه از این چیزا کار کردم و واقعا جونم به لبم رسید. به جان تو توی کل این ۱۳ سال انقدر درس نخونده بودم.
ثانیه ای مکث می کنه و بعد با خنده و لحنی عاجز ادامه می ده:
– به منه بدبخت بیچاره رحم کن. این بدترین عذابیه که می تونی بهم بدی. آخه پسرم من به این گلی، خانومی، دلت میاد این مغز بیچاره امو دچار شوک بکنی؟
بابک اما برخلاف لحن شوخ و شیطون نادیا با لحنی تقریبا جدی دوباره زمزمه می کنه:
– نادیا خواهش می کنم. تو خودت خوب می فهمی وقتی پای غرور و قول در میونه بدترین حالت اینه که کم بیاری. نمی خوام جلوی راستین کم بیارم. بهم کمک می کنی مگه نه؟
– چی کار کنم که کشته ی رفاقتم. خوب حالا موضوع چی هست؟
– خیار غَبن.
( غبن در لغت به معناى فريب و مکر است)
– هااااا؟؟؟ جانم؟؟؟؟ به جان تو همه جور خیاری شنیده بودم الا این یه مدل. جدیده؟؟؟؟
– داری شوخی می کنی دیگه؟
– نه به جان تو. شوخی کدومه. خیلی هم جدی ام. راستش ما شنیده بودیم خیار چمبر، خیار درختی، خیار گلخونه ای، خیار مجلسی، خیار سالادی، جونم برات بگه اممممم خیار معمولی. خلاصه به جان مادر جانمان این یه مدل رو تا حالا نشنیده بودیم. خوب حالا مورد مصرفش چی هست؟
نادیا بعد از این جمله بلند بلند می خنده و هم زمان از روی تخت بلند می شه و به سمت روشویی می ره و شروع به مسواک زدن دندوناش می کنه. انگار سرگرمی و موضوعی برای تفریح و تبدیل این جمعه کسل کننده به یه جمعه توپ پیدا کرده باشه.
– نادیا؟ گوشت با منه؟ داری چی کار می کنی بابا؟ این سر و صداها چیه؟
نادیا با دهن کفی و صدایی تقریبا نامفهوم می گه:
– هوم؟ دندون می شورم.
– ای خدا.
– خوب شستم حالا بگو بینیم این خیار جدید الکشف چیه؟ خوشمزه است؟ حالا این راستین گشته گشته موضوع پیدا کرده؟
– وای نادیا پس تو سر کلاس چی کار می کنی؟
– اینم پرسیدن داشت آخه؟ خوب معلومه هر کاری به جز درس گوش دادن. خوب حالا اگه می خوای بهت کمک کنم لطفا سریعا بفرما این خیاره چیه بابا. دق دادی منو. مردم از فضولی. می گی یا نه؟
– ببین خیار غبن اصطلاحا یعنی فروختن مال خود به کمتر از قيمت واقعى آن و يا خريدن کالايى بيشتر از بهاى واقعیش با جهل مغبون ( فروشنده يا خريدار ) به واقع. منظور از کمتر يا بيشتر بودن قيمت، به لحاظ شرايط مقرر تو معامله است؛ بنابراين، اگر فروشنده کالايى را که هزار تومان ارزش داره به شرط ثبوت خيار براى خودش، به کمتر از آن بفروشه، غبن تحقق پیدا نمی کنه؛ چون ارزش کالاى فروخته شده به این شکلی که گفتم، کمتر از ارزش کالايى است که به گونه بيع لازم (بيع بدون حق خيار براى فروشنده ) فروخته می شه. فهمیدی؟
– به جان خودم نه. بهت می گم خیار چیه تو چهار تا هم بهش اضافه می کنی و گیج ترم می کنی. می شه به زبون من بی سواد حرف بزنی پروفسور بالتازار؟
بعد خنده سرخوشی تحویل بابک می ده و هم زمان یه تیکه کیک رو تو دهنش می گذاره و قلپی چای می نوشه.
– خوب نانادی خانم معلومه نمی فهمی این جوری. داری ده تا کار رو با هم می کنی . تنها جایی هم که حواست نیست همین جاست.
– ای بابا بد اخلاق. خوب گشنمه دارم کیک می خورم. شما هم بفرمایید. خوب نگفتی خیاره یعنی چی اصلا! انگار این طور که داره بوش میاد این خیاره با اون خیارایی که من می شناسم فرق داره.
بابک با نفسی بلند حرصش رو خالی می کنه و سعی می کنه در مقابل شر و شیطونیای نادیا کمی تحمل و صبر و حوصله به خرج بده:
– خیار یعنی اختیار و تسلط. خیار غبن هم یعنی اختیار و تسلط دو طرف معامله بر فسخ عقد به سبب غبن. غبن رو هم که برات توضیح دادم.
– اوهوم گفتی مکر و فریب. خوب حالا اینا که معنیش تو همه کتابا هست. تو قراره چی کار کنی؟
– قراره خیار غبن رو تو قانون تجارت که کاربرد فقهیش هست بررسی کنیم. در مورد کاربردش، شرایطش، احکامش،مبدا ثبوتش و اسباب سقوطش.
– اوه قربانت. اینا که تو گفتی فقط یه یه هفته طول می کشه من بفهمم معنی اسمی شون چیه تا برسه به تحقیق رو خودشون. شرمنده خیلی می خواستم کمک کنم ها ولی نشد دیگه.
– نادیا الان وقت شوخی نیست. کار سختی هم نیست. فقط وقت گیره. با هم بشینیم روش کار کنیم قول می دم سریع همه ی معانی رو بفهمی و بتونی کار خیلی خوبی تحویل بدی. من بهت ایمان دارم.
نادیا دست از لودگی برمی داره و با لحنی جدی می گه:
– باشه بابک. خودم یه کاریش می کنم ولی نه با تو. واقعیتش حرف تو رو نمی فهمم آخه یه کم خنگ تر از این حرفام و مانی لازم می شم این طور مواقع. البته بهت قول نمی دم چیز حسابی ای ازم در بیاد اما سعی می کنم.
– مطمئنم کارت حرف نداره. درست مثل قبلی. هر جا هم کمک خواستی یا به مشکلی بر خوردی من هستما.
– باشه پس فعلا تا یکشنبه.
با قاشق چای رو آروم آروم هم می زنه و با ضربه هایی که به کناره لیوان گاه گاهی می زنه سعی می کنه تا فکرش رو متمرکز کنه و با خودش حرف می زنه:
” خوب نانادی …. آها نه شرمنده آق پیمان نادیا خانم. اه چه کار کسل کننده ای. آی آی مگه تو نبودی که تصمیم گرفتی هر جوری شده به پیمان نزدیک شی و بری جزء گروهش؟ خوب آره ولی نه این جوری. راه دیگه ای نداره تنبل خانم. این پیمان فقط با دیدن افتخارات جنابعالی چشاش برق می زنه و ممکنه خر شه و بلـــــه. اوف گیری کردما. آخه باز برم خِرِ این مانی رو بگیرم چی بگم؟ هیچی. بگو می خوای کمک دوستت کنی و از اونجایی که طبق معمول همیشه تو باغ نیستی یکی رو می خوای کمکت کنه. پاشو دختر پاشو زودتر زنگ بزن بهش که وقت نداری ها.
بالاخره قاشق رو ول می کنه و چای سرد شده اش رو مثل آب سر می کشه و در همون حال هم شماره مانی رو می گیره. اوف بردار دیگه بابا… اه…
بعد از هشت بار بوق خوردن و زمانی که ناامیدانه دست می بره که گوشی رو قطع کنه صدای مانی توی گوشی می پیچه و کلام محکمش نادیا رو به این باور می رسونه که دستش شدیدا بند بوده و به قولی خروس بی محل شده. با این حال از رو نمی ره و خندان توی گوشی فریاد می زنه:
– ای بابا. خوب شد بالاخره جواب دادی این گوشی رو. هر کی ندونه فکر می کنه چه آدم پر مشغله و گرفتار و مهمی هستی.
– نانادی کارت رو زود بگو خیلی درگیرم.
– اوی اوی حواست باشه ها. من که زنگ می زنم درگیر مرگیر خبری نیست. روز جمعه مثلا درگیر چی هستی؟ عشق و حال یا خواب یا شایدم طرف اونجاست.
بعد به قهقهه می خنده.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن