رمان تقلب پارت 10 - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت ۱۰

_ عزیزم نظر من رو بخوای این پوست سفیدت خیلی قشنگ تره. حیفه بُرُنزَش کنی.
اوف باز یادم انداخته بود زنه. اَه تو این یک ماه پوستم دوباره رنگش برگشته بود و یک سفید افتضاحی شده بود که تو آینه هم به خودم نگاه نمی کردم. بدبختی با کرم پودر هم فقط می شد صورتم رو برنز کنم. این کرم های برنز و رنگا هم که دووم نداشت. یه پنج شیش جلسه سولار می خواستم یا یه دو ماه استخر و آفتاب ولی این پای لعنتی از یه ور و این خریدای عروسی از طرف دیگه. اه!
_ نه مریم جون. می دونی که پوست سفید دوست ندارم. جون من یه کاریش بکن تنم هم سفید شده.
_ نادیا جان بهت قول می دم پشیمون نشی. این جوری برا عروسی ات قیافه ات هم کلی عوض می شه. این یه بار رو رو حرف من حرف نزن. اگه کارم تموم شد و خوشت نیومد برنزت می کنم. باشه عزیزم؟
مگه می شد به این آرایشگرها حرفی زد؟ هر کار خودشون می خواستن می کردن. فقط الکی خودتو خسته کرده بودی اگه حرفی می زدی. برای همین ترجیح دادم بی خیال بشم و دوباره چشمام رو بستم.
***
انقدر هول کرده بودم که موقع بالا رفتن از پله ها دو سه بار نزدیک بود بخورم زمین. دسته گل نادیا تو دستم بود و پشت در ایستاده بودم تا در رو باز کنن و نادیام رو بدن بهم. دو تا چشم داشتم و دو تا دیگه هم قرض کرده بودم و منتظر تا در رو باز کنه.
در باز شد و خانومی با روپوش و روسری بهم تعارف کرد برم تو. برام عجیب بود آخه معمولا نمی ذارن پات رو تو آرایشگاه بذاری حتی اگر هیچ کس نباشه. چه می دونم حتما انقدر خنگن که فکر می کنن داماد عروسش رو ول می کنه و می خواد اونا رو نگاه کنه.
به طرف سالن راهنماییم کرد و پشت سرم هم فیلمبردار وارد شد و ثانیه ای بعد وسط یه سالن رو یه مبل عروسم رو دیدم. پشت به من نشسته بود و تنها گوشه ای از قیافه اش از تو آینه مقابلش معلوم بود. انقدر هول کرده بودم که انگار چهار تا چشم که چیزی نیست چهل تا چشم هم داشتم و نمی تونستم ببینمش.
پشت سرش نرسیده تو آینه دیدم و به محض این که خواست به طرفم بر گرده فیلمبرداره مثل پارازیت آنچنان بلند حرف زد که اون همون جور پشت به من موند و منم نگاهم مات شد.
_ عروس خانوم بر نگردین. آقا داماد از تو آینه عروس رو ببینید و آروم لبخند بزنید.
زنیکه احمق وقت گیر آورده بود. عروسمونم نمی تونستیم یه دل راحت تماشا کنیم.
***
معلوم بود حسابی حرصی شده و می خواد یه چیزی به فیلمبرداره بگه، منم نامردی نکردم. دستم رو تقریبا جلوی صورتم گرفتم و کنار تورم رو آروم رو صورتم آوردم تا یه کم سر به سرش بذارم.
هر چی سعی کردم نخندم نشد. آخه قیافه اش خنده دار شده بود. با خنده من آروم دستش رو روی شونه ام گذاشت و زمزمه کرد:
_ بخند خانوم بخند. نوبت منم می شه، شب دراز است و قلندر بیدار.
خندیدم. فعلا من سوار بودم و اون پیاده.
***
دیگه طاقت نیاوردم. با یه حرکت رفتم مقابلش و روی دو پا رو به روش نشستم و چشم دوختم بهش. تور روی صورتش تصویرش رو پنهون کرده بود. آروم و با دست های لرزون تور رو از صورتش پس زدم و تقریبا مات و مبهوت نگاهم روی صورتش ثابت شد.
واقعا یه فرشته بود. یه فرشته که خدا تو خلقتش هیچ چی کم نذاشته بود. صورتش سفید سفید بود، برق می زد، می درخشید. نمی دونم شاید هیچ واژه ای قدرت به تصویر کشیدن اون همه زیبایی رو نداشته باشه. اون نگاه سبز پر خنده تو اون صورت سفید پنهون شده بین اون جنگل مشکی پر پیچ و تاب موهاش، اون سرخی کمرنگ روی گونه هاش، اون لبخند محو رو لباش. واقعا یه تابلوی شاهکار بود. زبونم قاصره از بیان زیباییش.
دستم رو آروم بالا بردم و روی گونه اش کشیدم، یه نوازش لحظه ای که تنم گر گرفت. از خود بی خود شدم. هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم که نادیا با پوست سفید خودش انقدر می تونه زیبا باشه. اون ابروهای کمونی باریک شده حالا با شیطنت بالا و پایین می رفتن و چشماش برق می زدن.
ب*و*سه آرومی روی پیشونی اش گذاشتم و دسته گل رو به طرفش گرفتم.
صورتش رو توی دسته گل پنهون کرد و بعد خندید.
دستم رو آروم زیر بازوش گذاشتم و تو آغوشم کشیدمش و آروم از روی زمین بلند شدم و اونم از روی مبل بلند کردم. بعد تور روی صورتش رو دوباره به حال قبل در آوردم و دستم رو زیر بازوش انداختم و آروم به طرف در رفتیم و ثانیه ای بعد بالاخره توی آسانسور تنها شدیم.
***
نگاهش یهو خندون شد و برق زد. نامرد می خواست تلافی کنه. روم رو اون وری کردم که با یه حرکت سریع و قبل از ایست کامل آسانسور صورتش رو زیر تور آورد و آروم لب هام رو ب*و*سید.
هول کردم، سرخ سرخ شدم. با باز شدن در آسانسور خیلی مصنوعی از هم جدا شدیم و دستش رو زیر بازوم گرفت و در مقابل نگاه خندان فیلمبردار سرش رو پایین انداخت و بیرون اومدیم. رنگش مثه لبو شده بود.
منم خوب بهش خندیدم و آروم زمزمه کردم حقته.
اون شب تقریبا تمام مراسم کنار هم نشسته بودیم و فقط لبخند می زدیم و تنها برای ر*ق*ص کیک و تانگو از روی مبل بلند شدیم. فکر کنم فک و فامیلش پیش خودشون فکر کردن چه عروس خانوم و سر به زیری! دیگه خبر نداشتن که این پای تو گچ مانع شده وگرنه این عروس صندلی اش همیشه پر میخ و سیخ و دیگه چی بگم؟
پیمان خیلی محتاط بود و تقریبا من رو بغل کرده بود و تمام سنگینی ام رو روی خودش انداخته بود و آروم تو آغوش هم تکون می خوردیم و مثلا تانگو می ر*ق*صیدیم. ولی خیلی چسبید. انقدر که دلم نمی خواست از بغلش بیرون بیام. انقدر دستاش گرم و پر قدرت و حمایتگر بودن که چیزی تو وجودم شکل گرفت. یه حس وابستگی و عجیب! یه حس داشتن یه تکیه گاه! نگاهش تو چشمام دوخته شده بود و باهام حرف می زد. تقریبا آخرای آهنگ بود که حلقه دست هاش محکم تر شد و تو چشماش یه لایه اشک مثل شیشه نشست و لرزید. لبخند آرومی زد و با تموم شدن آهنگ چشمام رو ب*و*سید.
صدای سوت و جیغ خیلی بلند بود ولی من شنیدم زمزمه هاش رو، شنیدم و غرق لذت شدم.
_ دیگه مال خودمی، نمی ذارم هیچ وقت جز خنده رو لبت بیاد و تنهام بذاری.
نمی فهمیدم چی میگه. نمی دونستم چرا فکر میک نه تنهاش می ذارم. نمی دونم اون بغض تو صداش چی بود. شاید فکر می کرد عشقم هم از رو بچگی بوده و زود فروکش می کنه. شاید هنوز باورم نکرده بود. نمی دونم ولی مطمئن بودم که خیلی زود باورش می شه که چه قدر دوستش دارم!
حالا تو ماشین بودیم و داشتیم می رفتیم تا زندگی مشترکمون رو شروع کنیم. دستم رو تو دستش گرفته بود و روی دنده گذاشته بود و آروم با آهنگ زمزمه می کرد و گاه گداری نگاهش رو روی صورتم بر می گردوند و یه لبخند مهمونم می کرد و فشار دستش رو بیشتر می کرد و بعد دوباره به مسیرش ادامه می داد.
_ بذارم زمین دیوونه! سنگینم، کمر درد می گیری.
_ تو؟ تو سنگینی؟ شوخیت گرفته بابا؟
رو دستاش بلندم کرده بود و آروم آروم به طرف اتاق خوابش می بردم. می دونستم پام اذیتش می کنه ولی اون انگار اصلا پام رو نمی دید.
گردنش رو گرفته بودم و اون با لبخند صورتش رو به صورتم می سایید و بالاخره با پا در نیمه باز اتاق رو باز کرد و من رو آروم روی تخت گذاشت و خودش هم دو زانو روی تخت مقابلم نشست و آروم کفشم رو از پام در آورد. هر دو مون با دیدن یه لنگه دمپایی نقره ای رنگ یه پام و یه لنگه دمپایی سفید پلاستیکی بسته شده به پای تو گچم، اونم حالا جفت شده در کنار هم خنده مون گرفت. خنده خوشی، بی خیالی، پر از زندگی، رنگ نارنجی.
هنوز در حال خنده بودم که آروم دستش رو لای موهام که روی شونه ام ریخته بودن برد و تاج و تور روی سرم رو آزاد کرد و بعد بی هیچ حرفی چشم دوخت به صورتم. نگاهش دنیایی حرف بود و دنیایی غم. حرف هاش رو کلمه به کلمه حس می کردم اما اون غم ته چشماش رو نه. خیلی هم کنکاش نکردم شاید چون بهش حق دادم که داشتن یه عروس با یه پای تا بالای زانو گچ گرفته شده خیلی خوشایند هیچ دامادی نیست. اونم شبی که… یه لحظه غصه ام گرفت. لبخند رو لبم کمرنگ شد و بی صدا و اون قبل از دیدن این تغییر جاش رو عوض کرد و پشت سرم نشست.
ثانیه ای صورت گر گرفته اش رو روی شونه های ل*خ*تم حس کردم و منم گر گرفتم. نفس هاش آروم روی شونه هام می نشست و منو به یه دنیای دیگه می برد.
کم کم حرکت دستش روی دکمه های پشت لباس دکلته ام رو حس کردم. با آزاد شدن هر دکمه فرو ریختن دلم رو بیشتر حس می کردم و دهنم خشک تر می شد.
هنوز تو فکر افتادن بالا تنه لباسم بودم که حرکت آروم انگشتاش روی مهره های کمرم و ثانیه ای بعد هُرم نفس هاش که نشون نزدیکی صورتش به پشتم بود موهای تنم رو سیخ و به کل لالم کرد. صدای تند نفس هامون تنها چیزی بود که سکوت نیمه شب رو می شکست. حس رطوبت لب هاش روی تنم، لرزم رو بیشتر کرد و ثانیه ای بعد دست هاش دوباره بین شونه هام به حرکت در اومدن و با دستای لرزونش آخرین مانع مسیر صاف ستون فقراتم رو برداشت و من تنها دستام رو به حالت چلیپا از جلو روی تنم گرفتم.
تلاشی بیهوده که در نهایت و تنها با لحظه ای وقفه از روی تنم برداشته و دستای داغ و ملتهب خودش روش حلقه شدن.
فشار دست هاش لحظه به لحظه ترسون تر و گر گرفته ترم می کرد و نگاهم تب داشت. صورتم داغ داغ بود و بالاخره به طرف صورتم برگشت و سر من آروم پایین و پایین تر رفت.
***
_ نادیای من تنش داغ داغ بود و تنها حایل، دستای من. صورتش گر گرفته بود و سرش رو از شرم زیر انداخته بود. دستام رو آروم از روی تن بلورش برداشتم، به طرف صورتش بردم و با تلاش سرش رو بالاخره بالا گرفتم. حالا نگاهش وحشت زده بود و ترسون و گرم. پر از ترس و در عین حال خواستن. منم می خواستم، انگار هر دو به این ترس پر از آرامش نیاز داشتیم و من بیشتر تا شاید کمی آروم بگیرم و اون تنها کسی بود که قدرت آروم کردنم رو داشت.
_ گرمای لب های پیمان رو روی لب هام حس می کردم و چشمام هنوز بسته بود. بالاخره باید عادت می کردم و هیچ زمانی بهتر از اون لحظه نبود. آروم چشمام رو باز کردم و تو چشماش دوختم. نگاهمون تو هم گره خورده بود و فشار دستاش دور بازوم بیشتر و بیشتر می شد. شاید تنها مانع برای تو آغوش هم فرو رفتن پای من بود که حتی حاضر نبود نیم قدم جاش رو تغییر بده و با دل پر خواهش ما راه بیاد. نگاه هر دومون وقتی روش ثابت شد دوباره خندیدیم و من بی خیال شونه هام رو بالا انداختم.
دستش به سمت گره کرواتش رفت و کمی شلش کرد و هم زمان دو دکمه بالایی پیرهنش رو باز کرد.
می دونستم داره گر می گیره، وقتی من با اون شرایط گر گرفته بودم دیگه حال اون که معلوم بود.
دستم رو آروم بالا بردم و دکمه های پیرهنش رو باز کردم تا از این گرما خلاصش کنم. صورتم رو آروم تو سینه گرم و پر قدرتش پنهون کردم و فقط نفس کشیدم.
***
نمی دونم چند ساعت گذشته بود. حتی نمی دونم کی از حصار اون دامن پف دار خلاص شده بودم؟ نمی دونم از کی تنها گرمامون آغوش هم شده بود؟ فقط می دونم که عمرش انقدر کوتاه بوده که به چشمم همین چند دقیقه پیش می اومد.
ولی این رو خوب می دونستم که گذاشتن اسم عشق رو حس پیمان به خودم ناچیز بود. انقدر ناچیز که قابل تصور نبود. شاید هیچ واژه ای نتونه اون همه احساسش رو به من نشون بده. پیمانی که امشب جای آریانا رو گرفته بود و با مهربونی دستاش بین ناله های من لای دندونام قرار گرفته بود تا سکوت شب تنها تو خونه گرم خودمون شکسته بشه.
پیمانی که با تمام خستگی و تو نیمه شب، باز انقدر به فکرم بود که مقابلم بشینه و آروم پای گچ گرفته ام رو توی کیسه کنه و بعد کمکم کنه تا دوش بگیرم و سبک بخوابم. پیمانی که حتی کمکم کرده بود تا غسل کنم که مبادا به دلم اون تمیزی نچسبه و چه بی توقع تمام این کارها رو کرده بود و در مقابل نگاه شرم زده من جوری وانمود کرده بود که مبادا حتی یه لحظه حس سر بار و محتاج کمک بودن بهم دست بده.
و تمام اون شب یه نتیجه شیرین داشت و اون هم ورود من از دنیای دختر بچگی و شیطنت به دنیای پر رمز و راز زن بودن، به دنیای یکی شدن دو روح، دوجسم، دو ذهن، دو دست. حسرتی که تا قبل از رخ دادنش تمام فکرم رو به خودش مشغول کرده بود و این که این پا قطعا مانع هر حس جادویی قشنگی تو قشنگترین شب زندگی ام خواهد بود. پایی که جز همون اول شب دیگه حس نکردم یه مانع هست حتی سنگینی اش رو هم حس نکردم. انگار پیمان با اون همه عشق و صبرش اون شب وزن هر چیزی رو از من گرفته بود و حالا من سبک بودم و مهم تر از اون سفید. حس لذت بخشی داشتم وقتی تنم به یخی ملافه های سفید تازه خورد و خواب آرومی انتظار پایان این حرف زدن با خودم رو می کشه و پیمان بیهوش شده تقریبا و گرمای بازوهای حلقه شده اش دور من بهم حس تموم شدن تمومِ تنهایی هام رو می ده. من دیگه تنها نیستم. من خوشبخت ترین زن روی زمینم.
در خونه رو باز کردم و ثانیه ای کنار در ورودی ایستادم. طبق معمول صدای ضبط نادیا تمام فضا رو پر کرده بود و انقدر بلند بود که مطمئن بودم مثل همیشه به محض این که مقابل کانتر برسم دستش رو روی سینه اش می گذاره و می گه اه ترسیدم پیمان. چرا انقدر بی صدا اومدی؟
و دوباره دقیقا همین اتفاق تکرار شد و باز مثل تمام این یک ماه ب*و*سه آرومی روی گونه اش گذاشتم و با لبخند دوباره همون حرفای همیشگی رو تکرار کردم.
_ نادیا جان یه کم اگر صدای ضبط رو کمتر کنی هم گوشت اذیت نمی شه و سردرد نمی گیری و هم این که می فهمی دور و برت چی می گذره و من کی میام و نمی ترسی؟
_ اه! باز گیر دادی؟ من نه سرم درد می گیره نه گوشم. تو هم خوب وقتی اومدی می بینمت دیگه. من دوست دارم با صدای بلند ضبط گوش بدم.
و باز هم طبق معمول بعد از بحث همیشگی لنگ لنگان خودش رو تو بغلم انداخت و از گردنم آویزون شد و باز با اون چشماش مجابم کرد و باز کوتاه اومدم.
_ وای پیمان بیا بشین بهت یه چیزی نشون بدم. بدو … بدو…
_ بذار برم دستم رو بشورم و لباسم رو عوض کنم بعد میام.
_ نه… نمی خوام. همین الان باید ببینی وگرنه اصلا نشونت نمی دم.
_ باشه، بفرمایید.
پای گچ گرفته اش رو با دستاش بالا آورد و روی پام گذاشت و بعد با یه لبخند پر رنگ قسمتی از گچ رو که حالا روش یه خر رنگی با یه شاخه گل تو دهنش بود نشونم داد و گفت:
_ خوشگله نه؟
فقط لبخند زدم.
_ اوف بی احساس! سارا کشید برام. امروز با بابک اینجا بودن. این بابک مسخره هم بدتر از تو خودم رو کشتم تا یه یادگاری بکشه برام رو گچم اما زیر بار نرفت. تازه دو ساعتم وایساد نصیحت پدر بزرگی کردن. سارا می گه این خودمم، میگه من خیلی خرم.
_ تو خانومی عزیزم. خوب دیگه چی کارا کردین امروز؟
_ یه کم با بابک و سارا درس خوندیم و بعد هم حرف زدیم و این چیزا دیگه.
_ درسا خوب پیش می ره؟
_ سخته ولی بد نیست.
_ می خوای کلاس ثبت نام کنی؟
_ نه جزوه های سارا دستمه. لازم ندارم.
_ پس تا یه کم به کارات برسی منم برم یه دوش بگیرم و بیام.
_ باشه.
***
_ نادیا گیره سالاد کجاست؟
_ همون جا.
_ سر جاش نیست عزیزم.
_ خوب برای این که خودم ظهر درش آوردم.
_ ها؟ ظهر چه ربطش به الان؟
– وای باز گیر دادی ها. خوب ظهر سالاد نخوردیم موند رو کانتر.
می دونستم کافیه بهش بگم ظهرم چون گیره رو پیدا نکردیم بی خیال سالاد شدیم تا صداش در بیاد که دیدی گفتم خودتم به مشکل می خوری با این نا مرتبی ها.
دلم می خواست داد بزنم از دست نادیا. دیوانه شده بودم. یه ماه از ازدواجمون می گذشت و هنوز نتونسته بودم بهش بفهمونم که پدرت خوب، مادرت خوب تو رو جون من یه کم مرتب باش. هر چی رو هر جا گیرت اومد ول نکن. وقتی هم که دو کلمه به چهار کلمه می رسه می گه ناراحتی خودت جمع کن. من مشکلی ندارم.
_ آخه قربونت برم رو این کانتر که شتر با بارش گم می شه.
_ باز شروع نکن ها.
_ نادیا این هزار بار! به خاطر من کیف و کتابت رو رو میز تحریر اتاق پهن کن. این جا نیار.
_ پس کی ناهار شام درست کنه اگه بخوام تو اتاق درس بخونم؟
_ نادیا جان مگه این غذا درست کردنت چه قدر می خواد طول بکشه؟ ۲ ساعت؟ ۳ ساعت؟ خوب بعد از تموم شدنش برو اتاق سر درست.
_ اَه! گیر نده. من تو اتاق دوست ندارم درس بخونم. من دوست دارم این جا بشینم.
_ آخه خودت یه نگاه بنداز اینجا رو. رو کانتر ۸ نفره به زور جای نشستن ۴ نفر هست. زیر دستتم که یا نوک باید جمع کنی یا خورده کاغذای تو رو. اون ور روی میز ناهارخوری هم یه سری کتاب پهنه. سر هر صندلی هم که دست میذاری روپوش روسری و کت هات آویزونه. خودت دلت نمی گیره تو خونه به این شلوغی؟
_ نه! می خوام شام بخورم پس جون من تموم کن گیرات رو.
دیگه نمی دونستم چی باید بگم. اصلا انگار دشمن جمع و جور و مرتب کرن بود. اگه کشش می دادم هم تا دو روز سر سنگین می شد و به زور چهار کلمه حرف می زد.
_ باشه. پس خودت بیا این گیره سالاد رو پیدا کن بده.
_ پیمان؟
_ جانم؟
_ تو چرا این ترم تقریبا هیچ کلاسی تو دانشگاه بر نداشتی؟
_ خوب برای این که خدا بخواد ازدواج کردیم و می خوایم دو تایی این ور اون ور بریم.
_ خوب ما که حتی ماه عسل هم نرفتیم. هر روزم که خونه ایم. یه دلیلی بگو آدم باورش بشه.
_ ببینم نکنه پشیمون شدی از این که بعد عروسی نرفتیم ماه عسل؟
– نخند پر رو. هیچم پشیمون نشدم. دلم نمی خواد با این پا برم ماه عسل. این جوری تکونم نمی تونم بخورم. راستی بلیط نمی خوای بگیری؟
_ از الان؟ عجله داری ها. نگی نفهمیدم.
_ نخیرم. یه ماه دیگه گچ پام رو باز می کنم و می خوام درست همون روز برم مسافرت، از اولم قرارمون همین بود.
_ پیمان قول می ده که گچ پات رو باز کردی بلافاصله بعدش بری سوار هواپیما بشی. خوبه خوشگلم؟
_ اوهوم.
_ خوب پس حالا بدو با هم یه دستی به خونه بکشیم و بعد بریم یه کم تو هال بشینیم پیش هم.
_ اه!
_ بدو تنبل.
_ اه، باز اخبار؟ جون من پیمان بزن اونور یه سریالی آهنگی گوش بدیم.
_ دختر خوب باید بدونی تو مملکت چی داره می گذره، یه کم اخبار گوش کن.
_ اوف. عین باباها می مونی. مثلا که چی بشه؟ دیوونه ام اعصابم رو خراب کنم؟
_ چه ربطی داره؟
_ فرقی نمیک نه اخبار این وری گوش بدی یا اون وری؟ جفتشون به نفع خودشون یه مشت دروغ و شر و ور تحویلت می خوان بدن که یا فکر کنی همه چی آروم و رویاییه که دروغه محضه، یا فکر کنی همین فردا جنگه که بازم دروغه محضه. پس مگه دیوانه ای یه مشت دروغ رو تماشا کنی یا یه مشت فیلم و عکس از اینور جنگ و اونور جنگ و بکش بکش.
_ دختر خوب آدم هم اخبار این وری رو گوش می ده هم اون وری رو، بعد با عقلش راست و دروغ رو تشخیص می ده.
_ وای کوتاه بیا. وقتی من خوابیدم بشین تا صبح اخبار گوش بده. من دوست ندارم بابا.
تو بغل پیمان نشسته بودم و اونم آروم با موهام بازی می کرد و بالاخره مجبورش کرده بودم به جای اخبار بزنه کانال موزیک. به ظاهر داشت به موزیک گوش می داد ولی حواسش جای دیگه بود.
پیمان رو دوست داشتم و بهش انقدر وابسته شده بودم که یه روز که دیرتر می اومد خونه من کلافه بودم، انگار یه چیزی گم کرده باشم.
اما گاهی دیوونه ام می کرد پیمان. نمید ونم چرا انقدر همه چیزش با من فرق داشت؟ با اولین چیزی که به حد مرگ مشکل داشتم این فوت فوت بودنش بود. همیشه فکر می کرد همه چیز باید مرتب و منظم باشه و خونه همیشه مرتب باشه. اما خوب من دلم می خواست هر چی رو هر جا دوست دارم بذارم و وقتی هم یکی میخواست بیاد سریع همه چیز رو می کردم تو اتاق ها و درش رو میبستم و آبم از آب تکون نم یخورد. خونه تمیز کردن یعنی هفته ای یه بار خونه رو جارو دستمال بکشی و جمع و جور کنی نه که هر روز خونه جمع کنی.
تازه من نمی فهمم چرا باید هر بار هرچی رو میزها هست رو از روشون بر دارم و بعد دستمال بکشم. خوب زیر مثلا شیشه عطر یا چه می دونم جعبه دستمال کاغذی که اصلا خاک نمی ره که بخواد کثیف بشه که من برش دارم. می گه ماست مالی میک نی. یعنی چی که دستمالت رو دور وسایل می گردونی و می گی تمیز کردم؟ اوف وسواس داره بابا. ولی دارم درستش می کنم. هه!
نمی تونست بفهمه که بابا ریختن کشمش تو آجیل شور همه چی رو قاطی کردن نیست. گاهی تو اون همه شوری باید این شیرینی باشه تا دلت رو نزنه. می گفت تو یه ظرف دیگه بریزش اما خوب اون جوری که دیگه نمی شد اون جوری که راحتم و دوست دارم. خودش هم خوشش می اومد ها! بارها مچش رو موقع خوردن کشمش هام گرفته بودم ولی هر بار می گفت جدا نمی کنم که یه مشت آجیل که بر می دارم هرچی اومد باید بخورم دیگه.
یا مثلا نمی فهمید که گذاشتن موچین بین لیوان مسواک و خمیر دندون تو دستشویی نامرتبی نیست. نمی تونست درک کنه که دستشویی تنها جاییه که می تونی با دل راحت و بی مزاحمت یه لنگه پا وایسی و اون سیخ سیخای ابروت رو بر داری بدون اینکه همه اهل خونه مثل جن بو داده یهو در رو باز کنن و بیان تو و تو مجبور شی عین این خل و چلا یهو مصنویی موچین رو تو دستت قایم کنی و مثلا خودت رو تو آینه نگاه کنی که تازه یکی هم اظهار فضل کنه که انقدر اون صورت رو انگولک نکن. درست مثل اون اوایل تو خونه خودمون که تا من دستم به موچینم میرفت یهو همه تو اتاقم کار داشتن و می شد اتوبان.
تازه درک نمی کرد هیچ آینه و لامپی به خوبی آینه و لامپ دستشویی جواب نمیده برا کندن این موهای سیخ سیخ صورت و ابرو. خوب چیه بابا؟ عالیه.
همیشه از دستشویی که بیرون می اومد بی برو برگرد یه سر هم می رفت تو اتاق و من باید دفعه بعد که رفتم دستشویی باز با حرص و بعد از کلی بالا پایین کردن می فهمیدم موچین رو برده تو اتاق. یکی نبود بگه بابا کی می خواد بیاد تو دستشویی اتاق خوابمون که بخواد این موچین رو ببینه و تازه این بدبخت مگه چه قدر جا می گیره اصلا که بخواد نا مرتب کنه اون روشویی رو؟
خوب درگیری من با پیمان فقط همین چیزا نبود که. پیمان همیشه کمدش زیادی مرتب بود و به من می گفت تو نمی خواد برام لباس در بیاری خودم در میارم آخه بین خودمون بمونه وقتی کمد اون جور مرتبش رو با کمد درهم ورهم خودم مقایسه می کنم این ذات خرابم همه اش مجبورم می کنه هر بار از کمدش چیزی می خوام در بیارم یه همی هم بزنم. آخ آخ اون حرصی که این جور وقتا می خوره عالی میچ سبه. خوب آخه تقصیر من چیه که هر بار این کمدم رو جمع می کنم به دو روز نکشیده باز می ریزه به هم؟ خوب درش هم که گاهی یادم می ره قفل کنم این می بینه و باز عین مامان گیر می ده. تو باشی تلافی اش رو سر کمدش نمی خوای در بیاری؟ همچین کمد مرتبی بهت دهن کجی نمی کنه؟ همیشه بهش می گم چرا کمدش رو به هم م یریزم ها ولی درک نمی کنه و پررو بهم میگه خیلی بچه ای. منم بهش میگ م تو هم زیادی بابا بزرگی.
خوب فعلا مشکل عمده مون یکی همین ریخت و پاش های منه یکی آهنگ هایی که گوش میدم و صدای بلندشون، یکی هم آهان مخالف صد در صد کنار کشیدن پرده های خونه اس. میگه تمام خونه از بیرون معلوم می شه. تو هم که همیشه با تاپ شلوارک می چرخی تو خونه. انقدر این پرده ها رو کامل پس نزن.
نه که فکر کنی کوتاه میام ها بهش می گم اونی که این جور چشم دوخته و پدر چشماش در اومده تا تو خونه ما و من رو ببینه خوب نوش جونش بابا. یه نظر حلاله! آخ آخ اینجور وقتا قیافه اش دیدنی میشه. غیرتی می شه مثلا برا من.
فعلا با این پا خیلی مایل به بیرون رفتن نیستم که ببینم بیا هست یا اینم یه اختلاف دیگه اس. اوف گاهی زیادی منطقی می شه و این منو کلافه می کنه. انگار نمی تونه هیچی رو تو زندگی به شوخی برگزار کنه.
وقتی می خواد باهام درس بخونه خیلی بد اخلاق می شه و جدی. می شه همون استاد راستین دانشگاه. منم که صندلی ام همیشه میخ داره خوب نمی شه دیگه. آدم که یه کله نمی شینه سر درس.
_ کجایی خوشگل خانوم؟
_ همین جام. خودت کجایی؟
_ راستی آریانا و مانی امروز می گفتن پنجشنبه جمعه بریم سمت گچسر.
_ مانی با کمند میاد؟
_ نمی دونم، چه طور؟
_ هم دیگه رو دوست دارن؟
_ با هم دوستن.
_ منظورم این نبود.
حوصله جواب دادن به این کنجکاوی های نادیا رو نداشتم. شاید دلم می خواست فقط تو بغلم باشه و سکوت کنه. نمی دونم گاهی فقط سکوت و ل*خ*تی می خواستم و گرمای وجود نادیا رو. دوست داشتنی بود و بهترین مسکن برای آروم کردنم.
کمی بیشتر به سمت خودم کشیدمش و آروم کنار گوشش رو ب*و*سیدم و اون مثل همیشه خندید و همون تقلاهای همیشگی.
_ نکن پیمان، نکن قلقلکم میاد.
عاشق این تقلاهاش بودم. به حرفش که گوش نکردم هیچ، دوباره و دوباره ب*و*سیدمش.
نفس های پیمان تو گوشم می خورد و دلم می ریخت. همیشه یه حس عجیبی بهم می داد. یه حسی که با خنده و تقلا سعی می کردم اثرش رو کمتر کنم.
دلم اون لحظه فقط نادیا رو می خواست و یه خواب آروم. از حالت لم داده روی مبل در اومدم و کنترل رو برداشتم و از خیر دیدن اخبار بعد از خوابیدن نادیا هم گذشتم و تلویزیون رو خاموش کردم. اصلا هم به غرغر هاش و این که پیمان دارم گوش می دم توجه نکردم و روی دست بلندش کردم و به طرف اتاق خواب رفتم و باز قبل از این که فرصتی برای مخالفتش با عوض کردن لباسش با لباس خواب بدم خودم لباس هاش رو عوض کردم و بردمش سمت روشویی و مثل مامانا بالا سرش سیخ وایسادم تا دندوناش رو درست بشوره و ماست مالی نکنه. برای همه چیز وقت و حوصله داشت الا این جور کارا.
اون با غرغر داشت موهاش رو شونه می کرد که لباسم رو عوض کردم و اومدم برس رو ازش گرفتم و آروم موهاش رو شونه کردم. عاشق این بودم که موهای بلندش رو شونه کنم و اونم به ظاهر هی غر بزنه.
نادیا هنوز داشت غرغر میک رد که سرم درد گرفت، همه موهامو کندی و… که رو دست بلندش کردم و تو تخت گذاشتمش و لحاف رو روی سرش کشیدم تا کمتر صدای غرغر هاش رو بشنوم و خودم هم اومدم زیر لحاف و این بار.
باز پیمان نذاشت کامل غر غر هام رو بکنم. دوباره با ب*و*سه هاش لب هام رو بست. ولی لذت بخش بود. پیمان دوست داشتنی بود. انگار همه کمبودام رو تو همین یه ماه تونسته بود با محبت هاش و حتی اخم و تخم هاش پر کنه. دیگه اون احساس ترس همیشگی باهام غریبه شده بود. شب ها راحت و بی هیچ فکری می خوابیدم. دیگه از تنها بودن تو یه خونه درندشت و تنها خبری نبود. دیگه لازم نبود از ترس دائم دستم به تلفن باشه و التماس آریانا کنم که ۸ بیاد خونه یا منم با خودش ببره.
دلم گرفته، دو ساعته دارم تو این اتاق خودم رو خفه می کنم، جیغ می زنم، گریه می کنم اما پیمان محل کوفتمم نمی ذاره. انگار نه انگار من همون نادیایی ام که دم از عشقش می زد، عوضی.
دو روز دیگه بالاخره قراره این گچ کوفتی رو از پام باز کنن. پیمانم از دیروز که رفته مطب دکتره وقت بگیره و عکس های من رو برده شده سگ. همه اش دنبال بهانه می گشت که عصبانیتش رو سر یکی خالی کنه، آخرش هم وقتی من رو روی سطح چوبی کابینت های آشپزخونه وسط زمین و هوا دید عوض اینکه بیاد کمکم کنه با مغز نیام رو سنگ کف آشپزخونه، وایساد صداش رو سرش انداخت و فقط داد زد. نامرد دید کنار سرم زخم شده ها ولی بازم انقدر سرم داد زد تا اشکم در اومد و زدم به سیم آخر. هنوز صدای داد و هوارش تو گوشمه که می گفت:
_ دیگه هر چیزی حدی داره. اصلا انگار فهم نداری، اون مردتیکه دکتره به من گفته بود این پا هیچ ضربه ای بهش نباید بخوره؟ آره؟
_ می خواستم اون دیس مشکی رو برای شب بردارم.
_ منِ مرگ گرفته مرده بودم که صدام نکردی؟
_ چی کار کنم وقتی صدامو نشنیدی؟
_ انقدر که این ضبط کوفتی رو زیاد کردی. انگار کری.
بعدم کنترل رو برداشت و ضبط رو خفه کرد و آن چنان کنترل رو پرت کرد رو میز که اگه میز شیشه اش یه کم نازکتر بود به جان خودم الان چهل تیکه شده بود.
_ اوی برای چی اون جوری پرت کردی کنترل رو؟ حرصی هستی سر میز من خالی نکن بشکنیش.
همیشه این جور وقت ها می خندیدها ولی امروز نمی دونم چه مرگش بود که یه لبخندم نزد، باز هوار هوار کرد:
_ اون صندلی رو هم ازت گرفته بودن که از در و دیوار بالا رفتی؟ دِ آخه لا مذهب تو اصلا می فهمی این پا تو گچه یعنی چی؟ عین دو ساله ها چشم ازت بر می دارم داری از در و دیوار بالا می ری.
به سلامتی سرمم تو این سقوط آزاد خورد به کناره ی کابینت و زخم شد. اومد طرفم و سریع بلندم کرد. پسش زدم ولی زورش از من بیشتر بود و تقریبا تلاشم بی نتیجه موند. برای همین صدامو انداختم سرم و داد زدم.
_ پات درد می کنه؟ هان؟
_ مگه دکتری؟
_ بذار برم بتادین بیارم سرت رو ضد عفونی کنم چسب بزنم.
_ لازم نکرده، ولم کن. تو برو به هوار زدنات ادامه بده.
بعدم پسش زدم و اومدم تو اتاق پشت در، بست نشستم. ولی انگار نه انگار، نامرد نمیاد منت کشی.
وقتی باهاش قهر کردم و حرفم نزدم حالش جا میاد. نامردم اگه امشب از این در بیام بیرون. بذار الان که آریانا و مانی بیان و ببینن من نیستم و سراغم رو بگیرن حالش جا میاد. فکر کرده بی کس و کارم که صداش رو برای من بندازه سرش و دعوام کنه. یکی نیست بگه اصلا پای خودمه. تو رو سننه؟ دردم بگیره تو که نباید دردش رو تحمل کنی. اَه! خدا رو شکر که فقط دو روز دیگه مجبورم تحملش کنم. تازه هیچ پایی سه ماه تو گچ نمی مونه. همه سر دو هفته خودشون می رن تو حموم و بازش می کنن. تو اینترنت یه بار داشتم سرچ میکردم ببینم مردم چه طوری گچ دست و پاشون رو باز کردن که بد شانسیم پیمان مثل فضولا بالای سرم ظاهر شد و قشقرق راه انداخت که دست به اون گچ بزنی اسمتم نمی یارم. منم که وقتی این جور بد اخلاق می شه و جدی حرف می زنه مثل چی ازش می ترسم. برای همین بی خیالش شدم، البته ناگفته نماند که تقریبا از اون روز دم به دیقه هم ور دل من بود ها. دو دقیقه تو دستشویی معطل می کردم آقا بی رودربایستی می اومد می گفت که چی کار می کنی؟ دارم میام تو. حمام هم که تنها حق نداشتم برم به این بهانه که سُر می خورم. حالا من به روی خودم نیاوردم که، ولی دیگه خرم نیستم که. اوف!
کلافه بودم از دست نادیا. از دیروز که رفته بودم مطب و دکتر دیگه نظر قطعی و جواب آخر رو بهم گفته بود دیوونه بودم. خودم می فهمیدم که دنبال اینم که به یه بهانه ای سر یکی داد و بیداد کنم و خودم رو خالی کنم. دیگه گنجایش تو خودم ریختن رو نداشتم. صدای ضبطش داشت رو مغزم راه می رفت. قرار بود مانی و آریانا بیان و این دو روز اینجا باشن تا من گند نزنم و بعدم بهانه ای برای با هم رفتن به مطب داشته باشیم. می دونستم از پسش اونم تنهایی بر نمی یام. اینم که انگار حالی اش نمیشد هیچی. دختره با این پا از کابینت رفته بود بالا. سرم رو که برگردوندم سمت آشپزخونه به قرآن داشتم سکته می کردم. تا خودم رو برسونم بهش، وسط زمین و هوا بود. می دونم نباید داد می زدم ولی دست خودم نبود. چهار ستون بدنم رو لرزوند. نمی دونم چه طور می تونه با این پا همچین کارایی بکنه؟
صدای آریانا و مانی و پیمان رو از پشت در اتاق می شنیدم ولی نمی فهمیدم چی دارن می گن؟ نا مردا پچ پچ می کردن. مطمئن بودم دارن سر پیمان داد و بیداد می کنن که ناراحتم کرده ولی نمی فهمیدم چرا بلند داد و بیداد نمی کردن تا دل منم خنک بشه؟ بد رفته بود تو مغزم که این در رو یه کم باز کنم تا بلکه بشنوم حرفاشون رو. اینا هم که نمی کردن اول بیان از دل من در بیارن و من رو از اتاق درم بیارن بعد جلوی من حال پیمان رو بگیرن.
خوب دیگه حوصله ام سر رفته بود آخه. دعوا طولانی اش کسل کننده اس. اوف چرا نمی یاد نازم رو بکشه پس؟ نکنه فکر کنه من از اون آدمایی ام که حالا چهار روز می خوام باهاش قهر کنم؟ اه! دق می کردم اون وقت.
آخ جون بالاخره یکی اومد پشت در اتاق منت کشی. آی حال می ده ناز کنی و منتت رو بکشن و بعد نبینن تو داری بی صدا قهقهه می زنی.
_ شیطون لا اقل نخند که تابلو نشی جلو دامادمون.
اه باز این مانی دست منو خوند. نامرد! حالا مگه می تونم جلوی این خنده کوفتی رو بگیرم؟ این جوری ام که اون پیمان لوس نازم رو نمی کشه عمرا.
یه کم مثلا زور زدم که در رو نتونن باز کنن و بعد دو ثانیه خودم رو آروم آروم کشیدم کنار و بالاخره آریانا در اتاق رو باز کرد و پشت سرش هم مانی و پیمان اومدن تو. نگاهم ناخودآگاه به سمت صورت پیمان رفت. چهار شاخ شدم وقتی چشمای قرمزش رو دیدم. دیوونه مثه بچه ها گریه کرده بود. وای یعنی برم به کی بگم با شوهرم ۵ دقیقه قهر کردم و یه کم ناز کردم زده بود زیر گریه؟ دهنم باز مونده بود. خنده ام گرفته بود. خوب چی کار باید می کردم؟ خندیدم. یه دل سیر، اما پیمان…
نادیا داشت می خندید اما من واقعا بریده بودم. هر کاری کردم نتونستم بخندم و جاش اشکام بی اجازه دوباره رو صورتم سرازیر شدن و فقط تونستم برم طرفش و تو بغلم بگیرمش. می خواستم آروم بشم، داشتم دیوونه می شدم.
انقدر پیمان محکم بغلم کرد که استخونام داشت می شکست. من واقعا نمی خواستم ناراحتش کنم. اگر می دونستم غلط می کردم اصلا قهر کنم.
_ پیمان بسه دیگه! بابا غلط کردم. من رو چه به قهر کردن؟ تو که می شناسی م نو.دیگه این کارا چیه؟ نگاه تو رو خدا. به من می گی بچه تو که از منم بچه تری. بس کن دیگه.
_ اهم اهم… می گم محض اطلاع، ما جوونای چشم و گوش بستۀ مجردم این جاییم ها. نکنین این کارا رو چشم و گوشمون باز می شه و مفسد می شیم ها. مگه نه آریانا؟
بالاخره پیمان خندید و دست از ب*و*سیدن و بغل کردنم برداشت و کمی ازم جدا شد و رو به مانی گفت:
– هیچکی هم چشم و گوشش بسته نیست الا تو؟ برو جمع کن ما خودمون این کاره ایم اون وقت تو می خوای ما رو رنگ کنی؟ کمند جون خوبه ایشالا که؟
_ از وقتی زن گرفتی دیگه از حیا میا خبری نیست ها. نگی نفهمیدیم؟ تو چی کار به دختر مردم داری؟ راست می گی زن خودت رو نگه دار که ما مجبور نشیم بیایم برات منت کشی.
آروم بغلم کرد و رفتیم تو هال نشستیم و مانی هم با بتادین سر و کله اش پیدا شد دوباره.
من تو بغل پیمان چسبیده بودم و الکی با هر بار خوردن پنبه به سرم آی و اوی می کردم و پیمان موهام رو ناز می کرد و یه دو تا تشر به مانی می زد که درست کار کن، دردش آوردی. منم سرم رو می کردم تو سینه پیمان و ریز ریز می خندیدم، اما آریانا تو خودش بود. نمی دونم چه اش شده بود؟ یعنی ممکنه به خاطر مریم باشه؟ آخه هیچ خبر دیگه ای نبود که بخوام به اون ربطش بدم. نمی دونم چرا فکر می کردم هنوز هم مریم رو دوست داره و تموم ناراحتی هاش هم سر همین قضیه و این که نتونسته هنوز فراموشش کنه هستش. آخه مانی کمند رو داشت حالا نمی دونم در چه حد و چه مدلی، ولی می دونستم با هم رفت و آمد دارن. من و پیمان با هم بودیم و خوب شاید با بحث های ما دوباره رفته بود تو اون فکرا که این جور ساکت شده بود.
می دونستم این جور وقتا دلش می خواد به روی خودت نیاری که می دونی ناراحته تا خودش بیاد باهات درد دل کنه. می دونستمم که جز من با کسی درد دل نمیکنه و خوب این دو روز فرصت خوبی بود که بالاخره لب باز کنه. برای همین بی خیال گیر دادن شدم .
_ خوب اینم از چسبش نادیا خانوم. فقط حواست باشه دفعه بعد از مانی خبری نیست بیاد آشتیتون بده ها. پس انقدر حرکات آکروباتیک نکن. سرت رو بنداز پایین و کدبانوگری ات رو بکن مادر.
_ برو بابا نمکدون. ما که اصلا قهر نبودیم. مگه نه پیمان؟
بهش لبخند زدم. نمی دونست که درد ما چیه؟ منم نمی خواستم دوباره همه چیز یادم بیاد. به قول مانی هنوز طرف نمرده تو چهلم گرفتی. می خواستم این روز های آخر قبل از طوفان یه کم آرامش رو تجربه کنم. می خواستم یه کم گرما و مهربونی و خنده هاش رو داشته باشم تا بتونم روزای نداشتن شون رو تحمل کنم و دووم بیارم، تا کم نیارم.
نادیا جلوی آینه ایستاده بود و با لب پر خنده داشت باز کرم پودر برنزش رو می زد و هر دو ثانیه یک بار هم از تو آینه آریانا رو نگاه می کرد که نشسته بود رو لبه تخت خوابمون و نادیا رو تماشا می کرد. یه لبخند می نشست رو لبش و می گفت:
_ جون نادیا خوب بگو چته؟ تو که همیشه هر چی ناراحتت می کرد بهم می گفتی. پس چرا دیگه باهام حرف نمی زنی؟ نکنه دیگه محرم نیستم؟
آریانا رو درکش می کردم. اونم بدتر از من، می خواست چی بگه بهش؟ آروم از روی تخت بلند شد و از پشت نادیا رو تو آغوشش گرفت و فقط یه لبخند خسته بهش زد و از اتاق بیرون اومد.
از دست هر سه تای پیمان و آریانا و مانی شاکی بودم. همه شون یه مرگشون بود ولی من نامحرم شده بودم و هیچی بهم نمی گفتن، تا می رفتم طرفشون مصنویی یهو از هم وضعیت هوا رو می خواستن بپرسن دیگه. ناسلامتی دو ساعت دیگه قرار بود بریم مطب و بالاخره بعد از سه ماه از این گچ لعنتی خلاص بشم، اون وقت همگی با هم دست به دست داده بودن که خوشی ام رو زهر کنن. می دونم اخلاق گندی دارم ولی همیشه از بچگیم هم وقتی خوشحال بودم دلم می خواست همه هم خوشحال باشن و بگن و بخندن. دلم نمی خواست خوشی ام خراب شه.
از خیر آرایش کردن گذشتم و لنگون لنگون اومدم تو حال.
_ جالبه! نمی دونم چی می گین که من نباید بدونم؟ دیگه خسته شدم از این معمای چند روزه تون. می شه به منم بگین جریان چیه؟
مانی طبق معمول پرچم دار شد و با یه لبخند بهم نزدیک شد و دستش رو رو شونه ام انداخت و گفت:
– یعنی تو نفهمیدی چه خبره؟ بابا خیلی پرتی. این پیمان و آریانا دارن نقشه قتلت رو می کشن اون وقت تو تازه می پرسی این جا چه خبره؟ به جان خودم اگه من با اینا باشم.
داد زدم، چون عصبی بودم. دست خودمم نبود. دست مانی رو پس زدم و رفتم رو به روی پیمان که حالا سرش رو کامل پایین انداخته بود و باز تو هپروت بود.
_ پیمان یادته اولین حرفی که بهم زدی چی بود؟ یادته بهم گفتی هیچی رو تو دلم نریزم و تو هم نمی ریزی؟ یادته گفتی هر چی تو زندگی منه من بعد من و تو نداره؟ یادته گفتی هیچی رو از هم پنهون نکنیم؟ من بهت قول دادم. قولم مردونه نبود چون مرد نبودم ولی مثل یه مرد پشت قولم ایستادم تا همین الان. تو چی؟ تو هم وایسادی رو قولت؟ تو که مردی و قول مردونه دادی بهم. هان؟
چرا هیچی نمی گی؟ چرا سرت رو انداختی پایین؟ الان وقت سکوت نیست پیمان. انقدر مرد باش که مردونه تو چشمام نگا کنی و بگی چی شده؟ چی رو دارین ازم قایم می کنین.
حق با نادیا بود، همینم کلافه ترم کرده بود. آخه چی می گفتم؟ اصلا جرات گفتن داشتم مگه من؟ منِ خاک بر سر به خودم جرات تکرار کردن جمله های دکتره رو نداشتم چه برسه به نادیا، عزیزترین کسم.
_ نادیا نپرس، خودت می فهمی. یه کم صبر کن!
_ می خوام تو بگی. همین الان! نمی خوام خودم بفهمم. اون موقع دیگه ارزش نداره برام. اگه نگی هیچ وقت نمی بخشمت.
_ نادیا شش… هیچی نگو. جون پیمان ازم نخواه چیزی بگم. من جرات گفتن ندارم. فکر کن شوهرت بزدل شده.،فکر کن نامرد شده ولی نگو نمی بخشیم، نخواه حرفی بزنم.
_ پس قضیه جدی تر از این حرفاست.
می دونستم پیمان حرف نمی زنه. می دیدم داره عذاب می کشه و همین مطمئنم می کرد که واقعا نمی تونه بگه وگرنه خودش رو خالی می کرد. آریانا هم که موضعش معلوم بود، می موند مانی. هرچند اونم اگه نمی خواست چیزی رو بگه سرش می رفت نمی گفت. بارها تجربه کرده بودم این اخلاقش رو. پس اونم بی خیالش شدم و روپوش روسریم رو تنم کردم و رفتم سمت در خونه که پیمان راهم رو سد کرد.
_ کجا می خوای بری؟
_ نترس اهل قهر کردن نیستم دارم می رم روغن ماشینم رو چک کنم.
مانی با خنده نزدیکمون شد و گفت:
_ به سلامتی خودتون می خواین تنهایی تشریف ببرین مطب؟ با گچ اذیت نمی شین موقع رانندگی احیانا؟
_ خوبه با این حالتون حوصله شوخی کردن دارین. نخیر با ماشین من می ریم مطب. می خوام گچ پام رو باز کردم تا خود فرودگاه بشینم پشت ماشینم و گاز بدم و پنجره ام رو هم تا ته بکشم و باد بخوره تو صورتم و لذت ببرم. دلم لک زده برای رانندگی. اونم پشت ماشین شاسی بلند خودم. می خوام شهر رو از اون بالا ببینم.
پیمان اخماش تو هم رفت و رنگش پرید. نمی دونم شایدم من به نظرم رسید ولی هر چی بود با تحکم مخالفت کرد باهام.
_ نادیا جان وقت برای رانندگی کردن زیاد داری و دلم نمی خواد قبل سفرمون اتفاقی بیافته برات، بذار وقتی برگشتیم.
_ مثلا می خوام چپ کنم؟ جون دوست. انگار هنوز باورت نشده رانندگی من حرف نداره؟ من از ۱۴ سالگی رانندگی می کردم.
_ آره اونم با ماشین منِ بدبخت. کافی بود دو دقیقه بدون سوییچم برم یه دوش بگیرم. بیرون نیومده خانوم دو دور دور تهران رو گشته بود. یادته چه قدر حرصم می دادی نادیا؟ یادش بخیر.
_ ولی کیفی می داد ها.
_ راستی ببینم کجا می رید سفر؟
_ از اونجاییک ه این پیمان خسیسه و بی پول، عوض ماه عسل به یکی از کشور های بلاد کفر داره ما رو می بره مشهد. بهانه اش هم اینه که سر تصادف من نذر کرده بریم دو تایی مشهد. بچه ام معتقده و نذرش ادا نشه حتمی می ریم زیر گل.
_ نادیا این هزار بار! بعضی حرف ها شوخی اش هم درست نیست. پس بهتره ادامه ندی. فکر نکنم نه نذر کردن کار خنده داری باشه، نه ادا کردنش این شوخی خنده ها رو داشته باشه.
_ ببخشید. من نه شوخی کردم نه مسخره. فقط دلم می خواست اولین سفری که به اسم ماه عسل با هم می ریم یه جای دیگه باشه، همین.
_ بهت قول می دم برای عید بریم هر جا تو خواستی.
***
– آخه پیمان جان تنهایی که نمی شه برید. اصلا چه طوری می خواین جمعش کنین؟ این که شوخی نیست.
مامان یه بند داشت پشت تلفن باهام بحث می کرد که پریسا و منم میایم مطب. هیچ جوره هم زیر بار نمی رفت، می دونستم نصفش هم از برکت حضور پریسا جون کنار دستشه. ماشالا کپی برابر اصل بودن مادر و دختر. درست مثل نادیا که گیر بده دیوونه ات می کنه، پریسا جونم همون جور بود و هی گوشی تلفن از دست مامان تو دست پریسا جون برعکس می شد و هنجره من پاره شده بود بس که گفته بودم نه.
_ مادر من، تنها نیستم که! مانی و آریانام هستن. بعد هم نمی خوام قشون راه بندازم که فکر کنه همه اومدن که ترحم کنن بهش، تمومش کنید دیگه. زن خودمه نمی خوام کسی بیاد باهامون. ای بابا!
***
آخرین مریض بودم و بالاخره نوبتمون رسیده بود. من از خوشحالی با همون گچ سنگین باورت بشه یا نه داشتم می دویدم به طرف اتاق دکتر ولی آریانا و پیمان و حتی مانی انقدر یهو فرو ریختن که باور کردم یه چیزی هست. آریانا پشت پنجره رفت و دستاش رو دو طرف سرش گذاشت. شونه هاش داشت می لرزید.
پیمان رنگش از گچ دیوار هم سفیدتر شده بود و انگار پاهاش روی زمین میخ کرده باشن حتی یه قدمم تکون نخورد. مانی فقط زل زد تو صورتم و گفت:
_ قوی باش.
دیگه پام راه نرفت. چسبیدم به زمین، پای تو گچم یهو شد صد کیلو. آروم آروم پای راستم خم شد و پای چپم هم بی هیچ مقاومتی افتاد و پهن زمین شدم. کم کم داشتم می شدم مثل اونا. حرف مانی عجیب بود، انقدر عجیب که هر خری هم بفهمه یه مشکلی هست. دیگه نمی خواستم گچ پام رو باز کنم، نمی خواستم قوی باشم. نگاهم روی صورت پیمان ثابت شد.
با دیدن نادیا شکستم، خورد شدم، همون یه ذره اعتماد به نفسی هم که داشتم دود شد رفت هوا. پام لرزید، کم آوردم. خودم رو به زور کشیدم طرفش و آروم سعی کردم بلندش کنم. نمی خواستم اون طور م*س*تاصل و ناتوان و افتاده ببینمش. نادیای من باید مثل کوه می بود. با اون لبخند شیطون روی لبش.
نمی دونم اون یهو سنگین شده بود یا من یهو ناتوان شده بودم. خودمم داشتم خم می شدم که دست مانی با یه حرکت نادیا رو از زمین کند و بلندش کرد. نگاه عصبی اش رو بهم دوخت و فقط گفت :
_ خودت رو جمع کن. پاشو زنت رو ببر گچش رو باز کنه دکترش.
***
صدای بریدن گچ به نظرم کر کننده بود. سر نادیا رو محکم تو سینه ام گرفته بودم و دلم می خواست دست خودم بود و هیچ وقت نمی ذاشتم سرش رو از سینه ام بیرون بیاره و به طرف پاش بچرخونه. حاضر بودم جونم رو بدم اون لحظه ولی وقتی اون گچ از پاش جدا شد هیچی اش نباشه.
بالاخره گچ پاش باز شد و صدای دکتر مجبورم کرد سرم رو بر گردونم سمت پاش. اما نادیا هنوز سرش رو مصرانه تو سینه ام پنهون کرده بود و حاضر نبود حتی یه نیم نگاهم به طرف پاش بکنه.
آروم دستم رو روی پای پوسته پوسته اش و رد سفید بخیه ها رو کشیدم.
دست پیمان رو روی پام حس می کردم و همین بهم یه کم قدرت داده بود. همه اش فکر می کردم مبادا پایی نباشه دیگه ولی بود و اولین لبخند ناخودآگاه رو لبم اومد و سرم رو آروم از سینه اش جدا کردم. ولی هنوز جرات نگاه کردن به پام رو نداشتم. پس چشم دوختم به صورت پیمان و تو چشماش زل زدم تا از چشماش بفهمم همه چیز رو به راهه یا نه؟
داشت گریه می کرد. اشک هاش آروم روی گونه اش سر می خوردن و اون از این که یه مرده و داره جلو من و یه مرد غریبه دیگه و یه پرستار اشک می ریزه خجالت نمی کشید. کمی پام رو تکون دادم، درد داشتم ولی تکون می خورد. سخت تکون می خورد ولی حس می کردم داره تکون می خوره. آروم از سینه پیمان جدا شدم و چشم دوختم بهش و گفتم می تونم راه برم، نه؟
و اون فقط سرش رو به علامت آره تکون داد.
با آره ای که به نادیا گفتم ناگهان خنده تمام لبش رو پر کرد و بدون هیچ پیش زمینه ای ناگهانی از روی تخت خیز برداشت به پایین تخت و من فقط نگاهم رو ازش دزدیدم.
با خیزی که برداشت پاچه پاره شلوار صاف شد و اون پوسته های مرده روی پاشو ندید. اون رد بخیه های بلند رو ندید اما به ثانیه نکشید که پخش زمین شد و من به طرفش خیز برداشتم و گرفتمش، اما پسم زد و با لبخند زمزمه کرد:
_ انقدر باهاش راه نرفتم، یادم رفت چه طوری باید راه برم خوردم زمین؟ چیزی ام نیست، خودم پا می شم.
ناچار دستم رو به طرفش دراز کردم تا بلند شه.
دست پیمان رو گرفتم و این بار آروم از روی زمین بلند شدم. اما…
نگاهم رو وحشت زده روی صورت پیمان چرخوندم و خواستم بپرسم چرا می لنگم ولی زبونم قفل شده بود.
منتظر بودم جیغ بزنه، گریه کنه، سر من داد بزنه، به زمین و زمان فحش بده، بزنه تو سینه ام، ولی لال شد. دهنش هر بار باز می شد ولی بی صدا دوباره بسته می شد. ترسیدم، وحشت کردم، تکونش دادم ولی اون فقط با چشم هایی که لحظه به لحظه گردتر می شدن نگام می کرد. نمی دونم چه قدر طول کشید تا صدای سیلی گوشم رو پر کرد. سیلی ای که یه مرد غریبه تو صورت عزیزترین کسم خوابوند. نادیا لرزید ولی حرف نزد. اشک نریخت، داد نزد، فقط مثل یه ماهی دور از آب لرزید.
نمی دونم کی از مطب بیرون اومدیم، نفهمیدم کی نادیا رو ازم گرفت و رو صندلی عقب نشوندش، نمی دونم کجا داشت می رفت؟ فقط نادیا رو می دیدم که همون جور لال شده بود و فقط می لرزید. کت من و مانی و حتی آریانا روش بود. بخاری ماشین روشن بود ولی اون هنوز می لرزید.
نگاهم که به سمت پنجره خورد دیدم داریم می ریم سمت همون جاده کذایی آبعلی، همون خراب شده ای که اولین روز زندگی مشترکمون رو زهر کرده بود.
خواستم داد بزنم سر مانی، خواستم بگم مردتیکه برای چی اومدی تو این جاده کوفتی؟ اما ترسیدم، ترسیدم نادیا حالش بدتر بشه. ترسیدم همه چیز بدتر شه. تو گیر و دار داد زدن یا نزدن بودم که با ترمز ناگهانی اش وایساد کنار جاده ای که بازم پرنده توش پر نمی زد تنها مسافرش همون کامیون های گاه و بیگاه لعنتی بودن.
مانی از ماشین پیاده شد و در عقب رو باز کرد و تقریبا نادیا رو از تو بغلم کند و وادارش کرد روی پاش بایسته. پایی که حالا یکی ۴ سانت کوتاه تر از دیگری بود. پایی که حالا داشت به همه مون دهن کجی می کرد، پایی که نادیام رو لال کرده بود و لرز رو به جونش انداخته بود اما مانی انگار نمی دیدش، فقط داد می زد، داد می زد و نادیا رو تکون تکون می داد و مجبورش می کرد راه بره اما انگار به راه رفتن تنهاشم قانع نبود.
نادیا لجوجانه به مانی آویزون شده بود و حاضر نبود حتی نیم قدم برداره، اما مانی از خودش جداش کرد، با بی رحمی. خیز برداشتم تا برم نادیامو بگیرم که داد زد:
_ جلو اومدی نیومدی، برگرد تو ماشین.
یه قدم دیگه برداشتم و چشم دوختم به نادیا تا یه نیم نگاه کنه و به طرفش برم که دوباره داد زد:
_ گفتم برگرد تو ماشین.
وایسادم و چشم دوختم به نادیا اما اون ازم روشو برگردوند و نگاه تلخش رو بهم دوخت و باز تو خوش مچاله تر شد و لرزید.
نادیا هنوز تو شوک بود، پیمان نمی تونست درست فکر کنه و هیچ کاری نمی تونست بکنه، ولش می کردم جای نادیا هم می نشست و زار می زد مرد گنده. آریانا هم که تعطیل بود کلا.
خنده دار بود اگه بگم نادیا رو درک می کردم، می دونستم خیلی عوضی شدم، می دونستم نباید داد می زدم، نباید اون جور از خودم جداش می کردم ولی نمی تونستم. راهی نداشتم. باید بالاخره داد می زد، باید خالی می شد وگرنه داغون می شد. از پا درمی اومد. نادیا اگه خم می شد و بهش پا می دادی زود فرو می ریخت و نباید می ذاشتم این اتفاق بیافته.
محکم بازوهاش رو فشار دادم و تکونش دادم و اون بغض لعنتیم رو پس زدم و سرش داد زدم:
_ دِ لا مذهب! حرف بزن، داد بزن، یه غلطی بکن، منو هل بده، ابروهاتو تو هم بکش و دندوناتو بهم فشار بده و فقط داد بزن. سر من، پیمان، آریانا، این جاده، خدا، زمین، زمان! دِ داد بزن نادیا.
پیمان نشسته بود لبه صندلی عقب ماشین و پاهاش رو روی زمین گذاشته بود و نگاهش به من و نادیا بود.
داشتم نادیا رو تکون می دادم و از خودم سعی می کردم جداش کنم تا روی پاش وایسه. کم کم دستاش از بازوهام جدا شد و آروم روی زمین نشست و ثانیه ای چشم دوخت بهم و بعد بی هیچ حرفی شلوار جینش که از درز کناری پاره کرده بود تا بتونه با وجود گچ، پاش کنه رو آروم کنار زد و دستش روی پاش حرکت کرد. دست های لرزونش رو روی پوسته پوسته های پاش و جای بخیه های قرمز رنگ کشید و ثانیه ای بعد بالاخره صدای هق هق خفه اش اون سکوت آزار دهنده رو شکست.
بالاخره اون لرزش بی صدا و سنگینش جاش رو به لرزش شونه هاش از گریه داد. آروم و بی هیچ حرفی جلوش نشستم و گذاشتم گریه کنه و با خودش کنار بیاد. کم کم واقعیت رو لمس کنه. نمی دونم چه قدر گذشت که احساس کردم دیگه حرکت دستاش روی پاش آروم شده و به حالت تنها یه لمس کردن نیست. فشار دستاش و اون غضبی که آروم آروم جاش رو میگرفت رو می تونستم از روی رگای برجسته دستش حس کنم.
دستم تا نیمه به طرفش رفت تا دستاش رو پس بکشم اما نگاهم قبل دستم چرخید و روی صورت غریب و بی حس نادیا چرخید و رد نگاهش رو گرفت. نگاهش به پیمان بود.
آروم از کنارش بلند شدم، دیگه جای من نبود، باید پیمان کنارش می بود. شاید می تونستم آرومش کنم ولی قطعا پیمان بهتر از من می تونست آرومش کنه. وقتی از مقابلش رد شدم اجازه دادم بغضم آزاد بشه. رو به روی پیمان ایستادم و آروم دستم رو پشتش زدم و لبخند محوی زدم. نمی دونم لبخندم به لب هام رسید یا نه؟ نمی دونم پیمان حسش کرد یا نه؟ اهمیتی هم نداشت تو اون شرایط.
فکر کنم مانی سعی کرد وقتی از کنارش رد می شدم بهم لبخند آرامش بخشی بزنه. نمی دونم شایدم خواست قدم هام رو محکم کنه، هر چی بود اون لحظه انقدر مهم نبود که بخواد ذهنم رو درگیر کنه. آروم نشستم جلوی نادیا روی زمین. داشت گریه می کرد، اما بی صدا. انقدر بی صدا که دلم گرفت. انگار تو همون چند دقیقه کاملا عوض شده بود. دیگه اون نادیایی که اون شب وقتی دستش با چاقو برید بلند بلند جیغ جیغ می کرد و صدای گریه هاش من رو یاد بچه ها می انداخت، جلوم نبود. اون نادیایی که تا دو ساعت چسبید تو بغلم و دست چسب زده اش رو یه انگشتی بالا گرفت جلوم نبود. حالا با دردی هزار برابر اون جلوم رو زمین نشسته بود و فقط تو دلش زار می زد و من گوله گوله اشک هایی که پایین می اومد و نفس بند اومده ای رو می شنیدم که انگار اونم سعی داشت با کمترین صدای ممکن بیرون بده.
ولی فشار دستاش روی پاش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد و این رو از رگ های بیرون زده دستش می فهمیدم. انگار تمام اون جیغ های بنفش و گریه های بلند جاشون رو به همون فشار داده بودن. آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم از پاش جدا کنم. اول مقاومت کرد. زورش انقدر زیاد شده بود که باورم نمی شد. ولی بالاخره دستش رو جدا کردم. حالا رد خراش هایی که با ناخن هاش روی پاش انداخته بود به قرمزی های پاش اضافه شده بود. دلم نمی خواست بیشتر از این ببینه و غصه بخوره. آروم شلوارش رو روی پاش انداختم، صدای سردش دستم رو نیمه راه متوقف کرد:
_ نکش! می خوام ببینمش. اگه دلت آشوب می شه برو تا نبینیش، چون من می خوام ببینمش.
تلخ بود! مثل زهر، اما لبخند زدم و آروم دستم رو روی پاش گذاشتم و نوازشش کردم .
دست دیگه اش که تو دستم بود سفت شد و کم کم فشار ناخن هاش رو توی دستم حس کردم و این فشار با هر بار نوازش من روی پاش بیشتر می شد. اما کم نیاوردم. بعد از چند دقیقه سکوت رو شکستم و گفتم:
_ با خودم یه جنازه رو بردم بیمارستان. عزیز ترینی رو تو بغلم داشتم می بردم که صورتش پر از خون بود، پاش آویزون بود و وحشتناک، تنش سرد بود و چشماش بسته بود. شاید تنها چیزی که باعث می شد تو هر ثانیه هزار بار به خودم بگم اون زنده ست همون سینه اش بود که آروم آروم بالا و پایین می رفت. تو اورژانس تو اون هُل و ولا صدای هر کسی که از کنارم رد می شد بلند فریاد می زد:
_ نمی مونه. شایدم مرده.
یه راست بردنت اتاق عمل. انقدر شرایط بد بود که کسی حتی ازم نخواست برگه ای رو امضا کنم تا تو رو ببرن تو اتاق عمل. نمی دونم چه قدر گذشته بود؟ یه ساعت، دو ساعت.؟یه دقیقه، ده دقیقه؟ هر چی بود برای من انگار یه عمر گذشته بود که با تلفن آریانا از هپروت پرت شدم دوباره پشت در اتاق عمل. نمی دونم چند بار زنگ خورد و قطع شد و دوباره زنگ خورد تا گوشی رو برداشتم؟
صدای آروم آریانا که معلوم بود از خط و نشون هایی که مامانت برامون کشیده داشت حرف می زد و شوخی خنده های مانی از اون ور که دائم می پرید که رفتین صفا؟ نکنه مهمونا رو پیچوندین و لب دریایین الان؟ با صدای زنی که مدام پشت بلند گوی بیمارستان تکرار می کرد دکتر فلانی اتاق عمل دکتر بیساری بخش اورژانس و… قاطی شده بود.
من که صدا ازم در نمی اومد ولی حتما اونا هم از همون سر و صداها فهمیدن کجاییم؟ نمی دونم چی گفتم و شنیدم؟ اون لحظه هیچی نمی فهمیدم. نفهمیدم کی تلفن رو قطع کردم و چه قدر گذشت که مانی و آریانا هراسون روبروم ایستادن و این بار سه تایی پشت اون در قدم رو رفتیم و برگشتیم تا بالاخره در باز شد.
دروغ چرا؟ جرات تکون خوردنم نداشتم، حتی جرات شنیدن هم نداشتم. از هر حرفی می ترسیدم. آریانا هم بدتر از من داشت عقب عقب می رفت به جای رفتن پیش دکتر. مانی رفت جلو، محکم وایساد و فقط گوش شد و حتی صدای نفس های دکترم رو هوا قاپید مبادا که چیزی رو نشنوه.
دکتر رفت و چند دقیقه بعد تو رو تخت بیرون اومدی. خوشحال بودم که همیشه خودت رو برنزه می کردی چون اون لحظه انقدر رنگ پریده بودی که قطعا اگر سفید بودی باورم نمی شد زنده باشی.
وقتی بردنت بخش مراقبت های ویژه تنم لرزید و ناخودآگاه برگشتم سمت مانی تا ببینم قضیه چیه؟ برای اولین بار نگاهش گرم نبود، مطمئن نبود، آروم نبود.
_ ۵ روز تو کما بودی و من هر روز هزار بار مردم و زنده شدم. سرت رو درد نیارم تو اون ۵ روز خیلی حرف ها شنیدم. حرف هایی که داغون و داغون ترم کرد. دو تا از مهره های ستون فقراتت آسیب دیده بودن. دکترا میگفتن به احتمال ۹۰ درصد فلج میشی. به هیچ محرکی میگفتن جواب نمیدی. دنده هات شکسته بودن. پات تو گچ بود ولی خورد و خاکِ شیر بود. می گفتن باید سه تا عمل دیگه روش انجام بدن که همه شون م*س*تلزم به هوش اومدن تو بودن. تو بخش ICU بودی و می گفتن ممکنه خیلی اتفاقات دیگه ای هم افتاده باشه. خلاصه راحتم کرده بودن، آب پاکی رو کامل رو دستم ریخته بودن. روز های بدی بود، همه کلافه بودن و هیچ کس هم کاری نمی تونست بکنه. گاهی از اون همه اصطلاح علمی و عجیبی که هر روز دکترا بهمون می گفتن کلافه می شدم، دیوونه می شدم. نمی فهمیدم چیه که! فکر می کردم حتما اینم یه مشکل وحشتناک دیگه اس. تنها کاری که ازم بر می اومد نذر و نیاز بود. به خدا گفتم از هیچ کدوم این حرفا نه سر در میارم و نه می خوام سر در بیارم. م یخوام فقط تو رو دوباره بهم برگردونه و برگردوند. بعد از ۵ روز تازه ماجرا شروع شد. برگشتنت همچین فرقی با بی هوشیت نداشت چون دائم مسکن های قوی بهت تزریق می کردن و می بردنت اتاق عمل و دوباره بی هوش می آوردنت و دوباره روز از نو روزی از نو. برای پات از استخون لگنت گفتن می خوان پیوند بزنن، نمی فهمیدم چی می گن فقط کاغذ پشت کاغذ بود که جلوم می ذاشتن که امضا کنم یعنی که رضایت دادم. این تنها کار مثلا مفیدم تو اون روزا بود. تو آخرین عمل بهم گفتن بالاخره میزان کوتاهی پات رو با هزار جور چیزای عجیبی که می گفتن و من نمی فهمیدم اصلا، به ۴ سانت رسوندن ولی هنوز تو واکنشی به آزمایش هاشون نشون نمی دادی و هنوز می گفتن فلج می شی. من خودخواه شده بودم و فقط تو رو می خواستم، حالا هر جوری که باشه. هزار جور نذر کردم. شبا تا صبح به خدایی که نمی دونستم اصلا صدام رو می شنوه یا نه و می خواد چی کار کنه؟ التماس می کردم که فقط ازم نگیرتت.
حتی از بیمارستانم که مرخص شدی هنوز این پا حسی نداشت. یک ماه و نیم بعد که رفتیم برای چکاپ بهم گفتن تا حدودی مشکل رفع شده و پات حس داره و می تونی راه بری. یادته کی بود؟ همون روزی که شبش ده تا از النگوهات رو ازت گرفتم و گفتم نذر کردم بدم به یه دختری از کمیته ای که مامان عضوش بود و به خونواده های بی بضاعت برا ازدواج کمک می کردن. یادته چه جنجالی راه انداختی که خسیس زورت اومد بری بخری و مخصوصا دنبال بهانه بودی اینا رو بگیری ازم و از کجا معلوم نری بفروشیشون. اصلا این چه نذریه که بعد از یه ماه و نیم یادت افتاده؟
می دونستم از تکون دادن اون النگوها ذوق می کنی و دوستشون داری. همیشه از بچگی مامانم تو گوشم خونده بود که یا چیزیت رو به کسی نده یا اگه می دی بهترین و اونی که بیشتر از همه دوستش داری رو بده. برای همین با خدای خودم معامله کردم که بهترین چیزی که دوستش داری رو می دم اونم جاش پات رو برگردونه. همون معجزه ای که دکترا می گفتن رو می خواستم. باید رو همه النگوهات معامله می کردم ولی دلم طاقت غصه خوردنت رو نداشت. شاید تقصیر من بود و اگه رو همه اش با خدا معامله کرده بودم الان این پا سالم سالم بود، منو ببخش، منم مقصرم.
دلم از اون همه عشق پیمان لرزید. از اونه مه صداقت و پاکی و سادگیش. از حرفش، از معامله اش، از این که خودش رو شریک مشکلم دید. از این که جا نزد و مثل یه مرد تقصیر بی احتیاطی و سر به هوایی من رو به گردن خودش گرفت. نگاهش کردم، چشم دوختم تو چشماش، تو چشمایی که حالا درست مثل چشمای خودم سرخ بود. به دستایی که می دونستم فشار ناخونام زخمشون کرده و لبخند زدم. لبخندی که شاید یادم رفته بود سهم شریک زندگیم و تموم صبر و بردباری هاش بود. لبخندی که باید خیلی زودتر از اینها بهش می زدم. سرش پایین بود و لبخندم رو نمی دید. سهمش رو نمی دید و طلب نمی کرد. آروم دست آزادم رو زیر چونه اش گذاشتم و سرش رو بالا آوردم و دوباره بهش لبخند زدم، اونم لبخند زد.
دستش رو باز کردم و چشم دوختم به رد ناخن هام روی کف دستش و آروم ب*و*سیدمش. دستش رو جمع کرد. انگار همون حسی بهش دست داد که به بابا روز عقدمون تو محضر وقتی پیمان خواست دستش رو بب*و*سه و بابا دستش رو جمع کرد و صورتش رو ب*و*سید، دست داده بود.
_ نادیا شرمنده ترم نکن. همین که ازم رو نگرفتی اونم با وجود سکوت این چند وقتم و اخم و تخم هام از سرم هم زیادیه.
بعد ساکت شد و کمی این دست اون دست کرد و دوباره لب باز کرد. چشم دوخت بهم و گفت:
_ نادیا دیگه نمی خوام چیزی رو ازت قایم کنم. نادیا هنوز مشکل کامل حل نشده، باید خیلی مراقب پات باشی. مخصوصا الان که گچ رو باز کردی. کوچکترین ضربه می تونه یه فاجعه درست کنه. توی پات الان هزار جور چیز مختلفه که منم نمی دونم چیه ولی دکتر تاکید کرده رو این موضوع! یعنی که سر به هوایی رو باید بذاری کنار و … یه چیز دیگه…
_ چیه پیمان. باز چرا به من من افتادی؟ بگو. دیگه بدتر از اینه؟
_ نمی دونم ولی می دونم خیری توشه ولی باید بدونی که فعلا نمی تونی بچه دار بشی. هر فشاری ممکنه مشکل ساز باشه. سنگینی و فشار به پات فعلا خطرناکه.
یه حس عجیبی بهم دست داد، ناراحت شدم. می دونستم حالا حالاها نمی خوام بچه دار بشم ولی خوب دیدی یه وقتایی که از چیزی منعت می کنن حریص تر می شی. نمی دونم، غصه خوردم و دوباره سکوت کردم و به دست پیمان تکیه کردم و بلند شدم و تو دلم حسرت خوردم، کفر گفتم، پیمان نشنید ولی مطمئنم خدا شنید. منم می خواستم بشنوه. از گفتنش هم پشیمون نبودم. بهش گفتم خیلی نامردی! اما نمی دونستم مرد هست یا زن؟ فقط می خواستم بدونه نامرده. بهش گفتم جای تو رو تنگ کرده بود پام یا چشم دیدنش رو نداشتی. باید می گفتم وگرنه دق می کردم. خدای خودم بود و به کسی ربط نداشت چی بهش می گم و کسی هم نمی فهمید که اظهار فضل کنه و بهم بگه کفر نگم یا بگم.
راه که نه، لنگیدم ولی بهش فکر نکردم. نگاهم هی روی پام برگشت ولی ازش گرفتمش. اون لحظه گنجایشش رو نداشتم ولی در نهایت از خیر راه رفتن باهاش گذشتم.
نادیا ناگهان نگاهش تلخ شد و منقبض. دوباره اشک روی صورتش جاری شد و دستش رو از دستم در آورد و لی لی کنان از کنارم رد شد و خودش رو به ماشین رسوند و بی هیچ حرفی روی صندلی نشست و در رو بست. نه! کوبید. درست مثل در تاکسی که هر روز آماج کوبش های فکر خراب و عصبی همه مون می شه و راننده تاکسی زیر لب زمزمه می کنه مال خودش نیست که دلش بسوزه.
_ مانی من رو ببر خونه، خسته ام.
_ ولی همین الانم دیر می رسید فرودگاه.
_ من جایی نمی رم.
نگاهش رو از شیشه برگردوند و چشم دوخت بهم و این بار رو به من گفت:
_ اما اگه تو می خوای بری، می تونی خودت بری.
_ نه. هر وقت حوصله اش رو داشتی دوتایی می ریم، حتما مصلحتی توی نرفتنه.
پوزخند زد و نگاهش رو بی هیچ حرفی دوباره روی پنجره برگردوند و تا وقت پیاده شدن حتی یک کلمه هم حرف نزد. شده بود نادیایی که اصلا نمی شناختم و بهش عادت نداشتم. دیگه نمی تونستم فکرش رو بخونم. سکوتش بیشتر از این که آرومم کنه نگرانم کرده بود. انگار سکوت قبل از طوفان بود اما جرات شکستنش رو هم نداشتم. انگار نگاهش با تیزی بهم هشدار می داد که صدات در نیاد، نمی خوام صداتو بشنوم.
مانی رو به روی خونه نگه داشت و نادیا بدون این که به هیچ کس نگاه کنه در رو باز کرد و دوباره لی لی کنون از ماشین پیاده شد و باز در رو محکم کوبید و دم پنجره مانی ثانیه ای ایستاد و زیر لب تشکری کرد و بعد رد شد و کلید رو به در انداخت و…
تازه اون موقع بود که به خودم اومدم. از ماشین پیاده شدم و سرسری خداحافظی کردم و به طرف در خونه رفتم که نادیا باز گذاشته بود. به مانی و آریانا تعارف نکردم بیان بالا. شاید یادم رفت، شایدم نمیخواستم بیان، شایدم حس کردم خودمم زیادی ام چه برسه به این که اونا رو هم بگم بیان؟
با چشم توی خونه رو چرخیدم تا ببینم کجاست که چشمم به در همیشه باز اتاق کار خورد که حالا درش بسته بود. نمی دونم ولی حدس زدم باید اون جا باشه. چند ضربه به در زدم و منتظر شدم. شاید منتظر یه حرف مثل یه بیا تو یا یه بله یا هان یا هرچی.
می دونستم پیمان منتظره تا بگم در بازه بیا ولی دلم نمی خواست بیاد تو. می خواستم تنها باشم. برای اولین بار دلم می خواست تنها باشم، تنهای تنها. مثل تمام اون روزا و شبایی که مامان و بابا سر کار بودن و آریانا هم سر کار بود و همه شون ده، یازده شب می اومدن. برای اولین بار آرزوی یکی از اون شبا رو کردم، یکی از اون تنهایی ها رو. ولی دیگه دیر بود برای چنین آرزوهایی چون دیگه تنها نبودم، چون دیگه اون دختر خونه نبودم. حالا یه زن بودم، زن شوهر دار. همون شوهری که تو دستشویی هم که رفتی بخواد اختیار اومدن داره. دقیقا معنی واژه شوهر تو اون لحظه ها همین بود برام. حتی یه ذره هم محترمانه تر از این نبود و من چه قدر ازش خسته بودم. چه قدر دلم تنهایی هام رو می خواست.
من اجازه تو اومدن ندادم ولی بعد چند دقیقه در رو باز کرد و تو اومد. اینم یکی از همون اجازه های قانونی بود که یه شوهر داشت و منم بی جا می کردم دهن باز کنم و اعتراضی کنم ولی من دهن باز کردم، اخم کردم و اعتراض کردم و شوهر من به عکس خیلی شوهرها سنگ من مرد خونه ام و هر کار بخوام می کنم رو نزد. نایستاد باهام کلنجار بره. به همون آرومی که تو اومده بود عقب گرد کرد و از در اتاق رفت بیرون. فقط در رو نیمه باز گذاشت، شاید از درد فضولی شاید از نگرانی شاید از کنترل کردن من یا چه می دونم هزار تا شاید دیگه. اما اون لحظه در همین حدش هم برای من خیلی بود.
روی مبل رو به روی راهرویی که به اتاق ها میرسید نشسته بودم و تمام نگاه و حواسم به اتاق کاری بود که درش رو نیمه باز گذاشته بودم. سکوت اتاق با صدای فلزی که روی کف پارکت قل می خورد دائم شکسته می شد. نمی دونم چی بود ولی مطمئن بودم خطری نداره و همین جلوی کنجکاوی بیشترم رو می گرفت. فکر کنم یه ساعتی می شد که روی زمین پشت به در نشسته بود و صدای اون فلز سکوت رو می شکست. دیگه خیالم راحت شده بود که کاری نمی کنه، برای همین از روی مبل بلند شدم و رفتم آشپزخونه تا شام درست کنم. می خواستم خودم رو سرگرم کنم تا این سکوت کمتر به چشمم بیاد. شاید چون تو این دو ماهی که نادیا پا گذاشته بود تو خونه ام دیگه اون سکوت خونه به دست فراموشی سپرده شده بود. انگار دلم برای اون صدای بلند و اعصاب خورد کن ضبطش هم تنگ شده بود.
در فریزر رو باز کردم تا یه چیزی پیدا کنم برای شام. چشمم به کشو ها بود و خودم تو یه دنیای دیگه. باز یاد نادیا افتادم که یهو ۵ دقیقه جلو این در باز می ایستاد و بهش هم که می گفتم مگه نمایشگاهه می خندید و باز نگاهش رو می دوخت و می گفت دلم یه چیزی می خواد، که نمی دونم چیه؟
خنده داره ولی با این که فاصله مون درست به اندازه بیست قدم بود ولی انگار کیلومتر ها ازم فاصله داشت که اون جور دلتنگ همه کاراش شده بودم. بالاخره بی نتیجه و دست خالی در فریز رو بستم.
آروم رفتم سمت اتاق کار و تقه ای به در نیمه باز زدم و وارد شدم. رفتم روبه روش، دیدم روی زمین نشسته و پاهاش رو باز کرده و حلقه دستش رو روی زمین قل می ده. مونده بودم چه طور حوصله اش از دو ساعت کار تکراری خسته نشده؟ بعید بود از روحیه نادیا. دستم رو آروم طرف حلقه بردم و روش گذاشتم. حلقه از حرکت ایستاد و با ایستش نگاه نادیا هم به حال برگشت و آروم بالا اومد و روی صورتم ثابت شد.
_ خسته نشدی از صداش؟ از اینهمه تکرارش؟
_ کاری داری پیمان؟
_ آره.
_ بگو؟
_ گشنمه.
_ خوب؟ برو یه چیزی بر دار بخور.
_ آخه دلم یه چیزی می خواد که نمی دونم چیه؟
_ من چی کار کنم؟
_ نادیا پاشو دیگه. بیا بریم شام درست کنیم.
_ من میل ندارم.
_ اما من میل دارم.
_ منم گفتم برو یه چیزی بخور.
حرصی داشت می شد ولی خوشحال بودم. چون بالاخره چهار کلمه حرف از دهنش در اومده بود و این سکوت اعصاب خراب کن شکسته بود. به اخماش و عصبانیتش توجه نکردم و آروم دستش رو گرفتم و بلندش کردم و هم زمان زمزمه کردم:
_ وقتی ساکتی حوصله ام سر می ره. پاشو بریم آهنگ گوش بدیم و شام درست کنیم، ساعت ۱۱ شبه.
بلند شد ولی هنوز قدم اول به دوم نرسیده با کج شدن سمت چپ بدنش اشک تو چشماش حلقه زد و دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت:
_ حوصله ندارم، ولم کن.
کلافه شدم و دستش رو دوباره گرفتم و دنبال خودم کشیدمش و گفتم:
_ بالاخره که چی؟ نمی تونی که تا ابد بشینی تا چشمت نبینه پات رو. باید باهاش کنار بیای. بی خیالش شو! نبینش! بهش محل نذار!
_ می خوام محل نذارم ولی وقتی می لنگه بهم می گه من اینجام. مجبوری محلم بذاری.
_ می ریم یه کفش سفارش می دیم که مشکل رو حل کنه.
_ من از کفش پاشنه دار متنفرم اون وقت تو خونه هم با کفش پاشنه دار بگردم؟
_ خوب یه دمپایی سفارش می دیم.
_ دوست ندارم تو خونه چیزی پام باشه.
افتاده بود رو دنده لج، داشت لجبازی می کرد و می دونستم ول نمی کنه. برای همین موضعم رو عوض کردم و گفتم:
_ تو که همه کار عجیب غریبی بلدی، خیلی وقت ها دیدم رو نوک پا راه می ری. می تونی از این به بعد با پای چپت نوک پا راه بیای. این جوری دیگه مشکل حل می شه.
انگار به مذاقش خوش اومد، پای چپش روی نوک پا رفت ولی نتونست تعادلش رو حفظ کنه، تقصیرم نداشت همین که با پای تازه از گچ در اومده می تونست راه بره خودش کلی بود. مردم باید یه ۶ جلسه فیزیوتراپی هم می رفتن تا با پای سالم بتونن دوباره راه برن.
دستش رو گرفتم و برای این که ناامید نشه، گفتم:
_ چیز عجیبی نیست. باید چند جلسه فیزیوتراپی بری تا پات از این خشکی در بیاد. اگه پات مشکلی هم نداشت بعد از سه ماه تو گچ بودن و تکون نخوردن بهتر از این نمی شد.
نمی دونم ولی به نظرم مجاب شد. دستم رو چسبید و آروم رفتیم سمت آشپزخونه. نشست رو صندلی و رو به من کرد و گفت:
_ خودت باید شام درست کنی. من که گ*ن*ا*ه نکردم اسمم شده زن خونه، تو هم تا دیروز خونه مامانت نبودی که بلد نباشی غذا درست کنی. می دونم بلدی آشپزی کنی.
خندیدم بهش و بی هیچ حرفی در فریزر رو باز کردم و کشوها رو باز و بسته میک ردم که صداش بلند شد:
_ مگه نمایشگاهه که دو ساعت درش رو باز کردی و تماشا می کنی؟ یه چیزی بردار دیگه.
خندیدم، از ته دل. داشت حرف های خودم رو بهم پس می داد.
_ آخه دلم یه چیزی می خواد که نمی دونم چیه؟ مگه برای خودت اتفاق نیافتاده؟
_ در فریز رو ببند بشین فکر کن چی می خوای، بعدش که فهمیدی پاشو بردار.
_ پیمان؟
_ هوم؟
_ اگه منو این جوری می دیدی بازم حاضر بودی باهام ازدواج کنی؟
_ نادیا! جون من حلقه ات رو بکن تو دستت. صداش رفته رو مغزم.
_ چرا جوابم رو نمی دی؟ چرا طفره می ری؟
_ ها؟ مگه چیزی پرسیدی؟ بی خیال بیا ببین چی پختم.
_ پیمان وقتی ازت سوالی م یپرسم نپیچونم. جوابمو بده!
_ سوال مزخرف نپرسی جواب می دم.
_ یه سوال کاملا جدی پرسیدم.
_ جنبه حرف راست شنیدنم داری؟ اگه داری باید بگم صد در صد نه.
_ هه! می دونستم.
_ بازم صد در صد باید بگم که نمی دونستی، یعنی اصولا خیلی از مغزت کار نمی کشی که چیزی رو بدونی یا ندونی.
محض اطلاعت اگه گفتم نه برای این بود که من عاشق چشم و ابروت نشدم. عاشق شر و شیطونی هات شدم، عاشق سادگی و صداقتت شدم، عاشق کف دست بودنت شدم، عاشق مغرور بودن و متکی به خود بودنت شدم، عاشق اراده ات شدم، عاشق محکم بودنت شدم، عاشق اون همه شور و صدا و شیطنتت شدم ولی از وقتی گچ پات رو باز کردی انگار همه این اخلاق خوبتم با گچ پات ریختی دور. عوض شدی! نادیای من محکم بود، اهل دودلی نبود، اهل سر خم کردن جلو مشکلات نبود، می رفت تو دل سختی ها و باهاشون می جنگید. اما تو… داری کسلم می کنی نادیا. می خوام وادارم کنی به شیطنت و بچگی کردن، می خوام صدای جیغ جیغا و کل کلا و خنده هات بپیچه تو خونه اما تو فقط به خاطر یه چنین مشکلی از ساعت ۴ بعد از ظهر تا حالا گند زدی به زندگی مون. از عصر اون حلقه شده اسباب بازیت و هی قلش می دی، نمی دونم منظورت چیه؟ نمی دونم تو فکرت چی می گذره ولی بهت قول می دم اگر چهار روز دیگه هم این حلقه رو هی قل بدی به هیچ نتیجه ای نمی رسی. اون حلقه چه بخوای چه نخوای تو دستت رفته و بیرون اومدنی هم نیست. تو هم بیرونش بیاری باز تو اصل موضوع تغییری ایجاد نمی کنه، پس بهتره مغزت رو شستشو بدی چون من اگر حرفی بزنم و تعهدی رو قبول کنم تا تهش هستم. قانون زندگی من اینه که یه بار عاشق شدم و هیچوقت هم فارغ نمی شم ازش ولی اگه بخوای خونه رو بکنی ماتم کده و یه گوشه بشینی و صبح تا شب بغ کنی یا گریه زاری کنی یا زندگی رو پوچ کنی یه روز، دو روز، یه هفته تحمل می کنم و نازت رو می کشم ول بعد وقتم رو بیشتر از این که تو خونه بگذرونم بیرون از خونه می گذرونم، اهل خ*ی*ا*ن*ت و زن بازی نیستم ولی اهل خوش گذرونی و تفریح و گردش هستم. اهل زندگی کردنم. پایه نباشی با دوستام می رم ولی مطمئن باش نه دستت بهونه ای برای طلاق می دم و نه عاشق پات شده بودم که حالا با مشکل پیدا کردنش ازت بگذرم. تو روت میگم که فردا ازم دلخور نشی. ازدواج کردم که خونه ام گرم بشه که خسته و کوفته رسیدم خونه زنم بهم گرما و محبت بده، با ب*و*سه اش گرم بشم و زندگی رو مزه مزه کنم، وقتی فکرم خرابه و اعصابم داغونه تو آغوشت آرامش بگیرم و خستگی از تنم در بیاد. خسته که رسیدم بوی غذای پیچیده تو خونه یادم بندازه یه شریک دارم، یه خونه دارم که مشکلات و اخم و تَخمم رو باید پشت درش جا بذارم و برم تو، یادم بندازه یکی رو دارم برا همه خوشی و ناخوشی هام، یکی رو دارم که پامو دراز کردم دست نوازشش روش حرکت کنه. خونه و رخت و لباس و غذام همیشه مرتب و آمادست.
شاید الان داری تو دلت فحشم می دی که مرتیکه انگار کلفتشم من، نه! تو خانوم خونه امی و خودتم می دونی پایه همه جور کمک تو کار خونه هستم. شاید حتی بیشتر از تو و بهتر از تو . همون طور که تو این سال هایی که مجرد بودم خونه ام همیشه تمیز و مرتب و رخت و لباسم سر جاش و اتو شده و غذام به راه بود. اینم می دونی که الان هم فکر نمی کنم وظیفه توست این کارا ولی حضور تو این رو تو ذهنم میاره که اگر خونه قراره تمیز بشه تو باید بلند شی تا منم پا به پات کمکت کنم. اگه قراره لباسی شسته بشه تو باید بخوای تا با هم دست به کار بشیم. اگه تو اینجور یه گوشه بشینی منم با دیدنت دستم به هیچ کدوم این کار ها نمی ره و اون وقته که خونه می شه برامون جهنم به جای آرامش و گرما، اون وقته که هر روز از هم دور و دورتر می شیمف اون وقته که دیگه حرفی برای هم نداریم، اون وقته که من می رم با دوستام می چرخم و تو تنها می مونی و بعد من رو متهم می کنی که مرد من مرد نبود، تا دید پام این طوریه ولم کرد و رفت دنبال خوشی اش ولی یه کم فکر کنی الان می تونی درک کنی که اگه رفتم بابت چی رفتم؟ حالا خود دانی! می دونم برات این مشکل خیلی بزرگه، سخته. می دونم هیچ کس نمی تونه درکت کنه حتی من با تمام عشق و علاقه ام و نزدیکی ام به تو ولی باهاش کنار بیا. هر کاری بگی می کنم و هر کمکی بهت می کنم اگر بدونم می خوای باهاش کنار بیای ولی اگر ببینم می خوای زندگی رو به جفتمون زهر کنی، نه نادیا! تو خونه پیدام نمی کنی.
_ پس چند وقت تنهام بذار! می خوام تنها باشم. برو!
_ کجا برم؟
_ نمی دونم. من و این خونه رو بذار و خودت هر جا که می خوای برو.
_ چند وقت؟
_ نمی دونم.
_ با نمی دونم کار درست نمیشه. این یعنی منو می خوای از سرت وا کنی و دوباره همین راهی که شروع کردی رو ادامه بدی. بشین فکر کن ببین می خوای چی کار کنی و براش واقعا به تنهایی و نبود من نیاز داری یا نه من در کنارت می تونم کمکت کنم، به نتیجه برس با خودت و بعد بهم بگو چی کار کنیم؟
_ مطمئنم میخوام تنها باشم. چون الان همش احساس می کنم داری بهم ترحم می کنی، احساس می کنم شدم وبال گردنت که مجبوری چون زنتم باهام کنار بیای و دم نزنی. دیگه اون اعتمادی که به خودم داشتم رو ندارم. دیگه حس نمی کنم باید از خداتم باشه که من زنت شدم.
_ نمی دونم نادیا، گفتم بهت. هر تصمیمی بگیری که به زندگی مون کمک کنه و بتونه برامون دوباره بسازتش تا بتونیم فردا روز تو زندگیمون به موفقیت ها و آرزوهامون برسیم و راضی باشیم، قبول می کنم. دارم خوراک درست می کنم. یه سالاد درست میک نی؟
_ حوصله ندارم.
_ اون مشکل من نیست، داریم شام درست می کنیم. من غذا رو دارم درست می کنم پس تو هم باید یه کاری بکنی. می خوای تو بیا غذا رو درست کن من سالاد درست می کنم.
_ پیمان خودت می دونی گاهی وقتا بد می ری رو اعصابم؟
با حرص این جمله رو گفت و از رو صندلی بلند شد و لی لی کنان رفت سمت یخچال و درش رو باز کرد و خم شد تا بساط سالاد رو در بیاره. منم بهش خندیدم. بعد آروم از کنارش رد شدم.
حرصی داشتم بساط سالاد رو در می آوردم که گرماش رو کنارم حس کردم و نفس هاش رو تو گوشم. اون لرز همیشگی و شیرین دوباره اومد سراغم. سرم رو کمی پس کشیدم که این بار کنار گوشم زمزمه کرد:
_ گفتی می خوای ب*و*سم کنی؟
خنده ام گرفت. برگشتم سمتش و با دست هلش دادمش. روی دو زانو بود و با حرکت سریع من افتاد رو زمین. نامردی نکرد و محکم بهم تنه زد. منم که با اون پا آخر تعادل بودم و خوب دیگه افتادم رو زمین، بهتره بگم پخش شدم رو زمین و اون بلند بلند خندید و گفت:
– حقته. تا تو باشی شوهرت رو هل ندی.
– به طرفش خم شدم و با دست تو سینه اش مشت زدم که دستام زو گرفت و منو کشید تو بغلش. منم تمام وزنم رو انداختم روش و خنده خبیثانه ای کردم که حلقه دستاش دورم محکم شد و آروم ب*و*سیدم. نمی دونم چه قدر تو اون حال و هوا بودیم که با بوی تو آشپزخونه سریع من رو گذاشت رو زمین و با دو تا قدم بلند خودش رو رسوند به گاز و گفت:
_ دیدی سوختن؟ همش تقصیر توئه. آخه چه وقته ب*و*س کردن بود بچه جون؟ منو بگو که گفتم گ*ن*ا*ه داره، بذار دلش رو نشکنم.
_ رو که نیست، سنگ پا قزوینه. من کی خواستم؟ خودت تنت می خاره به من چه؟
_ پیمان وقتی می گم نه، یعنی نه. پس بیا دستمو بگیر و مامان رو ناراحت نکن.
_ نمی خوام.
_ پیمان اون ماشین خیلی گرونه و مامان همچین پولی نداره.
_ همش سر کاری آخرشم هیچی برام نمی خری و همیشه هم می گی گرونه.
_ پیمان بی انصافی نکن، همین الان به خاطر تو اومدیم لندن. خودتم که خوب می دونی پول هتل و هواپیما چه قدر شد. پس این جوری حرف نزن.
پیمان کوچولو با دیدن ماشین برقی مشکی ای تو ویترین فروشگاه اسباب بازی فروشی برای اولین بار پاش رو به زمین کوبیده بود و مریم رو کلافه کرده بود که باید برام بخریش و بر عکس همیشه زیر بار هیچ حرفی نمی رفت و این مریم رو ثانیه به ثانیه عصبی تر می کرد. دلش می خواست براش بخره ولی واقعا گرون تر از اون بود که چشمش رو ببنده و به خاطر دل پسر کوچولوش بخرتش.
در نهایت مریم دست پیمان رو می گیره و آروم از مغازه بیرونش میاره. پیمان به محض خروج با حرص دستش رو بیرون می کشه و شروع به دویدن تو پیاده رو میکنه و مریم مطمئن از اینکه نزدیک هتل هستن و پیمان گم نخواهد شد بهش این فرصت تنهایی رو می ده تا خودش با موضوع کنار بیاد.
پیمان با حرص و قدم های سریع از مریم دور می شه که ناگهان چیزی محکم به قوزک پاش می خوره، درد تو پاش می پیچه و با عصبانیت سرش رو به عقب بر میگردونه و دختر بچه ای رو میبینه سوار ماشینی دقیقا شکل ماشینی که دقایقی پیش هر کاری کرده بود تا مامان بخره و نخریده بود. با حرص لگدی به ماشین دختر بچه می زنه و شروع می کنه تمام فحش هایی که بلده رو به دخترک می ده و خوشحال از اینکه دخترک چیزی نمی فهمه. چراکه مامان بهش گفته بود که اینجا زبانشون انگلیسی هست اما دخترک با حرص از ماشینش پیاده میشه و شروع میکنه به زبان انگلیسی اون هم فحش دادن به پیمان و هلش می ده.
مریم که از دور شاهد صحنه اس قدمهاش رو تند تر می کنه تا به پیمان برسه. دست پیمان رو سریع می گیره و وادارش میک نه به جدا شدن و سکوت، اما دخترک هنوز مشغول جیغ جیغ کردنه.
پیمان هم کوتاه نمیاد و هر کدوم به زبان خودشون با هم دعوا می کنند. مریم کلافه سرش رو بر می گردونه تا ببینه مادر دختر بچه کجاست که بیاد و غائله ختم بشه که مردی با تیشرت سفید و شلوار کتون قهوه ای با عینکی به چشم و خنده ای گشاد و قدم هایی سریع خودش رو به دخترک می رسونه.
مریم دست پیمان رو محکم گرفته و درحالی که مشغول آروم کردنشه دوباره سرش رو به طرف مرد بر می گردونه و دهن باز می کنه حرفی بزنه که با تشخیص مرد که حالا روبه روی دخترش ایستاده نگاهش مات می شه و دهنش نیمه باز می مونه. ثانیه ای اشک تو چشمش جمع میشه بعد اخم و غضب و بعد غم و نا امیدی و در نهایت و کاملا بی اراده نگاهش روی ماشین دخترک ثابت می شه. مرد هنوز متوجه هیچکس جز دخترک که مدام جیغ جیغ می کنه و خودش رو تو بغل مرد انداخته و از پیمان به باباش بد می گه نمی شه.
دوباره نگاه مریم روی پیمان که با حسرت ماشین دخترک رو نگاه می کنه ثابت می شه. دخترکی که حالا می دونه کسی نیست جز خواهر نا تنی پسر کوچولوش، با این تفاوت که اون تو ناز و نعمته و هر چیزی اراده کنه بی برو برگرد و تو یه ثانیه دستشه و پسر کوچولوی خودش… نگاه مریم رنگ نفرت می گیره و این هم زمان میشه با بلند شدن مرد از روی زمین و برگشتن به طرف مریم و پیمان.
نگاه مرد برای چند ثانیه تو چشمای مریم خیره می شه و کاملا مشخصه که داره به مغزش فشار میاره تا این نگاه رو به یاد بیاره. مریم از این همه غریبگی که امیر باید بهش زل بزنه و فکر کنه تا شاید یادش بیاد که کی مقابلشه دلش می گیره و دوباره تمام تلخی های سال ها پیش تو ذهنش و نگاهش پر می شه.
مرد بالاخره بعد از سکوتی طولانی که با خط و نشون کشیدن های بی صدای پیمان و دخترک گاه شکسته می شد دهن باز می کنه و با لبخند رو به مریم می گه:
_ مریم خودتی؟ چه قدر عوض شدی. نشناختمت.
_ ولی جنابعالی اصلا عوض نشدید.
_ اه… می دونی چند ساله ندیدمت؟
مریم تو ذهن به این همه وقاحت امیر که با تمام اون اتفاقات حالا با اون لبخند اعصاب خراب کن جلوش وایساده بود و خاطرات یادآوری می کرد، فحش آبداری می ده و سرش رو بلند می کنه و تنها پوزخندی به امیر می زنه.
_ پسرته؟ کی ازدواج کردی کی بچه دار شدی؟ بزرگ شدی ها.
_ قطعا قبل از اینکه جنابعالی ازدواج کنید و دختر دار بشید.
امیر قهقه میزنه و زمزمه می کنه:
_ هنوزم بد خلقی هات رو ترک نکردی؟ پسرتم که بدتر از خودت. کم پیش بیاد کسی جرات کنه سر به سر کتی من بذاره.
دخترک دوباره صداش رو سرش می اندازه و رو به امیر می کنه و به انگلیسی غلیظی می گه:
_ دَدی این کیه؟ چرا من ندیدمش تا حالا؟ ازش خوشم نمیاد.
امیر دوباره نگاهی به کتی می کنه و انگار فان پیدا کرده دوباره می خنده و رو به کتی می گه:
_ چرا ازش خوشت نمیاد؟
_ چون از اون پسره بدم میاد.
با این حرف، مریم ناگهان به پشت بر می گرده و چشم می دوزه به پیمان که نگاهش گاهی روی ماشین کتی و گاهی روی امیر ثابت می شه.
با نگاه مریم، امیر هم قدمی نزدیک تر می شه و دستش رو به طرف پیمان دراز می کنه و با خنده رو به مریم می گه:
_ باید با پسرت به چه زبانی حرف بزنم؟
پیمان بدون مهلت دادن به مریم رو به امیر می کنه و با افتخار می گه:
_ من می فهمم حرفت رو. فارسی بلدم، فرانسوی هم، انگلیسی هم میفهمم یه کم. اون همه اش بهم حرفای بد زد، من همه رو فهمیدم.
امیر مقابل پیمان می شینه و با لبخند می گه:
_ و تو چی؟ کتی گفت تو هم بهش حرفای بد زدی.
_ نه! دروغ گفت. من حرف بدا رو به ماشین زشتش زدم. خودشو فقط موهاشو کشیدم.
_ ماشین کتی به این خوشگلی. دلت نمی خواست مال تو بود؟
_ نه! از این ماشین ها بدم میاد. من هواپیما دوست دارم، چون نداشتن که مامان بخره عصبانی شدم و داشتم می رفتم که اون زد به پام با ماشین زشتش. نگاه کن!
بعد پاش رو بالا میگیره سمت امیر و مریم از شنیدن حرفای پیمان بغضش سنگین تر میشه و آروم پای پیمان رو تو دستش میگیره و میب*و*سه و زیر گوشش زمزمه میکنه
– مطمئنم مامان اون ماشین مشکی خوشگله رو برات بخره خوب خوب می شه دردش. حالا بیا زودی بریم، باشه؟
پیمان صورت مریم رو آروم می ب*و*سه و مریم رو به امیر با لحنی که سعی می کنه خالی از هر حسرت و حسودی باشه ادامه می ده:
_ در هر حال متاسفم اگر دخترت رو ناراحت کرد پیمان. ولی دخترت هم مقصر بود.
مریم هنوز مشغول حرف زدنبود که کتی بین حرفش می پره و رو به امیر می گه:
_ ددی دستشویی دارم.
_ کتی دو دیقه صبر کن. از در می اومدی بهت گفتم برو دستشویی.
_ مزاحمتون نمی شیم، به کارتون برسید. سلام برسونید. با اجازه!
کتی این بار به زبان فارسی دست و پا شکسته ای رو به مریم گفت:
_ به کی سلام برسونیم؟ شری چند روز پیش چمدونشم جمع کرد و رفت.
_ خوب هر وقت مامان از سفر برگشت سلام برسون بهش.
_ شری که مامان نیست، دوست دختر جدید بابا بود. تازه نرفت سفر، از خونه ما رفت. بهترم شد. موهاش قرمز بود و خودشم یه کم تپل بود. از اولم به بابا گفتم باهاش دوست نشه.
مریم ثانیه ای بهت زده به امیر چشم می دوزه و بعد کم کم دوزاریش میافته که کتی داره چی می گه؟ نگاهش رو به امیر می دوزه و پوزخندش عمیق تر می شه و به زبون میاد، این بار با لبخندی که انگار جشن گرفته باشه از این وضعیت می گه:
_ بد رو دست خوردی جناب آریان! از شمای کارکشته بعیده دو بار یه اشتباه رو تکرار کنید. بعیده که این جور رو دست خورده باشید. احیانا مامان کتی جون که یکی از دوست دخترای رنگ وارنگتون نبودن! هه. می بینم که به بچه داری افتادید. بچه جیش داره تا نریخته و به کارای دیگه نیافتادید بهتره تشریف ببرید.
رنگ نگاه امیر پر غضب می شه و با حرص رو به مریم می گه:
_ این جور که از ظواهر پیداست تشریف آوردید سفر ولی شوهر شما رو هم نمی بینم. نکنه شما هم رو دست خوردین سرکار خانوم؟ از شما هم بعیده با رو دستی که یه بار خوردید. فراموش که نکردید؟
بعد انگار که مساوی کرده باشه دوباره نگاهش آروم میشه و با لبخند به مریم چشم می دوزه.
رنگ نگاه مریم پر خشم می شه و فریاد و درد این هفت سال رو به زحمت پشت زبونش پنهون می کنه و سعی می کنه تمام فکرش رو متمرکز کنه و یه جوابی به امیر بده که پیمان هم شک نکنه و خرابش نکنه که پیمان بدون توجه به مریم دهنش رو باز میکنه و رو به امیر می گه:
_ من بابا ندارم، بابا مرد نبوده. من رو تو شیکم مامان ول کرده رفته. من فقط پسر مامانم.
مریم بی اراده دستش رو روی دهن پیمان می گذاره و همون ثانیه تو دلش هزار بار خودش رو فحش می ده که چرا انقدر احمق بوده که رک و راست واقعیت رو به پیمان در مورد پدرش گفته بوده که حالا پیمان روبه روی امیر وایسه و فریادشون بزنه.
امیر گیج چشم می دوزه به مریم و کم کم رنگش می پره و چشماش گرد و متعجب و وحشت زده می شه. مریم تنها دست پیمان رو می کشه و سریع به طرف هتل می ره و پشت سرش رو هم نگاه نمی کنه.
امیر کتی رو با بدبختی روی مبل لابی می نشونه و برای بار سوم به طرف رسپشن می ره و دوباره همون خواهش تکراری که می شه یه بار دیگه با اتاقشون تماس بگیرید و دوباره صدای زن که با همون آرامش و لبخند روی لبش به امیر چشم می دوزه و می گه:
_ گفتم که جواب نمی دن.
-_پس لطف کنید شماره اتاقشون رو بدید خودم برم بالا. مطمئنم تو اتاقشونن.
زن این بار بی معطلی شماره اتاق رو می گه و دوباره چشم می دوزه به کامپیوتر جلوش.
_ کتی دو دیقه بشین همین جا تا بیام.
_ نه! منم میام باهات. اصلا هم از این دوستت خوشم نمیاد. تازه تو هیچ وقت دوست بچه دار نداشتی، بدم میاد از دوست بچه دار. اون حتی لاک قرمزم نداشت.
_ اوف کتی کوتاه بیا! الان وقت این حرف ها نیست.
_ چرا داد می زنی؟ اون جوابت رو نمی ده با من دعوا می کنی؟ شری هنوز دو روز نیست رفته. انقدر تنهایی سخته؟
_ کتی گاهی وقتا خیلی حرف می زنی ها. بشین تا بیام. یه بستنی هم برات میخرم.
_ اون لاک قرمزه رو هم باید بخری.
_ خیله خوب.
امیر از کنار کتی رد می شه و سفارش بستنی می ده براش و بعد به طرف آسانسور می ره و ثانیه ای بعد پشت در اتاق مریم می ایسته و ضربه ای به در می زنه.
در بعد از چند ثانیه بپر بپر باز می شه و امیر پیمان رو مقابلش می بینه. نگاه خندان پیمان دوباره اخم آلود می شه و امیر خیره خیره پیمان رو نگاه می کنه.
صدای مریم و قدم های کفش پاشنه بلندش نگاه پیمان رو به عقب بر می گردونه.
_ کیه پیمان؟
و به ثانیه نکشیده مقابل در چشم می دوزه به امیر. کم کم اخمش پر رنگ تر می شه و این اخم روی کلامش تاثیر می ذاره و با سردی رو به امیر می گه:
_ کاری داری؟
امیر دستش رو به طرف پیمان دراز می کنه و بالا می بره تا سر پیمان رو نوازش کنه که مریم عصبی دست پیمان رو می کشه به طرف خودش و به این شکل دست امیر در نیمه راه متوقف می شه و با لحنی که مریم چیزی ازش درک نمی کنه و درحالی که چشم به مریم دوخته پیمان رو مخاطب قرار می ده:
_ من با مامان مریمت یه کار مهم دارم، می شه بری پایین پیش کتی من؟ برات گفتم یه بستنی هم بیارن تا حرف های من و مامانت تموم بشه بیکار نباشی.
پیمان اخماش رو در هم می کشه و چشم می دوزه به امیر و می گه:
_ از اون بدم میاد. بی ادبه، جیغم می زنه، ماشینشم زشته.
امیر با لبخند چشم می دوزه به پیمان و می گه:
_ خوب یه کم مواظبش باش منم به جاش یه ماشین خوشگل برات می خرم که به ماشین زشت کتی باهاش پز بدی. چه طوره؟
نگاه پیمان برای ثانیه ای برق می زنه و این برق از چشم امیر دور نمی مونه ولی با فریاد مریم کلام تو دهن امیر می ماسه و پیمان از ترس سریع می ره بیرون از اتاق.
_ پسر من احتیاجی به هدیه تو نداره. لازم باشه انقدر دارم که خودم براش بخرم.
_ ولی قبول کن خیلی گرونه. نه؟
_ اون مریمی که از دیدن مال و ثروتت چشماش برق می زد و دست و پاش رو گم می کرد و خود فرو… مریمی که تو می شناختی هفت سال پیش مرد. بهتره بری تورت رو یه جا دیگه پهن کنی، اومدم یه هفته با پسرم تعطیلات و نمی خوام زهر بچه ام شه پس به سلامت.
– منظورت بچه مونه دیگه؟
_ هه! اشتباه به عرضتون رسوندن. سهم شما همون یه شب بود که نوش جون فرمودید. باقی اش مال خودمه. تموم سال هاش، لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه اش، همه بدبختی ها و درد ها و نداری ها و مریضی ها و البته از سه سال پیش به این طرف همه خوشی ها و خنده ها و موفقیت ها و افتخاراش. تو هیچ جایی نداری، حتی تو کارت شناسایی پسرم. برو همین یکی که زاییدی رو جمع کن که لنگه خودت نشه.
_ می دونم که شناسنامه نداره.
_ احتیاجی هم نداره، بچه من یه فرانسویه. فرانسوی ای که فامیل منه مادرش رو داره و احتیاجی به هیچ چیز دیگه ای نداره.
_ دروغ می گی. دلت نمی خواد بچه ات حلال زاده باشه؟ شناسنامه ای داشته باشه که توش اسم پدر داشته باشه؟
_ از کی تا حالا انقدر خیر شدی شما؟ یادمه اون وقتا بچه ام باید سقط می شد. خودم می دونستم چه غلطی می کنم باهاش. حالا چی شده؟ چشمت للیه مفت دیده که این یکی رو هم بندازی گلش و بری پی باقی الواتی هات؟
_ بده می خوام هویت بدم بهش؟
_ احتیاجی بهش نداره.
_ می دونی که داره، یه کم منطقی باش، لج بی خود نکن. بخوای نخوای پسر منم هست. پس چرا از همه چیزایی که کتی می تونه داشته باشه این نداشته باشه؟
_ پسر من اسم داره. احتیاجی هم به ثروت تو نداره. تو همون برو خرج شری جون و امثالهم کن.
_ چرا با غیض حرف می زنی؟ یه موقعی هم خرج تو کردم. مگه کم گذاشتم؟
_ تا حالا کسی بهت گفته خفه شی؟
_ ببین یه کم منطقی باش. من یه شناسنامه برای پیمان می گیرم.
_ حاتم طائی نیستی پس بگو اون وقت چی می خوای در عوضش؟
_ می خوام برم ایران. هشت ساله که خودمو گم و گور کردم، دیگه خسته شدم از جوابای سر بالایی که به مامان و بابا می دم و پیله هاشون. یه چند وقت به عنوان زنم میای و همه با هم می ریم ایران. یک ماه پیش مامان اینا می مونیم و تو هم مثلا زن منی و بعد می گم توافقی داریم جدا می شیم و این حرفا و خلاص. بعد تو هرجا دوست داشتی می ری منم از شر کتی خلاص می شم و مامان اینا و پرستار بزرگش می کنن و منم به زندگی ام میرسم. از روزی که دختره احمق این بچه رو گذاشت تو دستم و راشو کشید رفت از زندگی افتادم.
_ هه! واقعا وقیحی. هنوزم ناراحتی ات از اینه که با خیال راحت نمیت ونی به ه*ر*ز*گ*ی هات برسی و کتی دست و پاتو بسته؟ به کتی و پیمان می خوای چی بگی که دهنشون رو باز نکنن؟
_ کتی از من حرف شنوی داره، هر چی بهش بگم بی برو برگرد قبول می کنه و خرجش چند تا اسباب بازی و لاک و لباسه. تازه دروغ نمی خوام بگم. می گم تو زنم بودی و پیمانم پسرمه. از هم جدا شده بودیم و حالا دوباره برگشتیم پیش هم، می مونه پیمان که تو واقعیت رو بهش بگی یا چه می دونم هر چی خودت می خوای.
_ لابد تو این چند وقت هم هر شب تو بغل یکی پیدات کنم و لال شم.
_ به تو چه ربطی داره؟ تو این کار رو می کنی تا شناسنامه پسرت رو بگیرم برات. باقی اش زندگی خودمه و به خودم مربوطه.
مریم می شکنه، از درون می ریزه. یه بار دیگه تمام اون تلخی ها بر می گرده، تمام اون حرف ها دوباره تو سرش مثل پتک کوبیده می شه که ناپاک بودن حتی اگر یک بار کج رفته باشی و حتی تو چشم اون مرد پاک نمی شه. که امیر با وجود این که می تونه حدس بزنه با هیچ کسی نبوده نمی گه زنم شو، می گه مثلا زنمی. نمی گه با تو باشم.،میگه به تو ربطی نداره چه می کنم. که باز هم نمی تونه زن امیر باشه. مردی که خودش تمام این بلاها رو سرش آورده، مردی با صفحاتی سیاه تر و کثیف تر از خودش. حالا رو به روش وایساده و برای حل مشکل خودش داره باهاش معامله می کنه.
نمی تونست به خودش دروغ بگه، از خداش بود پیمان شناسنامه داشته باشه و می دونست امیر با پول مثل آب خوردن براش حل می کنه این مشکل رو. خصوصا که ایرانم دنیا نیومده پیمان و این کار رو ساده ترم می کنه. دلش می خواست با سر بلند برگرده پیش مامان باباش و بعد از سال ها دوباره ببیندشون تا باباش لااقل با دیدن موفقیتش تو کار فکر کنه دخترش بالاخره باعث سربلندی شون شده. ببینه خواهر و برادراش چه می کنند؟ دلش بغل مامانش رو می خواست تا یه دل سیر گریه کنه و تمام زجرای این سال ها رو خالی کنه و باز آروم بگیره. خیلی محکم وایساده بود و حالا احساس می کرد یه پشت می خواد تا بهش تکیه کنه و دردهاش رو روی سینه اش بریزه و آروم بشه. دلش می خواست تمام این لکه ها ازش پاک بشه حتی با خفت و خواری که باید از امیر می دید. ناخوآگاه ثانیه ای آریانا تو ذهنش نقش می بنده، آریانایی که پاک بود و اون رو خواسته بود. به چشمش زیبا و خانوم و متشخص و خیلی چیزای دیگه اومده بود. اما حالا مقابل امیر ایستاده بود و می دید که امیر هیچ کدوم این چیزها رو نمی بینه. انگار این همه تغییر رو تو مریم نمی دید. شده بود اون دستمالی که یه بار استفاده شده بود و با وجود این که با دقت شسته شده بود و صاف خشک شده بود و حتی اتو شده بود باز هم به چشم امیر همون دستمال استفاده شده می اومد.
نمی دونست از کی خیره به امیر تو فکر فرو رفته بود، حتی نفهمیده بود کی این اشک ها بعد از سال ها تو روز باریده بودند؟ از قفس شب فرار کرده بودن و چکیده بودن، تو روز روشن و جلوی چشم کسی که نباید می ریختند. با حس دست امیر که روی صورتش حرکت می کنه و اشکش رو پاک می کنه به خودش میاد و با یه حرکت سریع و عصبی دست امیر رو پس می زنه و با صدای تقریبا بلند و اخم هایی در هم کشیده می گه:
_ بار آخریه که دستت به من می خوره، اگر دست خورده ام فقط دست یه نفر بهم خورده ولی اجازه ندادم و نمی دم که دست حتی همون نفر دوباره بهم بخوره.
بعد بی هیچ حرفی امیر رو کنار می زنه و به سمت آسانسور می ره. تو آخرین لحظه امیر که تازه از شوک حرکت مریم بیرون اومده، سریع خودش رو می رسونه و در رو با دستش باز نگه می داره و سریع وارد آسانسور می شه و این بار با احتیاط بیشتری که از درک تغییرات مریم تو این چند سال کم کم داره درک می کنه آروم زمزمه می کنه:
_ نگفتی جوابت چیه؟
_ پیمان باید تصمیم بگیره، من تصمیم گیرنده نیستم.
_ نگو می خوای یه بچه ۷، ۸ ساله که تو تمام این سال ها مغزش رو از بد گفتن من پر کردی حالا تصمیم بگیره برای زندگی دو تا آدم گنده.
_ برای زندگی خودش می خواد تصمیم بگیره، ما که زندگی مون ربطی به هم نداره. به همین سرعت یادت رفت حرفات؟ نکنه از آثار سر و کله زدن با دخترته این فراموشی هم؟
_ انقدر نیش نزن.
_ بهتر از این نمی تونم باهات حرف بزنم. حالا هم راهت رو بکش برو و البته ماشین پسرم یادت نره. بفرست براش بیارن بابت گرفتن وقت مامانش باید بهای بیشتری می دادی ولی به همین بسنده می کنم. فکر هم نکن منت می ذاری با خریدنش. چون وقت من چند سالی می شه ساعتی پول براش داده می شه. می دونی که وکیل جماعت برا حرف گوش دادن هم پول می گیره چه برسه به این که حرفم بزنه؟
_ قبلا ها مهربون تر بودی.
_ آخه قبلنا خر تر بودم. کورم بودم. خیلی وقته آدم شدم. کورم نیستم.
مریم از دور پیمان رو میبینه که حرصی مشغول کلنجار رفتن با کتی و بستنی خوردنه. از قیافه پسر کوچولوش خنده به لبش میاد و ثانیه ای بعد لبخندش به پوزخند تبدیل میشه و چشم میدوزه به امیر و زمزمه میکنه:
_ هر چند با وجود اون دختری که تو بزرگ کردی شک دارم حاضر بشه یه ثانیه هم زیر بار خواسته ات بره.
بعد چشم از امیر بر می داره و دوباره زمزمه می کنه:
_ لذت می برم که به دست و پام افتادی تا کمکت کنم. فقط موندم با اون زبونت چه طور نتونستی یکی از دوست دخترات رو تو این سالها مجاب کنی که این فداکاری رو برات بکنه و چند وقت بیاد نقش بازی کنه برات و کارت راه بیافته؟
_ برای این که اولا بابام برگه ازدواج ثبت شده می خواد ازم بی برو برگرد. دوما کسی رو پیدا نکرده بودم که انقدر ازم متنفر باشه که بعد از اجرای نقشه ام بهم نچسبه و بره دنبال زندگی اش، اما تو دقیقا همون موردی.
_ هه! اینو بگو.وگرنه برای تو جور کردن عقدنامه هم کار سختی نیست.
_ دیگه خدا نیستم که هر کاری ازم بر بیاد. در مورد پیمانم چون با آزمایش ثابت می شه می تونم کاری کنم وگرنه سند سازی ازدواج غیر ممکنه. بابام خر نیست، از پشت کوه هم نیومده.
_ هه! پس جلو بابات موش می شی. جالب شد! دیگه به سلامت. ماشین پسرم تا یه ساعت دیگه تو هتل باشه، بدون حضور تو و کتی جیغ جیغوت البته. پسرم رو اذیت می کنه حضورش.
_ عادت می کنه، هر چی نباشه خواهرشه.
_ خیلی مطمئن نباش. خدافظ!
_ خدافظ.
_ مامان؟
_ جانم؟
_ اون کی بود؟ چرا برام ماشین خرید؟
از اولین روزی که پیمان تونسته بود حرفاش رو درک کنه همیشه بهش واقعیت رو گفته بود. دلش نمی خواست روزی پسرش هم متهمش کنه به نگفتن واقعیت ها. شاید هنوز نمی تونست یا زود بود یا جرات نداشت که بهش بگه چه طور به وجود اومده و یا شایدم فکر می کرد هنوز نمی تونه پسرش معنی چنین حرف هایی رو درک کنه ولی می دونست که باید بهش واقعیت رو بگه، چون کسی رو جز پیمان نداشت و نمی خواست فردا روزی از دست بده پسرش رو. لبخند خسته ای روی لب هاش می شینه و پیمان رو روی پاش می نشونه و در حالی که آروم موهاش رو نوازش می کنه، می گه:
_ اون باباته پیمان.
پیمان مهلت ادامه به مریم نمی ده. نگاهش رو به پشت سر و روی ماشین شارژی مشکی اش می دوزه و ثانیه ای بهش خیره می شه و بعد نگاهش رو می گیره و رو به مریم و می گه:
_ بهش بگو بیاد ماشینش رو ببره، من نمی خوامش.
_ اون باباته، وظیفه اشه.
_ نه خودت گفتی بابا ندارم. اگر بابام بود دلش برام تنگ می شد و می اومد پیشمون.
_ پیمان تو خیلی چیزا رو نمی دونی. منم اون زمان بی تقصیر نبودم.
_ نمی خوامش.
_ پیمان دلت میخ واد بریم ایران؟ اون جا کلی فامیل داریم. کلی مهمونی می تونی بری هر هفته، مجبور نیستی تو تعطیلی ها تنها بمونی خونه.
_ اون وقت از مدرسه بر می گردم تو هم خونه ای؟
_ زودتر از الان میام خونه. وقت بیشتری پیش همیم.
_ پس اون وقت وقت داری تا ازدواج کنی و منم بابا دار بشم.
_ پیمان بخوایم بریم ایران زندگی کنیم شما باید یه چیزی مثل کارت شناسایی الانت داشته باشی که ایرانی هست و اسمش شناسنامه اس. اینو فقط بابات می تونه بگیره برات، اگه بخوایم بریم باید با امیر و کتی بریم و…
پیمان بین حرف مریم می پره و می گه:
_ من می تونم چند سال دیگه هم صبر کنم تا کارات کمتر شه و بیشتر بتونی خونه باشی و با کوین ازدواج کنی. اون وقت هم بابا دار می شم، هم خواهر دار.
_ اما تو خودت خواهر داری و امیر از من خواسته دوباره با هم باشیم و…
مریم زبونش برای ادامه دادن حرفش نمی چرخه. نمی تونه بگه یه بابای یه ماهه که م یخواد سر هویت تو معامله کنه. دوباره حرف کوین رو پیمان وسط کشیده بود و حتی تمام بهانه های مریم برای قبول نکردن کوین رو هم به یاد داشت. همکاری که روز اول گفته بود که چندین سال با دختری زندگی می کرده و یه دختر ۱۰ ساله ازش داشت و می دونست مریم هم پیمان رو تنها به دنیا آورده و بزرگ کرده و تمام این ها تو فرهنگش جوری جا افتاده بود که عیبی رو مریم نذاره و حتی به خاطرش حاضر به تغییر دینش هم شده باشه. مردی که با صبوری تمام بهانه های مریم رو شنیده بود و باز هم منتظر بود و حالا پیمان اون مرد رو به امیر با تمام ثروت و دارایی اش و رابطه خونی اش ترجیح داده بود. پیمان پسر بچه هشت ساله ای که به عکس مادرش و با وجود تمام سختی ها و صرفه جویی های زندگی باز برق ثروت امیر و ماشینی که داشتنش براش آرزو بود نگرفته بودش.
جای حرفی باقی نمونده بود، پیمان باید تصمیم می گرفت و گرفته بود.
مریم شماره امیر رو می گیره و جملاتی که تو این دو روز بارها و بارها با خودش تکرار کرده بود رو تنها با شنیدن سلام امیر مثل نوار و پشت هم تکرار می کنه:
_ سلام امیر! با شرطت موافقم. فقط از اون جایی که اعتمادی بهت ندارم اول باید شناسنامه پیمان رو بگیری. وقتی شناسنامه اش رو دادی دستم میایم ایران. تا اون روز هم جز برای آزمایش و کارای لازم نمیای پیش ما. آدرس و تلفن خونه رو هم برات میل می کنم. ما فرانسه زندگی می کنیم و برای تعطیلات اومدیم این جا و فردا صبح بر می گردیم. هر موقع تونستی و اگه خواستی بیا مدارک رو بگیر و کاراشو بکن.
_ برا شناسنامه اش باید نشون بدیم زن و شوهریم.
_ نه لازم نیست. یه برگه که نشون بده صیغه هم بودیم هم کفایت می کنه. اونم که جور کردنش برات سخت نیست، یه کم خرج کنی راحت می گیریش.
_ ولی برای بابا باید شناسنامه ای که تو زن منی رو نشون بدم.
_ می تونی بگی ازدواج رسمی نکردیم و میایم ایران محضریش می کنیم. چه می دونم؟ بگو کلیسا ازدواج کردیم یا هر چی دوست داری.
– چرا مسخره بازی در میاری؟ بالاخره که باید عقد کنیم. پس این بازی ها چیه که بریم ایران و نمایش راه بندازیم.
_ دلم می خواد پدرمم باشه. همه جوره دارم باهات راه میام حتی ریسک می کنم که فردا طلاقم ندی یا پیمان رو ازم بگیری، پس باید قبول کنی.
امیر ترجیح می ده فعلا کوتاه بیاد تا مبادا مریم پشیمون بشه و زیر حرفش بزنه. فعلا بهترین کار همین بود.
امیر بعد از دو ماه با شناسنامه پیمان سر و کله اش پیدا می شه. مریم شناسنامه پیمان رو مثل یه سند با ارزش تو دستش می گیره و بارها و بارها صفحه اولش رو می خونه. بارها و بارها نام مادر و پدر رو زیر لب تکرار می کنه و در نهایت لبخند تلخی به امیر می زنه و تنها تشکری خشک و خالی می کنه و می گه:
_ اما شرط آخرم.
-_ واقعا خیلی حرفه@ شناسنامه برای پیمان گرفتم، با بدبختی و کلی رشوه صیغه نامه جعلی درست کردم، هزار جور برو بیا کردم بازم برام شرط میاری؟
_ مجبورت نکردم. می تونی قبول نکنی.
_ باشه بگو.
_ یه برگه می خوام مبنی بر این که حضانت پیمان با منه، تحت هر شرایطی و نمی تونی از من بگیریش.
_ کوتاه بیا دختر جون. می خوام همینی که آویزونمه رو یه جوری بکنمش اون وقت تو شر و ور می بافی؟ می خوامش چی کار؟ از روز اولم نمی خواستمش.
_ می دونم. برام عجیبه که هیچ حسی به بچه هات نداری، حتی به کتی.
_ چون هیچ کدوم رو نخواستم. احساس نمی کنم بچه هام باشن.
_ چرا امیر؟ یه بار صادقانه جواب بده. چرا؟
_ تو که باید بهتر بدونی.
_ نگو که به خاطر عشقت به کمنده که خنده ام می گیره.
_ ولی واقعا به همین دلیله.
_ خجالت بکش امیر. همیشه بهش خ*ی*ا*ن*ت کردی. نه یه بار، نه دو بار، هزاران بار. بعد بازم دم از عشق می زنی؟
_ چون عاشقش بودم، هنوزم هستم. کمند تنها کسی بود که همیشه شرمنده اش می شدم و اون هیچ وقت به روم نمی آورد. بهش بد کردم ولی اون ازم گذشت، مثل یه خانوم. جوون بودم و اهل خوشگذرونی تو هم لوند بودی و جذاب. بعد از آشناییم با کمند تو تنها کسی بودی که پا تو زندگی ام گذاشتی و نتونستم ازت بگذرم. کارت رو خوب بلد بودی ولی فکر نمی کردم یکی با این همه کارکشتگی انقدر احمق باشه که ندونه چه طور پیشگیری کنه؟ باورم نمی شد انقدر بچه باشی، می خواستم باهات حال کنم و بعد تموم می شد و می رفتم سر خونه و زندگی ام با کمند ولی تو خرابش کردی. برای همین از تو و پسرت متنفر شدم. تو باعث شدی کمند رو بذارم و برم.
پام که رسید فرانسه خواستم کمند رو هر طوری شده فراموش کنم. زدم به همون بی عاری و خوشگذرونی، همه دوستام بودن و تنهایی بی معنی بود. همون موقع ها کاترین سر و کله اش پیدا شد. وضع مادی خوبی نداشت. مادر و پدرش فنلاندی بودن و خودش برای ادامه تحصیل اومده بود فرانسه. خودش پیشنهاد داد بیاد باهام زندگی کنه منم از خدا خواسته. نمی دونم چی شد؟ شاید بد شانسی آوردیم که حامله شد. شایدم آه کمند گرفتم. خودمونم تا وقتی چهار ماهه بود نمی دونستیم. کاترین فکر می کرد غده داره تو شکمش. خوب آخه هیچ تغییری هم تو بدنش نبود و همه چی جز اون حالت تهوع ها نرمال و مثل همیشه بود. می فهمی منظورم رو که؟
_ اوهوم! خودتو اذیت نکن فهمیدم. شاید دروغ می گفته و قرصی مصرف نمیک رده.
_ نه راه مطمئن تری رو انتخاب کرده بود، نورپلانت. چندین سال هم بود که گذاشته بوده. برای همین تا چهار ماهگی هم نمی دونستیم. ولی بالاخره یه دکتر گفت تست بارداری بده و معلوم شد که از همون یک در میلیون ها بوده که حامله شده. نتونستیم سقطش کنیم. مشکل داشت کاترین و دکترها گفتن ممکنه رحمش صدمه ببینه و دیگه هیچوقت نتونه باردار شه. خلاصه که کتی دنیا اومد و کاترینم گذاشتش بیخ ریش من و رفت. گفت نه می تونم جمعش کنم و نه می خواستمش. بهم گفت ببرمش پرورشگاه ولی نمی دونم چرا دلم نیومد. نمی دونم چه حسی باعث شد نگهش دارم. ولی خوب من رو چه به بچه بزرگ کردن. اوایل پرستار براش میگرفتم و خودم هم پی زندگیم بودم. ولی زبون که باز کرد دیگه هیچ پرستاری نموند. مخصوصا اذیت می کرد پرستارها رو. اونا هم می رفتن و می موند رو دستم. دیگه هیچی شد وبال گردنم باز. دیگه نمی تونم تحمل کنم. عادت ندارم به این همه چسبیدن هاش، از زندگی انداختتم. از دوستام خوشش نیاد بلایی سرشون میاره که نگو. این آخری شری هم که انقدر آزارش داد که رفت. خوشش نمی اومد از شری. من براش خرج می کردم حرصی می شد. آخه شری دائم لباس و عطر و لاک می خرید و نم یذاشت کتی هم بهشون دست بزنه و خوب کتی هم که دیگه می دونی اخلاقاش رو.
_ جالبه، موفق باشی. از همه اینا که بگذریم باز هم نمی تونم بهت اعتماد کنم. باید کارای قانونی نگهداری پیمان و حضانتش رو بدی بهم تا بیایم ایران باهات.
_ هه! من که از خدامه. می خوای حضانت کتی رو هم بدم به تو؟ مدارکش رو آماده کن می ریم سفارت کاراش رو م یکنیم.
حالا حضانت پیمان هم با مریم بود و مریم دیگه هیچ نگرانی ای نداشت جز یه کار نیمه تمام که براش زمان نیاز داشت. چشم می دوزه به امیر که رو به روش توی اتاق کارش نشسته و با لبخند چشم دوخته بهش و معلوم نیست فکرش کجاست؟ بی خیال کنکاش فکر امیر می شه و می گه:
_ بلیط ها رو برای کی گرفتی؟
_ گفتی تا سه هفته دیگه نمی تونی مرخصی بگیری. منم برای همون موقع گرفتم. هر چند نمی دونم برا چی ول نمی کنی کارت رو وقتی می تونی بمونی ایران.
بدون این که به حرف امیر اهمیتی بده و انگار نشنیده باشه، گفت:
_ به مامانت اینا خبر دادی کی می رسیم؟
امیر خنده بی خیال و سرخوشی سر می ده و رو به مریم می گه:
_ آره گفتم عروس و نوه هاشونم دارم میارم.،فرودگاه منتظرن. هر چند قیافه مامان موقع شنیدن اسم عروس و نوه ها بد دیدنی بود. فکر می کرد دست انداختمش. هه! حقم داره بی چاره. منو چه به دو تا جونور؟
مریم نمی خنده، حتی لب هاش هم تکون نمی خوره. با همون لحن جدی دوباره ادامه می ده:
_ کتی رو چی کارش کردی؟
_ می خواستی چی کارش کنم؟ جیب باباش رو داره خالی می کنه و خوب ماهی میگ یره.
_ به باباش رفته. فقط خدا کنه ماهی هاتون مرده از آب در نیاد آخرش.
_ منظورت چیه؟
_ منظور خاصی ندارم.
مریم کلافه از سر و کله زدن های کتی و پیمان، توی صندلی اش جا به جا می شه و با حرص ضربه ای به بازوی امیر که گوشی به گوش و در حال گوش دادن آهنگ و فارغ از تمام جنجال های این دو تاست می زنه و با حرص گوشی رو از گوش امیر بیرون می کشه و می گه:
_ جات رو با پیمان عوض کن. تو که هم کر شدی، هم کور. منم دیگه نه گوشم تحمل شنیدن کلنجارای اینا رو داره نه چشمم تحمل چشم غره های مردم رو داره.
_ بی خود اهمیت می دی. بچه ان و پرواز اذیتشون می کنه. حوصله شون سر رفته، حساسیت بی خود نشون می دی.
_ ور دل من حلوا پخش نمی کنن پاشو برو یه کم خودت بشین ور دل دخترت و جمعش کن.
_ دخترمون.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن