رمان استاد خلافکار پارت 12 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۲

 

پشت سرم ایستاد و گفت
_نظرت چیه؟
تنم لرزید! اینجا کم از شکنجه گاه نداشت. کل اتاق پر شده بود از انواع قلاده ها، زنجیر ها و شلاق ها…. روی دیوار ها کاغذ دیواری سیاه از یه زنی که دهنش و دستاش بسته ست بود.
دیگه نتونستم نگاه کنم، برگشتم که سرم توی سینه ی امیر کیان فرو رفت.
دستش و زیر چونه م زد و سرمو بلند کرد و وادارم کرد نگاهش کنم.
با اخم ریزی گفت
_ترسیدی؟
سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_نه فقط میشه از اینجا بریم؟
با صدای مجذوب کننده ش گفت
_اگه قراره مال من بشی پس بهتره یه چیزایی و ببینی برگرد.
شونه هام و گرفت، برم گردوند و گفت
_ازت میخوام مطیع من باشی،با میل خودت این خواست منه.چه توی رابطه چه توی زندگی…
خیره به اون قلاده ها و میله ها گفتم
_من هیچ وقت با تو…..
_تو تنها دختری هستی که میتونی همه جوره ارضام کنی!
لب هام لرزید و گفتم
_از کجا میدونی؟
سرش و از پشت نزدیک گوشم آورد و گفت
_چون تو تنها دختری هستی که تشنه ی خوابیدن باهاشم..
پوزخندی زدم و گفتم
_یه روزی خودم دستبند به دستات میزنم.
با اطمینان گفت
_یه روزی خودم زنجیر به قلبت می‌زنم.
با طعنه خندیدم و گفتم
_من هیچ وقت عاشق یه آدم پست بیمار نمیشم.
با همون لحن محکمش گفت
_منم هیچ وقت تو تله ی یه پلیس نمیوفتم اونم یه جوجه پلیس.
یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم
_من تا حالا پرونده ی ناموفق نداشتم.جناب استاد.
یک قدمم اون جلو اومد و گفت
_راستش و بخوای هر چی فکر میکنم یادم نمیاد قلبی و خواسته باشم و تصاحبش نکرده باشم.
نگاهش کردم، انگشتم و روی قلبش گذاشتم و گفتم
_مطمئن حرف نزن من پلیسم کلی آدم خلافکار و که ادعا داشتن دستگیر کردم. یه روزی تلافی تمام قلبایی که شکستی و سرت در میارم.
لبش باز به لبخند مردونه ای شد و گفت
_به جای انتقام به فکر خرید عروسیت باش ملکه‌ی من. کم مونده اسمت بره تو شناسنامم.
متعجب نگاهش کردم و گفتم
_چی؟ چه اسمی چه شناسنامه ای؟
متفکر گفت
_نشستم دو دو تا چهار تا کردم دیدم زن پلیس داشتن خیلی کلاس داره.
خندیدم و گفتم
_تو زده به سرت.من مثل اون دخترایی که میاریشون اینجا بی کس و کار نیستم.
سر تکون داد و گفت
_اوکی میام خواستگاری.از بابا جونت خواستگاریت میکنم و تو هم میگی. بعله.
با طعنه گفتم
_بابام؟ مثل اینکه یادت رفته دختر کوچیک بابام و دزدیدی.
سر تکون داد و گفت
_راست میگی پس یه راه میمونه.
سرش و جلو آورد و گفت
_بدون اجازه ی بابات بگی بله… صبر کن زود مخالفت نکن بهت قول می‌دم تا وقتی نخوای دست بهت نمیزنم حتی اگه ده سال بگذره .
با حرص و نفرت گفتم
_حتی اگه صد سال هم بگذره من بله به آدمی مثل تو نمیدم.

* * * * * *
پاورچین پاورچین از اتاق بیرون اومدم و سرکی به پایین کشیدم.
امیر کیان و آرمین روی مبل نشسته بودن و حرف میزدن.یک بطری زهرماری و تموم کرده بودن و داشتن دومی و سر می کشیدن.
صورتم جمع شد و عقب کشیدم، حالا که سرشون گرم بود بهترین زمان بود برای پیدا کردن ردی از لاله…
به سمت اتاق امیر رفتم و دستگیره رو پایین دادم. خیلی آروم وارد شدم و نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم…
بر عکس تصورم هیچ چیز قابل توجهی اونجا نبود.
قلبم گومب گومب می کوبید،شروع به گشتن کردم.پشت تابلو ها،کشو ها، لای لباساش و همه جا رو گشتم اما هیچی به هیچی..
نفس بریده نگاهی به اطراف انداختم و چشمم به تختش افتاد.
بالشش و کنار زدم و مات عکس لاله شدم.
وا رفتم روی تخت و نگاهم قفل کرد روی عکس دو نفره شون.
این لاله بود! باورم نمیشه عکس لاله بود با امیر…
با دلتنگی لب گزیدم،یعنی الان کجایی لاله؟اگه این عوضی بلایی سرت آورده باشه چی؟
چشمم روی لبخند امیر کیان ثابت موند. توی این عکس خنده ش از سر بدجنسی نبود،واقعا می خندید….
با حس شنیدن صدای پا سریع عکس و سر جاش برگردوندم و ایستادم.
صدا هر لحظه نزدیک تر میشد. سریع به سمت کلید برق رفتم و خاموشش کردم و خودمم به اولین جایی که به چشمم اومد پناه بردم…توی بالکن.
از پشت پرده ی حریر دیدمش که وارد اتاق شد و درو محکم بهم کوبید.
کلافه شماره گرفت و در حالی که طول و عرض اتاق رو طی می‌کرد غرید
_جواب بده دیگه مرتیکه ی احمق…
بعد از کلی معطلی انگار یارو جواب داد که کیان عصبی سرش داد زد
_معلوم هست چه گهی میخوردی که جواب نمیدی؟
ابروهام بالا پرید و گوشام تیز شد. نمیدونم کیان پشت خط چی شنید که ناباور گفت
_یعنی چی که غش کرده مگه تو اون جا مترسکی که زن من غش کنه تو حالیت نشه؟
ناباور دستمو جلوی دهنم گذاشتم، زن داشت کیان زن داشت…
با خشونتی که کم تا حالا ازش دیده بودم از بین فک قفل شده ش غرید
_می کشمت بی خاصیت… چند ساعت غش کرده توی اتاق اون وقت توعه بی خاصیت نفهمیدی الان حالش چه طوره؟

لبخند محوی روی لبم اومد.هر آدمی یه نقطه ضعفی داره. با حرف بعدیش لبخند روی لبم خشکید
_دکتر خبر کن، چه میدونم یه غلطی بکن تا خودم و برسونمت. خوب گوش کن ببین چی میگم… اگه بلایی سر لاله بیاد مثل سگ یواش یواش جون تو می‌گیرم.

سر خوردم کنار دیوار، گفت لاله… گفت زنم… گفت… با صدای کوبیدن در اتاق بهم مثل برق از جا پریدم.
داشت می رفت پیش لاله مطمئنم…. از بالا نگاهی به پایین انداختم، ارتفاعش زیاد بود اما فوقش پام می شکست حداقل به لاله می رسیدم.
پاهام و رد کردم چشمام و بستم و بی درنگ پریدم.
* * *

#لاله
دندونام از شدت لرز بهم می‌خورد. انگار داشتم می مردم که تنم این طوری یخ بسته بود…
سیمین کلفت خونه ی امیر یه پتوی دیگه انداخت روم پشت دستش کوبید و گفت
_اگه تلف بشی و بمیری به خدا آقا هممون و می کشه. بلند شو دختر خودتو قوی بگیر نذار بچه هام بی مادر شن. به خدا رحم نداره به کسی همه مونو خلاص میکنه.
چشمام بی حال روی هم افتاد،دردش مردن من نبود، دردش خودش بود.
مرزی تا بیهوشی نداشتم که صدای داد امیر توی کل خونه پیچید
_لاله…
سیمین محکم به گونش کوبید و ترسیده گفت
_امیر خان اومد.
به دقیقه نکشید که در باز شد و پشت پلک های تارم امیر رو دیدم که به سمتم اومد.. کنارم روی تخت نشست و عصبی داد زد
_چشه این؟
از سیمین پرسید اما من جواب دادم
_چی… چیزیم نیست امیر خان….ا…انگار راست راستکی دارم می… میر…
دستش و محکم روی دهنم گذاشت و غرید
_تو فقط وقتی میمیری که من بهت بگم سیمین… مانتوشو بیار میبرمش بیمارستان.
تک خنده ای کردم و گفتم
_نمی ترسی؟نمی ترسی بگیرنت؟ولش کن بذار بمیرم امیر….
صبرش سر اومد و عربده زد
_به خاطر خدا خفه خون بگیر لاله.
در حالی که به سختی جلوی باز موندن چشمامو می گرفتم گفتم
_نبر بیمارستان…خودت میدونی دردم چیه، اینم میدونی که درمونم چیه!
خیره نگام کرد و گفت
_سیمین برو بیرون.
سیمین مثل برق پرید بیرون و درو بست.
اخماش در هم بود،پتو رو از روم زد کنار و دستش و روی گردنم گذاشت و چشماش و بست و از بین فک قفل شده ش غرید
_داغی لاله.
به سختی خندیدم و گفتم
_مگه تو تن داغ دوست نداری؟ نگران نباش عزیزم. اونایی که می‌خوان بمیرن سرده تنشون… با بلایی که سرم آوردی من تا آخر عمر توی آتیش می سوزم.
خم شد و پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و با حرص گفت
_مگه تو منو نسوزوندی؟ هممم؟ حرف بزن!
شمرده شمرده جواب داد
_خوب میشی لاله… دارم بهت دستور میدم.
لبخند کم جونی زدم،سرم و یه خورده بالا بردم و کنج لبش و بوسیدم و آروم گفتم
_تا حالا هیچ وقت به دستوراتت عمل نکردم جناب امیرکیان فرهمند
و انگار کم کم همه چی تاریک شد و از امیر چیزی جز یه سیاهی نموند

#لیلی
آروم و بی صدا صندوق عقب ماشین امیر رو باز کردم و پیاده شدم.
توی یه عمارت بزرگ بودیم با کلی آدم گردن کلفت اسلحه به دست. یعنی لاله اینجاست؟
خم شدم و خودم رو پشت درخت رسوندم و نفس عمیقی کشیدم. توی صندوق عقب خفه شدم و حتی نفس هم نکشیدم مبادا امیر صدای نفسامو بشنوه.
سرکی کشیدم. دور تا دور عمارت پر از آدم بود و صدای پارس سگ میومد.
حتی اگه یه قدم جلو می رفتم صد در صد گیر می افتادم.

اما من از پس بدتر از ایناش هم بر اومدم، پیدا کردن خواهرم می ارزید به همه ی اینا…
خواستم از پشت درخت بیرون بیام که کسی بازوم رو گرفت و چسبوندم به درخت و قبل از اینکه صدام در بیاد محکم جلوی دهنم رو گرفت.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم. خودش بود. آرش بود!چشماش، اخماش، عطرش….
با صدای غیر قابل نفوذی گفت
_دستم و از روی دهنت برمیدارم صدات در نیاد.
سر تکون دادم. دستش و برداشت،نفس بریده گفتم
_تو اینجا چی کار میکنی آرش؟
با اخم شدیدی بین ابروهاش گفت
_پلیسم من،به یه نفر قول دادم خواهرشو پیدا کنم.
هیجان زده گفتم
_لاله اینجاست؟
سر تکون داد، بی طاقت خواستم برم که تنش رو به تنم چسبوند و غرید
_از جونت سیر شدی؟
ناله مانند گفتم
_لاله اینجاست آرش ولم کن برم پیداش کنم حالش خوب نیست من حس میکنم.به من نیاز داره.
با فکی قفل شده گفت
_اگه الان بری جسد جفتمون و تحویل خواهرت میدن.
بی طاقت گفتم
_پس چی کار کنیم؟
با جدیت گفت
_میری از اینجا…
ناباور گفتم
_حالا که لاله رو پیدا کردم برم؟من هیچ جا نمیرم.
سر تکون داد و ازم فاصله گرفت و گفت
_باشه بمون همین جا… اصلا برو داخل. بذار بکشنت به من چه!
خواست بره که با هر دو دستم بازوی پهنش رو گرفتم و گفتم
_انقدر برات بی ارزش شدم؟
بدون این‌که برگرده گفت
_آره،مهم نیستی واسم.
تحمل این لحن سردش رو نداشتم. چونه م لرزید و گفتم
_آرش منم لیلی… زنتم.
انگار کارد به استخونش رسوندم که با خشم برگشت و در حالی که جون می کند صداشو بالا نبره غرید
_زن من تو خونه ی یه مرتیکه ی خلافکار چی کار میکنه؟زن منی و زنگ میزنی به اون تا بیاد نجاتت بده زن منی که…
تند پریدم وسط حرفش و گفتم
_نه… نه… نه… دروغ گفته بهت من به آرمین زنگ زدم… من…
با نگاه سرد و خشکی گفت
_واسم مهم نیست!همون لحظه که اون مرتیکه جلوی من ایستاد و از ماه گرفتیه رون پات گفت مردی واسم! وقتی روبه روی من از تن داغ و….
سکوت کرد نفس عمیقی کشید و نگاه از چهره ی مات برده م گرفت و گفت
_پس فردا طلاق میگیریم… تو هم…
تند گفتم
_نه آرش،ببین لاله رو پیدا کردیم.امیر هر چی گفته دروغ گفته… لاله رو میگیریم و میریم، همه چی مثل سابق میشه.
پوزخندی زد و گفت
_هیچی مثل سابق نمیشه.
با مشت به قلبش کوبید و ادامه داد
_قلب من دیگه واسه تو نمیزنه.
خواست بره که بازم مانع شدم و با چشمای اشکی دستم و روی قلبش گذاشتم و گفتم
_دروغ میگی، ببین قلبت هنوزم تند میکوبه.به خاطر من آرش دوستم داری فقط دلخوری به خدا همش دروغه بین من و اون…
حرفم با صدای گلوله از توی عمارت قطع شد و رنگ از رخم پرید و لب زدم
_لاله….
دیوونه وار خواستم به سمت ساختمون برم که دستای قدرتمش یکی دور شکمم و اون یکی روی دهنم نشست و کنار گوشم تند غرید
_دیوونگی نکن.

ازش جدا شدم و وحشت زده گفتم
_یه بلایی سر لاله اومد آرش بذار برم.
بازم چسبوندتم به درخت و دستش و روی دهنم گذاشت و گفت
_سر جونت نمیتونم قمار کنم.اگه بلایی سرت بیاد…
سکوت کرد، نگاهم و توی چشمای سیاهش دوختم. دلم برای زل زدن توی این چشما لک زده بود.
کلافه ازم فاصله گرفت و گفت
_میریم از این جا…
خواستم دهن باز کنم که غرید
_یه بارم شده بهم اعتماد کن و نه نیار رو حرفم.
با چشمای اشکی نگاهش کردم و سر تکون دادم. بهش اعتماد داشتم، بیشتر از هر کسی!

* * * * *
سوار شد و پلاستیک ساندویچ و روی پام گذاشت و سرد گفت
_بخور!
از بس گریه کرده بودم چشمام درست نمی‌دید. با پشت دست اشکامو پاک کردم و گرفته گفتم
_نمیخوام.
سرش و به صندلی تکیه داد و درمونده چشم بست و گفت
_برسونمت عمارت کیان؟
دلخور نگاهش کردم!سنگینی نگاهم و حس کرد و چشمای سردش رو به چشمام دوخت و غرید
_من زن دستمالی شده نمیخوام،زن هر جایی نمیخوام.
چونه م لرزید و گفتم
_این بود عشقت بهم پس؟انقدر بهم بی اعتمادی که حرفای یه خلافکار و باور میکنی اما منو نه! ته عشقت این بود که با چهار تا حرف امیر کیان راضی به طلاقم شدی… برای من دم از عشق و عاشقی نزن آرش خان. تو عاشق نیستی.

در ماشین و باز کردم و پیاده شدم. لحظع ی آخر صدای دادش و شنیدم
_بتمرگ سر جات دو نصف شبه… لیلیییی.
درو محکم به هم کوبوندم و توی تاریکی شب به راه افتادم.
صدای قدماش و شنیدم و لحظه ای بعد بازوم و محکم کشید و داد زد
_کری؟با تو نیستم مگه؟
بلند تر از خودش داد زدم
_صدا نکن.نصفه شبه که باشه به تو چه، مگه دو روز دیگه نمیخوای طلاقم بدی پس برات مهم نباشه… ول کن دستمو.

بازوم رو بیشتر به سمت خودش کشید و با فک قفل شده غرید
_یه ساعتم مونده باشه تا دادگاه تو زن منی.اسم من روته.
پوزخندی زدم و گفتم
_برای همین انقدر راحت حرفای اون یارو…
بی اعتنا به اینکه تو خیابونیم با چهره ی کبود شده عربده زد
_اگه دروغ میگه از کجا ماه گرفتگی تو دیده؟اون مرتیکه ی عوضی تن زن منو دیده…تو رو دیده! تنت و… لمست کرده. مَردم من نه سیب زمینی. ازم نخواه تحمل کنم یکی روبه روم از داغی تن زنم بگه.

جا خورده از عربده هاش یک قدم عقب رفتم. بازوم و گرفت و دنبال خودش به سمت ماشین کشوند و گفت
_نمیخوام بحث کنم باهات. عین آدم سوار شو

در ماشین رو باز کرد! نگاهش کردم و بی حرف سوار شدم.
ماشین و دور زد و وقتی سوار شد درو محکم به هم کوبید.
با صدای آرومی گفتم
_من نمیدونم چیا از اون مرتیکه شنیدی اما من شرافتم و نفروختم.
نگاهمم نکرد. دستم و روی بازوی ورزشکاریش گذاشتم و گفتم
_من مال کسی جز تو نبودم جناب سرگرد… تنم و جز تو کسی ندیده… قسم میخورم.
با یه من عسل هم نمیشد خوردش. درمونده صاف نشستم و گفتم
_منو برسون خونه ی بابام.
حرفی نزد! نمیدونم چه قدر توی سکوت گذشت تا اینکه گرمای دستی رو روی اشکام حس کردم.
برگشتم و نگاهم و به نگاه بی تابش انداختم.
چند لحظه ای به چشمام زل زد و در نهایت حریصانه در آغوشم کشید و بین بازوهاش حبسم کرد.

🍁🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔@romanman_ir

نوشته های مشابه

41 دیدگاه

      1. چی چیو عالی بود حالا بمون تو خماری تا ۵روز دیگه… آدمین ژووووووووووووووووووووووووون تو هم با نهایت احترام ای بترکی

    1. من که دوست دارم امیر لیلی بهم برسن:|

      ادمین میگم من رمان دختروحاج اقا رو پارت دوازده گیر کردم پی دیدافش با برنامه پیودی اف خان باز نمیشه
      میشه پارتشو بزاریدتو سایت یعنی پی دی اف نباشه لطفا
      خواهشا جواب بدین ممنون

      1. شما از این سایت دانلود کنید رمانو دختر حاج آقارو از پارت یک الی ۲۶ هست همش بصورت پی دی اف هست از پارت ۲۶ به بعد رو از سایت رمان وان ادامه بدید

      2. به نظر من امیر عاشق لاله س حالا یا میخواد لیلی رو اذیت کنه یا واسه محافظت از لاله میخواد لیلی نزدیکش باشه

  1. يعنى خاااااك تو سر آرش. من اگر جاى اون بودم واسه يه همچين دختر خودسرى كه بدون برنامه و فقط از روى احساسات هم گند ميزنه به غيرتش همم به نقشه هاى پليسيو مث يه پليس واقعى عمل نميكنه ذره اى حتى رو نميدادمو حداقل يه تنبيه حسابى مث كارى كه هانا با آرمين كرد ميكردم.هععععى

    1. دقیقا کاملا موافقم…ک چی بشه مثلا واسه رسیدن به لاله ک راه های زیاد و درستی هست گند میزنه به همه چیز حتی شرفش

  2. دوستان مشتاق عزیز ببینید قصد دخالت تو کاراتون رو ندارم ولی منطقی تر اینه که رمانو کلا نخونیم صبر کنیم تموم شه بعد یه جا بخونیم. واضحه که نویسنده فقط قصد بازار گرمی داره وگرنه خاک تو سر کسی که خودشو نویسنده میدونه ولی تراوشات ذهنیش تو پنج روز فقط در همین حده… مسخره است که چند وقته داریم رمانو میخونیم و جز بالا اوردن و عربده زدن ارمین و کله شقی لیلی و غیرتی شدن های ارش هیچی تو رمان دیده نمیشه. ظاهرا معطل کردن ملت جزء سرگرمی های نویسنده محسوب میشه و الا نمیومد یه فیلم خیلی مزخرف و چندش هالیوودی رو یه کوچولو تغییر بده و رمانش کنه.به خدا قراره اینم مثل عروس استاد بپیچونه و الکی مسائلو خیلی بچگونه جمع بندی کنه. به شخصه صبر میکنم تا رمان تموم شه و الا این پنج روز یه بار یه پارت بی محتوا اصلا فایده نداره

  3. یعنی پلیس مماکت انقدر احمقه که از روی احساس تصمیمی بگیره نویسنده زیادی داره به پلیس زن توهین میکنه تو دانشگاه افسری اولین چیزی که یاد میدن بی احساس شدنه نه مثل لیلی احساسی بودن به خطر انداختن ماموریت و جون ادمای بی گناه واقغا داره یه مشت مزخرف میگه و انقدر کشش میده داره بره فصل چهارم

  4. فقط امیدوارم نویسنده به شخصیت آرمین لطمه نزنه و همچنان قهرمان بمونه چون هنوزم آرمین برای خیلی از خوانندگان قهرمانه …..
    به نظرم فصل دوم که ارمین و هانا بودن از دو فصل دیگه جذاب تره

  5. میدونید موضوع اینه ک من میترسم ادامش بشه رمان کوزت استاد یا مثلا استاد وسواس لوس مامانی..کاشکی تموم شه دیر و زود و بیخیال!!

  6. واقعا خیلی خجالت اوره که به این اقا بگم نویسنده به قولا اسم نوسنده رو یدک میکشه هم به زنا توهین میکنه که هر زنی امادس که برای مشکلات کوچیک
    شرفشو بفروشه هم اینکه داستا رو خیلی حال بهم زن کرده بابا من یک بشخصه رمان استاد خلافکار رو برای ارمین و هانا میخونم و تازه شما اونارو بردین تو حاشیه و ارمین رو خیلی بیخیال نشون میدن

    1. والا چیه همش تا تقی به توقی میخوره شرفشونو به باد میدن یا عاشق کسی میشن که بهشون تجاوز کرده اگه قرار بود رابطه عشق بیاره الان فاحشه ها با مشتریاشون ازدواج میکردن

  7. والا ادمین این رمان نویست خیلی واسه بقیه بداموزی داره. نویسنده های سکانس عاشقانه و خانزاده هر روز میدادن جدیدا اونام بی تربیت شدن شکر خدا

  8. واسه چی انقدر الکیِ این رمان؟؟؟؟
    خب از سرنوشت اون هانای فلک زده و آرمین گور به گوری رو هم بگو بره دیگه!
    خیلی از طرفدارا فقط به عشق آرمین و هانا دارن میخونن وگرنه نصف این هم نبود خواننده های این رمان. لااقل آرمین رو اینوقدر بی خیال نشون ندین. همین که شب تا صبح زهرماری میخوره یعنی خیلی پشیمونه الان؟؟؟
    بعدشم برا چی این قدر شخصیت زن رو له می کنین؟ کدوم پلیسی این قدر احساساتی عمل کرده که لیلی دومیش باشه؟ لیلی اگر به آرش اعتماد داشت که همون اول این قدر پیگیر امیر نمیشد که. لااقل یه چیزی بگین با عقل جور در بیاد!

  9. لطفا ی توضیحی از وضعیت هانا بدین بچه چی شد؟ و اینکه کمی باور اینکه ادمی با زیرکی ارمین نتونست متوجه نقشه هانا بشه اینکه یکی رو جای خودت دفن کنی و … کار سختیه ولی فهمیدنش برای ارمین راحت بود که این مسئله ساختگیه
    چون هانا به گفته ترانه ۴ روز تو بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم کرد و دست اخر مثلا فوت کرد فهمیدن دروغ بودن این ۴ روز برای ادمی مثل ارمین مثل اب خوردنه چون کافیه فقط سر کیسه رو شل کنه تا یکی از خدمه بیمارستان دروغ هانا رو برملا کنه
    امیدوارم فصل سوم به موضوع هانا و ارمین بیشتر اشاره بشه

  10. من که فقط به خاطر هانا و آرمین میخونم که ببینم تهش چی میشه خیلی ها هم مثل منن
    و نویسنده داره سو استفاده میکنه از این موضوع که فصل سوم هم بخونیم
    میزارتمون تو خماری
    هیچ پلیس مخفی دختری هم این کارارو نمیکنه می‌ره هر غلطی خود سر می‌کنه بعد انتظار داره آرش معمولی‌ رفتار کنه
    خودش آرش اومد تو دانشگاه به خاطر چندتا نگاه دخترا عصبانی شد
    بعد چه انتظاری از آرش داره😑😑😑😑😐😐😐

    1. کلا رمان خیلی چرتیه از واقعیت خیلی دور شده کاری با توهین موهین به پلیس یا زن ها رو ندارم ولی در کل تهوع اوره فقط میخوام ببینم ارمین و هانا چی میشن.

  11. ببخشید بچه ها اگه رمان خوب سراغ دارین اسمشو بگین برم بخونم تقریبا جز دوسه تا رمان همشون خیلی خیلی بدرد نخورن

  12. ببخشیدا ولی نویسنده داره خیلی گند میزنه خوب ینی چی هرچی استاده دانشگاهه رو کرده رعیسای گروهای خلافکاری و مافیا یا پلیسای ایرانو اینطوری نشون میده به نظرم دیگه الکی زیادی کشش میده ما تو این ۱۸ تا پارت فقط دو بار عربده های ارمینو دیدیم با کله خرابیای لیلی و عوضی بازی های امیر و غیرتی شدنای ارش بسه دیگه الکی شده رمانای این نویسنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن