رمان تقلب پارت 2 - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت ۲

بابک و سارا رو به روی نانادی تو اتاقش می نشینند و هر کدوم سعی می کنن به شکلی حال و هوای نانادی رو عوض کنن.
– بابا چرا انقدر بی حالی نانادی؟ تو که از خدات بود این کلاسا رو بپیچونی حالا چی شده که انقدر تو هم رفتی به خاطر دو روز دانشگاه نیومدن؟
– تنهایی خونه آزارم می ده بابک. باید صبح تا شب تو تختم از این طرف به اون طرف بشم و در و دیوار رو تماشا کنم.
– ای بابا خوب این که مشکلی نیست دختر. اون موبالت رو که ازت نگرفتن. یه کم بازی کن. ماشالا تو دانشگاه که ول کن این بازی نبودی.
– سارا کیف بازی کردن با موبایل همون سر کلاس ِ. اینجا حوصله هیچ کاری ندارم… اه اصلا حالم گرفته است. نمی دونم چمه.
– خوب این که تعجبی نداره عزیزم. حالت گرفته است چون بعد فلان سال یه بی شعوری به خودش جرات داده ازت تقلب گرفته.
– آخ آخ دیدی سارا؟ به قرآن خیلی تیز بود وگرنه غیر ممکن بود بتونه بفهمه. من که تو شوک بودم. هه الان می دونی چند نفر اگه بفهمند منو می خوان دست بندازن؟ ضایع شدم رفت پی کارش. پسره خود شیرین. حالا انگار می مرد روش رو بکنه اون طرف که یعنی من ندیدم. شانس بیارم مانی نفهمه وگرنه هیچی دیگه.
بابک که می بینه نانادی دوباره کم کم داره به همون حال قبل برمی گرده و روحیه شر و شیطونش برگشته، پرتقال مقابلش رو پوست می کنه و جلوی نانادی می گذاره:
– بخور دخترم. بخور دهنت خشک شد انقدر این مراقب رو م*س*تفیض کردی. بخور جون بگیری که باید بریم پیداش کنیم یه حال حسابی ازش بگیریم که حال این نانادی ما رو گرفته.
– بابک ترم تابستون کی ثبت نامش شروع می شه؟ می دونی؟
– آره چطور؟
– خوب معلومه چطور! برم این واحد کوفتی رو بگیرم که ترم بعد از شما نخوام جدا شم. آخه لامصب پیش نیاز هم بود. تا پاس نکنم نمی تونم دو رو بگیرم.
– فقط خواهشا بشین این بار بخون که باز یکی مچت رو نگیره.
– نه بابا. اون هم چون حالم خوش نبود تونست مرتیکه بفهمه وگرنه عمرا می فهمید، خیالت تخت.
– خیلی کله شقی دختر.
– نانادی؟
– بله مامان؟
– من دیگه دارم میرم. شب دیر میایم. زنگ بزن برات شام بیارن. باشه عزیزم؟
– باشه مامان. نگران نباشید.
بابک از چشمای نانادی غم ناگهانیش رو می خونه و لحظه ای خودش رو با نانادی مقایسه می کنه و عکس العمل مامانش وقتی فقط سرش درد می کنه که چطور مثل پروانه دورش می گرده و حالا… سعی می کنه این افکار رو از خودش دور کنه و با خنده رو به سارا می کنه:
– ببینم سارا آشپزی بلدی؟
سارا از این سوال نا به هنگام بابک لحظه ای جا می خوره و نانادی با خنده رو به بابک می گه:
– هوی هوی. ببینم نکنه یادت رفت می خواستی منو بگیری؟ حالا می خوای ببینی آشپزی سارا چطوره؟ ای روزگار… شانس رو می بینی تو رو خدا. آریانا و مانی کم بودن حالا اینم چسبید بهش. خیلی نامردی بابک، اصلا نامه هامو بهم پس بده.
– کدوم نامه ها عزیزم؟ عاشقانه هاشو نمی تونم پس بدم باید از روش برای سارا تقلب بنویسم.
– بیچاره تو عرضه این کارا رو نداری که. بیا خودم برات بنویسم تو حفظش کن تابلو نشی.
لحظه ای بعد تمام غم ها فراموش شده و سه تایی تو سر و کله هم می زدن و میگفتن و میخندیدن. بابک از روی تخت بلند می شه و دست نانادی رو هم می گیره و به سمت آشپزخونه می رن. نگاه مهربونش رو به چشمای نانادی می دوزه:
– خوب حالا شما اینجا روی صندلی بشین من برات یه سوپ حسابی درست کنم این سارا هم ببینیم یه شفته پلو با دریای خورشت می تونه برامون درست کنه یا نه.
نانادی از این همه محبت قطره اشکی آروم روی گونه اش می شینه و رو به بابک می گه:
– بابک هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی همچین دوست خوبی پیدا کنم. ازت ممنونم. سارا از تو هم ممنونم. از عصری که اومدین انگار دنیا رو بهم دادین. الانم که…
بابک بین کلام نانادی می پره و با لبخند آروم دستش رو نوازش می کنه:
– بیچاره ببین چه گندی بدیم جای شام بخوری… من جای تو بودم زنگ می زدم از بیرون برام شام بیارن که سرگشنه زمین نذارم اون وقت تو رمانتیک شدی برای ما؟ برو قربونت اگه فکر کردی با این حرفا خر می شم میام می گیرمت کور خوندی.
– ای تو ذاتت. باز از تو تعریف کردم.
*****
نانادی بشقاب ها رو روی میز می چینه و روی سالاد سس می ریزه و بابک سوپ جو رو توی ظرف می کشه و سارا هم برنج رو توی دیس و کباب های ماهیتابه ای رو هم تو دیس می کشه و روی میز می گذاره و هر سه با لبخند به کباب های نیمه سوخته و برنج شفته نگاه می کنند و سر میز می شینند.
– نانادی رو به سارا می کنه و با خنده می گه:
– ای خاک تو سرت سارا. آبرومون رو بردی با این غذا پختنت. جای این آریانا و مانی خالی بیان ببینن چشمشون کیو گرفته…
– کی جای من و مانی رو خالی کرد؟ ما اینجاییم
و هم زمان سرش رو داخل آشپزخونه می کنه و از دیدن سارا و بابک لحظه ای متعجب می شه اما سریع خودش رو جمع و جور می کنه و رو به اون ها سلام بلند بالایی می کنه.
– به به هی می گفتم این بوهای خوب از کجا میاد نگو از خونه خودمون میاد. ببینم می خواستین تنهایی بخورین؟ خوب شد مادر زنم دوسم داره و سر به زنگاه رسیدم.
مانی هم با لبخند کنار اپن می رسه و سلام می کنه.
– بدو مانی. بدو که مادر زن جفتمون خیلی دوسمون داره. به موقع رسیدیم. بیا بشین. خوب ببینم حالا کی پخته؟
نانادی نگاهش رو به صورت قرمز سارا می انداره و با شیطنت رو به آریانا می گه:
– عزیزم دیگه این که گفتن نداره. از ظاهرش معلومه کی پخته دیگه. من که می دونی دست پختم حرف نداره.
– پس دست پخت سارا خانوم ِ. به به عجب سوپی هم شده. بوش تا تو خیابونم می اومد.
بابک ریز ریز می خنده و سر سارا زیرتر می ره و نانادی با خنده رو به آریانا می گه:
– نه عزیزم. سوپ رو بابک جون درست کرده. اون پلوی قد کشیده و کبابای حرفه ای رو سارا جون درست کرده.
مانی لبخندی روی صورتش میشینه و آریانا با جدیت رو به سارا با لبخندی مهربون می گه:
– عالیه سارا خانوم. حرف نداره. چه قدی هم کشیده برنج. چه کبابی بوش تا تو خیابونم می اومد. نمی دونین چه به ه*و*س انداخته بود ما رو. مگه نه مانی؟
– دستتون درد نکنه سارا خانوم واقعا حق با آریاناست.
– ای خاک تو سر زن ذلیل جفتتون. بابک جون تا اینا از این دست پخت خوشمزه سارا جون می خورن یه ملاقه دیگه از این سوپ خوشمزه ات برای من بریز که مثل این که خودم باید بخورم و تعریف کنم چون هیچ کس دیگه انگار غذا شناس نیست اینجا.
سارا سرش رو پایین می اندازه و آروم رو به آریانا می گه:
– راستش من تا حالا غذا نپخته بودم برای همین انقدر افتضاح شد… شرمنده
آریانا با لحن کاملا جدی رو به سارا می گه:
– ولی به نظر من عالی شده. حرف نداره. مگه نه مانی؟
مانی طبق معمول و اخلاق همیشگیش که عادت به تعریف الکی نداشت رو به سارا می گه:
– خانم مجد بالاخره همه چیز یه شروعی داره و برای شروع خیلی خوبه غذاتون. حالا فرصت زیاده و می بینم روزی که دست پخت عالی تون رو بخوریم.
– ببینم استاد حالا دست پخت این بابک جون من چطوره؟ سوپش خوب بود؟
– مثل همه چیزشون بیست. حرف نداشت.
– ممنون شما لطف دارید.
نانادی رو به بابک می گه:
– می گم بابک جون خیاطی ات هم بیست هست حالا؟ تو آشپزی از کجا بلدی بابا؟ اه نشد تو یه چیز ما از شما سرتر باشیم.
بابک با نگاهی گرم رو به نانادی جواب می ده:
– شما تو همه چیز از ما سر ترین. شکست نفسی می کنین.
سارا در حالی که نانادی رو به بیرون آشپزخونه می فرسته می گه:
– ظرف ها با من. تو برو بشین.
آریانا رو به سارا می گه:
– منم کمکتون می کنم.
نانادی دست مانی و بابک رو می گیره و رو به سارا و آریانا می گه:
– پس نسکافه بعدشم با جفتتون.
و به سمت سالن می ره و نگاه ممنونش رو بی هیچ کلامی به چشمای بابک می دوزه که تنهاییش رو به بهترین لحظه ها تبدیل کرده.
رو به مانی میکنه و با لبخند می گه:
– ممنونم مانی. می دونم خیلی گرفتاری و به خاطر من اومدی… شرمنده ام.
– از آریانا ممنون باش که با اون همه گرفتاری پا شد بیایم تا تو تنها نباشی. من کاری نکردم. از دوستاتم ممنون باش، دوستای خوبی داری. قدرشون رو بدون که همچین دوستایی کم پیدا میشه.
– ببینم تو برای چی ترم تابستونی گرفتی اصلا؟
– می خواستم ببینم فضولم کیه.
– چه بد اخلاق. خوب حالا که گرفتی دیگه غر زدنت چیه؟ یه روز در هفته می ری دانشگاه عوضش شیش روزه دیگه داری غر می زنی. تازه دیگه هم که تموم شد ترم. بس کن غر غر کردناتو. حالا هم این بند و بساطت رو از رو این میز جمع کن، مهمون دارم.
– تو خونه؟
– ایرادی داره؟
– دفترت رو ازت گرفتن مگه؟ اصلا خوشم نمیاد. من پس فردا امتحان دارم باید یه کتاب رو تقلب بنویسم. تو اتاقم نمی تونم. میزم کوچیکه.
– کاغذاتم همچین بزرگ نیستن که جا نشن. جمع کن برو تو اتاقت. بذار پیش غریبه ها برامون آبرو بمونه.
– برو بابا دلت خوشه. تقلب نوشتن شد بی آبرویی؟
– وای نانادی جمع کن اون کیف کتابت رو. من با وکیل جدید شرکت قرار دارم. تازه مانی هم قراره بیاد. می دونی که برسه تقلب هاتو ببینه باز سر به سرت می ذاره. تازه برای خودت می گم. جلو دو تا وکیل برای خودت آبرو بخر که فردا تو یه دادگاه دیدیشون نگن این از این وکیل قلابی هاست. حالا خود دانی.
– غلط می کنن. این کارا عرضه می خواد اینا ندارن به من چه. تازه شاید این وکیل جدیدتون یه کم عقل و شعور داشته باشه و یه تجربه هایی هم تو این زمینه داشته باشه با هم مبادله روش کنیم.
– هه. هیشکی هم نه و راستین. دلت خیلی خوش ِ. از من میشنوی تقلباتو جمع کن. چون تو دانشگاهتون استاده. بزنه و استادت بشه فاتحه ات خونده استا.
– برو بابا. مثلا مانی که استادمه چی کار کرده که این بتونه.
– ماشالا کمم نمی یاریا. لااقل یه کم جمع و جورشون کن یه گوشه بذار تا مهمونام بیان و برن. البته اگه می خوای بنویسی بهتره جمعشون کنی تو اتاقت چون ما ممکنه بیایم تو حال بشینیم.
– لج نکن دیگه. برین تو مهمون خونه. عوضش منم براتون قهوه میارم. باشه؟
– بد فکری هم نیست. باشه پس خواهشا این لباسا رو برو در بیار یه بلوز شلوار درست بپوش.
– مگه اینا چشه؟
– بگو چش نیست. تاپت که همش رو سر شونه ات ول افتاده یه بندش. شلوار جینت هم که همه جاش پاره پوره است. آخه اینا چیه می ری پول بی زبون رو می دی بالاش.
– لازمه عزیزم. اینجور شلوارا خصوصا برای سر جلسه امتحان لازمه.
– ها؟؟؟ قاطی داری تو هم ها. الان چه ربطش به امتحان؟
– خوب خنگی دیگه. دارم تقلب ها رو آماده می کنم. ای بابا.
– من که سر از کارای تو در نمیارم. ولی جان من مهمونم اومد با این تاپ و شلوار نیا جلوش. آبرومو نبر خواهشا.
با صدای در نانادی سریع بلند می شه و به سمت اتاقش می دوئه و آریانا هم برای باز کردن در می ره.
*****
مانی به سمت هال می ره و پیمان هم به تبع اون به همون سمت و قبل از اینکه آریانا متوقفشون بکنه مانی مبل رو به پیمان تعارف می کنه و نگاه پیمان روی میز ثابت می شه. مانی نگاه پیمان رو دنبال می کنه و با لبخندی روی صورتش رو به پیمان می گه:
– این دختر عموی من روزگارش بی تقلب نمی گذره. کنکورم با تقلب قبول شد اونم با رتبه سه.
پیمان نگاهش لحظه ای بهت زده به مانی خیره می شه و بعد به حال طبیعی برمی گرده و رو به مانی می گه:
– پس وای به حال اون مملکتی که ایشون بخواد وکیلش باشه.
– اینم این جوریه دیگه. ولی کارش حرف نداره. از بچگی با تقلب بزرگ شده و تا حالا هیچ کس نتونسته مچش رو بگیره. من یکی خودم رو کشتم تا یه تقلب از این دختر بگیرم بلکه سرش به سنگ بخوره و دست بکشه از این کارا ولی نتونستم. می بینید؟ مدل تقلب نویسی هاشم خاص خودشه. مثلا من نمی فهمم رو این کاعذ روغنی به این نازکی اونم با این مداد چطوری می خواد بخونه نوشته ها رو.
پیمان دوباره چیزی تو ذهنش زنگ می زنه و ناخودآگاه دهان باز می کنه و رو به مانی با لحنی عصبی می گه:
– می خواد زیر چیزی فیکسش کنه که روی یه سطحی قرار بگیره و رنگ اون سطح نوشته ها رو پر رنگ و خوانا کنه براش.
این بار مانی و آریانا با تعجب به صورن پیمان خیره می شن و بعد از چند ثانیه آریانا با خنده رو به پیمان می گه:
– بابا برم این نانادی رو صدا کنم بیاد که خر شانس تیرش به خوب جایی خورده. قبل اومدنتون می گفتم این تقلبات رو جمع کن آبرومون می ره داشت می گفت شاید این دوستتون از شما عاقل تر بود و یه راهای جدیدی هم بلد بود بشینیم تبادل روش کنیم.
پیمان زهر خندی می زنه و رو به آریانا می گه:
– نه آریانا خان من اهلش نبودم ولی خوب استاد بودن و سر جلسه بودن بهم چیزای زیادی نشون داده.
مانی رو به پیمان می گه:
– می گم پس می خوای سر این امتحان نانادی خبرت کنم یه سر بیای دانشگاه سر جلسه بلکه تو تونستی یه تقلبی از این بگیری این زبونش رو کوتاه کنه.
خنده تلخ پیمان با صدای سلام سر زنده نانادی قاطی می شه:
– بیا نانادی. بیا یه متخصص تقلب گیری پیدا کردم برات. بیا شاید بهت یه چند تا روش گفت.
دوباره همون بوی گس تو شامه اش می پیچه. انگار این خیال نمی خواد حتی یه ثانیه رهاش کنه. سعی می کنه فکرش رو آزاد کنه و با خنده ای سر خوش رو به آریانا و در حالی که به سمت مرد که پشت به او نشسته حرکت می کنه می گه:
– از متخصص های تقلب گیری آبی گرم نمی شه آریانا. تقلب ما رو نگیرن راه تقلب یاد دادن پیش ک…
لبخند روی صورت نانادی هر لحظه تلخ تر و اخم روی پیشونیش عمیق تر می شه و حرف در دهانش می مونه و با نگاه وحشی به صورت مرد خیره می شه و تنش سرد و سرد تر و سکوتش سنگین و سنگین تر می شه.
مرد با احترام مقابلش می ایسته و با صورتی بی حرکت و بدون کوچک ترین لبخند یا اخمی سلام کوتاهی می کنه.
نانادی بدون اینکه حتی زحمت جلو بردن دستش رو بده رو به مرد سری تکون می ده و به سمت کاغذ های روی میز می ره و شروع به جمع کردنشون می کنه.
مانی و آریانا خیره به حرکت غیرعادی نانادی ِ همیشه خون گرم و سرخوش نگاه می کنند و پیمان دوباره سکوت رو می شکنه:
– خانومه راد…
نانادی حرفش رو با عصبانیت قطع می کنه:
– نانادی…
– بله بله خانم نادیا ببینم فکر نمی کنید بهتره به جای تقلب بشینید کتاب رو بخونید؟ فکر نکنم کار چندان سخت و وقت گیری باشه.
– این جوری بهتره.
– اگه احیانا ازتون تقلب بگیرن چی؟ می ارزه؟
– فقط یه نفر می تونه ازم تقلب بگیره که اونم امیدوارم دیگه چشمم بهش نخوره.
مانی با تعجب به صورت پر خشم نانادی نگاه می کنه و بین حرفشون می پره:
– ببینم نانادی از چی حرف می زنی؟ کی می تونه تقلب از تو بگیره؟ جریان چیه؟ یعنی واقعا چنین کسی رو می شناسی تو؟
نانادی نگاهش رو به چشمای پیمان می دوزه و با صدایی خشمگین می گه:
– آره می شناسم. همون کسی که برای اولین و مطمئنا آخرین بار ازم تقلب گرفت.
آریانا با صدای کاملا متعجب می گه:
– هااااا؟؟؟
مانی با تعجب می گه:
– جان من راست می گی نانادی؟ کی؟ ها؟
– از خودش بپرسین. قطعا براش خیلی افتخار بوده.
برگه های تو دستش رو برمی گردونه که نگاه پیمان رو میخ کوب روی صورتش می بینه. انگار حرفی برای گفتن داره. نگاهش گرم ِ و از گرماش گرم می شه. بهشون پشت می کنه و آخرین چیزی که میشنوه تنها یه زمزمه است:
– نکن اینکار رو… بشین بخونش.
هنوز صدا از پایین می اومد. نانادی برگه های تقلب رو جلوش گذاشته بود و اشک آروم آروم روی گونه اش پایین می اومد. خودش هم نمی دونست چش شده. اون نگاه، صدا، انگار فیلمی بود که تو مغزش مدام تکرار می شد و دستش روی کاغذ بی حرکت مونده بود. این چه نگاهی بود که این جور دستش رو بی حرکت کرده بود؟
” نانادی حواست کجاست؟ بسه دیگه. باید تقلباتو بنویسی. پس بیخیال این مردک شو. چی بود اسمش؟؟؟؟ راستین؟؟؟؟ “
تو حال و هوای خودش بود که در باز شد و آریانا سرش رو توی اتاق کرد:
– نانادی؟
– جانم؟
– می شه زنگ بزنی شام سفارش بدی و بعدم بیای پایین میز رو بچینی برای شام؟
باز هم نتونست به آریانا نه بگه. آروم سرش رو به علامت باشه تکون می ده و آریانا ب*و*سه ای براش می فرسته و از اتاق بیرون می ره و نانادی سرش رو بین دستاش می گیره و روی تخت می شینه. دستش به سمت تلفن می ره و شماره رستوران رو می گیره. اما بوق اشغال انگار بهش دهن کجی می کنه. ناخودآگاه تمام ناراحتیش رو سر تلفن خالی و روی تخت پرتش می کنه و از روی تخت بلند می شه و به سمت پله ها می ره. نگاهی رو روی خودش حس می کنه. آروم سرش رو بلند می کنه و باز همون نگاه. نمی تونه تحملش کنه پس سرش رو می اندازه پایین و بی توجه از پله ها پایین می آد و از مقابل هال می گذره و وارد آشپزخونه می شه و مشغول درست کردن شام می شه. خودش هم نمی دونه چرا می خواد خودش غذا درست کنه. کاری که از وقتی ۱۲ ۱۳ سال داشت برای خودش می کرد و همیشه هم یه جاش رو می سوزوند و بعد اشک می ریخت… برای خودش که باید غذاشم خودش درست می کرد!
همیشه بهترین روز هفته براش شنبه ها بود که از شب قبل چیزی برای نهارش مونده بود و فقط باید گرمش می کرد. اما حالا انگار درست کردن غذا براش دلچسب شده بود. انگار تو اون لحظه تنها چیزی بود که باعث می شد فکر مشغولش کمی آروم بشه. لازانیا رو آماده کرد و توی فر گذاشت و بعد تیکه های فیله مرغ رو توی تخم مرغ و آرد سوخاری فرو برد و داخل ظرف روغن انداخت و بعد ذرت و هویج پخته رو با یه مقدار کره و آبلیمو گرم کرد. حالا انقدر مشغول بود که فرصتی برای فکر کردن نداشت و این آرومش کرده بود. دوباره نگاهش رو روی خودش حس می کنه و سرش رو بالا می گیره و این هم زمان می شه با ریختن قارچ های پودر زده داخل روغن. نگاه مرد پر از سوال و فکر نانادی دنبال پیدا کردن سوال که با صدای جیغ خودش از جا می پره و نگاهش به صورت ترسان پیمان و قامت نیم خیز شده اش می افته که دوباره روی مبل می شینه و تنها با نگاه همراهیش می کنه. نگاهی که نگرانی توش موج می زنه اما یه علامت سوال تو ذهن نانادی نقش می بنده و اون تنها یک کلمه است.
“چرا”
روی دستش رو به سمت دهنش می بره و طبق عادتی که از بچگی تو سرش مونده لبش رو روی دستش قرار می ده و آروم با زبونش لیس می زنتش که آریانا وارد آشپزخونه می شه:
– باز تو خودتو سوزوندی؟ آخه دختر چرا خودتو به زحمت انداختی من که گفتم زنگ بزن بیرون سفارش بده.
نانادی با سادگی سرش رو کج میکنه:
– اشغال بود.
– ها؟؟؟ خوب تا ابد که اشغال نمی موند. بالاخره آزاد می شد.
– حوصله ی صبر کردن نداشتم.
– نانادی تو چته؟ چرا چند ماهه انقدر عوض شدی؟ انگار از یه چیزی ناراحتی. چیزی شده؟ همش بی حوصله ای. تو که این جوری نبودی.
لبخند شیرینی رو لبش می شینه و با سرخوشی می گه:
– نه بابا. خیالاتی شدی. خیلی هم سر حالم. حالا بدو برو بیرون یه کم تبلیغ شامم رو بکن تا صداتون کنم بیاین.
گونه نانادی رو می ب*و*سه و با لبخند می گه:
– غذاهای تو تعریف نمی خواد خودشون عالی ان. هر کی یه بار بخوره یه عمر مشتری می شه.
– پس قربون دستت بی خیال شو. زنگ می زنم براتون غذا بیارن. حوصله ی مشتری شدن این راستین جون عنقتون رو ندارم به جان تو.
خنده بلندی می کنه و هم زمان با خروجش می گه:
– دلتم بخواد. کم براش سر و دست نمی شکنن. یکیش رو که زیاد ملاقاتم می کنیم. خوب چیزی هم هست جای خواهری.
خودش هم نمی دونه چرا ناگهان چیزی تو وجودش می ریزه و خورد می شه. انگار دلش هری می ریزه پایین. نگاهش پر غم می شه و این نگاه از چشم پیمان دور نمی مونه و ناخودآگاه به فکر فرو می برتش. هنوز تو فکره که با صدای آریانا که برای شام دعوتشون می کنه از فکر بیرون میاد و از جا بلند می شه.
– امشب شام مهمون نانادی خانوم گل هستیم. بهتون اطمینان می دم دست پختش از دست پخت مامانم هم بهتره پیمان جان.
– میزی که چیدن که حرف نداره بویی که راه انداختنم که دیگه عالیه. تا ببینیم مشک چطوری هست.
دیگه میلی به خوردن نداره. انگار اشتهاش یک باره کور شده باشه. با قطعه مرغ داخل بشقابش شروع می کنه به بازی کردن و در همون حال نگاهش رو می دوزه به آریانا، مانی و پیمان. همه شون سرگرم خوردن هستن. شاید اگه شرایط دیگه و کس دیگه و یا حتی قبل از حرفای آریانا بود الان تمام فکرش دور این می چرخید که به نظر پیمان دست پختش چه جوریه. خوبه یا نه. لذت می بره از خوردنش یا نه. تو نگاهش اون تحسینی که همیشه تو نگاه همه فامیل بوده هست یا نه. می تونه درک کنه که یه دختر ۱۸ ساله که چنین دست پختی داشته باشه مثال زدنیه در نوع خودش یا نه. اما حالا حتی حوصله سر میز نشستن هم نداره. دلش اتاقش رو می خواد و تنهاییش و اشکاشو که آرومش کنه. دلش خرس پشمالوشو می خواد که بگیره تو بغلش و محکم به خودش بچسبونه و…
ناگهان با صدایی از جا می پره:
– نادیا خانوم شما خودتون نمی خواین میل کنید؟
اخماش رو تو هم می کشه و رو به پیمان می گه:
– من نانادی هستم. اینو فراموش نکنید.
ریلکس نگاهش رو به چشمای نانادی می دوزه:
– اما نادیا زیبا تره. نانادی خیلی بچه گانه است. به نظر خودتون این طور نیست؟ من نمی فهمم چرا بعضی دختر خانوم ها از اسم خودشون فرار می کنن و می خوان اسم دیگه ای داشته باشن. اسم خودتون بسیار زیباست و حس بزرگی و وقار و منش یه خانوم رو القا می کنه. بهتون پیشنهاد می کنم رو این تعصب کودکانه تون تجدید نظر کنید. البته این نظر شخصی منه و توضیح دادم که دفعه بعد باز از نادیا خوندنتون بر من خشم نگیرین.
نگاه وحشی دختر رو باز روی صورتش می بینه اما به روی خودش نمیاره و با لبخندی آروم بار دیگه چشم می دوزه به اون جنگل وحشی و زمزمه می کنه واقعا دست پخت عالی ای دارید. حیفه خودتون میل نکنید.
دندون هاشو روی هم فشار می ده و تو دلش زمزمه می کنه:
“کوفت بخوری. گیر کنه تو گلوت.”
ناگهان با سرفه های پیمان به خودش میاد و پشیمون از حرفی که زده. دست و پاش رو گم می کنه و ناخودآگاه فکرش رو بلند به زبون میاره:
– به خدا نمی خواستم واقعا تو گلوتون بپره. باور کنین.
بغض تو گلوش می شینه و هم زمان لیوان رو به سمت پیمان می گیره و پاسخ پیمان تنها لبخندی مهربان به این همه پاکی و سادگی دخترک است.
نگاهش رو روی برگه ها می چرخونه و یک بار دیگه مرتبشون می کنه و بعد با چسب روی پاش می چسبونه و شلوار جینش رو پاش می کنه. حالا دقیقا جای تقلب ها با جای ریش ریش های پاره شده شلوار جین یکیه. روپوشش رو تن می کنه و از در بیرون می ره. مدام تو ذهنش ناخوداگاه جای هر تقلب رو مرور می کنه. هر چی سعی می کنه تا لبخند رو لبش بیاد انگار جایی برای لبخند روی لبش نیست. پاش رو روی پدال گاز فشار می ده و با آهنگ شادی که توی ضبط می گذاره سعی می کنه به زور شادی و سرخوشی رو به خودش هدیه بده.
روی صندلی می شینه و آروم مراقب ها رو زیر نظر می گیره. توی کلاس نشسته و تنها یک مراقب هست. با خیال راحت لبخند می زنه و روی صندلی لم می ده و پاهاش رو روی هم می اندازه و منتظر تا برگه ها پخش بشه.
لحظه ای بعد سکوت تمام کلاس رو در برمی گیره و زن شروع به قدم زدن می کنه و نانادی برگه سوال ها رو نگاه می کنه. حالا دقیق جای هر سوال رو می دونه و تنها منتظر تا مراقب از جلوش رد بشه و به انتهای کلاس بره و بعد آروم روپوش رو کنار می زنه و پاش رو خم می کنه. با خم شدن پاش قسمت پاره شده شلوار جین از هم باز و برگه چسبیده شده روی پاش معلوم می شه. هنوز شروع به خوندن نکرده همون قدمها تو گوشش می پیچه و ثانیه ای بعد پیمان رو می بینه که بالای سرش ایستاده. نگاهش رو به چشمای وحشی پیمان می دوزه که عصبانیت توش شعله کشیده. پیمان بالا سرش بی حرکت می ایسته و نانادی عصبی منتظر تا از کنارش رد شه و بره.
پیمان آروم خم می شه و روپوش نیمه برگشته نانادی رو روی پاش می کشه و همون جور با سر خم شده روی برگه نانادی و به شکلی که انگار داره جواب سوالی رو می ده، زمزمه می کنه:
– من همین جا ایستادم تا برگه تون رو بدین. کوچکترین تقلبی بکنید برگه رو خط می کشم پس بهتره به فکر تقلب نیفتید. حالا شروع کنید به جواب دادن.
نانادی با وحشت نگاهش رو برگه می دوزه. شش سوال که پنج سوالش رو باید جواب بده و بالای برگه تاکید شده اگر به شش سوال پاسخ بدین درست ترین جوابتون محاسبه نشده و خط زده می شه. نگاه پر التماسش رو به چشمای پیمان می دوزه اما پیمان نگاهش رو ندیده می گیره و سرش رو به طرفین حرکت می ده و روی صندلی خالی مقابل نانادی می شینه و نگاهش رو به برگه ی نانادی می دوزه. نانادی م*س*تاصل چند لحظه برگه رو زیر و رو می کنه و بعد عصبی پاش رو تکون تکون می ده و برگه سوال رو روی میز می اندازه و خودکارش رو با عصبانیت روش می کوبه و نگاهش رو به پشت صندلی نفر جلویی می دوزه. مغزش خالی خالیه. لحظه ای فکر می کنه از روی نفر جلوییش بنویسه که با به یاد آوردن سوالها و تشریحی بودنشون خود به خود این فکر هم خط می خوره. تصمیم می گیره بی خیال امتحان بشه. از روی صندلیش نیم خیز می شه که پیمان بلند می شه و بالا سرش می ایسته و نگاه پرسانش رو به چشمای عصبی نانادی می دوزه.
برگه ها رو تو دست و به طرف پیمان می گیره.
پیمان با عصبانیت می گه:
– بشین سر جات جواب سوالا رو بنویس.
– هه. چطوری؟
– یعنی انقدر عرضه نداری که امتحانی که دو بار تقلب براش نوشتی رو بتونی حالا بدون تقلب بنویسی؟ پس تو اون مغز چی پر کردن؟
– می خوام برگه مو بدم به شما هم ربطی نداره.
– نمی تونی باید حداقل تا نیم ساعت بعد از شروع امتحان سر جلسه بشینی.
شکست خورده روی صندلی می شینه و پیمان هم آروم برگه ها رو روی میزش می گذاره:
– سوالا رو با دقت بخون. حواست رو جمع کن. تقلب هایی که نوشتی یادت بیار. مطمئنم کسی که انقدر باهوش باشه که عقلش به چنین راههایی برای تقلب کردن برسه یه کم فکر کنه می تونه سوال ها رو جواب بده. اگه می خوای سر جام بنشونیم و تلافی کنی الان بهترین فرصته. چون من معتقدم عرضه اینکه یه امتحان رو بدون تقلب پاس کنی نداری پس بهم ثابت کن که چرت می گم. این جوری شک نکن که دفعه بعدی که چشمت منو ببینه می تونی سرت رو بلند کنی و با پوزخند بهم نگاه کنی و این من باشم که از خجالتم سرم رو پایین بگیرم. حالا فکر کن ببین این راه رو ترجیح می دی یا اینکه ورقه سفید بدی و من دفعه بعدی که دیدمت بهت پوزخند بزنم.
لحظه ای تو ذهنش فکر می کنه که چرا باید اصلا این آدم براش مهم باشه که حالا بهش پوزخند بزنه یا نه. که بخواد بهش ثابت کنه عرضه پاس کردن این امتحان رو داره بدون تقلب یا نه. تو همین گیر و دار صدایی تو وجودش به مبارزه می طلبتش. انگار یه تفریح جالب و پر هیجان باشه. ناگهان مغزش شروع به فعالیت می کنه. نانادی الان وقتشه. بنشونش سر جاش. تلافی اون تقلب گرفتنش رو در بیار. تو هیچ وقت کم نیاوردی پس الانم کم نمیاری.
برگه رو دوباره توی دست می گیره و این بار با تمام حواس سوال رو می خونه و تو ذهنش جای جواب روی پاش رو تصور می کنه و آروم آروم نوشته ها رو به ذهن میاره. انگار مغزش هم از این که یه بار دیگه به کار گرفته شده به هیجان آمده باشه با سرعت شروع به پردازش اطلاعات می کنه. زمانی به خودش میاد که تنها یک سوال باقی مونده. مغزش واقعا خسته شده.. سرش رو بلند می کنه و آروم دستش رو روی چشماش می کشه که نگاه پیمان رو روی خودش ثابت می بینه. نگاهی که فقط به اون دوخته شده اما انگار جای دیگه ایه. جایی فرسنگ ها دور تر از این زمان و مکان.
– اگه سرت از روی برگه ات تکون بخوره به قرآن تقلبت رو می گیرم و از شرکت اخراجی.
– کافیه فقط نگاهت رو بر گردونی و نبینی.
– اما من می بینم. پس حواست رو جمع کن.
– خواهش می کنم مجبورم. میفتم.
– فقط خفه شو و سرت رو بنداز پایین تا بعد تکلیفت رو روشن کنم.
– تو این کار رو نمی کنی.
– مریم قسم می خورم که این کار رو می کنم. خجالت بکش این امتحان در مقابل اون پرونده هایی که تو شرکت باهاشون سر و کار داری آب خوردنه. یه کم مغزت رو به کار بندازی می تونی بنویسی.
– داری لج می کنی. می خوای تلافی کنی.
– روز اولی که تصمیم گرفتم پات رو تو اون خراب شده بذاری فقط به خاطر این بود که دست از تقلب کردن برداری. پس ربطی به هیچی نداره.
ظاهرا حرفش رو قبول کرده و سرش پایین و مشغول نوشتنه. لبخند خسته و درمونده ای به صورتش می زنه و بعد از چند دقیقه از کنارش رد می شه. چیزی تو وجودش فریاد می زنه:
” بهش اعتماد نکن. اون قابل اعتماد نیست. برگرد. زود باش.”
انقدر بی اعتمادش کرده که صدای درونش رو بپذیره. سرش رو برمی گردونه و به سمتش می ره. برگ تقلب رو از لای برگه هاش بیرون می کشه و خودکار قرمز رو روی برگه می کشه و از کنارش با نگاهی تلخ رد می شه.
پیمان رو می بینه با نگاهی خشمگین که با دو گام بلند به عقب برگشته و همچون عقاب نگاهش رو روی برگه اش دوخته. هنوز خیره به پیمان که بالای سرش می ایسته و نگاهش رو به روی پای نانادی و روپوشی که همون جور روی پاش کشیده شده و روی تقلب ها رو پوشونده می دوزه. پشیمونی تو نگاهش سایه می اندازه و سرش رو به طرفین حرکت می ده و آروم از کنارش رد می شه و پشت به نانادی به در کلاس تکیه می ده. نه پیمان چطور چنین فکری به مغزت خطور کرد آخه؟ مگه ندیدی چطور سرش توی برگه هاش بود؟ چرا گذاشتی چنین فکری تو ذهنت بیاد؟ این مریم نیست. این دختر اهل دور زدن نیست. اهل کلک نیست. تو افکارش در حال کلنجار رفتنه که نانادی بلند می شه و برگه رو مقابل زن می گیره و ثانیه ای بعد در حالی که از کنارش رد می شه می گه:
– ممنونم.
لبخند گرمش رو روی صورتش می دوزه آروم زمزمه می کنه:
– خوب دادی؟
با صداقت سرش رو بالا می گیره و تنها یک جمله می گه:
– نمی دونم اما امیدوارم پاس بشه نمی خوام از دوستام جدا بشم.
و از کنارش می گذره.
روی نیمکت پشت دانشکده ادبیات می شینه و چشماش رو می بنده و به نیمکت تکیه می ده. احساس خوبی داره. احساسی که خودش هم نمی دونه چیه فقط می دونه خوبه. بعد از چند ماه برای اولین بار حس آرامش رو تو وجودش لمس می کنه و لبخند روی لبش می شینه. از روی نیمکت بلند می شه و سلانه سلانه به سمت درب خروجی حرکت می کنه. نگاهش روی تک تک کفش ها با دقت حرکت می کنه. انگار دنبال چیزی باشه. گوش هاش به صداها با دقت گوش می ده. دنبال صدای اون قدم های پر قدرته. همون قدم هایی که می دونه متعلق به او نیست اما باز هم در انتظارشه. توی ذهنش هزاران علامت سوال در گردشه. در ماشین رو باز می کنه و با روشن شدن ماشین نگاهش روی ساعت ماشین حرکت می کنه عقربه ۱۱:۱۱ دقیقه رو نشون می ده. لبخند پهنی روی لبش می شینه و بلند با خودش زمزمه می کنه:
– خوب … اممم… آرزو می کنم اون دختره رو ببینم. دلم می خواد بدونم کیه؟ خوب هیشکی هم که نیست ب*و*سش کنیم پس دست مبارک خودمو می ب*و*سم. خوب خودم رو دوست دارم دیگه. نانادی زده به سرت ها. خوب حالا به فرض دیدیش. که چی بشه؟ چه اهمیتی داره؟ خوب حتما مهمه دیگه. می خوام بدونم اون دختر کیه که چشم پیمان راستین گرفتتش. می خوام بدونم از چه تیپ آدمایی خوشش میاد. خوب مثلا دونستی بعدش؟ بعدش؟؟؟؟ نمی دونم. برام یه علامت سوال شده به خدا. آخه آدم عجیبیه. اول ازم تقلب می گیره بعد میاد بیمارستان و گل میاره بعد میاد و می گه بشین درس بخون جای تقلب و بعد میاد بالا سرم می ایسته تا تقلب نکنم بعد …. خوب تو باشی برات عجیب نیست؟ نانادی بهونه نیار بگو گلوت گیر کرده. نه به خدا. اصلا این جوری نیست. به جان خودم اگه برام فرقی داشته باشه با بابک… نه خوب با بابک که فرق داره. با مانی… نه با اون هم فرق داره… نمی دونم، به خدا نمیدونم خودم هم.
– مریم به خودت بیا. این راهی که داری می ری به هیچ جا نمی رسه. آخه عزیز من چرا انقدر عوض شدی؟ کوش اون دختری که تمام فکر و ذکرش رسوندن پدرش به آرزوهاش بود؟ این جوری می خوای به جایی برسی؟ خودتو تازگی تو آینه دیدی؟ کوش اون دختر ساده و خانومی که من یه سال پیش تو دانشگاه دیدم؟ کوش اون دختری که نگاه وحشی اش رو تو چشمام دوخته بود و زل زده بود تو چشمام و با غرور بهم می گفت چطور دارن صورتشونو با سیلی سرخ می کنن تا از احدی کمک نگیرن؟ کو اون دختری که با افتخار از سبزی پاک کردن و سرخ کردن برای همسایه ها حرف میزد؟ اون صداقت کجا رفت؟ به خدا که اون لباسای کهنه به صد تای اینا می ارزید. اون صورت ساده و بی آرایشت جلوه ای داشت که این همه رنگ و روغن الانت نداره. مریم کج رفتی اما دیر نیست، برگرد. خودم کمکت می کنم.
– ولم کن پیمان. من راضی ام. الان خوشحالم. من این زندگی رو دوست دارم. نمی خوام برگردم. می خوام جلو برم. از این جلو تر. می خوام تمام اون روز ها رو فراموش کنم پس به خاطرم نیارشون.
– د آخه لامصب داری زندگیت رو نابود می کنی. کوری الان. نمی فهمی داری چه غلطی می کنی.
– چرا؟ چون امیر دوسم داره؟ داری حسودی می کنی؟
– به قرآن اگه حسودی کنم… از روز اولی که دیدمت خواستم بهت کمک کنم تا به آرزوهات برسی. تا یه روز یکی مثل من بشی. درست همون جوری که اون موقع ها می خواستی. نامردم اگه حتی برای یه ثانیه حسی جز برادری بهت داشتم. حاضرم بازم پشتت باشم و کمکت کنم حتی حاضرم خفه شم و هیچی نگم اما اگه بهم ثابت کنی امیر رو می شناسی، که لیاقتش رو داره. تو نمی فهمی مریم.
– انقدر نگو مریم مریم. من ساینا ام. امیر متنفره از اسم مریم… هی تکرارش نکن.
سرش رو توی دستاش می گیره و نگاهش رو به صندلی خالی اتاق روبرو می دوزه. به جای خالی دخترکی که شاید…
” نه پیمان تو بی تقصیر بودی. تو جز خیر چیزی براش نخواسته بودی. تو فقط می خواستی یه نفر رو تو این دنیای بی در و پیکر نجات بدی… نه من تو کار خدا دخالت کردم. مگه نشنیدی می گن خدا کور رو می شناخت که بهش دو چشم بینا نداد؟ خدا می دونست مریم باید اون جوری زندگی کنه. می دونست که باید برای یه لقمه نون جون بکنه وگرنه… این من بودم که دخالت بی جا کردم و حالا یه عمر باید زجر بکشم. داشت برام کم رنگ می شد. ای خدا چرا دوباره زنده اش کردی؟ این کیه که باز سر راهم گذاشتی؟ اصلا به من چه که داره با زندگیش چی کار می کنه؟ خوب اینم اینجوریه. لذت می بره تقلب کنه. تو رو سننه؟ بشین سرجات. یه اشتباه رو دوبار تکرار نکن… دست خودم نیست. اون نگاه وادارم کرد. تو که دیدی چطور جلوی خودم رو گرفتم اما خودش گوش نکرد. خودش خواست تا دوباره این صفحه ها ورق بخوره و کتاب برگرده به اول.
صدای زنگ تلفن از این دریای طوفانی به ساحل امن می برتش.
– سلام استاد پیمان عزیز. خوبی شما؟
– ممنون عزیزم. بد نیستم. شما چطوری؟
– ای .
– مشکلی پیش اومده کمند جان؟
– دلم گرفته.
– می خوای بریم بیرون یه دوری بزنیم؟
– می شه بیام اونجا؟
– نه عزیزم. من تنهام، نمیشه.
– اه. هنوزم این اخلاق گندت رو ترک نکردی؟
– شرط عقله. کاری نکن که بعد پشیمون شی. علاج واقعه رو قبل از وقوع کن.
– کوتاه بیا پیمان. نه تو بچه دو ساله ای نه من.
– هوا و ه*و*س سن نمی شناسه… یه لحظه است… یه آن… درست به اندازه یه چشم رو هم گذاشتن.
– پیمان؟
– جانم؟
– هیچی. قرارمون جای همیشگی.
– نیم ساعت دیگه اونجام.
– بازم مثل همیشه نپرسیدی چی می خواستم بگم که خوردمش.
– حتما درست تر بود که اون حرف رو نزنی، پس خودتم فراموشش کن. بذار دروغ نگفته باشی و واقعا بشه هیچی.
سکوت شب همه جا رو فرا گرفته بود و حالا از اون همه ازدحام و صدای بوق و هم همه خبری نبود. تنها چیزی که از اون بالا دیده می شد سیل نور بود و زیبایی خیره کننده شهر. لبه ی بلندی نشسته بود و پاهاشو آویزون کرده و تکون تکون می داد. نگاهش خیره به این شهر پر فریب و حواسش توی سال هایی دور قدم می زد. توی قدم هایی که برای اولین و آخرین بار تو زندگیش اومده بود. عشق رو با تمام زیباییش حس کرده بود. باهاش زندگی کرده بود.
با دستی که آروم روی شونه اش قرار می گیره به خودش میاد و آروم صورتش رو به سمت پیمان برمی گردونه و لبخندی پر تشکر روی لب هاش می شینه.
– دختر تو که بازم اینجا نشستی. آخر یه روز از اینجا می افتی پایین ها.
– تازه اون وقت با این شهر و مردمش یکی می شم. اون وقت منم خاکستری می شم. خاکستری بودن بهتر از سفید بودنه.
– بس کن کمند جان. تا کی می خوای خودت رو آزار بدی؟
هم زمان کنار کمند می شینه و دستش رو دور شونه ی کمند می اندازه و نگاه خندانش رو به چشماش می دوزه.
باد خنک شهریور ماه با سخاوت صورتشون رو نوازش می کنه. کمند از این خنکی کمی جمع تر می شه و دست پیمان تنگ تر.
– سردته؟
– یه کم.
– می خوای بریم؟
– تازه اومدیم.
– هر بار که می گی دلت گرفته بهت می گم بیایم همین جا و هر بار هم پشیمون می شم که چرا اینجا رو پیشنهاد دادم.
– پیمان نباید از چیزی فرار کرد. خاطره ها رو باید همیشه به یاد نگه داشت. همه اش تلخ نبود. شیرینی هاشم زیاد بود.
– کمند برای یه شروع دوباره باید بعضی خاطره ها رو حتی خط زد.
– پیمان دلم قهوه می خواد.
– بازم تلخ؟
– یه قهوه تلخ با یه شکلات شیرین. این جوری بهتره.
دستش رو می گیره و بلند می شن و آهسته شروع می کنن به قدم زدن. هر کس از دور می بینتشون لبخند می زنه. شاید هر دختری به کمند و هر پسری به پیمان حسودی کنه اما هیچ کس از دلشون خبر نداره که اگه خبر داشت شاید به تنها چیزی که فکر نمی کرد همین حسادت بود. هر دو محکم قدم برمی داشتن تا سستی درونشون رو پنهان کنند. یک جفت در دل شب که ماه بهشون خیره شده بود و دیدار تازه می کرد.
حالا رو به روی هم توی لابی هتل نشسته بودن و شاید تنها نقطه ارتباطشون نگاه هاشون بود که هر دو روی بخاری که از فنجون قهوه بلند می شد خیره شده بودند. کمند تمام تلاشش رو به کار می گیره و با نگاهی خجالت زده و صدایی لرزان رو به پیمان می گه:
– پیمان ساینا خوشحال بود؟
پیمان ناگهان به حال پرت می شه و نگاه جستجوگرش روی صورت کمند می چرخه. بالاخره پرسیده بود. بالاخره خواسته بود که بدونه. بالاخره این سوالی که همیشه دریای سوال پشتش رو با یه هیچی خشک کرده بود از زبونش خارج شده بود.
نگاهش روی صورت کمند و قطره اشکی که آروم در حال روون شدن ِ ثابت می شه و بعد آروم دستش رو بالا می بره و لحظه ای تو هوا معلق می مونه و دوباره پایین می افته و این بار دستمال کنار فنجان رو برمی داره و به سمت کمند می گیره.
– مریم نه ساینا.
– اما خودش و امیر هر دو ساینا رو دوست داشتن نه مریم.
– می دونی چرا؟
– چیزای مهم تری رو نمی دونم. این که فقط یه اسمه.
– اما همون نقطه شروعه. همون مهم ترین چیزه.
– پس تو برام بگو.
– مریم از اون آدمایی بود که می خواست فرار کنه و امیر از اون آدمایی که باید براش حرمت قائل می شد. برای همه وجودش. حتی نگاهش. امیر دنبال حرمت نگه داشتن نبود و برای زیر پا گذاشتن چی بهتر از این که اول وجود و هویت مریم رو نابود می کرد. مریم دیگه مریم نبود. یه دختر بی هویت بود، بی ریشه، بی نام و نشون. چون شده بود ساینا. یه بی نام و نشون صاحبی نداره. ادعایی روش نیست. یه هاله است. هاله ای که با یه فوت کردن کنار می ره. مثل یه مه که با یه آفتاب باز می شه و گم می شه و دیگه کسی ازش خبر نداره. کسی مرگش رو نمی فهمه.
– دختر قشنگی بود؟
– آدما ذاتشون باید قشنگ باشه. صورت قشنگ مال چند صباحه کمند.
– اگه ذاتش قشنگ نبود که …
حرفش رو می خوره.
آروم با سر انگشتش روی دست کمند رو نوازش می کنه و ناگهان دستش بی حرکت می شه و نگاهش تلخ و با عضلاتی منقبض فنجون قهوه رو محکم می گیره و انگار با خودش حرف بزنه می گه:
– اشتباه نکن کمند. ذاتش قشنگ بود. پاک بود. معصوم بود. اما نتونست این پاکی و معصومیت و قشنگی رو حفظ کنه.
پوزخندی به صورت پیمان می زنه و دستش رو روی انگشتای از فشار سفید شده پیمان می گذاره و آروم آروم شلشون می کنه و لحظه ای بعد از روی مبل بلند می شه و بی هیچ حرفی به سمت بیرون می ره.
پیمان نگاهش رو به قامت بلند کمند می دوزه و رفتنش رو تماشا می کنه. الان وقت حرف زدن نیست. کمند تنهاییش رو می خواد. بدون حتی حضور پیمان. این حقشه.
کمند به سمت پرتگاه می ره. حالا اشک تمام صورتش رو خیس کرده. با نگاهش به رو به رو و شهر زیر پاش نگاه می کنه. این بار جز دود و سیاهی چیزی به چشمش نمیاد. دیگه خبری از اون همه نور و زندگی شهری، اون ساختمون های سر به فلک کشیده و مربع های کوچیک پر نور نیست. فقط سیاهیه. پاش قدمی جلوتر می گذاره و خاطرات جلوی چشمش زنده می شه. قدم دوم رو می گذاره و صدای ریزش خاک های سست لبه زیر گوشش فریاد می زنه و باز همون دستی قدرتمند از پشت می گیرتش و به عقب می بره. باز همون خشم و طوفان دو چشم سیاه روی صورتش حرکت می کنه و دستی که باز بالا می ره ولی مثل هر بار سریع فرو می افته اما کمند احساس همون اولین و آخرین باری که سیلی روی صورتش خوابیده رو حس می کنه. طعمی که باید تلخ می بود اما شیرین ترین طعم شده بود. درست به شیرینی طعم زنده بودن.
– هنوزم احمقی.
– خسته ام پیمان. خسته.
پیمان روی زمین می شینه و کمند آروم سرش رو روی پای پیمان می گذاره.
– حداقل مزیت این احمق بودن داشتن پاهای تو برای گذاشتن سرم و آروم گرفتنه.
– می تونی عاقل باشی و خیلی بیشتر از این رو داشته باشی. می تونی گرمای…
– فقط به خاطر چیزی که تو اسمش رو گذاشتی عذاب وجدان؟ نه پیمان. خودتم می دونی مقصر هیچ کس نبود جز خود ساینا…
– کمند هیچ وقت نتونستم کسی رو جز خودم مقصر اصلی این ماجرا بدونم. هر بار نگاهم به صورت تو افتاد تنها تونستم سرم رو با شرمندگی پایین بگیرم. اگه من پای مریم رو به دفترم باز نمی کردم، اگه من حواسم رو بهش می دادم و اولین قدم کجی که برداشت جلوشو می گرفتم اگه…
– کوتاه بیا پیمان. بسه تو رو خدا. اگه کسی مقصر بوده باشه امیره… حتی ساینا هم نه…
– یعنی تو واقعا ساینا رو مقصر نمی دونی؟ ازش متنفر نیستی؟
– نه پیمان این چه حرفیه؟ من حتی از دشمنم هم متنفر نیستم. می دونی همه چیز از همون روزی که اون خبر رو از ساینا شنیدم زیر و رو شد. هنوزم باورم نمی شه پیمان. یادته؟ انقدر خبر برام ثقیل بود که تو اون لحظه فکر کردم هیچ راهی جز اینکه خودم نباشم نیست. من فکر کردم با مردن من همه مشکلات حل می شه. تازه اون روز فهمیدم امیر چقدر دروغ تو مغزم پر کرده بود. گاهی اعتماد بیش از حد کار دست آدم می ده. اما مگه من بی اعتمادی دیده بودم که بخوام بی اعتماد بشم؟ گاهی عشق چشمت رو کور می کنه. اون قدر کور که هیچ چیز رو نمی بینی. منم نمی دیدم. هر بار که با ساینا حرف می زد، به من می گفت اون فقط چون به کمک نیاز داره هواشو دارم و من باور می کردم. همیشه دلم می خواست حتی برای یک بار هم که شده از نزدیک ببینمش اما هیچ وقت بخت با من یار نبود. بارها وقتی به امیر زنگ می زد صداشو شنیده بودم. اوایل برای امیر مهم نبود که من تلفنش رو جواب بدم. همون موقع ها بود که بارها صدای ساینا رو شنیدم. صدای نرمی داشت. نمی دونم چرا هیچ وقت از این که به امیر زنگ می زد دلخور و ناراحت نمی شدم. شاید چون همیشه امیر مطمئنم می کرد که اون فقط یه دوسته و این منم که عشق زندگیشم. برام حتی یک بار حرفش و لحنش غیر قابل باور نبود. شوخی نبود. ما از وقتی من یه دختر ۱۸ ساله بودم با هم دوست بودیم. اون حتی تو خونه ما رفت و آمد می کرد. اون اواخر هر بار خونمون مهمونی بود امیر هم بود. حتی پدر و مادرش هم بودن. دیگه دلیلی نداشت بخوام بهش شک کنم یا حرفاش رو باور نکنم. همیشه فکر می کردم نصف بیشتر مشکلات خیلی از این دختر پسرای دور و برم با یه شک بی جا و پشت سرش گیر دادن های بی جا تر شروع می شه. برای همین نمی خواستم منم این اشتباه رو تکرار کنم… می دونی من امیر رو داشتم. تمام و کمال! لبخندش رو، پشتیبانیش رو، دستای گرمش، نگاهای طوفانیش که عشق توش موج می زد. من یه شونه داشتم که اشکامو روش بریزم و یه آغوش گرم که توش آروم بگیرم. وقتی تو بغلش گم می شدم، وقتی اون دستای پر قدرتش دورم حصار می شد، وقتی آروم زیر گوشم زمزمه های عاشقانه می کرد، برام از آینده می گفت اعتمادم بهش بیشتر و بیشتر می شد… اون شب بدترین شب زندگیم بود. امیر اون روز کلافه بود. کلافگی ای که برای اولین بار تو تمام حرکاتش مشهود بود. هر چی ازش پرسیدم جوابش یک کلام بود. تو نگران نباش! بعد از ظهر بود که ساینا بهش زنگ زد. برای اولین بار می دیدم که نگاهش وحشیه. نگاهی پر خشم که توی تنم لرزی انداخت که شک دارم هیچ وقت از ذهنم بیرون بره. صداش ناخودآگاه عصبی و بلند بود. ترسیده بودم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که برم یه گوشه و آروم بشینم و سکوت کنم. تلفن رو که قطع کرد برای اولین و آخرین بار شرمندگی رو تو نگاهش دیدم. از نگاهم فرار می کرد. فکر کردم چون جلوی من صداش بلند شده شرمنده است. رفتم کنارش و آروم دستم رو روی بازوش گذاشتم و بهش لبخند زدم. شاید منتظر بود ازش سوال کنم. اما من هیچ وقت به خودم اجازه دخالت کردن تو کارهاش رو نداده بودم. همیشه فکر می کردم اگه چیزی به من ربط داشته باشه و نیاز باشه بدونم خودش بهم می گه. نگاهم رو به صورتش دوختم و تنها کلمه ای که از بین لب هام تکون خورد و بیرون اومد همین کله معروف همیشگیم بود: ” امیر؟ ” به عکس تو هر وقت اینجوری صداش می کردم می گفت جونه امیر و وقتی من بهش می گفتم هیچی تا نمی فهمید چی تو دلم بوده ول کن نبود.اون روز هم همین شد. اما اون روز برعکس همیشه تنها سکوت کرد. می دونست تو دلم چی بود. اون علامت سوال مال چی بود. اما نخواست بگم تا نخواد جوابی بده. رفت. به همین سادگی. آخرین چیزی که ازش یادمه همون ب*و*سه ی آرومی بود که روی گونه ام گذاشت و رفت. خوشحالم که لااقل تو اون آخرین لحظه نخواست باز لب هام رو بب*و*سه. شاید خودش هم فهمیده بود که آخرین ورق روی میز ِ و تا دقایقی دیگه اون ورق هم رو می شه و نخواست در این حد پست باشه. نمی دونم شاید تعبیر غلطی دارم می کنم. شاید این پستی نباشه. شاید واقعا تمام اون بارها و بارهایی که طعم ب*و*سه هاش رو چشیدم ب*و*سه هایی پاک بودن. اما نه پیمان بذار باهات صادق باشم. تمام اون ب*و*سه ها پاکیش رو برام از دست دادن. احساس کردم تو تمام این سال ها منم یه بازیچه بودم. مثل…مثل…
کمند دیگه تو این دنیا نبود. دیگه اشکی براش نمونده بود و هر چی بود هق هق بود.
– پیمان چرا نذاشتی همه چیز تموم بشه؟ چرا هم خودتو داغون کردی هم منو نگه داشتی؟ که چی رو ببینم؟ این آدمای هفت رنگ رو می خواستی ببینم؟
– کمند همه آدما هفت رنگ نیستن. آدمای یه رنگم پیدا می شن. باور کن کمند. فقط باید نگاهت رو عوض کنی. می دونم سخته ولی شدنیه. کمند سرت رو بالا بگیر.
هم زمان سر کمند رو از روی پاش بلند می کنه و اون رو می شونه.
– حالا خوب نگاه کن کمند.چی میبینی؟
– یه شهر سیاه.
– دیگه چی می بینی؟
– نور و چراغ.
– نه کمند داری سر سری نگاه می کنی. دقیق نگاه کن. داری یه شهر رو زیر پات می بینی. با کلی قوطی بلند و کوتاه. یه شهر کوچیک که می تونی با گذاشتن تنها یه انگشتت روی هر قسمتیش میلیون ها ساختمون رو تو یه چشم به هم زدن نیست کنی. محو کنی. این قوطی ها از این جا همه شون مثل همن. نه بالا و پایین دارن نه فقیر و غنی نه خوب و بد. همه مثل همن، همه قوطی اند. قوطی هایی که نقطه های نورانی نشون از خواب و بیدار بودنشون و بودن و نبودنشون می ده. می بینی کمند به همین سادگی. معلوم نیست کدوم امیره. کدوم منم. کدوم تویی. هممون هستیم. حتی نمی دونی کدوممون الان هستیم، کدوم نیستیم. ما آدمها همینیم. به همین سادگی. ممکنه باشیم یا نباشیم. این تویی که تشخیص می دی الان کدوممون هستیم. کدوممون یه رنگیم کدوممون هفت رنگ. پس نگاهت رو کافیه بازتر کنی. چشمات رو ریزتر کن این جوری می تونی آدمای یه رنگ رو هم ببینی. خدا بهت چشم داده، عقل داده تا باهاش همین چیزا رو ببینی و اون مرد یه رنگ زندگیت رو پیدا کنی کمند. کمند نگاه کن. ببین کدوم مکعب نورش داره خیرت می کنه؟
کمند نگاهش رو می دوزه به شهر زیر پاش و بدون لحظه ای تامل انگشتش رو به سمت پر نورترین مکعب نشونه می گیره.
– کمند حالا چشم بدوز به همون مکعب.
کمند بعد از چند ثانیه نگاهش رو از روی اون مکعب برمی داره و رو به پیمان می گه:
– خسته ام کرد. نورش داره آزارم می ده.
– کمند بهت یه حق انتخاب دیگه می دم. دوباره نگاه کن. ببین کدوم مکعب این بار چشمت رو به خودش خیره می کنه؟
کمند نگاهش رو می دوزه و این بار بعد از ل*خ*تی تامل و چند ثانیه گشتن انگشتش بالا میاره و روی کم نورترین مکعب می ایسته.
– نگاهش کن کمند. هر وقت ازش سیر شدی بگو.
چند دقیقه ای هر دو خیره به اون مکعب کم نور توی فکر می رند. این سکوت و نگاه طولانی می شه که پیمان همون طور که نگاهش روی مکعب خیره مونده زمزمه می کنه:
– کمند اون مکعب اول امیر بود. تو یه نگاه بدون فکر و تامل نگاهت رو به خودش خیره کرد. از خود بی خودت کرد. بهت فرصت حتی ثانیه ای تامل رو نداد. اما خیلی زود افول کرد. اما این مکعب رو راحت انتخاب نکردی. این انتخاب دومت بود. روش فکر کردی. می دونی چرا؟ چون نخواستی دوباره شکست رو تجربه کنی. نخواستی این نگاه هم چشمت رو بزنه. سعی کردی تا مکعبی رو پیدا کنی که بتونی بهش خیره بمونی و از این خیرگی غرق لذت بشی. کمند انگشت تو یا من یا هر کس دیگه ای خیلی راحت و سریع روی این نقطه پر نور، این مکعب خیره کننده می ایسته اما چشممون اون مکعب کم نور رو نمی بینه و همیشه محفوظه. هیچ وقت اون مکعب پاک نمی شه. کمند این مکعب همونیه که دنبالشی و مطمئن باش ارزش موندن و جنگیدن رو داره. پس بمون و براش بجنگ.
– پیمان ازت ممنونم. تو خیلی خوبی. درست تو اوج تنهاییم تو پیدات شد و بی هیچ منتی پشتم ایستادی و بلندم کردی.
– کمند؟
– بله؟
– مریم اون شب پای تلفن چی گفت؟
نگاه کمند دوباره به دور دستها خیره می شه و اشک روی صورتش برمی گرده. تمام وجودش می لرزه… پیمان پشیمون از سوالش دست کمند رو می گیره و بلندش می کنه:
– کمند مسابقه بدیم؟
کمند هنوز تو حال و هوای دیگه ایه که پیمان با لبخند و صدای بلند شروع به شمردن می کنه:
– کمند یک رو که گفتم می دوئیم تا دم ماشین. هر کی زودتر برسه برنده است.
کمند تو ذهنش زمزمه می کنه:
” ممنونم پیمان. همیشه می دونی کی باید یه خط قرمز روی همه سوال ها بکشی و صورت مسئله رو به کل پاک کنی. “
نگاه ممنونش رو به پیمان می دوزه و مثل همیشه هنوز پیمان شروع به شمارش نکرده دویدن رو آغاز می کنه. صدای خنده های بلند پیمان سر زنده اش می کنه:
– ای دختره ی جرزن. بازم جرزنی کردی.
– راستی سر چی؟
– سر یه مشت و مال حسابی. چطوره؟
– تو رو خدا جوک نگو. تو که تو اتاق تنها با من نسکافه نمی خوری می خوای مشت و مالم بدی آقای ماساژور؟
– خوب اینم حرفیه. ولی راه داره ها. نه؟؟؟
– مطمئن باش نمی ذارم ببری. همه ی سعی خودتو بکن تا ببری. جلوتو نمی گیرم.
حالا هر دو با تمام قوا می دویدند. پیمان برای مغلوب کردن کمند و کمند به خاطر پیمان. پیمان مرد بزرگی بود و عشقی پاک کمترین حقش بود. باید عشق رو تجربه می کرد نه این که با یه عادت زندگی کنه و بدتر از اون یه عادتی که از یه فکر احمقانه زاییده شده. پیمان تو تمام این سال ها نخواسته بود بپذیره که مقصر حال و روز امروز کمند اون نیست. همیشه فکر می کرد و این فکر رو بارها به زبون آورده بود که اگه من مریم رو تو اون دفتر نیاورده بودم حالا امیر بود و کمند و یه عشق جاوید. غافل از این که اگر مریم نبود یکی دیگه…
نانادی وارد کلاس می شه و سلانه سلانه به سمت نیمکت همیشگی شون می ره که بابک و سارا رو مشغول خوندن چیزی می بینه و سارا بی وقفه رو به بابک در حال پرسیدن مواد قانونی و بدتر از همه این ها باز این دختره سیریش بهاره بود که درست نشسته بود کنار بابک و سارا و درست جای نانادی. هر چقدر به مغزش فشار میاره یادش نمی یاد که امتحانی داشته باشن بدتر از اون این که تازه اول ترم بود پس اینا سرشون رو برای چی تو کتاب کردن؟ نگاه سریعش رو تو کل کلاس می گردونه. خوب همه هم در حال خر زدن نیستن پس شاید اینا باز جو گیر شدن و دارن درس جدید رو دوره می کنند. هنوز تو گیر و دار فکر کردن و کلنجار رفتن با خودشه که با صدایی سر جاش میخ کوب می شه. صدا انقدر آشنا هست که نیازی به حتی یک ثانیه فکر کردن و تمرکز نداشته باشه. ذهنش دوباره شروع به پردازش می کنه اما خالیه خالیه. اطلاعاتی نداره که بخواد پردازش کنه. پس نگاهش رو بی خیال روی صورت پیمان می دوزه و با لبخند و مخصوصا از روی یه لجبازی کودکانه استاد و دکتر و همه چیز رو فاکتور می گیره و می گه:
– آقای راستین فکر کنم اشتباه اومدین. ما الان اینجا کلاس داریم اونم مدنی ۳٫
پیمان تنها لحظه ای نگاهش رو به چشمای نادیا می دوزه و بعد با لبخندی که فقط به یه ابله ممکنه به اون شکل لبخند بزنن رو به نانادی می گه:
– سرکار خانوم مثل اینکه شما کلا تو همه چیز م*س*تمع آزادین.
و در مقابل نگاه نانادی که حالا همراه با تعجب رگه هایی از عصبانیت هم توش موج می زنه رو به کلاس می کنه و می گه:
– خوب فرصت پاسخ گویی تون فقط یک ساعت هست. تعداد سوال ها فقط سه تاست و کتاب قانون آزاده و مجازید در استفاده ازش. مطلب بعدی من دنبال حل قانونی این سه سوال هستم پس برای من داستان نویسی یا عقاید و نظریات شخصی تون رو نمی نویسید البته منظورم از عقاید شخصی عقاید بدون م*س*تندات قانونی هست و شما باید برای اثبات جواب هاتون از قانون استفاده کنید با ذکر شماره ماده و نوشتنش. از اون جایی که می بینم با وجود تذکرم باز هم کسانی که نمی خوان تو این آزمون شرکت کنند سر کلاس هستن یک بار دیگه تکرار می کنم دانشجویانی که قصد امتحان دادن ندارن از کلاس برن بیرون. امتحان تا ۵ دقیقه دیگه شروع می شه پس زودتر آماده بشین.
نانادی این بار با عصبانیت مقابل بهاره که هنوز در حال ور زدنه قرار می گیره و خشمگین می گه:
– دو دقیقه خفه می شی؟ بابک این کیه؟ چی می گه؟ امتحان چیه؟
– فکر نکنم دیگه بتونی توش شرکت کنی نانادی. البته چون از قبل براش آماده نشدی می گم. ایشون دکتر راستین یکی از اساتید جزا و جرم شناسی هستن و بیشتر با بچه های فوق و دکترا کلاس دارن. علاوه بر اون تو بخش مرکز مطالعات جزا و جرم شناسی هستن و گویا اکثر ترم ها از ورودی های سال دومی جدید که تمایل به همکاری داشته باشن و بخوان تو پروژه های تحقیقاتی در این زمینه ها فعالیت کنن یه امتحان می گیرن و سه نفر رو هر ترم می گیرن و جایگزین بچه هایی که فارغ التحصیل می شن یا ایشون به جاهای دیگه معرفیشون می کنند می شن. این امتحان هم جریانش همینه.
انگار دنیا رو روی سرم خراب کردن. نه این که برام غیر قابل قبول بود من امتحان ندم و اون وقت این دختره احمق بهاره بخواد امتحان بده و بزنه و مورد قبول آقا هم قرار بگیره. نه نه… ای لعنت به تو پیمان، لعنت. می مردی دو روز قبل بیای بگی می خوای همچین امتحانی بگیری؟
خوب به فرض میومد می گفت می خواستی چه غلطی کنی الان؟ این رُس می کشه تا یکی رو انتخاب کنه. احمق نیست که خنگ خرفت پیدا کنه. خوب پس گزینه بهاره خانوم خود به خود کنسل می شه پس ریلکس شو عزیزم. برو پایین تا این فیلسوفان بزرگ امتحان می دن و فسفر می سوزونن یه نسکافه و کیک خودت رو مهمون کن و حالش رو ببر. اما خوب یعنی سارا و بابک و ازم داره جدا می کنه؟ خوب آره دیگه. وقتی قبولشون کنه که صد در صد می کنه اون وقت تمام وقت آزادشون می شه مال اون… نامرد. دوستامم می خوای بگیری؟ کاش منم یه چیزی بارم بود. کاش عرضه داشتم و منم حرفی برای زدن داشتم. هه حالا چی دارم بگم؟ من بدون تقلبام هیچم. هیچ. من به چه دردی می خورم آخه.
داشت با خودش کلنجار می رفت. یاس و ناامیدی تو تک تک سلولای بدنش دیده می شد. خودش نمی دونست اما پیمان نگاه غمگین و مایوسش رو می دید و کاملا زیر نظرش داشت. نگاه هایی که یه لحظه روی همون پسرک اون روزی می چرخید و لحظه بعد روی دختری که کنارش بود. ناگهان نگاه نادیا روی صورت خودش برمی گرده و لحظه ای خیره نگاهش می کنه، نگاهی که قطره اشکی تهش سو سو می زنه.
آروم زمزمه می کنه:
– خانوم راد اگر نمی خواید توی امتحان شرکت کنید بهتره بیرون تشریف داشته باشید.
برای بار دوم جلوی این مرد باید سرش رو از خجالت پایین بندازه و حرفی برای گفتن نداشته باشه. نگاهش رو به پیمان می دوزه و تنها زمزمه می کنه:
– میتونم منم یه برگه داشته باشم.
از این همه جسارت دختر خوشش میاد. می دونه چیزی نمی تونه بنویسه چون همیشه سوال های این امتحان رو اونقدر بالا و سخت طرح می کرد که تنها کسایی رو برداره که واقعا به دردش بخورن. حتی شده بود خیلی از سال ها کسی رو بر نداشته بود. حالا این دختر که تمام زندگیش و تحصیلش با تقلب جلو رفته بود… اما باز هم به احترام درخواستش رو بهش می گه:
– فکر می کنید از پس امتحان برمیاید؟
سرش رو پایین می اندازه:
– نمی خوام امتحان بدم. فقط می خوام سوال ها رو داشته باشم. می شه؟
برگه ای به دستش می ده و می گه:
– می تونید تو کلاس بشینید اگر بخواین… فقط رعایت جلسه رو بکنید.
حالا کلاس تو سکوت مطلق فرو رفته و تنها صدا، صدای به هم خوردن ورق های کتاب های قانون و حرکت خودکار روی برگه هاست.
صدای پیمان بار دیگه سکوت کلاس رو می شکنه:
– دانشجویانی که فکر می کنن خیلی سر در نمیارن از سوال ها می تونن کلاس رو ترک کنند.
با صدور اجازه برای چند لحظه هم همه ی گنگی تو کلاس می پیچه و بعد آروم تعدادی از دانشجوها کلاس رو ترک می کنند.
نانادی که با اشاره پیمان و اشغال جاش توسط بهاره مجبور شده بود روی صندلی ای که درست کنار میز استاد گذاشته شده بود بنشینه، نگاهش رو به روبه رو می دوزه و تو ذهنش تعداد کسایی که هنوز نشستن رو می شمره. حدود ۱۴ نفر. با حسرت نگاهش رو به بابک و سارا می دوزه که هر دو مشغول نوشتن هستن. لحظه ای بابک که سنگینی نگاهی رو حس کرده سرش رو بالا می گیره و نگاهش رو با لبخندی کمرنگ به نانادی می دوزه و انگار صداش تو گوش نانادی می پیچه که ازش می خواد برگه رو بخونه. سرش بی اراده روی برگه سوال می چرخه و با دقت شروع به خوندن می کنه. کم کم مغزش کار می کنه. ای یه چیزایی تو ذهنش می چرخه. کاش لااقل کتاب قانون همراهش بود. شاید می تونست یه چیزی از توش در بیاره. کم کم داشت براش جالب می شد این امتحان که تنها سه تا سوال بود. سه تا سوالی که از همین اتفاقای دور و برش بود و تنها باید کتاب قانونی می بود تا توش بچرخه. نانادی خاک تو سرت. یه قانون هم با خودت نمیاری. حالا مثلا قانون داشتم چه غلطی می خواستم بکنم؟ خوب لاشو باز می کردی این که این سوالا رو از رو هوا نیاورده وقتی هم می گه با م*س*تند قانونی یعنی که تو یه صفحه این قانون کوفتی جواب این سوالا هست دیگه. آره… راست می گی اما من که قانون ندارم. کاش داشتم. اونوقت لااقل خیلی بیکار و علاف نبودم بین اینا… نگاه چطوری مشغولند همشون، خوش به حالشون.
خودکار رو روی کاغذ به حرکت در میاره و شروع به نوشتن می کنه. خوب بالاخره احمق که نیستم یه چیزاییش تابلوست سوال هاش. سرم رو گرمه همونا می کنم که خیلی هم تو چشم نباشم.
غافل از این که همین دست به قلم بردنش خودش باعث تو چشم پیمان رفتنش شده بود. تلاش نادیا براش جالب بود. تسلیم ناپذیر بود. پس می تونست به جایی برسه. از برگه امتحانی ای که بدون تقلب نوشته بود و نمره۱۵ ای که گرفته بود مطمئن شده بود که این دختر استعداد زیادی داره که فقط یه تلنگر می خواد برای بیدار شدن و حالا اون باعث این تلنگر شده بود. لبخند روی صورتش می شینه و نگاهش رو به حرکت دستاش می دوزه و کم کم جلو میاد و کنارش پشت میز خودش قرار می گیره. حالا می تونه راحت نوشته های روی برگه نادیا رو بخونه. براش جالبه. نادیا اول خود سوال رو توضیح داده و بعد شروع کرده زیرش استدلال های خودش رو نوشتن. بعضی استدلال هاش کاملا مخالف قانونه و بعضی کاملا مطابقش. نگاه نادیا از روی برگه اش بلند می شه و پیمان نگاهش رو دنبال می کنه. نگاه غمگین و پر حسرت دختر روی کتاب دست اون پسر که حالا دقیقا نامش رو می دونه و این که نفر اول کنکور بوده ثابت می شه. براش یه معماست دوستی این دو قطب کاملا مخالف اما این فکر رو از ذهنش بیرون می کنه و دوباره جهت حرکت نادیا رو نگاه می کنه. نادیا دوباره سرش رو برمی گردونه و روی برگه هاش می اندازه.
پیمان آروم کیفش رو باز می کنه و کتاب قانونش رو بیرون میاره. کتابی که تقریبا تمام صفحاتش با برگه های نت نویسی شده جدا و مشخص و به نوعی تفکیک مطلب شده. تو ذهنش مطمئنه که برای کسی که تا به حال کتاب قانون باز نکرده حتی پیدا کردن مواد از چنین کتابی هم کار ساده ای نخواهد بود. اما دلش می خواد این فرصت رو به نادیا بده تا ببینه به قولی چند مرده حلاجه. دستش رو دراز می کنه و کتاب رو مقابل نادیا می گیره. نادیا چشماش برقی می زنه که انگار دنیا رو بهش داده باشن. آروم تشکر می کنه و کتاب رو می گیره و باز می کنه.
پیمان بی اراده خنده رو لباش می شینه از حرکات نادیا. با وجود تفکیک مطالب نادیا برگ برگ ورق می زنه کتاب رو و بارها به فهرست کتاب رجوع می کنه و دوباره برمی گرده به جستجو در بین صفحات. کاملا مشخصه تا به حال یک بار هم این کتاب رو دست نگرفته و حتی ورق نزده. کم کم انگار غلق کتاب دستش اومده باشه جهت دار صفحه ها رو ورق می زنه و لحظه ای بعد در مقابل چشمان حیرت زده پیمان درست زیر سوال اول و جایی که نظری کاملا مخالف ماده قانونی مربوط به اون مبحث نوشته شروع به نوشتن ماده می کنه. پیمان اول فکر می کنه نادیا متوجه این اختلاف بین تحلیلش و متن اون ماده نشده اما ثانیه ای بعد در کمال تعجب می بینه نانادی در حال شماره گذاری کردن دلایل مخالفتش و رد اون ماده هست. تقریبا تو شوک می ره.
اما نادیا اصلا تو این دنیا نیست. به قول خودش همچین تو بحر سوال رفته که انگار داره اتم رو می شکافه.
نادیا سوال دوم رو به نیمه نرسیده وقت امتحان تموم می شه. لبخند روی لبش نشسته. به خودش ثابت کرده انقدرها هم تعطیل نیست و مهم تر از همه تو اون دقایقی که پیمان درست کنارش ایستاده بوده مثل علاف ها ورقه رو نگاه نمی کرده و فرصت پوزخند زدن رو به پیمان نداده. خودش نمی دونه چرا اما واقعا براش مهم بود که جلوی پیمان کم نیاره. غرق تفکرات خودشه که پیمان مقابلش قرار می گیره و دستش رو برای گرفتن برگه دراز می کنه.
نادیا با تعجب نگاهش می کنه و بعد آروم زمزمه می کنه:
– من که گفتم فقط می خوام برگه سوال رو داشته باشم و قصد و آمادگی امتحان رو ندارم.
– مشکلی نیست. حالا که وقت گذاشتید و نوشتید پس دادنش ضرر نداره.
– اما آخه من فقط یه سوال و نصف سوال بعدی رو نوشتم.
– منم فقط مشتاق به خوندن نظرتون و راه حلی که برای همون میزان نوشتید شدم.
و برگه رو از نادیا می گیره.
توی دفترش نشسته و در حال نگاه کردن به برگه های دانشجوهاست. حالا از بین تمام برگه ها تنها ۴ برگه مقابلشه یه پسر که حالا می دونه اسمش بابک و سه دختر؛ سارا بانو مجد، مریم حیدری و نادیا راد. برگه ها رو باز می کنه و نگاهش رو یک بار دیگه روی برگه ها می گردونه. برگه بابک رو کنار می گذاره. کامل تر از اونه که بخواد حرفی بزنه. تمام سه سوال با استدلال کامل و قانونی نوشته شده. سوال هایی که واقعا ساده نبودن و هر کسی نمی تونست جواب بده. درسته که ایراداتی داره اما اون ایرادات به جا هست. قطعا هم کاملا درست نمی شد پاسخ هاش اما اونقدر استدلال های قوی توش داشته که مجابش کنه. برگه بعدی مریم حیدری که اینم چیزی از برگه بابک نیکنام کم نداره. برگه اشو می گذاره کنار. حالا تنها دو برگه مقابلشه یکی برگه دختری به نام سارا بانو که به هر سه سوال پاسخ داده و معلومه تمام تلاشش رو کرده و استدلالاتی که کرده هم در حد خودش خیلی خوبه و حرفی توش نیست. باید انتخابش کنه اما نگاهش میخ کوب روی برگه ای مونده که تنها به یک سوال و نصف سوال بعدی جواب داده. سوال اول رو می خونه.
“فرد اظهار می کنه طرف به گوشش سیلی زده و دندانش شکسته. آثار سیلی نیست و دندان شخص هم پر شده بوده آیا شخص باید دادخواست ایراد صدمه بده و آیا مشمول دیه می شه؟ و … ادامه سوال رو نمی خونه و نگاهش شاید برای چندمین بار روی پاسخ نادیا می گرده، نادیا، اول شخص رو حواله پزشکی قانونی کرده و بعد از اون نوشته دیه داره و باید دادخواست ایراد صدمه بده. بعد در زیر رجوع کرده به قانون و اینکه در قانون چیزی به عنوان پر شدگی نیست و دیه ای هم براش عنوان نشده بلکه اگر دندان می شکست دیه داشت و … بعد از اون با زبانی که به عکس سه برگه دیگه کاملا عامی بود نوشته بود اگر کسی شهادت بده یا خود فرد اقرار کنه بر اینکه این کار رو کرده و علم قاضی می تونه باعث تعیین دیه از روی ارش و محاسبه بشه. نادیا تفاوت ارش و دیه رو نتونسته تشخیص بده که جایی که تو قانون دیه برای چیزی تعیین نشده باشه ارش محاسبه می شه که تفاوت بین خسارت دیده و سالم هست و برای همین هر دو رو با هم آورده.اما از طرف دیگه پاسخ دادنش درست مثل بچه هاست و کاملا مشخصه که برگه رو نمی خواسته بده چون علم قاضی رو پر رنگ کرده بود و دو طرفش عکس دو تا صورتک که شامل دو چشم و یک دهان باز از خنده بود گذاشته بود و زیرش دوباره با جسارت نوشته بود هر چند تو این دوره زمونه علم قاضی هم برمی گرده به جیبش و تو یه ثانیه می تونه یهو علمش از این رو به اون رو بشه.
دختر تحلیل درست و کاملی با زبون عامیانه اش کرده بود اما سرش رو هم با این جواب دادن می تونست به باد بده. بعضی واقعیاتی رو تو تحلیلش آورده بود که یک حقوق دان اصولا چشمش رو روشون می بنده تا وارد سیاست نشه و بحث حقوقی، حقوقی بمونه. با لبخند سوال اول رو رد و به سوال دوم نگاه می کنه.
” مرد، موی بلند زنش رو دوست نداره و ازش می خواد تا کوتاهشون کنه. زن بهایی به حرف مرد نمیده و مرد زمانی که زن در خواب هست موهاش رو کوتاه می کنه. حال زن حق شکایت داره یا نه و تحت چه عنوانی و قانونا حکمی وجود داره یا خیر. “
پیمان از سوال خودش خنده اش می گیره. رسما با اعصاب نادیا انگار بازی کرده باشه سوالش. دخترک آن چنان کوبنده شروع به پاسخ کرده بوده که پیمان ناخودآگاه نگاه جنگل وحشی دخترک جلوی چشمش میاد.
دیگه به قانون نرسیده بوده فقط نوشته یه مشت اراجیف. قانونشون می گه خسارت باید بالفعل باشه. بالقوه باشه حق شکایت نداره پس چون منفعتی زایل نشده دیه ای هم بهش تعلق نمی گیره و حق شکایت هم نداره. بعد پشتش نوشته پس اون اعاده حیثیت کوفتی رو برای چی گذاشتن خدا می دونه. آره دیگه زنه برده زر خریدشه خوب خدا رو شکر مو هم که دوباره بلند می شه پس باید خفه شه دختره و بشینه سر جاش. اعاده حیثیت برای این موردا نیست که. دلش می خواست بدونه در نهایت نادیا می خواست به چه نتیجه ای برسه. قطعا به همین سادگی ول کن نبود.
جواب ها در همین حد و تا همین جا هم نشان از زیرکی و باهوشی نادیا بود و پیمان رو برای انتخاب کردنش مجاب کرده بود اما از طرفی نباید حق رو ناحق می کرد. نادیا به هر سه سوال پاسخ نداده بود و تازه نوع بیانش هم به هر کسی شبیه بود الا یه حقوق دان. نمی تونست به همین سادگی هم حق دیگری رو پایمال کنه. نادیا خودش مقصر بود. خودش نخواسته بود تا مثل دوستش باشه. خودش ساده ترین راه رو برای به اتمام رسوندن دانشگاهش انتخاب کرده بود و قطعا این راه از نظر پیمان قابل پذیرش نبود و نمی تونست کسی رو وارد گروه کنه که در نهایت با تقلب می خواست مدرک بگیره. همیشه کسانی رو گرفته بود که در آینده برای خودشون کسی بشن و بهشون افتخار کنه اما واقعا نادیا هم می تونست تو همین دسته قرار بگیره؟ قطعا اون دختر دیگه محق تر بود. اما از نادیا هم نمی تونست بگذره. شاید می تونست درستش کنه. با خودش درگیر بود و تقریبا هیچ قدرتی برای تصمیم گیری بین این دو نفر نداشت. انگار دو تا آدم تو وجودش نشسته بودن و یکی می گفت قبولش کن و دیگری می گفت حقش نیست.
نادیا روی نیمکت نشسته بود و با لیوان نسکافه اش بازی می کرد و بابک و سارا با فاصله از نادیا مشغول تماشاش بودن.
– ا ا ا دیدی چه نامردی بود استاده؟ مخصوصا قبلش نگفته بود… مرتیکه. بابک دیدیش. خود نامردش بود که ازم تقلب گرفت. دیدی چطوری بهم پوزخند زد؟ رسما داشت از کلاس بیرونم می کرد.
بابک به این همه حرص نانادی می خنده و با آرامش می گه:
– نانادی بسه دیگه. حالا مگه چی بود. چه ارزشی داره اصلا. تو که اهل تحقیق و کار و مطالعه نیستی اصلا دیگه چرا ناله نفرین می کنی؟
نادیا با ناراحتی نگاهش رو به بابک و سارا می دوزه و بعد زیر لب می گه:
– آخه می دونم شماها جفتتون خوب دادین انقدر که خر خونین. اینم انتخابتون می کنه و بعد از من می گیرتتون. اون وقت دیگه هیشکی نیست که وقتای بیکاری بیاد اینجا با من بشینه نسکافه بخوره و بگیم بخندیم.
سارا سعی می کنه آرومش کنه:
– این چه حرفیه نانادی. هیشکی نمی تونه مارو از هم جدا کنه. ما همیشه با همیم. بهت قول می دم هیچ وقت تنهایی نیای اینجا بشینی. حالا هم جمع کن اون لب و لوچه ی آویزونت رو…
بابک بهش می خنده:
– اوه حالا خوبه بیچاره کتاب قانونم بهت دادا. نگاه چطور عوض دستت درد نکنه فحشش می دی.
– خوب آخه اون کتاب کوفتی که من تا حالا یه بارم بازش نکرده بودم به چه دردی می خورد؟ ماشالا انقدرم توش نوشته بود که آدم بدتر گیج می شد. تقلباشم به درد نخور بود.
بابک به قهقهه می خنده:
– دختر تقلب کدومه. اونا نت برداریه. کلی کمک ان اون یادداشت ها که بفهمی چی به چیه. چی کجاست. هی بهت می گم بشین این کتابا رو لااقل یه ورق بزن.
– اوه بی خیال بابک… حالم گرفته است، بدترش نکن.
حالا توی ماشینش نشسته و داره به سمت خونه می ره در حالی که هزار جور فکر تو مغزش می چرخه. کفریه اما نمی دونه چرا. دلش می خواست اونم یکی از اون سه نفر بود. براش مهم شده بود جلوی چشمای پیمان بدرخشه اما چرا خودش هم نمی فهمید. نمی خواست اسمش تو ذهن پیمان یه دانشجوی به درد نخور متقلب حک بشه. این اولین باری بود که تقلب یه واژه زشت شده بود. اما جالبیش اینجا بود که فقط جلوی پیمان و برای اون زشت شده بود وگرنه مانی همیشه این واژه رو تو سرش می زد و سر به سرش می گذاشت اما عین خیالش هم نبود. بابک بارها بهش گفته بود که یه کم شیوه اشو عوض کنه، یه کم مرور کنه کتابا رو اما همیشه فقط خندیده بود و حالا به حرف بابک رسیده بود که یه روز خودت، خودت رو سرزنش می کنی و حسرت می خوری و می گی کاش یه چیزی تو این مغز آکبندم فرو کرده بودم. و حالا چه زود به این نتیجه رسیده بود.
سارا با دلهره مدام قدم می زد و بابک از سویی سعی می کرد دلهره سارا رو کم کنه و از طرف دیگه نانادی رو از این بغض و مچاله شدنش گوشه راهرو بیرون بیاره. برای هر کدومشون به نوعی جواب این امتحان شده بود بزرگترین دغدغه. سارا رو باز درک می کرد چون می دونست دلش می خواد هم زمان با درسش کار کنه و تجربه خودش رو بیشتر کنه تا در آینده بتونه حرفی برای گفتن داشته باشه و خوب حق هم داشت با این همه تلاشی که می کرد. اما نادیا براش یه علامت سوال شده بود. نمی فهمید دردش از چیه واقعا. اینو حتی به خودش هم گفته بود که نانادی اگه دردت تنهایی که من بهت قول می دم از وقت بیکاری با هم بودنمون نزنم و هیچ وقت تنها نباشی. اگه دردش انتخاب نشدن بود که خوب باز بارها بهش گفته بود که باید از تقلب دست بکشه و اونم بارها گفته بود فقط می خواد یه مدرک بگیره. پس دیگه دردش چی بود؟ فکرش تنها به یه جا می رفت اونم این که برای نانادی این مهمه که تو چشم این استاد باشه. براش مهمه که این استاد دیدش جور دیگه ای باشه. اما چرا؟ مگه اهمیتی هم داشت؟ این که پس فردا می خواست مدرکش رو بگیره و بعدم تموم شه و بره دنبال تفریحش. نگاهش رو به نانادی می دوزه و آروم زیر لب زمزمه می کنه:
” شاید عشق؟؟؟؟ “
اما اونقدر علامت سوال جلوش میاد که بی خیالش می شه و به سمتشون برمی گرده.
– پاشین بابا، پاشین… چیه دخیل بستین اینجا. بریم یه چیزی بخوریم. حالا این خانوم کریمی یه چیزی گفت. هنوز که خبری نیست. نه کسی اومده نه لیستی آورده نه چیزی روی برد زدن که شما دو تا دخیل بستین به این برد. پاشین هر وقت زدن میایم می بینیم دیگه.
بابک هر دو رو بلند می کنه و به سمت پله ها میرن که پیمان هم زمان از پله ها بالا میاد. پاهای نانادی ناگهان سست می شه و نگاهش میخ کوب روی پیمان. پیمان لحظه ای بهش چشم می دوزه و بعد نگاهش رو به بابک و دختر کناری که حالا با شنیدن نام سارا فهمیده همون نفر رقیب نانادی بوده، برمی گردونه و با سلام بابک به خودش میاد و کوتاه جواب می ده و از مقابلشون می گذره و نانادی و سارا هم پشت سرش قدم برمی دارن و بابک هم پشت سرشون. نگاهش به نانادی و قدم هاش دوخته می شه و غم تو نگاهش می شینه و با خودش زمزمه می کنه:
” کاش منو قبول نکرده باشه . “
اسامی رو روی برد زدن. بابک به سمت برد می ره و نانادی و سارا تنها با نگاه دنبالش می کنن. بابک حالا نمی دونه باید خوشحال باشه یا ناراحت… توی لیست اسامی به ترتیب نوشته شده:
بابک نیکنام/ مریم حیدری/ سارا بانو مجد.
بابک برمی گرده و نگاهش رو به چشمای سارا می دوزه و با لبخند بهش تبریک می گه و دست نانادی رو می گیره و بلند می کنه:
– خوب بریم دیگه. حالا می تونیم بریم یه چیزی بخوریم. نانادی بس کن دیگه.
نانادی بغض توی گلوش رو به زور پایین می ده و با لبخند به سارا و بابک تبریک می گه و بعد همون ظاهر همیشه خوشحال رو به خودش می گیره و به سمت پله ها می دوئه و از دور بلند رو به بابک و سارا می گه:
– بدوئین بابا. زود باشین که یه شیرینی حسابی افتادم.
بابک و سارا هر دو می فهمن که همه ی رفتارهای نانادی یه بازیه و از درون غمگینه اما ترجیح میدن این رو به روش نیارن تا کمتر غصه بخوره. هنوز پله ها تموم نشده نانادی با صدای قدم هایی محکم و ادکلن گسی ناخودآگاه سرش رو به پشت برمی گردونه و نگاهش رو به چشمای پیمان که پشت سرش در حال پایین اومدنه می دوزه. پیمان هم نگاهش رو به نانادی می دوزه و نانادی ناگهان از این نگاه گر می گیره و طاقت نمیاره. سرش رو پایین می اندازه که پیمان با لحنی محکم و جدی مخاطب قرارش می ده:
– خانوم راد توی دفترم منتظرتون هستم.
بعد در مقابل چشمان حیرت زده و متعجب نانادی از پله ها پایین می ره.
انقدر سریع جمله دستوریش رو گفته که نانادی هنوز نتونسته هضمش کنه. با گیجی به سارا که حالا کنارش ایستاده نگاه می کنه که سارا هُلش می ده:
– برو دیگه چرا گیر کردی. راه بیفت. مگه نشنیدی گفت منتظرته؟
– چی کار داره؟
– من چه می دونم. باید بری تا بفهمی دیگه. ای بابا تکون بخور نانادی.
– دفترش کجاست اصلا؟
– راه بیفت بریم سمت ساختمون جدید اونجا رو برد زدن شماره دفتر همه ی استادا رو.
ضربه ای به در نیمه باز اتاق می زنه و وارد می شه و بابک و سارا بیرون در به انتظارش می ایستند. پیمان به احترام ورودش روی پا نیم خیز می شه و با دست مبلی رو بهش تعارف می کنه. نانادی نگاهش رو از روی نگاه خیره و موشکاف پیمان می گیره و این بار نگاهی دیگه رو روی خودش ثابت می بینه. عصبی و م*س*تاصل دوباره سرش رو بالا می گیره که نگاهش روی صورت دختری حدود ۲۸ سال ثابت می شه. دختری قد بلند با پاهایی کشیده که کنار هم به صورت کج جفت کرده و با آرامش در حال نوشیدن قهوه و نگاه کردن به نانادی است. این بار نگاهش روی صورت دختر می چرخه. صورتی گرم و دوست داشتنی و سفید. با خودش فکر می کنه شاید اگر منم انقدر تلاش نمی کردم برای تیره کردن پوستم، به همین سفیدی می بودم. دو چشم خمار عسلی رنگ و موهایی خرمایی رنگ و لب و بینی زیبا و خوش فرم با آرایشی ملایم و زیبا. صورت دخترک انقدر جذاب و زیبا هست که بتونه نگاه یک مرد رو به خودش جذب کنه. دوباره با کنجکاوی دختر رو برانداز می کنه. روپوش نسکافه ای رنگ بلند خوش دوخت که روی کمر کمی تنگ شده با شلوار پارچه ای تو همون مایه و کفش های چرمی قهوه ای رنگ پاشنه بلند. تیپ دختر زیادی خانم وار و اتو کشیده است. براش عجیبه که این دختر تو اتاق پیمان اون هم انقدر صمیمی که نسکافه می نوشه، چیکار می کنه. ناگهان حرف آریانا تو گوشش زنگ می زنه و با خودش زمزمه می کنه شاید خودش باشه. بی هوا و سریع سرش رو برمی گردونه سمت پیمان و نگاهش رو سریع از بالا تا پایین لباس های پیمان می گردونه. کت و شلواری سرمه ای رنگ و پیراهنی سفید که کت رو به جارختی گوشه اتاق آویزون کرده. ندیده صدای کفش های پیمان قیافه کلاسیک کفش هاش رو هم به یادش میاره. خوب نانادی قطعا این دختر خودشه. جز این نمی تونه باشه. چقدر هم به هم میان. بعد با وسواس به خودش نگاه می کنه با اون روپوش کوتاه سرمه ای رنگش با آستین های نیمه تا خورده که با دکمه ای به این حالت فیکس شده و بلندی مانتو که بالاتر از زانوشه و تنگ چسبیده بهش. شلوار گرمکن سرمه ای رنگ گشاد و کفش های ورزشی نایک طوسی سرمه ای. مقنعه ای کج و معوج و موهایی آشفته که به خاطر چتری های درهمش این آشفتگی بیشتر هم شده. شاید تنها نقطه مثبت خودش رو تو رنگ پوستش که برنزه شیکی هست که خودش عاشقشه و آرایش بی نقص صورتش در مقابل چشمای سبز تیره اش می بینه.
پیمان که از نگاه های نانادی تا ته خط رو خونده بعد از مدتی که به نانادی فرصت می ده برای این کنکاش و تخمین زدن خودش، نانادی و کمند، روی صندلیش تکونی می خوره و به این شکل نانادی رو از هر عالمی که هست بیرون میاره.
– خانم راد…
طبق معمول همیشه بی هوا و با حرص نگاهش رو به پیمان می دوزه:
– نانادی.
پیمان دوباره حرفش رو پی می گیره:
– خانم نادیا راد
و نانادی تو ذهنش فکر می کنه یعنی که نانادی با دیوار حرف زدی پس خفه شو.
– من برگه شما رو مطالعه کردم. شاید اگر تمام سوالات رو پاسخ داده بودید الان این شما بودید که به عنوان نفر سوم پذیرفته می شدین.
نانادی که حاضر بود بمیره اما بیش از این، از پیمان تحقیر و متلک نشنوه و با خیال اینکه می خواد دستش بندازه و برای اینکه جلوی این دختر که حالا براش ناگهانی مهم شده بود لااقل آبروش حفظ بشه، سریع حرف پیمان رو قطع می کنه و این بار با کمال ادب و سعی فراوان در قلمبه سلمبه و رسمی حرف زدن جلوی دختر و تنها به دلیل حضور دختر رو به پیمان می گه:
– استاد راستین من که از اول خدمتتون عرض کردم فقط می خواستم سوال ها رو داشته باشم وگرنه دکتر من قصد شرکت تو امتحان رو نداشتم اصلا.
پیمان از این همه ادب نادیا خنده اش می گیره و با تیزی می فهمه تمام این الفاظ از برکت وجود کمنده پس با تلاش جلوی خنده اش رو می گیره و با جدیت دوباره رو به نادیا می گه:
– خانوم از تحلیل هایی که کرده بودید این طور استنباط کردم که اگر بخواهید می تونید یکی از دانشجویان موفق بشید. چون استعدادی که تو شما دیدم از نوشته هاتون و موارد دیگه ای که قبلا دیدم ازتون، نشون می ده چیزی از دوستانتون کم ندارید. من می خوام یه فرصت به شما بدم و البته یه شرط داره و اونم اینه که روش مطالعه خودتون رو تغییر بدین.
نادیا زیر لب با خودش زمزمه می کنه:
” ای رذل عوضی. بالاخره تیکه تو انداختی. خیله خوب تو هم نانادی. برو خدا رو شکر کن لا اقل جلو این دختره نفرمود شیوه مطالعاتیتون چیه. “
– خانم راد حواستون با منه؟
نگاه کمند رو با لبخندی مهربون روی صورتش می بینه اما هر چی تلاش می کنه تحمل این نگاه رو هم نداره. همش تو ذهنش فکر می کنه اگر دوبار به پیمان هم همین جوری لبخند زده باشه که من ول معطلم. ناگهان خودش از حرف خودش متعجب می شه.
” نانادی این حرف یعنی چی؟ خوب به تو چه که… چته نانادی؟ ها؟ می شه راتو بکشی بیای بیرون از این اتاق تا جلوتر نرفتی؟ “
– خانوم راد؟
نگاه عصبی و اخم پیمان زنگ خطر رو تو گوشش می زنه. پس تمام تلاشش رو می کنه و فکرش رو از همه جا خالی می کنه و نگاهش رو به پیمان می دوزه:
– ببخشید گفتم که تمایلی به مطالعات اضافه تر از درسام و کار کردن ندارم. با اجازه.
– پس یعنی انقدر سخته کاری که ازتون خواستم؟ واقعا اینه جوابتون؟ ناامیدم کردید. روتون داشتم حساب دیگه ای باز می کردم.
ای خدا این مرد چه قدرتی داره که با حرفاش می تونه من رو این طور به زانو دربیاره؟ اما مطمئن باش جلوت بمیرمم کم نمیارم.
پیمان نگاه نانادی رو می دید و داشت لذت می برد. مطمئن بود این دختر کسی نیست که به این سادگی کم بیاره. این نگاه می تونست هر کاری بکنه فقط اگر اراده می کرد. باید وادارش می کرد. به هر قیمتی.
کمند نگاهش رو از روی صورت دختر برمی داره و روی صورت پیمان می دوزه. نگاه همون نگاه چهار سال پیش بود. حتی نوع تحریک کردن دخترک. اما چیز دیگه ای هم تو این نگاه بود. چیزی که قبلا ندیده بود. نوعی ترس و لذت. نوعی حس وابستگی. پیمان داشت با نگاه و کلامش سعی می کرد دختر رو نگه داره. چیزی که هیچ وقت تو پیمان ندیده بود.
نگاه نادیا ناگهان خشمگین و طوفانی شد. دهانش باز شد اما باز نشده بسته شد. کلام در دهانش ماسید و نگاهش آروم آروم رو به پایین خم شد و زیر لب زمزمه کرد:
– من به دردتون نمی خورم. وقتتون رو تلف نکنید…
و از روی صندلی بلند شد و به سمت بیرون اتاق حرکت کرد.
پیمان از حرکت ایستاد. کسی این حرف ها رو قبلا گفته بود. بدون این لفظ جمعی که حالا این دختر به کار برده بود. کم کم صدا بلند و بلند تر می شد:
” من به درد تو نمی خورم پیمان. وقتت رو تلف نکن. “
دوباره همه چیز داشت زنده می شد. زنگ خطر انقدر بلند بود که ناگهان پیمان بی هوا و با صدای بلند و در حالی که نگاه خسته اش رو روی نانادی زوم کرده بود گفت:
– تو اشتباه می کنی دختر.
نادیا لحظه ای به پشت سر برمی گرده و نگاه متعجبش رو به پیمان می دوزه که کمند جلوی چشمش پر رنگ و پر رنگ تر می شه و صداش توی گوشش زنگ می زنه که با وحشت نگاهش رو به پیمان دوخته و داره از روی مبل بلند می شه و به سمت پیمان می ره:
– پیمان! پیمان خوبی؟
موندن رو جایز نمی بینه خصوصا با هر قدم نزدیکتر شدن کمند به پیمان و خرد شدن چیزی تو وجودش و خم شدن پاهاش. نمی خواد این همه نزدیکی رو ببینه. روشو برمی گردونه و سریع از در بیرون می ره و در رو به هم میکوبه. سریع از راهرو عبور می کنه و حتی به صداهای بابک و سارا هم که مدام صداش می کنن توجهی نمی کنه و کم کم به حالت دو از در شیشه ای بیرون میاد و از پله ها پایین می ره و از دانشگاه خارج می شه.
در ماشینش رو باز می کنه و روی صندلی می شینه. انگار اشکاش منتظر همین فرصت بودن که بی وقفه شروع به باریدن کنن.
پاشو روی پدال فشار می ده و صدای ضبط ماشین رو بلند می کنه.
پیمان لیوان آب رو لاجرعه سر می کشه و رو به کمند خواهش می کنه تا تنهاش بذاره.
صدا مدام توی مغزش می چرخه و به چهار سال پیش برش می گردونه. به همون صبح لعنتی. همون صبحی که از وقتی وارد دفتر شده بود مدام دلشوره داشت و عصبی بود. انگار می دونست اتفاقی افتاده. عقربه های ساعت روی دیوار ۱۲ ظهر رو نشون می داد و هنوز نه از مریم خبری بود نه از امیر. امیر دوست و هم دانشگاهیش که دوره دکترا هر دو تو یه دانشگاه در فرانسه تحصیل کرده بودن. پسری قد بلند و سبزه با عضلاتی مردونه که زیبایی و قدرتش رو به نمایش می گذاشت. نگاهش همیشه تیز بود. درست مثل عقاب. قدرت نفوذ و تاثیر گذاریش به خصوص روی زن ها عالی بود. پسری خوش پوش و خوش مشرب و تقریبا همیشه خندان. با دندان هایی ردیف و مرتب که جلوه خنده هاش رو بیشتر هم می کرد و البته پولدار! همون واژه ی مزخرف که مریم رو بیشتر از هر چیزی به خودش جذب کرده بود. تمام رفتارهای مریم جلوی چشمش میاد. درست از ماه دوم بود که یهو اون دختر ساده تبدیل شد به دختری با روپوش و شلوار نو. قیافه ای کاملا عوض شده با موهای بلوند و آرایشی غلیظ. تا حدی که یه بار از کوره در رفته و بهش گفته بود اینجا گاهی افرادی میان که با این پوشش سازگاری ندارن و باید تو دفتر با سر و وضعی درست بیاد. چقدر از اون روپوش های سبک و رنگای جلفشون متنفر بود و مریم اونا رو می پرستید. اما نگاه های امیر هم بی تاثیر نبود. چند بار خودش دیده بود که چطور توی چشمای مریم زل می زد و به عشوه ها و لوندی هاش میدون می داد. بارها به امیر گوش زد کرده بود که این کار درست نیست اما هر بار هم امیر بهش گفته بود که تو که من رو می شناسی. من هیچ فرقی با زمانی که فرانسه بودیم نکردم. هر کس خودش بخواد و پا بده منم لذت می برم. راست می گفت امیر همیشه همین طور بود اما تیزتر از اون بود که بخواد دم به تله بده و خودش رو گیر بندازه. شاید وقتی برای اولین بار کمند رو دیده بود و این نزدیکی و عشق توی چشمای امیر رو برای اولین بار باور کرده بود که این مرد هم می تونه به چیزی غیر از خوش گذرونی فکر کنه. کمند بی عیب و نقص بود. از یه خونواده حسابی و تحصیل کرده با وضع مادی خوب. درست مثل امیر. انتخاب امیر بی عیب و نقص بود و البته غیر از این هم ازش انتظار نمی رفت. کمند همیشه سنگین و خانم بود. جلوی خیلی از رفتارهای سبک سرانه امیر رو گرفته بود. تازگی عشق رو توی نگاه امیر هم می دید اما همیشه یه استرس عجیبی نسبت به رابطه امیر با مریم داشت. مریمی که اولین بار امیر بود که بهش گفته بود وقتی می بینمت نمی دونم چرا ولی یاد اسم ساینا می افتم. تو هم مثل ساینا نماد پاکی و خوبی و خلوصی. امیر دقیقا درست فهمیده بود مریم رو… ولی خیلی راحت تمام این خوبی ها رو ازش گرفته بود. پیش خودش فکر می کرد با عشقی که امیر به کمند داره کم کم دست از مریم می کشه اما مریم هم ول کن نبود. هیچ وقت نفهمیده بود مریم دنبال چی بود که حتی وقتی بهش گفته بود که امیر با کمند نامی رفت و آمد داره و به زودی ازدواج می کنه باز دست از سر امیر برنداشته بود.
ساعت حدود ۱۲٫۵ بود که تلفن زنگ زده و بعد از چند ثانیه منشی به پیمان اطلاع داده بود که آقای سلیمانی پدر مریم می خواد باهاش حرف بزنه. بماند که چه استرسی رو به خودش وارد کرده بود تو همون چند ثانیه تا برقراری ارتباط. استرسی که با حرف های سلیمانی صد برابر شده بود. پدر بیچاره نگران از زنگ نزدن دخترش گفته بود که مریم دیروز زنگ زده بوده که با دانشگاه یه اردوی یه روزه رفته و فردا صبح برمی گرده و قرار شده بوده وقتی رسید تهران بهشون زنگ بزنه اما تا اون لحظه زنگی نزده و حالا پدر نگران دست به دامن پیمان شده.
پیمان، سلیمانی رو آسوده خاطر کرده بود که مسئله ای نیست و خودش پیگیر می شه و بعد از اون هم چیز مثل یه فیلم از جلوی چشمش گذشته بود. مریم تا ساعت ۸٫۵ شب توی دفتر بود و حتی پیمان هم نتونسته بود مجابش کنه که هوا تاریک شده و دیگه باید بره خونه اش. اما ساعت ۹ بالاخره رضایت داده بود که بلند شه و امیر هم پیشنهاد داده بود که تا مسیری برسونتش و با هم رفته بودن.
چیزی مغزش رو پر کرده بود. چیزی که تمام تلاشش رو برای پس زدنش کرده بود اما درست زمانی که موفق شده بود کمی فکرهای مزاحم رو از خودش دور کنه در باز و مریم دوشادوش امیر وارد شده بود. پیمان تقریبا شوک زده بود که چطور این دو تا با هم اونم این موقع رسیده بودند.
نگاه خشمگینش رو به چشمای مریم دوخته و بابت تاخیرش بازخواستش کرده بود اما مریم در جوابش فقط لبخند زده بود و این امیر بود که جواب پیمان رو داده بود. اونم تنها با یک کلام. ساینا با من بوده. برای همین دیر اومد.
زنگ خطر تو گوشش به صدا در اومده و گیج نگاهشون کرده بود. امیر بعد از نیم ساعت رفته بود و پیمان از مریم خواست به دفترش بیاد.
تصاویر تو ذهنش رنگ گرفته بود و نگاهش روی همون صندلی میخ کوب شده بود در حالی که با دستاش محکم سرش رو تو دست گرفته بود صداها زنده و زنده تر می شد:
– بهتره سعی نکنی بهم جواب دروغ بدی. هر سوالی ازت می پرسم عین آدم جواب می دی… دیشب کدوم گوری بودی؟
– به خودم مربوطه.
– اون روی سگم رو بالا نیار گفتم دیشب کدوم گوری بودی که ساعت ۴ بعد از ظهر از این خراب شده زنگ زدی به بابات و به دروغ گفتی از طرف دانشگات داری می ری اردو. اونم در حالی که تا ساعت ۹ شب تو همین خراب شده ور دل ما بودی. هان؟
– گفتم که به خودم مربوطه.
– د لامصب می گم کدوم گوری بودی؟ دیشب کدوم گوری سرت رو گذاشتی رو زمین؟
مریم باز با ریلکسی و لبی پر خنده نگاهش رو به چشمای پیمان دوخت:
– یه گور خیلی خوب. یه شب فوق العاده و رویایی داشتم. عالی بود.
– چرا عین ه*ر*ز*ه های عوضی جوابم رو می دی؟ مریم خواهش می کنم درست جوابم رو بده. دیشب کجا بودی؟ صبح کجا امیر رو دیدی؟
– صبح امیر رو ندیدم.
– پس کی دیدی؟ چطور با هم رسیدین؟
– هه. خوب معلومه چون با هم اومدیم.
– از کجا با هم اومدین مریم؟
– من ساینا هستم. اینو تو گوشت فرو کن اولا. دوما از خونه امیر با هم اومدیم.
ضربه اون قدر کاری بود که پیمان نگاهش مات شد و حرف توی دهنش موند و بعد از چند ثانیه که عمرش براش قدر یه قرن بود بالاخره زبونش چرخیده بود:
– داری دروغ می گی. می خوای عصبیم کنی. مگه نه؟
– چرا باید بهت دروغ بگم. تو پرسیدی منم جوابت رو دادم. باور نداری برو از امیر بپرس. کلی هم بهمون خوش گذشت.
با وحشت سرش رو بلند می کنه. انگار مریم هنوز نشسته روی همون صندلی. حالا تنها چیزی که یادش میاد اون ضربه ی سیلی بود که بلند شده و تو دهن مریم زده بود:
– ه*ر*ز*ه آشغال. از جلو چشمم گم شو. دیگه نمی خوام ببینمت. خوب مزد زحمتای من و بابات رو دادی. باش تا نتیجه اشو ببینی.
– هه خودتو نکش. این که دق کردن نداره. می دونم ناراحتیت از چیه. از اینه که چرا تو رو انتخاب نکردم. داری به امیر حسودی می کنی. فکر کردی خودمم می خوام اینجا بمونم؟ نه قربونت وقتی امیر رو دارم چه نیازی به تو و پولت دارم آقا.
– هه. برات متاسفم. واقعا متاسفم مریم. و برای خودم بیشتر که خوب نشناختمت که اگه می دونستم انقدر پستی غیرممکن بود اون روز دستت رو بگیرم ولی این حرفم رو فراموش نکن مردا هیچ وقت پابند زنایی که آسون به دستشون بیارن نمی شن. به همون آسونی که پاکی و بکر بودنت رو ازت گرفت، به همون آسونی هم ولت می کنه. حالا بشین و تماشا کن. اما دیگه نمی خوام ببینمت. نمی خوام اون روزی که پشیمون می شی ببینمت. لیاقت بیش تر از این رو نداشتی وگرنه کم نذاشتم برات. حالا برو.
مریم رفت اما همه چیز به همون جا ختم نشده بود. اوایل زیاد صدای تلفن امیر رو می شنید و بعد خوش و بش هاشون رو. برای کمند خیلی ناراحت شده بود و خودش رو مقصر می دونست اما از طرفی هم امیدوار بود که امیر مریم رو رها نکنه و خودش از یه راهی کمند رو مجاب کنه و بذاره بره سراغ زندگیش. اما چند وقت بعدش در کمال ناباوریش به نامزدی کمند و امیر دعوت شده بود. حالا براش قدر مسلم شده بود که مریم تنها بازیچه ی امیر شده. دوباره دلش برای مریم سوخته بود. اما دیگه فقط از دور مراقبش بود تا ببینه پایان این راه به کجا می رسه و با خودش عهد بسته بود که اگه مریم سر عقل بیاد بهش یه فرصت دیگه بده.
اون روز مریم رو توی دانشگاه دیده بود اونم پریشون و سرگردون. رنگ به صورت نداشت. با خودش حدس زده بود که تازه جریان نامزدی رو فهمیده. تمام کلاساش رو کنسل کرده بود و دنبال مریم راه افتاده بود. گوش به زنگ تلفنش بود تا مریم زنگ بزنه و بگه که پشیمونه. تا فقط لب باز کنه تا پیمان دوباره دستش رو به طرفش دراز کنه، چون خودش رو توی تمام این اتفاقات مسئول می دونست.
ساعت حدود یک ظهر بود که مریم گوشی به دست گوشه ی خلوتی از حیاط دانشگاه منتظر ایستاده بود. قطعا می خواست با امیر حرف بزنه و پیمان همه گوش شده بود.
مریم داشت اشک می ریخت که بالاخره انگار امیر جواب داده باشه زمزمه سلامش به گوشش خورد.
– امیر خواهش می کنم ازت… باید با هم حرف بزنیم، التماس می کنم امیر.

– تو نمی تونی به همین سادگی روی همه چیز پا بذاری، باید پاش وایسی.

حالا صدای مریم هر لحظه بلند تر و گریه اش شدید تر شده بود. پیمان همه ی وجودش چشم شده بود و گوش. گوش هایی که کم کم داشت از چیزهایی که می شنید سوت می کشید. نه قطعا مریم انقدر نمی تونسته احمق باشه اما خوب چرا که نه. وقتی یه دختر ساده چشم و گوش بسته باشی که با سادگی به هر کسی اعتماد کنی، وقتی چشمت تو زرق و برق دنیا بخواد کور بشه انتظاری بیش از این هم نباید ازت بره.
مریم مدتی بود که گوشی رو قطع کرده بود و اشک می ریخت و پیمان تنها مثل آدم های مات زده نگاهش به مریم و فکرش در حال حلاجی حرفاش بود.
– امیر من حامله ام . امیر التماست می کنم کمکم کن. آخه من برم به بابام چی بگم؟ بگم این بچه کیه؟ بگم چه غلطی کردم امیر؟ پس چی شد اون حرفایی که می زدی؟ اون وعده وعیدات… تو که می گفتی خیلی دوسم داری. نمی خوای بگی که تمام حرفای اون شبت فقط برای مجاب کردن من بود که بساط خوشگذرونیت رو محیا کنم؟ امیر به قرآن اگه نیای بگیریم خودم زنگ می زنم و همه چیز رو به کمند می گم. باور کن می گم.

– لعنتی پولتو می خوام چیکار؟

دیگه چیزی از حرفای مریم نمی شنید. کلافه و گیج فقط با نگاه مریم رو دنبال می کرد که حالا داشت با یکی دیگه حرف می زد و هنوز اون اشکا روی صورتش روون بودن. تو یه لحظه دستش به سمت گوشیش رفت و شماره امیر رو گرفت.
– امیر کاری که نباید کردی حالا باید پاش وایسی. به کمند همه چیز رو بگو. اون درکت می کنه. باید به مریم کمک کنی. تو پدر اون بچه ای.
– جوک می گی پیمان؟ چه دلیلی داره اصلا؟ خودش خواست! به زور که وادارش نکردم.
– اما تو می دونستی اون عقلش به این چیزا نمی رسید. می دونستی اون این کاره نبود. تو باید پاش وایسی امیر.
– بس کن پیمان. پای چیش وایسم؟ کمند رو با این همه متانت و وقار و خانومی که حتی بعد نامزدیمون تا حالا هم جز صد سال یه بار یه ب*و*سه ازش بیشتر سهمم نبوده ول کنم بیام دختری رو بچسبم که راحت تسلیمم شده؟ من احمق نیستم فکر کردی برای چی دنبالم اومد؟ هان؟ فقط به این امید که فردا زن یه آدمی بشه که دستش به دهنش برسه. من و ساینا سنخیتی با هم نداریم. ساینا هم یکی مثل این همه دختر دیگه که تو تمام این سال ها باهاشون خوش بودم. خودش مقصره. الانم بهش گفتم بره سقطش کنه هزینه اش رو هم می دم. ولی بمیرمم با همچین آدم بی اراده ای که انقدر راهت پا بده زیر یه سقف زندگی نمی کنم. پس تو هم بی خیال شو…
شماره مریم رو می گیره و منتظر می شه. بعد از شاید هفت یا هشت بار زنگ خوردن گوشی رو برمی داره.
– مریم پیمانم. باید باهات صحبت کنم. همین الان. کجایی؟
– قبرستون.
– الان موقع لجبازی نیست پس بگو کجایی؟
– می خوای چیکار؟ چیه؟ امیر جونت زنگ زده چیزی بهت گفته؟
– مریم کار غلط رو خودت کردی. خودت اون وقتی که خودم رو خفه می کردم کر شده بودی پس دلیلی برای متلک گفتن الانت به من نمی بینم. در ضمن من خودم همه حرفات رو شنیدم. همین چند دقیقه پیش که به امیر زنگ زده بودی. من همه چیز رو شنیدم. بهتره بگی کجایی تا یه فکری بکنیم.
– مثلا چه فکری؟ که به یه دکتر خوب معرفیم کنی؟
– مریم جلودار زبون تل*خ*ت باش… یه غلطی کردی حالا باید دنبال چاره باشیم پس عین آدم بگو کجایی تا با هم حرف بزنیم.
– نمی تونم بکشمش… نمی تونم. اون یه موجود زنده است. یه بچه سه ماه و نیمه.
– آخه چطور این همه مدت نفهمیدی؟
– انقدر که سرم گرم امیر و خوشیم بود. حال خرابی هم نداشتم که بخوام شک کنم.
پیمان با خجالت و سری رو به پایین زمزمه می کنه:
– اما خوب یعنی از روی تغییراتی که تو بدنت هم افتاده بود حدس نزده بودی؟
مریم با صورتی گر گرفته تنها زمزمه کرد:
– نه فکر می کردم خودش درست می شه.
– حالا می خوای چی کار کنی؟
– نمی دونم. اگه بابام بفهمه می کشتم. مامان دق می کنه.
تو ذهنش این همه حماقت مریم رو فحش می داد و زبونش لال شده بود. فکرش کار نمی کرد:
– بالاخره که چی؟
– خودمو گم و گور می کنم.
– به فرض گم و گور کردی. اون بچه رو چی کارش می خوای بکنی؟
– تاوان گ*ن*ا*همه. باید نگهش دارم و یه عمر جلو چشمم باشه تا ازش درس عبرت بگیرم و دوباره تکرارش نکنم.
– مریم عاقل باش. بچه بازی که نیست. چطوری می خوای شکمش رو سیر کنی؟ چطوری می خوای براش شناسنامه بگیری؟ انقدر سطحی فکر نکن مریم.
– برو پیمان. خودم مشکلم رو حل می کنم.
– مریم می تونم کمکت کنم. میام خواستگاریت و می گیرمت. این جوری می تونی براش شناسنامه بگیری و بعد دنیا اومدنش هم جدا می شیم. تا اون موقع درست هم تموم شده و ایشالا برای خودت یه جا کار می کنی و زندگیت رو می گذرونی.
– من به دردت نمی خورم. خودتو علاف نکن.
– مریم ببخش که رک حرف می زنم اما منم نگفتم به دردم می خوری فقط گفتم می خوام کمکت کنم.
– احتیاجی به کمکت ندارم. مشکلم رو حل می کنم. خدافظ.
مریم رفت و پیمان ساعت ها فکر کرد. فردای اون روز دوباره شماره ی مریم رو گرفت و ازش خواست بیاد دفترش.
– مریم خیلی فکر کردم. آخرین راهی که به ذهنم رسید اینه که با یه وکیل صحبت کردم تو فرانسه. کارات رو انجام می ده تا بری اونجا و بچه ات رو هم همونجا دنیا میاری. اونجا می تونی به نام خودت براش شناسنامه بگیری و یه زندگی جدید رو شروع کنی. بهت یه مقدار هم پول می دم تا جا بیفتی.
– شرط داره!
– اوف کوتاه بیا دختر. اومدم کمکت کنم حالا شرط و شروط برام می ذاری؟
– اشتباه نکن. شرطش اینه که این پولایی که خرج می کنی و بهم می دی همه یه قرضه. یه روزی بهت پس می دم.
– خوبه هنوز ته مونده ای از اون مریم مصممی که روز اول دیدم تو وجودت هست.
مریم رفت. تا مدتی پیمان ازش خبر داشت اما بعد انگار نیست شد. حالا درست پنج سال از اون زمان می گذشت و پیمان هر بار که سری به پدر و مادر مریم می زد از آب شدن اون ها بیشتر خودش رو ملامت می کرد و پشیمون بود از این که زندگی مریم رو به هوای بهتر کردن از بین برده بود.
نفس حبس شده تو سینه اش رو بیرون می ده و از روی صندلی بلند می شه. حالا امروز این دختر مقابلش همون حرف ها رو تکرار کرده بود. یعنی داشت دوباره یه بازی جدید تکرار می شد؟ اگر این طور بود همون بهتر که بی خیال نادیا می شد و حالا که خودش هم اصراری برای بودن و کار کردن با پیمان و تغییر دادن روشش نداشت پیمان هم بی خیالش می شد تا دوباره بعدها چوب یه پشیمونی دیگه رو نخوره.
” پیمان فراموشش کن. بذار اون نانادی باشه و همون طور که تا الان زندگی کرده زندگی کنه. “
با صدای زنگ موبایلش از این عوالم بیرون میاد و نگاهی به صفحه گوشیش می کنه و با لبخند می گه:
– سلام کمند جان. شرمنده حال خوشی نداشتم تو رو هم ناراحت کردم.
– این چه حرفیه. من درکت می کنم. می دونم دوباره مریم زنده شده بود برات. فقط زنگ زدم ببینم بهتری؟
– آره آره. ممنونم.
– پیمان؟
– جانم؟
– می خوام باهات یه کم حرف بزنم. حالش رو داری؟
– شما امر بفرمایید. کی کجا؟
– یا تو بیا خونه ما یا من بیام خونه شما.
– مامان اینا مسافرتن. من میام خونه شما. خوبه خانم؟
– ترجیح می دادم من بیام پیش تو. هرچند می دونم باز میخوای عقاید مسخره اتو تکرار کنی برام.
پیمان چند لحظه با خودش کلنجار می ره و بعد آروم زمزمه می کنه:
– چرا ترجیح می دی تو بیای؟
– چون می خوام جواب سوالاتو بدم. در مورد امیر . تلفن ساینا. نمی خوام مامان اینا باز با دیدن اشکام ناراحت بشن. این بیچاره ها کم با من غصه نخوردن تو این سال ها… اما عیبی نداره. مهم نیست. نمی خوام معذبت کنم. زود بیا.
هنوز تلفن رو قطع نکرده صدای پیمان متوقفش می کنه:
– کمند… کمند گوشی دستته؟
– آره پیمان، بگو.
– باشه. پس بیا خونه ی خودم.
– نه خونه ی تو آپارتمان،خونه بابات اینا رو ترجیح می دم. یه کم تو هوای آزاد قدم می زنیم.
– باشه. پس منتظرم.
– خوشحالم پیمان. ممنون. زود میام. راستی شام نخوردم.
– منم نخوردم. الان راه می افتم از دفتر. سر راه یه چیزی می گیرم.
کمند و پیمان توی محوطه باغ مانند جلوی ساختمون خونه ی پدری پیمان، کنار استخر رو به روی هم نشسته بودن و هر کدوم نگاهشون به جایی خیره بود. هر دو تو فکر بودن. کمند تو فکر این که از کجا باید بگه و پیمان تو فکر نادیا.
– اون روز امیر رفت و من موندم و یه دریا سوال. همه بی جواب. تقریبا تا شب هیچ خبری ازش نبود. هوا تازه تاریک شده بود که تلفنم زنگ زد. شماره رو شناختم همون شماره ای بود که همیشه ساینا باهاش به امیر زنگ می زد. تعجب کردم اما بی معطلی گوشی رو جواب دادم. گفتم شاید اتفاقی برای امیر افتاده باشه. وقتی صدای گریون ساینا رو شنیدم یه لحظه ترسیدم اما خیلی زود رفت سر اصل مطلب. اون داشت حرف می زد اما من تقریبا کر شده بودم. همش فکر می کردم داره سر کارم می ذاره اما اون لحن پر التماسش، اون اشکاش هیچ کدوم نمی تونست دنبال سر کار گذاشتن من باشه. بهم گفت… از اول دوستیش با امیر. از ارتباطشون. رفت و آمداشون. ابراز علاقه های امیر بهش و علاقه ی خودش به اون و آخرش رسید به حاملگیش. نمی دونم… اون لحظه وحشتناک ترین خبری بود که می شنیدم. دلم می خواست خودم ساینا رو از روی زمین وردارم تا ازم نخواد که دست از امیر بکشم. دست از نامزدم. کسی که هر فکری در موردش ممکن بود بکنم الا این. خ*ی*ا*ن*ت اونم وقتی هنوز ما با هم نامزد بودیم. تو اوج خوشی و لذت زندگی بودیم. تازه اول خوش خوشانمون بود. زود بود برای دل زدگی و جایگزین کردن. واقعا نمی تونستم درکش کنم. من از امیر دست کشیدم اما می دونم یه روزی تاوان دلایی که شکسته رو باید بده. تو اوج جوونی و شور و اشتیاق شدم گوشه گیر و افسرده. لبم به جای خنده پر بغض شد و چشمام پر اشک. یادته اون شب؟ می خواستم خودمو از همون بالا پرت کنم تا توی این همه هفت رنگی این دنیای خاکستری محو بشم. گم بشم اما تو سر رسیدی. نمی دونم از کجا خبردار شدی. اما ازت ممنونم که اومدی و نذاشتی به خاطر یه آدم بی ارزش زندگیم رو حروم کنم و این هدیه ای که خدا بهم داده بود و از خودم بگیرم و زیر خاک خاموش بشم.
– امیر بهم زنگ زد. گفت بهت زنگ زده اما تو فقط سکوت کردی و تنها صدای نفس های وحشت زده و مایوست رو شنیده. می دونی کمند اون واقعا تو رو دوست داشت. عاشقت بود. اما این زندگی کثیف عادتش شده بود. شنیدی می گن ترک عادت موجب مرض است؟ این دقیقا درد امیر بود. وقتی بهم گفت تو حال درستی نداشتی و ممکنه هر بلایی سر خودت بیاری دیگه نفهمیدم چطور خودم رو به تو رسوندم. یادم بود همیشه عاشق ته دنیا بودی. همیشه از امیر می شنیدم که هر وقت خیلی خوشحالی یا دلت گرفته اونجا تنها جایی که آرومت می کنه. خودم رو مقصر می دونستم. دائم تو مغزم می اومد که اگه من مریم رو تو اون شرکت نمی آوردم شاید تو و امیر الان با هم بودین. اون لحظه هم عذاب وجدان آن چنان همه وجودم رو گرفته بود که بی معطلی راه افتادم. همه اش ترسم این بود که بلایی سر خودت بیاری و من دیر برسم و یه عمر… وقتی بهت رسیدم از همون دور نگاهت رو داشتم می خوندم. از حرکت پاهات. از بی تعادلیت. با هر قدمی که به سمتت می اومدم صدای سنگ ریزه هایی که از زیر پات به اون ته سقوط می کردن بلند تر می شد. درست تو آخرین لحظه…
– خیلی احمق بودم پیمان. خیلی. نمی دونم چرا اون موقع فکر می کردم امیر نباشه انگار دنیا نیست. نمی دونم چرا فکر می کردم این یعنی ته خط. هه خیلی بی مغز بودم که به جای مبارزه دنبال ساده ترین راه بودم. داشتم صورت مسئله رو به کل پاک می کردم. اما این تو بودی که به موقع رسیدی و بهم یاد دادی بایستم و مبارزه کنم. تو بودی که بهم این باور رو دادی که از هر شکست باید یه درس گرفت و یه تجربه. باید سعی کرد دوباره بلند شد و از نو شروع کرد. پیمان حالا می خوام من به تو درس بدم. درسایی که خودتم بلدی اما نمی خوای باورشون کنی. تا کی تردید؟ تا کی ترس؟ پیمان زندگی کن. چهار ساله مریم رفته اما تو هنوز تو ذهنت پر از بد بینیه. هنوزم نگاهت نمی خواد نیمه پر لیوان رو ببینه. بسه پیمان. مریم رفت. داره برای خودش زندگی می کنه. یه جا دور از ما. اما تو همه کار براش کردی. چیزی براش کم نذاشتی. باور کن اگه پاک بوده باشه از اشتباهش عبرت گرفته و حالا خوشبخته یه جای این کره خاکی. سعی نکن این دختر رو با مریم مقایسه کنی. سعی نکن باز نیمه خالی لیوان رو نگاه کنی. پیمان این دختر زمین تا آسمون با مریم فرق داره. این دختر سرگرمیش تقلبه. خودت گفتی. پس چرا خودت باور نمی کنی؟ این دختر چیزی کم نداره. دردش بی دردیه. دلش خوشه. سرش گرمه. لبش خندونه. دنبال شیطنت ها و بچگی کردناشه. چی کارش داری؟ نمی دونم اما حس می کنم یه احساسی بهش داری که تا حالا به کسی نداشتی. نمی تونم بفهمم چیه اما نمی خوام باور کنم که داری به چشم مریم می بینیش. هیچ وقت نفهمیدم عاشق مریم بودی یا نه و چرا انقدر برات مهم بود اما این دختر… امیدوارم یه حس خوب بهش داشته باشی. بزرگش کن پیمان. بدون ترس و وحشت. بدون اینکه هر حرف و کاریش رو بخوای به مریم ربط بدی. با خنده هاش بخند. با خوشی هاش خوشی کن. تو غم هاش دستش رو بگیر. اما بازم می گم اول با خودت کنار بیا. ببین چرا جذبش شدی. ببین می تونه عشق باشه؟ ببین شاید مثل یه خواهر نداشته می مونه برات، یا یه دوست. نمی دونم خیلی چیزا می تونه باشه. مهم اینه که ببینی کدومه. بعد باهاش قدم هات رو یکی کنی.
– کمند… کمند!!!! تو داری چی می گی کمند؟ هان؟ نکنه فکر کردی من عاشق یه دختر بچه با ۱۵ ۱۶ سال اختلاف سنی شدم؟ هان؟
– پیمان بفهم. عشق سن و سال نمی شناسه. سعی نکن دائم دنبال دلیل تراشی برای خودت و احساساتت باشی. بذار احساست خودش تصمیم بگیره.
– کمند تو داری اشتباه می کنی. من از اخلاقای اون دختر عصبی می شم. از این همه بالا پایین پریدناش، تخس بازی هاش، بچه بودناش، لباس پوشیدنش، اخلاقش. رفتارش… تو چطور تونستی همچین فکری کنی؟ چه سنخیتی بین من و اون دیدی؟
– کوتاه بیا پیمان. یه کم نگاهت رو دقیق تر کن. کیا عاشق می شن؟ کسایی که هیچ سنخیتی با هم ندارن. عاشق هم م یشن تا هم رو تکمیل کنن. اون بچگی کردن رو بهت یاد می ده… بی خیال قهقهه زدن رو! به جزئیات آدما دقیق شدنو، پیمان امروز لذت نبردی وقتی با نگاهش دقیقه ها رو خودش و ما زوم کرده بود و با سادگی داشت مقایسه مون می کرد؟ این همه سادگی برات لذت بخش نبود؟ تفکر و کارش خنده رو رو لبت نیاورد؟ چرا نمی خوای زندگی کنی پیمان؟ عصا قورت داده بشینی ور دل یکی مثل من که موقع نشستن هزار بار بالا پایین شه که خط اتوی شلوارش به هم نریزه یا روپوشش کج نشه؟ بشین کنار اون دختر. وقتی با شلوار ورزشیش کنارت قدم زد یه دل سیر بخند و شادی کن. باور کن اون وقت به تیپ احمقانه خودت می خندی. به این کت شلوار مسخره ات که انقدر تو منگنه گذاشتتت. تو نمی تونی بلند بخندی چون کت شلوار تنته. اون می تونه قهقهه بزنه از پله ها سر بخوره چون شلوار گرمکن پاشه.
– از هره جدولای کنار خیابون راه میره.
– دلت نخواسته تو هم از رو اون هره ها راه بری؟ گاهی که داری می افتی دستات رو باز کنی تا تعادلت رو درست کنی؟
– کوله پشتیش خاک خالیه همیشه. انگار پرتش می کنه رو زمین.
– شایدم می ذاره زیرش و روش می شینه. به خدا لذت بخشه پیمان. اینجوریه که اون می تونه زندگی رو ساده بگیره اما تو نه.
– اون بچه است.
– خوب بزرگش کن. برای تو که کار سختی نیست. مگه منو بزرگ نکردی؟
– نمی خوام خودم رو درگیرش کنم. باور کن حسی بهش ندارم… هیچی.
– فکر کن خواهرته. بهش بزرگ شدن رو یاد بده اما بچه بودنش رو ازش نگیر. تو نگاه این دختر اراده ای دیدم که تو کمتر کسی دیدم. پیمان اگه تو استاد من بودی و بهم پیشنهاد یه فرصت می دادی با سر قبول می کردم اما اون محکم جلوت وایساد و زیر بار منت تو نرفت. اما حالا ببین چطور به زانو درت میاره، تماشا کن پیمان. مطمئنم غرق لذت می شی. اون وقت بهت می گم چه حسی بهش پیدا می کنی. اون دختر انقدر خوبی داره که فقط دو تا چشم بینا می خواد تا رو هوا ببرتش.
– کمند چرا پسم می زنی؟ من که تو رو انتخاب کردم.
– پیمان با خودت صادق باش . تو منو انتخاب کردی چون می بینی کسی رو نتونستم جایگزین امیر کنم و فکر می کنی مقصر تو بودی. اما باور کن عشق خودش باید بیاد نه زورکی بیاریش. تو برای من یه دوست خیلی خوبی اما عشق نه. نمی تونم جور دیگه ای بهت نگاه کنم. اگه تو هم با خودت صادق باشی می بینی تو هم عاشق من نیستی. می خوای منو خوشبخت کنی و خودت تو روزمرگی بمیری؟ نه پیمان. به خودت فرصت عاشق شدن بده. چشماتو باز کن تا جفت خودت رو پیدا کنی. من و تو فقط همدیگه رو کسل می کنیم. زیادی شبیه همیم، زندگیمون هیجانی نداره، دو تامون نگران خط اتوی لباسامونیم. دلم می خواد یه روز عشق رو تجربه کنی تا بفهمی من چی می گم. اون وقت دیگه از نه گفتنم دلخور نمی شی. خوب حالا ببینم می خوای به ما شام بدی یا بعد این همه حرف زدن با دهن کف کرده باید بریم خونمون؟
– شام می خوام بهت جوجه کباب بدم.
– به! بگو رفت تا نصفه شب دیگه…
روی پله های راهروی بیرونی اتاق اساتید نشسته بود و داشت با موبایلش بازی می کرد اما حواسش تماما توی اتاق پیمان بود که حالا شده بود محل دائمی رفت و آمدهای بابک و سارا. براش شده بود آرزو که بره تو اون اتاق و بشینه کنار پیمان و فقط تماشاش کنه. به خودش نمی تونست دروغ بگه که! دائم صدای قدم هاش، اون چشمای براقش اون بوی گس ادکلنش تو بینیش بود. دروغ چرا خیلی وقتا دلتنگش می شد. همون وقتا که بابک و سارا رو مجبور می کرد هر دو برن پیش پیمان و بعد خودش بهانه ای پیدا می کرد که پشت در اتاق قدم رو بره و تمام وجودش بشه گوش تا صدای گاه و بی گاه پیمان رو بشنوه. اما هیچ کدوم اینا نمی تونست جای دیدنش رو بگیره. دیدنی که شده بود آرزوش. گاهی آرزوش می شد که دانشجوی فوق یا دکترا بود و می تونست لااقل هفته ای یه بار باهاش کلاس داشته باشه و ببینتش. خودشم نمی دونست دردش چیه. اگه می خواست ببینتش مثل آب خوردن بود چون تو دانشگاه هیچ وقت کسی کاری به دانشجوها نداشت که سر کلاسی بشینن یا نه. می تونست بره سر این کلاس ها و ببینتش اما می خواست دست نیافتنی باشه. دلش نمی خواست خودش رو سبک کنه که پیمان بفهمه به خاطر دیدن اون حاضره هر کاری بکنه. اونم یه همچین کار احمقانه ای. اونم کی؟ کسی که به زور سرکلاس های خودش می رفت!
شاید برای بار دهم بود که این مرحله بازیش رو شروع می کرد و به ثانیه نکشیده game over می شد. با حرص تلفنش رو پرت می کنه روی کوله اش که رو زمین کنار پاش ول کرده بود. با تانی بلند می شه و کیفش رو برمی داره و به سمت داخل راهرو و پشت اتاق پیمان برمی گرده. این بار خیلی معطل کردن. تقریبا یه ساعتی می شه که اون تو هستن.
در اتاق نیمه بازه و صداشون میاد. صدایی تو ذهن نانادی شروع می کنه به حرف زدن. انقدر بلند که هر چی می خواد بهش بی توجه باشه نمی شه.
” نانادی ببین در بازه. کافیه یه کم بری جلو تا بتونی ببینیش… همین یک کارم مونده. که بفهمه دارم له له می زنم براش؟ این چه حرفیه دختر خوب، اصلا نمی فهمه. انقدر سرشون گرمه که… اگه فهمید؟ هیچی. به روی خودت نیار اگه حرفی هم زد می گی منتظر دوستامم. “
کمی جلوتر می ره. حالا با در شاید به زور ده قدم کوتاه فاصله داشته باشه. حالا می تونه نیم رخ صورت پیمان رو ببینه که با جدیت تمام سرش رو کرده توی یه کوه کاغذ و لپ تاب کنار دستش. نگاهش رو می چرخونه و بابک و سارا رو می بینه که اون ها هم دست کمی از پیمان ندارن. خیالش کمی راحت تر می شه و پاهاش بی اراده چند قدم دیگه جلو می رن و تقریبا پشت در می ایسته. لحظه ای اون نگاه و اخم پیمان دلش رو می لرزونه. چیزی وادارش می کنه که به حرفاشون گوش بده. دارن روی یه مقاله بحث می کنند. در مورد چیزی به اسم دفاع مشروع در حقوق جزای ایران. به مغزش فشار میاره اما خالی تر از اونه که حتی بدونه این یعنی چی. سعی می کنه دقت کنه بلکه از حرف هاشون بتونه چیزی سر در بیاره اما بی نتیجه. خوب مثلا قرار بود چی بفهمی نانادی خانوم. بعد یه ساعت رسیدی می خوای کل مطلبم دو ثانیه ای دستگیرت بشه. بی خیال بابا. اصلا هر چی… منو سننه.
پیمان سرش رو بالا می گیره و نگاهش رو به سمت بابک که حالا داره یکی از مقاله هایی که در آورده رو نشون می ده، می گردونه که درست از پشت سرش نگاهش به دو چشم کنجکاو و دو گوش که تماما به در اتاق چسبیده می افته. لحظه ای خیره به نادیا می شه و اینکه چی تو مغزشه. چیزی دستگیرش نمی شه جز اینکه فقط یه تصوره وگرنه این دختر این کاره نیست. به تنها چیزی که تو اون مغز کاری نداره باهاش، همون خود مغزه. نگاهش آروم روی نانادی سر می خوره و همین طور از صورتش پایین میره. دختر طبق معمول با شلوار گرمکن مشکی و کفش اسپرت مشکی و روپوش چین چین کوتاه. وای خدایا یعنی این آدم چه فکری کرده اومده وکیل بشه؟ آخه این می خواد از پرونده کدوم بدبختی دفاع کنه که سرش رو بالای دار نفرسته! فکر کن جلوت می ایسته و با طمانینه برگه تقلباش رو درمیاره و بعد توشون دنبال دفاعیات پرونده می گرده و بعد… ناخودآگاه خنده روی لبش می شینه و نگاهش رو به چشمای دختر می دوزه و این دقیقا هم زمان می شه با نگاه دختر که روی صورتش ثابت می شه. کاملا این مچ گیری باعث شده دست و پاش رو گم کنه.
نانادی نگاه پر خنده پیمان رو لبخندی پر تمسخر فرض می کنه که به یه علاف بیکاره عاتل و باطل داره نگاه می کنه و می خنده. چیزی تو وجودش با خشم سر می کشه. یه حس. شاید بشه گفت حس انتقام. تو یه لحظه تصمیم می گیره جواب تندی به این پوزخند پیمان بده. تو همین حال و هواست که پیمان نزدیک و نزدیک تر می شه و در رو کامل باز م یکنه و رو به نانادی می گه:
– سرکار خانوم تشریف نمیارین داخل؟
با غیض تنها یک جمله به زبون میاره:
– نخیر. ممنون. منتظر دوستامم.
پیمان دوباره لبخندش رو تکرار می کنه که دوباره به چشم نانادی یه پوزخند دیگه می رسه.
– خوب ما یه مقدار دیگه کار داریم می تونید شما تشریف بیارید تو و تا ما کارمون تموم بشه خودتون رو به یه نوشیدنی مهمون کنید. این جوری حوصله تون هم سر نمیره.
خون خون نانادی رو می خوره. از این رک تر نمی تونست بهش بفهمونه که یعنی تو اصلا این کاره نیستی و چیزی از بحثای ما حالیت نمی شه که حوصله ات سر نره. تو بیا کوفت بخور ما بحثای علمی مون رو بکنیم. آقا پیمان دارم برات. حالا وایسا تماشا کن. من نانادی نیستم اگه روی تو رو کم نکنم. لبخندی زورکی می زنه و پاش رو داخل میگ ذاره و رو به پیمان می گه:
– بد فکری هم نیست. هر چی باشه دوستام رو ازم گرفتین لااقل حق یه نسکافه که دارم.
– اون که صد البته. بفرمایید. لیوان روی میزه. نسکافه هم خدمت شما، آب هم زحمت بکشید از دستگاه تو راهرو بریزید.
نانادی سعی می کنه زیر نگاه دقیق پیمان دست و پاش رو گم نکنه و آروم لیوان رو برمی داره و بیرون می ره و ثانیه ای بعد با لیوان پر از آب برمی گرده و بسته نسکافه آماده رو باز می کنه و داخلش برمی گردونه و رو به پیمان با پر رویی طلب قاشق می کنه.
پیمان با لبخند از روی میز خودش قاشقی برمی داره و به دست نانادی که در کنار بابک و سارا روی میز کنفرانس داخل اتاق نشسته می گیره. نانادی قاشق رو می گیره و شروع به هم زدن می کنه و ثانیه ای بعد لیوان رو بالا می بره و اولین جرعه رو با لبخند می نوشه و بعد با لحنی مثلا شرمنده که لبخندی عمیق پشتش نشسته نگاهش رو به پیمان می دوزه:
– آخ ببخشید یادم رفت تعارف کنم. شما میل ندارین؟
و هم زمان لیوانش رو جلوی پیمان می گیره.
پیمان بر خلاف حرکت بچه گانه نانادی سرش رو آروم به طرفین حرکت می ده و با جدیت و لحنی کاملا محترمانه رو به نانادی می گه:
– اختیار دارید خانم. شما بفرمایید، نوش جان. وظیفه من بود از مهمانم پذیرایی کنم پس بیش تر از این شرمنده نفرمایید.
و نانادی تو دلش بلوا می شه. به خودش فحش می ده. بد و بیراه می گه.
” واقعا که نانادی. خجالت کشیدی حالا؟ خاک بر سرت. هه. فکر کردی الان کنفش می کنی بعد تو دلت غش غش می خندی؟ واقعا خیلی بچه ای نانادی. ادب تربیتم که تعطیل. تو که می دونستی اون بخورش نیست می مردی قبل از اینکه دهنیش کنی و عوض اون لحن جلف و احمقانه، محترمانه بعد از این که نسکافه رو درست کردی جلوش بگیری و بگی بفرمایید؟ حتی حرمت استادی رو هم نگه نداشتی. برات متاسفم نانادی. حقته آدم حسابت نکنه. “
از خودش بدش میاد . سرش رو آروم بالا می گیره و نگاهش رو به پیمان که حالا سرش روی برگه های ساراست می دوزه. چند ثانیه ای چشم می دوزه بهش و همین باعث می شه پیمان از سنگینی نگاهش سرش رو بالا بیاره و روی صورت نانادی خیره شه.
آروم زمزمه می کنه:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن