رمان استاد خلافکار پارت 7 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۷

 

آرش با همون جذبه و جدیتی که توی کلانتری داشت گفت
_انشالا که برمی‌گردن..
تحمل نکردم و از پشت میزم بلند شدم.کوله م و برداشتم و خواستم برم اما پشیمون شدم.
نباید آرش و تنها می‌ذاشتم،اون به خاطر من این‌جا بود.
خیره به صورت جذابش راه رفته رو برگشتم و پشت میزم نشستم.
صدای وز وز دو تا دختر جلوی روم اعصابم و بیشتر بهم ریخت
_چه قدر خوشتیپه… نگاه کن هیکلش و… صورتش خیلی مردونست…
_عجب تیکه ایه… تا حالا پسری به این خوش تیپی و جذابیت ندیده بودم… وای دلم رفت واسش،زن داره به نظرت؟
_زنم داشته باشه من حاضرم زن دومش بشم بس این بشر خوبه…
دستم مشت شد و دلم میخواست با همین مشتم صورت جفت شونو خراب کنم.
آرش که با اون صدای بم و مردونش مشغول تدریس شد با جرعت میتونم بگم کل دخترای کلاس به جای گوش دادن به درس چشماشون شبیه دو تا قلب شده بود و محو و مات نگاهش میکردن.
به محض تموم شدن کلاس کیفم و برداشتم و به سمتش رفتم.
داشت وسایلاش و جمع می‌کرد.
با صدای آروم ولی خشنی گفتم
_به حسابت می رسم.
با سر پایین افتاده جواب داد
_بهت گفتم زنم و اینجا تنها نمی‌ذارم.
با فکی قفل شده گفتم
_نمی‌بینی دخترا رو؟
نگاهی بهم انداخت و گفت
_نه… من جز تو کسی و نمیبینم.
به یک باره تموم آتیشم خوابید و آروم شدم.
لبخند محوی زدم و بی حرف از کلاس بیرون رفتم.
* * * *

با صورتی گرفته لباسام و توی چمدونم گذاشتم…فردا امیرکیان دنبالم میومد تا به خونه ش برم.
باورم نمیشد تا مدت ها فقط می تونستم آرش و توی کلاسا ببینم. از اون گذشته می رفتم زیر نظر امیر کیان… تا کی می تونستم از دستش فرار کنم؟اون بیماری جنسی داشت. از کجا معلوم فردا باز هم…
با صدایی از توی حیاط از جام پریدم.
ساعت دو نصف شب کی می تونست باشه جز دزد؟
از زیر تختم اسلحه م رو در آوردم و به سمت در اتاق رفتم.

سریع اسلحه رو به بیرون نشونه گرفتم و با دیدن آرش توی اون تاریکی مات برده اسلحه رو پایین آوردم.
چند لحظه ای خیره نگاهم کرد.اسلحه رو انداختم زمین.
با قدم های بلند به سمتم اومد و لحظه ای بعد توی آغوش مردونش گم شدم.

دستاش و با قدرت دورم حلقه کرد و پچ زد
_لعنتی…
خودم و بیشتر بهش فشار دادم و گفتم
_تو که باز اومدی اینجا… نگفتم نباید بیای؟
دستاش و دو طرف صورتم گذاشت و به جای جواب دادن بوسه ی عمیقی به لبم زد.
موهام و از صورتم کنار زد و در حالی که پیشونیش و به پیشونیم چسبونده بود پچ زد
_واسه تو تا ته جهنمم میام.
خندیدم و دوباره لب هام اسیر شد.
دستام و دور گردنش انداختم و زمزمه کردم
_تا یه مدت نمی‌بینیم همو…یعنی تو دانشگاه میبینم…اما تو استادی منم دانشجو…نباید بفهمن ما…
بوسه ی سوم رو با حرص بیشتری به لبم زد و نفس زنون گفت
_تضمینی نمیدم.
_باید بدی آرش.کسی تو اون دانشگاه نباید بفهمه تو نامزدمی… کیان اگه شک کنه…
وسط حرفم پرید
_جلوی من اسم یه مرد دیگه رو به زبونت نیار.
_باشه… تو هم قول بده به این دخترای فس فسوی دانشگاه رو نمیدی…
کتش و از تنش در آورد و به جای جواب دادن لب های ملتهبش رو روی لبهام گذاشت و هلم داد به سمت اتاق…
انقدر عقب رفتم که روی تخت افتادم.خم شد روم و بدون اینکه دست از بوسیدنم بکشه دکمه های پیراهنش رو باز کرد.

نفس بریده پسش زدم و گفتم
_نه،تا شب عروسی…
با چشمای مخمورش به صورتم زل زد…. زل زد… زل زد.. زل زد و در نهایت با وجود چشمای پر نیازش سری تکون داد و کنارم روی تخت یک نفره م خودش و جا کرد و منو توی آغوشش جا داد و با صدای گرفته ای گفت
_این تخت بهتر از تختیه که تو خونه ی بابات داشتی..
هر بار با کارهاش وادارم میکرد بیشتر عاشقش بشم.
ادامه داد
_برای خونمونم یه تخت یه نفره میخرم تا صبحم همینجوری حبست میکنم تو بغلم تا نتونی تکون بخوری.
سرم و بلند کردم و پایین ته ريشش رو بوسیدم… گفتم
_من اعتراضی ندارم.
با لبخند محوی به چشمام زل زد. سرم و درست روی قلبش گذاشتم. چه خوب که اومد.
* * * * * *
از چشمی در نگاهش کردم،به محض اینکه سوار آسانسور شد بی سیم زدم
_حسام میاد پایین برو دنبالش!
خیلی زود جواب داد
_میرم الان.
تند به اتاقم رفتم و لباسهایی که آماده کردم و از کمد در آوردم.
لباس زیرم و در آوردم و به جاش باند بستم دور سی*نه هام.
شلوار و سویشرت مردونه و پف داری و تنم کردم.کلاهی روی سرم گذاشتم و بعد از برداشتن بی سیم و اسلحه م از خونه بیرون زدم و تند از پله ها پایین رفتم.
کیان امشب یه غلطا یی میخواست بکنه،خودم بین حرفاش شنیدم.
جلوی در سوار ماشین بچه های خودمون شدم و گفتم
_زود برو دنبال حسام.
کاظمی متعجب به قیافم نگاه کرد اما حرفی نزد و سر تکون داد.
باز بی سیم زدم به حسام
_کجایی؟
صداش از بین باد اومد
_دنبالشم سرگرد…بیاین جلو در دم پمب بنزین ایستاده.
صدام و بالا بردم
_تند برو کاظمی.
کاظمی سرعتش و بالا کرد و گفت
_اوناهاش حسام.
_بزن کنار.
ماشین و که کنار زد پیاده شدم و به سمت موتور حسام رفتم و خیره به امیر کیان که داشت ماشینش و بنزین میزد گفتم
_تو پیاده شو من میرم دنبالش.
پیاده که شد سوار موتور شدم و کلاه کاسکت و سرم گذاشتم و گفتم
_به آرش چیزی نگو…
_آخه سرگرد… نمیشه که،شما…. نذاشتم حرفش و بزنه و دنبال کیان گاز دادم.
اگه امشب قرار بود دخترای بی گناه و بفرسته اون ور آب پس من باید نجاتشون میدادم. هم لاله رو هم باقی دخترا…

پشت ستون خودم و مخفی کردم صدای امیر کیان و با یه لحن متفاوت شنیدم
_کجان دخترا؟
_تو زیرزمینی آقا… به همشونم خوب رسیدیم،ترگل ورگل شون کردم همین الان مشتری دارم واسشون.
امیر کیان با صدای خشک و جدی گفت
_بکارت که دارن؟
_بله آقا چک کردم همشونو…
لبم و محکم گاز گرفتم… اینا دیگه چه آدمایی بودن؟
امیر کیان گفت
_خوبه… برای شب آمادشون کن.
_آماده‌ی آمادن آقا اگه میخواین ببرمتون بازرسی شون کنید.
صدای پاشون که اومد یعنی امیر کیان موافقت کرده.
تند پشت ستون بعدی مخفی شدم و نفس زنون نگاهشون کردم که به سمت راه پله ها رفتن اما از شانس گهم دو تا آدم غول مانند اونجا ایستاده بودن
نگاهی به اطراف انداختم و چشمم به یه پنجره ی کوچیک کنار راه پله افتاد.
با قدم های آروم و خمیده به همون سمت رفتم و پنجره رو بازش کردم.
ده دوازده تا دختر با لباس های باز و کوتاه اون جا بودن.
کیان تک تک شونو از نظر گذروند.روبه روی یه دختر خیلی خوشگل ایستاد و پوزخندی به روش زد و گفت
_حالت چطوره س*ک*سی من.
دختره با تنفر گفت
_هیچ وقت نمیبخشمت.. تو به من گفتی عاشقمی!گولم زدی…
خنده ی کیان به هوا رفت و گفت
_هنوزم عاشقتم،منتهی عاشق تن و بدن بلوریت،حیف پول خوبی واست میدن و گرنه کارت و یکسره میکردم.
مرد چاق و چاپلوس کنار کیان گفت
_اینا آماده ی هر نوع خدمتی هستن آقا،اتاقم آمادست اگه میخواین دو سه تاشون و بفرستم.
لبخند محوی روی لب کیان نشست و دست دختره رو گرفت و با نگاه بدجنسی گفت
_فقط اینو میخوام.
دستم مشت شد…لعنتی محاله بذارم به اون دختر تجاوز کنی!
از جام بلند شدم… اما به محض برگشتن سینه به سینه ی مرد قوی هیکلی شدم که دو برابر من قد داشت.

مات چشمای آبیش شدم.خواست کلاهم و از سرم در بیاره که خیلی یهویی دستش و پیچوندم و با آرنج کوبیدم تو پهلوش و به محض اینکه خم شد گردنش و طوری پیچوندم که بیهوش شد.
نفسم و فوت کردم…. اسلحه و بی سیمم و در آوردم و زیر کیسه ی آجرا قائم کردم. اگه گیر میوفتادم نباید لو می رفت که پلیسم!
از کنار مرد گذشتم و خودم و از پنجره فرستادم پایین و خمیده از پله ها بالا رفتم.
صدای جیغ و داد دختره از یکی اتاقا بلند شده بود..
پشت در اتاق ایستادم ناله های دختره عصبیم کرد
_نکن کیان… نکن درد داره.
چشمام و با درد بستم. یعنی لاله هم به این حال افتاده بود؟
جیغ دختره بلند شد و کیان با صدای پر نیازی گفت
_بلندتر جیغ بزن… ناله کن واسم.
دستم و روی دستگیره گذاشتم و در و نیم باز کردم.
با دیدن صحنه ی مقابلم از خودم متنفر شدم.کیان چنان تو اوج لذت بود که حتی برنگشت تا نگاهم کنه.
خواستم درو کامل باز کنم که کسی جلو دهنم و گرفت و محکم تنم و قفل کرد و دنبال خودش کشوند و علارغم دست و پا زدنم در یه اتاق و باز کرد و پرتم کرد داخل…
برگشتم و خواستم حمله کنم که با دیدن شخص روبه روم مات موندم.
با اخم داشت به من نگاه می‌کرد
لب هام تکون خورد اما نتونستم حرفی بزنم.
چی به حال خودش آورده بود؟
دیگه نه اثری از موهاش بود نه اون برق همیشگی چشماش.
ناباور نالیدم
_چرا این طوری شدی آرمین؟
به جای جواب دادن،زیر بازوم و گرفت و به سمت پنجره ی سراسری ته اتاق برد. بازش کرد و بدون حرف پرتم کرد بیرون که گفتم
_چی کار داری می کنی؟ندیدی داشت به دختره تجاوز می‌کرد؟آرمین ما باید اون دخترا رو فراری بدیم. چرا اینجوری نگاه میکنی با توعم؟
نگاه سرد و یخیش رو دوخت بهم و کوتاه گفت
_بزن به چاک!
با خشم نگاهش کردم و گفتم
_واسه همین غیب شدی آره؟ اومدی تو دار و دسته ی اینا… تو هم عوضی بودی آرمین تو هم…
بدون هیچ واکنشی گفت
_خفه شو و از همون راهی که اومدی برگرد برو…
_نرم می‌خوای چیکار کنی؟اگه نرم…
یقه م با خشم به سمت خودش کشید و غرید
_اگه نری گه میزنی به تمام نقشه هایی که کشیدی حالا گورت و گم کن.
ناباور گفتم
_تو چت شده؟ چرا این شکلی شدی؟
یقه م و ول کرد و کوتاه گفت
_به جای ور زدن اینجا برو دو دستی بچسب به عشقت،چون اگه دستش بدی،میمیری!
پنجره رو روم بست و متحیر تنهام گذاشت.

🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔@romanman_ir

نوشته های مشابه

27 دیدگاه

    1. سلام، فصل اول استاد مغرور منه که در مورد ترانه و مهرداده، مهرداد برادر هاناست که بعد چندسال پیداش میکنه ،این فصل ب نظر من اصلا جذاب نیست، فصل دوم جذاب تره، درمورد هانا وآرمینه ،که آخر سر هانا میره از ایران، فصل سوم بعد از رفتن هاناست، که لیلا و آرش میان، فصل اولو نخندیدم اصلا مهم نیست،

  1. من که گفتم تا الان آرمین صد بار مرده زنده شده . این که همون مغرور بد اخلاقه که !!!
    همه الان منتظریم ببینیم هانا کجاست خواهشا نامردی نکنین زودتر پارتای مربوط به هانا رو هم بزارین

  2. من واقعععععععععععا گیج شدممممممممممممم
    دیگه نمیفهمم چی به چیه
    یکی بگه این قبل رفتن هاناست یا بعدش
    ولی این لیلا خیلی نامرده دلم واسه ارش میسوزه تو خماری موندهههههههههههههه

  3. چه هیجان انگیز ولی بعضی جاهاش عین سریال های پلیسی ایرانی تحت تاثیر جو نوشته شده بود به قول گفتنی نویسنده با شخصیتاش جوگیر شده بودن…درکل خوب بود ولی کم بود فقط من نفهیمیدم کی رفت پیش کیان کی عملیات رو شروع کرد ؟هِه

        1. صبح بخیر خخخخخخ
          البته بگما تقصیر تو هم نیست اون نویسنده مقصره که همه ی ممبراشو گذاشته تو باتلاق با اون ذهن دیر آپدیتشو…..

  4. ترو خدااااا به نویسنده بگو زود تر پارت بزاره دارم میمیرم از کنجکاوی
    نمی‌دونم چرا حس میکنم رابطه آرش و لیلا به هم میخوره
    و لطفاااااا خواهشن
    به نویسنده بگین رابطه و آرش و لیلا به هم نخوره

  5. پارت جدیییییییییییییییییییییییییییییددددددد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سه روز گذشته هااااااااااااااااا چیشد پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  6. خیییییلی رمانارو دیر به دیر میزارین ادم خسته میشه ودلش میخواد پشته یر هم بخونه خواهش میکنم همشو بزارین پیدی افشو بزارین حداقل دانلودش کنیم

  7. ادمیییییین پنج روز گذشت پ کو پارت جدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
    دیگه مسخره شو درآورده این نویسنده ی شترمرغه بی مسئولیته کند ذهنه سوء استفاده گر
    اَه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن