رمان استاد خلافکار پارت 11 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۱

 

چسبیدم به دیوار.اون از اول می‌دونست، از همون اولش همه چیو می‌دونست!
سینه به سینه م ایستاد و گفت
_خودتو خسته کردی خانوم پلیسه،از اول میومدی از خودم سراغ لاله رو می گرفتی باهم کنار میومدیم.
باختم،همه چیو باختم و نالیدم
_کجاست لاله؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_جاش امنه.
با نفرت نگاهش کردم و گفتم
_بگو عوضی.بگو خدا لعنتت کنه بگو خواهرم کجاست فروختیش؟ چه بلایی سرش آوردی؟
لبخند محوی زد و گفت
_زیاد اذیتش نکردم نگران نباش.
این بار من جلوش قد علم کردم و با جدیت و جسورانه گفتم
_بگو کجاست وگرنه…
وسط حرفم پرید
_وگرنه دستگیرم میکنی خانوم پلیسه؟مدرکی داری ازم؟ گنده تر از تو هم نتونستن جوجه ی بغلی.
از خشم به نفس نفس افتادم
_تازه دستگیرمم بکنی هیچ وقت به خواهرت نمیرسی تنها کسی که جاش و میدونه منم!
نالیدم
_چی ازم میخوای؟
نگاهش و یک دور روی تنم چرخوند و گفت
_خواسته م بهت گفتم قبلا!مال من بشی.
اخم در هم کردم و گفتم
_من شوهر دارم عوضی اون قدر پست نیستم که به شوهرم خیانت کنم.
_اسم توی شناسنامه ت برات مهم نیست خودت مهمی واسم. حالا انتخاب با خودته! لاله یا شوهرت.
درمونده شدم.خدایا یه راهی پیش پام بذار.
سرش و جلو آورد و کنار گوشم پچ زد
_فقط عجله کن،فکر کنم خواهرت به کمک احتیاج داره.
زمین زیر پام خالی شد و با صدای لرزونی گفتم
_چی کار کردی باهاش؟
خواست حرفی بزنه که صدای عربده ی آرمین توی کل خونه پیچید
نگران خواستم برم که بازوم و گرفت و گفت
_جای تو باشم حرفی از قول و قرارامون به اون بچه سوسول چی بود اسمش؟ آها آرش نمیزنم.
غریدم
_ازم میخوای یه عوضی مثل خودت باشم؟نمیشم.نیستم من عوضی نیستم به شوهرم خیانت نمیکنم.
حرفم و زدم و خواستم برم که صداش میخکوبم کرد
_پس کی*** اون پسره مزش برات بیشتره که خواهرت برات بی اهمیته، اوکی من فکر کردم مهمه واست خواستم کمکت کنم حالا که نمیخوای اجباری نیست منم قول نمیدم خواهرت از زیر دستم زنده بیرون بیاد.
لبم و محکم گاز گرفتم. باز عربده ی آرمین چهار ستون خونه رو لرزوند.
از اتاق بیرون اومدم و لحظه ی آخر صداش و شنیدم
_زیاد وقت نداری خانوم پلیسه.
به اتاق آرمین رفتم و آرش و دیدم که سعی داشت مهارش کنه اما آرمین با فریاد تمام وسایل و مینداخت زمین و عربده می‌زد
_گه خوردی رفتی،بی من رفتی… غلط کردی خواستی مجازاتم کنی. من خر بودم نفهمیدم تا چه حد میخوامت تو که آدم بودی چرا رفتی؟تو که انقدر ادعا داشتی غلط کردی رفتی.
آرش از پشت دستاش و گرفت و گفت
_آروم بگیر پسر.
حضور کسی رو درست پشت سرم حس کردم. آرمین با داد و بیداد خواست خودش رو از دست آرش خلاص کنه اما آرش بغلش کرد.
کیان از پشت چسبید بهم و کنار گوشم گفت
_شوهرت مهم نی واسم،مال من شو بهتر از اون ارض**ات میکنم.بیهوش میشی تو بغلم.
نفسم بالا نمیومد و چشمم به آرمین بود که توی بغل آرش شونه هاش می لرزید.

* * * *
توی آینه به خودم نگاه کردم،از خودم بیزار بودم… از اینکه نتونستم خواهرم و پیدا کنم و دستم رو شد،از اینکه به مامان و بابا قول داده بودم و هشت ماه بود به هر دری زدم و نتونستم لاله رو پیدا کنم.
از این که آرش درکم نمی‌کرد… از اینکه دستم برای امیر کیان رو شده بود از خودم بیزار بودم.
به یاد حرف هاش خونم به جوش اومد، شیشه ی عطرم و برداشتم و محکم کوبیدم به آینه و عربده زدم.
صدای شکستن آینه روحم و ارضا نکرد،هر چی روی میز بود شکستم و داد زدم.
هر چی دم دستم بود شکستم،در اتاق باز شد و آرش با حوله ی دور کمرش نگران گفت
_چته لیلی؟
نفس زنون نگاهش کردم و داد زدم
_چمه؟زده به سرم… دیوونه شدم آرش حالم از خودم بهم میخوره. نتونستم لاله رو پیدا کنم نتونستیم مدرکی از کیان پیدا کنیم آرمین راست می‌گفت. اون یه جونوره که سالها کسی نتونسته هیچ مدرکی علیه ش پیدا کنه.
به سمتم اومد و بغلم کرد. آروم پچ زد
_هیش، از چی می‌ترسی؟تا حالا دیدی مجرمی از زیر دست من در بره؟
نالیدم
_کیان خیلی زرنگه نمیتونیم کاری بکنیم، هشت ماهه لاله نیست و نتونستیم کاری بکنیم.
موهام و پشت گوشم فرستاد و گفت
_کم مونده، آروم بگیر.
یاد تهدیدهای امیر افتادم،اگه بلایی سر لاله بیاره…
با این فکر خواستم از آرش جدا بشم که دستاش و محکم تر دورم پیچید و گفت
_نبینم بلرزی تو بغلم.
به صورتش نگاه کردم، باید ازش می گذشتم؟ به خاطر لاله؟ باید تسلیم خواسته ی کیان میشدم و دل آرش و می شکستم؟ وقتی هنوز دو روز از عقدمون گذشته؟
یک تای ابروش بالا پرید و محکم تر کمرم و چسبید و ملتهب گفت
_اینجوری نگام نکن توله وگرنه باز….
هنوز حرفش تموم نشده بود روی پا بلند شدم و حریصانه لب هاش و بوسیدم.

تنش تکونی خورد… دستش و لای موهام برد.
از زمین بلندم کرد و به سمت تخت برد.
پرتم کرد روی تخت.با لذت نگاهی به تنم انداخت و گره ی حوله شو باز کرد و خم شد روم.

* * * *
دست روی کبودی های کمرنگ گردنم کشید و با لبخند محوی گفت
_تو هم تنت زود کبود میشه ها…
با سکوت فقط نگاهش کردم. فهمید یه مرگیم هست و پرسید
_چیزی شده؟
باز مثل دیوونه ها نگاهش کردم.
دستش و زیر دلم کشید و گفت
_نکنه درد داری؟
با مکث بی هوا گفتم
_آرش؟
منتظر نگاهم کرد،با تردید نگاهش کردم و در نهایت گفتم
_من طلاق میخوام.
اخم در هم کشید و انگار جدیم نگرفت که گفت
_از این شوخی های بی مزه خوشم نمیاد میدونی که؟
دستام و روی سینش گذاشتم و گفتم
_شوخی نمیکنم، طلاق میخوام
اخماش شدید تر شد و با لحن بدی گفت
_باز چه مرگته تو؟ فکر میکنی از من طلاق بگیری می تونی اون خواهر خیره سرتو پیدا کنی؟
آروم گفتم
_نه.
توی چشماش نگاه کردم و در حالی که توی دلم خون گریه میکردم گفتم
_دیگه حسی بهت ندارم، دیگه دوستت ندارم آرش

* * * *
داد زدم
_چی کار میکنی روانی؟زده به سرت؟
با بی رحمی دستم رو با دستبند فلزی به تخت بست و بلند شد.
بلند تر داد زدم
_با توعم؟مگه من سگم که قفل و زنجیرم میکنی؟بازم کن آرش…
پیرهنش و تنش کرد و خونسرد گفت
_انقدر همون شکلی میمونی تا یاد بگیری هر زر مفتی از اون دهنت نیاد بیرون.
ناباور نگاهش کردم و گفتم
_یعنی چی؟ این چه رفتاریه؟آرش اگه بازم نکنی ازت شکایت میکنم.
موهاش و جلوی آینه درست کرد و گفت
_شکایت کن فقط فکر کنم خودت بهتر قانون ایران و بدونی.
دلم میخواست داد بزنم از دستش نفس زنون گفتم
_می‌خوای مجبورم کنی تو خونت بمونم؟نمیمونم،نمیخوامت،طلاق میخوام.
بی هیچ واکنشی نگاهم کرد و گفت
_مجبورت میکنم حتی میدونی چیه؟ یه قفس می‌سازم اینجا… گردنتم با قلاده می‌بندم.اما من طلاقت نمیدم.

باورم نمیشد این آرش همون آرشه.اشکم داشت در میومد.
خواست از اتاق بره بیرون که گفتم
_یادت رفته شغل من چیه؟یادت رفته کیم و چه وظایفی دارم؟
برگشت و با پوزخندی نگاهم کرد. به سمتم اومد و کنارم روی تخت نشست.متفکر گفت
_وظیفه ت… وظیفه ی تو دوست داشتن منه،اداره کردن این زندگی،تمکین شوهرت.
نفس زنون گفتم
_بازم کن آرش با این کارات همه چیو بدتر میکنی.
خم شد و گوشه ی لبم و بوسید و گفت
_برای ناهار خودم میام غذا میذارم دهنت قندم. تا اون موقع آروم بگیر بذار دوست باشیم باهم.
حرفش و زد و بلند شد و بی توجه به جیغ و دادام از اتاق بیرون رفت.
باورم نمیشد منو به تخت بست و رفت به همین راحتی…
نگاهی به اطراف انداختم. موبایلم اون طرف تر روی میز بود.
خودم و خم کردم و به هزار بدبختی موبایلم و برداشتم، توی اون لحظه کسی جز آرمین به ذهنم نمی‌رسید.
شمارش رو که گرفتم بعد از کلی بوق صدای سردش توی گوشم پیچید
_چی میخوای؟ زود بگو کار دارم.
تند و نفس بریده گفتم
_آرمین، آرمین میشه بیای؟آرش زده به سرش دستم و بسته به تخت…
با صدای بی تفاوتی گفت
_کار خوبی کرده. لازمته کاری نداری؟
نالیدم
_آرمین لطفا… دارم بهت میگم دستم و بسته به تخت رفته بیا دستم و باز کن من…
حرفم با صدای مردونه ی آشنایی از اون ور خط قطع شد
_چه عوضی…چه طور تونست نازنین منو به تخت ببنده؟
خشکم زد، این که کیان بود.
_نکنه به خاطر من میونتون شکرآب شد؟نگو آره که ناراحت میشم..
بدجنسی توی صداش موج میزد. با نفرت گفتم
_گوشیو بده به آرمین.
تک خنده ای کرد و گفت
_آرمین چرا؟ تو هنوز نفهمیدی تنها راه نجاتت منم؟
صورتم در هم شد و غریدم
_لعنتی تمام بدبختیام زیر سر توعه.
خندید و گفت
_اما راه نجاتتم منم، غصه نخور پرنسس برای نجاتت به قلعه ی دیو دو سر میام و تو رو مال خودم میکنم.
تا خواستم حرفی بارش کنم قطع کرد
گوشی و با حرص روی تخت کوبیدم.
همش تقصیر آرمین بود. نمی‌فهمم اون با کیان چه کاری داشت وقتی می‌دونست امیر کیان تا چه حد آدم عوضیه؟
باورم نمیشه این همون آرمینه، همون آرمینی که توی دانشکده ی افسری بهترین رفیقم بود و حالا همه چی از یادش رفته بود. از فکر اینکه کیان تا اتاق خوابم بیاد تنم لرز گرفت.
چشمم که به خودم افتاد آه از نهادم بلند شد، جز یه نیم تنه و شورت پاچه دار کتون چیزی تنم نبود.

دیگه کم کم پلکام روی هم افتاده بود که در اتاق باز شد. مثل برق چشمام و باز کردم و با دیدن کیان رنگ از رخم پرید، واقعا اومده بود.

خداروشکر که پتو رو روی تنم انداختم. با اخم و جذبه نگاهی به دست بسته م انداخت و رو به مرد نوچه ش دستور داد
_بازش کن.
مرد به سمتم اومد و کنارم نشست و با یه کلید کوچیک تو دو سوت قفل دستم و باز کرد.
مالشی به دستم دادم و گفتم
_من ازت کمک نخواسته بودم.
_عوض تشکرته؟ فرید برو بیرون.
مرد بی حرف بیرون رفت.
کیان در و بست و به سمتم اومد. با هر قدمی که به سمتم برمی‌داشت چهار ستون تنم می لرزید.
کنارم روی تخت نشست! نگاهی به دور تا دور اتاق انداخت و خیره به عکس نامزدی منو آرش گفت
_می دونی نامزدت خیلی خوشبخته!
گیج از حرفش نگاهش کردم که ادامه داد
_میتونم تصور کنم وقتی تو مال من شی…
با حرص وسط حرفش پریدم
_من هیچ وقت مال تو نمیشم.آرشم هیچ وقت طلاقم نمیده.
پوزخندی زد و گفت
_واقعا فکر میکنی جناب سرگرد دوستت داره؟
فقط نگاهش کردم. دستش و کنار سرم گذاشت و خم شد به طرفم و گفت
_بذار یه حقیقتی و بهت بگم…مردا عاشق یه زن نمیشن،عاشق جسم یه زن میشن.

با نفرت گفتم
_همه مثل تو عوضی نیستن. اون دوستم داره.
تک خنده ای کرد و گفت
_منم میگم دوستت داره، کیه که دختری مثل تو رو دوست نداشته، حتی تصور داشتنت هم آدم و به جنون می رسونه.
خواستم بلند بشم که دستش و روی شونه م گذاشت و با جدیت گفت
_اون جسم تو دوست داره، چون اگه خود واقعی تو دوست داشت تو الان زندانی توی این خونه و قفل شده به تخت نبودی.

ساکت شدم، این چیزی بود که خودمم بهش فکر کرده بودم. آرش منو دوست نداشت..
موهای ریخته شده توی صورتم و کنار زد و با لحنی اغوا کننده گفت
_برای اون خواهرت مهم نیست، خودتم مهم نیستی برای اون خودش مهمه که دنبال یه زن مطیع میگرده تا همیشه کلفتی شو بکنه..
با پشت دست گونه مو نوازش کرد و گفت
_اما من دختری که کنارم ایستاده رو تبدیل به ملکه میکنم. حتی شغلت،برام مهم نیست که تو یه پلیسی و من خلافکار…
باز هم سکوت کردم؛لحنش، اطمینان صداش فک محکم و چهره ی مردونه و نگاه نافذش برای قانع کردن هر آدمی کافی بود اما من می‌شناختمش.
من این آدمو می‌شناختم،دستش و از کنارم برداشت و صاف ایستاد. گفت
_حاضر شو بریم!
با صدای آرومی گفتم
_منو ببر پیش لاله.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
_به وقتش…
عطرم و از روی میز آرایشم برداشت و ادامه داد
_دیگه این عطرو نزن،شاید یه مرد شب از تصورت تو بغلش نتونه بخوابه.
پتو رو بیشتر دورم پیچیدم و گفتم
_من هیچ جا با تو نمیام آرش راضی به طلاق نمیشه، منم…
وسط حرفم پرید
_اگه همین جا بهت تجاوز کنم و دست خورده بشی چی بازم میخوادت؟لازم نیست بترسی گفتم اگه…
نزدیک اومد و با لحن نفس گیری گفت
_مثلا اگه اون پتویی که دورت پیچیدی و کنار بزنم و تن بلوری تو ببینم و نتونم دووم بیارم و از تصور با تو بودن به جنون برسم؟میدونی که بیماری جنسی دارم نه؟
نفسم برید! نفسش و فوت کرد و گفت
_کاری میکنم تو یه هفته ازش طلاق بگیری.حاضر شو با من میای… و اگه بگی نه…به زور میبرمت.

* * * *
برگه ایو جلوم انداخت و با نگاه سردش بهم زل زد و گفت
_امضا کن.
دلخور بهش نگاه کردم و گفتم
_چرا این طوری باهام رفتار میکنی آرمین؟
_کمتر زر بزن امضاش کن.
بلند شدم و گفتم
_تو واقعا راضی که من اینجوری طلاق بگیرم؟
سر تکون داد و گفت
_آرش زیاده واست.امضا کن.
حتی آرمینم درکم نمی‌کرد. به آرومی گفتم
_چرا؟ مگه من چی کار کردم؟
مستقیم توی چشمام زل زد و گفت
_تو بدی. منم بد بودم همون بهتر همین اول کار ولش کنی تا اینکه تهش زجر کش بشین.
بغض دار گفتم
_کیان چه نقشه ای واسم داره؟
_به نظرت من میشینم و با اون حرفای خاله زنکی میزنم که چیکار میخواد باهات بکنه؟ حالا که انتخابت کیان بوده امضا کن. آرشم با طلاق موافقه.
متعجب گفتم
_موافقه؟
سر تکون داد و گفت
_آره. نمیخوادت دیگه.
قلبم فشرده شد! جز این چه توقعی داشتی لیلی؟تو با یه نامه ازش خداحافظی کردی و با کیان اومدی توقع داری با این وجود بخوادت؟
در حالی که به زور اشکمو کنترل میکردم پای برگه رو امضا زدم.
همون لحظه در اتاق باز شد و کیان اومد داخل، با دیدن من، لبخند کجی زد و گفت
_امضا زدی؟
با تنفر نگاهش کردم و گفتم
_تو خیلی پستی می دونستی؟
_هممم،جمله ی آشناییه
آرمین برگه رو برداشت و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.
کیان به سمتم اومد و سینه به سینه م ایستاد و خیره به چشمام گفت
_دختری که مال منه هیچ وقت نباید چشماش بارونی باشه.
با غیظ گفتم
_من هیچ وقت مال تو نمیشم.
با اطمینان گفت
_تا حالا سابقه نداشته چیزیو بخوام و مال من نشه! اونیم که‌ تو داری براش گریه می کنی خیلی راحت راضی به طلاقت شد، حتی بی صبرانه منتظر روز دادگاهه.
_داری دروغ میگی.
موهام و از صورتم کنار زد و گفت
_من هیچ وقت به ملکه م دروغ نمیگم.
خواستم عقب برم که اجازه نداد و با بدجنسی گفت
_خیلی سرکش تر از خواهرتی!
خشکم زد،جلو اومد و کامل چسبید بهم و با صدای بم و جذابش مخمور و تب دار ادامه داد
_اما تو هات تری!جذاب تری.
مشتم و بالا بردم تا به سینه ش بکوبم که مشتم و توی دستای بزرگش گرفت و گفت
_نگران نباش من رابطه ای با خواهرت نداشتم چون کششی بهش نداشتم.
سرش و جلو آورد و کنار گوشم زمزمه کرد
_چون اون هیکلش و نساخته.چون اون عطر سکسی نمیزنه.
خواستم عقب برم که چنگ انداخت به کمرم. عوضی… عوضی… عوضی…باز هم چشماش قرمز بود.
نفس عمیقی کشید و گفت
_اون و بقیه ی دخترا کمن واسه من…قدرت ارضا کردن روح و جسمم و ندارن. لیاقت ملکه شدنمو ندارن.
انگشت شصتش و روی لبم کشید و با چشمای بسته به قصد بوسیدن لبم سر جلو آورد که با آرنج توی پهلوش کوبیدم.
آخی گفت. عقب رفتم و غریدم
_اگه یه بار دیگه بهم دست بزنی می کشمت.
تک خنده ای کرد و کم کم قهقهه زد و بین خندیدنش گفت
_تو نمی‌دونی من عاشق درد کشیدن حین رابطه م…البته بیشتر عاشق درد کشیدن توعم.
نفس زنون نگاهش کردم. مچ دستم و گرفت و گفت
_بیا، میخوام یه چیزی نشونت بدم.
و بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه دستم و گرفت و دنبال خودش کشوند. از اتاق بیرون رفتیم.
لعنتی خونه ش کم از کاخ نداشت اگه ولم میکردن نمیدونستم سر از کجا در میارم. به سمت آخرین اتاق رفت و درش رو با کلید باز کرد و منتظر موند تا من اول وارد بشم.
با تردید رفتم داخل،کلید رو که زد با دیدن صحنه ی پیش روم حس کردم روح از تنم جدا شد

🍁🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔@romanman_ir

نوشته های مشابه

14 دیدگاه

  1. نصف بیشتر دارن این رمانو فقط و فقط به خاطر ارمین و هانا میخونن و نویسنده به اصطلاح محترم که کاملا به این موضوع واقفه از وضعیت موجود سواستفاده میکنه و در هر پارتی که هر صد سال سیاه یکبار میفرسته در حد یک یا دو جمله از ارمین میاره که همچنان خوانندگان گرامی رو تشنه لب برکه ببره و برگردونه ولی دوست عزیز این وضعیت تا یه جایی جواب میده نه بیشتر

    1. دقیقا راست میگید تازه به نظر من موضوع آرمین و هانا رو همینجا هم تموم نمیکنه و به فصل ۴ میکشونه تا خواننده داشته باشه👍🏻😑

  2. بابا این چه وضعشه… چرا انقد دیربه دیر پارت میزارید حداقل به شعور مخاطبتون احترام بزارید……… ادمین عزیز یکم بیشتر تلاش کن صدا همه دراومده..هربار یه پارت کوچیک

  3. ادمین جان خسته نباشی.نویسنده ها دقیقا چیکا میکنم که نمیتونن پارت بدن خب مثله آدم اول رمانو کامل کن بعد بده بیرون

  4. یعنی ادمین جای تو بودم دهن این دختره ترنمو سرویس میکردم دیگه رمانشو نمیذاشتم حالش جا بیاد مسخره هر بار یه پارت میفرسته که ۲۰۰ گرمم نمی ارزه این چه وضعشه؟!؟! سه سطر مینویسه دو سطرش فحشو مسائل … یه سطرشم که به فعل و فاعل میگذره اخه شعورم خوب چیزیه

  5. دوستان چیز خواستی نمیشه لیلی میفهمه لاله زندست و زن کیانه و به کیان میگه نمیزاره باهاش رابطه داشته باشه

  6. در ضمن کیان به لیلی میگه اگه به حرفش گوش نده ان رو برده جنسی خودش میکنه و ازش میخواد شناسنامه ای ازدواج کنن تا جای لاله رو بگه و ملکش بشه در صورتی که واقعا عاشق لاله هستش

  7. چقدر دیر پارت میزارید مگه میشه مگه داریم…. آدم باید بره دوباره یه دور دیگه بخونه برگرده تا یادش بیاد چی چرا شد……..والا شماهم با این نوناتوننننننننننننن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن