رمان استاد خلافکار پارت 15 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۵

 

ابرو بالا داد و گفت
_فکر میکردم به خاطر لاله هر کاری میکنی.
لعنتی خوب بلد بود چه طوری حرف بزنه.
با خشم گفتم
_من بازیچه ی دست تو نمیشم.
خواستم پیاده بشم که مچ دستمو گرفت و گفت
_گفتم تا وقتی نخوای کاریت ندارم.فقط میخوام مطمئن بشم مال منی!
دستمو از دستش کشیدم و گفتم
_من هیچ وقت نمیتونم با یه خلافکار عوضی کنار بیام.
دستگیره رو باز کردم که لحظه ی آخر با صداش متوقف شدم
_نمیخوای لاله رو ببینی؟
قفل کردم…صدای بم و اطمینان بخشش رو کنار گوشم شنیدم
_درو ببند میخوام ببرمت پیش خواهرت.
درو بستم و بی تاب نگاهش کردم…
به سمتم خم شد و از توی داشبورد دستمال سیاهی رو بیرون کشید و گفت
_چشماتو می‌بندم خوب؟
سر تکون دادم. خودشو روی صندلی کشید و کامل بهم نزدیک شد.
نفسی کشید و گفت
_کاش یه جای دیگه،یه شکل دیگه آشنا می‌شدیم…اون وقت راحت تر میتونستم تو رو تمام و کمال مال خودم کنم.
پوزخندی زدم.گوشه ی شالمو گرفت و به بینی‌ش نزدیک کرد. نفس عمیقی کشید و گفت
_عطرتو دوست دارم.
دلم میخواست بگم من از عطر میلیونی که روی تنت زدی متنفرم اما سکوت کردم.
پارچه ی سیاه رو بالا آورد و روی چشمام بست…
عقب نرفت. با وجود چشمای بستم خیلی نزدیک به خودم احساسش میکردم.اون قدری که صدای نفساش رو هم می‌شنیدم. حتی صدای کوبش قلبشو. حس میکردم اگه یه میلیمتر برم جلو منم با هرم تنش میسوزم.
نمیدونم چه قدر گذشت که عقب کشید. نفسشو فوت کرد و ماشین و راه انداخت.
سرم و به صندلی تکیه دادم و به حرفای آخرش فکر کردم.

* * * *
یک دستش و دور شکمم حلقه کرد و اون یکی دستشو جلوی دهنم گرفت و کنار گوشم پچ زد
_فقط از همین جا میتونی تماشاش کنی.
اشک از چشمام سرازیر شد و دلتنگ به لاله نگاه کردم. چه قدر لاغر شده بود، اصلا اون لاله ی شاد و سرزنده ی قدیم نبود…با غم روی تخت نشسته بود و زل زده بود به سفیدی دیوار.
دلزده از تنی که از پشت چسبیده بود بهم تقلا کردم که محکم تر گرفتتم و باز کنار گوشم گفت
_هر کاری اینجا بکنی فایده نداره.پس دوتامونو خسته نکن.
منو دنبال خودش کشوند. از اتاق لاله که دور شدیم ولم کرد. با نفس نفس گفتم
_چه بلایی سرش آوردی؟
دستاشو توی جیبش کرد و گفت
_دیر رسیدی و مقصر تمام بلاهایی هستی که تا حالا سرش اومده.از اینجا به بعدش میتونی از بلاهایی که قراره سرش بیاد نجاتش بدی.
با مشت به سینه ش کوبیدم و گفتم
_عوضی… تو پست ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم.
مچ دستام و گرفتو با لبخند گفت
_خب؟جوابت اینه؟
درمونده عقب کشیدم….برگشتم و نگاهم پر از نفرت شد.
به این راحتی ها هم نیست.امیر کیان فرهمند…من اون دختر ضعیفی که تو فکر میکنی نیستم… نیستم…
نفسمو فوت کردم و نالیدم
_قبوله…
با بدجنسی گفت
_چی قبوله؟با صدای ضعیفی گفتم
_پیشنهادت قبوله..
متفکر گفت
_کدوم پیشنهاد؟
لبمو محکم گاز گرفتم و گفتم
_زنت میشم. موقت

* * * *
در اتاقیو باز کرد و گفت
_برو تو…
جلو رفتم و وارد اتاق شدم.پشت سرم اومد و درو بست.
گفت
_این جا اتاقته…
نگاهش کردم و گفتم
_تو چند تا خونه داری؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_اون قدری دارم که تو رو تبدیل به ملکه‌ی ایران کنم.
پوزخندی زدم و گفتم
_نه که درد من خیلیم پوله!
روبه روم ایستاد و گفت
_هیچ آدمی نیست که در مقابل ثروت دووم بیاره بشین رو تخت.
ترسیده گفتم
_چرا؟
به قیافم خندید و گفت
_می‌خوام اون خطبه ی مسخره رو که تو رو محرم من میکنه بخونم.
متعجب گفتم
_تو مگه نباید…
وسط حرفم پرید
_خودمونم میتونیم انجامش بدیم عزیزم.بشین روی تخت قبلا پیدا کردم روششو
دستامو مشت کردم تا لرزیدنشو نبینه. روی تخت نشستم. موبایل بزرگ و گرون قیمتش و در آورد. کنارم نشست و بعد از خوندن یه سری آیه ی آشنا که قبلا برای محرمیتم با آرش خونده شده بود این بار محرم امیر شدم…. بزرگترین خلافکار ایران…
اشکم روی گونه م سر خورد و سرمو پایین انداختم.
خودشو روی تخت به سمتم کشید.دستشو زیر چونه‌م گذاشت و سرمو به سمت خودش برگردوند و گفت
_دیگه نمیخوام اشک بریزی.ملکه ‌ی خونه‌ی من فقط باید بخنده.
نگاهش کردم.میگن خلافکارا شاخ و دم ندارن که قابل شناسایی باشن راست میگن…
وقتی به صورت مردونه ش نگاه کنی هیچی نیست،انگار واقعا تمام حرفاش راسته…انگار که…
دستشو روی گونه م گذاشت و گفت
_خوشحالم که مال من شدی.نلرز… گوش بده به حرفام.نمی دونم چرا انقدر سر تو کوتاه میام ولی دلم نمیخواد تا وقتی یه گوشه از ذهنت مال آرشه کاری باهات داشته باشم. نمیخوام مجبورت کنم…اما میخوام تو هم تلاش کنی واسه رابطه مون…امشبه رو تنهات میذارم از فرداشب نمیخوام جدا ازم بخوابی اوکی؟
لب هام و روی هم فشار دادم و گفتم
_باشه.
موهام و از صورتم کنار زد. سر خم کرد و بوسه ای روی گونه م زد. بلند شد و زیر سنگینی نگاه اشکیم از اتاق بیرون رفت.

سرمو توی بالش فرو بردم و از ته دل جیغ زدم.هق زدم… اشک ریختم…
لعنتی…لعنتی…
صدای آرمین مثل ناقوس مرگ توی گوشم پیچید
_جمع کن خودتو…
با گریه گفتم
_دارم دیوونه میشم آرمین توی این خونه دارم دیوونه میشم.
کنارم روی تخت نشست.دستشو روی بازوم گذاشت و بلندم کرد.
با هق هق سرمو روی شونه ش گذاشتم و گفتم
_یعنی همه ی اینا تقصیر منه؟
_آره…
_چرا من نخواستم.اون امیر لعنتی انگار از هر قدمم خبر داشت.
بی هیچ واکنشی در مقابل خون گریه کردنام گفت
_مگه اینو نگفته بودم بهت؟
با پشت دست صورتمو پاک کردمو گفتم
_فکر کردم از پسش بر میام اما شکست خوردم.
سکوت کرد. در حالی که بغض داشت خفم می‌کرد گفتم
_واقعا آرش قبول کرد با دختر عموش ازدواج کنه؟
سر تکون داد و گفت
_توقع داشتی پای زن صیغه ای امیر بمونه؟
_خودت میدونی بین ما چیزی نیست.انگار فقط همینو میخاست الان حتی خونه هم نمیاد. آرمین؟
نگاهم کرد که گفتم
_منو میبری پیش آرش؟
پوزخند زد
_فکر کردی بری چی میشه؟نمیخوادت دیگه…
بغض دار گفتم
_می‌خوام مطمئن بشم. میخوام از زبون خودش بشنوم.
دستشو روی رون پاهاش گذاشت و بلند شد گفت
_چیزی عوض نمیشه.بچسب به زندگیت.
خواست بره که صداش زدم. به سمتم برگشت. با تردید گفتم
_چرا انقدر بد شدی؟ چرا از سنگ شدی؟فکر کردی نمی فهمم دستت با امیر توی یه کاسه ست؟چرا کمکم نمیکنی دستشو رو کنم؟
نگاهم کرد و جواب داد
_قلبی نمونده واسم لیلی.
دستشو روی سینه ش گذاشت و گفت
_یه تیکه سنگه اینجا… میزنه اما حسش نمیکنم..
مغموم گفتم
_میشه با آرش صحبت کنی؟ اون دختر عموشو نمیخواد من میدونم.
سر تکون داد و گفت
_تصمیمش قطعیه…
حرفشو زد و بی توجه به حال خرابم رفت بیرون.
افتادم روی تخت و دوباره سرمو توی بالش فرو بردم و هق زدم.
کاش از لج من انقدر زود تصمیم نگیری.آرش… کاش.

در حموم و باز کردم و اومدم بیرون. با دیدن امیر روی تخت هینی کشیدم و پریدم عقب.
در حالی که دستشو زیر سرش زده بود غرق تماشام گفت
_ترسوندمت…
با تته پته گفتم
_آره خوب… اومدی تو اتاق.
در حمومو باز کردم و برای فرار از نگاهش خواستم دوباره برگردم توی حموم که صداش مانع شد
_لباسات که اینجاست…چیزی جا گذاشتی تو حموم؟
لب گزیدم… همیشه عادتم بود قبل از رفتن به حموم تمام لباسام و آماده میکردم و روی تخت میذاشتم.
در حالی که قلبم گومب گومب میزد به سمتش برگشتم و بدون نگاه کردن به چشمای خیره ش قدم به قدم بهش نزدیک شدم.
دستمو روی یقه م گذاشتم و خم شدم تا لباسامو بردارم که دستشو روی لباسم گذاشت.
سر بلند کردم و چشمامو به چشماش انداختم.با نگاه معناداری جز به جز صورتم و از نظر گذروند و گفت
_نمیخوای به شوهرت خوش آمد بگی؟
اخم کردم و لباسامو از زیر دستش کشیدم. تنها چیزی که توی دستش موند سوتین قرمز جیغم بود.
جلوی چشمش حرکت‌ش داد و گفت
_بشین!
تا خواستم حرف بزنم عربده زد
_بشین گفتم.
از صدای بلندش جا خوردم اما تسلیم نشدم و گفتم
_لباسامو عوض کنم میام…
هنوز یه قدم نرفته بودم از روی تخت بلند شد بازوم و کشید و پرتم کرد روی تخت.
حوله مو درست کردم و گفتم
_چته وحشی؟
در حالی که صورتش از خشم قرمز شده بود گفت
_فکر کردی اینجا نیستم حواسم نیست چه غلطی میکنی؟
جا خورده نگاهش کردم. گوشیمو برداشت و با صورتی کبود شمرده شمرده غرید
_بهت گفته بودم خیانت نکن.
یه قدم جلو اومد و آروم ولی عصبی ادامه داد
_گفته بودم فکر اون لندهور و از سرت بیرون کن…
محو شده نگاهش میکردم که با فریادش تکون شدیدی خوردم
_با چه جرئتی زنگ میزنی بهش و میگی ازدواجمون واقعی نیست؟
این بار رسما بدبخت شدی لیلی…آخه من سه نصف شب زنگ زدم به آرش این از کجا فهمید؟
دست دور بازوم انداخت و بلندم کرد و با فک قفل شده غرید
_خیلی دلت میخواد این ازدواج واقعی بشه؟
برای اینکه کار احمقانه ای نکنه تند ازش دور شدم و گفتم
_داری اشتباه میکنی ‌امیر بذار توضیح بدم
با چشمای به خون نشسته در حالی که از خشم به نفس نفس افتاده بود گفت
_من بهت فرصت دادم لیلی… به کاری مجبورت نکردم!دست بهت نزدم،زندانیت نکردم…اما روز اول بهت هشدار دادم. گفتم دست از پا خطا نکن.. میشناسی منو…بخوام اونو… تو رو… به خاک سیاه بشونم،میشونم… بدم میشونم..
تند شروع به حرف زدن کردم
_من به آرش…
هنوز حرف نزدم گوشیمو که توی دستش بود پرت کرد سمت دیوار و عربده زد
_دیگه اسمشو نیار…
مثل خودش داد زدم
_اه بسه… یه جوری رفتار نکن انگار خیلی عادی ازدواج کردیم. تو مجبورم کردی مجبورم کردی تن به این صیغه ی لعنتی بدم. چه توقعی داری توقع داری که فراموشش کنم و بچسبم به زندگی طوری که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده؟
نگاهش مثل یه گرگ درنده شد.
نزدیکم اومد. جسورانه سر جام ایستادم.
روبه روم که ایستاد درست مثل یه شکار که تو دام شکارچی افتاده احساس خطر کردم.
بازوهام و گرفت.. میخ شده توی چشماش گفتم
_می‌خوای چی کار کنی؟
نگاهش سر خورد پایین و روی لب هام مکث کرد گفت
_می‌خوام واقعیش کنم.
نفس توی سینه م گره خورد.
هلم داد و چسبوندتم به دیوار و لب های مثل آتیشش و روی لب های یخ زدم گذاشت و دستامو بالای سرم روی دیوار قفل کرد

شوک زده از اتفاقی که افتاده خواستم به عقب هلش بدم اما همه جوره قفلم کرده بود
پامو بالا بردم تا ضربه ای وسط پاش بزنم که هدفم و فهمید و حبسم کرد.
لبشو از لبم جدا کرد و گفت
_شما زنا لیاقت ملاحظه رو ندارین…
خواست سرشو جلو بیاره که با کله ضربه ای وسط پیشونیش زدم. درد دستشو از دورم شل کرد.
از اونجایی که همیشه یه اسلحه پشت کمرش داشت دستمو پشتش بردم و اسلحه رو از کمربندش بیرون کشیدم و روی سینه ش گذاشتم و چند قدم عقب رفتم.
یه تای ابروش بالا پرید و گفت
_خوشم اومد.
مصمم اسلحه رو نگه داشتم و گفتم
_می‌خوام از اینجا برم.
با خونسردی گفت
_خوب برو…
صدامو بالا بردم
_قبلش از رو جنازه ی تو رد میشم.
یه قدم جلو اومد و گفت
_اوکی بزن!تو یه چیزی و نفهمیدی لیلی… نقطه ضعف من مرگ نیست. د یالا بزن!
قاطع گفتم
_میزنم امیر…قبلش جای لاله رو بهم بگو!
تک خنده ای کرد و گفت
_مگه تو پلیس نیستی؟بعد از کشتن من بگرد پیداش کن فقط خیلی سریع عمل کن چون اگه من به دست تو بمیرم،لاله هم میمیره.. خانومم.
صورتم از خشم میلرزید.من به خاطر امیر لاله رو،خانوادمو، زندگیمو،عشقمو، کارمو از دست داده بودم…
انگار ذهنمو خوند که گفت
_دلایلت برای کشتن من منطقیه خانوم پلیسه،بزن!
فکم قفل کرد. خون جلوی چشمم و گرفت و درست روی قلبش و نشونه گرفتم. فقط با یه انگشتم می تونستم برای همیشه از روی زندگیم پاکش کنم.
با اخم گفت
_اگه نزنی،اگه پشیمون بشی و نزنی همین امشب کاری میکنم از نزدنت پشیمون بشی…اصلا میخوای کاری کنم بیشتر ازم متنفر شی؟من با نقشه کشوندمت توی اون خونه، اون عکسا رو فرستادم برای شوهرت…من تحریکش کردم که طلاقت بده… من…
نتونستم بشنوم و ماشه رو کشیدم اما… اسلحه خالی بود.
با همون جدیت نگاهش جلو اومد و روبه روم ایستاد. اسلحه رو از دستم گرفت و پرت کرد روی زمین.
نگاهم به در افتاد و خواستم فرار کنم که هر دو پهلوم رو گرفت و گفت
_به این راحتیا هم نیست…
نمیدونم در ادامه ی حرفش چی میخواست بگه که در باز شد.
امیر با خشم داد زد
_کی بهت گفت سرتو بندازی پایین بیای تو؟
یکی از آدماش بود که با ترس گفت
_رئیس اون سرگردی که موی دماغتون شده بود جای لاله خانوم و فهمیده. همه ی بچه های اونجا رو دستگیر کردن الانم رسیدن اینجا…محاصره کردن همه جا رو…
چشمام برق زد!مخصوصا وقتی صورت کبود شده ی امیر رو دیدم انگار فراموش کرده بودم اون همیشه یه نقشه ای برای نباختن داره.

🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

نوشته های مشابه

19 دیدگاه

  1. این سری داره زودتر به نتیجه میرسه؟ دوست دارم سریعتر بریم سروقت هانا و ارمین توفصل بعد
    دوست دارم لیلی بعد از دستگیری امیر ارش رو هم رد کنه

  2. گندددد داغون نویسنده بابا روانیمون کردی ولمون کن این یعنی چی الان امیر کیان هم شد عاشق لیلی الان لیلا و ارش این وسط هویجن؟؟؟؟اون دوتا چی من که میدونم کیان اینجا دست گیر نمیشه احتمالا لیلی هم عاشقش میشه ووو کلی اتفاقات مسخره دیگه زود رد شو برو سر هانا و آرمین اون باحال تر بود الان من توی این رمان از لیلی متنفرم چون داره زندگی خواهرشو تباه میکنه زود تموم کن داستان اینارو دلم واسه هانا و آرمین تنگ شده

  3. بابا چیع اخه
    شما گفتین ادامه داستانه ارمین و هانا
    الان تنها چیزی ک اهمیت نداره ارمین و هاناس
    چی بشه اسم ارمین رو میارین انگار می خواین بچه گول بزنین

    1. اره واقعا معلوم نیست مارو چی فرض کردن ولی میدونی نمیدونن چجوری هانا رو وارد داستان کنه دیگه داره اعصاب منو به هم میریزه😡😡😡😡😡😡😡

  4. نویسنده به ظاهر محترم
    دانکی خودتی
    گیر اوردی ما رو نه؟؟؟؟؟
    برو عمتو گیر بیار بی مسئولیت و کند ذهن
    خودت هم نمی دونی هانا رو چجوری بیاری تو داستان بی عرضه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن