رمان تقلب پارت آخر - رمان دونی
رمان تقلب

رمان تقلب پارت آخر

– پاشو عوض چونه.
امیر بالاخره بلند م یشه و مریم با نشستن پیمان و سکوت بچه ها بالاخره نفس راحتی می کشه. دلهره بدی تموم وجودش رو پر کرده و تو اون شرایط فقط سکوت و آرامش میخواد تا بتونه به خودش مسلط بشه. سکوتی که پیمان با تمام وعده وعیدهایی که از مریم گرفته بود باز با دیدن کتی به کل فراموش کرده بود و حالا هم که از هم جداشون کرده بود، عزم بلند شدن و راه افتادن تو هواپیما رو کرده بود. عصبی سرش رو به گوش پیمان نزدیک می کنه و می گه:
_ پیمان اگر حرف گوش ندی و سر جات نشینی باید از فرودگاه با امیر و کتی بریم، دیگه خود دانی.
_ خوب می رم یه سر می زنم به ژیوِن و زودی میام.
_ نه پیمان! بشین سر جات. عصبی ام نکن.
_ مادر و پسر چی تو گوش هم می گین؟
مریم ثانیه ای دست و پاش رو گم می کنه ولی خیلی سریع به خودش مسلط می شه و چشم می دوزه به پیمان و لبخندی می زنه و می گه:
_ پیمان حوصله اش سر رفته، داشت می پرسید کی می رسیم؟
بالاخره هواپیما تو خاک ایران فرود میاد و مریم پیمان گیج خواب رو بیدار می کنه و سعی می کنه سریع هوشیارش کنه.
امیر نگاهی به مریم می کنه و در حالی که کتی رو در آغوشش جابه جا می کنه، می گه:
_ چی کارش داری؟ بغلش کن خوب. دو دیقه دیگه می دیمشون به مامانم اینا و فعلا یه امشب از شر سوزوندنشون خلاص می شیم.
مریم بی هیچ حرفی چشم می دوزه به امیر و می گه:
_ سنگینه. می برمش دستشویی یه آبی به صورتش بزنم، پاشه. تو برو تا چمدوناتون رو بگیری ما هم اومدیم.
_ خوب چمدونت رو کجا می بری؟ بده من می برم تا بیاین.
_ نه م یخوام از توش یه بلوز برای پیمان در بیارم. اینو کثیف کرده.
_ بابا بی خیال کی اینو تماشا می کنه نصفه شبی؟
_ تو چی کار داری؟ برو چمدوناتون رو بگیر.
_ باشه پس همون جا می ایستم بیای با هم بریم.
_ باشه.
مریم با یه دست تنها چمدونی که همراهش آورده بود رو می گیره و با دست دیگه، پیمان رو. کمی این پا اون پا می کنه تا امیر دور بشه و بعد مسیر اومده رو بر می گرده و چشم می دوزه به مسافرا که بالاخره بعد از چند ساعت پرواز پر استرس، برای ثانیه ای لبخند روی لبش می شینه و با نگاه مرد آرامش می گیره. مرد بی هیچ حرفی دستش رو دراز می کنه و ثانیه ای بعد پیمان رو در آغوش می کشه و مریم هم دست ژیون رو تو دست می گیره و ثانیه ای نگاهش رو به کوین می دوزه که نگاه آروم و آبی کوین به قدم هاش قدرت حرکت می ده و شونه به شونه کوین به طرف جایگاه تحویل چمدون ها می ره.
امیر با حرص کتی رو تو بغلش جا به جا می کنه و از همون دور و در حالی که نگاه پدر و مادر رو زوم شده روی خودش می بینه، سر می گردونه تا مریم رو پیدا کنه که نگاهش روی مریم ثابت می شه. مریمی که دست دخترکی مو طلایی توی دستشه و مردی که یه دستش پشت مریم و دست دیگه اش پیمان رو تو آغوش نگه داشته.
ثانیه ای گیج فقط مقابلش رو نگاه می کنه و صورتش پر از علامت سوال و چشماش هر لحظه گشادتر می شه. کمکم با نزدیک شدن مریم اخم عمیقی روی صورتش می شینه و به حالتی عصبی یه دستش رو از کتی جدا می کنه و تو موهاش می بره و بعد دستش رو به طرف مریم دراز م یکنه که همون موقع مریم بهش می گه:
_ متاسفم امیر ولی چیزی که عوض داره گله نداره. تو بدترین شرایط و وقتی بهت محتاج بودم و دستم از همه جا کوتاه بود بهم پشت کردی. هیچ وقت یادم نرفت، باید جوابش رو میگ رفتی. باید طعم پشت کردن رو می چشیدی. پدر و مادرت منتظرن! منتظرشون نذار.
امیر فریادش رو تو گلو خفه می کنه و چشمای درنده اش رو به مریم می دوزه و می گه:
_ مسخره بازی بسه، عین آدم راه بیافت بریم.
بعد دستش رو به طرف بازوی مریم دراز می کنه که کوین مریم رو به خودش نزدیک تر می کنه.
امیر کتی که خواب و بیدار بود رو روی زمین می ذاره و بی توجه به غر غر های کتی به سمت مرد می ره و عصبی دست می اندازه به سمت پیمان که مریم جلوش می ایسته:
_ فراموش نکردی که حضانت پیمان با منه و تمام مدارک نشون از پسری هست که ۸ سال پیش با یه برگه صیغه دو ساله دنیا اومده و بعدم تموم شده و حالا هم پسر منه و پسر خونده این مرد. ایشون هم شوهرم کوین و دختر خونده ام ژیون. پس بهتره آبرو ریزی نکنی چون برای خودت دردسر می شه. فقط یه شناسنامه ایرانی واقعی برا پسرم می خواستم تا هیچ وقت سرش رو مجبور نشه زیر بندازه به خاطر گ*ن*ا*ه مادر و پدرش. چیزی که ۸ سال پیش وظیفه ات بود بدی بهش. حالا هم این مرد شوهرمه و بهتره دنبال شر نگردی. خودت که بهتر از من قانون رو می دونی. ماهی ها مرده بودن امیر. می خواستم شکسته شدنت رو ببینم. حالا ازت کینه ای ندارم، خدافظ.
دست ژیون رو می گیره و با لبخند به طرف در خروجی می رن و ثانیه ای بعد خودش رو تو آغوش پر مهر مادر می اندازه و چشم می دوزه به پدر. پدری که حالا شکسته تر از آخرین دیدار ولی با سری بالا گرفته دست کوین رو در دست می فشاره. اشک آروم روی صورتش جاری می شه و ثانیه ای بعد آروم دست ژیون و پیمان رو که با نگاه هایی غریبانه صورت های مقابلشون رو تماشا می کنند می گیره و با لبخندی مطمئن و سری بالا گرفته می گه:
_ بابا پیمان پسرم و ژیون دخترم.
ژیون و پیمان تو آغوش مامان و بابا گم می شن و مریم لبخند پر آرامشی بعد از هشت سال روی صورتش می شینه و سرش رو بلند می کنه. کمرش صاف م یشه و هم زمان دست کوین روی دستش حلقه می شه و گرمای حمایت گرش طعم خوشبخت بودن رو زیر زبونش میاره. طعمی که سال ها پیش از یاد برده بود و حالا…
ساعت ها از رفتن پیمان گذشته بود و نادیا هنوز همون جور کرخت روی تخت مونده بود و حاضر نبود از جاش تکون بخوره. دلش می خواست از این کسلی در بیاد و همیشه راه حلش دوش گرفتن بود و حالا هر بار نگاهش به پاش می افتاد از تصور حتی نیم قدم برداشتن هم منصرف می شد. پیمانی نبود تا مجبورش کنه به نمایش بازی کردن و بلند شدن. تا خود صبح به حرفای پیمان فکر کرده بود اما هنوز هم هیچ انگیزه ای نداشت، انگار تمام انگیزه هاش به پاش ربط داشت و حالا با دیدن اون دوباره کرخت می شد و دل از تخت نکنده بود تا خود صبح تو صورت پیمان نگاه کرده بود و بیدار فکر کرده بود اما صبح به جای بلند شدن و راهی کردن پیمان خودش رو به خواب زده بود تا مبادا دوباره جلوی نگاه پیمان مجبور به راه رفتن بشه. حتی وقتی پیمان حاضر و آماده با اون بوی گس کنارش خم شده بود و گونه اش رو ب*و*سیده بود هم چشم باز نکرده بود. دست خودش نبود، انقدر این پا تو اون لحظات پر رنگ شده بودند که…
با این همه دستش به سمت تلفن روی پاتختی کنار تخت می ره و بی اراده و پشت هم شماره ها رو می گیره. انگار یکی تو گوشش بخونه که بالا بری پایین بیای راه حل مشکلت تو دستای هیچ کس نیست جز مامان. مامان با تمام دوری هاش، با تمام نبودن های این سال هاش، با تمام اخم ها و جدیتش.
وقتی صدای مامان توی گوشی پیچید دوباره بر گشتم به حال. صدا همون صدای همیشه گرفتار بود. همون لحنی که تو گوشم فریاد می زد که الان کلمات رو پشت هم و تند تند ردیف می کنه که نادیا کارت رو بگو. خیلی گرفتارم.
از زنگ زدنم پشیمون شده بودم. دستم رفت تا گوشی رو قطع کنم که با صدای مامان دستم ایستاد، دلم لرزید. مامان بود. همون مامانی که آرزوم بود باهام این جوری حرف بزنه. برای حتی سکوتم هم وقت داشته باشه. رو بی صدایی هام تلفن رو قطع نکنه. نمی دونم دلش برام سوخته بود یا یادش افتاده بود باید مامان باشه ولی هر چی بود تو اون لحظه حتی از قربون صدقه های پیمانم برام قشنگ تر بود. مامان بود، قشنگ ترین و صبور ترین واژه. با همون صبوری بود. خندیدم، بغض کردم، گریه کردم، هق هق زدم، نفس نفس زدم ولی قطع نکرد، نرفت، گوش داد. من رو به کارش ترجیح داد. شاید یه ربعی هق هق کردم و اون گوش داد و شاید اونم گریه کرد. نفهمیدم چون تو تمام زندگی ام گریه کردن مامان رو ندیده بودم. مامان همیشه محکم و خشک بود و رئیس. وقتی آروم شدم صداش رو شنیدم. یه لرزش خاصی داشت، از همونم فکر کردم شاید اونم گریه کرده.
_ مامان نمی خوام زندگی ام از هم بپاشه، نمی خوام پیمان تنهام بذاره. مامان تو می تونی کمکم کنی؟ مگه نه؟
صدای مامان بغض داشت ولی با این همه م یخندید وقت حرف زدن. داشت سر به سرم می گذاشت، برای اولین بار. همه اولین بارها داشت اون لحظه اتفاق می افتاد.
_ نانادی مامان که گریه نمی کنه، فقط باید بخنده، جیغ جیغ کنه، غر غر کنه. گفتم زنگ زدی یه کم جیغ جیغ کنی بعد هم بگی می خوام ناهار با تو بخورم. به منم ربطی نداره که کار داری یا نداری؟ همین الان باید بیای خونه. مگه من مردم که تو این جور گوله گوله اشک بریزی؟ بدو یه ناهار خوشمزه برا مامان درست کن که ناهار مهمون داری.
_ مامان… دوستت… دارم. مامان؟ میای؟
_ معلومه که میام.
– بیا برام ناهار درست کن مامان……. باشه؟؟؟؟؟؟؟
-_ای تنبل مامان! ببینم از تو تخت بیرون اومدی یا هنوز دست و روتم نشستی؟
_ تو بیا بلندم کن. تنهایی نمیخ وام پاشم.
مامان دوباره صداش لرزید. طول کشید تا دوباره حرف بزنه ولی بالاخره حرف زد، به زبون اومد و فقط گفت اومدم. دیگه صدایی نشنیدم. می دونستم رفته تا من نفهمم داره گریه می کنه. حالا آروم بودم، مطمئن بودم مامان میت ونه راه درست رو بهم بگه.
با صدای زنگ آیفون به خودم اومدم. مامان بود! خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم اومده بود. از تخت بلند شدم و لی لی کنون رفتم در رو براش باز کردم و دوباره برگشتم تو تختم، بچه شده بودم. می خواستم تلافی بچگی هام رو بکنم که از جام تکون نخورم تا مامان بیاد و دو تا تشر بهم بزنه و به زور از تخت بلندم کنه. بوی تلخ عطرش قبل از خودش تو اومدنش رو بهم فهموند. چشمامو محکم بستم و قدم هاش رو شمردم و لذت بردم. دست مامان برای ثانیه ای آروم روی موهام حرکت کرد. خوشم نیومد. مامان اهل ناز کردن نبود، با لوسی و ولو شدن کنار نمی اومد. منم همون مامان رو م یخواستم. نمی خواستم دلش برام بسوزه. به ثانیه نکشید که خنده رو لبام نشست و مامان همون مامان تموم این سال ها شد. چشمام بسته بود ولی اخمای تو هم کشیده و لحن شاکی اش رو می تونستم حس کنم کع می گفت:
_ لنگ ظهره. خجالتم خوب چیزیه. شوهرتم همین جوری راهی می کنی؟ خوبه کشته مرده اش بودی و این وضعته. پاشو ببینم، می دونم بیداری پس اون چشماتو باز کن و زود پاشو دست و روت رو بشور که کلی کار داریم. خونه نیست که میدون جنگ درست کردی. گفتم می ری سر خونه زندگی ات مرتب می شی ولی هنوزم شل*خ*ته ای. من جای شوهرت بودم تا حالا پس فرستاده بودمت.
چشمامو باز کردم و خندیدم، سرخوش خندیدم، بی غم خندیدم، بی درد خندیدم، مامان پریسا بود. همون مامان پریسای بداخلاق که تو خونه اش باید همه چی منظم می بود.
چشمای بازم رو که دید دستم رو کشید و مجبورم کرد پاشم. می دونستم الان دوباره دادش به هوا می ره و رفت.
_ تو با شلوار جین رفتی تو تخت؟ من این همه لباس خواب برای تو خریدم آخرشم یاد نگرفتی با لباس خواب باید رفت تو تخت؟ خوبه شوهرت صداش در نمیاد با این شلوار برزنتی می چسبی بهش.
خجالت کشیدم از اشاره غیر م*س*تقیم مامانم. سرخ شدم و مامان خندید.
_ چه چیزا می بینم؟ نانادی منو و خجالت؟ پاشو، پاشو دیگه. بیچاره پیمان با ابن زنی که گیرش اومده.
پا شدم. دستم رو گرفت. من لی لی کنون راه افتادم که با تحکم گفت پاتو بذار رو زمین و درست راه برو.
بغض کردم ولی مامان اخماش رو تو هم کشید. دوباره شده بود همون مامان پریسای بد اخلاق و جدی.
_ هر مشکلی راه حل های زیادی داره ولی مهم اینه که راه حل درست رو پیدا کنی. تو پا داری پس لی لی راه رفتن راه حل نیست. یا به من تکیه بده یا با نوک پات راه بیا اگه دلت نمی خواد معمولی راه بری.
می دونستم بهش تکیه کنم باز صداش در میاد که خودت راه برو پس سعی کردم روی نوک پا برم ولی سخت بود، باورم نمی شد ولی نمی تونستم اصلا باهاش راه برم، چه برسه نوک پا؟
مامان خودش دستم رو گرفت وگفت:
_ باید از امروز چند جلسه بریم فیزیوتراپی تا پات از این خشکی در بیاد. بشین دو دیقه رو تخت الان میام.
داشتم نگاهش می کردم که در کمدم رو باز کرد. در باز کردن همانا و تلّ لباسا بیرون ریختن همانا! شاکی شد. خودم رو برای یه جنجال حسابی آماده کردم.
_ این کمد یه دختره؟ هنوزم باید این شکلی باشه؟ نا سلامتی شوهر کردی. فردا می خوای خودت مامان بشی، اون وقت این وضع کمدته؟
_ وای مامان جون من بی خیال.
_ از شوهرت خجالت نمی کشی؟
_ پیمان که نمی بینه. همیشه درش قفله. اونم به کمد من کاری نداره که.
مامان در کمد کناری رو باز کرد که مال پیمان بود. باز کمدش به من دهن کجی کرد.
_ خجالت بکش! اینم کمده.
شاکی شدم. حرصی و بی خیال پای لنگونم، راه افتادم و با یه خیز خودم رو به کمدش رسوندم و چند تا پیرهنش رو از جارختی در آوردم کف کمد انداختم. بعد با لبخند به مامان نگاه کردم.
مامان با چشمای گرد شده نگام می کرد و من می خندیدم. بالاخره به خودش اومد و گفت:
_ چی کار میکنی؟ کمد اون رو چرا به هم می ریزی؟
_ آخه دهن کجی می کنه مامان. ببین چه قدر مرتبه؟ حرصی می شه آدم.
مامان سرش رو به حالت تاسف چند بار تکون داد و پیرهن ها رو سر جا رختی بر گردوند و بعد رفت سمت کمدم و یه لنگه دمپایی پاشنه دار برام در آورد و گذاشت جلوی پام.
– فعلا اینو بپوش تا امروز بریم خرید.
مامان انقدر این جمله رو عادی گفت که انگار هیچ مشکلی نبود. شاید همین لحنش باعث شد برای اولین بار مشکل به چشم منم ساده بیاد. دمپایی رو پام کردم و به سمت دستشویی رفتم.
اون روز مامان تا عصر که پیمان بیاد توی خونه پیشم بود. با هم رفتیم فیزیوتراپی، خرید.،کلی حرف زدیم از عشقم به پیمان، از حرف های پیمان بهم، از مشکلم، از این حس ترحمی که فکر می کردم پیمان بهم داره، از اعتماد به نفسی که گمش کرده بودم، از خیلی چیزا حرف زدیم و آخر به نتیجه رسیدیم.
با صدای کلیدی که تو قفل چرخید من و مامان به خودمون اومدیم. مامان نگاهم کرد و من آروم از روی مبل بلند شدم و به سمت در رفتم.
پیمان با دیدن مامان تعجب کرد و با دیدن من و راه رفتنم تعجبش بیشتر شد. یه جین پاچه گشاد پوشیده بودم که دمپاییم زیرش پنهون بود و حالا لنگ زدنم می شه گفت به چشم نمی اومد. خودم رو با یه لبخند تو بغل پیمان جا دادم و پیمانم ب*و*سه آرومی روی موهام زد و بعد چند ثانیه و به احترام مامان من رو از بغلش بیرون آورد و در حالی که دستش رو پشت کمرم گذاشته بود با هم رفتیم سمت مامان که حالا ایستاده بود و با لبخند نگاهمون می کرد.
کاملا حس کردم پیمان برای اولین باره که این جور تو آغوش مامان می ره و آروم صورت مامان رو ب*و*سید و با نگاه انگار داشت ازش تشکر می کرد.
_ سلام پیمان جان. خوبی؟ خسته نباشی.
-_سلام. ممنون پریسا جون.
– میدونم خسته ای ولی منتظر بودم بیای باهات کار داشتم.
– من یه دست و روم رو بشورم و لباسی عوض کنم و میام خدمتتون.
– باشه. راحت باش.
پیمان رفت سمت اتاق خواب و من با بغض از پشت نگاهش کردم. تصمیم سختی گرفته بودم و باید پاش می ایستادم تا بتونم دوباره به خودم بیام. با خودم و مشکلم کنار بیام، تا زندگی ام از هم نپاشه، تا همه چیز به قبل از همه اون حوادث بر گرده.
رو به روی نادیا و مادرش نشسته بودم و گاهی نگاهم روی صورت نادیا و گاهی روی صورت پریسا می چرخید. می دونستم حرف های جالبی نمی خواد بزنه ولی نمی دونم چرا با همه علمی که به حرفاشون داشتم باز تو ذهنم منتظر بودم تا همه چیز بر عکس تصوراتم پیش بره؟ برام سخت بود که نادیا تصمیم گرفته باشه بره. خودم بهش گفته بودم هرچه قدر بخواد بهش زمان می دم ولی حالا که می دیدم همه چیز داره جدی می شه پام سست شده بود.
تو گیر و دار کلنجار با خودم و افکارم بودم که صدای پریسا باعث شکستن افکارم شد.
_ روزی که اومدی خواستگاری نانادی باهات مخالف صد درصد بودم. هر کاری کردم تا اشتباه من رو یه بار دیگه شما تکرار نکنید ولی تو وایسادی و گفتی بهم ثابت می کنی که می تونی نانادی رو خوشبخت کنی. دیدم که وایسادی، دیدم که تو اون روز هایی که من که مادرش بودم، بریده بودم تو نبریدی. دیدم که سرد نشدی و ولش نکردی. امروز دیدم که با تمام بچگی هاش کنار اومدی، دیدم که شل*خ*تگی هاش به چشمت نمی یاد، دیدم که لجبازی هاش برات شیرینه، دارم می بینم که زیر بار این همه مشکل و فکر خراب بازم پشتش وایسادی. امروز اومدم ناهار رو با نانادی بخورم گفتم بمونم تا از تو هم تشکر کنم و یه عذرخواهی. شاید نباید انقدر اون زمان جلو پات سنگ می انداختم.
_ اختیار دارین پریسا جون. این چه حرفیه؟ من بهتون حق می دم، بالاخره دخترتونه و بدش رو نمی خواهید. منم اینو درک می کردم و خوشحالم که تونستم ثابت کنم که لیاقت داشتن نادیا رو دارم.
_ امروز که با نادیا بودم دیدم خیلی وقته که فراموش کردم یه دختر دارم که می تونیم با هم درد دل کنیم و بریم بیرون و گردش و مسافرت و… خودم هم خسته ام، می خوام خودم رو بازنشسته کنم و کم کم برا ینوه هام آماده بشم. اینه که گفتم بیام دخترم رو ازت یه مدت قرض بگیرم و دو تایی بریم یه سفر طولانی مدت تا هم من خستگی کار از تنم در بیاد و هم نادیا خستگی بیمارستان. میزدونم دیگه زن توئه و یه کم خودخواهیه چنین درخواستی، ولی خوب منم مادرم دیگه. گفتم رو می اندازم شاید قبول کردی. هان؟
مامان حرف های عجیبی داشت می زد به پیمان. برام عجیب بود، فکر می کردم مامان الان میگ ه نادیا می خواد ازت دور باشه، فکر می کنه داری بهش ترحم می کنی، می خواد با مشکلش کنار بیاد و… ولی مامان هیچ کدوم این حرف ها رو نزده بود، مامان جوری حرف زده بود که انگار اون الان یه مشکلی داره و می خواد من پیشش باشم، تنهاست و می خواد دخترش تنهایی اش رو پر کنه، مغزم کار نمی کرد. همه چیز بر عکس شده بود. ترجیح دادم سکوت کنم تا ببینم پیمان چی می گه؟
نادیا مات فقط چشم دوخته بود به دهن من و پریسا با یه لبخند نگاهم می کرد. می دونستم نمیگ ه نادیا مشکل داره چون اینی که رو به روم بود و داشت حرف می زد پریسا بود. همون پریسایی که سیاستش عالی بود. سرش می رفت نادیا رو پایین نمی آورد. از روز اول باهام جوری برخورد کرده بود که یعنی نادیای من از تو خیلی سرتره و حالا هم همین بود حرفاش. با این تفاوت که این بار خودش رو پایین کشیده بود به خاطر بالا موندن نادیا و من عاشق این اخلاق پریسا بودم. شاید تمام اون سال ها نتونسته بود برای نادیا مادری خوبی بکنه ولی مطمئنم همیشه همین جور بچه هاش رو بالا نگه داشته. می دونستم این تصمیم نادیاست که بره، می دونستم پریسا و خستگی اش یه بهانه اس ولی لذت می بردم که نادیام رو نکوبیده بود. عشقمون رو ترک برداشته ندیده بود، قیافه مون رو م*س*تاصل ندیده بود، باید میگفتم باشه ولی نگفتم. حالا نوبت من بود که نادیام و عشقمون رو یه بار دیگه بالا ببرم.
_ پریسا جون بهتون حق می دم، هر چی باشه نادیا دختر شماست و من هم کوچیک تر از اونم که بخوام رو حرف شما نه بیارم ولی می شه اجازه بدید من و نادیا با هم فکر کنیم و فردا نتیجه رو بهتون بگیم؟ هر چی نباشه دوری از نادیا برای من که خیلی سخته. عادت کردم چشم باز می کنم نادیا رو کنارم ببینم، عادت کردم با صدای نفس هاش چشمامو رو هم بذارم. نمی دونم چقدر می خواین ازم بگیرینش، پس باید یه فرصت برای هضمش بهمون بدین.
پیمان وقتی حرفش تموم شد دستش رو انداخت دور کمرم و من رو به خودش نزدیک تر کرد و آروم کنار شقیقه ام رو ب*و*سید و یه لبخند زد. لبخندش خسته بود ولی دوست داشتنی و پر از حرف و من دیگه گیج شده بودم. آخه پیمانم حرف هاش عجیب بود، حتی عجیب تر از حرفای مامان. خوبه همین دیشب با هم حرف زده بودیم و گفته بود من بخوام تنهام می ذاره یه مدت. ولی حالا جلو مامان همچین حرف می زد که… سر در نمی آوردم. به قول آریانا تو سیاست نداری و اصلا نمی دونی سیاست چی هست؟ برای همینم خیلی وقت ها حرفای دور و بری هات رو اصلا نمی فهمی. فکر کنم اینم الان سیاست پیمان و مامان بود که من سر در نیاورده بودم. برای همین بی خیال شدم و رو به پیمان تنها یه لبخند زدم و باز ساکت شدم.
نفهمیدم کی مامان خدافظی کرد و رفت؟ نفهمیدم کی پیمان بغلم کرد و بردم تو اتاق؟ وقتی به خودم اومدم که سرش رو روی سینه ام و دستش رو دور بازوم دیدم. داشت یه چیزایی میگ فت ولی نمی فهمیدم. انگار داشت با خودش حرف می زد، منم ترجیح دادم باز سکوت کنم.
اون شب پیمان تا خود صبح بیدار بود و از این دنده به اون دنده شد. هر بار چشم باز کردم نگاه خیره اش به صورتم رو دیدم و لبخند خسته اش رو اما بازم سکوت کردم. نمی دونم چرا حرفی از دهنم در نمی اومد؟ شاید فکر می کردم اگه سکوت کنم اون زیر بار نمی ره و من پیشش میم ونم. تکلیفم با خودمم معلوم نبود. فقط ذهنم حول این می گشت که اگر یه روز صبح پا شم و کنارم نباشه چه طور دووم میارم؟ چه طور جلوی بغضم رو بگیرم؟ چه طور برای مامان لبخند بزنم؟
اون شب گذشت و سکوت من باعث مخالفت پیمان نشد. نمی دونم دو روز بعدش چه طور گذشت و نمی دونم کی چمدونم رو پیمان بست؟ نمی دونم اون شب آخر چه طور صبح شد و کی تونست من رو از آغوش پیمان جدا کنه؟ نفهمیدم اون اشک ها کی خشک شد و من کی آروم شدم؟ یادم نیست چند بار ب*و*سه پیمان صورتم رو خیس کرد و من لرزیدم؟ نفهمیدم چه طور یک شبه تب کردم و این تب تا همین لحظه از تنم بیرون نیومده. نفهمیدم اون روزای سخت بی پیمان چه طور گذشت؟ نفهمیدم چند بار مامان سرم داد زد و مجبورم کرد دست و روی اشکی ام رو پاک کنم و محکم باشم. نفهمیدم کی اون پای ناقص تو ذهنم کامل و بی عیب شد؟ نفهمیدم کی باهاش کنار اومدم؟ نمی دونم چند تا دفتر از خط خطی های دلتنگی هام سیاه شدن؟ نفهمیدم کی یک سال گذشت و من فقط صدای پیمانم رو از پشت تلفن شنیدم؟
نه حالا که خوب فکر می کنم میبینم یه سال نشد، شاید ۷ ماه، یه کم بالا پایین. ۷ ماهی که خودم مقصرش بودم. شاید وقت خوبی بود که با خودم تمام اون روزهای گذشته رو دوره می کردم. شاید این آخرین روزی بود که من تو عالم زناشویی مجرد بودم.
با مامان رفتم که زود برگردم. بغض کردم و دستم رو دور گردن پیمان انداختم و منتظر بودم تا بگه نمی خواد بری و من بخندم ولی پیمان بغلم کرد، محکم. انقدر که صدای استخون هام رو هم شنیدم. انقدر که حتی حس کردم داره منو بو می کنه. انقدر که پام سست تر شد ولی تو اون همه سستی زیر گوشم زمزمه کرد:
_ چشم رو هم بذاری برگشتی پیشم. این جوری نرو دلم می گیره.
دیگه چی باید می گفتم به پیمان؟ رفتم. نمی دونم ولی حس کردم اونم این دوری و تنهایی رو می خواد.
تا یه هفته به زور و ضرب مامان از تخت پا می شدم و می رفتیم فیزیوتراپی. دروغ چرا؟ به زور پام رو تکون می دادم. انگار یهو خالی شده بودم، انگار یهو تمام اون قول هام به پیمان یادم رفته بود، یهو خالی از حس هر تلاشی شده بودم. تو همون تلخی ها و گنگی هام بود که باز مانی پیداش شد. همون مانی راد استاد دانشگاه نه مانی پسر عموم. با همون جدیت، با همون اخم. بارها سرم داد زد. مجبورم کرد به بیرون اومدن از اون پوچی، از اون سستی. صداش هنوزم تو گوشمه وقتی بارها تکرار می کرد:
_ فکر می کردم عاشقی. چی شد اون همه خودت رو خفه کردی؟ این جوری می خوای پیمان رو نگه داری؟ این جوری می خوای عشقت رو ثابت کنی؟ به خودت بیا. یه هفته اس برگشتی خونه ور دل مامانت صبح تا شب نشستی ناله می کنی. باید برای پای تو دو ساعت التماست کنه تا تکون بخوری و آخرشم بری دو ساعت فیزیوتراپی و تا دو روز ناله کنی؟ این جوری تا ده سال دیگه هم همینه که می بینی.
من به خودم اومدم. بعد از دو هفته با مامان از تهران اومدیم ویلای شمال مون. همون شهری که یه زمانی هووی من و مامان بابا بود. خوشحال بودم چون دریا آرومم می کرد. آخر هفته ها مانی و آریانا و بابا پیش من و مامان بودن. مانی جونم رو به لبم می رسوند انقدر ازم انتظار داشت. گاهی صدامو سرم می انداختم و فقط داد می زدم که مگه خودت خونه زندگی نداری که هر آخر هفته این جایی؟ من اومدم استراحت کنم، نیومدم که تو جونم رو بگیری، ولی زیر بار نمی رفت. بعد تمام داد و هوار های من خونسرد نگام می کرد و می گفت اگر تموم شد جنجال هات، کارمون رو شروع کنیم.
سه هفته مثل برق و باد گذشت، سه هفته ای که گذشت ولی سخت گذشت. انقدر سخت که گاهی شب ها از اون همه تنهایی اتاق می ترسیدم و پاورچین می رفتم تو اتاق مامان و کنار اون می خوابیدم. نمی دونم شایدم از ترس نبود و از نداشتن دست های پیمان و آغوشش بود. از دست هایی که هر شب توی موهام آروم حرکت می کردن تا خوابم ببره. از گرمای آغوشی که سرمای زم*س*تون و لحاف سرد رو برام گرم می کرد.
خوب یادمه اون روز رو، اون روز شوم. همون روزی که قرار بود آخرین روز تنهایی من باشه. همون روزی که باز سر و کله مانی پیدا شده بود تا جونم رو بگیره اما من خوشحال بودم چون بالاخره می خواستم برگردم پیش پیمان و دیگه خبری از گیر های مانی و سخت گیری ها و اخم و تخم هاش نبود. چون این دل دیوونه هم فهمیده بود که کم کم وقت رفتنه و شاید چهار ساعت دیگه یا یه روز دیگه می رسه پیش صاحبش. می خواستم پیمان رو سورپرایز کنم یا چه می دونم غافلگیرش کنم. یا هر چی… فقط همین قدر یادمه که از صبح فقط می خندیدم، دلم میخواست پرواز کنم. شاید هر کسی حالم رو نفهمه فقط باید ازدواج کرده باشی و طعم زیر یه سقف بودن با یکی که دوستش داری رو چشیده باشی و بعد فقط یه شب… یه شب ازش مجبور شی جدا بشی تا حال اون روزهای من رو بفهمی.
صدای پر خنده مانی تو کل ویلا پیچیده بود.
_ ببینم زن عمو این تنبل خانوم بالاخره پا نشده هنوز؟ آهای نادیا خروسه خفه شد بس که صدا کرد ها! پاشو.
مانی صداش رو انداخته بود سرش و داشت با خنده بهم متلک می گفت. خودشم می دونست که از ۶ صبح که اون راه می افتاد از تهران من بیدار بودم تا برسه. می دونست چه قدر آدمِ نگرانی هستم و خوابم نمی بره تا برسه و صدای خندونش بیاد.
بر عکس همه آخر هفته ها که این شوخی تکراری رو می کرد و منم جیغ جیغ می کردم، خندیدم از ته دل و اومدم سمت پله های سنگی کنار ویلا که طبقه دوم رو به طبقه اول وصل می کرد. گفتم که از خوشحالی می خواستم پرواز کنم خوب پرواز که نمی شد بکنم ناچار روی نرده ها نشستم و با جیغ و خنده لیز خوردم به سمت پایین.
نفهمیدم یهو چی شد که مامان جیغ کشید و بین راه جلوی دهنش رو گرفت. نفهمیدم کی مانی پایین پله ها رسید و برای اولین بار با داد بهم فحش داد.
_ احمق نفهم.
نمیفهمیدم دردشون چیه؟ دفعه اولم نبود که رو نرده ها سر می خوردم برای همین مغزم یهو گیر کرد و نگاهم مات رو مانی و مامان خیره موند و پروازم به سقوط منتهی شد. سقوطی که تو ثانیه های آخرش صدای پیمان تو گوشم بلند و بلندتر شد.
نادیا هنوز مشکل کامل حل نشده. باید خیلی مراقب پات باشی. مخصوصا الان که گچ رو باز کردی. کوچکترین ضربه می تونه یه فاجعه درست کنه.
پخش زمین شدم و فاجعه درست شد، فاجعه ای که یه ماه دوری ام از پیمان رو کرد هفت ماه.
پخش زمین بودم و از درد به خودم می پیچیدم. از نوک پا تا پشت گردنم تیر می کشید. انقدر که فقط جیغ می زدم، نه می تونستم تکون بخورم، نه می تونستم بگم دردم چیه؟ جز درد چیز زیادی یادم نمیاد از اون روز. من درد می کشیدم و جیغ م یزدم و مانی من رو دستش گرفته بود و می دوید و مامان گریه می کرد. نمی دونم چه طور بود که هر وقت مشکلی داشتم مانی بود. بود تا بار همه چیز رو به دوش بکشه.
یه هفته تو بیمارستان امام شهرستان نور بودم و فقط درد کشیدم و بهم مسکن زدن. تو اون یه هفته روزی هزار بار التماس مامان و مانی کردم که مبادا به پیمان حرفی بزنن. پیمانی که بهم گفته بود فاجعه درست نکنم. خودش رو خفه کرده بود و هزار جور قول ازم گرفته بود که کار احمقانه ای نکنم.
مامان زود راضی شد ولی مانی زیر بار نمی رفت. جون هر کی رو فکر کنی قسم دادم که به پیمان نگه ولی زیر بار نمی رفت. حتی جون خودم رو هم قسمش دادم ولی افاقه نکرد، مثل نوار هی می گفت تو امانتیِ اونی، بفهمه نگفتیم بهش از همه مون دلخور می شه و حقم داره. آخر بهش گفتم تو رو جون هر کی که دوستش داری و اون قبول کرد و من در نهایت تعجب و برای اولین بار به اون کسی که جونش از منم برا مانی عزیز تر بود حسودی کردم. نمی دونم شایدم همه دردم از این بود که جون اون غریبه تازه از راه رسیده از من که هم خونش بودم، عزیز تر بود. هر چی بود گفت که به پیمان نمی گه و من تو اون یه هفته هر بار پیمان زنگ زد صدای ناله هام رو تو گلوم خفه کردم و به زور خودم رو سر حال نشون دادم تا از صدام شک نکنه. می خواستم وقتی بر گشتم خونه وقتی از روش گذشت یه روزی بهش بگم. غافل از این که اون یه روز می شه شش ماه بعدش.
بعد یه هفته دوباره پاسم دادن به تهران و همون بیمارستانی که دو ماه توش بستری بودم، من جدی نگرفته بودم اما فاجعه اتفاق افتاده بود. هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم. مهره هایی که مشکل پیدا کرده بودن دوباره ضربه خورده بودن. یکی از پیچ های توی پام بریده بود و نمی دونم دیگه چه ها شده بود. دوباره اتاق عمل و گچ و روز از نو و روزی از نو و من هنوز هم نمی خواستم پیمان چیزی بدونه.
تو اون لحظه ها میتونستم تمام اون زجرها و ترس و دلهره ها و انتظار های کشنده پیمان رو بفهمم و حس کنم و چقدر صبور بود پیمان که یه تنه تمام اون روزها رو تحمل کرده بود و دم نزده بود. ولی من دم زدم. هوار زدم. جیغ میکشیدم. وقتی مسکن ها رو قطع میکردن گاهی خودم از فریادام خجالت میکشیدم. و تو تمام اون لحظه های نیمه بیهوش و هوشیار و درد هام همون بوی گس دوباره تو بینیم میپیچید و حسش میکردم. پشت دستام خیس ب*و*سه میشد ولی قدرت لمسشون رو نداشتم تا بفهمم خوابم یاد بیدار. نمیدونم واقعا پیمان بود یا من فقط از اینهمه کم داشتنش تو اون لحظه ها خیالباف شده بودم. هر چی بود بعد از یک ماه و نیم از بیمارستان با یه پای توی گچ دوباره برگشتم و اینبار خونه قدیم خودم. همون اتاق خواب کودکی هام. و جالب اینجاست که پیمان انگار باور کرده بود که من رفتم مسافرت خارج از کشور. یه دروغ گفته بودم و برا جمع کردنش هزاران دروغ دیگه پشتش مجبور شده بودم ببافم. پام به خونه نرسیده موبایلم رو روشن کردم و شماره پیمان رو گرفتم، تلفن بوق می زد و دل من تالاپ تالاپ به قفسه سینه ام می زد. نمی دونم از ترس بود یا از دلتنگی یا همه شون ولی هر چی بود اون دقایق انتظارش از تمام اون انتظار های تو بیمارستان بیشتر بود. بالاخره صدای پیمان تو گوشی پیچید، صداش خسته بود، خیلی خسته ولی توش سردی و دلخوری موج می زد.
_ سلام نادیا جان. برگشتین؟
دستپاچه شدم، باز باید دروغ می گفتم. با خودم اون لحظه خیلی فکر کردم که واقعا این همه دروغ به یه داد و دعوای تو بگیر حتی افتضاح پیمان می ارزید؟ ولی چه فایده دیگه به قولی خشت اول که معمار کج گذاشت تا ثریا می رود دیوار کج و دیوار من باز هم کج رفت و گفتم:
_ سلام. آره تازه برگشتیم.
_ پس باید خسته باشی.
_ آره یه کم.
_ صداتم بی حاله. خوش گذشت حالا؟
_ جات خیلی خالی بود.
این جمله رو گفتم و تو دلم گفتم آره جون خودت، خیلی خوش گذشت. دیگه آخرش بود.
باز صدای پیمان تو گوشی پیچید و از فکر بیرونم آورد و بی مقدمه حرفی زد که هم خوشحال شدم هم دلم گرفت.
_ نادیا برای این ترم منتقل شدم به دانشگاه پردیس. فکر کردم با هم می ریم ولی حالا به نظرم بهتره تو این چند ماه رو هم پیش مامان بابات باشی و تو تهران که اگر یه موقع مشکلی پیش اومد به دکترت دسترسی داشته باشی. راستی پات خوبه دیگه؟ مشکلی که نداری باهاش؟ فیزیوتراپی تموم شد؟
دوباره دروغ سر هم کردم و از خوبی پایی گفتم که گچش داشت بهم دهن کجی می کرد و پیمان بازم سرد و جدی باهام حرف زد. نگفت قربونت برم، نگفت عشقم، نگفت دلم برات یه ذره شده، نگفت قبل رفتن میام ببینمت. خوب درسته که اگر می گفت باید یه بهانه حسابی جور می کردم تا نیاد ولی اون همه عشق و علاقه اش یعنی باعث نمی شد که یه تعارف کنه لااقل؟
نمی دونم اون سرد و تلخ خدافظی کرد و من گذاشتم پای دوری و دلتنگی اش، پای مثلا تنها سفر رفتنم.
روزا بازم مثل برق گذشتن و بازم هر روز مانی تو خونه ما بود و مثل این معلم های بداخلاق بالای سر من و تو یکی از همون روزا بالاخره از شر مانی خلاص شدم و یه نفس راحت کشیدم و تا یه هفته تا لنگ ظهر خوابیدم و تلافی همه بی خوابی هام رو کردم.
دوباره وقت باز کردن گچ پام پشت در مطب لرزیدم و این بار مانی و آریانا زیر بازوم رو گرفتن. مانی ای که اون روز ثانیه به ثانیه دستش به تلفنش و در حال پچ پچ بود. انقدر که عصبی ام کرد و از کوره در رفتم و تو دلم هر فحشی که فکرش رو بکنی به کمند و این لوس بازی هاش دادم. حتی بارها بلند بلند و عصبی گفتم قربون صدقه هاتون رو بذارین برای دو ساعت دیگه ولی از رو نرفتن.
گچ رو باز کردیم و باز روز از نو روزی از نو. باز فیزیوتراپی و هزار برو و بیای دیگه. دکتر این بار با داد و دعوا باهام اتمام حجت کرد.
هر چی بود اون روزا هم گذشت و بالاخره بعد از اون همه گریه خندیدم یه خنده بلند. وقتی مانی روزنامه رو جلوم گذاشت باورم نمی شد ولی واقعیت به همین شیرینی بود و حالا من روپوش عروسکی مشکی ام رو با یه شلوار گرمکن و مقنعه و یه کفش ورزشی درست شده برای پام و کوله به پشت دارم می رم تا پیمان رو غافلگیر کنم. دارم می رم تا با هم بریم خونه خودمون، تا بفهمم چرا پیمانم تو این مدت انقدر سایه اش سنگین شده بود و هر بار باهاش حرف می زدم هم بهانه اش کار زیاد و خستگی و دوری بود.
ماشینم رو پشت ساختمون دانشکده حقوق پارک کردم و از ماشین سریع پیاده شدم و راه افتادم به سمت در ورودی که با دیدن دختری که داشت از روی جدول باغچه کنار پیاده روی محوطه با احتیاط راه می رفت ناخودآگاه به یاد نادیا افتادم. کلافه بودم، دلتنگی هام دوباره پر رنگ شدن و اون دلخوری ام اخم کمرنگی رو روی صورتم نشوند و ناخودآگاه چشم دوختم به دختر و رفتم تو اون روزا دوباره. تو اون هفت ماهی که جونم به لبم رسیده بود. هزاران بار مرده بودم و زنده شده بودم. داغون بودم، هیچ وقت فکر نمی کردم جدایی مون انقدر طولانی بشه. شاید نباید انقدر شورش می کردم ولی دست خودم نبود دلم ازش گرفته بود، انقدر زیاد که با وجود این که دلم برای بودن در کنارش پر می کشید گذاشتم و رفتم.
سه هفته از دوری اش مثل دیوونه ها شب تا صبح تو خونه قدم رو می رفتم و دلم رو به شنیدن صداش از پشت تلفن راضی کرده بودم و هی می گفتم امروز دیگه میاد… فردا دیگه میاد… که مانی بهم زنگ بزنه و بگه زندگی ات رو قولی که بهت داده بود پا گذاشت و با یه بچه بازی دوباره جونت رو می خواد بگیره. بهم قول داده بود کار احمقانه نکنه و مراقب خودش باشه. دید تو اون سه ماه چی کشیدم و چه طور قسمش دادم و باز کار خودش رو کرد و بعد مثل بچه ها ازم قایمش کرد که مانی بهم بگه به روت نیار، که زنم، تمام زندگی ام کسی که قرار بود با هم ندار باشیم و زندگی مون رو با هم بسازیم یه تیشه دستش بگیره و با بی رحمی پایه های زندگیمون رو نابود کنه، که خطا کنه و بعد برای پوشوندن اون خطا هزار و یک دروغ برام ببافه. یه هفته تو راهروی اون بیمارستان راه برم و از فریاد هاش تو دلم فریاد بزنم و هر بار صدای پر دردش به هوا رفت بغضم رو تو گلوم خفه کنم و پامو پشت اون در خراب شده محکم نگه دارم که نرم تو، که وقتی بی طاقت شدم به امید اینکه این بار بهم راستش رو می گه و من می بخشمش و می رم پیشش و با دلداری ام دردش رو کمتر می کنم، پشت تلفن به زور لبخند بزنه برام و بگه همه چیز عالیه، که وقتی گفتن باید ببرینش تهران بهم زنگ بزنه و نابودم کنه فقط با یه جمله:
« دارم می رم دبی با مامان. برگشتم خودم بهت زنگ می زنم.»
منِ محرم، شده بودم نامحرم برای زنم. همه زندگی ام، عشقم، جونم. هزار بار خواستم برم و بگم تا کجا می خوای جلو بری؟ چه قدر دروغ؟ یعنی می ارزه به دوری مون؟ اونم الان که به هم نیاز داریم؟ الان که من باید باشم و بهت آرامش بدم؟ تو تمام اون نیمه هوشیاری هاش دستاش تو دستم بود و با زبون بی زبونی هزار بار ازش گله کردم. هزار بار اشکام رو گونه هام روون شدن و باز سکوت کردم. شدم مهمون خوابای همه کس زندگی ام. ب*و*سه های خیسم رو دستای سرد و کبودش نشست ولی نمی دونم چرا به روش نیاوردم؟ شاید می خواستم بدونم تا کجا می ره، می خواستم بدونم کجا اون عشقمون یادش می افته؟ قولامون یادش می افته؟ نادیای ساده من که مثل کف دست می موند عوض شده بود. نادیایی که با سادگی همیشه جز حرف راست از دهنش در نمی اومد شده بود یکی دیگه. نمی دونم شایدم واقعا من مقصر بودم. شاید من اخلاقی از خودم نشون داده بودم که بهم دروغ بگه ولی برام سنگین بود. شونه هام رو خم کرد. دلم شکست، نبود تا صداش رو بشنوه، غریبه شده بودم. گفتم بذار غریبه تر بشم. رفتم و حتی تو اون آخرین لحظه هم بهم واقعیت رو نگفت. مطمئنم اون موقعی که من حال پاش رو می پرسیدم و اون می گفت عالی، گچ پاش به قول خودش مثل کمد لباس من که همیشه بهش دهن کجی می کرد، دهن کجی کرده ولی دروغ گفت و نفهمید خورد شدم. نفهمید چرا سرد شدم؟ چرا تلخ شدم؟ چرا ترکش کردم؟ چرا رفتم با یه بهانه؟ مید ونستم انقدر دروغ به هم بافته که دیگه نه راه پس داره نه پیش و غیر ممکنه بگه نرو ولی ته دلم اون نادیای صاف و ساده و کف دست خودم رو می دیدم و صدایی که فکر می کردم الانه که همه چیز رو بگه و نگفت و من رفتم. شش ماه زجر کشیدم و همه امیدم اینه که اونم تو این شش ماه دوری ام براش سخت بوده باشه تا وقتی بهش گفتم یه تنبیه بود، تا نفس می کشیم جفتمون یادمون باشه این روزای سخت که خطا نریم باز و حالا امروز دارم می رم که شب پام رو تو خونه ای بذارم که بوی زندگی ازش میاد، که نادیام با یه لبخند دستاشو ر به طرفم دراز کنه و من ببخشمش. همه دروغ ها رو فراموش کنم و بهش بگم بد کردی ولی ازت گذشتم.
دیشب بالاخره گفته بود فردا بر می گرده و من از دیشب یه حال دیگه ای داشتم. انگار با اومدنش تموم دلخوری هام کمرنگ شده بود.
نفهمیدم کی رسیدم به کلاسم؟ وارد کلاس شدم و در حالی که سرم توی برگه هایی بود که منشی گروه بهم داده بود و برنامه کلاسی ترم جدیدم و چارت درسی تصویبی و … بود، به دانشجوها سلام کردم و بفرماییدی گفتم و روی صندلی گردون پشت میز کنفرانس بزرگی که به عنوان میز و صندلی های کلاس دانشجوهای ارشد در نظر گرفته بودن نشستم و چند ثانیه از دانشجوها فرصت خواستم برای خوندن برگه ها. تو کمتر از چند ثانیه سر و صداها و پچ پچ های آروم شروع شد. تمام حواسم رو متمرکز کرده بودم تا برگه ها رو سریع بخونم و امضا کنم که منشی رسید بدم دستش اما حرکت یکی از صندلی ها که همراه با تکون های مداوم میز کنفرانس بود تمرکزم رو به هم زد و عصبی سرم رو بالا گرفتم و سرم رو تو کلاس برای پیدا کردن شخص چرخوندم که نگاهم مات شد. نادیای من با یه لبخند داشت رو صندلی گردونش می چرخوند و می خندید. یه لحظه فکر کردم از زور بی خوابی شب قبل چشمام درست نمی بینه، یه بار چشمام رو باز و بسته کردم ولی خودش بود. همون جا! با فاصله شاید شش تا صندلی از من. اول فکر کردم اومده با دوستاش باشه ولی این کلاس ورودی های جدید دانشگاه بود. سریع دستم به طرف برگه های حضور و غیاب رفت و بازش کردم. یه نگاهم به نادیا بود که انگار هیچ کس رو تو اون لحظه نمی دید جز من و اون صندلی چرخ داری که یه بار بهم گفته بود یه بار روش بچرخی می فهمی چه مزه ای می ده؟
چشمم دوباره روی لیست چرخید. پیدا کردن اسمش تو یه لیست ۱۷ نفره کار سختی نبود، انگار دنیا رو بهم دادن. برام اون لحظه مهم نبود که چه طور قبول شده، فقط برام این مهم بود که یه بار دیگه بهم ثابت کرده بود که اگه حرفی بزنه پاش وای می ایسته. که من فراموش کرده بودم برای اثبات عشقش یه سال پیش چه شرطی گذاشته بودم ولی اون فراموش نکرده بود. حالا با اون لبخند شیرینش جلوم نشسته بود و ثانیه به ثانیه دیوونه ترم می کرد با نگاه هاش و لبخنداش. دلم می خواست هیچ کس نبود و من یه دل سیر نگاهش می کردم، بغلش می کردم، بوش می کردم. انگار با دیدنش دلتنگی هام بیشتر شده بودن و اون بدترین تنبیه رو برای رفتن من و این شش ماه دوری پیدا کرده بود.که ببینی و دلت بخوادش و بال بال بزنی اما نتونی حتی یه دل سیر نگاهش کنی.
سرم رو بالا گرفتم و برگه ها رو جمع کردم و ثانیه ای از کلاس به هوای دادن برگه ها و درحقیقت آروم کردن خودم بیرون رفتم وقتی برگشتم شرایط بهتر بود.
بعد از معرفی کوتاه خودم و خوشامد گویی، با این که اکثر دانشجوها رو می شناختم ولی باز از روی لیست اسامی رو خوندم تا همه با هم آشنا بشیم. اسم نادیا رو صدا کردم بی هیچ حرفی و با لبخند تنها دستش رو بالا برد و من تونستم یه بار دیگه زل بزنم به چشمای شیطونش.
تمام طول کلاس صندلی اش رو می چرخوند. انقدر که اواخر کلاس عصبی شدم و از صندلی ام بلند شدم و پشت صندلیش ایستادم و در حالی که پشتی صندلی اش رو محکم گرفته بودم تا تکونش نده ادامه درس رو دادم.
پیمان درست پشت سرم وایساده بود و اون عطر گس اودکلنش قلبم رو به تاپ تاپ انداخته بود و دستام می لرزید. دلم می خواست بغلش کنم. همون جا، همون لحظه، ولی نمی شد و در نهایت فقط تکیه دادم به صندلی تا این جوری بیشتر بهش نزدیک بشم ولی اون با تکیه دادن من به پشتی صندلی سریع از صندلی فاصله گرفت و برگشت به طرف یکی دیگه از صندلی های پسرها و دستش رو گذاشت روش. صندلی درست رو به روی من بود و می تونستم نگاهش رو ببینم که با حرکت من روی صندلی بهم هشدار داد که یعنی چرخ چرخ بسه، ولی کو گوش شنوا؟ کلی مانی جونم رو گرفته بود و من فقط برای خاطر این میز کنفرانس و صندلی هاش و چرخ چرخ زدن حاضر شده بودم سر اون کلاس بشینم. هنوز هم سر کلاس نشستن برام کسل کننده ترین کار ممکن بود، حتی با وجود این که پیمان استادش بود.
بالاخره آقا رضایت داد و کلاس رو تموم کرد و منم که مثل این از زندان خلاص شده ها دویدم سمت کلاس بابک و سارا. قرار بود با هم بریم نسکافه بخوریم و عدسی. آخه ه*و*س عدسی های دانشگاه رو کرده بودم و صد البته ه*و*س یه نسکافه که تو دلهره بابک و سارا از ریختنش بخورم و بخندم. بابک و سارایی که حالا نامزد بودن و منتظر بودن تا پایان نامه هاشون رو بدن و مدرک شون رو بگیرن و بعد ازدواج کنند. خداییش به هم می اومدن. براشون خوشحال بودم.
نادیا با میت ونید بفرمایید من مثل فشنگ از رو صندلی پرید و من چشم دوختم بهش. چشم دوختم به زنم، به دختر شیطون خودم با همون چشمای سبز جنگل و لب های پر خنده، با همون روپوش کوتاه عروسکی با آستین های نیمه، همون شلوار گرمکن، همون کوله پشتی خاک گرفته. نگاهم بی اختیار به سمت پاش چرخید و منتظر حرکتش شدم که اون بی خیال و خندون با قدم های بلند به طرف در کلاس رفت. باید خیلی دقت می کردی تا کمی خطای راه رفتن پای چپش رو می فهمیدی. نگام رو کفش ورزشی مشکی اش ثابت شد و لبخند آرومی رو لبم نشست. خیالم راحت شد اون دیگه مشکلی رو اون پا نمی دید. اراده اش ستودنی بود، همون نادیا بود. سرش رو بالا گرفته بود و با افتخار بهم چشم دوخته بود و رفته بود.
پام یه کم درد می کرد از فشاری که تمام مدت بهش داده بودم امروز. برای همین ترجیح دادم بشینم روی صندلی بوفه و داشتم تو سر و کله سارا می زدم و سر به سر بابک مثلا زن ذلیل می ذاشتم که صدای تلفنم بلند شد. با دیدن عکس پیمان رو گوشی ام نیشم تا بناگوش باز شد و بابک برام دست گرفت و تو خنده های اون دو تا صدای من گم شد.
_ به به سلام همسر گرامی. می گم تو رو خدا یه کم سر کلاس بگو بخند آدم دق نکنه. حوصله ام سر رفت بابا.
_ تبریک می گم خانوم خانوما. رو سفیدم کردی حسابی. فکر نمی کردم این جا ببینمت. باورم نمی شه نادیا. بدو بیا اتاقم، بدو تا شیرینی ات نقده بگیرش که برسیم خونه یه خبرای دیگه اس.
_ چه خبرایی؟
_ نمی دونم تو باید بگی خانوم راد. منتظرم زود بیا.
به ناچار از بابک و سارا جدا شدم ولی از عدسی ام نمی شد بگذرم برای همین با عدسی ام راهی دفترش شدم.
پیمان مهلت نداد بهم. از در وارد نشده از روی صندلی اش بلند شد و به طرف در اتاق رفت و در رو بست و قفل کرد و به طرفم اومد و ثانیه ای بعد تو آغوشش بودم، باورم نمیشد انقدر دلتنگ این گرما باشم ولی بودم. دلم می خواست تمام اون درد هایی که تنهایی کشیدم رو تو بغلش از یاد ببرم. دلم اون آرامش گم شده ام رو می خواست. عذاب وجدان تازه اومده بود سراغم و من پشیمون از این که این همه محبت و گرما رو به خاطر دو تا داد و دعوای پیمان از خودم گرفته بودم.
نادیا رو محکم تو بغلم می فشردم و بو م یکردم، می خواستم آروم بشم. خستگی از تنم بره. تازه بعد شاید پنج دقیقه که تو بغلم بود احساس کردم معذب و وول وول خوران تو بغلمه.
_ چیه نادیا؟ دو دقیقه آروم بگیر.
_ به جان خودم می خوام آروم بگیرم ولی این عدسی نمی ذاره. هم داغه هم چشمک می زنه. بابا مردم انقدر چشمک زد بهم. بذار یه قاشق بخورم.
خندیدم، بلند خندیدم. همون نادیای خودم بود. ساده و کف دست، مثل یه بچه. ه*و*س کرده بود و حالا دهنش آب افتاده بود. ظرف رو ازش گرفتم و دلم خواست سر به سرش بذارم. قاشق رو پر کردم و تا نزدیک دهنش رفتم و بعد سرم رو به صورتش نزدیک کردم و قاشق رو تو دهن خودم گذاشتم و قورت دادم. می دونم انتظارش رو نداشت، اونم از من. برای همین دهنش باز مونده بود هنوز و من با خنده و ب*و*سه آرومی لب هاش رو بستم که به خودش اومد. کاسه رو از دستم کشید و دستش رو به طرف قاشق دراز کرد که دستم رو عقب بردم و گفتم خرج داره ولی اون بهم خندید. بلند خندید و گفت که خرج داره؟ بعد کاسه رو به لبش برد و با ظرف یه مقدار عدسی رو خورد. باید حدس می زدم باج نمی ده. بعد آروم روی صندلی کنارش نشست و پاش رو دراز کرد و من یادم افتاد که چقدر بی فکر بودم که سر پا نگهش داشتم.
نشستم کنارش و با لبخند چشم دوختم بهش و قاشق قاشق عدسی رو تو دهنش گذاشتم و با لذت خوردنش رو تماشا کردم. خوردنش که تموم شد چشم دوخت بهم و بالاخره سوالی که شش ماه پیش باید میپ رسید رو ازم پرسید:
_ چرا منو تنها گذاشتی و رفتی کیش؟
_ همون موقع بهت گفتم یه ترم منتقل شدم پردیس.
_ چرا منو نبردی؟ حتی بهم یه تعارفم نکردی. حتی نیومدی خدافظی.
دستم رو آروم زیر چونه نادیا گذاشتم و سرش رو رو به خودم گرفتم و چشم دوختم تو چشماش و گفتم:
_ باید می اومدم؟ باید با خودم می بردمت؟
خوب می شناختم نادیام رو. وقتی چشم می دوختم بهش سرش می رفت نمی تونست دروغ بگه. برای همین هم سرش رو پایین انداخت و هیچی نگفت اما دلم می خواست همه کدورت هامون رو همین جا بذاریم زمین و وقتی پا تو خونه مون می ذاریم هیچ چیز نگفته ای نداشته باشیم. پاک از در بریم تو، مثل کف دست. سرش رو بالا گرفتم و زل زدم بهش و سوالم رو دوباره پرسیدم. این بار به زبون اومد:
_ تو می دونستی نه؟ تو همه اون نیمه هوشیاری هام این بوی گس تو بود که کنارم بود، دست های تو بود که تو دستام بود. آره؟
_ حقم بود این غریبگی ها؟ مگه قرار نبود یه رنگ باشیم، مثل کف دست؟ یعنی من انقدر بد رفتار می کردم باهات که ترسیدی بهم بگی؟ این حقم نبود نادیا. قبول داری؟
_ ببخشید پیمان. قول می دم بار آخر بود، قول.
_ نمی خوام قول الکی بهم بدی. می خوام فقط این شش ماه تو یادت بمونه. دفعه بعد شش ماه میشه یک سال. بعد همین جور بیشتر و بیشتر تا از هم دور بشیم، با هم غریبه بشیم و از هم دلزده. پس هر دو مون یادمون نره این شیش ماه. باشه؟
_ باشه.
نادیا دو ساعت بود که صداش رو سرش انداخته بود و دیگه داشت کلافه ام می کرد. حاضر بودم صدای اون آهنگ های اعصاب خراب کنش رو تا عرش اعلی ببره ولی دیگه این بحث رو کش نده. دیگه ظرفیت نداشتم. از صبح که بالاخره قرار شده بود کمند بیاد خونه مون تا با هم به یه نتیجه برسیم نادیا داد زده بود، جنجال کرده بود، هزار جور بد و بی راه به این کمند بیچاره گفته بود. دهنم رو هم باز می کردم، حرف هایی می زد که دود از سرم بلند می شد.
_ نادیا خواهش می کنم تمومش کن. به خدا دیگه کشش ندارم. پا می شم میرم از خونه ها.
_ چیه؟ مگه دروغ می گم؟ دختره عوضی. یکی نیست بگه تو که تکلیفت با خودت معلوم نیست غلط کردی با مانی دوست شدی.
_ نادیا بس کن. به من چه؟ به تو چه؟
_ والله فعلا که هم به من ربط پیدا کرده هم جنابعالی.
_ چه ربطی پیدا کرده؟
_ چه ربطی؟ روتو برم. انگار احمقم نمی فهمم چرا هی از کمند طرفداری می کنی؟ منم باشم دوست چندین ساله ام رو ول نمی کنم بچسبم به یه غریبه. می گم گور بابای مانی ولی کور خوندین. جفتتون کور خوندین. تو که می دونی مانی برام چه حکمی داره؟ نمی ذارم داغونش کنه. به قرآن کوتاه نیاد خودم زندگی اش رو به هم می زنم.
_ نادیا دیگه زیادی داری دخالت می کنی. نه به من ربط داره، نه به تو. مانی خودش از پس خودش و زندگی اش بر میاد پس دخالت بی جا نکن. اصلا من و تو چه خبر داریم دوستی اونا چه جوریه؟
_ چه خبر داریم؟ چرا خودت رو به خریت می زنی؟ یک سال و خورده ایه که با هم دوستن اون وقت تو می گی دوستیشون چه جوریه؟ مانی از وقتی من یادمه نگاه به یه دخترم نکرده بود تا سر و کله این کمند خانومتون پیدا شد. عوضی کیف و دَدَراش رو با مانی رفت حالا فیلش یاد هندستون کرده. اونم با کی؟ با کسی که ماشالا آوازه خوش نامی اش از در و دیوار شنیده می شه. تو ببین چیه که دخترش هم آمار دوست دختراش رو داره و راجع بهشون نظرم می ده. یعنی اون پسره انقدر سر تر از مانیه؟
_ نادیا تمومش کن! زندگی خودشه، خودش می دونه چه تصمیمی می گیره؟
_ نه آقا زندگی مانی هم هست. درسته مانی خفه خون گرفته ولی من نمی ذارم باهاش بازی کنه.
با صدای آیفون تقریبا به طرف در حمله کردم تا بلکه نادیا هم تموم کنه جنجالش رو. در رو زدم و خودم رو به روی در بالا ایستادم و منتظر بودم تا کمند از در تو بیاد، اما با دیدن کمند و مانی که دوش به دوش هم از آسانسور بیرون اومدن یه لحظه هنگ کردم. کم کم داشتم خودم هم به حرف نادیا می رسیدم. خیلی رو می خواست که با مانی بیاد و بخواد بشینه در مورد امیر و عشق دوباره زنده شده اش حرف بزنه و ازم بخواد که مامان و باباش رو راضی کنم. هر چی بود ترجیح دادم اول بشنوم بعد اظهار نظر کنم چون من هم از رابطه خصوصی مانی و کمند چیزی نمی دونستم و حق دخالت نداشتم.
اما نادیا هنوز از در تو نرسیده اخماش رو تو هم کشید و با نگاهش کمند رو آن چنان نشونه گرفت که از ترس زبون باز کردنش سریع خودم رو پشتش رسوندم و با فشار بازوهاش بهش حالی کردم که جز سکوت حرفی نمی زنه.
مانی منتظر وایساد تا کمند روپوشش رو در بیاره و بعد با یه لبخند و سلام و احوال پرسی گرم با من و نادیا روی مبل دو نفره ای نشست و با دست به کمند هم اشاره کرد تا کنارش بشینه و بعد رو به نادیا با لبخند گفت:
_ احوال نادیا خانوم؟ چیه نفس نفس می زنی؟ نکنه داشتین دو تایی کشتی می گرفتین؟
_ هه هه، خندیدم. واقعا که!
مانی ناگهان جدی شد و چشم دوخت به نادیا و ثانیه ای بعد عصبی و در جواب نادیا ادامه داد:
_ واقعا که چی؟ منظورت چیه نادیا؟
_ منظورم چیه؟ آره؟ چرا لال شدی؟ چرا صدات رفته ته حلقت؟ چرا هیچی بهش نمی گی؟
کمند نگاهش تلخ بود و سرش پایین اومد و حس می کردم شونه هاش می لرزه. مانی دستش رو آروم پشت شونه های کمند گذاشت و نگاه خسته و عصبی اش رو به نادیا دوخت و گفت:
_ چرا باید چیزی بهش بگم؟ البته هر چی که باید بهش می گفتم رو گفتم. دیگه خودشه که باید تصمیم بگیره.
_ تو حالت خوبه؟ پس تو چی؟ یه سال باهات بازی ک…
مانی نذاشت حرفش رو ادامه بده و بین حرفش پرید و دوباره گفت:
_ نادیا نادیا هیچی نگو. حرفی نزن که بعد پشیمون بشی. تو چی می دونی که داری قضاوت می کنی؟ هان؟ ما یه سال با هم دوست بودیم. با هم می رفتیم و می اومدیم ولی این دلیل عشق و دوست داشتن نیست. من اگه با کمند یه سال رفتم اومدم با تو حداقل ده برابرش رفتم اومدم پس یعنی باید روزی که تو عاشق پیمان شدی محکومت می کردم؟ هان؟
_ اما اون فرق می کنه. تو پسر عموی منی. چه ربطی داره؟
_ نادیا بس کن. پسر عموی منی هم شد توجیه؟ کدوم پسر عمو دختر عمویی رو دیدی که انقدر به هم وابسته باشند؟ اگه بخوای از رابطه من و کمند چنین برداشتی کنی باید از رابطه من و خودت صد برابر غلیظ ترش رو برداشت کنی.
بالاخره مانی زبون باز کرده بود. خوشحال بودم چون بالاخره می خواست دردش رو بگه و خودش رو خلاص کنه. شاید این بهترین راه برای آروم شدنش بود. وقتش رسیده بود.
مانی یه مکث طولانی کرد و درست زمانی که دوباره دهن باز کرد آیفون به صدا در اومد و من از روی مبل بلند شدم و مانی هم کلامش رو قطع کرد و نادیا هم با بهت به مانی خیره شد و کمند هنوز سر به زیر نشسته بود. آریانا بود. در رو زدم و در بالا رو هم باز کردم. به ثانیه نکشید که آریانا با یه اخم غلیظ از در تو اومد. خنده ام گرفته بود.
کمند بعد از هشت سال دوباره با دیدن امیر تو دفتر من و اونم کاملا تصادفی و تو یه نگاه عاشق شده بود و مریم رو یادش رفته بود. دختر امیر براش مشکلی نداشت و حتی تمام بلبل زبونی های دختر بچه و آمار دوست دخترهای امیر رو دادنش هم بی تاثیر شده بود و حالا تنها مشکلش مخالفت خونواده اش شده بود. مانی سکوت کرده بود و حالا دست تو دست کمند روی مبل نشسته بود و می خواست زندگی اش رو برای نادیا بشکافه و آریانایی که فکر می کردم دیگه بیرون گود نشسته تر از اون وجود نداره با یه اخم غلیظ رو به روی در و زل زده به کمند ایستاده بود و نادیا داشت سنگ همه رو با هم به سینه می زد.
با ورود آریانا نادیا سری تکون داد و این بار با غیض رو به مانی زمزمه کرد :
_ خوب؟ داشتی می گفتی.
_ حرفام رو زدم.
_ نه! کامل نزدی. تازه به جاهای جالبش رسیده بودیم. می شه بفرمایید پس اگه رو حساب پسر عمویی همیشه کنار من نبودید رو چه حسابی بوده؟
_ رو همون حسابی که کنار کمند بودم.
_ مانی منو نپیچون. خودت خوب می دونی من نه از سیاست چیزی حالی ام می شه، نه از به در گفتن و دیوار شنیدن، نه از تو لفافه حرف زدن. پس رک و پوست کنده حرف بزن تا حالی ام بشه.
_ وقتی بیست سالم بود عاشق شدم. عاشق دختری که حاضر بودم جونمم براش بدم. یه دختر بچه تخس و شیطون که از دیوار راست بالا می رفت. تازه رفته بود کلاس اول و دیگه فکر می کرد خیلی بزرگه. البته حقم داشت. انقدر که مامان باباش بهش می گفتن تو دیگه بزرگ شدی، باید خودت همه کارت رو بکنی. خیلی در حقش زور می گفتن ولی باعث شد محکم بشه، زود بزرگ بشه، تنها کاری که ازم بر می اومد از دور مراقبش بودن و کمک کردن بهش بود. اون بزرگ شد و من و آریانا هواش رو داشتیم. اون عاشق شد و من براش آرزوی خوشبختی کردم. پا پیش نذاشتم. می دونی چرا؟ چون عشق با یه جرقه تو یه لحظه یه آن میاد سراغ آدما ولی زوری نمی یاد. اون دختر با یه نگاه عاشق شده بود، عاشق کسی که به ظاهر بزرگترین دشمنش بود. کسی که دستش رو رو کرده بود. وقتی رنگ نگاهش عوض شد، خواهرم شد. دیگه نگاه کردن به چشماش گ*ن*ا*ه شد. به شوهرش گفتم، همه چیز رو گفتم حتی بهش گفتم بخواد می رم جایی که حتی یه ثانیه هم فکر نکنه سایه ام رو زندگیشه و چشمم به ناموسش. اما مرد بود طرفم، خیلی مرد بود. بهم لبخند زد و گفت خوشحالم که زنم یه برادری داره که تا پای جون پشتش باشه.
مانی هنوز داشت حرف می زد و نادیا گیج نگاهش می کرد. حقم داشت. رازی رو داشت می شنید که تو این ۲۳ سال یکبار هم به مغزش خطور نکرده بود. آروم از روی مبل بلند شدم و کنار نادیا نشستم و تو آغوشم گرفتمش و من ادامه دادم کلام مانی رو. چون واقعا حس می کردم کلافه اس. اما باید اینو به نادیا می گفت. خودم خواسته بودم بهش بگه و اون بهترین زمان رو انتخاب کرده بود.
وقتی مانی بهم گفت چه احساسی بهت داشته اول داغون شدم. برام سخت بود قبول حرفاش. فکر می کردم اومده بهم بگه راهم رو بکشم و برم ولی بعد از تعریف کل ماجرا بهم گفت سپردمش به تو. بیشتر از چشمات مراقبش باش. نذار یه خار به چشمش بره و بدون هر لحظه و هر جا کمک بخوای ازت دریغ نمیک نم و جونمم می دم چون تو انتخاب بهترین کسم هستی و برای منم بهترینی.
با تو عقد کردم و چند ساعت بعد اون بلا سرت اومد. مرده ات رو بردم بیمارستان و حتی جرات نگاه کردن به مانی رو هم نداشتم. چی می گفتم بهش؟ که تمام زندگی ات رو سپردی بهم و من این جوری مواظبش بودم؟ می فهمیدم درد می کشه. دیوونه شده بود ولی تو اون شرایط هم پشتت وایساد، پشت منم وایساد. دستم رو گرفت و بلندم کرد. اگه نبود سر پا نمی شدم ولی مردونگی رو در حقم تموم کرد و تو سخت ترین لحظه ها بهم ثابت کرد که بیشتر از دو تا چشمم می تونم بهش اعتماد کنم. نگاهش پاک بود. بارها زیر نظر گرفتمش. بارها وقتی کنارت بود خواستم امتحانش کنم ولی حتی یک بارم به خطا نرفت، دستش جز نوازش برادرانه بالا نرفت، نگاهش جز نگاه برادر نبود.
وقتی با مامانت رفتی که ازم دور باشی این بار من بودم که تو رو بهش سپردم و حقا که باز بهم ثابت کرد که روش باید قسم بخورم. بهم گفت به کسی که دوستش داره قسمش دادی که به من حرفی نزنه از افتادنت ولی حقم بود بدونم چون تو خواهرشی، خواهری که وظیفه اش بوده به شوهرش بگه زنت مشکل داره. بهم گفت پیشت باشم ولی به احترام قسم تو بروز ندم چیزی رو. تا عمر دارم مدیونشم.
مانی حرفم رو پی گرفت و رو به نادیا گفت:
_ حالا باید به بهترین دوستم که عاشق یکی دیگه اس چی بگم به نظرت؟ خودخواهی نیست بهش بگم دوستش نداشته باشه؟ نره دنبال عشقش؟
بعد از این حرف آروم دستی پشت شونه کمند کشید و بی هیچ حرفی از روی مبل بلند شد و برای آخرین بار چشم دوخت به کمند و گفت:
_ کمند برای آخرین بار بهت میگم امیر لیاقتت رو نداره. امیر لیاقت این همه پاکی و سادگی روح و جسم تو رو نداره. نمی گم من لیاقتت رو دارم. نمی خوام فکر کنی برای خاطر خودم این حرف ها رو م یزنم. برای من گذشتن سخت هست ولی میگ ذرم اما دلم نم یخواد کسایی که تو زندگیم ازشون می گذرم یه روز غم رو تو چشماشون ببینم، پشیمونی رو بخونم. پس اگه رفتی پشیمون برنگرد، هیچ وقت!
بعد آروم از هال رفت و ثانیه ای بعد صدای به هم خوردن در نشونه رفتنش از خونه بود.
با رفتن مانی، نادیا تقریبا مات روی مبل و تو سکوت کامل فرو رفت. کمند برای ثانیه ای به من چشم دوخت ولی قبل از دهن باز کردن، آریانا عصبی رو به روش ایستاد و شروع کرد به حرف زدن:
_ کمند خانوم می دونی چیه؟ گاهی باید از عشقت بگذری. تو خودت نابودش کنی. می دونی چرا؟ چون بعضی عشق ها عاقبت ندارن. خودمون می دونیم آخرشون به کجا می رسه ولی می خوایم خودمون رو گول بزنیم و چشمامون رو ببندیم ولی فکر می کنی تا کی می تونی چشمات رو ببندی؟ منم عاشق شدم. خوب می دونی عاشق کی؟ مریم، همون مریمی که روزی با عشق تو و پی ه*و*س رفته بود. چشمام رو بستم چون لااقل سرش به سنگ خورده بود و دوباره اون راه رو نرفته بود ولی در نهایت یه شب که تنها لای چشمم رو باز کردم حقیقت مثل پتک تو سرم فرود اومد. حالا عشق تو جلوت وایساده، همون عشقی که تو رو تمام و کمال می تونست داشته باشه ولی ه*و*سش جلوتر از مثلا عشقش بود. نه یه بار، نه دو بار بلکه چندیدن و چندین بار. بارهایی که نتیجه اش دو تا بچه اس. یه پسر و یه دختر. پسرش رفت و امیدوارم خوشبخت بشه ولی دخترش کنارشه. همون دختری که فردا به تو شاید به چشم زن بابا نگاه کنه، به بچه تو به چشم دشمن نگاه کنه، به چشم یه مزاحم که جاش رو گرفته. می خوای تا ابد چشمات رو ببندی؟ گوش هات رو بگیری؟ فکر کردی اگه فردا بریدی کی پشتت می ایسته؟ فکر می کنی تو آخرین زن زندگی اش می شی؟ نمی دونم تویی که باید تصمیم بگیری ولی من اومدم فقط یه چیز رو بهت بگم. اونم این که وقتی نادیا برای مانی شد خواهر، رنگ چشماش برگشت. درست رنگ چشمای من امروز شد ولی وقتی دیشب دیدمش رنگ چشماش دیگه مانی دیروز نبود. می فهمی حرفام رو، مطمئنم تو هم نگاه آدم عاشق رو می فهمی. مانی مرد بزرگیه! میگ ذره ولی هر بار که می گذره داغون تر می شه. خوشبختی ات رو ببینه سر پا می شه. فکر می کنی خوشبخت می شی؟ اگه با امیر خوشبخت می شی برو چون مانی داغون نمی شه ولی اگه یه درصد هم فکر می کنی که خوشبخت نمی شی نذار گ*ن*ا*ه داغون کردن وجود مانی گردنت بیافته. جواب پس دادنش سخته، خیلی سخته.
آریانا حرف هاش رو زد و ثانیه ای بعد اونم در رو بست و رفت. من موندم و نادیای مبهوت و کمند کلافه. چاره ای نداشتم جز این که کمند رو هم ردش کنم تا ببینم نادیام رو چی کار کنم.؟رو کردم به کمند و سکوت رو شکستم:
_ تصمیمت چیه؟ واقعا امیر رو می خوای؟ اگه انقدر عاشقشی پس حتما تا تهش رو هم فکر کردی، من حرفی ندارم. راضی کردن مامانت با من ولی بهت یه پیشنهاد دارم. اونم این که تا پنجشنبه صبر کنی. اونم دعوته مهمونی هر تصمیمی داشتی می تونی پنجشنبه بهش بگی، ولی نظر من اگه هنوزم برات مهمه و هنوزم بهم اعتماد داری باید بگم مانی مردیه که می تونه خوشبختت کنه. چون مرده، ولی بازم خودت می دونی.
نادیا بالاخره سکوتش رو شکست و رو به کمند با بغض زمزمه کرد:
_ تو هم مانی رو دوستش داری، مگه نه؟
کمند تنها تو سکوت به نادیا نگاهی کرد و ثانیه ای بعد خونه مون بود و من و نادیا تو آغوشم. نادیایی که اون شب سکوت کرد و اشک ریخت و تو خواب و بیداری بهم گفت:
_ من نمی دونستم. مانی… من مثل آریانا بود برام… من… من…
_ شش… هیچی نگو. هر چی بوده گذشته و حالا مانی همون برادریه که همیشه فکر می کردی. بهش همیشه احترام بذار و فقط براش آرزوی خوشبختی کن. اون مرد بزرگیه.
ساعت ها پیش پیمان خوابش برده بود و من حالا باز تنها بودم و تو تنهایی ام داشتم با خدای خودم حرف می زدم. همون خدایی که یه روز سرش داد زده بودم و بهش پشت کرده بودم ولی اون پشتم مونده بود. دوباره خنده رو مهمون لب هام و گرمی رو مهمون خونه ام کرده بود و من شرمنده بودم. منی که همیشه فقط خودم رو دیده بودم و درد هیچ کس رو ندیده بودم. درد مانی هم درد بود، دردی که من ندیده بودمش. درد آریانا هم درد بود، اما اونم ندیده بودم و حالا می فهمیدم درد کمند چه قدر بزرگه. حالا وقتش بود که درد اونا رو ببینم. خود بینی بس بود. اون شب با خدای خودم حرف زدم، درد و دل کردم، از درد عزیز ترین هام باهاش حرف زدم و ازش خواستم در جواب تمام پشت کردن هام و نفرین کردن هام و فریادهام یه بار دیگه بزرگی کنه و دل عزیزترین هام رو شاد کنه تا همه مون دوباره بخندیم، تا خنده رو روی لب های مانی ببینم و آروم بگیرم. آره منِ خودخواه باز رو انداخته بودم به همون خدای همیشه صبور و بزرگم. همون که خطاهام رو ندید گرفته بود و جواب های رو با هوی نداده بود.
***
سالن تو سکوت کامل فرو رفته بود و همه سرها روی برگه هاشون بود. انتهای سالن ایستاده بودم و زیر چشمی پیمان رو نگاه می کردم و خاطرات سال ها پیش رو مرور می کردم. با بالا رفتن دست یکی از دانشجوها ناچار نگاه از پیمان گرفتم و به طرف صندلی رفتم و کنار پای شرترین دانشجوی کلاسم ارغوان خم شدم تا سوالش رو جواب بدم.
برای ثانیه ای سنگینی نگاه پیمان باعث شد سرم رو به طرفش بلند کنم ولی نگاهش به ارغوان بود. ثانیه ای روی ارغوان دقیق شدم و بعد از پاسخ دادن به سوالش که تقریبا اصلا سوال نبود از کنارش دور شدم و به طرف پیمان رفتم که پیمان مثل برق از کنارم رد شد. مسیرش رو با چشم دنبال کردم. مقابل صندلی ارغوان ایستاد و دوباره همون طعم گس تو بینی ام و همون اخم عمیق سال ها پیش تو چشمم نشست. خاطرات زنده شدن، انگار این من بودم نه ارغوان. اخمی که حالا روی ارغوان نشسته بود. ارغوانی از جنس من. لبخند زدم، لبخندی پر رنگ و آروم. به طرف ارغوان و پیمان رفتم و با صدایی آروم رو به پیمان گفتم:
_ دکتر راستین تو سالن بیرونی یکی از دانشجوهاتون سوال دارن.
بعد نگاه ملتمسم رو به چشماش دوختم و وادارش کردم به خروج از کلاس و مقابل ارغوان دستم رو دراز کردم و برگه رو ازش گرفتم و با صدای آروم و لبخندی مطمئن گفتم:
_ تقلب رو بو می کشه. یه روز منم خدای تقلب بودم ولی ازم تقلبم رو گرفت، اول گفت بهتره برگه ام رو بدم. دست کم گرفتمش و عاقبت یه خط قرمز و یه ۰٫۲۵ نصیبم شد، تا برنگشته برو.
ارغوان بی هیچ حرفی رفت و چند دقیقه بعد پیمان کنارم ایستاد و با لبخندی محو و نگاهی دلخور گفت:
_ بازم تقلب؟ داشتیم؟
_ یاد خودم افتادم. نذاشتم اشتباه من رو تکرار کنه.
بعد شونه ای بالا انداختم و از کنارش رد شدم به طرف انتهای سالن رفتم و بعد نگاهم رو با لبخند مهمونش کردم و در جواب لبخند شیرینش رو هدیه گرفتم.
***
و حالا تو این سکوت و خنکای پاییزی این منم، نادیا راد استادیار حقوق خصوصی و در حال کار کردن روی تز دکترام دست تو دست شوهرم پیمان راستین در حال قدم زدن روی جدول کنار ته دنیامون. همون جدولی که یه روزی برای اولین بار روش راه رفته بودیم، راه میریم و تو سکوت و با نگاه و فشار دست هامون با هم حرف می زنیم از فردا، از روزی که دختر یا پسرمون هم با ما اولین قدم هاش رو روی این جدول راه بره و شاید روزی اون هم با زنش یا شوهرش و شاید مثل پدرش با کت و شلوار یا مثل مادرش با گرمکن روی همین جدول راه بره و بخنده.
کنارمون صدای غر غر ها و جیغ جیغ های مینو دختر ۳ ساله کمند و مانی میاد که با اصرار می خواد مثل من و پیمان از روی جدول راه بره اما چشم غره های کمند به مینو و مانی به من و پیمان مانعش شده.
پشت سرم آریانا فارغ و خندان و دست در جیب راه می ره و هنوز دنبال نیمه گم شده اش می گرده، نیمه ای که شاید همین امشب پیداش کنه و شاید…
با حرکت سریع آریانا که در حال دویدن از کنارمون می گذره صدام رو کمی بلند تر می کنم و می پرسم:
_ کجا؟ چی شد آریانا؟
– دختره دیوونه رفته درست لب پرتگاه چرخ چرخ می زنه. یه سنگ از زیر پاش در بره با مغز رفته تا ته.
پیمان نگاه خندانش رو به من می دوزه و ثانیه ای بعد دختر مبهوت رو می بینم که به آریانا و دست گره خوردش دور شونه هاش خیره شده و لبخند محوی و بی دغدغه ای روی لب هاشه و نگاه پر غضب آریانا که چشم از دختر بر نمی داره.
شاید همون دختر باشه؟
انتهای جدول پیمان نوشیدن یه فنجون قهوه رو پیشنهاد می ده و من با لبخند چشم می دوزم به بستنی دست مینو که از کمند و مانی باج گرفته و دقایقی بعد تو یه دستم بستنی قیفی چند رنگ و دست دیگه ام لیوان قهوه نیمه برگشته و تو دست پیمان چند برگ دستمال کاغذی و روی لبش یه لبخند پررنگ و تو نگاهش دنیایی عشق نشسته.

پایان
نام رمان : تقلب
نویسنده : f_javid

نوشته های مشابه

6 دیدگاه

  1. حال کردم اصن عااالیییی بود
    کلی باهاش گریه کردم و خندیدم
    نویسنده ش ماه بود
    نه خبر از رابطه ی باز بود نه خبر از چرندیات…
    همش در چارچوب تصورات که شاید حتی داستان زندگی کسانی روی این کره ی خاکی باشه…
    فقط جیگرم برا مانی کباب شد.

  2. به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین رمانایی بود که تا به حال خوندم.
    به نویسنده ی این رمان پیشنهاد میکنم حتما و حتما به کارش ادامه بده و شک نکنه که همینطور پیش بره روزی اسمش به عنوان یکی از پر آوازه ترین نویسنه ها بر سر زبان ها میچرخه. فوق العاده نوشته بودین و متشکرم از ایکه چرندیاتی رو به اسم رمان منتشر نکردید. به خودتون افتخار کنین و بدونین از همین حالا و با این رمان طرفداران زیادی پیدا کردین.
    از دسته رمان هایی بود که بعد از خوندنوشون به خودم میگم ارزشش رو داشت و خیالت تخت که اصلا وقتتو تلف نکردی . بلکه یک زندگی کامل و با همه پستی بلندی هاش و همه تلخی ها و شیرینی هاش تجربه کردی .
    رمان هایی از این دست قطعا اگر بارها و بارها خونده بشن ، باز هم انگیزه برای تکرار خوندنوشون هست.
    همیشه موفق و به همین اندازه باپشتکار و عالی باشید. 🙂
    ( حالا همیشم که انقد جدی و قلنبه سلنبه حرف نمیرنم ولی خب وقتی یه چیزی تعریفی باشه نمیتونم از اینطور تقدیر کردنای فیلسوفانه ی خودم دریغش کنم !) در هر صورت خوش شانس بودین که تعریفای من پشتتونه
    ساقی

  3. سلام
    واقعا دستتون درد نکنه عالی بود
    تمام نظرات متخلص به آرام حرف دل منم هست و تکرار مکررات نمیکنم
    امیدوارم به اون جایگاهی که لایقشین هرچه زودتر برسین و پله های ترقی رو طی کنین و به اوج برسین نویسنده دوست داشتنی

  4. ممنون که چنین رمان زیبایی گذاشتین . فوق العاده بود و حرف های ساقی ( متخلص به آرام ) همه درستن . امیدوارم همیشه موفق باشین نویسنده عزیز (:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن