رمان ازدواج اجباری پارت 7 - رمان دونی
رمان ازدواج اجباری

رمان ازدواج اجباری پارت ۷

لادن یکی زد پس کله کاوه و باحالت قهر ازجاش بلند شدو رفت اونطرف
کاوه بلند شد بره دنبالش که کامران گفت
-ولش کن بابا میبینه نمیری دنبالش ضایع میشه خودش برمیگرده مام کلی بهش میخندیم
بعدم با این حرفش بلند زد زیر خنده
نوچ نوچ هرچی دور ما جمع بودن همشون یه چند تخته ای کم داشتن
کاوه-زهرمار اگه تو اون حرف و نمیزدی این قهر نمیکرد منم مجبور نبودم برم دنبالش
کامران-ااا به من چه؟میخواستی اون حرف و نزنین
کاوه میخواست جوابشو بده که بلند گفتم
-ای بابا بس کنید دیگه برو دنبال لادن
کاوه سرشو تکون داد و رفت
کامران سرشو بلند کردو رو به من گفت
-ای جونم جذبه
پشت چشمی واسش نازک کردم که گفت
-ای وای زن منم از دست رفت اگه من دوباره گذاشم تو با این لادن بگردی
اوففففففف اگه ولش میکردی تا خود صبح حرف میزد
با کلافگی گفتم
-بس کن کامران سرمون رفت چقده حرف میزنی
-وااا؟
والا !! به جای حرف زدن پاشو برو یه چیزی بگیر بخوریم من گرسنمه
-ساعت خواب خانوم بچه ها وقتی شما خواب بودین غذا پختن و اوردن
برگشتم طرف کیانا و گفتم
-اااا؟
-بله ؟
-حالا چی پختین؟
کیانا چپ چپ نگام کرد و گفت
-خوبه توم مثل اون شوهرت پررویی
خندیدم و چیزی نگفتم
لادن و کاوه برگشتن
کامران بلند شدو گفت
-پاشین بازی کنیم
همه موافقتشون اعلام کردن
قرار بود وسطی بازی کنیم
من و کامران و لادن تویه گروه،کاوه و کیانا و منصورم تو یه گروه
کیوانم کرده بودیم نخودی
ما وسط بودیم
بازی اوج هیجانش بود که با صدای گریه آرش من از بازی اومدم بیرون
بغلش کردم و اروم اروم راه میرفتم وقتی ساکت نشد یادم افتاد که الان چند ساعته من به این بچه شیر ندادم
نشستم رو زیر اندازو شالمو طوری تنظیم کردم که چیزی معلوم نباشه و به آرش شیر دادم و بازی بچه هارو نگاه میکردم
با خستگی نشستن وهنوزم داشتن باهمدیگه جروبحث میکردن
کامران گوشه شالمو داد کمی داد بالا و به ارش که چشاش باز بود نگاه کرد
-قربونت بره بابایی نگاه چه جوری داره شیر میخوره
با صدای پسری که از پشت سرم اومد سریع کامران و زدم کنارو شالم و درست کردم
-ای جونم عجب چیزی
کامران از عکس العمل من برگشت به پشت نگاه کرد
-جونم کاری داری اقا اینجا واستادی؟
-زمین خداست دلم میخواد هرجا واستم شما مشکلی داری
کامران اومد بلند شه کا دستشو گرفتم و گفتم
=کامران جون آرش بیخیال
کامران نشست سرجاش و رو به پسره گفت
-برو اینجا وانستا وگرنه من میدونم با تو
پسره برو بابایی گفت و با دوستاش دور شد
کاوه-کامران دنبال دردسری ها
کامران شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت
آرش و از خودم جدا کردو شالمم مرتب
فردا صبح با لادن رفتیم بازار اونم دوتایی بعد کلی گشتن به اصرار لادن من یه لباس مجلسی صورتی رنگ دکلته برداشتم با کیف و کفش ستش
لادنم لباس نشکی برداشت که به نظرم تو تنش خیلی شیک وا میستاد
لباس بهار
لباس لادن
بعد اتمام خریدا برگشتیم خونه حسابی از پا در اومده بودیم
اقایون خونه نبودن رفته بودن همه باهم شرکت
کیانا بعد دیدن لباسا کلی اطشون تعرف کرد و گفت خوشگله
به زور کیانا رفتم پروش کردم
روز ۵ شنبه رسیده بود قرار بود با کاوه بریم ارایشگاه ازون طرفم کامران بیاد دنبالمون
از آرایشگر خواستم موهام و شنیون کنه اونم خیلی شیک موهام واسم دراورد و یک ارایش ملایم صورتیم واسم کرد تو اینه که خودم نگاه کردم خیلی خوشم اومد خیلی ناز شده بودم
اون دو نفرم حسابی ترکونده بودن و حسابی شوهر کش شده بودن
ساعت ۷ و ۳۰ اقایون اومدن دنبالمون
لباسامون و تو همون ارایشگاه پوشیده بودیم و اماده رفتیم بیرون
مردا تو ماشین نشسته بودن اتمال خراب شدن لباسا بسیار زیاد بود واسه همین کاوه و منصور و کامران و جلو نشوندیم
کامرانم یک کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و کروات مشکی پوشیده بود
موهاشم فشن زده بود بالا حسابی بهار کش شده بود
تا رسیدن به باغ ۱ ساعت فاصله بود تازه اگه به ترافیک نمیخوردیم
بعد رسیدن کمرم خشک شده بود تو ماشین
کامران آرش و بغلش داشت
ما خانوما جلو رفتیم و اقایونم پشت سرمون
مجلسشون مختلط بود و حسابیم شلوغ
لباسامون و در اوردیم و رفتیم تا به عروس دوماد تبریک بگیم
نوشین و بغلش کردم و بهش تبریک گفتم رومو کردم طرف علی و گفتم
-مامان من و نبینم اذیت کنی ها
علی اهی کشید و با ناراحتی ساختگی گفت
-باباجان این مامان تو مارو اذیت نکنه ما این و اذیت نمیکنیم
نوشین با استرس دستمو گرفت و گفت
-ولش کن اینو بعدم دستمو کشید و من و کنار خودش تو جایگاه نشوند
علی با اعتراض گفت
-اااا اونجا جای من بود ها!!!من الان کجا بشینم
نوشین بی حوصله گفت
-علی من باهاش کار دارم چه میدونم یه دو دقیقه برو با این اقایون اون وسط قر بده اه
بچه ها رفتن سر میز نشستن و فامیلای علی ریختن دورش و به زور بردنش وسط
نوشین-بهار دارم از استرس می میرم چیکار کنم؟
دستاش یخ کرده بود بهش نگاه کردم دیدم تو چشاش اشک جمع شده
-اااا ،دختره ی دیوونه رو نگاه چه جوری بغض کرده نبینم گریه کنی ها وگرنه من میدونم و تو،استرس واسه چی داری بابا همه تو شب عروسیشون کلی شادن و حال میکنن اون وقت تو نشستی اینجا میگی استرس داری
سرشو تکون داد و چیزی نگفت
اهنگ تموم شد و علی برگشت سرجاش با دیدن قیافه زنش گفت
-بهار با این چیکار کردی که اماده گریه کردن
-هیچی بابا مامانم راضی با ازدواج با تو نیست میخوان به زور شوهرش بدن این اصلا تورو دوست نداره یکی دیگه رو دوس داره الانم یاد عشقش افتاده
نوشین خنده ای کرده و رو به من گفت
-گمشو دختره لوس
-خوردی بهار حالام پاشو بذار نه نه ،بابات دوکلوم باهم حرف بزنن
از جام بلند شدم و رو به هردوشون گفتم
-باشه من و دک کنید ولی گفته باشم کارای بد بد نکنید ها من ازون جا دارم نگاتون میکنم
نوشین دسته گلشو خواست پرت کنه طرفم که گفتم
-عزیزم من که شوهر کردم شما باید این دسته گل و واسه دخترای مجرد بندازین نه من که شوهر و بچه دارم
بعدم سری از رو تاسف تکون و دادم و اون دوتا رو تنها گذاشتم
عروسی خوبی بود به خوبی و خوشی تموم شد و ما راهی خونه شدیم
با خستگی خودم و پرت کردم رو تخت
کامران-پاشو لباسات و در بیار بعد بخواب
-حوصله ندارم خوابم میاد
-بلند شو
بی حوصله از جام بلند شدم و یه لباسی که دم دستم بود پوشیدم کامران کنارم دراز کشید و گفت
-بهار؟
برگشتم طرفش
-هوم؟
-میخواستی دلیل نفرت من و از خانوادت بدونی اره؟
هیجان زده نگاش کردمو سرمو تکون دادم
-من نمیتونم برات بگم فردا میبرمت یه جایی اونا بهت میگن
-نمیشه…
نذاشت حرفم و بزنم بغلم کرد و گفت
-نه نمیشه حالام بگیر بخواب جوجو
یه نگاه به ارش کردم که تو گهوارش خواب بود
کامران چشاش و بسته بود منم سرمو رو بازوش گذاشتم و چشام بستم اینقدر خسته بودم که سریع خوابم برد
با تکون خوردن تخت از خواب پریدم
کامران داشت ازجاش بلند میشد
چشای باز من و که دید گفت
-بخواب هنوز زوده
-پس تو کجا میری؟
-میرم شرکت دیگه خانوم حواس پرت
خمیازه ای کشیدم و گفتم
-مراقب خودت باش
چشام و بستم و ادامه خوابم و شدم
با صداهایی که آرش از خودش در میاورد بیدار شدم
از رو تخت بلند شدم و رفتم طرفش
چشاش باز بود و داشت دستش و تو حلقش میکرد
-الهی مامان قربونت بره جیگر من !وای چه پسری دارم من
با خنده ای که کرد دلم واسش ضعف رفت
از تو گهوارش بلندش کردمو تو بغلم گرفتمش
-مامان قربون اون خنده های شیرینت ،قربونت برم
با همون موهای زولیده و تیپ افتضاح رفتم پایین میدونستم مردا خونه نیستن
کیانا و لادن پایین نشسته بودن
بهشون سلام دادم اونام با خوشرویی جوابمو دادن
کیانا-خانومی شما صبحا همینجوری میای جلوی چشم داداشم؟
-اره مگه چشه؟
-بیچاره داداشم
-دلشم بخواد،حالام این برادرزادت و بگیر تا من برم به خودم برسم واسه داداشت
کیانا با خنده آرش و ازم گرفت
تر و تمیز اومدم پایین
به ارش شیر دادم و و تشک کوچولویی که کیانا واسش درست کرده بود اوردم و رو زمین گذاشتم بچه رم روش خوابوندم
با صدای زنگ تلفن به طرفش رفتم
-بله؟
-سلام
-سلام خوبیی؟
-مرسی بهار تو و کیانا تا ۱۲ اماده باشین میام دنبالتون میخوام ببرمت همونجایی که گفتم
صداش خیلی ناراحت بود واسه همین گفتم
-کامران چیزی شده؟
-نه…نه …پس اماده باشین،خداحافظ
-بای
متفکر روی مب نشستم که کیانا گفت
-کی بود تو چرا اینجوری شدی؟
-کامران بود گفت من و تو ساعت ۱۲ اماده باشیم میاد دنبالمون
-واسه چی؟
-نمیونم دیشب بهم گفت میخواد دلیل نفرتشو از خانوادم بگه گفت میبرمت یه جایی که بفهمی
رنگ کیانا پرید و با ترس و نگرانی بهم خیره شد
اینا چرا اینقده مشکوک میزدن
با شک پرسیدم
-چیزی شده؟
-نه…نه …چیزی نیس
بعدم سریع رفت بالا تو اتاقش
ساعت ۱۲ بود که اماده پایین نسسته بودم و داشتم لباس تن آرش میکردم
یه سرهمی سورمه ای تنش کردم پتوشم دورش پیچیدم و بغلم گرفتمش
خودمم یه مانتو تا روی زانو مشکی با شلوار مشکی تنگ وشال بنفش و کفش عروسکی بنفش پوشیدم موهامم بالای سرم ساده جمع کردم
حوصله ارایش نداشتم واسه همین یه رژلب زدم فقط
با صدای زنگ من و کیانا از لادن و کیوان خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون
منصور داشت میومد تو خونه
با تعجب بهش گفتم
-مگه شما نمیاین؟
-نه شما برین
لبخندی زدو رفت تو
کیانا سوار شده بود
با لبخند سوار شدم و سلام دادم
جوابمو شنیدم ولی قیافه همشون خیلی ناراحت بود
-میشه بپرسم شماها چتونه؟چرا اینقده ناراحتین
کامران از تو ایه نگام کردو چیزی نگفت
-ای بابا چرا حرف نمیزنین اصلا داریم کجا میریم؟
کاوه برگشت طرفم و گفت
-اروم باش بهار جان میریم خودت میفهمی
دیگه داشتم میترسدم
با دیدن مسیری که کامران داشت میرفت با تعجب و بهت برگشتم طرفش و گفتم
-کامران؟
-اروم باش بهار
-چرا داریم میریم اونجا؟
-بهار مگه نمیخوای بفهمی پس هیچی نگو اوکی؟
فقط با بهت نگاش کردم
به کیانا نگاه کردم که سریع صورتش و طرف پنجره کرد
واویلا اینا هیچکدوم حالشون خوب نبود
-پیاده شین
با صدای کامران که داشت از ماشین پیاده میشد به خودم اومدو و با ترس پیاده شدم
تو ماشین نشسه بودم و گیج بهشون نگاه میکردم
کامران در سمت من و باز کرد و آرش و از بغلم گرفت
-پیاده شو دیگه
اهسته گفتم
-چرا اومدیم اینجا
-پیاده شو خودت میفهمی
از ماشین پیاده شدم
تند تند رفتم سمت در خونه و دستم و رو زنگ گذاشتم
با صدای کیه گفتن بهرام اشک تو چشام جمع شد
-اومدم
وقتی در و باز کرد مات و مبهوت به همدیگه نگاه میکردیم
هیچکدوم باورمون نمیشد که الان جلوی همدیگه واستاده باشیم
من زودتر به خودم اومدم
-داداشی
بهرام که با صدای من به خودش اومده بود
محکم بغلم کرد و گفت
-جون داداشی!!!عمر داداشی..کجا رفتی دختر نگفتی ما بدون تو چیکار کنیم؟
چند دقیقه ای تو بغل هم گریه میکردیم
با صدای بابا که داشت میگفت کیه بهرام
از اغوش بهرام جداش دم
بهرام از جلو در کنار رفت و بابا تونست من و ببینه
با دیدن من تندتند اومد طرفم
-بهارممم
-بابا
دویدم تو خونه و خودم و پرت کردم تو بغل بابا
-عزیز دلم کجا بودی تو؟نمیگه این پیرمرد بدون دردونش چیکار کنه؟نمیگی این مرد باید جواب زنش و چی بده؟
تو بغل بابام چند دقیقه ای بودم اصلا حواسم به کامرانشون نبود
وقتی برگشتم طرفشون دیدم انام اومدن تو و پشت سرمن واستادن
بهرام خیلی خشن زل زده بود به کامران و آرش
رفتم طرف کامران و آرش و ازش گرفتم
اونام مشغول احوالپرسی با بابا شدن
بهرام اومد طرفم و گفت
-اینا کین؟
برگشتم طرفش
-کیانا و کاوه خواهر و برادر کامران
-واسه چی اومدن اینجا؟
-کامران قراره واسم توضیح بده چرا اینقدر از خانواده من بدش میاد
بهرام با تعجب نگام کرد
واسه اینکه سوال پیچم نکنه آرش و گرفتم جلوش و با زبون بچگون گفتم
-دایی جون سلام
اخماش باز شد و با خنده آرش و ازم گرفت
-واای خدای من این جوجو رو ببین،الهی من قربونت بشم،وای خدا ببین بالاخره منم دایی شدم
با لبخند داشتم نگاش میکردم که بابا کامرانشون و تعارف کرد برن داخل
بهرام با ذوق رفت طرف بابا و به شوخی گفت
-پیر شدی بابا نوهت و نگاه کن
بابا آرش و بغل کرد و با ناراحتی زل زد تو چشای من
دستاش و فشار دادم و گفتم
-بابا من خوشبختم خودت و ناراحت نکن
بعدم پتورو از صورت آرش زدم کنار
حالا نوبت بابا بود قربون صدقه بچه بره
رفتیم تو
کنار کامران نشستم و گفتم
-پس بهراد و باران کجان؟
بهرام-بهراد رفت دنبال باران بیارتش الانا دیگه میان
بابا-خیلی خوش اومدین
کیانا-ممنونم
کامران اخم کرده بود و سرشو انداخته بود پایین
در گوشش گفتم
-کامران؟
سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد
-خوبی؟
با سردرگمی بهم نگاه کرد و سرشو تکون داد
صدای بهراد و باران و از تو حیاط میشنیدم که داشتن باهم جرو بحث میکردن
باران اومد داخل
هنوز متوجه ما نشده بود
-بابا
-جون بابا بیا تو دیگه دخترم؟
تو دلم داشتم قربون صدقش میرفتم
باران اومد داخل با تعجب به همه نگاه کرد وقتی من و کنارشون دید با شادی دویید طرفم
-ابجی بهار
اغوشم و براش باز کردم
-جون ابجی بهار!قربونت برم من خوبی؟
محکم بغلم کرده بود و ولم نمیکرد
بهرادم خیلی تعجب کرد ولی به خودش اومد خیلی تحویلم گرفت
باران روی پای من نشسته بود و ازجاش تکون نمیخورد
بابا-باران این کوچولو رو دیدی؟
-این کوچولو کی هست؟
-نی نی ابجی بهاره
باران با عجب برگشت طرفم و گفت
-اره ابجی؟
-اره عزیزم
زد زیر گریه و بدو رفت تو اتاقش
با ناراحتی ازجام بلند شدم و دنبالش رفتم
روی تخت دمر افتاده بود و گریه میکرد
رفتم کنارش روی تخت نشستم و گفتم
-خوشگل من چرا گریه میکنه؟
جوابمو نداد ادامه دادم
-بارانی؟خانمی؟اگه گریه کنی دلم میشکنه ها

-باران خانوم حالا که اینطور شد منم میرم واسه خودم دیگم پیشت نمیام
یهو بلند شدو
چشای خوشملش از گریه قرمز شده بود
اومد تو بغلم و گفت
-نرو تورو خدا نرو منم دیگه گریه نمیکنم
روی موهاش بوسه زدم و گفتم
-باشه عزیزم نمیرم توم دیگه گریه نکن
-باشه
-حالا میشه بگی چرا ناراحت شدی؟
-ازون بچه بدم میاد؟
-چرا عزیزم؟
-اخه اون دیگه نمیذاره تو من و دوست داشته باشی
-غلط کرده بچه پررو ،مگه میشه من دیگه جیگر خودمو دوست نداشته باشم
-یعنی دوسم داری؟
-معلومه که دوست دارم تو تموم زندگی منی
-قول؟
-قول
-حالا پاشو بریم صورتت و بشورم
از اتاق اومدیم بیرون
بابا اخماش توهم بود و کامرانم همینطور ولی بهرام و بهراد با تعجب داشتن بقیه رو نگاه میکردن
صورت باران و شستم و دوباره سرجام نشستم بارانم رفت کنار بهراد که الان ارش بغلش بود نشست و با بچه مشغول شد
کامران شروع کرد
-بهار قرار بود بیارمت اینجا و بگم چرا نمیذارم خانوادت و ببینی
با پرسش نگاش کردم و سرمو تکون دادم
کامران تکیه دد به پشتی و با پوزخند رو بابا گفت
-خوب جناب بهتر نیست خودتون بگین
بابا با نگرانی نگام میکرد
کاوه-کامران مودب باش
-من که چیزی نگفتم
کاوه چشم غره ای به کامران رفت اونم بیخیال برگشت طرف بابا و منتظر موند
بابا سرش و انداخت پایین و گفت
-نفرت این اقا ازین جایی شروع میشه که تو چند سالت بیشتر نبود
مادرت بعد زایمان تو دچار مشکل قلبی شده بود دکترا گفته بودن باید عمل بشه تو لیست انتظار بود
خیلی طول میکشید دکترا گفته بودن هرچه سریعتر باید عمل بشه وگرنه میمیره
بابا به اینجا که رسید مکث کرد ولی سریع ادامه داد
ما همچنان منتظر فلب بودیم که پرستار اون بخش بهمون گفت
دو نفر تصادف کردن و یکیشون مرگ مغری شده و اون یکی دیگم تموم کرده
گفت باید بریم از خانوادش رضایت بگیریم
خوشحال رفتیم سمتی که پرستار گفته بود
ولی از دیدن خانواده اون دو نفر شوکه شدیم
سه تا بچه بودن اصلا توقع همچین چیزی رو نداشتم
هیچکدومشون حال درست و حسابی نداشتن
رفتم پیششون و دلداریشون دادم
رفتم با داداش بزرگه حرف زدم از حرفم خیلی عصبانی شد
تو بیمارستان داد و فریاد میکرد
ولی به هر بدبختی بود رضایت خواهر و برادر بزرگتر و گرفتم
ولی برادر کوچیکتر راضی میشد
نفرینم میکرد
برادرش و فحش میداد که راضی شده بود همچین کاری کنه
هیچوقت یادم نمیره روزی که این پسر
به کامران اشاره کرد
برداشت گفت ارزو میکنم زنت بمیره،ارزو میکنم قلب مامانم تو سینه زنت از کار بیفته
اون روز روز جشن منه،ازت انتقام میگیرم جناب،اشکاتو میبینم،زندگیتو بهم میریزم مطمین باش
با چشمای گریون برگشتم طرف کامران و اونم برگشت طرفم و فقط نگام کرد
بابا رو به کامران با چشای اشکی گفت
-نفرینت گرفت پسر جون ،نفرینت گرفت ،قلب مادرت تو سینه زنم از کار افتاد
زنم از پیشم رفت و بچه هام یتیم شدن
نفرت پسرا از کامران بیشتر شده بود
بابا ادامه داد
-بنفشه سر زایمان قلبش از کار افتاد،چفدر بهش گفتم من این بچه رو نمیخوام ،چقدر گفتم نکن این کارو ولی گوش نداد
زندگیم بهم خورد پسر جون ،بچم بدبخت شد،جوونیش از دست رفت
با گریه گفتم
-ولی بابا پس کامران طلب چی داشت؟
من نمیدونستم کامران همون پسری هسته که قلب مادرش تو سینه مادرت بود
از طرف حاجی مرتضوی باهاش اشنا شدم خودت میدونی که قرض داشتم واسه همین حاجی گفت این اقا ادم خوب و با خداییه
منم رفتم و ازش درخواست کمک کردم و گفتم حاجی مرتضوی مغرفیم کرده
اینم خدا خیر بده کمکم کرد
ولی تا فهمید که من کیم شروع کرد که پولشش و میخواد و اینا
بهم فرصتم خیلی داد ولی خوب دستم تنگ بود و نمیتونستم کاری کنم
که بالاخره به ارزوش رسید و تونست زندگیم و نابود کنه
سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد و گفت
-اره باباجان با گرفتن تو ازم زندگیم و نابود کرد
با ناباوری برگشتم طرف کامران گفتم
-اره کامران
با صدایی ناراحت گفت
-مگه نمیخواستی بدونی چی شده؟خوب حالام دونستی
ازجام بلند شدم و با گریه و داد رو بهش گفتم
-ازت بدم میاد کامران،به خاطر یه انتقام مسخره زندگیم و به گند کشیدی،تمام ارزو هامو ازم گرفتی،همه ی دوستام دارن الان درسشون و میخونن اونوقت من باید تو ۱۷ سالگی مادر بشم،ازت نمیگذرم کامران
-گوش کن بهار…
-نه تو گوش کن ازت بدم میاد ،گمشو ازین خونه برو بیرون،دیگه نمیخوام ریختت و ببینم
برو بیروننننننننن
نشستم رو زمین وسرم و گذاشتم رو پاهام و زار زار گریه کردم
من کامران و دوست داشتم یعنی عاشقش بودم ولی اون همش به خاطر یه شزط مسخره نابودم کرد
کامران با خشم و فریاد گفت
-بلند شو جمع کن این مسخره بازیارو ،نیاوردمت انجا که دوباره فیلت یاد هندستون کنه بلند شو ببینم
کاوه داد زد
-خفه شو کامران،فکر نمیکردم داداش من همچین ادم اشغال و کینه ای باشه،ولش کن چی میخوای از جونش
کیانا-کامران تا الانم که هیچی بهت نگفتیم به خاطر این بود که نمیخواستیم ناراحتت کنیم ولی این دخترم حق داره مطمین باش با این کارات داری تن مامان و بابا رو تو گور میلرزونی
-شما لطفا تو مسایل خصوصی من دخالت نکنید
اروم اروم اشک میریختم و به جرو بحثشون گوش میدادم
که با سیلی که کاوه به گوش کامران زد با بهت بهون نگاه کردم
-راه بیفت کامران،یا همین الان راه میفتی یا دیگه من برادری به اسم کامران ندارم
بعدم رو کرد طرف کیاانا و گفت
-بریم کیانا
-ما معذرت میخوایم اقای شرفی بهار اینجا میمونه
کامران-ولی…
کاوه با خشم گفت
-حرف نزن راه بیفت
همشون رفتن خدارو شکر کردم که کامران نگفت آرش و با خودم میبرم
رفتم کنار بهراد و ارش و ازش گرفتم وقت شیر خودنش بود
وقتی شیرش و خورد بابا در زد
-بله؟
-بهار بابا میتونم بیام تو؟
-بله بفرمایید
اروم شده بودم فقط میخواستم تا یه مدت کامران و نبینم به خودم باید فرصت میدادم تا با این ماجرا کنار بیام
بابا کنارم روی تخت نشست و گفت
-از دست من ناراحتی دخترم؟
لبخند تلخی بهش زدم و گفتم
-نه شما که کاری نکردین
خیل خوب دخترم پس پاشو بریم بیرون بچه رو بده به من توم لباساتو عوض کن
بابا بچه رو برد منم از تو کمد اتاقم یه دست لباس برداشتم و پوشیدم هنوزم لباسام سرجای قبلیش بود
رفتم بیرون بهرام تو اشپزخونه داشت ناهار درست میکرد
با خنده رفتم پیشش
=به به چه بوهایی میاد
-اره خواهری یه غذایی درست کردم ه انگشتاتم باهاش میخوری
-میگم قبلش زنگ بزن اورژانس بیاد
-گمشووو حالا که اینطور شد اصلا نمیدم بخوری
-اه بهرام باز تو با احساسات من بازی کردی؟
بعدم غش غش خندیدیم
-گمشو بیرون هنوز نیومده شروع کرد
با خنده از اشپزخونه اومدم بیرون
رفتم کنار باران نشستم و باهاش بازی میکردم
روزها پشت سرهم میگذشت و من هنوزم با کامران اشتی نکرده بودم
باران-ابجی؟
=جونم؟
-میشه فردا من و ببری مدرسه؟
-من؟
-اوهوم تورو خدا بیا میخوام تو رو به دوستام نشون بدم
با خنده گفتم
-این ارش توپولو رو چیکارش کنیم اونوقت
بابا-من نگهش میدارم
-خوب پس همه چس حله فردا خودم میبرمت و خودمم میام دنبالت
با خوشحالی پرید هوا و گفت
-هورااااااااااا
صبح به زور از خواب بلند شدم و باران و اماده کردم خودمم همون مانتو و شلواری که اون روز اومده بودم خونه پوشیدم راه افتادیم سمت مدرسه باران
توی راه فقط میخندیدم و چرت و پرت میگفتیم
با کلی شوخی و خنده بارانو رسوندم مدرسه وقتی رسیدیم دستمو کشید پایین و وقتی خم شدم گفت:
ابجی میشه همیشه تو منو بیاری؟اخه همه دوستام بهم پز ابجیاشونو میدنو و منم…
وقتی وارد حیاط مدرسه شدیم سه تا از بچه ها که تقریبا هم قد و قواره باران بودن دویدن طرفمون.. باران تند تند دست منو میکشید..
رسیدیم به بچه ها…
یکیشون که مثل باران دوتا از دندونای جلوییش افتاده بود
رو به من گفت:سلام خاله…من مبینام دوست باران تازه بقل دستیشم هستم….
-سلام عزیزم..خوشحالم میبینمت مبینا جون..باران که اذیتت نمیکنه…
خندید و گفت نه خاله باران خیلیم خوبه…
بارانم سریع جبهه گرفت و گفت :پس چی من خیلیم مهربونم…مبین شانس اورده که من پییشش میشینم
همه خندیدیم.. اون یکی هم گفت منم نرگسم خاله جون دوست باران..بعدم دستشو اورد سمتم…
خیلی دختر نازی بود با این که هم سن باران بود ولی احساس کردم خیلی بیش تر از یه دختر بچه ۷ ساله میفهمه…من دستشو اروم گرفتم تو دستامو لپشو کشیدم… یهو صدای اون یکی که پشت مبینا و نرگش بود در اومد خود شو رسوند به منو گفت منم مدیسام خاله جونم….وااااااااای شما چقدر خوشگلید…
معلوم بود از اون بلبل زبوناست…
دستمو کشیدم روسرشو چتریهاشو بهم ریختم بعدم گفتم..:مرسی عزیزم ولی به پای تو نمیرسم که…
یهو مبینا رو به باران گفت:واااااااای بارون جونم مدیسا راست میگه مامانت چقدر خوشگلو جوونه…
یه لحظه احساس کردم تو چشامای بارانم اشک جمع شد …
منم رو کردم طرف مبینا و با لبخند گفتم:نه عزیزم من بهارم.. مامان باران نیستم خواهرشم….
مدیسا:رو کرد به منو گفت:پس مامانتون کجاست خاله؟؟؟
دستمو انداختم رو شونه بارانو اونو بیشتر به خودم چسبوندمو گفتم: مامان ما دوتا رفته مسافرت یه جای دوووووور…ولی میدونم که مامانمون باران و خیلی دوس داره حتی بیشتر از منو داداشاشمون و دلش براش یه عالمه تنگ شده..
نرگس گفت:خوش به حالت بارون….بچه هابدویین بیایین بریم دیگه الان زنگ میخوره
بعدم دست باران و کشیدو بردش…باران همینطور که داشت دنبال نرگسو بچه ها کشیده میشد برگشت به عقبو منو نگاه کرد یهو دستای نرگسو ول کردو دوید طرف من تو یه حرکت انی خودشو پرت کرد تو بغلم…
بعدم همینطور که خودشو به من بیشتر میچسبوندو پاهامومحکم گرفته بود گفت..اجیییییییی خیلی دوست دارم
پیشونیشو به ارومی بوسیدم و گفتم:برو باران جان دیرت میشه عزیزم…
با دلخوری گفت:ابجی منتظرما…بیا دنبالم…
چشمامو به علامت مثبت باز و بسته کردمو وقتی مطمئن شدم که رفت توی مدرسه دوباره راه برگشتو پیش گرفتم…داشتم فکر میکرد چرا جواب بارانو ندادم؟چرا وقتی گفت هرروز منو بیار یه جوری شدم؟مگه من همینو نمیخواستم؟مگه نهایت ارزوم این نبود که برگردم خونمون و کنار خانوادم باشم؟حالا چی؟حالا مگه ارزوی دیگه ای داشتم؟ته دلم لرزید…دلم واسه خونه کامران تنگ شد…دلم حتی واسه سالی هم تنگ شد…دلم واسه دعوا کردنمونم تنگ شد…ولی اخه اون حتی سراغمم نیومد…حتی نیومد دنبال بچش…
تو همین فکرا بودم که محکم خوردم به چیزی سرمو که بلند کردم نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم؟باید شاد باشم یا غمگین باشم…فقط تونستم نگاهش کنم…بابای بچمو نگاه کنم.شوهرمو نگاه کنم…ولی اون اخم داشت…با اخم سرتاپامو نگاه میکرد تااینکه بالاخره لباش باز شد..
-علیک سلام…
لبم تکون خورد ولی صدام درنیومد…
با تشر گفت:بچم کو؟
بازم صدام درنیومد…
پشت کمرمو با خشونت گرفت و کشید سمت خودش و تو گوشم گفت:
-این جوری نگام نکن…بشین تو ماشین
مگه میشد چیزیو بخواد و نه بیارم؟؟؟
نشستم تو ماشین بوی شوهرمو باجون و دل نفس کشیدم…
وقتی سوار شد تازه یادم اومد باید طلبکار باشم ازش…
-یادت اومد زن و بچه هم داری ؟
-تو چی؟یادت اومد شوهر داری؟
-شوهری که این مدت یه سراغ از زنش نگیره ازش توقعی میره؟
-لامصب اگه سراغی نمیگرفتم که الان اینجا چه غلطی میکردم؟
-تو غلطاتو کردی…به خواسته هات رسیدی…یه زن مفتی…یه بچه هم تو بغلش…سرشم عین کبک کرده تو برف تا یادش نیاد پدر بچش با چه هدفی اومده تو زندگیش….
-حرف دهنتو بفهم بهار…
ولی من تازه زبونم باز شده بود مگه میشد گله نکنم ازش؟مگه میشد عقده هامو سرش خالی نکنم؟
-الان چه احساسی داری؟به هدفت رسیدی نه؟چی داری بگی کامران چی داری بگی؟
-متاسفم….
-همین؟؟؟من شدم اسباب بازی اره؟
-من اوایل ازدواجمون میخواستم حالتو بگیرم میخواستم انتقام بگیرم ولی بخدا الان دیگه اونجوری نیستم…
حتی حاضر نشد بگه الان دوسم داره…
-ثابت کن بهم…
-باشه ثابت میکنم تو برگرد خونه…کاوه و کیانا طردم کردن خودشون برگشتن…لامصب من چندروزه بچمو ندیدم؟اخه تو دل داری تو سینت؟
قهقهه زدم از حرص داد میزدم و میخندیدم…
-تو داری از دل و عاطفه داشتن حرف میزنی؟تو؟تو عاطفه داری ک اجازه ندادی اینهمه مدت رنگ خانوادمو ببینم؟تو عاطفه داری که منو عین یه حیوون زیر دستو پات له میکنی؟تو دم از عاطفه نزن که یه جو تو اون سینت نیست الانم فقط واسه بچت اومدی وگرنه تو که به هدفت رسیدی…من دیگه دختر نیستم…ترک تحصیلم کردم…اانتقامتو گرفتی….
-بهار گفتی بهم فرصت میدی ثابت کنم…پس بده…
ساکت شدم…الان مثلا بااون حرفا به کجا میرسیدم؟طلاقم بده؟با یه سکه مهریه و یه بچه تو بغلم و…اصلا مگه من طاقت طلاق داشتم؟
-شرط داره…
زیر لب یه چیزی گفت دستاشو مشت کرد روی فرمون نفسشو با حرص داد بیرونو گفت:
-چی؟
-حق نداری دیگه از خانوادم دورم کنی…
ماشینو روشن کرد و سمت خونه پدریم پیش رفت…
-قبوله؟؟؟
-روش فکر میکنم…
-پس منم رو اینکه برگردم خونه فکر میکنم…
داد زن وگفت:
-بهار بس کن….
ترسیدم ولی گفتم:
-برمیگردم به شرط اینکه بزاری خونوادمو ببینم و درسمو بخونم…
-دونه دونه اضافه میکنی؟
-اره..همینه که هست…
-خیله خب… ولی اگه قرار باشه صبح تاشب خونه بابات پلاس باشی…به منو ارش نرسی کلاهمون میره توهم…
پوزخندی تحویلش دادم…
رسیدیم درخونه…پیاده شدم که گفت:منتظر میمونم زود بیا بیرون
-ماشینو خاموش کن ناهار میمونیم به باران قول دادم بیارمش خونه…
-بهار با من یکی بدو نکن
-اگه منو بچتو میخوای باید گوش کنی…
داشتم میتازوندم دیگه دور دور من شده بود باید استفاده میکرد تمام سلولای بدنم داد میزدن نیاز اغوششو ولی منم باید خودمو میساختم…
کامران با صدای عصبانی گفت:
-بهار تا نیم ساعت دیگه اگه اومدی که هیچ نیومدی..خودت میدونیو خودت…
معلوم بود که خیلی عصبانیه…منم عصبانی بودم ..اگه اون عصبانیه اونم بی دلیل چرا من نباشم؟؟اونم با دلیل….
از ماشین پیاده شدم و در ماشینو محکم کوبیدمو رفتم طرف خونه با کلیدی که صبح از بابا گرفته بودم درو باز کردمو رفتم تو ….بابا خونه بود سلام مختصری کردمو رفتم تو اتاقم…ارش خواب بود یه لحظه با دیدنش نمیدونم چرا ازش بدم اومد..یاد حرف کامران افتادم!!
که با تشر ازم پرسید بچم کوش؟؟؟؟بعد از سلام اینوپرسید حتی حالمم نپرسید اشک تو چشمام جمع شد…اره کامران واسه خاطر بچش اومده نه من اون اصلا منو دوس نداره…چرا باید داشته باشه؟؟من یه بازیچه ام…اون ارشو دوس داره…یه حس حسادت شدیدی به ارش پیچید تو وجودم …عصبانی شدم….صدای گریه ارشم تو گوشم پیجید بود و اعصابم هر لحظه داشت خورد تر میشد..با عصبا نیت داد زدم:
خفه شو ارش….خفه شو
که باعث شد بیشتر گریش بگیره..
اما بعد یه لحظه پشیمون شدم اشکام چکید رو گونم من مادرش بودم هر چقدرم که کامران از من بدش میومد بازمن مادر ارشم بودم من با چه حقی سر این طفل معصوم داد زدم؟؟؟؟اون چه گناهی داشت؟؟اون که از هیچی خبر نداشت؟!!من حق نداشتم… حق نداشتم….
سریع به طرف ارش خیز برداشتمو کشیدمش تو بغلم اروم در گوشش گفتم:ببخشید عزیزم ..بخشید گلم …پسر کوچولوی من..مامانتو ببخش من نباید سرت داد میزدم ببخشید..گریه نکن کوچولوی من گریه نکن…همینطور که این حرفا رو میزدم اشکام میچکید رو گونم از ارشم خجالت میکشیدم…
– من مامان خیلی بدیم ارش مگه نه؟؟..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن