رمان استاد خلافکار پارت 14 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۴

 

اشک از هر دو چشمم بارید و گفتم
_چرا انقدر بهم بی اعتمادی که با دو تا حرف امیر این کارو باهام میکنی؟
پوزخندی زد و گفت
_حرف؟
موهام و با قدرت رها کرد. روی زمین افتادم. به سمت اتاق رفت و به لحظه نکشید با چند تا عکس برگشت و عکس ‌ها رو توی صورتم کوبید.
حیرت زده به عکس های خودم توی بغل امیر نگاه کردم.عکسی که اون خم شده بود روم…عکسی که توی بغلش خوابیده بودم اون هم برهنه.
نگاهم و از روی عکسا برداشتم و لب گزیدم.با نفرت گفت
_چرا چشماتو بستی؟باز کن ببین هرزگی‌هاتو…
هر حرفی الان میزدم آتیشش تند تر میشد. اصلا حرف میزدم چی می گفتم؟
می گفتم هیچی یادم نیست؟
اسلحه رو پرت کرد طرف دیوار و گفت
_گورتو گم کن!
هق زدم
_آرش من…
عربده زد
_اسم منو به دهن نجست نیار… گورت و گم کن گفتم…میدونی که مجازات خیانت چیه؟با این عکسا میدونی چی کارت میکنن؟
نگاهش کردم و گفتم
_برای من هیچ مجازاتی سخت تر از، از دست دادن تو نیست.میدونم باور نمیکنی اما من هیچی یادم نمیاد آرش.نمی دونم چه طوری سر از اون خونه در آوردم. به این عکسا نگاه کن ببین تو کدوم عکس…

با لگد محکمی به پهلوم حرفم و قطع کرد و با خشم شمرده شمرده گفت
_نه گول اشکاتو میخورم نه گول حرفاتو… گریه نکن…فکر می‌کنم برای یکی دو شبم پول دادم و یه جنده رو خریدم.به همین راحتی فراموشت میکنم.
ناباور دستمو روی پهلوم گذاشتم و نگاهش کردم.
به سختی بلند شدم،اشکامو با پشت دست پاک کردم و گفتم
_باشه…حالا که حاضر نیستی به حرفام گوش بدی برم بهتره.
پشتم و بهش کردم که با اون صدای لعنتیش گفت
_لیلی؟
برنگشتم،یه قدم بهم نزدیک شد و با صدای آروم تری گفت
_تا وقتی اسمم روته… دوباره… نکن این کارو…
لبم و محکم گاز گرفتم تا صدام در نیاد.
_طلاق که گرفتیم…
برگشتم و دستمو روی لب هاش گذاشتم و با اشک هق زدم
_ساکت شو… تو رو خدا ساکت شو!
دستشو بالا آورد. کنج لبم کشید.. سرش و عقب برد و گفت
_چه حسی داشتی وقتی بوسیدت؟
دستش و پایین برد و ادامه داد
_چه حسی داشتی وقتی لمست کرد؟
داشت با حرفاش آتیشم می زد.
با حرص گفت
_چرا بهش نگفتی مال منی؟همه ی تن لعنتیت مال منه
تا خواستم جواب بدم دستم و گرفت و دنبال خود‌ش کشوند.
در حموم و باز کرد و هلم داد داخل.سکوت کرده بودم و فقط منتظر بودم تا ببینم چی کار میخواد بکنه!
دوش حموم و باز کرد و هلم داد زیر دوش.
نفسم از سردی آب بند اومد.روبه روم ایستاد و دکمه های مانتوم رو یکی یکی از تنم در آورد. با این که آب سرد بود هیچی نگفتم.
تنم شروع به لرزیدن کرد.تاپم رو از تنم در آورد و نگاهی به تنم انداخت.
دستشو دور کمرم انداخت و بند لباس زیرم و باز کرد.
چشماش قرمز شده بود.با اینکه قطره های آب روی صورتمون می ریخت اما می تونم قسم بخورم اونم مثل من داشت اشک می‌ریخت.
صابون و برداشت و روی تنم مالید…. شست… شست… شست…شست و شونه هاش لرزید. درست مثل تن من.
با دستش تمام بدنم و شست در آخر بی طاقت زانو زد.
با هق هق جلوی پاش زانو زدم و توی آغوشش فرو رفتم.
دستاش حریصانه دور تنم پیچیده شد. این بار بغلش بوی وداع میداد… بوی خداحافظی…!
در حالی که نفس نفس میزد گفت
_برای آخرین بار میخوام حس کنم مال منی… فقط مال من.

تا بخوام منظورش و بفهمم لب های داغش روی لب های سرد و لرزونم نشست.
دست زیر کمر و پاهام انداخت و بلندم کرد لحظه ی آخر دوش و بست و به سمت اتاق خوابمون رفت.

قبل از این که بذارتم روی تخت با صدای گرفته ای گفت
_واسه چی میلرزی؟
لال شده بودم انگاری…
پرتم کرد روی تخت،لباس های خیسش و از تنش در آورد و به سمتم خم شد.
توی نگاهش نیاز نبود،بیشتر حرص بود.
سر جلو آورد و زخم لبم و بوسید.چشمام بسته شد ولی با کاری که کرد جیغ بلندی کشیدم.
دستش و روی دهنم گذاشت و گفت
_هر کاری کردم صدات در نیاد خب؟
با اشک سر تکون دادم.اگه این طوری دلت خنک میشه باشه آرش خان..
سرش و توی گردنم برد. برعکس همیشه هیچ خبری از بوسیدن نبود.
حتی نوازش دستاش هم از روی خشم بود.
کنار گوشم گفت
_واسم از دیشبت بگو…
نالیدم:
_به خدا هیچی یادم نمیاد
_دورغ نگو… به من دروغ نگو کثافت !
غرید
_خشن بود باهات؟اون جوری دوست داشتی؟
نالیدم
_نکن آرش…!
از روم بلند شد،برم گردوند و گفت
_نکنم؟هنوز کاری نکردم.فقط میخوام تصور کنم چه حسی داشتی وقتی باهاش خوابیده بودی.
دراز کشید روم و کنار گوشم پچ زد
_لذت بردی؟من لذت نمی‌دادم بهت؟ بگو چه جوری لذت می‌بری؟
تا خواستم جواب بدم از روم کنار رفت و گفت
_بلند شو یه چیزی تنت کن. هنوز اون قدر بی ارزش نشدم که شب مو با یه هرزه بگذرونم.
* * * *
یک ماه بعد
نگاهم زوم روی اسلحه م بود و چهره ی امیر جلوم رژه می رفت.
من این بازی و شروع کرده بودم،با وجود مخالفت های آرمین و آرش… با وجود اینکه همه خواستن منصرفم کنن اما باز هم من این بازی و شروع کردم.
حالا آتیش انتقامم شعله ور شده بود. حالا علاوه بر لاله اون عوضی شوهرمم ازم گرفت.شرفم رو ازم گرفت.حالا دیگه مصمم که زندگیش رو جهنم کنم.
من، قسم میخورم امیر کیان فرهمند و نابود میکنم.
اسلحه رو توی داشبورد گذاشتم و پیاده شدم.
نگاهی به سر در دانشگاه انداختم و با نفس عمیق در ماشین رو بستم.
هر قدمم با یه هدف برداشته میشد. نابودی امیر کیان فرهمند استاد خلافکار…
درست مثل روز اولی که با نقشه وارد این دانشگاه شدم امروزم کلی نقشه توی ذهنم داشتم اما این بار،آتویی دست امیر نمیدم.
جلوی کلاسش ایستادم و چند تقه به در زدم و وارد شدم داشت تدریس می‌کرد.
با دیدن من رشته ی کلام از دستش در رفت و متعجب بهم زل زد.
با لبخند محوی گفتم
_میتونم بشینم استاد؟

یک تای ابروش بالا پرید و بعد از یه نگاه طولانی بهم بر خلاف تصورم گفت
_خیر بفرمایید بیرون.
لعنتی ضایعه‌م کرد.اما منم کم نمی آوردم.
با لحن معناداری که فقط خودش منظورم و ميفهميد گفتم
_چرا استاد؟مگه دلیل غیبت این مدتم و نمیدونید؟
اخمی کرد و سر تکون داد.
لبخند زدم و یه جا برای نشستن پیدا کردم.
دوباره شروع به تدریس کرد. اگه این دانشجو ها میفهمیدن چه جور آدمی داره براشون تدریس میکنه یه لحظه هم توی کلاس نمیموندن.
برام عجیب بود امیر این تسلط رو از کجا آورده!
تدریسش بیست دقیقه زودتر تموم شد و گفت
_اگه سوالی دارید می تونید بپرسید اگه هم نه روز خوبی داشته باشید.
یکی از دخترای کلاس دست بلند کرد و با صدای پر عشوه ای گفت
_استاد ببخشید میشه این بیست دقیقه رو بحث آزاد داشته باشیم باهاتون؟
امیر در حالی که وسایلاشو جمع می‌کرد گفت
_خیر بنده کار دارم، خانوم سماوات…
سر بلند کردم و گفتم
_بله؟
کاملا جدی گفت
_تشریف بیارید اتاق اساتید بابت غیبت این مدت تون.
سر تکون دادم. دلم به حال اون دختره سوخت که بدجور کنف شد.از کلاس بیرون رفت. کوله‌مو برداشتم و پشت سرش رفتم.
به اتاق اساتید که رسیدم چند تقه به در زدمو وارد شدم.
متاسفانه فقط خودش توی اتاق بود.
کتش و از تنش در آورد و روی میز گذاشت.
به سمتم اومد و درو بست. چند لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد پرسید
_باز که با اومدنت به دانشگاه طوفان به پا کردی.
یک قدم جلو رفتم و با سری بالا گرفته گفتم
_چیه؟انتظارشو نداشتی؟
با اون نگاه طمع کارش سر تاپامو رصد کرد و بعد گفت
_از روزی که طلاق گرفتی جذاب تر شدی!
پوزخند زدم. یک قدم اون جلو اومد و ادامه داد
_اومدی که علاوه بر لاله انتقام آرشو هم ازم بگیری آره؟
سکوت کردم. یه قدم دیگه جلو اومد که عقب رفتم و چسبیدم به در…
هر دو دستش رو کناره های سرم گذاشت و انگار که با نگاهش داشت ذهنمو میخوند گفت
_تو آرش و دوست نداشتی!
اخمام و در هم کشیدم و خواستم حرف بزنم که انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_هیش لازم نیست باهام دعوا کنی!میبینی که یه ماهه پی تو نگرفتم،راستش و بخوای… از چشمم افتادی.
با مکث ادامه داد
_بعد از اون شب و الم شنگه ی فردا صبحت دلمو زدی! اون دختری نبودی که فکر میکردم.بکر نبودی…تو هم مثل بقیه نتونستی…در حالی که سه بار به ارگ***اسم رسوندمت اما تو صبحش به جای عشق بازی توی تخت خواب کل شب قبل و نابود کردی و رفتی!

دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود و داشت اون شب لعنتی و یادم می آورد.
چشمام و بستم و با حرص گفتم
_با من بازی نکن
با خنده ای از سر زرنگی گفت
_چرا؟بازی کردن بلد نیستی خانوم پلیسه؟
نفسای داغش که به پوست صورتم می‌خورد دستپاچه م می‌کرد.
از زیر دستش فرار کردم و گفتم
_دیگه پلیس نیستم.
اصلا تعجب نکرد! با خونسردی گفت
_میدونم شرط سنگسار نشدنت این بود که دیگه پلیس نباشی!
فکر کنم این بشر آمار دستشویی رفتنمم داشت.چه برسه به شرطی که آرش جلوی پام گذاشت.
به سمتم اومد و لب باز کرد تا حرف بزنه که در اتاق باز شد.

سریع یک قدم عقب رفتم استاد آریا فر اومد داخل و با دیدن من مشکوک نگاهم کرد.
برای فرار از اون جو تند گفتم
_من با اجازه برم استاد.
و زیر سنگینی نگاه جفتشون از اتاق بیرون زدم.
دو قدم نرفته بودم که صدای استاد آریا فر رو از پشت سرم شنیدم
_خانوم سماوات یه لحظه.!
برگشتم و گفتم
_بله استاد؟
نگاهی به صورتم انداخت و گفت
_برام آشنایید.شما نسبتی با استاد تهرانی دارید؟
جا خوردم و گفتم
_نه چه طور مگه؟
_آخه قبلا شما رو با آرمین دیده بودم.
جا داشت یکی بکوبم توی سر خودم.قبل از اینکه دروغی سر هم کنم پرسید
_آرمین کجاست؟یعنی…به این جهت می پرسم که بدونم حالش خوبه یا…
وسط حرفش پریدم و گفتم
_خوب نیست،بیمارستانه!
چشماش گرد شد و گفت
_بیمارستان؟چرا؟
با من و من جواب دادم
_اممم خوب راستش…چیزه…انگار معدش بهم ریخته.
سرش و جلو آورد و آروم گفت
_به من راستشو بگو…چش شده؟
نفسم و فوت کردم و گفتم
_هفته ی قبل ایست قلبی کرد…نگران نشید… راستش زیاد خورده بود تنش گرم بود پرید توی آب یخ و….
یکی به پیشونیش کوبید و گفت
_الان حالش چه طوره؟کدوم بیمارستانه؟
نگاهی به ساعت انداختم و گفتم
_اگه کلاسی ندارید الان باهم بریم…
سر تکون داد
_بریم،کلاسی ندارم.
* * * *
پشت در اتاقش ایستادم و گفتم
_این جاست!
تند درو باز کرد و رفت تو…پشت سرش رفتم داخل و نگاهم روی آرمین موند.
استاد آریا برعکس چند دقیقه ی قبل که از نگرانی داشت سکته می‌کرد با صدای سرد و خشکی گفت
_‌ وضعیتت وخیم تر از اونیه که فکر میکردم.
آرمین نگاهی با اون چشمای یخش بهم انداخت و گفت
_اینو واسه چی آوردی اینجا؟
سر پایین انداختم و چیزی نگفتم.
استاد آریا با طعنه گفت
_روی نگاه کردن توی چشامو نداری نه؟ تحمل شنیدن حرفامو نداری نه؟
فک آرمین قفل کرد و چیزی نگفت استاد ادامه داد
_نگام کن من برادر همون دختریم که به خاطر تو الان سینه ی قبرستون…
آرمین چنان عربده ای زد که تکون شدیدی خوردم و یه قدم عقب رفتم
_خفه شوووو ببند دهنتوووو
ترسیده به سمتش رفتم و گفتم
_آرمین آروم باش.
کبود شدم سرم و از دستش کشید و بلند شد.
همون لحظه در اتاق باز شد و آرش با نگرانی اومد داخل و با دیدن من صورتش مثل سنگ شد.
دلتنگ نگاهش کردم،از بعد طلاق دیگه ندیده بودمش.نگاهش و از من گرفت و سرد رو به آرمین گفت
_چته عربده میکشی؟
آرمین بدون جواب دادن منو کنار زد و خواست بره که استاد آریا مانع شد و غرید
_هنوز کمه برات….هنوز تقاص ظلم هایی که به هانا کردیو ندادی.هنوز باید بکشی آرمین تهرانی.

* * * * *
کلید انداختم و هنوز درو باز نکرده بودم بازوم کشیده شد.
برگشتم و با دیدن امیر کیان فقط نگاهش کردم.با اخم ریزی روی صورتش دستور داد
_سوار شو!
بدون مخالفت سر تکون دادم و گفتم
_باشه دستمو ول کن اینجا منو می‌شناسن. به گوش بابام برسه تو اطرافم بودی سکته ی دومشم به خاطر تو میزنه.
پوزخند زد. دستش از روی بازوم سر خورد و دستمو توی دستش گرفت و بی توجه به قیافه ی حیرت زدم منو دنبال خودش کشوند.
لبم و گاز گرفتم و ترسیده به اطراف نگاه کردم.
شانس آوردم که کسی توی کوچه نبود اما باید شانس هم بیارم که کسی از پنجره ندیده باشه.
در ماشین لامبورگینی قرمزشو باز کرد و نگاهم کرد.
سوار شدم….خودشم سوار شد و ماشین و روشن کرد. طاقت نیاوردم و گفتم
_با من چی کار داری؟
از گوشه ی چشم نگام کرد و گفت
_می‌ترسی؟بالاخره می‌دونی چه کارایی می‌تونم با یه دختر بکنم. دیگه اون شوهر عاشق پیشه‌تم نیست که بخواد بیاد دنبالت.
اخمام در هم رفت و گفتم
_اومدی دنبالم که زخم زبون بزنی بهم؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_نه… سوپرایز دارم واست.
چشمام برق زد و گفتم
_می‌خوای منو ببری پیش لاله؟
با لحن معناداری گفت
_اونم به وقتش عزیزم…میخوایم بریم یه جایی که دلخوری‌های بینمون و رفع کنیم. میدونی من خیلی ازت ناراحت بودم به خاطر اون شب…
وسط حرفش پریدم
_اسم اون شبو نیار…
_چرا؟من مثل تو خاطره‌های خوشم و به صبح نکشیده فراموش نمی‌کنم. دیگه قبول کن لیلی… ما اون شب یکی شدیم…

دستم مشت شد گفت
_حالا دیگه یه زن مطلقه ای بدون هیچ مرز و محدودیتی!
با صدای آرومی گفتم
_از من چی می‌خوای؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_خودتو…
_یعنی چی؟
با لبخند موذیانه ای گفت
_دیگه فکر کنم منو خوب شناختی نفس…کاریو که بخوام میکنم…پس ازت میخوام سخت نگیری…
منتظر نگاهش کردم. ماشین و نگه داشت و نگام کرد و بی پروا و بی مقدمه گفت
_صیغه‌م شو.
تمام تنم لرزید. فهمید و گفت
_بعد از اون شب فهمیدم حدسم درست بود.تو تنها دختری هستی که میتونی منو از این عذاب نجات بدی…
به سختی جلوی خودم و گرفتم.
به سمتم برگشت.دستم و گرفت و گفت
_تو نمیفهمی چه سخته که از اون غریزه ی لعنتی رو به انفجار باشی و نتونی… نشه…اون شبم نشد اما لذتی که تو بهم دادی خارق‌العاده‌ بود.
تنم می‌لرزید.دست چپش و بالا آورد و روی گونه‌م گذاشت و گفت
_تنها راه نجات لاله همینه وگرنه هر اتفاقی افتاد تقصیر من نیست تقصیر توعه… لازمم نیست زیاد قضیه رو بزرگش کنی… صیغه م میشی تو خونه ی من میمونی منم تا وقتی اوکی بشی بهت زمان میدم بعدشم…
نذاشتم حرفش و تموم کنه و گفتم
_بسه دیگه!

👇😈

پارت گذاری هر شب در کانال من 
🆔 @romanman_ir

نوشته های مشابه

45 دیدگاه

  1. اوكي من ميخوام سر ب بيابون بزارم از اين رمان كوفتي ك هيچ چيش ب زندگي عادي ما نميخوره
    توروخدا اصن داستان اين ارشو و اينا رو اصن تموم كن همون هانا رو ادامه بده گند زدي ب صنعت پليسي و شرافت
    من فقط بخاطر هانا دارم اين لهنتي رو ميخونم پس لطفا نرين

    1. چرا دارید رمان رو مسخرش می کنید؟؟؟!!اگه لیلی صیغه امیر بشه رمان بشدت مزخرف میشه 😬😬😬 خواهشاً رمان رو طوری بنویسید که ما بتوانیم حداقل به خاطر هانا و آرمین رمان رو ادامه بدیم .

    1. منم دارمم در به در دنبال هانا وو ارمین میگردم تورو خدا اگه کسی فهمید کجاس بهم خبر بده منم از همونجا بخونم. این رممان خیلی مزخرفه هاناااااا کجایییی

  2. در مورد پلیسا ی زن نوشتن سخته و….. وتجاوز کردن
    بهشون خیلی غیر عادی چون‌ توی مملکت ما با هر خانم‌ چند تا بادیگارد همیشه وجود. داره خصوصا لیلی شوهرش هم پلیس و همکارشه….غیر واقعی دیگه ….

  3. بابا گیر آوردی مارو؟
    داستان هانا رو بیار ببینیم اون چی شد باو
    ما فقط داریم به خاطر هانا و آرمین رمان میخونیم

  4. آدم بخواد صد تا رمانو همزمان بنویسه بهش نمیگن وای چه قدر اکتیوه باریکلا هممونم میدونیم سنگ بزرگ نشونه نزدنه اینو تموم نکرده جامپ کرده رو یکی دیگه چی بگم من؟

  5. شخصیت اصلی این رمان لیلی هست.این قد هانا هانا نکنید.هانا تموم شد رفت حالا شاید یکم جلوتر پیداش شد وبا ارمین اشتی کرد وبرگشت سرخونه زندگیش امیدی دیگه به هانا و ارمین نیس.اصلا این رمان ربطی به ارمین وهانا نداره فقط درکنار شخصیتای اصلی زندگی اونارو هم نشون میده.فقط امیدوارم لیلی وارش بهم برسن چون اگه جوری بشه که کیانم عاشق لیلی شه ولیلی هم دوستش داشته باشه خیلی مضخرفه..

    1. شاید بیشتراز سیصدتارمان خونده باشم ولی من گوه تراژدیک رمان به عمرم نخوندم اه اه جمع کنین بابا اون از هاناوارمین که معلوم نمیشه اصلن چی به چیه اینم از لیلی و آرش که طلاق گرفتن و حالا معرکه ترازاینا اینه که لیلی بیاد صیغه اون امیرکیان یالغوزبشه 😠واقعا که رمان ننویسید شیک نره😢😢

  6. با عرض پوزش نویسنده خیلی بی خود کرد وقتی اونو تموم نکرده بود یکی دیگه رو شروع کرد. اصلا کارش از ریشه اشتباه بوده. لااقل فصل سوم رو میذاشت برای زندگی هانا و آرمین که بفهمیم اینا چی شدن؟
    نمیشه که اون رمانو نصفه نیمه ول کنه بیاد یکی دیگه رو شروع کنه.
    راجع به لیلی هم بخوام نظر بدم میگم که واااقعا پلیسا رو تخریب کرد. کدوم زن پلیسی حاضر میشه این کارا رو بکنه؟

  7. فك كنم نويسنده هر بار انرژى ميزاره كه من اينبار چجورى گند بزنم به محتواى رمانو به قوانين دنياى پليسى. نويسنده عزيز زياد نوشتن ملاك قشنگ نوشتن نيست.
    دوستان عزيز فردا ميرم سرجلسه كنكور برا رشته داروسازى بلكم جواب اين٣سال خرخونيو بگير توروخدا دعام كنيداااا.

  8. اصن نویسنده متوجه ای که بد جور خودتو مسخره کردی؟
    برات واقعا متاسفم دیگه حالام داره از تو و رمانت بهم میخوره
    مرده شورتو ببرن بی خاصیت ،بی مسئولیت، کند ذهن ، سوءاستفاده گر،جلبک، شتر مرغ هر چی بگم کم گفتم هر صفت بدی تو دنیا هست تو لایقشی نفهم بی شعور

  9. من میفهمم چی میگید ولی واقعا بعضیاتون دارید زیاده روی میکنیدانتقاد کنید من خودمم انتقاد میکنم ولی باید ادب واحترام روحفظ کردتودنیای واقعیم این قد راحت میتونید هنو فحش بارون کنید

  10. شما ها که می گید بده خوب نخونید خودتونم بی خودی الاف نکنید چون این رمان هیچ ربطی به هانا و ارمین نداره و اینیم که می گید چرا نویسنده لیلی رو انقدر احمق جلوه داده این بخاطر این نیست که سطح اطلاعاتیش برای نوشتن این رمان کمه از قصد لیلی رو یه پلیس احمق احساساتی جلوه داده احساساتی بودنش مسخره نیست چون اون هر چقدرهم که بخواد سرد و بی احساس رفتار کنه اما نمیشه اینو نادیده گرفت که یه زنه و تا یجایی می تونه جلوی احساساتشو بگیره اما وقتی پای خونوادش وسط باشه ماجرا فرق داره اونم حالا که لاله بی گناهه و ازنظر من همین احمق بودنای لیلی باعث میشه که تو خطر بیوفته و رمان یه ذره هیجانی شه و بازم میگم این رمان یه داستان کاملا جدا از داستان ارمینو هاناست پس انقدر از نویسنده نخواید که پای اونارو به رمان باز کنه

    1. شما از کجا میدونی نویسنده ای یا دوستشی ؟؟؟
      در ضمن نمی خوام فمنیسم بازی در بیارم ولی شما هم از اون مردایی ک میگن زنا ال و بل اند و فلان
      ی زن می تونه احساساتش رو بکشه حتی جلوی خانواده ش
      اما ب هر حال باید ب ی درصدای زندگی هم توجه داشت

    2. برو بابا بزار باد بیاد تو چی میگی این وسط نصف ملت میگن نره تو میگی بدوش
      مگر این که ماده ایو خودت و جازدی تو نر
      منظورمو میفهمی که نویسنده ژوووووووون

      1. Hi نویسنده جونننن خو جرات کن بیا بگو نویسندم چرا چرت میگی عزیزم نویسنده گل رمان جدیدت داغونه اصن معنا نمیده نمیگم اطلاعات نداری چون دوتا رمان قبلی عالی بود ولی این داغونه گند زدید به پلیسو افسری و اینا کلا پس چرت نگو بیا همون رمان قبلیو ادامه بده ما داریم به خاطر اونا رمان میخونیم خودتو خسته نکن جیغ ملتو در نیار که رمانت خریدار نداره نویسنده جون😌😌😌

  11. بابا این لیلی هم دیگه شورشو درآورده اگه خواهر بود واقعا همون موقع که فهمید لاله با یکی در ارتباطه نصیحتش می کرد و جلوش رو می گرفت ( پلیس بود خیر سرش )
    بعدشم مگه مهرداد با کمک هین آرمین به ترانه نرسید حالا چه مرگش شده ؟؟؟؟؟؟؟؟

  12. ای بابا پس پارت جدید کی گذاشته میشه؟!! هانا چی میشه؟ نکنه لیلی صیغه ی امیر بشه که رمان ب شدن مضخرف میشه خواهشا لیلی با ارش بمونه دیگه اصلا چرا ارمین و هانا که شخصیت اصلین نیستن یعنی تا اخر رمان باید زجر بکشیم ؟!! بچشون چی میشه؟!!

    1. اونایی که میگین اهل رمان هستین احتمالا رمان قرار نبود ،توسکا، جدال پر تمنا و روزای بارونی رو خونده باشین که رمان روزای بارونی سرگذشت تمام شخصیت های رمان سه فصل قبلی رو نشون میده
      احتمالا قصد نویسنده هم همین بوده که تو فصل چهار سرگذشت همشون رو نشون بده با این تفاوت که رمانای قرار نبود و… خودشون بع تنهایی یه رمان کامل بودن ولی این سه تا تهشون بازه و قراره تو فصل چهار کامل بشن
      پس لطفا خونسردی خودتون رو حفظ کنین

  13. من ک فق بخاطر هانا و آرمین دارم ادامه میدم رمانو:/
    اص نباید هانا و آرمینو قاطیه این داستان میکردین خدایی 😐😑
    چون داستان اونا
    از فصل یکو فصل سه ک اینه خیلیییییی جذاب تر بود 😐

  14. نویسنده خیلی غلت کرده خیلی بیجا کرده همچن کاری کنه دقیقا وسط رمان گند زند به حس و حالمونو رمانو تمومش کرد چه مسخره نویسنده حق همچن کار مسخره ای رو نداره از وسط یه رمان بپره سر یه رمان دیگه اونم همچن رمان مسخره ای تازه من دلم جای این که واسه لیلی بسوزه واسه لاله میسوزه که خواهرش عین گاوا داره عشقشو ازش میگیره و میدونه خواهرش عاشقه در ضمن فگر کنم تو هم از این چاپلوسایی چون هیچکس همچن نظری ندار کمتر چاپلوسی کن😠😠😠😠😠

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن